مرگخوارا به بورگین سفارش دادن که تا سه روز آینده دست مومیایی اولین جادوگر رو براشون به خانه ریدل بیاره. بورگین برای دیدن ماندانگاس فلچرِ زندانی که ادعا کرده بود دست مومیایی اولین جادوگر رو داره به آزکابان میاد. اما پاتریشیا (مامور وزارتخونه) مانع ورودش شده و بورگین ادعا میکنه وزیر سحر و جادوئه که با لباس مبدل اومده. و بورگین میره داخل زندان و دم مرگ توسط زاخاریاس نجات پیدا میکنه اما زاخاریاس نقشه هایی داشت...-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
- عههه خب راستش من...من...
- د جون بکن دیگه تو چی؟

فرشته سمت چپ برگین گفت:
- خودتو خلاص کن از این وضع بسه دیگه، تا کی راستگو میخوای باشی؟
این همه سال راستشو گفتی سودی بهت رسید؟
- ببخشید؟

میشه بگی تو این ۶۸ سالی که بورگین زندگی کرده کی یک کار درست کرده؟
- بهش گوش نده بورگین بگو اون چیزی که اینجاست رو بگو.
و شیطونک اشاره میکنه به گوش بورگین اما بورگین منظورشو نفهمید برای همین مجبور شد بپره و موقع فرود تعادلش رو از دست داد و مثل تاپاله از بالای شونه متواری و پخش زمین میشه.
- هنوز نشنیدم چیزی بگی؟
- او.. میگم، میگم فقط چماقت رو بذار زمین.
و اروم سعی میکنه چماق رو از دست زاخاریاس بگیره و میاره دست زاخاریاس رو پایین.
- خب
- اره داشتم میگفتم من ماندانگاسم و برای..
اینجا سعی کرد خودشو برسونه به گوش زاخاریاس ولی نتونست؛ زاخاریاس سرشو اورد پایین تا بتونه بورگین بهش بقیشو بگه
- لرد تاریکی کار میکنم
- اوه که اینطور
و سرشو اورد بالا و نگاه کرد به بورگین و گفت:
- خب نشانت رو ببینم
- اما..
- اما و ولی نداره، نشانت
بورگین نفهمید پایین اورد سرش برای گوش دادن به حرفش راهی بود برای برداشتن چماق، پس استینشو زد بالا و نشان رو نشون داد و جوری زاخاریاس چماق رو کوبوند تو سرش که حالا حالا ها بیهوش بمونه.
حتی یک تار مو برای زاخاریاش بس بود ولی چون کف دستش سه برابر کف دست یک انسان بود با کندن مقدار کمی از موهاش بورگین کچل شد.
زاخاریاس به سمت خروجی رفت و به دم در که رسید نگهبانا که شیفتشون عوض شده بود و نمدونستن زاخاریاس بورگین نمایی که اسمش ماندانگاس و خودشو جای وزیر جا زده کیه گفتن:
- چنابعالی؟
- من؟چطور منو نمیشناسید؟ من ماندانگاسم و برای لرد تاریکی کار میکنم

و خنده شیطانی ای کرد که طولی نیانجامید چون دستبند رو دستش بود و نگهبانا گفتن
- ماندانگاس، چجوری میخوای با گنده گویی از این زندان در بری؟
و بردنش و انداختن سلول بغلی بورگین بدبخت.