هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت‌ها
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷:۳۹ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

سالازار اسلیترین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۵۱ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از تالار اسرار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
اسلیترین
پیام: 291
آفلاین
معلم ماگل با مهربونی خاصی که فقط از معلم‌های هنر میشه انتظار داشت، هر نقاشی رو بررسی می‌کرد و نمره‌ای بین 19 و 20 به اون‌ها می‌داد. تا وقتی که به اولین مرگخوار، یعنی تام ریدل، رسید. بعد از مدت طولانی هوم‌هوم کردن و بررسی نقاشی، ناگهان دستی به سرش کشید و فریاد زنان گفت:

- واو مسترپیس! بهترین نقاشی که تا حالا تو زندگیم دیدم. چقدر خوب پوچی زندگی رو جذب کرده و با چند خط ساده اون رو به نمایش گذاشته. باید یه مکتب هنری به نام پوچ‌گرایی به خاطر این اثر تاسیس کنیم.

معلم هنر بعد از اینکه از هیجان زیاد، همه موهای سرش رو کند، به سمت میزش رفت و قلم نقاشی خودش رو آورد. بعد که به تام ریدل رسید، از پایین کمر به‌طور کامل خم شد و مثل شمشیر سامورایی، قلم نقاشی رو جلوی تام ریدل گرفت.

- من دیگه چیزی نمی‌تونم به شما یاد بدم، آقای ریدل. از این به بعد شما باید به ما همه چیز یاد بدین.

مروپ که از این همه تعریف و هیجان تعجب کرده بود، خیلی کنجکاوانه از ته کلاس به نقاشی نزدیک شد. بعد از اینکه نقاشی رو از هر زاویه‌ای دید، باز هم نفهمید این همه معنا از کجای نقاشی میاد. با آرنجش ضربه‌ای به اسکورپیوس زد و گفت:

- مامان کم ذوق شده یا این ماگل‌ها یه چیزیشون میشه؟

اسکورپ جوابی برای این سوال نداشت، شونه‌ای بالا انداخت و به نقاشی خودش نگاهی کرد تا شاید یه معنی مخفی هم توی اون پیدا کنه و بتونه بفروشه و پولدار بشه. حالا تام ریدل به همراه معلم هنر ماگلی به سمت نقاشی مرگخوار بعدی رفتن تا بهش نمره بدن.

-----
کمی اون‌ورتر - خانه اصیل و باستانی گانت‌ها

- قیمتش مهم نیست، نمی‌بینی چند هزار گالیون تو دهن باسیلیسکم آوردم اینجا؟

نماینده بنگاه‌داری ولز (تحقیق کردم خونه گانت‌ها کجاست، باور نمی‌کنی خودت گوگل کن ) که از ترس جونش جرأت نداشت به باسیلیسک نگاه کنه، با صدای لرزانی گفت:

- ساکنان قبلی خیلی وقت هست که به وزارت‌خونه مالیات ندادن و برای همین خونه‌شون به بانک گرینگوتز رسیده. شما علاوه بر پول خونه باید اون مالیات رو هم بدین. مطمئنید می‌خواین بخرینش؟

سالازار که تا الان خیلی دور از بنگاه‌دار وایستاده بود، با سرعت زیادی بهش نزدیک شد و با دستانش صورت طرف رو در دست گرفت. انگار که می‌خواست جمجمه‌اش رو از جامد به مایع تبدیل کنه. در آخرین لحظات که دیگه بنگاه‌دار داشت از بین می‌رفت، سالازار بالاخره ولش کرد و به گوشه‌ای پرتابش کرد.

- اینجا خونه نواده‌های مستقیم منه. کسانی که مستقیم خون من تو رگ‌هاشون جریان داره. فکر کردین می‌ذارم کسی دیگه بخرتش؟


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۴۱ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۲۳ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 587
آفلاین
استاد با رضایت به شاگردان خوش ذوق مرگخوارش نگاهی تحسین بر انگیز انداخت.
- ازتون دعوت میکنم که تک به تک روی سکوی کلاس بیاین و نقاشیتونو برای بقیه توضیح بدین تا بتونم نمره تونو با توجه به توضیحاتتون اعلام کنم.

