جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  278 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

× سوژه جدید ×
هالووین گـریونـدوری (جدی)



ایوان مخوف گریفیندور درست مثل همیشه حال و هوایی داشت که تنها قدم زدن در آن، هرکسی را می‌توانست با این احساس که تنها نیست به وحشت بیندازد. چه کسی می‌دانست چه موجوداتی در تاریکی‌ها پنهان شده‌اند تا در موقعیت مناسب حمله‌ی خود را آغاز کنند؟ بیخود نبود شهرت آن ایوان به این نام بود!

اما آن شب متفاوت از تمامی شب‌های دیگر بود. چرا که میز دایره‌ای شکلی وسط ایوان قرار گرفته بود و دسته‌ای 24 نفره از جادوآموزان گریفیندوری و ریونکلاوی دور آن جمع شده بودند. تنها یک نگاه به محیط کافی بود تا هرکسی حدس بزند در آن شب هالووینی آن‌ها به چه قصدی گرد هم آمده‌اند.

شمع‌های معلق در هوا که به آرامی سوسو می‌زدند، کتاب‌ها و کاغذپوستی‌های تاریخی پر از اشکال گوناگون و وسایل متفاوت از شاخ تک‌شاخ گرفته تا سُمّ تسترال، همه از نشانه‌هایی بودند که تنها به یک چیز اشاره می‌کردند:

احضار روح!

آن‌ها همه‌ی تدارکات را آماده کرده بودند تا روح بنیان‌گذاران گروهشان، یعنی گودریک گریفیندور و روونا ریونکلاو را احضار کنند. آن‌ها می‌خواستند علت این که سالازار اسلیترین و هلگا هافلپاف بعد از هزاران سال به دنیا بازگشته‌اند، اما آن دو از این کار سر باز زده‌اند را بدانند. آن‌ها به دنبال پاسخ بودند... و حتی راهی برای راضی کردنشان برای بازگشت به هاگوارتز!

مراسم احضار ارواح روونا و گودریک، با غرش ساعت که فرا رسیدن نیمه‌شب را خبر می‌داد آغاز می‌شود. پس از آن که برای دقایقی، همه دست در دست تقاضای حضور گودریک گریفیندور و روونا ریونکلاو را می‌کنند، حالا نوبت به مرحله‌ی پایانی رسیده بود. جایی که چوبدستی‌هایشان را به سمت مرکز میز که بدلی از شمشیر گودریک و دیهیم روونا قرار گرفته بود، نشانه رفته بودند. تنها بر زبان راندن طلسمی کافی بود تا آن‌ها بتوانند با اجرای قدم آخر، روونا و گودریک را احضار کنند.

- با شماره‌ی سه همگی طلسم "ریکوئیم ووکس سولز" رو اجرا می‌کنیم. یک... دو... سه!

با به گوش رسیدن شماره‌ی سه، فریاد هر 24 نفر، همزمان با یکدیگر به هوا برخاسته می‌شود.
- ریکوئیم ووکس سـ...

اما پیش از آن که ادا کردن طلسم پایان یابد، ناگهان در ورودی ایوان باز می‌شود و کودکی خردسال دوان‌دوان وارد می‌شود.
- بدون من داشتین چی کار می‌کردین؟

کسی فرصت پیدا نمی‌کند تا سرش را به سمت منبع صدا بازگرداند،چرا که شعله‌ی حاصل از سوختن شمع‌ها ناگهان سر به فلک می‌کشد و بعد از تغییر رنگی کوتاه به نارنجی، با وزش باد شدیدی خاموش می‌شود و همه‌جا را در تاریکی و سکوت فرو می‌برد. سکوتی که با قدم‌های کوتاه کوین که در حال دویدن به سمتشان بود شکسته می‌شود.

جادوآموزان گریفیندوری و ریونکلاوی که به خیال خود همه‌چیز را تا قدم آخر به درستی انجام داده بودند و حالا ناکام در ادای طلسم با شکست مواجه شده بودند، وقتی اثری از حضور ارواح روونا یا گودریک نمی‌بینند، با بدخلقی به سمت کوین برمی‌گردند.
- کوین تو قرار بود خواب باشی!
- حاله ملانی امشب برام داشتان نحوند. واشه همین خوابم شبک بود.

ملانی نگاه سنگین 23 نفری که مراسم احضارشان خراب شده بود و حالا باید 365 روز دیگر صبر می‌کردند تا دوباره چنین فرصتی پیدا کنند را بر روی خود احساس می‌کند. با شرمندگی از جایش برمی‌خیزد و برای در آغوش گرفتن کوین حرکت می‌کند.
- متاسفم بچه‌ها. شاید واقعا دلیلی داره که هلگا و سالازار اینجان، ولی روونا و گودریک نه.

ملانی این را می‌گوید و در حالی که کودک را به آغوش می‌کشد، از ایوان خارج می‌شود. سایرین نیز که دیگر دلیلی برای ماندن در آن‌جا نمی‌دیدند، بعد از کمی ناسزا گفتن به بخت بدشان، از یکدیگر خداحافظی می‌کنند تا به خوابگاه‌هایشان برگردند. همه در حالی که ناامیدی بزرگی در قلبشان حس می‌کردند، بالاخره بعد از کمی غلت زدن در تخت‌خواب‌هایشان و حسرت خوردن به خاطر فرصتی که از دست داده بودند، به خوابی عمیق فرو می‌روند.

