جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا به بورگین سفارش دادن که تا سه روز آینده دست مومیایی اولین جادوگر رو براشون به خانه ریدل بیاره. بورگین برای دیدن ماندانگاس فلچرِ زندانی که ادعا کرده بود دست مومیایی اولین جادوگر رو داره به آزکابان میاد. اما پاتریشیا (مامور وزارتخونه) مانع ورودش شده و بورگین ادعا می‌کنه وزیر سحر و جادوئه که با لباس مبدل اومده. و بورگین میره داخل زندان و دم مرگ توسط زاخاریاس نجات پیدا میکنه اما زاخاریاس نقشه هایی داشت...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- عههه خب راستش من...من...
- د جون بکن دیگه تو چی؟

فرشته سمت چپ برگین گفت:
- خودتو خلاص کن از این وضع بسه دیگه، تا کی راستگو میخوای باشی؟
این همه سال راستشو گفتی سودی بهت رسید؟
- ببخشید؟ میشه بگی تو این ۶۸ سالی که بورگین زندگی کرده کی یک کار درست کرده؟
- بهش گوش نده بورگین بگو اون چیزی که اینجاست رو بگو.
و شیطونک اشاره میکنه به گوش بورگین اما بورگین منظورشو نفهمید برای همین مجبور شد بپره و موقع فرود تعادلش رو از دست داد و مثل تاپاله از بالای شونه متواری و پخش زمین میشه.

- هنوز نشنیدم چیزی بگی؟
- او.. میگم، میگم فقط چماقت رو بذار زمین.

و اروم سعی میکنه چماق رو از دست زاخاریاس بگیره و میاره دست زاخاریاس رو پایین.

- خب
- اره داشتم میگفتم من ماندانگاسم و برای..

اینجا سعی کرد خودشو برسونه به گوش زاخاریاس ولی نتونست؛ زاخاریاس سرشو اورد پایین تا بتونه بورگین بهش بقیشو بگه

- لرد تاریکی کار میکنم
- اوه که اینطور

و سرشو اورد بالا و نگاه کرد به بورگین و گفت:

- خب نشانت رو ببینم
- اما..
- اما و ولی نداره، نشانت

بورگین نفهمید پایین اورد سرش برای گوش دادن به حرفش راهی بود برای برداشتن چماق، پس استینشو زد بالا و نشان رو نشون داد و جوری زاخاریاس چماق رو کوبوند تو سرش که حالا حالا ها بیهوش بمونه.
حتی یک تار مو برای زاخاریاش بس بود ولی چون کف دستش سه برابر کف دست یک انسان بود با کندن مقدار کمی از موهاش بورگین کچل شد.

زاخاریاس به سمت خروجی رفت و به دم در که رسید نگهبانا که شیفتشون عوض شده بود و نمدونستن زاخاریاس بورگین نمایی که اسمش ماندانگاس و خودشو جای وزیر جا زده کیه گفتن:
- چنابعالی؟
- من؟چطور منو نمیشناسید؟ من ماندانگاسم و برای لرد تاریکی کار میکنم
و خنده شیطانی ای کرد که طولی نیانجامید چون دستبند رو دستش بود و نگهبانا گفتن
- ماندانگاس، چجوری میخوای با گنده گویی از این زندان در بری؟
و بردنش و انداختن سلول بغلی بورگین بدبخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 19:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- خب!
- چی‌چی‌ رو خب؟

با اینکه زندانی توی دلش از سادگی و حماقت بورگین خوشحال می‌شه، این رو به روی خودش نمیاره؛ برای اینکه بورگین مشکوک نشه، اخمی می‌کنه.
- داداش جدی جدی تسترالی‌ها!
- خب نفهمیدم دیگه...
- بابا میگم اینجا چیکار می‌کنی؟

بورگین سرش رو می‌خارونه.
- خودت من رو کشیدی تو دیگه!
- اینجا نه. اینجا!
- دارم میگم که خودت...
- بابا منظورم اینه آزکابان چی‌کار می‌کنی؟ زندانی جدیدی؟

زندانی چشم‌هاش رو ریز می‌کنه و با حالت مشکوکی به بورگین زل می‌زنه.
- نکنه داشتی فرار می‌کردی؟!