تام ریدل که همواره اعتماد به نفس در وجودش موج مکزیکی میزد، به عنوان اولین داوطلب روی سکو رفت و بوم نقاشی اش را رو به جمعیت گرفت.

تصویر کوچک شده


- نام اثر، کماندو...خالق اثر، سر لئوناردو تام داوینچی پدر! در این اثر با نگاهی سورئالیسم، یک کماندو به تصویر کشیدم که شمشیر اون با سیم مفتول به دسته شمشیر متصل شده. این اتصال دارای معانی بسیار عمیقی هست که از جمله اون میشه به شجاعت کماندو و مبارزه اون تا سر حد مرگ حتی با شمشیری ناقص اشاره کرد! همونطور که می بینید این شمشیر از نوع شمشیر های عربی هست که در دست یک کماندو ژاپنی بجای کاتانا نشان از اتحاد ملت ها و روابط تجاری گسترده بشر داره. این کماندو یک دست هم بیشتر نداره که این هم نشون دهنده اینه که محدودیت ها نباید مانع انسان ها برای رسیدن به هدفشون بشه! یک سری خطوط بی هدف هم توی بخش وسطی بدن کماندو میبینید که نشون از بی هدف بودن زندگی و مکتب پوچ گرایی داره که شعری از مولانا جلال‌الدین رومی رو به زیبایی تداعی میکنه که می فرمایند:

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ



یک مرگخوار هنرنشناس دستش را بالا گرفت.
- این یارو یه چشمش از اون یکی گنده تره...حتی مردمک چشمم نداره، کوره بنده مرلین!

تام با تاسف سری تکان داد.
- نه نه...تو معنای ظریف این شاهکار هنری رو درک نمیکنی. این کماندو چشماشو رو به ظواهر دنیا بسته و با چشم بصیرتش با ناملایمات روزگار مبارزه میکنه.

مرگخواران هر چه بیشتر دقت می کردند، آن همه مفاهیم عمیق که تام در مورد آنها می گفت را در این نقاشی نمی دیدند. نوبت به نمره دادن استاد رسیده بود.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۵۳ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۱۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۱۸:۰۴:۵۹ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۳
از عمارت ریدل ها
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
پیام: 34
آفلاین
بعد از اعلام موضوع درس، بلا ابرویی بالا می اندازد. معلوم بود از موضوع درس بدش نیامده. به آرامی درحالی که به فکر چگونه پیاده سازی این ایده بود، به صندلی اش برگشت. بقیه مرگخواران هم کم کم شروع به پیاده سازی شاهکار های خود کردند.

-آه باور کنید دارم از کمبود خواب میمیرم زیاد بیدار نیستم که بخوام اثری خلق کنم ولی...

معلوم نبود به خاطر فشار کمبود خواب بود یا اینکه کمبود اکسیژن برای لحظاتی به مغزش خون نرساند یا شاید نوعی خلاقیت نوین شایدم نه چندان نوین در هنر نقاشی باعث شد سدریک سرش را در سطل رنگ قرمز فرو ببرد.
به نظر هم میرسید ایده جالبی در سر داشت ولی اوضاع وقتی که دیگر سرش را بیرون نیاورد کمی نگران کننده شد.
یکهیو زنی مو سیاه سرش را از توی قابلمه ای که ته کلاس مخفی شده بود بیرون آورد.

- عه وا یکی سدریک مامانو از تو سطل رنگ نجات بده الان غرق میشه.

معلوم نبود کی و چگونه از آنجا سر در آورده ولی معلوم بود مروپ هم سودای مالکیت املاک پدری اش را در سر داشت که آمده بود با بقیه رقابت کند.
صدایی از توی سطل رنگ بیرون آمد که نشان از تقلای سدریک داشت.

-قلقلقلقل

-بیا من استخون ساق دستمو میندازم خودتو بکش بالا.

-قل قل قل....

ناگهان دیگر صدایی نیامد.