اما برخلاف سایرین، در دو سوی قلعه دو جادوآموز بودند که به محض اطمینان از این که خواب به چشمان هم‌قطارانشان آمده است، ناگهان چشمانشان که اثری از خستگی و خواب در آن دیده نمی‌شد، گشوده می‌شود و برق نارنجی رنگی در یک گذر کوتاه در چشمانشان ظاهر و به همان سرعت ناپدید می‌شود. آن دو نفر آستریکس و گابریلا پرنتیس بودند که لبخندی کم‌رنگ و شیطانی بر روی صورتشان نقش بسته بود.

چیزی در این میان درست نبود!

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه.

نقل قول:
- تو کی هستی؟ و چطور به اینجا اومدی؟
- تورو سننه قربونت برم.
- این چه طرز جواب دادنه. بدم باسیلیسکم بخورتت.
- باسیلیسکت که بلاخره یکی میاد دندونشو بکشه ولی... نه مرسی. ما کار داریم.

آستریکس بدون اینکه برای شنیدن ادامه صحبت‌های مرد سبز پوش، ترسناک و فریکی صبر کنه راهشو کشید و به حرکت ادامه داد. با سرعتی که اون راه میرفت مشخص بود عجله داشت. آستریکس برای فرداش کلی برنامه داشت و باید حتما سر وقت قهوه خودش رو دم و نوش جان میکرد.
برای همین با قدم های سریع به سمت جایی که قبل از اومدنش قرار داشت رفت شاید از اونجا بتونه راه برگشتشو پیدا کنه. و تقریبا همین اتفاق هم داشت میوفتاد.

او به جای قبلی خودش رسید. درست جایی که چند نفر مشغول ساخت دروازه جادویی بودن و داشتن باهم بحث میکردن.
- خو ممد! الان اینو چرا میسازیم ما؟ به عارمون میایه؟
- مجید منم مث نومودونم کاکو. این سالادسزار گفته هرچی دم دستمون میاد برا این قلعه چایزای عجیب بسازیم که مثلا خفن بشه.
- خو کاکو این برا سفر به گذشتص یوقت یه بنده مرلینی اشتباهی گیرش نکنه بیاد گذشته؟ حق الناس به گردنمون میوفته ها...
- مجید...

عوی!

آستریکس که حسابی از شنیدن حرفای اونا کفری شده بود با عصبانیت به سمتشون میره.
-حق الناس نیاز نیست خودم اومدم که گردنتو بزنم... این چه مسخره بازیه برا خودتون درست کردید! الکی منو اوردید اینجا که هم از کارای فردام بمونم. هم از قهوه‌ای که میتونستم بخورم موندم. مگه من علاف شمام که سوژه چرت درست کنینو منو از کار و زندگیم بندازید! این چیزو روشن کنید که من میخوام برگردم.
- عه کاکو شوما کیین؟ اینجا مخصوص اقا سزاره اول اجازه اونارو میخواید شوما...
- آقای سزار که روم رو فتح کردن. سالادشم تو مکزیک داره پخت و پز میشه. ولی سالازارش رو ما باهاش حرف زدیم تو اتاق آبی اوکی رو بهمون داده. شمام مرخصین نیاز نیست اینجارو ادامه بدین. خوش‌گلدین.

به این صورت شد که استریکس اون دوتا مرد رو از کارشون مرخص کردند و با استفاده از همون دروازه به زمان حالش برگشت و بلافاصله به سراغ قهوه خودش رفت تا این عصبانیت و میزان عدم تمرکزش رو بهبود ببخشه. تامام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آستریکس چند بار پلک زد و اطرافش را نگاه کرد. هوای تازه، بوی چوب‌های تراش‌خورده و سنگ‌های مرطوب، آسمانی که هنوز ابرهای خاکستری‌اش به دود شوم شومینه‌های بزرگ قلعه آلوده نشده بود... او نفس عمیقی کشید. اینجا هاگوارتز بود، اما نه آن هاگوارتزی که می‌شناخت. دیوارهای سنگی ناقص و داربست‌های چوبی در جای‌جای محیط نشان می‌داد که مدرسه هنوز در حال ساخت است.

- پس دروازه منو به گذشته آورده...

او چند قدم جلوتر رفت. صدای کارگران جادوگر که مشغول طلسم‌گذاری روی دیوارها بودند، صدای چکش‌هایی که روی سنگ‌ها فرود می‌آمد، و نجوای جادوهایی که برای استحکام بخشیدن به بنا استفاده می‌شد، همه‌جا را پر کرده بود. هاگوارتز هنوز به شکوه نهایی خود نرسیده بود، اما حتی در این حالت هم، عظمتش را نمی‌شد انکار کرد.

آستریکس لبخند محوی زد. چیزی در این مکان، در این لحظه، او را به وجد می‌آورد. شاید آن حس ناشناخته‌ای بود که انگار در قلب تاریخ ایستاده، شاید هم هیجانی که با هر تکه از این قلعه ناتمام درونش می‌جوشید. اما او باید احتیاط می‌کرد. در این زمان، او یک غریبه بود. و هر اشتباهی می‌توانست گذشته را تغییر دهد.