لرزی به تن بورگین میاد. اگه زندانی داد میزد و دمنتورهارو خبر می‌کرد، حداقل به جرم ورود غیرمجاز و از اون بدتر، اینکه خودش رو جای وزیر مملکت جا زده بود، واقعا زندونیش می‌کردن. اما از یه طرف اون نمی‌تونست نقشه‌ی گرفتن دست مومیایی از ماندانگاس و تحویلش به لرد سیاه رو برای هر آشنا و غریبه‌ای تعریف می‌کنه.

- نه! نباید دروغ بگی!

این صدای فرشته‌ای بود که روی شونه‌ی راست بورگین نشسته بود. لباس‌های سفید و بال های نورانی داشت و یه هاله‌ی دایره‌ای رنگ روشن، بالای سرش بود. بورگین نمی‌تونست فرشته رو ببینه و فقط صداش رو می‌شنید.

- این زندانی بهت کمک کرده؛ تو نباید جواب کار خوبش رو با دروغ بدی.

فرشته لبخندی می‌زنه.
- فقط کافیه راستش رو بهش بگی. حتی شاید اون بتونه کمکت کنه.
- آره راستش رو بگه که طرف لوش بده و اینم تا آخر عمرش آب خنک بخوره.

این بار صدا از شیطون کوچیکی که روی شونه‌ی چپ بورگین نشسته بود میاد. شیطون شاخ‌های بامزه‌ ترسناکی داشت و لباسش هم قرمز رنگ بود.
- تازه... فقط همینم نیست. اگه لرد بفهمه که تو به یه غریبه لوش دادی چی؟ مطمئنم تا اینجا میاد و تو رو تبدیل به یه تابلو می‌کنه و تو مغازه‌ات آویزون می‌کنه تا برای همه درس عبرت بشی!
- هرچی هم که بشه، اون نباید دروغ بگه.
- فوضولیش به شما نیومده! تا الان که داشت هزارتا هزارتا دروغ جناب داشتی توی کدوم نهر عسلی شنا می‌کردی؟

درست وقتی فرشته و شیطون بورگین داشتن باهم کلنجار می‌رفتن، زندانی منتظر بود که بورگین یه چیزی بگه.
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/1/23 22:58:40
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1403 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
غول به محض بیرون آمدن از سلولش، به سمت بورگین حمله‌ور می‌شود. بورگین امیدی برای پیروزی نداشت، اما تا جای ممکن به عقب قدم برداشت تا اینکه به میله های سلولی دیگر برخورد کرد. دستانش را به روی آسمان دراز کرد تا اشهدالمرلین هایش را بگوید. تمام خاطراتش به ترتیب از مقابل چشمانش می‌گذشتند. آیا این پایانِ زندگی‌اش بود؟ بله، بورگین چنین فکر می‌کرد. اما در همان لحظه، دستی از پشت موهایش را گرفت و به داخل سلول کشاند. بورگین لاغر بود و جثه‌ی کوچکی داشت، و دستان قدرتمند غول، از قبل میله های آن سلول را خم کرده بودند.

- غولِ بد! صد بار نگفتم توی سلولت بمون؟ هربار باعث میشی بهمون شک کنن. آهای آقای نگهبان، نمیشه این غولو ببرین بزارین باغ وحش؟ بار هزارمه که داره سمت سلول من هجوم میاره

زندانی با صدایی عصبی و متعصب داد می‌زد، و همزمان بورگین را در تاریکی سلول، پشت سرش پنهان می‌کرد. طولی نکشید که نگهبانان با چوبدستی هایشان و هزار بدبختی، غول را در سلول خود برگرداندند و میله های سلولش را مثل روز اولش درست کردند.

- حالا توعم انقد غر نزن. چه فرقی داره توسط یه غول خورده بشی یا کل عمرتو تو اون سلول بگذرونی؟

زندانی جوابی نداد. همچنان درحال پنهان کردن بورگین بود. او در سکوت منتظر ماند تا نگهبانان از سلول هایشان دور شوند. و در اخر، به سمت بورگین برگشت.

- خب خب. چی داریم اینجا؟

بورگین یا تعجب به مرد قد بلند و درشت اندامِ مقابلش نگاه می‌کرد. ته ریش کوچکی چانه‌ی مرد را پر کرده بود، که نشان می‌داد مدت زیادی نیست در آزکابان زندانی شده.

