هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۱:۳۷
از یترومایسین
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
بسمه تعالی




دنگ با چهره‌ای خشمگین دست به کمر روی میز باز جویی ایستاده و به توده پارچه‌های در هم گوریده‌ای در آن طرف میز چشم قره می رفت و زیرلب چیزی می‌گفت:

- ویزی ویزی ووزی وزّه! ویزی ویزی واازو ویزا! ویزی ویزی زووز وز؟!

که مضمون آن این بود که « تا کی بشورم و بسابم؟ تا کی معجون بپزم؟ الان لنگ ظهره، پاشو! » و روشی برای آن حشره کوچک سیه‌چرده بود تا فشار شغل سخت و زیان‌آوری را که بر دوش می کشید، بر سر دیگران آوار کند.

در همان لحظه در اتاق بازجویی گشوده شد و وزیر با جلال و جبروت بسیار قدم به درون گذاشت و دنگ متملقانه ترین لبخندش را بر چهره زد و به ایشان چشم دوخت. برای لحظه‌ای نگاه آن دو با یکدیگر تلاقی کرد و در سکوت به یکدیگر نگریستند:

- آه... ای دنگِ دینگ، ز بهرمان شکلک کریه المنظر آفرینی می نمایی، مزد جنابتان را نصف می نماییم.

حشره غمگین و فسرده شد و رفت تا خودش را از لبه میز به پایین پرت کند، ولی در لحظه آخر پشیمان شد. ولی چون تعادلش را از دست داده بود از لبه به پایین افتاد.

- معجون را بر وی خورانیدی؟

حشره که گویا با یک دست به لبه میز چنگ زده بود، به سختی شصت دست دیگرش را بالا آورد.

- نیک است.

آقای زاموژسلی جلو رفته و به آن توده پتوهای در هم کشیده دستی کشید و لحظه‌ای بعد پسرکی بالشت به بغل از آن بیرون خزید!


1. جمله اسامی خویش به همراه ضمایم و منضمات را بیان دارید.

سدریک دیگوری. از اضافه کاری خوشم نمیاد؛ اسم طولانی به زحمت زیادی نیاز داره تا هربار بتونی بگیش. بخاطر همینم اسم میانیمو (که الان حتی یادم نیست چی بود) حذف کردم و فقط سدریک هستم. از نوع دیگوریش.

آقای زاموژسلی با وحشت به سدریک نگاه و تلاش کرد تا جنایتی به اسم "حذف نام میانی" را هضم کند.

2. چونان معجونی نوشیدی؟

راستش زیاد وقت نکردم مزه‌ مزه‌ش کنم...یهو به خودم اومدم دیدم یه لوله فرو شده تو دهنم و تا بتونم چشامو باز کنم و ببینم چیه، معجونتون رو به خوردم دادن.
تلخ بود ولی. بد نیست یکم از این اسانس‌های طعم‌دهنده استفاده کنین...حالا که با معجون راستگویی به حقوق جادوگرا تعرض می‌کنین، حداقل خوشمزه بکنین.

3. می توانید تا پایان این استنتاج چشمان خویش گشوده نگاه دارید؟
قول نمیدم. همین الانش هم با چسب نگهشون داشتم... چون خب وقتی داشتن می‌آوردنم اینجا، تو راه یه سری تهدیدای خطرناک کردن درمورد اینکه اگه چشمام بسته شه دیگه چشمی برام باقی نمی‌ذارن و از کاسه درشون میارن بعدشم با روبان کادو می‌کنن و هدیه میدن به خودم و از این چیزا...ولی مطمئن نیستم بتونم تا آخر باز نگهشون دارم. روبانم زرد باشه لطفا.

4. آیا بیدار کردن یک "خسته" و سینان و جیمان وی را عملی پسندیده، قانونی و صحیح می پندارید؟
معلومه که نه! عملی کاملا ناپسند، غیرقانونی و غلط می‌پندارم. ولی خب چون شما وزیرین، نمی‌تونم اینا رو بهتون بگم که. پس بله، پسندیده و قانونی و صحیحه. راحت باشین.

آقای زاموژسلی لبخندی از سر رضایت زده و سری به تایید تکان داد.

5. چه می کنید که این سان فرسوده‌اید؟ شایعاتی مبنی بر در هم شکستیدن کوهی به دست جنابتان نیز وجود دارد. حقیقی است؟
درمورد سوال اولتون باید بگم که، ظاهرا زندگی آدمو فرسوده می‌کنه. شما فرسوده نشدید؟ اصلا؟ یعنی می‌خواید بگید اینکه هر روز، بدون استثنا هر روز (!) بیدار شید، از تخت بیاید بیرون، راه برید تا آشپزخونه، مفاصل دهنتونو باز کنید، دندوناتونو بالا پایین کنید و صبحونه رو بجویید، بعد دوباره راه برید و برید جاهای مختلف، باز موقع غذا خوردن هی دهنتونو تکون بدید و کارایی امثال اینها، شما رو فرسوده نمی‌کنه؟ این همه زحمت در طول روز فرسوده و شکسته‌م کرده خب...
و درباره قسمت دوم سوال، بله! معلومه که واقعیه! یه شب که هوا خیلی صاف و دلپذیر بود، زیر پتوی گرم قشنگم خوابیده بودم که یهو دیدم روبه‌روی یه کوه بزرگ وایسادم. برای این که بتونم رد شم مجبور بودم کوهو در هم بشکنم. پس یه انگشتمو آوردم بالا و به پایه‌ی کوه زدم، و کوه شکست.
بعضیا میگن چون خواب دیدم این کارو کردم، واقعی حساب نمیشه. ولی شما که اینطور فکر نمی‌کنید؟ می‌کنید؟

وزیر با خود اندیشید که سدریک چه می خورد که تا این حد از جویدن آن فرسوده می گردد؟

6. بگذارید به اندکی پیشتر بازگردیم ای سدریک بن آموس دیگ‌گون... ز زندگانی به عنوان فرزند کارمند خدوم وزارتخانه گویید، چون است؟
راستش...زندگی خیلی سختی داشتم. بابام هر روز بدون استثنا ساعت ۵ صبح بیدار میشد که به موقع برسه سر کار. و خب، متاسفانه از منم انتظار داشت بعنوان کارمند آینده‌ی وزارتخونه (متاسفم بابا، هیچوقت تصمیم نداشتم کارمند شم! )، از شیش سالگی ۵ صبح بیدار شدنو تمرین کنم.
بعد کم‌کم شروع کرد منو با خودش می‌برد وزارتخونه تا کارا رو یاد بگیرم.
اون روزا...خیلی سخت بودن. خوبه که گذشت.

7. آیا معیشت کارمندان وزارت چونان نیک است که فرزندان ایشان جملگی پس از فارغ گشتن از تحصیل به خور و خواب پردازند، وی بر شما بانگ نمی‌زند که "برخیز "؟!
چرا، بسیار بانگ‌ها می‌زند! می‌زد البته...از یه جایی به بعد دیگه ناامید شد.
و درمورد نیک بودگی معیشتم، باید بگم که خیر...نیک نیست. من زحمت‌ها کشیدم و خون دل‌ها خوردم تا به این فارغ شدگی و بخور و بخواب رسیدم. همینجوری الکی الکی که این نشد! تلاش کردم براش.

آقای زاموژسلی لبخندی شیطانی زده و در گوشه برگه یادداشت کرد «حقوق ابویشان را چندین سال معوق می کنیم که خور و خوابشان منقص شود.» و ادامه داد...

8. نوبه‌ای در خانه ریدل جنابتان را خفته یافتیم و چند تناولگرمرگ که قصد نهادن حشره‌ای در بینی خویشتنتان را داشتند... ما مگذاشتیم، لیک گمان می بریم زین شوخیان پساوانتی با خفتگان بسیار نمایند، از مصائب جنابتان گویید.
آخ که جناب وزیر نگم از بدبختیام براتون...الان دیگه عادت کردم البته، حتی اذیت هم نمیشم. ولی اون اوایل...واسه خودت دراز کشیده بودی داشتی از خواب قشنگت لذت می‌بردی، یهو یه چیز می‌رفت تو گوشات. چشاتو باز می‌کردی می‌دیدی این کوین نشسته داره اسباب بازیاشو یکی یکی امتحان می‌کنه ببینه کدومش کامل فرو میره تو گوش.
بعد با کلی بدبختی موفق می‌شدی کوینو شوت کنی اونور، دوباره می‌خوابیدی، و این دفعه با تلاش یه عده دیگه از مرگخوارا مواجه می‌شدی که لینی بیچاره رو درحالی که داد و هوار راه انداخته بود، گرفته بودن تا بکننش تو دماغم.
بعد دوباره یهو ایزابل و آیلین می‌ریختن سرت که کتاباشونو بکوبونن تو صورتت تا وزنشو امتحان کنن ببینن کدوم سنگین‌تره.
از اون طرف دوریا هی میومد قلبتو از تو سینه درمیاورد فشارش می‌داد می‌گفت ببین! این بلاییه که با خوندن بعضی از پستام سرت میاد!
از دعوای همیشگی بین بندن و ایوان هم نگم که...بدبختی بزرگی بود. بندن هوار می‌زد که تو با پیک مرگ من مردی، و ایوان در کمال آرامش تکذیب می‌کرد و بیشتر حرص بندنو درمیاورد.
خلاصه که...آرامش نداشتم من از دست اینا.

آقای زاموژسلی حالا می توانست حدس بزند منظور آیلین از آن که یک "آخ" و نیم "عاااااا" وزن اضافه کردن چیست.

9. یک خفتن نیک، چون خفتنی است؟
به‌به. سوال زیبا به این میگن. از نظر من، یه خواب خوب خوابیه که هیچ درکی از اتفاقات اطرافت نداشته باشی. میگم یعنی، بعضیا هوشیار می‌خوابن. دائم حواسشون هست دور و برشون در چه وضعیتیه، همه‌ی حرفای اطرافیانو می‌شنون و با کوچیکترین صدایی از خواب می‌پرن. اینا بزرگترین بی‌احترامیو به خواب می‌کنن!
وقتی می‌خوابی، باید کامل خواب باشی! از اون مدل خوابا که وقتی بیدار میشی یه نیم ساعتی طول می‌کشه تا لود کنی و یادت بیاد تو کی‌ای و اینجا کجاست و قضیه چیه.
خوابی که رد بالش رو صورتت بمونه هم که دیگه مقدسه.

10. در هنگام خفتش، خواب خفتن هم دیده‌اید و آیا در خفتش دوبل رویایی نیز دیده‌اید؟
در هنگام خفتش خواب خفتن دیدم، بله، ولی متاسفانه سعادت دوبل رویایی رو دیگه نداشتم...در آینده به امید مرلین.

11. جنابتان در جمله ایام در معیّت غیرجین اخطارگر می باشید،حضور طولانی مدّت یک مورج موورجگر (به معنای بسیار ورجه و وورجه کننده) در نزدیکی یک خسته را چون می دانی؟
اوایل سخت و دشواره. ولی از جایی که به صدای ویزویز بال‌هاش عادت می‌کنی، دیگه همه چی آسون‌تر میشه. اینکه این دوره‌ی عادت کردن چقدر طول بکشه هم دیگه بستگی به شخص داره. مال من خیلی کوتاه بود، چون مغزم به طرز فوق‌العاده‌ای عادت داره سروصداها و تصاویر اضافی رو جهت بالا بردن کیفیت خوابم برام حذف کنه.

12. اگر یک روز بر خیزید و دیگر قادر به خسپش مباشید چون می نمایید؟
خسپش عادی نمی‌تونم بکنم، اَبَدی رو که ازم نگرفتن! به خواب ابدی فرو میرم.

13. ما همواره در حیرتیم که جنابتان از کدامین جهت سخت کوش می باشید که بر باد بادکردگان وارد گشتید؟

اشتباه شما اینجاست که فقط از یه زاویه به قضایا نگاه می‌کنید. چرا فکر می‌کنید سختکوشی فقط به این معنیه ‌که تو همه‌ی کارا‌ی فیزیکی نهایت تلاشتون رو بکنید در حدی که دیگه جونی براتون نمونه؟ آدم می‌تونه توی خوابیدن هم سختکوش باشه. اینکه با نهایت انگیزه و امید برای خوابت تلاش کنی خودش کلی زحمت می‌خواد!

