جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار اسلیترین چهار نفر از اعضای هر گروه رو انتخاب کرده و اونا رو تو یه رقابت اجباری و مرگبار قرار داده. اولین مرحله از مسابقه داره تو دشت خونی برگزار میشه و شرکت‌کننده‌ها باید گنجینه‌ی موسس گروهشون رو پیدا کنن. اعضای گریفیندور، ریونکلاو و هافلپاف تصمیم گرفتن با هم متحد بشن تا شانس بیشتری برای زنده موندن داشته باشن. گریفیندوری‌ها و ریونکلاویی‌ها بالاخره تونستن همدیگه رو پیدا کنن و گروهی هشت نفره تشکیل بدن تا به هم کمک کنن، اما وضعیت روحی و جسمانی اعضای هر دو گروه ناامیدکننده به نظر می‌رسه. (وضعیت کوین به دلیل کودک بودن و وضعیت گادفری به دلیل خون‌آشام بودن زیر آفتاب از بقیه بدتره.) از طرف دیگه، اسلیترینی‌ها هم با هم قرار گذاشتن که تا نابودی گروه‌های دیگه با هم همکاری کنن و فعلاً نقشه‌شون ایجاد تفرقه بین سه گروه دیگه هست.

برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.

----
تلما هلمز و هیزل استیکنی، هر دو در دلشان حس عجیبی از ناامیدی و وحشت داشتند. تلما به سختی تلاش می‌کرد تا اشک‌هایش را کنترل کند. نگاهش به افق بی‌پایان دشت خونی افتاد و نفسش را با ترس و لرز به درون کشید. او که همیشه باهوش و محکم بود، حالا به خود می‌گفت که شاید این بار آخرین سفرش باشد. هر لحظه بیشتر و بیشتر به این فکر می‌کرد که شاید دیگر هرگز به هاگوارتز یا خانه برنگردد. زندگی‌ای که تا دیروز داشت، حالا در مقایسه با این جهنم بی‌پایان به یک رؤیا تبدیل شده بود.

هیزل استیکنی هم حال و روزی بهتر از تلما نداشت. او که همیشه به استقلال و قدرت خود می‌بالید، حالا به دنیای ناشناخته و بی‌رحم دشت خونی خیره شده بود. دستانش می‌لرزیدند و قلبش به شدت می‌تپید. او که هیچ‌وقت به این اندازه احساس ضعف و بیچارگی نکرده بود، با خود فکر می‌کرد که شاید اینجا، در میان این همه خطرات، سرنوشتش به پایان برسد. حتی با تمام شجاعتی که داشت، نمی‌توانست از این حس رهایی یابد که زندگی‌اش به پایان نزدیک است و دیگر هیچ‌چیزی نمی‌تواند او را نجات دهد.

همه‌ی شرکت‌کننده‌ها این احساس سنگین و مبهم در معده‌شان داشتند که حتی اگر یکی از آن‌ها پیروز شود و از این بازی مرگبار بیرون بیاید، باز هم هیچ چیز برایشان به خوبی قبل نخواهد بود. پیروزی در این بازی به معنای شکست دوستانشان بود، به معنای این بود که برای بقا، آن‌ها را کشته‌اند. هر قدمی که برمی‌داشتند، هر تصمیمی که می‌گرفتند، به‌وضوح می‌دانستند که این بازی نه تنها جسمشان، بلکه روح و روانشان را هم درگیر کرده است.همگی در میان این افکار تیره و تار غرق شده بودند که ناگهان صدای سالازار اسلیترین، همچون طوفانی از قدرت و سردی، از هر گوشه‌ی دشت خونی به گوششان رسید. سالازار با لحنی سرد و بی‌رحم گفت:

- بازی مدتی است که آغاز شده، اما هنوز هیچ‌کس نه گنجینه‌ای یافته و نه رقیبی را از میدان به در کرده است. این بازی دارد خسته‌کننده می‌شود. بنابراین، خودم چهار نفر را که به نظرم تاکنون کار خاصی انجام نداده‌اند، حذف خواهم کرد.

همگی بهت‌زده به صدای سالازار گوش می‌دادند. نفس‌ها در سینه حبس شده بود و قلب‌ها به تندی می‌تپید. سپس نگاه‌ها به آسمان خیره شد، جایی که لیست شرکت‌کنندگان دوباره ظاهر شد.

اسلیترین:
اسکورپیوس مالفوی
دوریا بلک
اسکارلت لیشام


هافلپاف:
تام ریدل
روندا فلد بری
رزالین دیگوری


ریونکلاو:
ایزابل مک‌دوگال
گابریل دلاکور
گادفری میدهرست


گریفیندور:
ریموس لوپین
کوین کارتر
ساکورا آکاجی



هر گروه با ناباوری به اطراف خود نگاه کردند، اما خیلی زود پی بردند که واقعاً یکی از دوستانشان دیگر در کنارشان نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 22:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هنگامی که کوین نام ایزابل را بر زبان آورد، موجی از آرامش درونش را فرا گرفت. تن بی‌حالش را در آغوش کشید و در گوش کوین صحبت کرد.
- کوین... اینجا چیکار می‌کنی؟

کوین سرش را به شانه‌ی او تکیه داد و با صدای گرفته‌اش زمزمه کرد.
- ایژا... می‌خوام برگردم خونه‌مون... گرمه...