- ممنونم... فکر کردم کارم ساخته‌س!
- فکر می‌کنی اینجا باغ وحشه که همینجوری سرتو بندازی پایین و به بقیه سلول ها نگاه کنی؟! زندانی های آزکابان یکم... خشن رفتار می‌کنن.
- بی احتیاطی از من بود.
- خوبه. حالا اسمتو بگو ببینم.
- بورگین... و شمارو چی باید صدا بزنم؟
- بچه ها بهم میگن زاخار! توعم راحت باش.

زاخاریاس دست به سینه و با لبخند به مرد مقابلش نگاه می‌کرد. او نقشه های دیگری برای بورگین داشت. می‌توانست چهره‌ی او را متلاشی کند و با معجون تغییر شکلی که به سختی با خودش به آزکابان آورده بود، از آنجا فرار کند. و بورگینِ بیچاره که با بی خبری، به ناجی مهربانش نگاه می‌کرد و به دنبال راهی برای جبران مهربانی‌اش می‌گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1403 03:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بورگین به شانس و اقبالش تکیه میکنه و اَلابَختَکی میره در یه سلول:

_ داداش؟ ... ببخشید...

از دل تاریکی ها سایه عظیم الجثه ای بیرون آمد و گفت:
- هوووووم؟

بورگین نگاهی به سر تا پای اون زندانی انداخت و آب دهنشو قورت داد و همزمان پشمام ریخت! قد یارو نزدیک 3 متر بود و کله ش به سقف چسبیده بود!

بورگین با صدایی که گویا از ته چاه درمیومد گفت:
_ قربان معذرت میخوام... شما...شما....احیانا غول نیستید؟!

یارو:
_ هــــوووووووووووم؟!

انگار طرف خیلی عصبانی شده بود چون با دستاش که هر کدوم اندازه یه نردبون بودن به میله های سلول چسبید و عین آب خوردن اونارو از هم باز کرد!

بورگین:
_ ئه ئه... اشکال نداره شما از سلول بیاین بیرون؟ خطرناکه ها! دمنتورا میان یه وقت!