پسر گریفیندوری، گوشه‌ای از ردایش را محکم‌تر گرفت. قدم بعدی چه بود؟ باید بفهمد که دقیقاً در چه سالی قرار دارد. باید به دنبال کسی بگردد... شاید یکی از چهار بنیان‌گذار. اما هنوز سوالی در ذهنش باقی بود: آیا من اینجارو برای تماشا کردن پیدا کردم، یا برای تغییر دادن تاریخ؟

صدایی از پشت سر او بلند شد. کسی با لحن تند و کنجکاو گفت:

- تو کی هستی؟ و چطور به اینجا اومدی؟

آستریکس یخ زد. زمان معرفی او به گذشته، زودتر از آنچه انتظار داشت، فرارسیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 18:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آریانا دختر بسیار کنجکاوی بود و گاهی هیچ چیز نمیتوانست جلوی کنجکاوی او را بگیرد. حتی هرماینی هم میدانست که نمیتواند او را از تصمیمش منصرف کند. به همین دلیل بود که هرماینی تصمیم گرفته بود او را همراهی کند تا آریانا حداقل تنها نباشد. البته هردویشان واقعا نمی‌دانستند که باید به کدامین سمت بروند تا چنین ایوان مخوفی را پیدا کنند. تالار گریفیندور آنقدرها هم بزرگ نبود که چنین مکان مخوفی از چشم کسی پنهان بماند.

آریانا کمی فکر کرد و به سمت اولین مکانی که به ذهنش رسید حرکت کرد:
- هرماینی تو از کتابا خیلی خوب سردر میاری نه؟ من میگم بریم توی کتابخونه تالار. شاید اونجا کتابی باشه که به مکان های مخفی تالارمون اشاره‌ کرده باشه.

هرماینی برق خاصی در چشمانش پدیدار شد. کتاب و کتابخانه محبوب او بودند که چندان هم بوی دردسر نمی‌دادند. هردو به سمت کتابخانه حرکت کردند تا بلکه بتوانند اثری از «ایوان مخوف» در لابلای کتاب‌ها پیدا کنند.

فلش بک به سال‌های قبل - زاویه دید پسر شجاع گریفنیدوری

- ما نمی‌دونیم این دروازه به کجا می‌رسه! اینکار خیلی خطرناکه!
- ترجیح میدم تا ابد در چنین دروازه‌ای گم بشم تا اینکه تا آخر عمرمم هرگز نفهمم چرا چنین دروازه‌ای جلوی من پدیدار شده.

چنین اشتیاقی از پسر گریفیندوری، چشمان او را از دیدن هر مسئله دیگری کور کرده بود. شجاعت او مثال زدنی بود اما آیا نباید بیشتر احتیاط می‌کرد؟ آیا چنین دروازه‌ای به عنوان یک موهبت برای او باز شده بود؟ سوالاتی در ذهنش پدیدار میشد اما به آنها توجه نمی‌کرد و به سمت دروازه قدم برمیداشت. توجهی به اخطارهای دوستش نداشت و سرانجام وارد دروازه شد!

دروازه در چشم بهم زدنی ناپدید شد. حالا پسر شجاع گریفیندوری، یعنی آستریکس در زمان و مکان دیگری قدم گذاشته بود.
- اینجا هاگوارتزه! اما چرا هنوز کامل ساخته نشده؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 09:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آن دیگری، کسی نبود به جز هرماینی گرنجر. بله، درست شنیدید؛ همان کسی که زمانی، با هر نوع قانون شکنی مخالف بود؛ کسی که هر نوع کنجکاوی بدون هدف والا را محکوم می‌کرد؛ اکنون فقط از روی کنجکاوی به دنبال دروازه می‌گشت. کسی چه می‌دانست؛ شاید هری پاتر و رون ویزلی تغییرش داده بودند.

اخمی بر صورت هرماینی پدیدار شد و ثابت کرد که جوهره وجودش، تغییری نکرده.
- من اول نمی‌خواستم برم دنبال اون ایوون؛ ولی وقتی دیدم جادوآموزا اینجوری دنبالشن؛ تصمیم گرفتم با یکیشون بیام تا به اون و بقیه ثابت کنم چنین ایوونی وجود نداره. تو پنجمین نفری هستی که دنبال این ایوون می‌گردی؛ و اولین نفری که بعد از این که تصمیم گرفتم به جای فرستادنتون به خوابگاه، بهتون ثابت کنم هیچ ایوون مخوفی در کار نیست. توی هیچ کتابی چیزی ازش نوشته نشده. نه تاریخچه هاگوارتز، نه راهنمای تالارهای جادویی.

هرماینی گرنجر همیشگی! اگر تمام کائنات هم دست به دست هم می‌دادند؛ نمی‌توانستند او را قانع کنند که چیزی که در کتاب‌ها نوشته نشده؛ وجود دارد؛ که حقیقت فقط آن چیزی نیست که در کاغذها حبس شده. آریانا دستی میان موهایش کشید.
- هرماینی، نشنیدی سیریوس چی گفت؟ اون ایوون مخفیه. هیچ کس از محل اون خبر نداره.

هرماینی آه عمیقی سر داد. این یکی هم مانند همه، دودستی به داستان عامیانه‌ای چسبیده بود که به احتمال زیاد، فقط یک حکایت دهان به دهان چرخیده بود.
- می‌گم هیچ مدرک قاطعی وجود نداره که ثابت کنه چنین ایوونی وجود داشته یا داره.

