شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در همون حین که نفری بعدی در حال داخل رفتن بود، صف مثل ماری پیچخورده در راهرو خزیده بود. دانشآموزا با چهرههایی رنگپریده، کتابهای درسی پارهشده، و نگاههایی خیره به زمین ایستاده بودن؛ انگار اگر با زمین صمیمی میشدن، شاید اجازه میداد که در آن فرو برن و از این کابوس فرار کنن.
در میانه های این صف، فردی بود که نه کتابی دستش بود، نه اضطرابی توی چهره اش. در واقع تنها چیزی که تو دستش داشت، یه فنجان چای نیمهگرم بود و شالی که احتمالا آخرین بار در زمان تاسیس هاگوارتز شسته شده بود.
سیبل تریلانی، که به جای نگاه کردن به زمین یا در، داشت مستقیم به روح اطرافیانش زل میزد. و در حالی که بخار چاییش رو بو میکشید، زمزمه کرد. – عجب انرژی رقیقی...کسی اینجا امشب خواب نمیبره، اینو از همین حالا میتونم بگم.
دانشآموز جلوییاش کمی جابهجا شد. شاید احساس کرده بود که گردنش ناگهان سنگین شده یا شاید متوجه شده بود که خانم تریلانی دارد به نقطهای پشت جمجمهاش نگاه میکند که خودش هم از وجودش خبر نداشت.
سیبل آهی کشید. نه از ناراحتی... از رضایت! زمان سوءاستفاده رسیده بود!
همین که نفر بینام روبهرویش لرزانلرزان قدم برداشت تا جای نفر قبلی رو بگیره، سیبل آروم جلو رفت. فاصلهای به اندازهی دو بند انگشت تا گوش فرد، مکث کرد و با لحنی آروم که ترکیب عجیبی از لطافت و رعب داشت، گفت:
– عجیبه... صدای گامهای گربهای را میشنوم که پشت سرت حرکت میکنه. اما خب... انگار پا نداره...
فرد برگشت. لبهاش نیمهباز، چشمهاش گیج، و رنگ صورتش متمایل به سفید مردهنما.
سیبل نچنچی کرد. – نه، نه... تو نباید وارد بشی. دست چپت امروز سنگینتر از معمول است. نشانهی دگردیسی درونی... یا شاید... شخص دیگه ای درونته؟
فرد، حالا با چشمهایی که در جمجمهاش جا نمیشدند، داشت به آرومی به عقب قدم میذاشت.
سیبل چاییش رو بالا برد و یه جرعه ازش نوشید و زیر لب گفت: – عزیزم... اگر این امتحان را بدی، بهاش رو شب، توی خوابهایت، با شکلهایی که چهره ندارن، خواهی پرداخت. ولی... اگه همین حالا بری... خب شاید فقط یه کابوس باقی بمونه.
شک نداشت که جملهی آخرش خیلی تأثیرگذار بود. چون صدای کفشهای فراری با سرعتی مضحک توی راهرو پیچید. سیبل در حالی که لبخند شیطانی روی لبش نقش بسته بود، جرعه بعدی رو از چاییش نوشید. - یه نفر دیگه از صف کم شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
خلاصه تا پایان این پست:(یعنی نیازی نیست کل پست رو بخونین و فقط خوندن خلاصه کافیه!) سالازار تغییری تو امتحانات سمج هاگوارتز داده و از جادوآموزان خواسته در مهارتی به انتخاب خودشون به تخصص برسن و این تخصص رو در سالن امتحانات سمج بهش ثابت کنن تا بتونن تحصیلاتشون در هاگوارتز رو تکمیل کنن. صفی برای این کار جلوی سالن شکل گرفته و نفر بعد با چشمانی پر از امید، قدم به داخل سالن امتحانات میذاره...
~~~~~~~
چشمان پر از امید جادوآموزی که به داخل سالن امتحانات سمج قدم گذاشته بود تا تخصصش رو به سالازار نشون بده، ناگهان از حدقه در میان و تو هوا سرجاشون میمونن در حالی که بدنش به سرعت به عقب کشیده میشه. نگران چشمها نباشین! به محض این که میفهمن از بدن جا موندن، بدو بدو برمیگردن تا دوباره به حدقهی چشم برگردن.