ولی طرف گوشش بدهکار نبود و داشت به زور خودشو از لای میله ها رد میکرد تا به بورگین برسه و احتمالا یه لقمه چپش کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 17 مرداد 1403 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا به بورگین سفارش دادن که تا سه روز آینده دست مومیایی اولین جادوگر رو براشون به خانه ریدل بیاره. بورگین برای دیدن ماندانگاس فلچرِ زندانی که ادعا کرده بود دست مومیایی اولین جادوگر رو داره به آزکابان میاد. اما پاتریشیا (مامور وزارتخونه) مانع ورودش شده و بورگین ادعا می‌کنه وزیر سحر و جادوئه که با لباس مبدل اومده...


~~~~~~~~~

با رفتن نگهبان آزکابان، بورگین برمی‌گرده و نگاه خشمگینی به پاتریشیا می‌ندازه.
- به جای این که پاپیچ وزیر مملکت بشی، بعنوان مامور وزارتخونه پاشو برو ببین چطور می‌تونیم وضعیت مردم جامعه رو بهتر کنیم!

بورگین اینو می‌گه، به داخل زندان می‌ره و قبل از این که پاتریشیا بخواد کاری بکنه درو به روش می‌بنده. در حین دور شدن صدای داد و فریاد پاتریشیا رو می‌شنوه، اما کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌ده. بورگین خوب می‌دونست تا وقتی نگهبان بعدی نیاد کسی قادر به باز کردن این درها نیست و احتمالا پاتریشیا تا اون موقع خسته می‌شد و دست از سرش برمی‌داشت.

بورگین از کنار چندین دمنتور که در حال عبور و مرور بودن می‌گذره و وارد راهرویی می‌شه که به بند مردان زندان می‌رسید.
- وایسا ببینم... سلول ماندانگاس کجا بود؟

بورگین تازه به یاد میاره که فراموش کرده بود از نگهبان بپرسه دقیقا کدوم مسیرو باید بره تا به ماندانگاس برسه. با ناامیدی آهی می‌کشه و به دنبال نقشه‌ای در اون اطراف می‌گرده. خوشبختانه تابلویی درست دم در ورودی بند مردان نصب شده بود، اما به اون سادگی که بورگین انتظار نداشت نبود. از طرفی بورگین حتی نمی‌دونست به سراغ کدوم سلول باید بره که بخواد مسیرشو پیدا کنه!
- خیله خب. شاید بهتر باشه از خود زندانیا بپرسم. حتما یکیشون خبر داره اون کجاس.

بورگین برای آخرین بار نگاهی سرتاسری به نقشه می‌ندازه و بعد به داخل بند مردان قدم می‌ذاره. وقتش بود به سراغ یکی از زندانیا بره و جستجوی ماندانگاس رو آغاز کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1403 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین توی کار خودش آدم شناخته شده‌ای بود. صدبار تاحالا جنس بنجل انداخته بود به مردم و قانعشون کرده بود خط کشی که دارن می‌برن قبلا مال مرلین بوده و باهاش ارتفاع ریشش رو اندازه می‌گرفته، هزاربار با شارلاتان‌هایی مثل خودش مواجه شده بود که سعی داشتن یه جعبه‌ی چوبی رو با عنوان صندوقچه‌ی اسرار هلگا هافلپاف بهش بندازن، و دقیقا به همین دلیل کاملا مطمئن بود پاتریشیا حتی اگه هم واقعا از سمت وزارتخونه اومده باشه شانسی برای مقابله باهاش نداره. با اعتماد به نفس نگاه سردی به پاتریشیا انداخت و گفت:
- و تاجایی که یادمه تاحالا شمارو اونجا ندیدم!

زن کاراگاه با دقت نگاهش کرد.
- اگه شما جناب وزیرید پس باید بدونید طرح جاشمعی‌های روی طاقچه‌شون چیه!
- گوسفند! هدیه‌ای هستن از سمت معاون عزیزم.

پاتریشیا چرخید سمت نگهبان.
- دیدید گفتم! ایشون حتی نمی‌دونن روی جاشمعی‌هاشون طرح اژدهاست نه گوسفند!

بورگین که نمی‌خواست کم بیاره گفت:
- واقعا که..یعنی من کسایی رو استخدام کردم توی کابینه‌م که حتی فرق بین اژدها و گوسفند رو نمی‌فهمن؟ شما گوسفند ندیدی تاحالا؟ نمی‌دونی چه شکلیه؟

نگهبان که حوصله‌ش سر رفته بود و ساعت روی دیوار بهش می‌گفت زمان تغییر شیفت رسیده آهی از سر ناامیدی کشید.
- ببینید، من باید برم خونه، به خدا زنم حامله‌ست، ویار داره، گفته براش دمنوش دمنتور ببرم، مشکلاتتون رو باهم حل کنید برید تو!

بعد، درحالی که از روی میزش وسایلش رو جمع می‌کرد زیرلب غر زد:
- یه حقوق درست حسابیم که به ما نمی‌دن، زیرمیزیاشونم که یادشون می‌ره، بیمه‌ی کاراگاه هم که نداریم، از هیپوگریف کمترم استعفا ندم فردا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

“J'ai peur de te blesser, parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”
“What did you say?”
"I said your hair looks ridiculous."

پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1403 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
نگهبان چشماشو تنگ کرد. اون روز تعداد نگهبان‌های ناخونده‌ش داشتن بیش از حد زیاد می‌شدن.