خشم در وجود آریانا دامبلدور جرقه زد. هرماینی که از فعال شدن نهانه احساس خطر کرده بود؛ به آرامی دستش را روی شانه دخترک گذاشت.
- بیا بریم با هم دنبالش بگردیم. شاید تو درست بگی؛ از کجا معلوم؟

و دستش را گرفت و هر دو دختر، به سوی ناشناخته ها شتافتند. یکی می‌خواست بیابد و دیگری می‌خواست ثابت کند چنین چیزی فقط در داستان هاییست که سینه به سینه چرخیده‌اند و فقط مرلین می‌داند درستند یا غلط.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


- وقتی اون پسر گریفیندوری و دوست ریونکلاییش داشتن توی ایوون قدم می‌زدن‌، چیزی توجهشونو جلب کرد. یه نور آبی خیره‌کننده. بزرگیش به اندازه‌ی ورودی سالن عمومیمون بود. پسر همینطور که محو تماشا بود، آروم آروم به نور نزدیک شد. دوستش گفت: " صبر کن کجا داری میری؟" ولی اون پسر انگار که هیچی نمی‌شنید. انگار که اون نور تسخیرش کرده بود. آروم دستشو جلو برد و به نور دست زد. دستش از توش رد شد. رو به دوستش کرد و گفت: "این یه دروازه‌س! بیا ببینیم به کجا می‌رسه!" دوستش اما قبول نکرد. بهش گفت که این‌کار خطرناکه ولی پسر به دوستش گفت که اون فقط یه ترسو ئه. بعد خودش تنهایی از دروازه رد شد و بعد از اون دیگه هیچکس اون پسرو ندید. پایان!

همه با چشمانی که از هیجان گرد شده بود به سیریوس که داستان را تعریف می‌کرد چشم دوخته بودند. پس پایان داستان دقایقی سکوت در سالن برقرار شد تا این که آریانا طبق معمول شروع به سوال پرسیدن کرد.
- اون دروازه به کجا باز می‌شد؟
- گفته میشه که اون دروازه‌ای به گذشته بوده. به زمان تاسیس هاگوارتز.
- چرا اون پسر دیگه برنگشت؟ اصلا این داستان از کجا به ما رسیده؟ اصلا اون ایوون کجاس؟ چجوری...
- صبر کن آریانا! بذار دونه دونه جواب بدم!

آریانا از هیجان نیم‌خیز شده بود دوباره نشست و منتظر شد تا سیریوس جواب سوال‌هایش را بدهد.

- دوستش بعد از این که از اونجا برگشت این داستانو برای بقیه تعریف کرد ولی هیچکس هیچوقت نتونست اون ایوون رو پیدا کنه. گفته میشه فقط کسی که جرئت استفاده از دروازه رو داشته باشه می‌تونه اونجا رو پیدا کنه.
- پس چجوری دوستشم اونجا رو پیدا کرد؟
- چرا اون پسر دیگه برنگشت؟

حالا ذهن بقیه هم پر از سوال شده بود و همینطور سوال می‌پرسیدند.

- دوستش چون همراه اون پسر بوده تونسته وارد ایوون بشه ولی وقتی برگشته گفته که بعد از رد شدن پسر از دروازه، دروازه ناپدید شده. بعضی شایعات می‌گن که اون دروازه فقط توی زمانای خاصی پدیدار میشه.

سیریوس به ساعتش نگاه کرد. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. قبل از این که کسی فرصت کند سوال دیگری بپرسد گفت:
- دیگه دیر وقته! سوال باشه برای بعدا! زودتر برین به خوابگاهاتون!

بچه‌ها در حالی که برخی از آنها خمیازه می‌کشیدند و برخی دیگر درباره‌ی داستان پچ پچ می‌کردند،‌ به سمت خوابگاه رفتند.

ساعت ۲ بود که آریانا آرام از تختش بیرون آمد. بدون ایجاد کوچک‌ترین صدایی‌، آرام از پله‌های خوابگاه پایین رفت و از سالن عمومی رد شد. می‌خواست به دنبال آن ایوان برود. به نزدیک در ورودی رسیده بود که صدای کسی را شنید.

- تو هم داری می‌ری دنبال اون ایوون، مگه نه؟

به نظر می‌رسید آریانا تنها کسی نبود که می‌خواست آن ایوان را پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: دوشنبه 15 آبان 1402 00:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دریچه مخفی! مکان عجیبی که از جنگل ممنوعه مستقیما به نزدیکی تالار گریفندور راه پیدا می‌کرد و هرگز تا پیش از این کشف نشده بود. اما در برخی کتب تاریخی جادوگری به این دریچه مخفی اشاره شده است و آن را این چنین توصیف کرده‌اند:

نقل قول:
کتاب تاریخ و روایات تالار گریفندور - جلد سوم - صفحه 122:
از برخی دانش‌آموزان مدرسه به طور شفاهی و سینه به سینه نقل شده است که در نزدیکی تالار گریفندور دریچه‌ای مخفی وجود دارد که تنها در زمان هالووین نمایان می‌شود. پس از ورود به این دریچه، درب آن به طور خودکار قفل شده و منحنی زمان-مکان تغییر می‌کند! به این صورت که یک سال ماندن در دریچه، معادل گذشتن یک ساعت از زمان در هاگوارتز می‌باشد. همچنین دریچه بسیار فریبنده و هوشمند عمل می‌کند. به گونه‌ای که هرکس بعد از وارد شدن به دریچه، دچار توهم می‌شود و در ذهن خود شروع به مکالمات خیالی، با افراد خیالی و غیرواقعی می‌کند. گفته شده است یکی از دانش آموزان پس از ورود به این دریچه، با خرزو خان دیدار داشته است. پس از این دیدار، وی به همراه خرزو خان وارد جنگل ممنوعه شده بود و 101 جانور ترسناک و جادویی را شکست داده بود. که البته بعدا به اعتراف همین دانش‌ آموزان، تمام این جانوران نه خود وی، بلکه خرزو خان شکست داده است! اجساد این 101 جانور، همچنان در جنگل ممنوعه باقی‌مانده اند و این موضوع تبدیل به یکی از عجایب این جنگل گردیده است. این دریچه پس از پایان هالووین، همگی را ... (نوشته های ناخوانا بر صفحات روی کتاب!)


گویا تقدیر از قبل نوشته شده بود. تقدیر اینگونه رقم خورده بود که همگی گریفندوری‌ها، در ژرفای دریچه مخفی فرو بروند و هرکس داستان خویش را از اتفاقات درون دریچه نقل کند. اما به راستی کدام یک از داستان ها واقعی است؟ آیا در جهان‌های موازی دیگر، گریفندوری‌های گیر افتاده درون دریچه، همگی سرنوشت یکسانی با دنیای فعلی داشتند؟ برای پاسخ به این سوالات مهمان عزیزی در کنار ماست که امیدواریم بتونیم پاسخ‌های قانع کننده‌ای را از ایشان بنشویم. این شما و این دکتر استرنج! (صدای دست و تشویق حضار )
- خیلی ممنونم که من رو به این برنامه تلویزیونی دعوت کردید. مطمئنم اولین سوالی که برای شما پیش اومده اینه که چطور ما سر از یک برنامه زنده درآوردیم و مگر تا به اینجای داستان همگی غرق در سوژه پیش اومده نبودیم؟ چرا و چطور یکدفعه بُعد جدیدی به موضوع اضافه شده و من مستقیما با شما در مورد سوژه حرف میزنم؟
- دقیقا دکترجان! خیلی ممنون میشم که ذهن خوانندگان رو از آشفتگی نجات بدید و باعث انبساط خاطر همگی بشید.
- خواهش میکم! بزارید اینطوری شروع کنم... ببینید من زاییده ذهن نویسنده داستان هستم! پس هرآنچه از این پس خواهید شنید، باز مارو به یک مرحله و بُعد عمیق‌تری از مرحله فعلی فرو می‌بره که اسمش "ذهن نویسنده" هستش. همه ما وجودمون رو مدیون نویسندگانمون هستیم و همینطور ادامه داستان هامون رو.
- عجب!
- بله دقیقا، عجب! اما مطمئنم خوانندگان داستان ذهن‌شون هم اکنون از هرآنچه که قبلا در این سوژه اتفاق افتاده بود، آشفته تر شده. اما مگر نه این باید ذهن به اندازه کافی آشفته شود تا در منظم نمودن امور به توانمندی بالایی برسد؟ پس هرگز از هیچ آشفتگی نترسید و مطمئن باشید روزی همه چیز منظم و درست خواهد شد. به شرطی یادمون بمونه در تاریکی نوری...
- دکتر جان ولمون کن تورو خدا با این جملات قصار و خوشگلت! ملت منتظرن...
- بله بله، پوزش می‌طلبم. ماجرا از این قراره که هرکسی درون دریچه مخفی با ترس‌های درونی خودش مواجه شده و بهش پاسخ گفته. برای همین آنچه واقعا درون این دریچه اتفاق افتاده هرگز معلوم نخواهد شد. مگر بعد از چک کردن دوربین مدار بسته.
- دوربین مدار بسته؟
- بله دوربین مدار بسته! دروبین های مدار بسته جادویی I-max از هم‌اکنون قابل سفارش هستند و حالا شما میتونید با شماره‌گیری 2000101 اون‌هارو سفارش بدید...

پس از پایان این برنامه تلویزیونی مشخص شد که دکتر استرنج هیچ هدفی جز تبلیغ دوربین‌های مدار بسته خودش در تلویزیون نداشته و صرفا با جملات قلمبه و سلمبه، می‌خواسته مغز خوانندگان رو به کار بگیره تا در نهایت دوربین‌هاشو به ملت غالب کنه! متاسفانه درون دریچه هیچ دوربین مدار بسته‌ای نبود و اعضای تالار هم هنوز از آنجا خارج نشده بودند.