14. پیشتر از این خودمان به شکل ضمنی اشاره کردیم... دور هم مرگ بر بدن می‌زنیم، لیک جنابتان که دست آخر به دست شکوه دوران، زیبای قرن، وحشت اعصار و آناناس بانو مروپ گانت جان به جان آفرین تسلیم خواهید نمود در میان جنابانمان چون می نمایید؟
نه، ببینید، این قضیه داره. ارباب منو واقعا نمی‌کشن که. من‌گیر کرده بودم بین اون دامبلدور و کله‌زخمی و اینا، نمی‌تونستم بپیچونمشون. در نتیجه، ارباب پیشنهاد دادن منو مثلا بکشن که اونا بیخیالم شن.
و البته که به‌دست آوردن خواب ابدی توسط ارباب یکی از والاترین افتخارات بشر محسوب میشه که امیدوارم هروقت آمادگیشو داشتم بتونم بهش برسم.

آقای زاموژسلی در اندیشه‌های خویش غرق شده و با لبخندی عارفانه و سالکانه بر لب در گوشه صورت جلسه چنین نوشتند « پیتزا و شیر و ترشی/ ارباب هستن چه مشتی.»

15. مشنگانی را می شناسیم که چروک کف دست را در بالشت و بستر خویش پنهان می دارند، جنابتان چه چیز در آنان پنهانیده‌اید؟
ببینید، پَرهای داخل بالش یکی از مهمترین عناصر بالش محسوب میشن. اگه ما بخوایم چیزی بکنیم اون تو، خلوص پرها از بین میره و دیگه اون بالش، بالش مرغوبی نخواهد بود. پس نه تنها من چیزی توی بالشم قایم نمی‌کنم، بلکه کسایی که این کارو می‌کنن هم قضاوت می‌کنم! بله!

16. بنا بر تحقیقات وزارت همایونی جنابمان، حالت خسپش افراد بیانگر هویت جنابانشان می باشد، احدی خرس و بالشت به آغوش می کشد، دیگری دمر می خوابد، یک نفر نیز در کمد ایستاده با چشمان باز و .... لیک ز جزئیات این تاثیر آگاهی مداریم، بیآگاهانمان.
و نیز گوی که جنابتان چونان خسپش می نمایید.

بله، تحقیقاتتون کامل درسته. به محققاتون حقوق بیشتری بدین.
ببینید، مثلا کسی که با خرسش می‌خوابه، روحیه‌ی خیلی لطیفی داره. این آدم حساس و زودرنجه، باید همیشه حواستون بهش باشه که یوقت از درون نشکنه.
اونی که دمر می‌خوابه، کلا شخصیت آسون‌گیری داره. خودشو درگیر مشکلات و پیچیدگی‌های زندگی نمی‌کنه. راحت پشتشو می‌کنه به همه چیز و واسه خودش می‌خوابه. تحسین‌برانگیزه.
کسی هم که با چشمای باز می‌خوابه، تو گذشته یه تجربه‌ی ناخوشایند داشته که دیگه از اون به بعد نمی‌تونه راحت چشماشو ببنده و همش احساس می‌کنه باید حواسش به همه جا باشه. (منو جزء این دسته حساب نکنین؛ من کلا استثنا محسوب میشم که با چشمای باز هم می‌تونم بخوابم و ربطی به تجربه بد و این داستانا نداره‌. )

آقای زاموژسلی با خویش اندیشید که خویشتنشان که با زنجیری از سقف آویزان به خواب می روند چونان شخصیتی دارند؟ ولی رویشان مشد بپرسد.

و درمورد بخش دوم سوال، من حالت خواب خاصی ندارم. همیشه و تو هر شرایطی، با هر حالتی می‌تونم بخوابم و می‌خوابم. با چشمای باز، بسته، نشسته، ایستاده، موقع راه رفتن، حتی حین جنگ و ماموریتای مرگخوارا و اینجور چیزا.

17. خسپشگاه اصلی جنابتان در کجای بود و در کدامین مکان می‌زیید؟
من توی خونه ریدل یه اتاق کوچیک دارم که محل امنم به حساب میاد. یدونه هم توی تالار خصوصی هافل دارم، که خب اکثرا موقع کلاسای هاگوارتز اونجا هستم.
ولی خب، این دوتا اتاقمو خیلی دوست دارم و خونه‌م محسوب میشه یجورایی.



آقای زاموژسلی دستش را در جیبش فرو برده و چیزی از آن بیرون کشید.

- شلام!

طفلی صغیر و بور بود.


کوین مرطوب العمل:

۱. بالشت رو کی بهت داده؟
من بالشای زیادی داشتم. ولی این اصلیه رو که همه جوره دوسش دارم و هیچوقت از خودم دورش نمی‌کنم و همه جا باهام هست، هدیه‌ی اربابه. هدیه که نه البته، لرد تاریکی به کسی هدیه نمیده. ولی من دوست دارم اینجوری برداشت کنم‌.
اون موقع که وارد خونه‌ی ریدل شدم، این بالش رو گوشه‌ی خونه دیدم که کسی بهش اهمیت نمی‌داد. برش داشتم و همون لحظه عاشق جنس پرهای داخلش شدم. پر قو بودن. مرغوب و عالی! نمی‌دونم چرا انداخته بودنش اون گوشه.
منم برداشتمش و وانمود کردم هدیه‌ی اربابه به مناسبت ورودم به خونه ریدل!

۲. بدترین خوابی که دیدی چی بوده؟ کابوست چیه؟
من خیلی کم خواب می‌بینم. بخاطر اینکه معمولا وقتی می‌خوابم، تو همون حالت به زندگی هم ادامه میدم و کارامو می‌کنم؛ بنابراین زیاد وقت خواب دیدن ندارم.
ولی خب، یکی از بدترین خواب‌هایی که دیدم این بود که چندتا از من وجود داشت. خواب دیدم یه عالمه سدریک دور و برم هست، که اکثرا آدمای خوبی نیستن و مدام میرن پیش اطرافیانم و اذیتشون می‌کنن. هرچی من می‌گفتم اون من نیستم، کسی باور نمی‌کرد؛ چون درواقع هیچکس خود اصلیمو نمی‌دید. فقط اون سدریک‌های الکی دیده میشدن. و خب خیلی خواب بدی بود.

و کابوسم...فکر می‌کنم بی‌خوابی کابوسمه. خیلی سخته که خسته باشی، خوابت بیاد، چشمات بسوزه ولی خوابت نبره. کلافه میشی‌. کم‌کم تحلیل میری تا جایی که دیگه چیزی ازت باقی نمی‌مونه.
در کل، بنظر من اینکه بتونی راحت بخوابی یه موهبت مرلینیه، و بی‌خوابی هم بدترین کابوس دنیاست.

۳. والدینت نمی‌گن از بچه‌ی مردم یاد بگیر از صبح الطلوع بیداره؟ اصلا با زیاد خوابیدنت کنار میان یا نه؟
الان دیگه نه، عادت کردن و یجورایی کنار اومدن با این قضیه. چون راستشو بخواین، چاره‌ی دیگه‌ای نداشتن.
ولی اون اوایل یادمه مامانم از هیچ سروصدایی دریغ نمی‌کرد تا منو کله‌ی صبح همزمان با خروسِ حیاطمون بیدار کنه. یا بابام وقتی می‌خواست بره سر کار سر راهش تا می‌تونست منو زیر دست و پاش له می‌کرد. که خب بعد از شکست‌های پی در پی دیگه بیخیال شدن بالاخره.

۴. یه وقتایی یه‌سری کارا می‌ریزه رو سر آدم، بعد که می خوابه تو خواب می‌بینه همشونو انجام داده. در واقع مغز آدمو فریب میده. آیا مغز تو هم چنین ‌کاری میکنه که می‌تونی با خیال راحت بخوابی؟
بله، یک میلیون بار تا حالا این اتفاق افتاده! و یکی از پرتکرارترینشون، بیدار شدنمه. به این صورت که خواب می‌بینم بیدار شدم، و مغزم بیدار شدنمو شبیه‌سازی می‌کنه و می‌بینم که بلند شدم، لباسامو عوض کردم، صبحونه‌مو خوردم، از خونه رفتم بیرون به سمت مقصد موردنظرم و درنهایت، وقتی که همه‌ی کارامو انجام دادم و می‌خوام لبخند رضایت بزنم، یهو از خواب می‌پرم و می‌بینم عه! خواب موندم که!

۵. داخل بالشت از چی پر شده؟ ویژگی های یه بالش خوب رو بگو.
بالش من از پَرهای سفید و نرم قو پُر شده. یه قو که تو بهترین شرایط و محیط بدون استرس بزرگ شده، همیشه غذا و جای خوابش آماده بوده، هیچوقت بهش فشار نیومده و تخم هم نذاشته. بنابراین پَرهاش تو ایده‌آل‌ترین حالت ممکن هستن.
و بنظر من، بالش خوب بالشیه که بالش باشه. یعنی درواقع همه‌ی بالشا خوبن. هر چیزی که بتونی سرتو بذاری روش و بخوابی مقدسه.
ولی اگه بازم اصرار کنین که جواب دقیق‌تری بدم، می‌تونم بگم که بهتر از بالش خودم تو دنیا وجود نداره. همه‌ی ویژگیای خوب بودنو داره و محشره!

۶. اگه خواب باشی و من کاملا اتفاقی یه لیوان آب روت خالی کنم بیدار می‌شی؟ اگه بیدار شدی واکنشت چیه؟
فکر نکنم بیدار شم...چون بارها شده وسط میدون جنگ، وقتی حین خوابم دارم می‌جنگم، خون بقیه می‌پاشه روم و یجورایی بدنم به این خیس شدن عادت کرده. بنابراین شک دارم با این روش بتونی بیدارم کنی.
ولی اگه مرلین نکرده این اتفاق افتاد، ففط باید فرار کنی. چون قول نمیدم زنده‌ت بذارم.

۷. تو آینه نفاق انگیز چی می بینی؟
سوال قشنگی بود. هممم...نمی‌دونم؟
واقعا خیلی فکر کردم به این سوال. در نهایت رسیدم به این که احتمالا خودمو بین عزیزترین آدمای زندگیم می‌بینم. می‌دونین، خیلی برام مهمه که در نهایت آدم امن زندگیمو پیدا کنم، دوست‌داشتنی‌ترین آدمایی که در حال حاضر کنارمن همیشه پیشم بمونن و هیچوقت نرن، و همشونو با هم داشته باشم.
فکر می‌کنم تو آینه نفاق‌انگیز یه همچین تصویری می‌بینم...

۸. توانایی راه رفتن تو خواب داری؟ اگه راه بری یادت میمونه کجا ها رفتی؟
معلومه که بله! کل زندگیم دارم توی خواب راه میرم. زندگیم توی خوابه درواقع! و بازم بله؛ بطور استثنایی گونه‌ای، هرجا هم برم و هر کاری که بکنم یادم می‌مونه. کاملا عین کارایی که شما تو بیداری می‌کنین.

۹. شیرین ترین رویایی که دیدی چی بوده؟
داشتم از ارباب مدال افتخار می‌گرفتم! بعنوان شجاع‌ترین و پرتحرک‌ترین مرگخوار. رویای قشنگی بود واقعا.

۱۰. چه تو خواب چه تو بیداری، چیزی هست که بابتش حسرت بخوری؟
کاش اون موقع که تو خونه‌مون بودم کمتر می‌خوابیدم. اون موقع آماتور بودم و نمی‌تونستم مثل الان هم بخوابم و هم به زندگیم برسم؛ می‌دونین منظورم چیه، اون موقع فقط می‌خوابیدم...الان می‌تونم در کنار خوابم به وقت‌گذرونی با بقیه مرگخوارا و ارباب و بقیه ادامه بدم، ولی اون موقع نمی‌تونستم...کاش کمتر کنار خانواده‌م می‌خوابیدم.

۱۱. چی باعث می‌شه خواب از سرت بپره؟
خیلی کم پیش میاد این اتفاق بیفته. درواقع، اصلا اتفاق نمیفته.
خواب من پریدنی نیست، تو بدترین شرایط و اوضاع هم می‌تونم بخوابم و می‌خوابم. متاسفم که به چیزی که می‌خواستی نرسیدی.

آقای زاموژسلی طفل صغیر را به سوی پنجره برده، با چوبدستی منجنیقی در حیاط وزارت ظاهر نموده و با آن کوینک را به سوی خانه ریدل‌ها پرتاب بنمود و برگشت سر بازجوییش و دست در جیبش کرد و بار دگر چیزی بیرون کشید.
یک طفل صغیر و بور دیگر


آیلینی که اصفهانی ها معتقدند پری نیست:

1. معمولا خواب میبینی یا صرفا می خوابی؟
ببین، من چون در حین خواب کارای عادیمو می‌کنم و رفتارم عین یه آدمِ بیداره، دیگه وقت نمی‌‌کنم خواب ببینم. خیلی به ندرت پیش میاد؛ اونم فقط شب‌ها که بقیه هم می‌خوابن و کسی کاری به کارم نداره.