- اون‌وقت شما کی باشید؟
- مامور مخصوص وزیر بزرگ، سیریوس بلک هستم، وینتربورن 007.
- کارت شناسایی؟

پاتریشیا دست توی جیب رداش کرد و دنبال کارت شناساییش گشت.
- ای وای... فکر میکنم خونه جا گذاشتمش.

نگهبان نفس راحتی کشید.
- پس از کجا می‌دونی این آقای محترم هم مجوز رسمیشون از جناب وزیر رو زودتر تحویل من ندادن؟

نگهبان اصولا طرفدار بورگین نبود، ولی حتی اگر کوچک‌ترین احتمالی وجود داشت که پاتریشیا از طرف وزارت اومده باشه، نمی‌خواست برای خودش دردسری درست کنه.

- اصلا از کجا میدونی من خود وزیر نیستم که با لباس و ظاهر مبدل اومدم برای بازدید از آزکابان؟

بورگین دیگه نتونسته‌بود ساکت بمونه و جلوی دهنش رو بگیره. بورگین می‌خواست با مهارت‌های حیله‌گریش که از فروشندگی به دست آورده‌بود و انواع اجناس بنجل و تقلبی رو به ملت انداخته‌بود، پاتریشیا رو دست به سر کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1403 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا از بورگین خواستن که تا سه روز آینده دست مومیایی اولین جادوگر رو براشون بیاره. بورگین برای دیدن ماندانگاس فلچر زندانی که ادعا می‌کنه دست مومیایی اولین جادوگر رو داره، به آزکابان می‌ره. اون به نگهبان التماس می‌کنه تا بتونه بره تو. حالا نگهبان تازه بهش اجازه داده تا بره داخل.

همین که بورگین خواست وارد شود، صدایی زنانه به گوشش رسید:
- دارین چی‌کار می‌کنین؟

پاتریشیا آهسته به بورگین نزدیک شد. او رو به نگهبان کرد و گفت:
- می‌دونی که فقط با مجوز کتبی وزیر می‌شه به ملاقات زندانی‌ها رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1403 16:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بورگین متوجه شد که هرچه وقت بیشتری هدر برود، باید سر کیسه را بیشتر شل کند! بنابراین راهکاری دور از ادب به ذهنش خطور کرد و تصمیم گرفت تنبان خود را درآورده و با شلوارک راه راه سفید و آبی، مشغول تکاندن جیب‌هایش شود.

نگهبان متوجه شد که کار به جاهای باریک کشیده است، بنابراین دستش را روی چشمانش گذاشت و خجالت زده گفت:
- خاک به سرم! آقا من زیر میزی نخواستم، بپوش شلوارتو. ما اینجا آبرو داریم برادر من!
-عه وا... چشم.

بورگین شلوارش را بالا کشید و نگهبان در حالی که کمی سرخ شده بود، چپ چپ به او نگاه کرد. سپس دسته کلیدی از جیب ردایش درآورد و قفل درب را باز کرد.
- بیا برو تا ما رو از کار بیکار نکردی. پنج دقیقه بیشتر هم نشه.

بورگین که همانند تسترال تیتاب دیده، در گُنج خود نمی‌پوستــ... اهم... در پوست خود نمی‌گنجید، تا کمر خم شد و گفت:
- سلطان خیلی ارادت داریم. خاک پاتونیم. دستتون مرسی. قربونـتــ...
- کوفت! برو تا شلوارکتو پرچم نکردم بزنم سر در آزکابان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1403 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی وضعیت جیب راست هم بهتر از جیب چپ نبود! در واقع منطق حکم می‌کرد وقتی داری طلسم گسترش‌پذیری رو اجرا می‌کنی، اونو برای هر دو جیبت اجرا کنی. بورگین هم اینو می‌دونست، نه که ندونه و بخواد دوبله وقت تلف کنه. فقط انتظار داشت حداقل در مورد این یکی جیب شانس باهاش یار باشه و گالیونا در نقاط بالاتری از جیب جاسازی شده باشن.

ولی گویا شانس با بورگین یار نبود و گالیون‌ها یا در پایینی‌ترین نقطه‌ی جیبش قرار داشتن یا... شاید اصلا گالیونی در کار نبود!

نگهبان با دیدن بورگین که دوباره تا آرنج تو جیبش فرو رفته ولی این‌بار سمت راستی، صبرش لبریز می‌شه.
- دست بردار! یعنی این یکیم مثل اون یکیه؟

بورگین سعی می‌کنه با زدن لبخندی گشاد کمی از بحرانی بودن ماجرا بکاهه.
- البته. بالاخره باید تعادل ایجاد بشه نه؟

نگهبان دست به رداش می‌بره که باعث می‌شه بورگین از ترس به هوا بپره.
- تو رو مرلین آقا، حالا نیازی به خشونت نیسـ... آخیش.

بورگین با دیدن دست نگهبان که به جای این که با چوبدستی از جیب خارج بشه، با ساعتی قدیمی به بیرون برمی‌گرده نفس راحتی می‌کشه. اما جمله بعدی بورگین دوباره اونو به ترس وامی‌داره.
- داری وقت این مسئول بزرگ محترم رو هدر می‌دی! متوجهی که این تاخیر هم میاد رو مبلغ دیگه نه؟

بورگین متوجه نبود، ولی بهتر بود هرچه زودتر متوجه بشه وگرنه نه تنها باید کلی گالیون خرجِ ورود به زندان می‌کرد که شاید حتی به رسوندن مرسوله به مرگخواران هم نمی‌رسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!