
هالووین گـریونـدوری (جدی)
ایوان مخوف گریفیندور درست مثل همیشه حال و هوایی داشت که تنها قدم زدن در آن، هرکسی را میتوانست با این احساس که تنها نیست به وحشت بیندازد. چه کسی میدانست چه موجوداتی در تاریکیها پنهان شدهاند تا در موقعیت مناسب حملهی خود را آغاز کنند؟ بیخود نبود شهرت آن ایوان به این نام بود!
اما آن شب متفاوت از تمامی شبهای دیگر بود. چرا که میز دایرهای شکلی وسط ایوان قرار گرفته بود و دستهای 24 نفره از جادوآموزان گریفیندوری و ریونکلاوی دور آن جمع شده بودند. تنها یک نگاه به محیط کافی بود تا هرکسی حدس بزند در آن شب هالووینی آنها به چه قصدی گرد هم آمدهاند.
شمعهای معلق در هوا که به آرامی سوسو میزدند، کتابها و کاغذپوستیهای تاریخی پر از اشکال گوناگون و وسایل متفاوت از شاخ تکشاخ گرفته تا سُمّ تسترال، همه از نشانههایی بودند که تنها به یک چیز اشاره میکردند:
احضار روح!
آنها همهی تدارکات را آماده کرده بودند تا روح بنیانگذاران گروهشان، یعنی گودریک گریفیندور و روونا ریونکلاو را احضار کنند. آنها میخواستند علت این که سالازار اسلیترین و هلگا هافلپاف بعد از هزاران سال به دنیا بازگشتهاند، اما آن دو از این کار سر باز زدهاند را بدانند. آنها به دنبال پاسخ بودند... و حتی راهی برای راضی کردنشان برای بازگشت به هاگوارتز!
مراسم احضار ارواح روونا و گودریک، با غرش ساعت که فرا رسیدن نیمهشب را خبر میداد آغاز میشود. پس از آن که برای دقایقی، همه دست در دست تقاضای حضور گودریک گریفیندور و روونا ریونکلاو را میکنند، حالا نوبت به مرحلهی پایانی رسیده بود. جایی که چوبدستیهایشان را به سمت مرکز میز که بدلی از شمشیر گودریک و دیهیم روونا قرار گرفته بود، نشانه رفته بودند. تنها بر زبان راندن طلسمی کافی بود تا آنها بتوانند با اجرای قدم آخر، روونا و گودریک را احضار کنند.
- با شمارهی سه همگی طلسم "ریکوئیم ووکس سولز" رو اجرا میکنیم. یک... دو... سه!
با به گوش رسیدن شمارهی سه، فریاد هر 24 نفر، همزمان با یکدیگر به هوا برخاسته میشود.
- ریکوئیم ووکس سـ...
اما پیش از آن که ادا کردن طلسم پایان یابد، ناگهان در ورودی ایوان باز میشود و کودکی خردسال دواندوان وارد میشود.
- بدون من داشتین چی کار میکردین؟
کسی فرصت پیدا نمیکند تا سرش را به سمت منبع صدا بازگرداند،چرا که شعلهی حاصل از سوختن شمعها ناگهان سر به فلک میکشد و بعد از تغییر رنگی کوتاه به نارنجی، با وزش باد شدیدی خاموش میشود و همهجا را در تاریکی و سکوت فرو میبرد. سکوتی که با قدمهای کوتاه کوین که در حال دویدن به سمتشان بود شکسته میشود.
جادوآموزان گریفیندوری و ریونکلاوی که به خیال خود همهچیز را تا قدم آخر به درستی انجام داده بودند و حالا ناکام در ادای طلسم با شکست مواجه شده بودند، وقتی اثری از حضور ارواح روونا یا گودریک نمیبینند، با بدخلقی به سمت کوین برمیگردند.
- کوین تو قرار بود خواب باشی!
- حاله ملانی امشب برام داشتان نحوند. واشه همین خوابم شبک بود.
ملانی نگاه سنگین 23 نفری که مراسم احضارشان خراب شده بود و حالا باید 365 روز دیگر صبر میکردند تا دوباره چنین فرصتی پیدا کنند را بر روی خود احساس میکند. با شرمندگی از جایش برمیخیزد و برای در آغوش گرفتن کوین حرکت میکند.
- متاسفم بچهها. شاید واقعا دلیلی داره که هلگا و سالازار اینجان، ولی روونا و گودریک نه.

ملانی این را میگوید و در حالی که کودک را به آغوش میکشد، از ایوان خارج میشود. سایرین نیز که دیگر دلیلی برای ماندن در آنجا نمیدیدند، بعد از کمی ناسزا گفتن به بخت بدشان، از یکدیگر خداحافظی میکنند تا به خوابگاههایشان برگردند. همه در حالی که ناامیدی بزرگی در قلبشان حس میکردند، بالاخره بعد از کمی غلت زدن در تختخوابهایشان و حسرت خوردن به خاطر فرصتی که از دست داده بودند، به خوابی عمیق فرو میروند.
اما برخلاف سایرین، در دو سوی قلعه دو جادوآموز بودند که به محض اطمینان از این که خواب به چشمان همقطارانشان آمده است، ناگهان چشمانشان که اثری از خستگی و خواب در آن دیده نمیشد، گشوده میشود و برق نارنجی رنگی در یک گذر کوتاه در چشمانشان ظاهر و به همان سرعت ناپدید میشود. آن دو نفر آستریکس و گابریلا پرنتیس بودند که لبخندی کمرنگ و شیطانی بر روی صورتشان نقش بسته بود.
چیزی در این میان درست نبود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






)

ملت منتظرن...
حتی سرنوشت کوین و روباه تلما هم به دریچه ختم شده بود و سر از آنجا در آورده بودند. سیریوس کابوس گرگینه ماندن دوستش ریموس را میدید. آلیشیا و تلما، توسط یک دیو که گویا محافظ زمان مینامیدنش، دنبال میشدند و درحال فرار از او بودند. جینی مشغول سروکله زدن با هری در مورد ظرفهایی که هر روز باید بشوره شده بود و از گریههای مداوم بچههایش خسته شده بود. ریموس کابوسی شبیه سیریوس را تجربه میکرد، اینکه دوستش را گاز گرفته و کنترل خویش را به کلی از دست داده است. کوین توسط ده ها آستریکس محاصره شده بود که از او تقاضای خون میکردند. پروفسور دامبلدور خود را درون دریچهای زندانی میدید که نمیتوانست هیچ راه عقلانی برای خروج از آن پیدا کند! البته توهم دامبلدور به واقعیت خیلی نزدیک بود. آستریکس در رویای بی سرانجام دنیای بیخون غرق شده بود. در کویری برهوت گیر کرده بود که سرآب خون میدید اما تا به آن میرسید، خون محو میشد.
ریموس هرچه سعی کرد کمی سیریوس را آرام کند تا کمتر حرکات موزون انجام بدهد، موفق نشد. به همین دلیل خودش دل را به دریا زد و رقص گرگی معروفش را روی استیج گریفندور انجام داد.
آلیشیا، جینی و تلما بخش مخصوص بانوان را به دست گرفتند تا ثابت کنند در هنرنمایی کمی از آقایان ندارند.
کوین در پوسته های شکلات فندقی که مشغول خوردنش بود، داشت غرق میشد و پروفسور دامبلدور هم در کناری ایستاده بود و خیلی ملوسانه برای جمعیت دست میزد.








!