حالا علت رخداد این اتفاق چی بود؟ الان میگم براتون!
گابریلا بهش الهام شده بود که سالن امتحانات سمج خبریه، که خب درست هم بهش الهام شده بود. ولی برخلاف بقیه که برای اثبات مهارتشون اومده بودن، گابریلا برای چیز دیگهای اومده بود و خب... صف جلوی سالن امتحانات بسیار طویل بود و تا دستشویی میرتل گریان رفته بود.
واضحا گابریلا اونقد حوصله نداشت که این همه وقت تو صف وایسه. بالاخره چیزی که دنبالش بود شاید گذر زمان دشمنش میبود نه؟ پس نهتنها به زور خودشو وسط صف جا داده بود، که با قلدری به جلوی صف رسیده بود و حالا یه جادوآموز دیگه باید مانع رسیدن گابریلا به رویاهاش میشد؟
مسلما خیر!
پس یقهی جادوآموز رو از پشت میگیره و محکم به عقب میکشیدتش که همین موجب میشه اتفاقات پاراگراف اول پست رقم بخوره. گابریلا بعد از عقب روندن جادوآموز، با تنهای ازش عبور میکنه که باعث میشه چشما نشونهگیری دقیقی نداشته باشن و به جای حدقهای که بهش تعلق داشتن، به حدقهی چشمای پشت سری برخورد میکنن و اینچنین میشه که یک جادوآموز جفت چشماش رو از دست میده و یک جادوآموز صاحب دو چشم اضافی میشه.
گابریلا اما بیتوجه به وقایعی که باعث رخ دادنشون شده بود، درو پشت سرش میبنده و شروع به گشت و گذار در اطراف سالن سمج میکنه. سالازار با دیدن گابریلا، اصلا هم عصبانی نمیشه و به جاش استقبال میکنه. - آه خودمان رو شکر. از دیدن این همه جادوآموزِ بیتخصص خسته شده بودیم و واقعا به استراحت نیاز داشتیم!
گابریلا که بالاخره موفق شده بود بستنی توتفرنگیای رو در کنار یکی از پنجرهها پیدا کنه، با شنیدن این که سالازار نیاز به استراحت داره، دست از لیس زدن بستنی برمیداره و با گرفتنش به سمت سالازار میپرسه: - بستنی میخوری؟
سالازار نگاهی به بستنی که جای لیسهای گابریلا روش به وضوح معلوم بود میندازه. - نه ممنونیم.
گابریلا شونهای بالا میندازه و بستنی توتفرنگی خوران از سالن خارج میشه. به نظر میومد جادوآموز بیچشم موفق شده بود چشماش رو پس بگیره و با امیدی که دوباره به چشماش برگشته بود، "ایش"ـی نثار گابریلا میکنه و به داخل سالن قدم میذاره.
در همان لحظهای که سالازار اسلیترین در تفکرات خود دانشآموزان قبلی را مورد بررسی قرار میداد و از خود میپرسید که آیا واقعاً این نسل قادر به برخاستن و رسیدن به قلههای جادوگری هستند یا خیر، صدایی آشنا سالن را به لرزه درآورد. در باز شد و با یک پوزخند بزرگ، هری پاتر، چهرهای آشنا و دوستداشتنی برای همهی دنیا، وارد شد.
- سلام سالازار ... فکر کردی از گفتن اسمت میترسم؟ من هری پاترم، شاید از من شنیده باشین، قهرمان داستانهای... خب، داستانهای زیادی!
سالازار، با اخمی که انگار میخواست جلوهای از تاریخ جادوگری را تصحیح کند، پرسید:
- و دقیقاً چه استعداد خاصی داری، جناب پاتر؟
هری، با لبخندی که تا به حال هزاران بار در جلد کتابها تکرار شده بود، پاسخ داد:
- خب، من واقعاً خوششانس هستم! منظورم اینه که، خب، همیشه در جا و زمان درست قرار دارم، نه؟ و خب، رولینگ همیشه پشتم هست!
