جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید با خودتون فکر کنین که کوسه‌ای که دست نداره و حتی نمیتونه نون بیار کباب ببر بازی کنه چطوری می‌خواد یه اسکلت آموزش دیده توسط ارباب رو بگیره.
خب... در واقع بلاتریکس اصلا به این قصد کوسه رو وسط میدون نفرستاد. نقشه‌ی بلا ترسوندن مردم و ایجاد هرج و مرج و در نهایت سرقت ایوان توی شلوغی بود.
درسته، نقشه خوبی به نظر میرسه. ولی نه اینجا!
به نظرتون مردمی که نشستن و دارن برای یک اسکلت سخنگو دست میزنن، از ورود یه کوسه‌ی سخنگوی ویبره‌ای که روی دمش راه میره میترسن؟
نه تنها نمی‌ترسن؛ بلکه ذوق‌مرگ هم میشن!
- وای کوسه‌هه رو ببین چقد نازه!
- آره، راست میگفتی! این سیرک واقعا از بقیه خیلی بهتره!
- نگاه کن چجوری داره دنبال اسکلته می‌دوئه!
- اصلا انقدر طبیعی بازی میکنن که آدم فکر میکنه واقعیه.

بلاتریکس بین مرگ‌خواران با صورتی پوکر‌فیس وایستاده بود و به تعقیب و گریز ایوان و کوسه نگاه میکرد.
- حالا درسته که انتظاری هم از کوسه‌هه نداشتم. ولی خب مگه این ملت چی خوردن که فرار نمی...!
-وای خدا کوسه‌هه چقد گوگولیه!
حرف بلاتریکس با قربون‌صدقه رفتن مشنگی که یک ردیف بالاتر نشسته بود قطع شد.
بلاتریکس که دیگه کفرش در اومده بود به سمت مشنگ مذکور برگشت و گفت:
- الان این کجاش گوگولیه؟ این کوسه‌اس! کوسه ها گوشت‌خوارن. هر لحظه ممکنه این بیاد و همتونو بخوره! چرا نمی‌ترسین آخه؟
- نه خانوم نگران نباشین. من تحقیق کردم فهمیدم همه‌ی موجودات این سیرک به شدت آموزش دیدن و هیچ خطری ندارن و هیچ چیزی هم اینجا عجیب نیست.
- مرد حسابی کوسه داره بیرون آب نفس میکشه!
- خب دیگه. ببینین چقدر خوب آموزش دیده!
- شما ها چرا حرف حالیت...
صدای بلاتریکس با فریاد هکتور قطع شد.
- اینجوری نمیشه باید خودمون بریم ایوان رو دستگیر کنیم. همگی با ویب من به پیش! ویب... وییب... ویییییب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان کمی گره پاپیون صورتی رنگ دور گردن یا در واقع مهره‌های گردنش را شل کرد و به تکه کاغدی که در دستش قرار داشت نگاه کرد. پروژکتورهای سیرک روی او افتاده بود و بقیه چراغ های سیرک خاموش بود تا تمام توجه را به سمت او جلب کند.

ایوان اگر اب دهان داشت حتما در این لحظه با صدای بلندی قورتش میداد اما از آنجا که به لحاظ فیزیولوژیکی دچار نقص و کمبودهای عدیده‌ای بود تصمیم گرفت متن روی کاغذ را در میکروفونی که در دست دیگرش گذاشته بودند بخواند:
- خانم‌ها و آقایان، دخترها و پسرها...به سیرک بزرگ عجایب عمو گوستاو خوش آمدید. در اینجا لازم میبینم که از عمو گوستاو برای اینکه این فرصت را به من داد تا با شما صحبت کنم تشکر کنم...

بلا که بر اثر این اتفاقات همان یک ذره اعصاب باقی مانده‌اش را هم از دست داده بود یقه هکتور را گرفت و همان طور که سعی میکرد لرزش شدید دستانش که ناشی از ویبره‌های ممتد او بود را نادیده بگیرد گفت:
- این گندیه که خودت زدی، خودتم باید درستش کنی!

-...بله همون طور که عمو گوستاو اشاره کردن من اسکلتی راه رونده و سخن راننده هستم...
گوستاو پهن پیکر، صاحب سیرک عجایب مشت های سنگینش را بالا آورد و قلنج آن‌ها را شکست تا به ایوان بفهماند که باید متن را درست و کامل بخواند وگرنه سر و کارش با اوست.