2. چه خواب هایی میبینی اکثرا؟
خوابای من خیلی عجیب و غریب نیستن، و اکثرا هم بعد از بیداری یادم نمی‌‌مونه. ولی معمولا خوابی که می‌بینم، زندگی روزمره‌مه؛ چون خیلی سختمه که از جام بلند شم و برم سراغ کارام، و بیشتر خواب می‌بینم که دارم کارامو انجام میدم. بعد که بیدار میشم می‌بینم عه! همش تو خواب بود که!

3. اگه بالشتو ببرم چیکار می کنی؟
اعلامیه‌ی ترحیمتو پخش می‌کنم.

4. چه چیزایی می تونن بیدارت کنن؟
واقعیت اینه که تا وقتی خودم نخوام، هیچی نمی‌تونه بیدارم کنه. و من معمولا کِی می‌خوام؟ وقتی ارباب صدام کنن و به شخصه ازم بخوان که بیدار شم.

5. برنامه ی خوابت چجوریه؟ یعنی مثلا به ازای هر چند ساعت خواب چند ثانیه بیدار هستی؟
برنامه‌ی مرتبی ندارم براش، همونطوری که شما بیدارین و زمانی که احساس خستگی و نیاز می‌کنین می‌خوابین، من برعکسم؛ می‌خوابم و هرازگاهی که احساس نیاز کنم، بیدار میشم.
معمولا به ازای هر دو و نیم ساعت خواب، ۳و۷صدم ثانیه بیدارم.

6. اتاقت تو خونه ریدل کجاست؟
آخرین و گوشه‌ترین اتاق تو طبقه دوم. چون ساکت‌ترین اتاق بود.

7. نظرت در مورد قهوه چیه؟
افتضاح‌ترین و فاجعه‌ترین اختراع بشر! من نمی‌فهمم کدوم از مرلین بی‌خبری به خودش اجازه داده همچین چیزیو بسازه که به بدترین شکل ممکن دخالت می‌کنه تو طبیعی‌ترین نیاز انسان!

8. به نظرت سوال هشت چی می تونه باشه؟
هممم...نمی‌دونم؟ شاید می‌خواستی ببینی در طول ۲۴ ساعت شبانه‌روز چند ثانیه‌ش چشمام بازه؟ :soot3:

9. چی بیشتر از همه رو اعصابته؟
من کلا آدم آسون‌گیری‌ام...سخت چیزی میره رو اعصابم، چون معمولا اهمیت زیادی به اتفاقات اطرافم نمیدم و خیلی ساده و راحت ازشون رد میشم.
ولی اگه بخوام حتما یه چیزیو نام ببرم، می‌تونم بگم صدای شستن ظرف‌ها. ساعت ۷ صبح روز جمعه!

10. هافلپافی بودن رو چقدر دوست داری؟
زیاد. خیلی خیلی زیاد! به معنای واقعی کلمه خونه‌ی امن دوممه. حتی نمی‌تونم فکرشو بکنم که کلاه یه گروه دیگه رو برام انتخاب می‌کرد!

آقای زاموژسلی یک بلیط باطله اتوبوس خط واحد به دست آیلین داد و سپس با وی همان کرد که با کوین کرده بود. سپس آمد و برای بار سوم دست در جیبش کرد.

این بار بزرگسالی غیر بور از آن بیرون کشید.
که یک گرگ هم بر وی آویزان بود.


پیرامون "ی" سیاه است:

۱. چیشد که تصمیم گرفتی خیلی بخوابی؟ خوابای خوب می‌بینی مگه؟
نه، خوابای خوب زیادی نمی‌بینم؛ ولی تو زمان بیداری هم زیاد چیز خوب وجود نداشت...به این نتیجه رسیدم حالا که تو بیداری اینقدر چیزای زشت و ناامیدکننده و غیرانسانی می‌بینم، پس برای چی اصلا به خودم زحمت بدم چشمامو باز نگه دارم؟

۲. سقف شیروونی خونه‌ی ریدل برای خواب جای مناسبیه؟
عام...پیشنهادش نمی‌کنم. :soot3:
اگه ارباب اون پایین نباشن، زنده نمی‌مونین. اگه هم باشن و زنده بمونین، در اثر سقوط روی صورت پر از ابهت و جذابیتشون و ایجاد مقادیری چاله چوله روی صورت همچون ماهشون، خودتون دلتون می‌خواد برید خودتونو بکشید.
بنابراین نه، لطفا برای خوابیدن برین سراغ تخت خوابتون.

۳. یه کلکسیون بالشت داری یا فقط یه دونه؟
احساس می‌کنم یه همچین سوالیو بالاتر جواب دادم. ندادم؟
نمی‌دونم. ولی حالا زیاد مهمم نیست، دوباره جواب میدم.
از نظر من همه‌ی بالشا لیاقت احترام و یه زندگی خوب رو دارن. همه‌شون مقدسن. ولی من خودم یدونه بالش موردعلاقه دارم فقط؛ که با هیچی عوضش نمی‌کنم. تحت هیچ شرایطی!

۴. وقتی می‌خوای به بقیه هدیه بدی، بهشون چی هدیه می‌دی؟
هدیه دادن یکی از سخت‌ترین و در عین حال لذتبخش‌ترین کاراست. من معمولا با توجه به شخصیت هدیه‌گیرنده انتخاب می‌کنم که چی بدم بهش. اینکه چی دوست داره یا چی لازم داره و حتی با چه چیزی با همدیگه خاطره داریم؛ و همونو میدم بهش.

۵. وقتی بیداری، واقعا بیداری یا بازم خوابی؟
گزینه دو. خواب با چشمای باز!
(شوخی کردم. هر دو قرن یبار که واقعا بیدار میشم، واقعا بیدارم. )

۶. بهترین خاطره‌ای که از ماموریت‌ها داری چیه؟
تک‌تک خاطرات ماموریتا برای من لذتبخشن و هرکدومشون یجوری خوب بودن؛ ولی اولین ماموریتم یه حس دیگه‌ای داره برام...اون تجربه‌ی همکاری زیاد و بی‌وقفه‌ی مرگخوارا واقعا هیجان‌انگیز بود!

۷. اگه یه نفر بخواد بهت یه بالشت و پتو هدیه بده، دوست داری اون نفر کی باشه و چطور بالشت و پتویی بهت بده؟
ارباب، یا یکی دیگه از آدمای نزدیک زندگیم. و درمورد قسمت دوم سوال، دوست دارم یه نشونه‌ای از خودش توی بالش و پتو باشه، که هروقت نگاهش می‌کنم یاد اون کسی بیفتم که بهم هدیه داده.


آقای زاموژسلی دوشیزه بلک را به حیاط وزارتخوانه راهنمایی نموده و با تکریم و احترام با وی همان کرد که با کوین و آیلین نموده بود.
- عوووو.

ولی فراموش کرد با گرگش نیز چونان نماید. پس جانور عووعوووگر را به حال خویش گذاشته و رفت پی بازجویی‌بازی‌اش.


18. آیا زان دسته افرادید که در خسپش دست به اعمال ناخواسته می زنند؟ می خورند، می آشامند و ...؟
بلی. بسیار.
به هر حال خب وقتی مجبور باشی حین خواب به زندگیت ادامه بدی و به کارات برسی، مجبوری تو همون حالت هم راه بری و بخوری و حرف بزنی. چیز عادی و طبیعی‌ایه برای من.

19. چه چیز خسپش را نیک ترین خصیصه آن می دانید؟
فرار از زندگی. قطعا منظورم اون خوابیه که واقعا می‌خوابی، مثل خواب شبانه‌ی خودم و شما، و نه خوابی که تو کل مدت روز دارم. چون مغزت فرصت استراحت پیدا می‌کنه و برای چند ساعت هم که شده مجبور نیستی به چیزی فکر کنی، مشکلاتت زل نمی‌زنن تو تخم چشمات و اعصابتو به هم بریزن، روابط سخت و پیچیده‌ای که باید با آدما داشته باشی بی‌اهمیت میشن. فقط چشماتو می‌بندی و می‌خوابی. مثل یه مرگ موقت، یا یجورایی انگار داری بازیو استپ می‌کنی و هر موقع آمادگیشو داشتی بر می‌گردی.

20. مکتوبه‌ای موجود است به نام خسپش کبیر و در انتهای آن کاشف به عمل می آید که مقصود موت است. نظر جنابتان چیست؟
تاییدش می‌کنم؛ اون کتیبه کتاب مقدس من حساب میشه. پس هر چی توش گفته بشه درسته.

21. با توجه به آن چه در فوق ذکر کردیم، آیا گمان می برید که ساکنان خانه ریدل خسپشان جنابتان را تناول کنند؟
نه نه. این با اون فرق می‌کنه. ما مرگ بقیه رو تناول می‌کنیم نه خودمون رو. بنابراین اصلا از بابت این که خواب منو بخورن نگران نیستم.

22. نیک ترین و دهشت ناک ترین بینش های خوابانتان چه بوده اند؟
من اصولا بینش ندارم. فقط می‌خوابم. از اونجایی که معمولا سع...

انرژی سدریک به پایان رسیده و او وسط بازجویی به خواب رفته بود. وزیر اندیشید که باید به شکلی وی را دوباره هوشیار نماید...

سه روز بعد


شکنجه‌گران پرتلاش و خدوم وزارت هر یک خسته و فرتوت خیس از عرق کوشش صادقانه هر یک در گوشه‌ای ولو بودند که ناگهان صدای خمیازه‌ای به گوش رسید و سدریک چشم بگشود.

- کجا بودیم؟


22. نیک ترین و دهشت ناک ترین بینش های خوابانتان چه بوده اند؟
من اصولا بینش ندارم. فقط می‌خوابم. از اونجایی که معمولا سعی می‌‌کنم هیچیو سخت نگیرم و راحت از مسائل بگذرم، به بینش‌های خاصی هم موقع خواب نمی‌رسم.

23. فارغ از هیاهوی جهان می باشید، فارغ از هیاهوی جهان بودن چون می باشد؟
خیلی خوبه. پیشنهاد میدم یه بار امتحانش کنین. بهتون قول میدم اگه ببینین چه حس خوبی داره که از همه چی فقط رد شین و ذهنتونو درگیر هیچ چیز و هیچ کس نکنین، دیگه هیچوقت دست از این کار نمی‌کشین.

24. جنابانمان در بیت چنگال زاغیان مایر-بریگز بازی می نماییم، جنابانتان در هافلپاف نیز چون می نمایید؟ تیپ جنابتان چیست؟
خیر، ما این بازیو نداریم. کارای دیگه‌ای داریم برای انجام دادن.
یک عدد ISFP هستم در خدمتتون.

24.5 آیا تا کنون به استعمال قهوه و سایر حاویان کافئین اندیشیده اید؟
این نوشیدنی‌های شیاطینه! کُفره! زشته! یعنی چی که چیزی بخوری تا نیاز طبیعی بدنتو مختل کنه؟ حالا درسته نیاز طبیعی بدن من یکم فراتر از حد معموله، ولی بازم دلیل نمیشه بخوام جلوشو بگیرم که.
خوابیدن خوبه، زیباست، جلوشو نگیرین لطفا. جلوشو بگیرین قلب من می‌شکنه. قلبمو نشکنین.

24.75. گمان می برید چونان اثری بر جنابتان داشته باشد؟
حدس می‌زنم مغزم قاطی کنه؛ می‌دونین، تاحالا چیزی خوابو ازش نگرفته. بنابراین قراره شوکه بشه. اینکه بعدش چه کارایی در اثرش ازم سر بزنه اطلاعی ندارم؛ ولی قطعا اتفاقات خوبی نمیفته.

25. گر قصد شکنجه دادن جنابتان را داشته باشیم، پرهوده‌ترین روش ممکن چه می باشد؟
بالشمو ازم بگیرین و جلوی چشمام پر پر کنین. پودر میشم، آب میشم، ذره ذره‌ی وجودم نابود میشه. لطفا هیچوقت این بلا رو سرم نیارین. بهم رحم کنین.