-بانو ملوپ سدیک دیگه قل قل نمیکنه. یعنی دیگه برنمیگلده با من قایم موشک بالشتی باژی کنیم؟

-نه کوین آناناس شاخک دار مامان شما برو اونور نقاشیتو بکش ما نجاتش میدیم.

کوین به نشانه تایید سری تکان داد و با قدم های کوچکش تاتی تاتی کنان به گوشه اتاق رفت دو زانو روی زمین نشست و روی تابلو ای که رو به رویش روی زمین بود خم شد. یک دست کوچکش را روی تابلو گذاشت و با دست دیگر که قلمو را مشت کرده بود شروع به نقاشی کرد.

-بانو از اینا آبی گرم نمیشه بذارین من این نیمه جونو تا جونش بالا نیومده بکشم بیرون.

بلا دستش را دراز کرد و از یقه سدریک را گرفت و بیرون کشید . هرچند او انگار نه انگار که تا ثانیه ای قبل داشت در سطل رنگ نفسش قطع میشد، با دستانش به دنبال تابلو گشت. تابلو را که یافت با دستانش هر دو طرفش را گرفت و به چشم بهم زدنی صورتش را وسط آن کوبید. سدریک شاهکاری را با به خطر انداختن جان خود در کسری از زمان خلق کرد و سپس دو باره به خواب رفت.

مرگخواران که فهمیدند چقدر زمان از دست دادند پس دوباره کارشان را از سر گرفتند.

ساعاتی بعد...

دست ها یکی یکی به نشانه اتمام کار بالا رفت. حال نوبت این بود که استاد هر کدام از تابلو ها را ببیند بررسی کند و نمره ی ارزیابی اش را اعلام کند. به زودی برترین استعداد نقاشی مشخص میشد.