ایوان لبخند عصبی ای زد و نگاه ملتمسانه دیگری به مرگخواران انداخت. کوسه که از این وضع اصلا راضی نبود با باله نوک تیزش سیخونکی به مرگخوار جلوییش زد و گفت:
- ببخشیدها، ما یه قراری با هم داشتیم. مگه قرار نشد من این اسکلت رو براتون بیارم و وقتی که کارتون تموم شد اون رو به عنوان همبازی به من بدین؟

بلا برای لحظه ای به فکر فرو رفت. درست بود که مرگخواران برای ارباب حاضر به هر جانفشانی و از خودگذشتگی‌ای بودند (ظاهرا به غیر از ایوان که گردن گیرش خراب شده بود)، اما اگر میشد راه دیگری را انتخاب کرد که مرگخواران در خطر کمتری قرار بگیرند قطعا به نظر و اراده ارباب نزدیک تر بود. برای همین دستش را روی پوست براق کوسه گذاشت و گفت:
- خب پس بیا به قولمون عمل کنیم. تو برو اون اسکلت رو برامون بیار تا دسته جمعی از اینجا فرار کنیم. بعدش هم وقتی کارمون باهاش تموم شد میدیمش به تو. هر چقدر که دوست داری میتونی باهاش بازی کنی.

بلا هنگام گفتن این جملات سعی میکرد لبخند شیطانی‌ای که روی صورتش نمایان شده بود را کنترل کند. کوسه کمی فکر کرد و بعد از آنکه حرف بلا به نظرش منطقی رسید قلنج باله هایش را شکست و با کت و کول باز وارد محوطه نمایش وسط چادر شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با خشم نگاهشو از روی تابلو برمی‌داره.
- این چه اسم مسخره‌ایه دیگه! زودباشین بریـ...

هکتور ناگهان می‌پره وسط حرف بلاتریکس.
- مرگخواران به فرمان من! زودباشین بریم!

بلاتریکس نمی‌دونست چرا با این که هکتور مدتی می‌شد پیشرفتی در عملیات حاصل نکرده بود، اما هنوز می‌خواست فرماندهیو برعهده بگیره. ولی بالاخره الان وقت تنگ‌تر از این حرفا بود که بخواد سر رهبری با کسی بحث کنه و فقط همراه بقیه به سمت سیرک عجایب خیز برمی‌داره.

لینی که سرعت بال زدنش از سرعت دویدن مرگخوارا بالاتر بود، جلوی ورودی سیرک منتظر وایساده بود و تشری به هر مرگخواری که عبور می‌کرد می‌زد.
- من ایوانو کت‌بسته تحویلت داده بودم چطور گذاشتی فرار کنه؟
- ایوانی که من دستگیر کرده بودمو نتونستی نگه داری؟
- یه پیکسی ایوانو دستگیر کرد و تو نتونستی نذاری فرار کنه.
- آیا توانایی‌های یک انسان از یک پیکسی کم‌تره که پیکسی تونست ایوانـ... ووووی!

بلاتریکس برای این که مرگخوارا اشتباهی نکنن، تصمیم گرفته بود بعنوان آخرین نفر وارد بشه و ضمن ورودش، پاهای لینیِ وراج رو می‌گیره و با خودش به داخل سیرک می‌کشونه.

به محض ورود با جمعیت عظیمی مواجه می‌شن که با هیجان روی صندلی‌ها نشسته و منتظر سخنرانی همون مرد گنده‌ای بودن که ایوانو ازشون قاپیده بود!
- لیدیز اند جنتلمن! و حالا نوبت می‌رسه به نمایش خیره‌کننده‌ی اسکلت سخنگو و توانمند سیرک ما!

همون موقع ایوان که پاپیون صورتی رنگی به محل اتصال سرش با تنه‌ش وصل بود به وسط صحنه پرتاب می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 10:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کوسه با باله های باز و لبخندی دامبلدور وار می خواست مردم را در آغوش بگیرد.
–همبازی.

اما مردم که افسار گسیخته بودند و درحالی که دست هایشان را در هوا تکان می دادند؛ جیغ زنان از کوسه، دور و دور تر می شدند.

–عجب بلبشویی! ایده‌ی کی بود این کوسه رو با خودمون این ور اون ور ببریم؟

قاعدتا کسی جوابی نداد. چون هیچکس دلش نمی خواست بعد از مرد تنومد و ایوان، قربانی بعدی باشد.

–عه مرده و ایوان کجا رفتن؟
–راست میگه دیگه نیستن.