26. گمان می بریم با محتویات جیوبمان آشنا باشید، گر ز بهرتان دیوانه‌ساز کشیم، چه خواهید دید؟
میشه این سوالو بپیچونم؟ بیاین وانمود کنیم دو ثانیه اثر معجون راستی پریده. مغزم خسته شد حقیقتش، دیگه کشش نداره بتونه فکر کنه احتمالا در اون موقعیت چی می‌بینه...

27. اهم المهمات! نظرتان در خصوص وزارت فخیمه، عظیمه، جمیله، حمیده و سعیده جنابمان چون می باشد؟
یکی از وزارتای خوبی که من دیدم! با یه وزیر فعال که این تاپیکو زنده نگه داشته و حقیقتا می‌دونم چقدر کار سختیه. وزارت فخیمه، عظیمه، جمیله، حمیده و سعیده‌ی خوبی دارید. خسته نباشید.

28. در خصوص این خمسه نظر خویش را عنوان نموده و شرحی مجمل بر کیفیات و جزئیات خفتن ایشان گویید.

لینی وارنر: حشره‌ای که همیشه هست و میشه روش حساب کرد. حشره‌ی یاری رساننده!
معمولا بال‌هاشو می‌پیچه دور بدنش، شاخکاشو تا می‌کنه به عقب و روی هر سطح صافی که گیر بیاره می‌خوابه.

لرد ولدمورت: برترین، والاترین، پر جلال و جبروت‌ترین و سیاه‌ترین ارباب تاریکی، که حتی یه لکه‌ی روشنی هم تو وجودشون نیست! سوالی اگه داشتی یا راهنمایی خواستی ارباب بهترین گزینه‌ست. با ماموریتای همیشگیِ حال خوب کن!
ارباب موقع خواب هم پر از ابهت هستن؛ با چهره‌ی جدی، صاف و مستقیم دراز می‌کشن و پتو رو تا وسطای سینه بالا می‌کشن. همونجوری تا صبح با اخم می‌خوابن بدون کوچیکترین حرکتی.

نیکلاس فلامل: پیرمرد پرحاشیه! با عمر لایتناهی.
از اونجایی که یکم سنش زیادی بالاست، قبل از خواب اول دندون مصنوعیاشو در میاره، بعد ریش‌ها و موهای کم‌پشت سفیدشو شونه می‌کنه، و در نهایت به یه خواب پر سروصدا و سرشار از خروپف فرو میره.

دوریا بلک: از اعضای پرافتخار خاندان بلک، یکی از نویسندگان خوب جدی!
دوریا فقط تو بغل گرگش خوابش می‌بره. اصلا بدون اون نمی‌تونه. دم پشمالوی گرگشو می‌پیچه دور گردنش و در حالی که دستاشو انداخته دور بدنش، تو بغل هم خوابشون می‌بره.

سو لی: کلاهدار اعظم، ساکن حیاط خونه ریدل، یار و یاور همیشگی و کمک‌کننده تو هر شرایط. از دوستای خوبی که میشه روش حساب کرد!
سو برای خواب نیاز شدیدی به پتو داره. هر چی باشه حیاط سرده خب! بخاطر همین باید حداقل سه لایه پتوی سنگین بندازه رو خودش تا خوابش ببره. در غیر این صورت، مثلا اگه پتوهاش بشه دوتا یا یکیش نازک‌تر از حد معمول باشه، نمی‌تونه بخوابه. کلاهشم در نمیاره در ضمن!

29. خمسه ای به انتخاب خودتان برگزینید و آن چه با فوقانیان رفت را با ایشان نمایید.

کوین کارتر: بچه‌ی تخس پر سروصدا، که تنها روش تربیتی که براش مناسبه کتکه! ولی جدا از این، با اون سنش نوشته‌های قشنگی داره.
پستونک یا انگشت شست دستش از موارد جدایی‌ناپذیر برای خوابش هستن. حتما باید یه چیزی بکنه تو دهنش تا بخوابه.

ایوان روزیه: استخون متحرک با قدمت زیاد، و پست‌هایی که دلت می‌خواد حتما بخونیشون.
قبل از خواب معمولا استخونای اصلیشو دستمال می‌کشه و برق می‌ندازه، تا حدی که صدای جیرجیر بدن. بعد یکی یکی جداشون می‌کنه و می‌چینه سر جاش، و در نهایت هم جمجمه‌شو می‌ذاره بالای همه‌شون و می‌خوابه.

دیگه دوتا رو ازم بپذیرین. برای سه تای دیگه توانایی ادامه دادن ندارم حقیقتا.

30. برایتان قرار وثیقه صادر می نماییم، کسی را دارید آمده و سندی را فدای جنابتان نماید؟
اون قدیم ندیما یکی بود به اسم اگلانتاین پافت. احتمالا خیلیا یادشون نباشه. اون صددرصد برام میاورد، حتی اگه خودش نداشت از یه جایی می‌دزدید و در هر صورت با یه سند میومد سراغم.
ولی الان، هممم، نمی‌دونم...سوال سختی بود!

31. تمعجن چون بود؟
خوابمو پروند. ناراضی‌ام. نمیشد همونطوری تو خواب ازم سوال می‌پرسیدین؟ چه لزومی داشت حتما چشمام باز باشه آخه...

32. چه شخصی را برای معاجنه بعدی پیشنهاد می نمایید؟
لینی وارنر. نه که خیلی سرش خلوته، گفتم بیاد اینجا خلوت‌تر هم بشه.
و آیلین پرینس؛ بیشتر با شخصیتش آشنا شیم.

33. آیا پرسشی بود که گر می توانیستید آن را ز خویش می پرسیدید که ما مپرسیدیم؟
نه سوالاتون خیلی کامل و جامع بود. کل زندگیم یه دور از جلوی چشام رد شد.


سخن پایانی جنابتان با خوانندگان دور دور دورتر از دسترس:
دیدم همه‌تون گفتین "بالشت". ولی من خودم میگم "بالش". اهمیتی نداره البته، جفتش درسته، صرفا دلم خواست اطلاع داده باشم.
و همچنین، ببخشید انقدر دیر شد! ممنونم از صبر و بردباریتون برای خوندن اعترافاتم. حالا که تا اینجا خوندین، یه خسته نباشید به خودتون بگین و برین برای جبرانش ۳۸ ساعت بخوابین.
شب بخیر!


× پایان مصاحبه با سدریک "یک چیزی که یادشان نیست" دیگوری، مصاحبه شونده بعدی در این سرای معرفی خواهند شد. ×


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۷:۲۹:۴۷
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 308
آفلاین
درود بر سدریک خوابالو و وزیر همیشه در صحنه برای بازجویی!

۱. چیشد که تصمیم گرفتی خیلی بخوابی؟ خوابای خوب می‌بینی مگه؟
۲. سقف شیروونی خونه‌ی ریدل برای خواب جای مناسبیه؟
۳. یه کلکسیون بالشت داری یا فقط یه دونه؟
۴. وقتی می‌خوای به بقیه هدیه بدی، بهشون چی هدیه می‌دی؟
۵. وقتی بیداری، واقعا بیداری یا بازم خوابی؟
۶. بهترین خاطره‌ای که از ماموریت‌ها داری چیه؟
۷. اگه یه نفر بخواد بهت یه بالشت و پتو هدیه بده، دوست داری اون نفر کی باشه و چطور بالشت و پتویی بهت بده؟

زیر سایه‌ی ارباب و کنار مرگخواران امیدوارم بتونی همیشه راحت و آسوده خوابای خوب ببینی!



Tranquil Departure
,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۴:۰۷
از من به تو نصیحت...
گروه:
مترجم
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 307
آفلاین
سلام.

1. معمولا خواب میبینی یا صرفا می خوابی؟

2. چه خواب هایی میبینی اکثرا؟

3. اگه بالشتو ببرم چیکار می کنی؟

4. چه چیزایی می تونن بیدارت کنن؟

5. برنامه ی خوابت چجوریه؟ یعنی مثلا به ازای هر چند ساعت خواب چند ثانیه بیدار هستی؟

6. اتاقت تو خونه ریدل کجاست؟

7. نظرت در مورد قهوه چیه؟

8. به نظرت سوال هشت چی می تونه باشه؟

9. چی بیشتر از همه رو اعصابته؟

10. هافلپافی بودن رو چقدر دوست داری؟


............................... Bird of death ................................

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
سلاام!

۱. بالشت رو کی بهت داده؟

۲. بدترین خوابی که دیدی چی بوده؟ کابوست چیه؟

۳. والدینت نمی‌گن از بچه‌ی مردم یاد بگیر از صبح الطلوع بیداره؟ اصلا با زیاد خوابیدنت کنار میان یا نه؟

۴. یه وقتایی یه‌سری کارا می‌ریزه رو سر آدم، بعد که می خوابه تو خواب می‌بینه همشونو انجام داده. در واقع مغز آدمو فریب میده. آیا مغز تو هم چنین ‌کاری میکنه که می‌تونی با خیال راحت بخوابی؟

۵. داخل بالشت از چی پر شده؟ ویژگی های یه بالش خوب رو بگو.

۶. اگه خواب باشی و من کاملا اتفاقی یه لیوان آب روت خالی کنم بیدار می‌شی؟ اگه بیدار شدی واکنشت چیه؟

۷. تو آینه نفاق انگیز چی می بینی؟

۸. توانایی راه رفتن تو خواب داری؟ اگه راه بری یادت میمونه کجا ها رفتی؟

۹. شیرین ترین رویایی که دیدی چی بوده؟

۱۰. چه تو خواب چه تو بیداری، چیزی هست که بابتش حسرت بخوری؟

۱۱. چی باعث می‌شه خواب از سرت بپره؟




ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۳ ۲۲:۴۹:۵۸

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۰:۴۱ شنبه ۸ مهر ۱۴۰۲

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۱:۳۷
از یترومایسین
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
بسمه تعالی








متهم جدیدی در این سرای حاضر، و آماده مواجهه با سینان و جیمان جنابانتان و جنابمان می باشد، وی شخصی مدیر، ناظر و همواره خسپنده، بالشت گرای می باشد، سه مربعِ مقبره دیروز.

تصویر کوچک شده





توضیحات دنگ و دینگی:
دقت کنید که در این مصاحبه ها مخاطب پرسش های شما شخصیت ایفایی مهمون (متهم تحت شکنجه) هستش و این کار بیشتر برای شناخت بهتر شخصیت ایفای نقشی اون هاست و نه شخصیت حقیقی پشت اون ها، پس لطفا این موضوع رو در پرسش هاتون لحاظ کنید. از اونجایی که قراره این پرسش ها در قالب شکنجه پرسیده بشن، توصیه می شه که اون ها رو شبیه به اتهام مطرح کنید، گرچه هیچ اجباری در این خصوص نیست و حتی می‌تونن خیلی دوستانه باشند. در نهایت پرسش‌های شما در قالب یک رول که با همکاری با مهمون اون قسمت نوشته شده، پاسخ داده می شن. اضافه کنم که مهلت ارسال پرسش تا پایان وقت 21 مهر 1402 هستش.


خمار و خواب‌زده،
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۴۰۲

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۱:۳۷
از یترومایسین
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
بسمه تعالی



کلیک!


با بشکن وزیر لامپ سقفی روشن شده و نورش بر صندلی فلزی دلگیری افتاد که قرار بود متهم روی آن باشد.

- پس وی کجا می باشد؟

در همان هنگام وزیر زاموژسلی کششی را در قسمت پایینی پالتو خویش احساس کرد و نگاهی به آن انداخت؛ موجودی کوچک و مذقوق با مشقت فراوان سعی داشت از ایشان بالا برود.

- ز ما فرود آی.

طفل لحظه‌ای دست از تلاش برداشته و به چشمان وزیر خیره شد و سپس به تلاشش ادامه داد. وزیر هم او را از یقه‌اش بلند کرد و بی توجه به دست و پا زدن و جیغ هایش وی را روی صندلی نشاند.

- سلاااام به همگی! امیدوارم پر انرژی و شاداب باشین!

طفل پس از نشستن بر صندلی آرام گرفته بود. وزیر هم دسته‌ای کاغذ مچاله شده از جیبش بیرون کشیده و یکی از آن ها را صاف کرده و از روی آن شروع به خواندن کرد:


1. نوایم خویش را عنوان نمایید. کلهم اجمعینشان را.