سالازار، که اندکی سردرگم به نظر میرسید، دوباره پرسید:
- پس یعنی تنها تواناییت اینه که ... خوششانسی هستی؟ - دقیقاً! و اینکه من شخصیت اصلی هستم، پس همیشه برنده میشم!
سایر دانشآموزان، که ابتدا با تعجب به این صحنه نگاه میکردند، به تدریج شروع به خنده کردند. زیرا آنها فهمیده بودند که داشتن پشتیبانی نویسنده چیزی نیست که بتوان آن را در سالن امتحانات سمج هاگوارتز آزمود.
رزالین ، با یک لبخند کج، گفت:
- خب، شاید اگه همه ما جیکی رولینگ داشتیم، ما هم میتونستیم قهرمان داستان خودمون باشیم!
و با این حال، هری پاتر، محبوب و خوششانس همیشگی، در حالی که از سالن خارج میشد، زیر لب زمزمه کرد:
- خب، حداقل سعیمو کردم، بقیهاشو رولینگ برام درست میکنه و به زودی کاراگاه وزارت خونه میشم.
و همینطور که هری از در خارج میشد، نفر بعدی، با چشمهایی پر از امید، پای به سالن امتحانات گذاشت.
رزالین قطعا نمرهی کامل را نمیگرفت اما سالازار اسلیترین دوست داشت سریعتر به استعدادهای جادویی برسد. اما درعین حال از سماجت رزالین خوشش آمده بود؛ پس علامتی جلوی اسمش گذاشت تا بعدا در موردش بیشتری تحقیق کند یا دوباره از او امتحان بگیرد. آیا امتحان گرفتن دوباره قانونی بود؟ خیر اما اعلام تغییر ناگهانی امتحانات سمج هم قانونی نبود. خیلی ساده قانون برای سالازار اسلیترین معنایی نداشت. او میتوانست چون میخواست.
با خروج رزالین از سالن، جادوآموزان بیقرار نفر بعدی را به داخل هل دادند. اگر فکر میکنید نفر بعدی دوریا بلک بود سخت در اشتباهید. نفر بعدی یک ماگلزادهی منضبط و مغرور بود که برای نشان دادن مهارتش بلافاصله پس از ورود به سالن امتحان، چوبدستیش را بیرون کشید و فریاد زد. -اکسپلیارموس!
حتی خود نویسنده هم از شدت حماقت این جادوآموز در عذاب است. آیا واقعا شما در برابر جادوگری قدرتمند چوبدستی خود را بیرون میکشید و بعد طلسم بسیار مسخرهی خلع چوبدستی را اجرا میکنید؟ ما حتی پامون رو جلوی بزرگترها دراز... بگذریم. سالازار با چشمانی که کسالت از آن میبارید به جادوآموز خیره شد. -همین بود؟
ماگلزاده که غرورش درهم شکسته بود، سرش را پایین انداخت. -برو بشین از سال اول.
جادوآموز دهانش را باز کرد تا اعتراض کند.
-خوشحال باش که باسیلیسکم گرسنه نیست.
با خروج سریع ماگلزاده از سالن، نفر بعدی هم به داخل شوت شد.
-مهارت تو چیه؟
دختری که وارد شده بود با شادمانی یک روبان صورتی بلند را از جیبش در آورد. -رقص با روبان.
سالازار با حیرت به دختر نگاه کرد. شاید بهتر بود امتحانات را به همان صورت سنتی برگزار میکرد. -برو ته صف وایستا و به مهارتت فکر کن.
رزالین لینتون پانزده ساله که با پشتکار تمام مشغول تمام کردن گلدوزی اش بود، اصلا نفهمید نوبتش شده. حتی سقلمه ای که جادو آموز پشت سری به شانه اش زد هم فایده ای نداشت. گویی رزالین تبدیل به سوزن گلدوزی اش شده بود، البته تا قبل از این که جیغ جادو آموزانی که دیگر تحمل نداشتند به خاطر کار ماگلی این دخترک از اثبات استعدادشان باز بمانند در بیاید و دیگر نتواند خودش را به کوچه هلگا چپ بزند. - دختره عمه تسترال پدر هیپوگریف! مگه ما مسخره توییم؟ - برو مهارتهای گلدوزیتو جلوی سالازار نشون بده.