با این جمله‌ی سو لی، مرگخواران چوبدستی به دست که مشغول تماشای مردم وحشت زده بودند؛ سمت جایی که قبلا مرد و ایوان روزیه آنجا ایستاده بودند چرخیدند و با جای خالی آنها مواجه گشتند.

– ایوان تو چنگمون بود و باز گذاشتین در بره؟! چقدر شماها حواس پرتین!
–بلا تو خودتم حواست..‌.

و بخاطر ضربه‌ی دست محکم بلاتریکس، ادامه جمله‌ی مرگخوار در نطفه خفه شد‌.
–حالا دوباره مجبوریم بگردیم دنبالشون...
–حاله بلا لاژم نیشت بگردی. من دیدیم کدوم شمتی رفتن.

انگشت کوچک کوین، چادر بزرگی را نشان می داد که روی تابلویش نوشته بود: "سیرک عجایب"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1402/6/1 10:06:58
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 08:14
نمایش جزئیات
آفلاین
همان زمان، خانه ریدل:

صدای تق تق راه رفتن لرد در فضای خالی راهرو میپیچید. تمام مرگخواران برای برگرداندن ایوان رفته بودند اما هنوز بازنگشته و زمان برای لرد با سرعت بیشتری میگذشت. لرد عصبانی بود، آنقدر عصبانی که اگر دستش به ایوان میرسید با چاقوی کهنه بلا تک تک استخوان هایش را میتراشید و از آن ها خلال دندان درست میکرد.

-...فرار میکنی؟ از من؟ اربابت؟ وای به حالت ایوان. من که میدونم آخر دستگیر میشی و تحویل خودم میشی. بلایی به سرت بیارم که از این به بعد همه وصیت کنن جسدشون رو به جای خاک کردن بسوزونن تا نکنه بلایی که من سر اسکلتت میارم سر اسکلت خودشون بیاد!

لرد بار دیگر نگاهی به ساعت شنی راهرو انداخت. فرصتی برای تلف کردن نداشت و باید در زودترین زمان ممکن مرگخواران را برمیگرداند. میتوانست از علامت شوم استفاده کند اما دنبال چیزی دردناکتر بود. برای همین با چوب دستی اش کروشیویی احظار کرد و به آن گفت:
- میری خودتو میرسونی به ایوان خائن و بقیه مرگخوارها و بهشون میگی که سریعتر باید برگردن. وگرنه من میدونم و اونها.

کروشیو همچون پاترونوس در برابر لرد تعظیم کرد و به جستجوی مرگخواران رفت.

شهربازی:

یکی از مردمی که در حال دویدن بود به بغل دستی اش گفت:
- ببینم...ما داریم...از چی فرار میکنیم؟
- از کوسه سخنگویی که روی دمش تو خشکی وایساده دیگه!

مرد همان طور که به دویدن ادامه میداد گفت:
- ببینم اگه قراره فرار کنیم مگه نباید از اون کوسه دور بشیم؟ پس چرا داریم هی بهش نزدیک و نزدیکتر میشیم؟!

جمعیتی که نزدیک مرد متفکر در حال دویدن بودند به خودشان امدند و دیدند که حق کاملا با اوست. همگی به جای فرار داشتند به کوسه ای که روی دمش ایستاده بود و حالا باله هایش را باز کرده بود و به آنها لبخند میزد نزدیک میشدند!
کوسه با خوشحالی فراوانی گفت:
- آخ جون چقدر همبازی! بیاین با من بازی کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1402/6/1 8:28:38
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 07:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تا حالا گوی زرین را از نزدیک دیده اید؟ آن توپ کوچک پرنده‌ی کوییدیچ را می گویم.
متوجه ظرافت و زیبایی خاص آن شده اید؟
راستش گوی زرین، همانطور که ظاهر و نامش پیداست بسیار با ارزش است و هرکس آن را به دست آورد بازی را برده.

متاسفانه ایوان از لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به گوی زرین نداشت. براق و زیبا و درخشان نبود...
اما هرچه که بود، با گرفتنش می توانستی بازی را تمام کنی...

–اون اسکلت جز دارایی های هیچکس نیست! اون فقط به ارباب تعلق داره! حالا ردش کن بیاد!

بلاتریکس به کوییدیچ علاقه نداشت اما می دانست تا ایوان را به دست نیاوردن، هیچ چیز درست نمی شود. پس سعی کرد با تمام توانش اسکلت را پس بگیرد.