S.O.S


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷:۲۹ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۶:۳۴
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 216
آفلاین
خلاصه:
ﻟﺮﺩ ﻭﻟﺪﻣﻮﺭﺕ می‌خواد ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ خانه‌ی گانت‌ها ﺭﻭ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﺨﻮﺍﺭﺍ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﮔﺨﻮﺍﺭ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍ کنه. ﻣﺮﮔﺨﻮﺍﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻫﻨﺮﺳﺘﺎﻥ میرن تا توی کلاساش شرکت کنن. در حالی که کتی و اسکورپیوس از بقیه جدا شده و به کلاس هنرهای رزمی رفتن، باقی مرگخوارا تصمیم می‌گیرن همگی با هم کلاس‌ها رو یکی یکی شرکت کنن. اما آسانسور جا نداره همه رو با هم ببره، بنابراین یه گروه زودتر سوار آسانسور شده و در طبقه اول به کلاس نقاشی می‌رن تا بقیه هم برسن. اما ورود ناگهانی دسته اول مرگخواران به کلاس روحیه لطیف یکی از هنرمندا رو خدشه‌دار می‌کنه...


~~~~~~

ماگل مذکور به صورت کاملا جدی وسایلشو برمی‌داره تا جمع کنه و بره خارج، اما حتی از در کلاس هم نمی‌تونه خارج بشه چه برسه به خروج از کشور! چرا که مانعی به اسم بلاتریکس لسترنج، با جدیت جلوی در قد علم کرده بود.
- کجا کجا؟ ما تازه اومدیم استعدادهامونو شکوفا کنیم. بشین سرجات تا خودتو تبدیل به بوم نقاشی نکردم!

ماگل نه مرگخوار بود تا بلاتریکس و تهدیدهاش رو چندبار مزه کرده باشه و نه از دنیای جادویی و ساکنینش خبر داشت که بدونه بلاتریکس‌نامی شوخی سرش نمی‌شه. با این حال همین دیالوگ از جانب بلاتریکس کافی بود تا حساب کار دستش بیاد و دست از پا درازتر از همون مسیری که اومده بود برگرده و در حالی که از ترس می‌لرزید با قلم‌مو شروع به خط‌خطی کردن بوم نقاشیش کنه.

بلاتریکس راضی از کرده‌ی خود، گلوش رو صاف می‌کنه، داخل کلاس می‌شه، بوم نقاشی‌ای رو از گوشه‌ی کلاس برمی‌داره و جایی برای نشستن پیدا می‌کنه. باقی مرگخوارا هم به تبعیت از بلاتریکس همین کار رو تکرار می‌کنن. طولی نمی‌کشه که در کلاس برای دومین بار باز شده و این‌بار گروه دوم مرگخوارا تو کلاس جا خوش می‌کنن.

بلاتریکس بعد از اطمینان از این که همه مرگخوارا اومدن، به سمت کسی که باید استاد می‌بود برمی‌گرده.
- تو چرا لال‌مونی گرفتی؟ درس امروز چیه؟ چی باید بکشیم؟

استاد که تمام مدت تو شوک فرو رفته بود و در سکوت نظاره‌گر اتفاقاتی بود که تو کلاسش رخ داده بود، ناگهان به خودش میاد.
- اممم... چیزه... امروز قرار بود هنرجویان عزیز بهترین ویژگی خودشونو روی بوم به تصویر بکشن!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

🦅 Only Raven 🦅


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸:۳۶ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۱:۱۴
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 52
آفلاین
بلاتریکس نگاه مو شکافانه ای به تابلوی اعلانات کرد و گفت:
- خب... وایسا ببینم، کلاس آشپزی... خیاطی...
- هی، نظرت راجع به کلاس بدنسازی چیه؟ احساس می کنم...

بلاتریکس نگاهی سرشار از "خفه می شی یا بیام تک تک استخوناتو پودر کنم؟" به ایوان انداخت و ایوان ساکت شد. به هر حال، او بلاتریکس لسترنج بود و کسی جرئت نداشت حتی از نگاهش سرپیچی کند، البته مگر این که دوست داشت طعم کروشیو هایش را بچشد، که البته ایوان نمی خواست. بلاتریکس که دید ایوان ساکت شده، درحالی که به تابلوی اعلانات زل زده بود، ادامه داد:
- به نظر میاد بین کلاسای این ماگلا، کلاس نقاشی از همه قابل تحمل تره. راه بیفت بریم.