رزالین به جای این که خودش را ببازد، خشم دانش آموزان را فرصتی برای تبلیغ داروهای گیاهی اش تلقی کرد: - آروم باشین عزیزای من. اگه می خواین می تونین بیاین تو خوابگاه هافل براتون جوشونده گل گاوزبون درست کنم هر لیوان دو سیکل.
این دیگر چه رویی داشت! دقیقا سه ساعت از وقت جادوآموزان را گرفته بود و حالا برای جوشانده ماگلی دست سازش تبلیغ می کرد. همه افراد صف، با فراموش کردن خصومتها و پدرکشتگی هایشان با یکدیگر دست به یکی کرده و رزالین را به سالن امتحانات سمج پرتاب کردند.
سالازار لبخندی زد که برای پر کردن یک قبرستان کافی بود: - استعدادت چیه دخترجون؟
اطمینان رزالین از پاسخ این پرسش بیشتر از اطمینان هاگرید از بی خطر بودن اژدها بود: - گلدوزی.
سالازار چانه اش را چرخاند و رزالین حس کرد می خواهد خودش را خیس کند.
- مهارت ماگلی؟ کافی نیست.
رزالین میدان را خالی نکرد.
- جوشونده ها و معجون های گیاهیم می تونم درست کنم. جادویی و ماگلی. اگه می خواین می تونم براتون یه جوشونده تاج الملوک درست کنم. عصاره گل زنبق هم بهش اضافه می کنم که خوشبوتر بشه.
سالازار به فکر فرو رفت. قطعا استعداد او آنچان چشمگیر نبود، ولی اگر هر چه زودتر از شرش خلاص نمی شد می خواست تا صبح برایش راجع به فواید انواع گیاه صحبت کند. - تو نمره کامل رو می گیری.
رزالین جست و خیزکنان از آنجا دور شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
در زمان امتحانات، قلعه هاگوارتز مملو از هیاهو و فضایی مملو از تنش میشود. دانشآموزان با چهرههای نگران و پریشان در راهروها به سرعت به این طرف و آن طرف میروند، چشمهایشان پر از خستگی و دستهایی که جزوههای مرور شب امتحان را محکم گرفتهاند. کتابخانه تقریباً هر لحظه شلوغ است، با صدای زمزمههای آرام ولی مستمر دانشآموزانی که تا دقایق آخر در حال مرور درسهایشان هستند. حتی هالهای بزرگ غذاخوری که معمولاً مکانی برای خنده و گفتگو است، به اتاقهای مطالعهای موقت تبدیل شده که در آنها فقط صدای ورق زدن کتابها و نوشتن دانشآموزان شنیده میشود. این فضا، گاه به گاه توسط صدای تشویق و دلگرمی اساتیدی که به دانشآموزان خود روحیه میدهند، قطع میشود.
در زمان امتحانات سمج، وفاداریهای گروهی دانشآموزان انگار کمرنگ شده و در عوض، همه دانشآموزان برای عبور از این دوران سخت در کنار هم جمع شدهاند. این دورهمی نشان از اتحاد و همکاری بین دانشآموزان دارد که معمولاً بین گروههای مختلف رقابت میکنند. هر گوشهای از قلعه شاهد گروههای مطالعهای است که با دقت و جدیت تمام، مباحث درسی را مرور میکنند. حتی اختلافات میان اسلیترینیها و گریفیندوریها، که معمولاً بسیار چشمگیر است، به نظر میرسد که برای مدتی کنار گذاشته شده است.
ناگهان، صدای سالازار با سرفهای بلند به گوش میرسد که توجه همه را به خود جلب میکند. صدای او به قدری بلند است که در سراسر هاگوارتز شنیده میشود؛ گویی از یک جادوی قدیمی استفاده میکند که اجازه میدهد صدایش به گوش هر کسی در قلعه برسد. این شروع مداخلهای است که به نظر میرسد خبر مهمی را به دنبال دارد. تمامی دانشآموزان سکوت کرده و به صدای طنینانداز سالازار گوش فرا میدهند.