کوین دنی سدریک فرد تد کارتر.
البته اسم اصلیم تو شناسنامه کوین دنیه. _بابام گفت دنی، مامان گفت کوین. با هم دعواشون شد. شدم کوین دنی- اون "سدریک فرد" اسمیه که خانواده‌ی پاتر روم گذاشتن."تد" هم که اسم بابامه.
بعضی ها هم کوین کاتِر صدام میکنن.
تلفظ اسمم رو هم درست بگین! ک(K)، اِ،(E) و(V)، ایی(E)، ن(N).

وزیر اندیشید «نامشان کاِوایین می باشد؟! گمان می بریم افریقی تبار باشد.»


2.چونان معجونیست؟

تلخه! زشته! بد‌مزه‌ست! مثل اون شربتایی که آقای دکتر به زور به خوردت میده و می‌گه اگه اینو بخوری زودتر مریضیت خوب میشه.

دنگ از زیر کلاه وزیر بیرون آمده و با غرور و افتخار مشتش را در هوا تکان داد.

3.آیا به نظر شما این ظلم است که شخصی به شدت زیر سن قانونی مورد تعقیب قانونی قرار بگرفته؟

بله! مثل کودک ربایی در روز روشنه! البته اگه این تحت تعقیب قرار گرفتن بخاطر علاقه‌ی جناب وزیر به منه که داستانش جداست.
نکنه آخر معجون خوری می‌خوایم بریم با هم بازی کنیم؟

وزیر دنگ خرسند و مغرور را از لبه کلاه قاپ زده و در مقابل خویش گرفت.
- معجون را توهم آفرین بنموده‌ای؟

حشره با تکان سرش به دو طرف این ادعا را رد کرد.


4. از چه روی از ردای جملگان می آویزی؟ جادوگر نورد می باشید؟

یکی از دلیل هایی که باعث میشه من ردای مردمو بگیرم اینه که نذارم از پیشم برن. دوست ندارم ترکم کنن‌. ولی خب اونا کار خودشونو می کنن و بی توجه به من، میرن.
اون اوایل، من که می‌دیدم زورم نمی‌‌رسه بیشتر از این، باعث توقفشون بشم؛ ولشون می کردم و بعد دنبالشون می دویدم. که خب با توجه به قدم های بزرگ اونا و قدم های کوچیک من، یا همیشه عقب می‌موندم یا خسته می‌شدم. پس تصمیم گرفتم دیگه دست از ول کردن ردای مردم، بر ندارم.
برای همین اکثر مواقع از ردای ملت آویزونم. گاهی هم که حواسشون نیست از ردا بالا میرم و روی شونه‌هاشون می‌شینم! اینجوری هم جا‌به جا شدن برام راحت تره، هم نیازی نیست از کنار کسایی که دوستشون دارم جُم بخورم.

5. آه... ز خاطرمان رفت، خواستگاهتان کجاست؟ و از چه روی و به چه قصدی به سرای جادوییان تهاجمیده‌اید؟

من درست سه روز بعد از هالووین، در یک عصر بارانیِ ماهِ نوامبر، تو لندن به دنیا اومدم.
اون روزی که متولد شدم، بابام یه جلسه‌ی مهم داشت و نیومد بیمارستان ملاقات مامان‌. مامان هم که روحیه‌ی حساسی داشت و بعد از به دنیا آوردن من حساس‌تر هم شده بود؛ سر همین موضوع، رابطه‌ش با بابا بهم خورد(یه آدم بزرگ بهم گفت بخاطر افسردگی بعد زایمانه) و هر کدوم تصمیم گرفتن راه خودشونو تو زندگی برن. البته از هم جدا نشدن تا برای خاندان کارتر ها رسوایی به بار نیاد. فقط هردوشون تا دیر وقت کار می کنن و زیاد خونه‌ نمیان تا همدیگه رو نبینن.
بابا و مامان هردو خیلی پولدارن و مدیر شرکتای بزرگن.
اونا پرستاره بچه گرفتن تا جای خودشون، از من مراقبت کنه. البته که من همه‌ی پرستارام رو فراری دادم. حتی یه روز هم خودم از دستشون فرار کردم و رفتم تا دنیای بزرگو ببینم.
همینطور داشتم تو شهری پر از شگفتی های جور واجور چهار دست و پا می رفتم؛ که متوجه یه مرد با لباسای متفاوت شدم. تعقیبش کردم و رسیدم به یه سرزمین دیگه! سرزمینی که آدم بزرگاش، با چوب کارای خیلی خفنی انجام میدادن!
من داشتم جاهای مختلف اون سرزمین رو می‌گشتم که با یه آدم معروف مواجه شدم. اون آدم معروفه که دید من هیچ سرپناهی ندارم بردتم یه‌جایی به اسم "خونه‌ی گریمولد." و سر تا سر شهر آگهی پخش کرد که یه‌ بچه پیدا شده با دادن مشخصات تحویلش بگیرین.
مدتی که تو خونه‌ی گریمولد بودم چون نمی‌تونستم مثل الان کامل حرف بزنم و اسمم رو به زبون بیارم، اونا برام یه اسم دیگه گذاشتن: سدریک فرد! که گویا براشون یاد آور اشخاص مهمی بود.
تو خونه‌ی گریمولد، من با آلبوس سوروس پاتر آشنا شدم که تمایلاتش با بقیه خانواده فرق می‌کرد. اون و دوستش اسکور پیوس یواشکی می‌رفتن یه‌جایی به نام "خونه‌ی ریدل" که ظاهرا آدمای جالبی اونجا بودن.
منم یه‌سری یواشکی دنبالشون رفتم و برای اولین بار با خاله‌ بلا و لرد و مرگخوارا آشنا شدم.
ولی چون هنوز کوچولو بودم درخواست عضویت ندادم.
خلاصه که یه مدت گذشت‌ طبق اعلامیه، وکیل خانوادگیمون به دنیای جادویی اومد و منو با خودش برد خونمون. البته بعد ها فرار کردم و برگشتم به دنیای جادوگری و خونه ی ریدل ها. الانم که اینجا خدمت شمام.

6. ما بارها و بارها خویشتان را در حال تمکیِد شست پا و دست هایتان مشاهده بنموده ایم. چرا؟ و چه مزه‌ای می دهد؟

چون آرامش میده! وقتی شستت رو می‌مکی دیگه احساس ناراحتی نمی‌کنی. گاهی خواب آور هم هست. مزه‌ش رو نمی‌ تونم توصیف کنم. خودتون انگشتتون رو بمکین ببین دیگه!

وزیر کاغذ بازجویی را بالا آورده و پنهانی یک لیس کوچک به انگشت شصت خودش زد... کمی شور بود.

7. شاهدان بسیاری وجود دارند که اذعان می نمایند جنابتان به عملی ناپسند به نام حباب‌بازی اشتغال دارید. این اتهام را می پذیرید که حبابان را بازیچه خویش قرار می دهید؟
ناپسند نیست که. خیلی هم زیبا و خوشحال کننده‌ست!
حباب که فوت می‌کنی، تمام غصه ها و نگرانی‌هاتو می‌ریزی توش. بعد که می‌ترکه، انگار غم هات ترکیده. شاد می‌شی و روحیه می‌گیری.

آقای زاموژسلی احساس کرد چیزی از درون جیبش به بیرون کشیده شد...

8. چوبدستی مان را ده... از چه روی در عنفوان طفولیت بر اموال جامعه مجدووی دست درازی می نمایید؟ خوب است قاقالی‌لیان جنابتان را ببریم؟

بعضی وقتا به یه چیزایی احتیاج دارم مجبورم قرض بگیرم دیگه.
در مواردی هم به چوبدستی ها برای جادو نیاز ندارم ولی چون دارم دندون در میارم و جاش به‌‌شدت می‌خاره، با جوییدن چوبدستی، خارششو خوب می‌کنم. مثل الان.

آقای زاموژسلی، چوبدستی را از سر آن گرفته و جای دست بزاق‌آلودش را با انتهای کت پاک کرده و دوباره آن را به درون جیبش بازگرداند.

9. در ادامه آنکه اگر قاقالی‌لیان جنابتان - که جملگان بدان بستنی گویند - را از جنابتان بگیر و مانع تلیستان بر ایشان گردیم چون می نمایید؟

گریه می‌کنم. جیغ می‌کشم! اگه پسش ندین گازتون هم می‌گیرم حتی!

10..
- ده چیه؟
- نخستین عدد دهگان می باشد.
- دهگان چیه؟
- چیز نیکی نمی باشد.
و وزیر ادامه داد.


1 دوم. طفلی چونانتان خواندن و نوشتن بلد است؟ کی، چطور و چگونه آموخته؟
بابا همیشه میگه من وارث خاندان کارترها هستم و باید تو همه‌ی کار ها خبره باشم. برای همین از همون وقتی که زبون باز کردم برام معلم خصوصی گرفت تا بهم خوندن و نوشتن رو یاد بده. الان تا حدی بلدم بخونم و بنویسم ولی نه کامل.
بین خودمون بمونه ولی تا دیدم بابا سرش شلوغ شده و دیگه نظارتی روی روند درس‌ خوندنم نداره، معلمم رو فرستادم رفت خونشون و خودم پاشدم اومدم پیش مرگخوارا.

2 دوم. بر جمله اخوال بَلا علاقه مندید؟ آیا جنابتان قصد ترقیب خالگان بر شرارت را دارید؟
من فقط فقط خاله بِلای خودمو دوست دارم و هیچکس رو به شرارت ترقیب نمی کنم. چون هیچکس نباید شبیه خاله‌ی من باشه.
خاله‌ی من یدونه‌ست و تو عالم همتا نداره!

3 دوم. به شکلی که نمی دانیم بر جامعه محصلین علوم جادویی هاگوارتز گرویدید، از چه روی بر شیردالان درون ابواب پیوستید؟

من طی اتفاقی غیر عمدی امتیازای ثبت شده تو ساعت شنی‌ شون رو خالی کردم. اونا هم ناراحت و عصبانی شدن. منو بردن تالار خودشون تا جلوی چشمشون باشم و با درس خوندن، خرابکاری ای رو که کردم جبران کنم.
البته اوایل که از دستم عصبانی بودن –بهشون کاملا حق میدم چون امتیاز گرفتن برای گروه سخته!– ترسناک به نظر می‌رسیدن ولی الان که پیششون موندم دیدم انقدراهم ترسناک نیستن. تازه کلی مهربونن و هوامو دارن!

4 دوم. در خصوص پیشین، چگونه بر هاگوارتز گرویدید؟ و مختصرا اعلام بنمودید "بر اثر یک سری خرابکاریا" چون گشت، چون گشت؟

قضیه از اونجا شروع شد که تولد یکی از دوستام بود و من تصمیم گرفتم برم تولدشو تبریک بگم. ایشون اون زمان تو هاگوارتز در حال تحصیل بودن.
من رفتم از مغازه‌ی شوخی‌ها، یه جعبه‌ی سرگرمی به عنوان کادو خریدم و راه افتادم سمت هاگوارتز.
بعد کلی ماجرا و دردسر رسیدم هاگوارتز. اونجا بود که یه استاد اسلیترینی جلومو و گرفت و گفت این چیه تو دستت؟ به جعبه‌ی بزرگ کادو اشاره داشت. منم صادقانه همه‌چیزو توضیح دادم ولی نگفتم چه کادویی خریدم. آخه خودمم نمی‌دونستم محتویات داخل جعبه‌ی سرگرمی چیه.
استادِ لجبازانه جعبه رو ازم گرفت و گفت تا مطمئن نشم توش چیه، نمی‌ذارم ببریش داخل.
و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، در جعبه رو باز کرد... اون لحظه من فقط پناه گرفتم. چون جعبه‌ای که آدم از مغازه‌ی شوخی‌ ویزلی‌ها می‌خره قطعا داخلش چیزای بدتری از بمب کود حیوانی وجود داره.
دیگه چیزی نفهمیدم فقط صداهای فریاد خشمگین استاد رو شنیدم که کل سالن رو فراگرفته بود. و معلوم نبود چی‌میگه. فقط وسط حرفای بی سر و تهش همش می‌گفت 100 امتیاز از گدیفیندور کم می‌کنم.
انقدر گفت گفت که یکی از ساعت شنیا کامل خالی شد.
یکم بعد داد و فریادای اون استادِ تموم شد و به درمانگاه منتقلش کردن، منم تصمیم گرفتم تا کسی متوجهم نشده فلنگو ببندم. اما تا خواستم در برم یه عده گریفیندوری دورم رو گرفتن و گفتن: تا کل امتیاز گروهمونو بر نگردونی، حق نداری جایی بری.
این شد که رفتم گریفیندور و مدتی تو هاگوارتز موندگار شدم.