ایوان با رفتن به کلاس نقاشی مخالف بود، ولی خب مگر کسی جرئت می کرد با بلاتریکس مخالفت کند؟
پس از مدتی قدم زدن در راهروهای پیچ در پیچ، به کلاسی رسیدند که روی در چوبی آن، لکه های رنگ به چشم می خورد.

- فکر کنم همینجا باشه.

بلاتریکس این را گفت و در را با ضرب باز کرد. ماگل های حاضر در کلاس، با تعجب به آن دو زل زدند. آن ها تا کنون اسکلت زنده ندیده بودند.
بلاتریکس که موهایش به اندازه عرض در بود، به سختی وارد کلاس شد و نعره ای زد که شیشه پنجره های کلاس را لرزاند:
- به چی نگاه می کنین؟

ماگل های حاضر، چند ثانیه ای از ترس ساکت شدند، اما یک نفر که روحیه اش از پروانه لطیف تر بود، سکوت را شکست:
- چرا با ما هنرمندا اینجوری رفتار می کنین؟ هنر جایگاهی نداره تو این مملکت. اصلا من می رم خارج، اینجا قدر هنر رو نمی دونن.


تصویر کوچک شده

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۰:۴۰:۰۸ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1506
آفلاین
بلا که حلقه های ضخیمی از دود از گوش هایش بیرون میزد کاغذ پوستی ای که وزن مرگخواران را رویش نوشته بود پاره کرد و به خورد هکتور داد و گفت:
- من به هرکی گفتم میره بیرون و دور بعدی سوار آسانسور میشه. فهمیدین؟ اگه فقط یه نفر جرات کنه با حرفم مخالفت کنه من میمونم و اون میمونه و یه آواداکداورا دسته سبز لندنی!

سپس همان طور که یقه سدریک را چسبیده بود و به بیرون آسانسور هدایتش میکرد گفت:
- سدریک، هکتور، فنریر، الکساندرا و سولی بیرون! همین حالا!

میگخواران میدانستند فرصتی برای مخالفت ندارند برای همین به صورتی داوطلبانه، خودجوش و در کمال رضایت قلبی با پاهای خودشان از آسانسور خارج شدند. بلاتریکس که حالا آسانسور به قدر کافی خلوت شده بود کش و قوسی به بدنش داد و دوباره دکمه آسانسور را فشار داد. درهای اسانسور به آرامی بسته شد و به طرف بالا حرکت کرد. دو ثانیه بعد اما آسانسور ایستاد و درهایش با صدای جیرینگ نرمی باز شد و صدای "طبقه اول، خوش آمدید!" به گوش رسید!

همان طور که مرگخواران باقی مانده از آسانسور خارج میشدند به این موضوع فکر میکردند که شاید بهتر بود به جای این همه سر و کله زدن یک طبقه را از پله می آمدند!
ایوان استخوان ترقوه‌اش را که گوشه آسانسور روی زمین افتاده بود جا انداخت و بعد در حالی که به تابلویی سبز رنگ روی دیوار اشاره میکرد گفت:
- بلا این لیست کلاس ها و نقشه راهروئه. میتونیم از اینجا کلاس مورد نظرمون رو انتخاب کنیم.

بلا که اصلا خوشش نیامده بود ایوان تابلو اعلانات را زودتر از او دیده است تنه محکمی به ایوان زد که باعث شد دوباره استخوان ترقوه اش روی زمین بیفتد و همان طور که به سمت تابلو میرفت گفت:
- خودم تابلو رو دیده بودم استخوان! بکش کنار بذار ببینم افتخار حضور ما نصیب کدوم کلاس میشه.


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱:۳۹ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۶:۱۵
گروه:
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
پیام: 106
آفلاین
-همه ساکت باشن! باید تصمیم بگیرم...

همه به احترام بلا ساکت شدند. اما در مغز نقشه هایی شوم می پروراندند.

-خوب همه اتون یه صف شین و به ترتیب وزنتون رو بگین!

همه هم بلا فاصله یه صف بستند که تا شهر بعدی ادامه داشت! سپس تک تک شروع کردن به وزن گفتن و خارج شدن از صف. بلاتریکس هم همزمان وزن اونها رو یادداشت می کرد.

-80!
-95!
-60!
-66!
-71!
-49!
-19!

بلاتریکس تعجب کرد و نگاهی به طرف مقابلش انداخت و بلافاصله متوجه دلیل داشتن این وزن کم و عجیب شد. از یک بچه سه ساله چه انتظاری باید داشت؟

-88!
-76!
-200!