–آبجی مثل اینکه شما متوجه نیستی... ایشون قبلا تو سیرک من بوده پس الانم جز اموالم محسوب میشه.
–به ارباب قسم داره دروغ میگه! من تو طول زندگانی و مردگانیم به غیر از ارباب به کس دیگه ای خدمت نکردم.

ایوان سعی می کرد با دست و پا زدن، گردن خود را از حلقه‌ی اسارت دستان مرد، بیرون آورد.
اما متاسفانه مرد تنومد چنان سفت گرفته بودتش که اگر آدمی معمولی بود؛ حتما تا الان خفه می شد‌ و جان به جان آفرین تسلیم می کرد‌.

–مثل اینکه چاره ای نیست! مرگخوارا آماده!

حتما خوب می دانید که هیچ چیزی بدون زحمت به دست نمی آید. مخصوصا اگر آن چیز با ارزش گوی زرین باشد.
بازیکنان برای رسیدن به گوی، باید زخمی شوند... کوافل بخورند... قربانی دهند... بله قربانی!

مرگخواران هم می دانستند که مجبورند برای رسیدن به هدفشان قربانی دهند. به هرحال وجود یکی دو کشته در راه لردسیاه، چندان ایرادی نداشت.
پس چوبدستی هایشان را در آوردند و مرد را نشانه گرفتند.
البته، هنوز طلسمی نگفته بودند که ناگهان چشمشان به سیلی از مردم افتاد که با شتاب و عجله سمتشان می آمدند.

–فرار کنین! کوسه‌ی سخنگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 06:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان میدوید، بد جوری میدوید. جوری که انگار یک گله گرگ گرسنه دنبالش کرده اند که البته با توجه به شرایط کاملا منطقی بود. لشگری از مرگخواران خشمگین با چوب دستی های بیرون آورده شده پشت سرش میدویدند و فریاد میزدند:
- ایییییست! خودتو تسلیم کن وگرنه شلیک میکنم!
- وایسا اسکلت لعنتی، به خود لرد قسم اگه بگیرمت ازت عصاره استخون درست میکنم.
- وایسااااااا...چه جونی داری تو، تبدیل به معجون میشدی که راحت تر بود!

ایوان سعی میکرد به هیچ کدام از تهدیدها و وسوسه های پشت سرش فکر نکند. فقط میخواست جان...استخوان‌هایش را بردارد و زودتر از آنجا فرار کند.

...بووووووومب....

اثابت ایوان در حین فرار با مانعی سخت و سنگین در وسط راه آخرین تیر خلاص به امید ایوان برای فرار بود. ایوان که تمام زورش را جمع کرده بود که دوباره پخش و پلا نشود محکم به روی زمین خورد و با با خودش فکر کرد که صدای چندین ترک جدید در استخوان هایش را شنیده است.

مرگخوارها بلافاصله به ایوان رسیدند و استخوان مچش را گرفتند. بلاتریکس پیروزمندانه به مانعی که ایوان با آن برخورد کرده بود نگاه کرد. مردی قوی هیکل با ریشی سرخ و انبوه و قدی دراز داشت با نارضایتی به بلا و بقیه نگاه میکرد.
- هی گنده بک، بکش کنار میخوایم فراری رو با خودمون ببریم.

مرد که از این لحن اصلا خوشش نیامده بود دست هایش را به پهلویش زد و گفت:
- فراری کیه؟ این چه طرز حرف زدنه؟

مرگخوارها ایوان را بلند کردند و در حالی که همه استخوانی را نگه داشته بودند تا دوباره فرار نکند گفتند:
- به این میگن فراری...حالا بکش کنار بذار باد...

دست تنومند فرد ایوان را به راحتی از میان حلقه مرگخواران بیرون کشید جوری که انگار یک نفر لیمو امانی را از وسط خورشت قیمه بیرون بکشد.
- چرا چرت و پرت میگین؟ این اسکلت جزو دارایی های سیرک و شهربازی منه. کجا میخواین ببرینش با خودتون؟