5 دوم. خود خویشتن خویش را "کیوت و تو دل برو" می دانید، خودشیفته، متکبر و دارای زین دست صفات نیک و از انساب زلاتان می باشید؟

اون آقاعه رو که گفتین نمی دونم ولی ما بچه‌ها کلا به پنهان نکردن و گفتن حقیقت علاقه داریم. برای همین زیاد از خودمون تعریف می کنیم. الان شما حس نمی کنید من خیلی کیوت دوست داشتنیم؟
اصلا بذارین اینطور بگم:
من کوینم. یدونه‌ام! گل سر سبد این خونه‌ام!¹
کیوت و کاوایی² برام کمه. همه دوستم دارن یه عالمه!

¹: اشاره به خونه‌ی ریدل ها داره.
²: بامزه یا معادل همون تو دل برو.

6 دوم. گر جایتان را با جناب چکمه ویترین زی عوض بنمایند چون می گردید؟

اول کمی گریه می‌کنم. روی زمین دراز می‌کشم و با دست و پام محکم به زمین مشت می کوبم.
بعد از اونجایی که مثل تری مودب و حرف گوش کن نیستم، نمی تونم پشت ویترین منتظر بمونم!
هر چی دم دستم باشه رو پرت میکنم سمت شیشه‌ی ویترین تا بشکنه و بتونم خودمو آزاد کنم و برگردم پیش خاله بلا و سرورم.
هیچکس حق نداره منو از اونا جدا کنه.

7 دوم. جنابتان جهانگرد می باشید... چگونه چهار دست و پای از کوهستانات و درّیان عبور می نمایید؟
همه‌ی مسیرو قرار نیست با پای پیاده برم که.
موقع بالا رفتن از کوه، سوار بُزای کوهی می‌شم. برای عبور از دره ها به پای پرندگان طناب می‌بندم و اونا زحمت جا به جاییم رو می‌کشن. اصلا هم حیوون آزار نیستم. فقط تو مسیر از کل کائنات استفاده می‌کنم. البته الان بلدم تاتی تاتی کنم و روی دوپام راه برم.

8 دوم. در زندگی نامه جنابتان آمده، خدم و حشم بسیار داشته و ایشان جنابتان را تر و خشک می نمودند، آیا یک بورژوازی می باشید؟ آیا یک مشنگ بورژوا را معادل جورژوا که همان بورژوا جادویی می باشد قلمداد نموده و هر دو را یکسان می شمارید و یا خیر؟

چرا مثل بابا از کلمه های بزرگ بزرگ استفاده می‌کنین؟ من فقط میدونم که ما جز کار آفرین ها محسوب می شیم. چون تموم کارای مربوط به خونه مون رو اونا انجام میدن.
خب جادوگرا با جن خونگی راحت کارشونو راه میندازن مگه نه؟ بعید بدونم اونا هم مثل مشنگا از خدمتکارای آدم استفاده کنن. ولی اگه استفاده کنن شاید بشه بهشون اون اصطلاح رو گفت.

9 دوم. در راستای پرسش خویش بیان داشتید که در غیبت والدین و با استعانت از روش هایی ابداعانه در مقابل طراران به تنهایی مقاومت نمودید. پس خدم و حشمتان کجا بودند؟ خودشان بر جنابتان شوریده و پارتیزان بازی در آوردند؟
نه! نه! حالا درسته من بعضی وقتا زیادی اذیتشون می‌کردم و دائم ازشون می‌خواستم باهام بازی کنن ولی دلیل نمیشه که اونا شورش کنن.
تعطیلات کریسمس بود. همه دست جمعی رفته بودن تعطیلات. البته شاید اینکه منم خیلی عذابشون دادم و گفتم دیگه تا آخر تعطیلات نمی‌خوام ببینمتون. تاثیری تو این رفتن داشته باشه...


1 ثالث. می گویند در سن جنابتان چشیدن یکی از طُرُق شناسایی جهان می باشد؟ معجونات هکتور را نیز تچّش می گردانید؟

بله. چشیدن خیلی خوبه.
معجونای هکتور رو هم باید چشید؟ پس چرا من تا الان فکر می کردم باید اونا رو گرفت و پرت کرد سمت دیوار تا بترکه و پخش بشه و ما هم ذوق کنیم؟!

2 ثالث.آیا می توانید با چشیدن افراد، ایشان را شناسایی نمایید؟ تا به حال شخصی را چشیده‌اید؟

بله که می تونم!
اینجوری که هر وقت زبونمو بیرون میارم تا افرادو بچشم، خودشون هویتشون رو آشکار می‌کنن.
اگه کسی که می‌خوام انگشتاشو بلیسم از موهام گرفت و پرتم کرد دور دست ها، مطمئنا خاله بلاست.
اگه با یه دستش سرمو ناز کرد با یه دست لپمو کشید و با یه دست دیگه یه خوراکی تو دهنم گذاشت، مطمئنا گودریک گریفیندوره.
اگه تا دهنمو باز کردم یه آب‌نبات لیمویی گذاشت تو دهنم و صد امتیاز به گریفیندور اضافه شد، مطمئنا اون پیرمرد آلبوس دامبلدوره...

اینجوری‌ میشه گفت هم افراد رو چشیدم هم نه.

3 ثالث. کنون در کدامین سرای و کجایش سکنی دارید؟ چونان سرایی است؟

فعلا تو خونه‌ی ریدل هام. یه اتاق بزرگ با دیوارای آبی آسمونی دارم که پر از اسباب بازی، توپ های رنگارنگ و عروسک خرسی‌های مختلفه.
از اونجایی که عادت ندارم بعد بازی وسایلمو جمع کنم، همیشه وسایلام پخش زمینه و موقع وارد شدن به اتاقم باید لی‌لی کنان قدم بردارید. جای خیلی خوبیه ولی زیاد سر نمی‌زنم بهش. بیشتر تو اتاق خاله‌ بلام یا جلوی در اتاق لرد سیاه نشستم تا بالاخره ایشون کاراشونو تموم کنن بیان با هم بریم بازی. یه وقتایی هم میرم حیاط شاید یه‌نفر رو پیدا کردم با هم بریم پارک. شبا هم که تنهایی خوابم نمی‌بره و معمولا پیش یکی از مرگخوارا می خوابم.

4 ثالث. طفلی قلیل الگریه می باشید، از چه روی؟ و گر چون بنمودید چگونه آن را متوقف نماییم؟

اولا خاله بلا بهم گفته: گریه فقط ضعف‌هاتو برای دشمنات آشکار می‌کنه. گریه کردن مخصوص موجودات ضعیف تره. دوما خودم خندیدنو بیشتر دوست دارم. ببینین وقتی می‌خندم چقدر بامزه می‌شم!
لطفا با هر چی دم دستتون بود نکوبین تو سرم! این طرز برخورد با بچه‌ها درست نیست!
یه راه ساده برای قطع گریه کردنم هست: فقط کافیه چیزی که می‌خوام رو بهم بدین. دست از سرتون بر میدارم.

وزیر کاغذ سوالات خودش را مچاله کرد و خورد و برگه دوم که در حقیقت چندین حاشیه روزنامه به هم چسبیده بود را در دست گرفت و به پرسیدن ادامه داد.


اس نابینا (اسکورپیوس مالفوی):

1. چرا اینقدر زود مرگخوارا شدی؟ تو الان نباید سوار روروئکت باشی و شیشه شیرت رو بخوری؟
من می خواستم یه بچه ی قوی باشم و هیچ گروهی بهتر از مرگخواران برای قوی تر شدن پیدا نکردم.
تازه علاوه بر اون دیدم هیچ لذتی بالاتر از بودن کنار سرورم و خاله بلا وجود نداره و برای رسیدن به این لذت باید یه جایی اول تو گروه و بعد تو قلبشون پیدا کنم. در نتیجه عضو مرگخواران شدم.
شیرمو زیر سایه ارباب هم میتونم بخورم. تازه روروئک هم سوار نمیشم تا وقتی مینی جارو هست!

2. بچه ها بیشتر به چی علاقه دارن؟ بیشتر چی رو میخرن؟

اسباب بازی! خود من کافیه یه اسباب بازی فروشی ببینم اون وقت می چسبم به شیشه ش و جدا کردنم سخته. بستنی و بادکنک هم دوست داریم.
ولی درمورد خرید، معمولا بچه ها خرید نمی کنن. خرید ها با مامان باباها ست و اکثر بدون توجه به علاقه ی بچه صورت می گیره. غالبا هم پولاشونو میدن لباس می خرن.

3. خودت هنوز میتونی پوشکت رو عوض کنی یا باید کمک بگیری؟
پوشک چیه آقا! من دارم چهارساله میشما! ولی در کل بچه ای هستم خود کفا.

۴. اسباب بازی داری؟ اگه داری پس تو تالار گریفیندور بهت گیر نمیدند؟

اسباب بازی جز اصلی زندگی یه بچه ست مگه می شه نداشته باشم؟ یه خرسی دارم که شبا بدون اون خوابم نمی بره. چند تا هم ماشین و موتور مشنگی دارم با یه حباب ساز بزرگ.
از اونجای که شخص گودریک گریفیندور هوامو داره کسی جرئت نمی کنه بهم گیر بده.
تازشم ملت تو دستشویی باسیلیسک نگه میدارن کسی گیرنمیده اون وقت بیان به اسباب بازیای من گیر بدن؟


۵. شایعه ای هست میگه بچه ها دلشون پاک هست و اصلا کار بد نمیکنن پس تو باید جاسوس محفل باشی؟
اینکه من بچه‌ی خوبیم و دلم پاکه دلیل بر این نیست که جاسوس محفلم. تا حالا سفالگری کردی؟ اون گل رو قبل از شکل گرفتن دیدی؟ من درست مثل یه گلم که انعطاف پذیره و قابلیت تغییر داره. اومدم خونه ریدل تا گلم به بهترین نحو شکل بگیره.

۶. عادت های بد داری؟ مثلاً تو خواب گریه می‌کنی و یا خودتو خیس میکنی؟ یا کارای دیگه؟
معمولا خودمو خیس نمی کنم مگه اینکه قبل خواب یه نفر برام قصه ی ترسناک بگه. از اینکه شبا هم تنها بخوابم چندان خوشم نمیاد و عادت دارم پیش یکی از مرگخوارا باشم.
خودم فکر نمی کنم آویزون شدن از ردای دیگران کار بدی باشه ولی مردم میگن باید ترک کنم این کار رو.
علاقه به مکیدن انگشتم و چیزای مختلف هم دارم.


7. و سوال آخر چطور اجازه گرفتی جزو مرگخواران بشی؟ مگه نباید اول 18 سالت میشد؟

با کلی تلاش و کوشش و بالا رفتن از سر و کول لرد سیاه و پرسیدن: میشه منم بیام تو؟ منم کنارتون باشم؟ منم باهاتون بازی کنم؟
سروروم بالاخره راضی شدن و بهم گفتن: اگه آروم بگیری و دست از سر ما برداری یه کاریش می کنیم.
و این شد که مرگخوار شدم.
تازه من جای علامت شوم معمولی، یه برچسب برگردون خیلی خوشگل دارم!

وزیر کاغذ وصله پینه شده را کنار گذاشت و کاغذ دیگری برداشت که کلا بخشی از روزنامه نیازمندی ها بود با نوشته‌هایی در میان آگهی‌ها.

آبگوشت ناشنوایان (دیزی کران):


1- بچه تو واقعا چطوری با سه سال سن تونستی بیای هاگوارتز؟
یه حقیقتی وجود داره. هر چی کوچیکتر باشی کمتر به چشم میای. (فکر می کنی لینی چطوری بعد از این همه سال هنوز تو هاگوارتزه؟) تو هاگوارتز هم که یا دانش آموزا سر به هوان(دارن بالا رو می بینن متوجه من کنار پاشون نمی شن.) یا سر به راه، (که سرشون تو کتاباشونه و بازم متوجه من نمی شن) اساتید هم اهداف والا دارن و مستقیم به جلو نگاه می کنن برای همین، من با قد کوتاه و جثه ی کوچیکم زیاد به چشمشون نمیام.