بلا برای بار دوم در روز تعجب کرد و دوباره نگاه به طرف مقابلش انداخت. از یک گرگینه بزرگ چه انتظاری باید داشت؟

-70!
-کافیه!

بلاتریکس نگاهی به لیستش کرد.

-وزن های 95 و 200 کیا بودن؟

فنریر و هکتور سریع جلو اومدن. در نگاه هر دو اضطراب و استرس به وضوح دیده میشد.

-شماها تخلیه میشین! برین بیرون به سلامت!
-نه نه! نمیشه! ما مرگخوارای بدرد بخوری هستیم! یکی دیگه رو انتخاب کنین!
-نه خیر! شما بیشترین وزنو داشتین و باید برین بیرون. حرف حرف منه!

کاملا درست بود. همیشه (بعد از ارباب) حرف حرف بلاتریکس بود.


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱:۵۲:۰۳ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۲

محفل ققنوس

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۵۰:۵۳
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
جـادوگـر
پیام: 436
آفلاین
درسته که لرد ولدمورت دکمه‌ی آسانسور رو فشار داد، ولی از اونجایی که مرگخوارا از اوایل سوژه تا الآن بدون لرد اینور و اونور ول می‌چرخیدن، احتمالاً منظور کاربر پایینی اینه که بلاتریکس دکمه رو فشار داده.

بله، بلاتریکس دکمه رو فشار داد و آسانسور شروع کرد به حرکت کردن... و فوراً هم متوقف شد.

بلافاصله چندتا آژیر سیستمی پخش شد و بعدش صدای خانمی که بهش می‌خورد با ناز و افاده لپ‌هاشو پف و لب‌هاشو غنچه‌ای کرده باشه، از اسپیکرهای بالایی آسانسور به گوش رسید:
- با دالیل سانگینی بیش آز حاد ماجموع وازن آشخاصی که ساوار شده‌آند، آسانسور قادر به حاراکات نامی‌باشاد. لطفاً فاضا را ماقادیری تاخلیه نامایید. مارسی.

- این الآن چی گفت؟
- به نظرتون فحش داد؟
- حالا چرا لهجه‌ش انقد غلیظه؟ شمال لندنیا اینجوری حرف می‌زنن؟

مرگخوارا گیج و متشوش به نظر می‌رسیدن. البته به جز سدریکی که غلتی روی بالشتش زد و توضیح داد:
- اه. شماها چقد آی‌کیوتون پایینه. میگه که به دلیل سنگینی بیش از حد مجموع وزن اشخاصی که سوار شده‌اند، آسانسور قادر به حرکت نمی‌باشد. لطفاً فضا را مقادیری تخلیه نمایید. مرسی.

از اونجایی که سدریک نصف زندگیشو با خروپف و پف شدن زیر چشم‌ها گذرونده بود، برخلاف مرگخوارای دیگه، فهمیدن حرف‌های خانم‌های با لپ‌های پف کرده واسش کار راحتی بود.

- فضا رو مقادیری تخلیه کنیم؟
- ینی چند نفرمون باید تشریف ببرن بیرون!

مرگخوارا با نگاه‌های معناداری به همدیگه زل زدن.
درسته که بصورت گلّه‌ای سوار آسانسور شده بودن و داشتن توی همدیگه ساندویچ دو نونه می‌شدن، ولی هیچکدومشون به این راحتیا حاضر نبودن که با اردنگی به بیرون پرت بشن و برچسب "تخلیه شده" بخورن.


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۲

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۳۴:۳۲
از مسلسلستان!
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 555
آفلاین
مرگخواران توی دریایشان پراکنده شدند و این‌ور آن‌ور رفتند. بعضی‌هایشان تصمیم گرفتند مرجان شوند. بعضی خرچنگ شدند. ایوان روزیه فسیل شد و یک عالمه پلانکتون توی خودش ریخت تا نفت شود. لینی وارنر دلفین شد چون شنیده بود دلفین‌ها باهوشند و می‌خواست کلی باهوش باشد تا دکمه آسانسور را زودتر از همه پیدا کند و ارباب بهش مفتخر شود. بلاتریکس تصمیم گرفت خودش همینطوری از همه سر است و نیاز به تغییر ندارد و فقط یک ذره متکامل شد و آبشش ساخت. کنارش، الکساندرا ایوانوا بود که صدف شد و سو لی که این را دید، سریع رفت توی دهانش تا الماس شود که یکهو یادش آمد الماس و مروارید را با هم اشتباه گرفته و باید می‌رفت زیر یک آتشفشان و زور می‌زد ولی دیگر دیر شده بود و الکساندرا ایوانوا خورده و هضم کرده بودش و یک مروارید بدریخت و بدبخت و زشت و کج بود و تازه کلی هم الکساندرا ایوانوا روی سر و صورتش مالیده شده بود و خیلی غصه خورد.