واپسین دقایق هالووین


کمی مانده تا خورشید طلوع کند. دریچه مانند ماده مخدر و توهم زا، تمام اعضای تالار گریفندور را درگیر خود کرده بود. حتی سرنوشت کوین و روباه تلما هم به دریچه ختم شده بود و سر از آنجا در آورده بودند. سیریوس کابوس گرگینه ماندن دوستش ریموس را می‌دید. آلیشیا و تلما، توسط یک دیو که گویا محافظ زمان می‌نامیدنش، دنبال می‌شدند و درحال فرار از او بودند. جینی مشغول سروکله زدن با هری در مورد ظرف‌هایی که هر روز باید بشوره شده بود و از گریه‌های مداوم بچه‌هایش خسته شده بود. ریموس کابوسی شبیه سیریوس را تجربه می‌کرد، اینکه دوستش را گاز گرفته و کنترل خویش را به کلی از دست داده است. کوین توسط ده ها آستریکس محاصره شده بود که از او تقاضای خون می‌کردند. پروفسور دامبلدور خود را درون دریچه‌ای زندانی می‌دید که نمی‌توانست هیچ راه عقلانی برای خروج از آن پیدا کند! البته توهم دامبلدور به واقعیت خیلی نزدیک بود. آستریکس در رویای بی سرانجام دنیای بی‌خون غرق شده بود. در کویری برهوت گیر کرده بود که سرآب خون میدید اما تا به آن می‌رسید، خون محو می‌شد.

خورشید طلوع کرد و روشنایی چشمگیری در دریچه همه را مجذوب خودش کرد. برای چند لحظه‌ای همگی مات و مبهوت به آن نور خیره شده بودند. هالووین تمام شده بود! پس فرصت دریچه هم پایان یافته بود و باید تمامی افراد را به مکان دیگری منتقل می‌کرد. چندلحظه‌ای گذشت، و ناگهان همگی به تالار همیشه زیبای گریفندور منتقل شدند. تالار گرم‌تر و امن‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. همگی از نگاه یکدیگر خوانده بودند که چه بلایی احتمالا برسرشان آمده است. سیریوس بالاخره وارد تالار گریفندور شد آن هم وقتی که در همان لحظات و به طور اتفاقی داشت به بانوی چاق اطلاع می‌داد که "بوگیر توالت خراب شده است!"

اکثریت خوشحال و شاداب مشغول خوردن نوشیدنی کره‌ای شدند و هرآنچه که گذشته بود را کم کم به دست فراموشی می‌سپردند. گویی که همه چیز صرفا یک رویا بوده و حالا این رویای عمیق و تلخ تمام شده است. سیریوس مثل همیشه در خوردن نوشیدنی کره‌ای افراط کرده بود و در وسط تالار مشغول هلیکوپتری رقصیدن بود. ریموس هرچه سعی کرد کمی سیریوس را آرام کند تا کمتر حرکات موزون انجام بدهد، موفق نشد. به همین دلیل خودش دل را به دریا زد و رقص گرگی معروفش را روی استیج گریفندور انجام داد. آلیشیا، جینی و تلما بخش مخصوص بانوان را به دست گرفتند تا ثابت کنند در هنرنمایی کمی از آقایان ندارند. کوین در پوسته های شکلات فندقی که مشغول خوردنش بود، داشت غرق می‌شد و پروفسور دامبلدور هم در کناری ایستاده بود و خیلی ملوسانه برای جمعیت دست می‌زد.

اما فقط یک موضوع حل نشده بود. آستریکس کجاست؟

در همین لحظات بود که در تالار مجددا باز شد و شخصی آشنا اما نه مثل سابق وارد تالار شد. بخشی از هرآنچه در این مدت بر آستریکس گذشته بود همچنان آشکار نشده است، اما یک چیز در او تغییر کرده بود...
- آستریکس تویی؟
- خودشه! از لباس و طرز راه رفتنش معلومه خودشه!
- پس ماسک قبلیش کجاست؟! ...
- چقدر عوض شدی رفیق.

"پایان سوژه هالووینی"


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1402/8/15 1:05:11
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1402/8/15 1:12:25
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1402 23:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
صدای ناله‌های خفه یک سگ، دیواره سنگی دریچه را همچو بدن گریفیندوری‌ها در سرما، به لرزه درآورده بود. ناله‌هایی سوزناک و عاری از خبر خوش. با زمزمه لوموس زیر لب‌ها، مسیر راهرو به نور نقره‌فام نوک چوبدستی‌ها منور شد. سرهایشان را خم کرده بودند تا به سقف نم‌دار برخورد نکند.بخار نفس‌هایشان بین هوا سر می‌خورد و ناپدید می‌شد. قطرات خون آن‌ها را به سمت صدا هدایت می‌کرد. صدایی که لحظه به لحظه با وضوح بیشتری شنیده می‌شد. تنها چند قدم تا انتهای راهرو باقی بود. چند گام کوچک تا آشکار شدن حقیقت.

کم کم، دهانه غار انتهای راهرو نمایان شد. سقف بلندتر شده بود و صدای چک چک آب، بوی نم و خون نه‌چندان تازه را همراهی می‌کرد. نور چوبدستی‌ها، صورت سگی به سیاهی شب را روشن کرد. روی زمین نشسته بود و انتظار می‌کشید. شاید انتظار مرگ.

- سیریوس!

گردن سگ، به سرخی می‌زد. با شنیدن صدا، گوشش در هوا تکانی خورد و رو برگرداند.
- عــــو؟

جماعت گریفیندوری بهت‌زده، در جای خود خشک شدند. با گرفتن نوک چوبدستی به سمت دیواره‌های غار مخفی، موجودی درنده را جست‌وجو کردند. پاسخی برای سوال‌هایشان. صدایی مهیب در راهروی پشت سرشان پیچید. همگی به سمت صدا برگشتند. سیریوس نیز روی چهار پا ایستاد و با چشم‌هایی گرد شده، پشت تاریکی دهانه غار دنبال عامل صدا گشت. در مخفی بسته شده بود. باد زوزه‌کشان، دیواره‌های راهرو را خراش داد و درون گردآب گوش گریفیندوری‌ها کشیده شد.