2- اون یه تار موی روی سرت چرا قیچی نمیشد؟
خودمم نمی دونم. خیلیا تلاش کردن کوتاهش کنن ولی نشد.
نکنه مثل موهای راپونزل جادویی چیزی داشته باشه؟


3- وقتی میخوای ورد و اینا رو تلفظ کنی، به مشکل نمیخوری؟
من چوبدستی ندارم و معمولا کارامو بدون اون راه می ندازم. (البته یه زمانی هایی مال دیگرانو کش میرم.) بنابراین زیاد نیازی به استفاده از ورد ها ندارم. اما وای از روزی که بخوام استفاده کنم... همش طلسم های اشتباهی از چوبدستی بیرون میاد.
همین طلسم سبز هست؟ اونو که میگم، همه جا پر آووکادو های آبدار می شه. تازه با چند بار پشت سر هم گفتن اون یکی ورد که خاله بلام دوست داره، می تونم مغازه ی کلوچه فروشی راه بندازم!


4- کلمه مادائو معنیش چی میشه؟ چند روزی میشه دارم بهش فکر میکنم.

امم... توضیحش سخته...
راستش مادائو یه معنی واحد نداره. مخفف چند تا کلمه ست که دونستنشون اهمیت نداره.
فقط باید بگم من یه کارتونی میدیم یه مردی بود که اوایل کارتون یه آدم خفن و کار بلد بود و مردم بهش احترام میذاشتن. ولی با اینکه مقام بالایی داشت کسی زیاد ازش خوشش نمیومد.
اون مرده یه روز با یه سامورایی آشنا شد که دوست داشت راه خودشو بره و از چیزایی که دوست داره محافظت کنه.
اونجا بود که این آقاعه جوگیر شد و خواست آدم درست کاری بشه و زد رئیس زورگوی خودشو که از قضا شاهزاده بود، پکوند.
شاید فکر کنی حالا که آدم درستکاری شده، زندگیش بهتر شده ولی کاملا اشتباهه! از اون به بعد، نه تنها زندگیش بهتر نشد بلکه بدتر هم شد. بی خانمان و بیکار شد متاسفانه. بچه ها بهش لقب مادائو دادن.
اما مرد قوی ای بود و تسلیم نشد!
هر اپیزودی از کارتون (اگه حضور داشت)، دنبال شغل جدید می گشت. دقیقا عین یه دیزی بیکار و در جستجوی کار بود. هرچند که معتقدم دیزی وضعش بهتره.
و یه شباهت فوق العاده ی دیگه ای هم که با دیزی داشت این بود که عینک آفتابی میزد! با خودم گفتم شاید فامیل باشین.
یا شاید دیزی هم دچار طالع نحس مادائوییت شده؟!

5- بیسکوییت مادر دوست داری آیا؟
بله! آدم صد و پنجاه سالش بشه هم بازم دوستش داره. خیلی خوشمزه ست.

6- شیر پاکتی دوست داری یا پر چرب؟
شیر فقط شیر توت فرنگی!
البته شیر پاکتی هم بد نیست زیاد.

7- وقتی به بلاتریکس میگی حاله بلا، دچار کروشیو های قشنگی که میزنه نمیشی؟

نه. آخه خالم منو خیلی دوست داره.
اصلا بخواد شکنجه کنه کی می خواد بعدش گریه های منو قطع کنه؟
ولی در کل زدن بچه؟ دست بلند کردن رو بچه؟ همه ی عالم و آدم میدونن که بچه زدن نداره!

روزنامه نیازمندی‌ها به برگ پیشین پیوست و این بار یک کاغذ که گویا از دفتر خاطراتی با تعداد بیشماری قلب در حاشیه‌هایش کنده شده باشد رسید.

سوزش انا که باطنی می‌باشد (سوزانا هسلدن):

۱- چند تا دندون در آوردی؟
تا حالا نشمردم. اینکه شمردن هم درست و حسابی بلد نیستم تا حدی دخیله.
ولی فکر کنم از تعداد انگشتای دستی که باهاش نقاشی می کشم بیشتره.


۲- می تونی چشمک بزنی؟

بله که می تونم. فقط نمی دونم چرا وقتی با یکی از چشمام چشمک میزنم اون یکی هم پشت سرش بسته میشه.


۳- میتونی بشکن بزنی؟

نه. واقعا خیلی کار سختیه.

۴- می تونی سوت بزنی؟

نه. اینم خیلی سخته!
یعنی میدونی، هی سعی می کنی صدای بلبل در بیاری اما بیشتر صدای بخار کتری موقع جوشیدنش میاد.

۵- می تونی بادکنک باد کنی؟

بله بله! با این تلمبه دستیا باد می کنم! منتها نمی تونم گرهش بزنم کلش خالی میشه.

۶- می تونی شمع های تولدت رو فوت کنی؟

بله اینم می تونم! تازه بلدم حباب هم فوت کنم!

۷- چرا از گوشه ی بالا–سمت چپ پروفایلت آویزونی؟

فکر کن خوابیدی و یهو ساعتت زنگ می زنه و بیدار میشی. اولین چیزی که به چشمت می خوره منم که به این صورت آویزون شدم تا طلوع دوباره ی خورشید و زنده بودنتو بهت تبریک بگم. مطمئنم اون لحظه خیلی خوشحال می شی مگه نه؟ برای همین این لحظه رو ثبت و به عنوان عکس پروفایل تنظیم کردم تا هرکی عکسمو دید خوشحال بشه و ذوق کنه که هنوز زنده ست و می تونه کنار آدمایی که دوستشون داره، کلی از زندگی لذت ببره و کیف کنه.

۸- در تلفظ کدوم حروف مشکل داری؟(به هرحال ما باید بدونیم و بیشتر به کار ببریم)

چه سوال خوشگلی. مرسی که پرسیدی. هر چند تو معرفی شخصیتم نوشتم.
"س" رو "ش"، "ز" رو "ژ"، "خ" رو "ح" تلفظ می کنم.
البته یسری حروف هم بود که بلد نبودم و اشتباه می گفتم ولی آقای گریفیندور بهم یاد داد درست تلفظ کنم. چون ممکن بود مردم سخت حرفامو متوجه بشن.

۹- بستنی تنها تنها؟

بستنی روح زندگیمه! آدم روح زندگیشو با کسی تقسیم نمی کنه.
البته آدم میتونه روح زندگیشو با سرورش و خاله بلاش شریک بشه.

وزیر برگه خاطرات را کنار گذاشت و با تصویر پیرمرد چروکیده‌ای روبه رو شد که در تصویرش می لرزید و بعد گفت:
- عه... تو کی هستی؟
-خودتان که می باشید؟
- من رو یادت نیست عروس گلم؟
-

- آقای وژیر ژاموشسلی سوالا این طرفن.

وزیر برگه را برگرداند و با پرسش های بعدی مواجه شد.


مشغول می باشند (بندن):

1. ای کوین دلها چرا انقدر مشکوک میزنی؟ حقیقت را بگو!

بندن! ای پیک مرگ بزرگ!
من بچه ی خوبیم. بچه های خوب که مشکوک نمی زنن! البته شاید اولین نفری باشم که با دیدن یه پیک مرگ ذوق می کنم. اونم بخاطر اینه که میتونم تمام موجودات عالمو دوست داشته باشم.(جز دندون پزشکا و فلوت زن ها البته) میدونی ما بچه ها ساده و بی شیله پیله ایم. از ابراز احساساتمون نمی ترسیم. اگه نگران کسی باشیم حالشو می پرسیم... اگه از یکی خوشمون بیاد بهش میگیم... پنهون کاری نداریم خلاصه. حتی حرف راستو باید از بچه شنید!


2. اولین خاطره ای که یادت میاد چیه؟

یادمه یه روز یکی یه جعبه ی بزرگ برام آورد. یه هدیه ی تولد! با شوق بازش کردم و دیدم توش یه خرس عروسکی خوشگله!

به نظرم میاد این کم سن و سال بودنت یه ربطی به سیستم پیک های مرگ هم داشته باشه!

3. راستشو بگو کجای سیستم باگ داشته اسم خودتو وارد کردی؟

باگ چه معنی میده؟
اهان یادم اومد! خانم مربی مهدمون گفت باگ یعنی حشره!
سیستم باگ یعنی سیستم حشره؟ سیستم لینی؟
من بچه خوبیم به سیستم کسی دست نمی زنم. (البته که بابام استثناعه.) مخصوصا اگه سیستم برای لینی باشه. هرکاری کرده خود لینی کرده. من بی گناهم!


4. اگر از شخصیت رنگی رنگیت بخوای یه رنگو انتخاب کنی اون چه رنگیه؟(البته به جز رنگ بسیار زیبای لجنی! )

فیروزه ای! البته فیروزه ای متمایل به سبز.

مشکلت با پدرت چیه؟ بیچاره از دستت کچل میشه!
5. نکنه هدفت اینه که در آینده پدرتو جای لرد سیاه جا بزنی؟

من بابامو دوست دارم. از لحاظ ظاهری شبیه همیم ولی اخلاقی نه خیلی. بابا همیشه خودشو غرق کار می کنه. سرش شلوغه و زیاد خونه نمیاد. منم برای جلب توجهش مجبورم یکم خرابکاری کنم دیگه. خرابکاری هم باعث اعصاب خوردیش میشه.

نه اصلا! کیه که عزیز ترین آدم زندگی شو جای با ارزش ترین فرد زندگیش جا بزنه؟
من حتی اگه بابامو کچل کنم بازم به عنوان بابا بهش نگاه می کنم.


6. اگر سنت رو نمی دونستی خودت رو چند ساله می دیدی؟
قدم کوتاهه ولی کلی چیزا بلدم! پس اگه نگاهی به قد و قوارم نکنی و سن عقلی مو بپرسی دوازده ساله.(نخند! هنوز خیلی چیزا بلد نیستم که بخوام خودمو بالای دوازده سال ببینم.)


7. کدوم مهمتره برات وسیله یا هدف؟ و اینکه آیا بادکنک هات رو به عنوان وسیله می پنداری؟

هدف مهمتر است یا وسیله؟ علم بهتر است یا ثروت؟ راهی که درسته خوبه یا راهی که آسونه؟ مامانتو بیشتر دوست داری یا بابا تو؟.. چیز... شرمنده! یه لحظه قاطی کردم. این چه سوالیه از بچه می پرسین! خیلی سخته!
همیشه هدف اولویت آدمه. ولی از هر راهی و به کمک هر وسیله ای نمیشه بهش رسید. باید اون وسیله ای که ازش استفاده می کنیم یه چیز درست و حسابی باشه که بعدا برامون عذاب وجدان و حسرت به وجود نیاره.

بادکنک واسه یه بچه فراتر از وسیله ست. بادکنکا می تونن بالا برن. برسن به مرلین! می تونن تو آسمون آزاد باشن و با شادی برقصن. بادکنکا معنای واقعی آزادی و پروازن.

با توجه به سن وسال کمت سوال آخر رو جهت بهبود فعالیت های جامعه پیک مرگان و سانتریفیوژ کنندگان روح پاسخ بده!
8. آیا زمانی که به ما برای زندگی داده شده منصفانه است؟(چرا؟)

مگه به همه زمان یکسانی داده شده؟
بستگی داره چجوری نگاه کنی. یکی که بد بینه از مرلینشه زود تایمش تموم بشه. یکی که داره خوش می گذرونه تقلا می کنه بیشتر تو این دنیا بمونه. هر دوشون به نظرم بده. باید هر روزت رو جوری زندگی کنی که انگار فردایی وجود نداره اگه همیشه آماده ی مردن باشی، همیشه در آرامشی. مهم نیست چی پیش بیاد.
اگه از لحظه هامون لذت ببریم دیگه هیچ وقت حسرت از دست دادن زمانو نمی خوریم.

9.لطفا عرض و طول و ارتفاعت رو پایین این برگه بنویس!(باور کن هیچ قصدی مبنی بر استفاده از این اعداد جهت ساخت تابوت ندارم. )

به من نزدیک بشی به خاله بلام میگم بخورتت! بعله! خاله بلام خفن ترین مرگخواره. مرگ که هیچی، پیکای مرگم می خوره حتی!
قدم اندازه ی ساق پای یه آدم عادیه. یعنی سرم تا زانوش می رسه.
عرضمم مناسبه. هر روز صبح میرم اتاق سرورم با هم بازی کنیم ولی معمولا پیداش نمی کنم و مجبورم کل جاهایی که ممکنه رفته باشن رو بگردم. برای همین با وجود خوردن کلی بستنی و غذاهای چرب و چیلی چاق نمی شم.

وزیر اعلامیه ترحیم و تصویری که اکنون فریاد می کشید «این جا کجاست؟ من کیم؟» را نیز کنار گذاشته و با لبخندی از سر آسودگی به سربرگ وزارتخانه انداخت.