- قابل توجه دانش آموزانی که امسال امتحان سمج دارند... من به عنوان مدیر قلعه هاگوارتز، به طور کامل با برنامههای آموزشی وزارت خونه که فقط حفظ کردن کتابهای جادویی رو شامل میشه، مخالفت کردم و تصمیم گرفتم به این نوع ارزیابی مسخره پایان بدم.
با شنیدن این خبر، شادی و هیجان به یکباره در میان دانشآموزان هاگوارتز جریان پیدا کرد. صدای هلهله و کف زدنها در سراسر قلعه طنینانداز شد و دانشآموزان، بدون توجه به تفاوتهای گروهی خود، به جشن و پایکوبی پرداختند. هر کسی احساس رهایی کرد و بار سنگین مطالعه و امتحانات از دوش آنها برداشته شد. سالازار ادامه داد:
- از این به بعد، امتحانات سمج تغییر شکل خواهد داد. هر دانش آموز هاگوارتز باید در مهارتی به انتخاب خود به تخصص برسه و این تخصص رو در سالن امتحانات سمج به من ثابت کنه تا بتونه تحصیلاتش در هاگوارتز رو تکمیل کنه.
چند ساعت بعد:
دانشآموزان با عجله و هیجان، یکی پس از دیگری در مقابل درهای بزرگ سالن امتحانات سمج صف بسته بودند، هر کدام آماده برای نشان دادن استعداد و مهارت خاص خود به سالازار اسلیترین. صفهای طولانی از دانشآموزان، که هر یک از آنها از فرصت برای درخشیدن در زمینهای که به آن علاقهمند بودند، هیجانزده به نظر میرسیدند. نگاههای پر از امید و گاهی اوقات نگران به درِ ورودی دوخته شده بود، زیرا هر کس میخواست نظر سالازار را جلب کرده و اثبات کند که بهترین دانش آموز هاگوارتز است.
تام تصمیمش رو گرفته بود میخواست هرچه زودتر برگه شو پیدا کنه و با یه ذره تصحیح درستش کنه! اما هنوز تو دفتر دامبلدور بودش و نمی تونست کاری بکنه!
-پیستتت،رودلف بیا،بیا اینجا! -چیشده تام نقشه کشیدی بازم؟ -ببین ما باید هرچه سریع تر از این دفتر بی در و پیکر بزنیم بیرون! -عمرا نمی تونیم؛تازه ممکنه با فلیچ ببینتمون! -تو باید منو از این آوارخونه بیاری بیرون وگرنه... -وگرنه چی تام؟ -وگرنه مامانم رو خبر میکنم! -من نمی دونم چطوری تورو از اینجا دربیارم خودت یه فکری کن! -عزیزانم شنیدم کسی به کسی داره رشوه میدهد؛درست که نشنیدم؟ -امممم...
رودلف با نگاه های عصبانیه تام خودش رو جمع و جور کرد!
-امممم....نه،نه پرفسور اشتباه شنیدید! -خب کارتون تا کجا پیش رفت؟ -پرفسور ما همه چیز رو جمع کردیم فقط همین یه روزنامه مونده بود. -اوه،بدش ببینمش تام...اهان این رزنامه پر از خبر های خوب بود یادش بخیر! -خبرهای خوب بود؟ -بله تام عزیز"بود" -یعنی...یعنی میگین کههه -اره این روزنامه ماله پارساله عزیزم! -ممیشه تاریخشو ببینم؟ -اوه،نه تام عزیز الان دیر وقته اخرهفته برات یه جغد با یه روزنامه سعی میکنم ارسال کنم! -همین روزنامه؟ -نه، روزنامه های پیام امروز رو برات ارسال میکنم چون خیلی علاقه مندی بهشون انگار!