شخصی به سرعت تاریکی را می‌شکافت و به سمت‌شان می‌آمد. شاید جانوری تشنه به خون. چشم‌هایی نگران، به اعماق ظلمت دوخته شده بود. شبحی خاکستری رنگ از میان دهانه آشکار شد. پیتر و جینی را روی زمین انداخت و روی سیریوس پرید.
لحظه‌ای همه چیز مانند یک خواب بود. خاکستری و فراواقع‌گرایانه. اما طولی نکشید تا کابوس، به کارناوالی گذرا تبدیل شود.

- عاعــــــو!
- عاو عاو عــــاو!

سیریوس در حالی که همگروهی‌های جان به کفش را به پشم گرفته بود، با گرگینه خاکستری رنگ بالا و پایین می‌پرید و دل می‌داد و قلوه می‌گرفت. آلبوس در حالی که نگاه‌هایی حاوی «وات د فاک؟» نثار آن دو می‌کرد، دست در جیب برد و چند بسته واجبی‌ای که به دلیل دیدن صحنه پیش رو ناکارآمد شده بودند را دور انداخت.

سگ سیاه افسردگی برای جلوگیری از آلودگی غار توسط پشم‌های بیشتر، به نمای انسانی خود تغییر شکل داد و لبخند به لب به استقبال هم‌گروهی‌هایش رفت.
- سلام بچه‌ها، منم از دیدن‌تون خوشحالم. فقط به نظرم توضیحات رو بذاریم برای بعد، این کوچولو رو تازه رام کردم.

ملت دست به کمر، خواهان حق خود شدند.
- یعنی چی بذاریم برای بعد آقای محترم؟ ما داریم اینجا زحمت می‌کشیم! نمی‌دونی چه بلایی سر ما اومده!
- مگه ما مسخره شماییم که بگیم پاسخگو باش، بگی نَمدونم؟

گرگینه به سمت سیریوس دوید و مانند بچه‌ای پنچ ساله و بی‌صبر و حوصله پاچه پاره‌شده او را با دندان کشید. همگی یک قدم عقب رفتند و مسلح به چوبدستی شدند.

- هی، بچه‌ها! اینه مهمون‌نوازی‌تون؟ ناسلامتی مهتابی کوچولو برگشته.

یکی یکی دچار تشنج پلک شدند و با چشمانی گرد و دهانی باز، گرگینه نه‌چندان وحشی‌خو را نظاره‌گر شدند.

فلش بک

دستانش می‌لرزیدند. زیر نور ماه کامل، چندان دوام نمی‌آورد. باید خود را به تالار می‌رساند. در حالی که دست‌هایش را به نرده‌های پلکان قلاب کرده بود، تلوتلوخوران به سوی تابلوی بانوی چاق در حرکت بود.

- اسم رمز؟

گردنش به سمت راست خم شد. با دهانی باز و دندان‌نما و چشمانی سرخ‌رنگ به تابلو زل زد. بانوی فربه که دیگر از زمین و زمان خسته بود، در تالار را باز کرد و خود به دیگر سو شتافت. پوست ریموس به خارش افتاده بود. در حالی که پای راستش را روی زمین می‌کشید، وارد تالار شد.
خوابگاه، سرپناه اعضای تالار گریفیندور شده بود و سیریوس بلک تنها، دستمال به دست گوشه‌ای از تالار نشسته بود و کلاه کاسکتش را برق می‌انداخت. با شنیدن صدای باز شدن در تالار رو برگرداند.
- کوین؟

دکمه‌های لباس ریموس یکی یکی کنده شدند. ناله‌هایی خفه از ته حلقش بلند می‌شد. سیریوس با چشمانی فراخ، روی دو پا ایستاد. به سوی انسان نیمه‌گرگینه شتافت.
- ریموس! منم، سیریوس! من رو ببین! آروم باش. آروم! تو می‌تونی. بارها از پسش براومدی. خودت رو کنترل کن!

جسمی که شانه‌هایش میزبان دستان سیریوس بود، دیگر شباهتی به انسان نداشت. برای چند لحظه، در اعماق چشمان سیریوس دنبال چیزی گشت. شاید نشانی می‌خواست، برای دوستی. برای صلح. اما خوی یک گرگینه، تنها به یک صدا گوش می‌دهد. زمزمه‌ای خبیثانه و به دور از دوست داشتن.

پنجه‌اش را بالا برد و بر شانه سیریوس کوبید. سیریوس روی زمین افتاد. نمی‌توانست اجازه دهد هم‌تالاری‌هایش سلاخی شوند. به سرعت تغییر شکل داد. و سعی کرد روی ریموس بپرد اما جثه یک گرگینه، به راحتی بر یک سگ غلبه می‌کند. پنجه به پنچه، روی دو پا ایستاده بودند. سیریوس، پنجه او را پس زد و در حالی که دهانش را دور گردن گرگینه حلقه کرده بود، او را به بیرون از تالار کشید. گرگینه بی‌صدا خرخر می‌کرد و به زمین چنگ می‌انداخت.