مرگخوارها با چشمانی گشاد شده به بلا، بلاتریکس متعجبانه به ایوان و ایوان ملتمسانه به کوسه و مرگخوارها نگاه کرد! ایوان از آن فرد میترسید. در واقع اگر میتوانست انتخاب کند ترجیح میداد توسط لرد پودر شود تا زیر دست چنین آدمی به سرنوشت نامشخص دچار شود:
- جوون عزیزتون منو از دست این گنده بک نجات بدین...اصلا تمام استخون هام رو آسیاب کنین و باهاش شیک توت فرنگی درست کنین. ولی نذارین پیش این یارو بمونم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1402/6/1 6:54:38
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1402/6/1 7:10:36
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1402/6/1 7:17:22
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1402/6/1 10:31:03
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
البته که حق هم داشت، به نظر نمیرسید در طی تمام سال های زندگی یا مرگخوار بودنش تا حالا به این شکل تحقیر شده باشه. انقدر جمجمه شکسته شده بود که نمیتونست چیزی جز "نامرد" رو پشت سر هم تکرار کنه، البته که این تکرار، نمیتونست عمق اندوه ایوان رو بیان کنه، چون عملا گوشتی روی صورتش نداشت که بتونه چهره به خودش بگیره حتی، و این واقعا براش فاجعه آمیز بود. در واقع بار اول و آخری که دچار چنین بحرانی شده بود، زمانی بود که پا به دنیا گذاشته بود و اصلا انتظارشو نداشت که همه چیز اینطوری که الان هست بشه... یعنی خب، استخون شدن، و بعد مورد استفراغ پیکسی قرار گرفتن، میتونه هرکسی رو دچار فروپاشی روانی کنه حقیقتا، و ایوان در اون لحظه خیلی جلوی خودشو گرفته بود که دست و پاهاش رو به زمین نکوبه و جیغ نزنه:
- من مامانمو میخوام اصلا!

گویا این کار رو کرد، هر چند که تلاش برای حفظ آبروش انجام شد، اما امان از تلاش ناکافی.
مرگخوارا بالاخره خودشون رو به صحنه رسوندن، و اولین کارشون این بود که جلوی بینیشون رو بگیرن.
- بوی چه کوفتی میاد؟

اشتباه نشه، این قیافه متعجب و ناباور، قیافه مرگخوارا نبود، قیافه تک تک عصب های بویاییشون بود، بعد از استشمام بوی استفراغ لینی.

- من که نبودم. کدوم بو اصلا؟

مجرم به محل برگشته بود، در واقع اصلا ترکش نکرده بود، صرفا نیاز شدیدش برای توجیه برگشت خوردن غذاش به خاطر تعجب معده ش، لوش داده بود. که البته مرگخوارا در شرایطی نبودن که اهمیتی بدن در اون لحظه. ماموریتشون انجام شده بود. ایوان دستگیر شده بود. همین مهم بود و تمام.
ولی ایوان خیال دستگیر شدن نداشت، لااقل نه هنوز، نه به این سادگی، نه با استفراغ. بنابراین کاری رو کرد که احتمالا هر اسکلت هوشمند دیگه ای میکرد، استفراغی که روی استخون هاش بود و به خاطر حالت اسیدیش داشت کم کم ذوبش میکرد رو با انگشتای استخونیش برداشت و پرت کرد سمت جمعیت مرگخوارا.
- اینو فعلا داشته باشید به جای من.

و بعدشم به جهت جلوگیری از طولانی شدن پست، کاری رو کرد که هر اسکلت عاقلی میکنه، استخوناشو از روی زمین جمع کرد و دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا عین مور و ملخ شروع می‌کنن به سوار شدن توی کابینا و حتی بعضا دیده شده یه سریشون به خاطر کمبود جا به میله‌ها می‌چسبن. اما این وسط فقط یک مرگخوار بود که سرش حسابی بی‌کلاه مونده بود و اون کسی نبود به جز لینی!
- هی بچه‌ها... من نمی‌تونم بپرم تو کابینا.

اما کسی به نتوانستن‌های یک پیکسی آبی رنگ کوچیک که حالا تبدیل به توپی آبی رنگ و تپل شده بود نداشت. لینی از جمعیت مرگخواران جا مونده بود! لینی یک مرگخوار تنها بود. تنها در دنیای ماگل‌ها. رها شده در میان آدم بزرگ‌ها.

بقیه مرگخوارا اما موش و گربه بازی با ایوان راه انداخته بودن و از این کابین به اون کابین می‌پریدن بلکه ایوانو به چنگ بیارن. لینی همینطور که همچنان سعی داشت از پله‌های ورودی چرخ و فلک قل بخوره و بره بالا، ناگهان اسکلتی رو می‌بینه که با رسیدن کابینش به زمین، به سرعت چرخه فلکو ترک می‌کنه و یکراست به سمتش میاد.