5 ثالث .مرگخواری به شدت صغیر می باشید و شایعاتی وجود دارد که نشان شومتان موقتی و در حقیقت عکس برگردانی چیبی‌گون از لرد سیه و نجینی می باشد؟

بله برچسب برگردونه! خیلیم خوشگله. تازشم خاله بلا خودش برام چسبونده.
همیشه موقع حموم رفتن حواسم هست ساعدم رو با نایلون ببندم تا به برچسبم آب نخوره وگرنه پاک میشه.
تنها یه بدی داره. اونم اینه که مثل مال بقیه مرگخوارا احضار کننده نیست. یعنی هر وقت فشارش میدم ارباب احضار نمی‌شن. کاش یه قابلیت احضار هم روش نصب می‌کردن. اون موقع دیگه لازم نبود هی از این اتاق به اون اتاق دنبال سرورم بگردم.

6ثالث. ما یک چیز در جیب راستمان و یک چیز در جیب چپمان داریم، کدامین را می خواهید؟

جایزه ست نه؟ حتما خوراکیه!
اول جیب سمت راست.

از جیب وزیر یک دیوانه‌ساز بیرون پریده و می‌گوید «دالی!»

7 ثالث.کنون گویید که چه صوت و تصویری در ذهنتان شکل می گیرد؟

صدای مامانه... از دستم ناراحته. داره بخاطر خرابکاریام دعوام می‌کنه.
صدای بابا هم هست... اونم از دستم دلخوره و تا حدی عصبانی. بهم میگه: حتی نتونستی کاری به این سادگی رو انجام بدی‌‌‌...

بلدم با فکر کردن با جادوگرا این حسای بدو دور کنم ولی پاترنوس بلد نیستم بسازم... خواهش می کنم ببرینش لطفا.

دیوانه ساز با امیدواری لب هایش را غنچه می کند ولی وزیر او را می گیرد و در جیبش فرو می کند.


8 ثالث. آه... در دگر جیبمان یک لولوخرخره می باشد، گر برونش کشیم چون می گردد؟

چقدر شما ترسناکین جناب وزیر!
اوومم شاید تبدیل بشه به آدمایی که میگن دوستت نداریم و می‌خوان ترکم کنن‌. یا بدتر از اون! تبدیل میشه به فلوت زن شهر هاملین!


9 ثالث. کنون گر قصد شکنجه دادن فزون جنابتان را داشته باشیم چون بنماییم؟

می‌تونین یه دندون پزشک مشنگِ دریل به دست، بیارین... می‌تونین یه جادوگر با لباسای عجیب غریبِ فلوت به دست، بیارین... یا ساده تر، می‌تونین جلوم بستنی و خوراکی بخورین و حتی یه‌ذره هم بهم ندین.

1 دِ فورث. نظر خویش را پیرامون وزارت پیشرو، درخشان و رشک برانگیز جنابمان عنوان دارید.

وازرت و سیاست و اقتصاد برای آدم بزرگاست. من با وزارت کاری ندارم. اگه مردم راضی باشن منم راضی هستم.

2 دِ فورث. نظرتان را پیرامون پنجه پسین گوی و ایضا عنوان دار که طعم ایشان چیست.


ریکِ نیکِ شیردال در در (گودریک گریفندور): خیلی مهربون و یاری رساننده‌ست. همیشه هوای همه رو داره و یه بنیانگذار عالیه. پاستیل خرسی.

بلای سه مجهولی با ترنج کم (بلاتریکس لسترنج): خاله بلای خوبم!من که میدونم پشت اون چهره‌ی عصبانی و بی‌رحم چقدر دوستم داره و بهم افتخار می‌کنه. شکلات تلخ خوشمزه.

ارباب دم رها درکنار (لرد ولدمورت): دوست داشتنی ترین لرد دنیا که حواسش به همه هست! مثل خاله بلا یدونه ست و همتا نداره. شیر توت فرنگی.

ناجین جنگ مذکر (لینی وارنر): حشره‌ی پر انرژی و سرحال که خیلی زحمت کشه. مربای شاتوت

بارگاه صبحگاهی (ایوان روزیه): عمو ایوان! از دور خیلی ترسناکه اما از نزدیک اینطور نیست. یه آدمی که می‌تونی تا ابد باهاش بازی کنی و خسته‌نشی. اونم خسته نمیشه.(البته شاید چون خستگی برای اسکلت ها تعریف نشده هوممم؟). آدامس اکالیپتوس دهن خنک کننده.

3 دِ فورث. پنج شخص را به انتخاب خویش برگزین وانگاه گوی هر یک چونان طعمی دارای می باشند.
پنج تا یعنی چند تا از انگشتای دستام؟

تری بوت: چیپس نمکی.

اسکورپیوس مالفوی: آب انار.

دوریا بلک: دلار.

آلبوس دامبلدور: آب‌نبات.

وزیر زاموژسلی: کاپوچینو.

سدریک دیگوری: کیک موزی.

بندن: لواشک.

کافیه یا بازم بگم؟

4 دِ فورث. ز معدود دائم الاتهام زنندگان این سرای می باشید، گر قرار بود پرسشی ز خود مطرح بنموده و پاسخ آن بر جملگی عیان بنمایید آن چه بود؟

سوال پرسیدن خیلی لذت بخشه.
هوممم... اینکه تو آینه نفاق انگیز چی می بینی؟
خودم که اون تو همه‌ی آدمایی که دوست دارم رو می بینم. اونا دیگه دغدغه‌ی خاصی تو زندگیشون ندارن و اونقدر بیکارن که دائما با من بازی می کنن. هیچ جنگی و کینه‌ای نیست و دنیا خیلی شیرین و دوست داشتنیه.

5 دِ فورث. گر قصد تحت الحفظ نگاه داشتن جنابتان را داشته باشیم و ز بهرتان قرار وثیقه صادر بنماییم، چه شخصی و یا اشخصای و با کدامین اسناد در این سرای حاضر خواهند گشت؟

تازگیا سرورم و خاله بلا زیادی جلسه میرن پس فکر کنم سر‌شون شلوغ تر از این باشه که بخوان برام وثیقه بذارن. ولی مشکلی نیست! چون من لینی و عمو حسن و عده‌ای مدیر عزیز رو دارم که برای آزادی سند میارن.
می پرسین چرا؟ خب چون این مدیرا بودن که "معاهده‌ی محافظت از کودکان!" رو تصویب کردن و خودشون رو مسئول حفاظت از کودکان دونستن. پس خودشون قراره برای آزادیم سند بیارن.

6 دِ فورث. معجونیدگی را چون دیدید؟

خیلی خوب بود! حرف زدن با شما خیلی خوش گذشت! فقط نمی دونم اون معجون برای چی بود. بدون خوردن اون من باز حقیقتو می گفتم. چون بچم!
از قدیم هم میگن: حرف راست رو باید از بچه شنید!
راستی بعد معجونیدگی می‌ تونیم باهم بریم بازی؟

7 دِ فورث. تمایلتان بر آن است که مورد تمعجن قرار گیرنده پسین که باشد؟

آدمای جالب زیادی داریم انتخاب سخته...
هافلپاف: سدریک دیگوری.
اسلیترین: دوریا بلک.
ریونکلاو: دیزی کران.
گریفیندور: کتی بل.

واپسین سخن خویش را با معجون بینان بر فراز پاتیل‌ ها بر زبان آورید.

مرسی از همگی که از اون بالا بالا ها ما رو همراهی کردین. بابت پر حرفی معذرت می‌خوام! امیدوارم که خسته‌ نشده باشین.

قدر لحظه‌های زندگی و آدمایی که کنارتونن رو بدونین. هنوز روشی برای آپارات کردن به گذشته اختراع نشده.
زمان برگردان ها هم همه تو جنگ وازرتخونه از بین رفتن.
روزای قشنگ و پر از شادی براتون آرزو می کنم.



×× پایان مصاحبه با کوین دنی سدریک فرد تد کارتر، به زودی مصاحبه شونده بعدی در این مکان معرفی خواهد شد. ××



ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۶ ۲۳:۲۳:۴۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۰:۴۱ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
بندن وارد اتاق شد و تکه کاغذ مچاله ای که روی آن سوالاتی با دستخط خرچنگ قورباغه به چشم می خورد را روی میز گذاشت.

-الان مثلا این سوالاتتونه؟
-اوهوم...
-
با نوک تیز عصایش کاغذ را روی میز به جلو هل داد و ناگهان با صدای ویژزژژژژژی ناپدید شد.

1. ای کوین دلها چرا انقدر مشکوک میزنی؟ حقیقت را بگو!
2. اولین خاطره ای که یادت میاد چیه؟


به نظرم میاد این کم سن و سال بودنت یه ربطی به سیستم پیک های مرگ هم داشته باشه!

3. راستشو بگو کجای سیستم باگ داشته اسم خودتو وارد کردی؟
4. اگر از شخصیت رنگی رنگیت بخوای یه رنگو انتخاب کنی اون چه رنگیه؟(البته به جز رنگ بسیار زیبای لجنی! )


مشکلت با پدرت چیه؟ بیچاره از دستت کچل میشه!

5. نکنه هدفت اینه که در آینده پدرتو جای لرد سیاه جا بزنی؟
6. اگر سنت رو نمی دونستی خودت رو چند ساله می دیدی؟
7. کدوم مهمتره برات وسیله یا هدف؟ و اینکه آیا بادکنک هات رو به عنوان وسیله می پنداری؟


با توجه به سن وسال کمت سوال آخر رو جهت بهبود فعالیت های جامعه پیک مرگان و سانتریفیوژ کنندگان روح پاسخ بده!

8. آیا زمانی که به ما برای زندگی داده شده منصفانه است؟(چرا؟)

و
9.لطفا عرض و طول و ارتفاعت رو پایین این برگه بنویس!(باور کن هیچ قصدی مبنی بر استفاده از این اعداد جهت ساخت تابوت ندارم. )

با تچکرات



پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۳:۱۸
از بچگی دلم می خواست...
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 93
آفلاین
به امید رو شدن تمام دست های بستنی به دست...

۱- چند تا دندون در آوردی؟

۲- می تونی چشمک بزنی؟

۳- میتونی بشکن بزنی؟

۴- می تونی سوت بزنی؟

۵- می تونی بادکنک باد کنی؟

۶- می تونی شمع های تولدت رو فوت کنی؟

۷- چرا از گوشه ی بالا–سمت چپ پروفایلت آویزونی؟

۸- در تلفظ کدوم حروف مشکل داری؟(به هرحال ما باید بدونیم و بیشتر به کار ببریم)

۹- بستنی تنها تنها؟

به امید پشت و رو شدن تمام دست های بستنی به دست...


˹.🦅💙˼



پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۰:۴۹
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 238
آفلاین
با سلام و احترام اینا!

1- بچه تو واقعا چطوری با سه سال سن تونستی بیای هاگوارتز؟

2- اون یه تار موی روی سرت چرا قیچی نمیشد؟

3- وقتی میخوای ورد و اینا رو تلفظ کنی، به مشکل نمیخوری؟

4- کلمه مادائو معنیش چی میشه؟ چند روزی میشه دارم بهش فکر میکنم.

5- بیسکوییت مادر دوست داری آیا؟

6- شیر پاکتی دوست داری یا پر چرب؟

7- وقتی به بلاتریکس میگی حاله بلا، دچار کروشیو های قشنگی که میزنه نمیشی؟

همین دیگه.
روونافظ!


تصویر کوچک شده

بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۸:۴۴:۴۹
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 217
آفلاین
سوالات من را به دست نینی کوچولو مو بلوند برسانید!

1. چرا اینقدر زود مرگخوارا شدی؟ تو الان نباید سوار روروئکت باشی و شیشه شیرت رو بخوری؟

2. بچه ها بیشتر به چی علاقه دارن؟ بیشتر چی رو میخرن؟

3. خودت هنوز میتونی پوشکت رو عوض کنی یا باید کمک بگیری؟

۴. اسباب بازی داری؟ اگه داری پس تو تالار گریفیندور بهت گیر نمیدند؟

۵. شایعه ای هست میگه بچه ها دلشون پاک هست و اصلا کار بد نمیکنن پس تو باید جاسوس محفل باشی؟

۶. عادت های بد داری؟ مثلاً تو خواب گریه می‌کنی و یا خودتو خیس میکنی؟ یا کارای دیگه؟

7. و سوال آخر چطور اجازه گرفتی جزو مرگخواران بشی؟ مگه نباید اول 18 سالت میشد؟










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.