پایان فلش بک

- پیتر می‌شه بگی داری چیکار می‌کنی؟

پیتر با دقت فراوان و بی‌رحمی بسیار خون سیریوس را درون شیشه می‌کرد.

- برای آستریکسه. قسمت باشه بکنیم تو پاچه‌ش. می‌گم این داداش‌مون می‌تونه کبکی خرگوشی چیزی شکار کنه، خونش رو بدیم به آستریکس؟ یا فقط خون استریل می‌پذیره؟

سناریوی رویای خورشید، رو به پایان بود و ماه نیز، لباس خواب به تن می‌کرد.

- عاو عاو؟ عــــاو عـاعــــو.

سیریوس که چند واحد زبان گرگینه‌ای پاس کرده بود، گفت:
- می‌گه شما دوتا جوجه انسان همراه خودتون نداشته‌ین؟ انگار نزدیک غار یکی دوتا خوشمزه‌شون رو پیدا کرده بوده.

نگاه‌ها در هم قفل شد و قلب‌هایی که به دیواره سینه می‌کوبیدند، فریاد واهمه سر دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1402/8/14 1:21:19
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1402 15:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
صدای نفس های سنگین و خسته ی کسی بود که درست پشت سر دو دختر ایستاده بود. آنقدر نزدیک که اگر یکی از آنها می چرخید، مطمئنا می توانست چهره ی وحشتناک هیولا (یا حداقل آنطور که آن لحظه فکر می کردند هیولاست) را ببیند. ولی هیچ کدام نچرخید.

عرق سردی روی پیشانی تلما نشسته بود و آلیشیا می توانست به وضوح صدای قلبش را که بی رحمانه خود را به در و دیوار قفسه ی سینه اش می کوبید، بشنود. اوضاعشان اصلا جالب به نظر نمی رسید.
***

در سمتی دیگر کنار دریچه ای مخفی، دامبلدور ردی از خون پیدا کرده بود.
پیرمرد با دقت خم شده بود و خون را بررسی می کرد. به نظر تازه می رسید.

- پروفسور خون سیریوسه؟

دامبلدور کمر صاف کرد و سرپا ایستاد. جینی دستمالی به او داد تا خون روی دستانش را پاک کند. پروفسور تشکری از جینی کرد و ماهرانه دستمال را روی دستانش حرکت داد و لکه های خون را پاک کرد. سپس رو به پیتر جونز که سوال بالا را پرسیده بود کرد و جواب داد:
- نمی تونیم مطمئن باشیم.
- چرا پروفسور؟

دامبلدور چینی به پیشانی اش داد.
- هیچکس انتظار نداره یه خوناشام از آخرین قطره های خون قربانیش بگذره. اما همینطور که می بینین اینجا و تو تالار پر از خون بوده. پس نمی تونیم مطمئن بگیم کار آستریکسه و خون متعلق به سیریوسه.

حق با پروفسورشان بود. خون آشام ها از یک قطره خون هم نمی گذشتند.
گریفیندوری ها نگاهی مردد به خون های روی زمین انداختند. اگر خون متعلق به سیریوس نبود پس به چه کسی تعلق داشت؟
این سوالی بود که در ذهن تمام آنها جا خوش کرده بود. و احتمالا تا وقتی وارد دریچه مخفی نمی شدند، جوابش مشخص نمی شد.
پس بی معطلی تصمیم گرفتند وارد دریچه شوند.

- چوبدستی هاتونو بیرون بیارین و تو حالت آماده باش باشین.

همگی فوری اطاعت کردند و بعد از در آوردن چوبدستی هایشان، با احتیاط و به نوبت، وارد دریچه ی مخفی شدند.
کسی نمی دانست کمی جلوتر چه چیزی در انتظارشان است...
داستان به مرور پیچیده و پیچیده تر می شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1402 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پس ملت گریفیندور به دو گروه تقسیم شدند و گروه اول به سمت جنگل ممنوعه و گروه دوم درحال گشتن دنبال آستریکس و سیریوس و رد خون بودند.
گروه اول
تلما و آلیشیا میخواستند وارد جنگل شوند تا برای آستریکس خون پیدا کنند.
آلیشیا- حالا چه چیزی خون کافی برای آستریکس داره؟
تلما- گرگی گرگ نمایی چیزی. البته اینا فقط چیزایی هست که اینجا پیدا میشن و خیلی مفید نیستن.
آلیشیا- با خودت شیشه برای جمع کردن خون آوردی؟
تلما- آره اوردم.
آنها وارد جنگل ممنوعه شدند و در حالی که نمیدانستند چه چیزی در انتظارشان هست به راه افتادند.
گروه دوم
جینی و بقیه ی اعضای گریفیندور به جز آلیشیا و تلما دنبال آستریکس و سیریوس بودند و داشتند دنبال سرنخی می گشتند.
ناگهان پروفسور دامبلدور گفت:
اینجا رو نگاه کنید رد خون به این دریچه مخفی میرسه... .
گروه اول
گروه اول در جنگل ممنوعه راه میرفتند. ناگهان... .
تلما- این دریچه رو نگاه کن. اینجا رد خون داره.

اما وقتی تلما این را گفت، صدایی از پشت سرشان آمد.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
به نظرتون صدای چیه؟
این داستان ادامه دارد... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!