خلاصه: تام ریدل امتحانشو بد داده. رودولف رو مجبور می کنه برای پیدا کردن برگه امتحانیش همراهش به اتاق اساتید بره. ولی هر دو توسط فیلچ دستگیر می شن و دامبلدور وادارشون می کنه دفترش رو مرتب کنن. تام و رودولف در حالی که تو وسایل شخصی دامبلدور سرک می کشن، این کارو انجام می دن. اتاق مرتب می شه ولی دامبلدور بهشون میگه که باید برگههای دیگه (غیر از برگههای امتحانی) رو بدون انجام ورد، مرتب کنن. *-*-*-*-*-*-*-*
-رودولف با اون "چیز باکمالات" کار مهم تری از برگه های ما داری؟ -نه بابا! فقط گفتم به برگهها برسیم تا وقتمون الکی نره.
تام نگاه تاسفباری به رودولف انداخت و سرگرم برگهها شد. برگهها را تند تند روی هم میگذاشت و در کشوها میچپاند. تا اینکه با روزنامهای مواجحه شد که برایش جالب بود. -رودولف! بیا اینجا باهات کار داریم. -ها؟
رودولف با سرافکندگی روزنامه را گرفت و شروع کرد به خواندن. -مدرسه جادوگری و جادو آموزی هاگوارتز که یکی از بزرگترین مدارس عالیه و دولتی جادوآموزیست، با پروروش جادوآموزانی قدرتمند در عرصه جادو و جادوگری، در لندن مشغول به کار است. -خب اینا به چه درمون میخوره رودولف؟ برو جلوتر. -خب باشه... این مدرسه که مدح و ستایش آن، هیچ نمیتوان گفت... -خب؟ -جادوآموزانی را که در آزمون های سمج سطح بالایی گرفتند را برای آموزش تخصصی دفاع در برابر جادو سیاه، به وزارتخانه معرفی مینماید و با جادوگران و ساحرگان متخصص در جادو و جادوگری آموزش داده میشوند.
تام لبخند شیطانیای زد و به رودولف خیره شد.
-جان موهای خوشگل و خوش فرمت، فکر دیگه ای به سرت نزنه! -دیر گفتی رودولف. ما فکرامون رو زود پیدا میکنیم!
تام به رودولف نگاه کرد، اونقدر بهش نگاه کرد تا چشاماش درد اومد. -خسته شدیم! تو هم با این قهرا...
هنوز حرفت تموم نشده بود که لیسا اومد. -کی جای من قهر کرده!؟ هان؟ هرکی بود... باید به ارزش برسونم فقط من قهر میکنم!
و اونقدر چشم غره اش طولانی بود که رودولف فکر کردن چشاش ناپدید شده! ولی تام هیچ اهمیت به اونو قهراش نداد. -برگه هامون رودولف! کو؟! -من چه میدونم!
تام کشوها رو از جا کند و از عصبانیتا همه کاغذا رو به هوا پرت کرد. -تو چی میدونی؟ باید به ما کمک کنی رودولف! الان!
رودولف خیلی جا خورد. -هوم!؟ باشه باشه! کاغذا رو اول جم کنیم بهتر نیس؟
بعد به یه روزنامه مشنگی با یه عکس خواننده خانم نگاه کرد. -شاید چیز با کمالاتی توش پیدا کردیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist ...wait God is busy ?Can i help you *** آری، آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنیِ «هرگز» را تو چرا بازنگشتی دیگر؟
- برگه های غیر امتحانی دیگه چه صیغه این؟ - صیغه؟ کی؟ - خودتو جلوی ما جمع کن رودولف. آبشار راه میندازه برای ما. - اینجوریه؟ باشه.
رودولف قهر کرد! تام سعی کرد خودشو بی اهمیت نشون بده، ولی نتونست. به اطرافش نگاه کرد؛ برگه های غیر امتحانی خیلی زیاد بودن... و جمع کردنشون به طبع خیلی سخت، و تام هم بی حوصله.
- رودولف؟ بیا کمکمون کن اینجا رو جمع کنیم! - نمیام.
این رفتار از رودولف بعید بود، ولی خوب میدونست کجا رفتارای بعید از خودش نشون بده. تام این دفعه به کمک رودولف نیاز داشت، و باید یه جوری توجهشو جلب میکرد، که ابهتش خدشه دار نشه، و از طرفی هم رودولف دل به کار بده... اما چطور؟