الکساندرا ایوانوا سرنوشت درخشان سو لی را دزدیده بود. سو لی باید تجلی می‌ورزید. سو لی باید برمی‌فروغید. سو لی باید می‌تلؤوید. سو لی باید درخشان‌ترین و خفن‌ترین مرگخوار می‌بود. سو لی باید مایه غرور و افتخار اربابش می‌شد و خانه گانت‌ها را کادو می‌گرفت اما به جایش توی دهن و دماغ الکساندرا ایوانوا گیر افتاده بود تا یک مشت خاک و سنگریزه روی سرش بریزد و تکان تکان بخورد و اصلا اگر قرار بود آخر سر یک موجود کم‌فروغ و کم‌براق و گرد و بی‌استعداد و پشنگ شود که توی دهن الکساندرا ایوانوا ول می‌گردد، فرقش با الان چه بود و یک عالمه عصبانی شد و خشم ورزید و فشارش بالا رفت و آنقدر محکم زور زد که حتی زمان و فضا هم دورش تاب برداشتند. ده‌ها سال‌‌ گذشت. صدها سال گذشت. هزاره‌ها آمدند و رفتند. میلیونه‌ها سپری شدند تا سرانجام، سو لی یوغ اسارت الکساندرا ایوانوا را شکاند و زنجیر رنجش را به کناری انداخت. آسمان و زمین آن روز به وجه جوجه مرواریدی چشم دوختند که برای اولین بار پرهای سفیدش را در رودخانه می‌دید.

- عاااااااااااااااااااااااا! برق می‌زنم چون بالاخره الماسم!

دریای مرگخواران به سو لی نگاه کرد.
- برق؟
- برق!
- وسط آب؟

در کسری از ثانیه، کلی الکتریسیته در کلی جهت از سو لی خارج شد و همه مرگخواران جرقه زدند و اتصالی کردند و سوختند و سیاه شدند و ازشان دود بیرون زد و مردند.
همه به جز ایوان روزیه! بله! ایوان روزیه در طی میلیون‌ها سالی که سو لی مشغول زور زدن بود، بیکار نمانده و کلی نفت شده بود و الکتریسیته را از خودش عبور نمی‌داد. بله بله! ایوان‌نفتی تک و تنها در دریایی از مرگخواران مرده سر برآورد و به افق‌‌ نگریست. اکنون هیچکس نبود که این لحظه را از او برباید. ایوان روزیه در این لحظه بحرانی دکمه آسانسور را می‌یافت و به اربابش تقدیم می‌کرد و برای همیشه جایگاه بهترین و باهوش‌ترین و بااستعدادترین مرگخوار را غصب...

- نمی‌خواد زور بزنین. خودمون پیداش کردیم.

و لرد ولدمورت دکمه آسانسور را فشار داد.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۳:۱۶ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۲

محفل ققنوس

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۵۰:۵۳
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
جـادوگـر
پیام: 436
آفلاین
هکتور همونطور که از دهنش حباب در میومد و بصورت شناور بال‌بال میزد، برگشت سمت مرگخوارا.
- ای بابا. همه‌جاشو گشتم، نیستن که! میگم، شما هم اطراف آسانسورو بگردین، شاید دکمه‌هاشو پیدا کردیم.

و با یه شیرجه‌ی دلفینی، دوباره پرید توی سطح آب(!) و سرگرم گشت و گذار شد.

معمولاً کمتر کسی به پیشنهادها و درخواست‌های هکتور اهمیت می‌داد، ولی مرگخوارا در حال حاضر انقد توی همدیگه ساندویچ دو نونه شده بودن که با هکتور موافقت کردن و اونا هم شبیه موجودات دوزیست، مشغول جستجوی آسانسور شدن.

فضای داخلی آسانسور، در عرض چند ثانیه، بیشتر شبیه آکواریوم شده بود.
بعضی از مرگخوارا انقد جوگیر شده بودن که عینک غواصی و کپسول اکسیژن پوشیده بودن. بعضیاشون هم که بی‌جنبه بودن، صدای قورباغه و فُک می‌دادن. بعضیاشون هم که دیگه خیلی اعجوبه بودن، جدی جدی خیس شده بودن و هی با صدای "وااااااااااااه! " از سطح آب میومدن بیرون و صورتاشونو خشک، موهاشونو آب‌چکونی، نفسی تازه می‌کردن، بعدش دوباره شیرجه می‌زدن داخل.

واقعاً کار لرد واسه دادن مالکیت خانه‌ی گانت‌ها خیلی سخت بود. مرگخوارا یکی از یکی بااستعدادتر...


If you smell what THE RASOO is cooking!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.