مرگخوارای دیگهای که در نقاط زیرین قرار داشتن هم وضعشون بهتر نبود و چیزی تا دو بعدی شدن فاصله نداشتن. بالاخره مرگخوارا یکی یکی تلاش میکنن از جاشون بلند شن.
- هی تو چرا پات تو گوش منه؟ اصلا چطوری جا شده؟ بکش بیرون ببینم.

- میشه هیکلتو از رو من بلند کنی تا بتونم پاشم؟

- کسی کلاه منو ندیده؟

تو این وضعیت که مرگخوارا در هم گره خورده بودن، این که تنها نگرانی سو گم شدن کلاهش بود کمی برای ملت عجیب بود. ولی عجیبتر از سویی که سرپا وایساده بود و در حال جا به جایی مرگخوارا برای پیدا کردن کلاهش بود، بلاتریکسی بود که بچه به بغل از دور نمایان میشه.
بلاتریکس با دیدن مرگخوارانی که روی هم تلنبار شده بودن، کوینو زمین میذاره اما همچنان یقه بچه رو نگه میداره تا مبادا به خانه ریدل برگرده و دوباره قلههای لردو فتح کنه.
- چه خبر شده اینجا؟ دو دقیقه ولتون کردم چرا در هم گوریدین؟

هکتور از زیر آوار مرگخواران با افتخار ویبرهای میزنه که موجب میشه جمعیت زیادی از مرگخوارا به اطراف پرتاب بشن.
- همه به رهبری من از پنجره اومدیم پریدیم پایین.

- مگه مرض داشتین خب؟ پلهها رو ازتون گرفته بودن؟

مرگخوارا که حالا دیگه تقریبا از هم جدا شده و سر پا شده بودن، با شنیدن این حرف بلاتریکس شوکه میشن. چهره همهشون به شکل علامت سوال در اومده بود که میپرسید واقعا چرا؟
- امم... چیزه. دنبال یکم هیجان بودیم. از خودت چه خبر بلاتریکس؟
بلاتریکس کوینو که به شدت زور میزد تا از دستانش رها بشه و به خونه برگرده رو بلند میکنه و جلوی خودش رو زمین مینشونه.
- فکر کردین من میذارم این بچه باشه که با ارباب تنها میمونه و نه من؟ حالا گرد استخونا چی شد؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


) حالت روی زمین بودند.