ایوان با این خیال که تمام مرگخوارا سوار چرخ و فلک هستن، حتی نگاهی به جلوش نمی‌ندازه و کل حواسش به پشت سرشه و مرگخوارایی که منتظر بودن کابینشون به زمین برسه و دنبالش بدوان.

ایوان بدو بدو فاصله‌شو هر لحظه از چرخ و فلک بیشتر می‌کنه که ناگهان پاشو روی توپ کوچیکی می‌ذاره و با مخ رو زمین فرود میاد. لینی بر اثر فشار وارده ابتدا به هوا پرتاب می‌شه، بعد مستقیم روی صورت ایوان فرود میاد و در آخرین حرکت، محتوایی چندش شروع به خارج شدن از دهنش و خالی شدن روی صورت ایوان می‌کنه!

- اییی... چی خورده بودی؟

لینی هرچی خورده بود و نخورده بود رو تماما روی ایوان بالا میاره و دوباره به سایز معمولش و پیکسی آبی رنگ کوچیک برمی‌گرده.
- آخیش راحت شدم! هی! من ایوانو دستگیر کردم.

لینی با افتخار نیشی به ایوان می‌زنه که دستشو بالا آورده بود تا لینی رو به کناری شوت کنه. دست ایوان بر اثر نیش وارده بی‌حس شده و صاف میفته بغلش.

لینی هم روی ایوان بالا آورده بود، هم نیشش زده بود و هم دستگیرش کرده بود! ایوان در اون لحظه اصلا از لینی خوشش نمیومد.
- نامرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس خیلی زود آرامشش را به دست آورد. آن ها مدت زیادی در این کلبه وقت تلف کرده بودند و باید هر چه سریعتر خارج می شدند. رو به در کرد:
- باز نمی شی؟

در، ابروهایش را بالا انداخت!

بلاتریکس به طرف لینی رفت. قاشقش را پر از چای کرد.
- بانوی آبی عادت دارن چایشون رو از دست من بنوشن. دهنتونو باز کنین. جارو هوایی داره میاد.

لینی با نگرانی دهانش را باز کرد.

در کنار ساحل، ایوان روزیه در حال دویدن بود.

بالاخره دلش را به دریا زده بود و با نهایت سرعت برای دور شدن از کوسه تلاش کرده بود. ولی زیاد موفق نبود. چرا که کوسه هم روی دمش بلند شده بود و با جدیت در حال دویدن به دنبال ایوان بود.

ایوان دوید و دوید تا این که کوسه ردش را گم کرد. سرو صدا و نور زیادی که از مکانی پر از آدمیزاد، به گوش و چشم می خورد توجهش را جلب کرد و به آن سمت رفت.


داخل کلبه:

- لینی جان... باز می کنی یا باز کنم؟

بلاتریکس قاشق صدم را پر از چای کرد و به طرف لینی که دیگر شباهت زیادی به لینی نداشت گرفت.
لینی گرد و قلنبه شبیه توپ بسکتبال شده بود و خوشحال بود که قابلیت کش آمدن زیادی داشته و فعلا منفجر نشده.

قاشق صدم را هم به سختی قورت داد.

مرگخواران در مقابل چشمان ناامید وسایل و مخصوصا قوری، در حالی که لینی را قل می دادند، از کلبه خارج شدند.

با عجله به کنار دریاچه رفتند... ولی خبری از ایوان نبود. به جای ایوان، کوسه ای داشت در کنار دریاچه اشک می ریخت.

آیلین جلو رفت و دستمالی به کوسه داد.
- اشک نریز!

کوسه با ناراحتی گفت:
- باورتون می شه؟ رفت! بدون هیچ بازی ای منو ول کرد و رفت... اسکلتم... رفت...

چشمان مرگخواران برق زد.

یک ساعت بعد مرگخواران در حالیکه کوسه را به همراه داشتند به مکانی پر از نور و صدا و انسان رسیدند.

- نگران نباش. پیداش می کنیم. و وقتی کارمون باهاش تموم شد تحویلت می دیمش.

ایوان به آرامی داشت در شهر بازی قدم می زد.

درست در کنار چرخ و فلک بود که با مرگخواران روبرو شد. استخوان های باارزشش را در خطر دید و فریاد بلندی کشید و داخل یکی از کابین ها پرید. چرخ و فلک حرکت کرد.

بلاتریکس دستور داد:
- فورا بپرین توی بقیه کابینا... داره می ره بالا. باید بریم دنبالش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!