آرامش ایزابل طولانی مدت نبود زیرا با حرف‌های کوین دلهره‌ای طاقت فرسا به جانش افتاد. حرفی برای گفتن نداشت زیرا در اعماق وجودش می‌دانست که تحمل چنین آفتاب سوزانی برای کودک کم سن و سالی مثل کوین و خون‌آشامی همچون گادفری چیزی بیش از توان آنهاست.
چشمانش را به ریموس دوخت و نگاهی ملتمسانه به او انداخت. ریموس دستش را روی سر کوین کشید و در حالی که خودش هم از هیچ چیز اطمینان نداشت، با لحنی پر از آرامش گفت:
- یکم دیگه تحمل کن. باشه؟ زود برمی‌گردیم و یه عالمه بستنی می‌خوریم تا خنک بشی.

ایزابل سرش را برگرداند و به منظره‌ی پیش رویش نگاه کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی آن طرف تر اعضای گروه هافلپاف به امید پیدا کردن راهی برای خروج از این مخمصه در تکاپو بودند.

- اونجا رو نگاه کنید! آب، آب میبینم.

اگر آدم در دمای بالا در زیر نور خورشید ساعت ها بدون آب و غذا راه برود قطعا توهم می زند. رزالین باری دیگر روندا را در آغوش می کشد و با لبخندی مصنوعی تلاش می کند تا دل او را شاد نگه دارد.

- روندای عزیزم. اون یه سرابه. فقط یکم دیگه راه مونده! طاقت بیار. همچی درست می شه من مطمئنم!
- یعنی این یه خوابه؟حتما اگه چشمام رو باز کنم خودم رو تو خوابگاه می بینم.

اما نه این یک خواب نبود. شاید هم خواب بود. خوابی که نمی توانست از آن بیدار شود. خواب زندگی!

- رزالین. من اگه بخوابم همچی مثل قبل میشه مگه نه؟ دوباره پیش هم بر می گردیم. مثل قبل با هم کوئیدیچ بازی می کنیم. اینطور نیست؟
- روندا تو نباید بخوابی! همچی درسن میشه ولی تو نباید بخوابی باشه؟

روندا لبخندی دلنشین زد که باعث شد هر کسی که در آنجا بود تشنگی را از یاد ببرد.

- خب پس راه بیفتیم به سمت مقصد.

اتحاد بین اعضای هافلپاف دوباره ریشه گرفته بود. نیکلاس سربندی قرمز رنگ به سرش بست و دستانش عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. حالا دیگر هیچ چیزی جلو دارشان نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ایزابل که تا آن لحظه فقط با قیافه‌ای شوکه شده سر جایش متوقف شده بود و سعی در هضم کردن وضعیت دشواری که کوین در آن بود داشت، اشاره‌ای به هیزل و گابریل می‌کند تا به گادفری کمک کنند و سپس، خودش دوان دوان به سمت کوین و گروه گریفیندوری‌ها می‌رود. هرگز در خود ندیده بود که در طول عمرش با این سرعت دویده باشد... برای رسیدن به چیزی که قلبش را به درد می‌آورد. می‌خواست مطمئن شود که کوین، حداقل هنوز نفس می‌کشد.

گروه گریفیندوری، از فاصله دور نتوانسته بودند ریونکلاوی‌ها را تشخیص دهند، بنابراین ابتدا با احتیاط حالت دفاعی به خود می‌گیرند. کوین با دیدن واکنش هم‌گروهی‌هایش، خودش را بیش از پیش در آغوش ریموس مچاله می‌کند و از بالای دست ریموس با نگرانی به صحنه پیش رویش می‌نگرد.
- ایزی!

حق با کوین بود. حالا که ایزابل نزدیک‌تر شده بود، آن‌ها نیز می‌توانستند چهره‌اش را تشخیص دهند. بنابراین نفس راحتی می‌کشند و امیدی که به تازگی در دلشان جان گرفته بود، قوی‌تر هم می‌شود. حداقل موفق شده بودند گروهشان را به 8 نفر افزایش دهند.

ساکورا نگاهش را از ایزابل برمی‌دارد و به گروه دو نفره‌ی پشتش سرش نگاه می‌کند که در تلاش بودند گادفری را سرپا نگه دارند. بی‌اختیار به سمتشان حرکت می‌کند تا به کمکشان برود.

ایزابل از کنار ساکورا می‌گذرد و مستقیم به سمت ریموس می‌رود. ریموس نیازی نداشت تا ایزابل دهن باز کند و حال کوین را بپرسد. از حالت چهره‌اش واضح بود که نگران حال کوین است و به خاطر او این همه راه را دویده است.
- نگران نباش، هنوز همه‌مون زنده‌ایم.
- آه روونا رو شکر. بذار یکم من مراقبش باشم.

ریموس با حرکت سر تایید می‌کند و کوین را به آرامی تحویل ایزابل می‌دهد. سپس به سمت ساکورا می‌رود که با هیزل، گابریل و گادفری برگشته بود.
- خیلی خوبه که پیدامون کردین. تعدادمون که بیشتر باشه شانس زنده موندنمون هم بالاتر می‌ره. حالا فقط باید هافلپافی‌ها رو پیدا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی آن طرف‌تر، گروه چهار نفره اسلیترینی‌ها به آرامی در دل بیابان بی‌رحمی که سالازار نام دشت سرخ را برای آن برگزیده بود پیش می‌رفتند. هوا به شدت سنگین بود و تلاش برای بقا از چهره‌‌ همه خوانده می‌شد. تنها قوت قلبشان در آن برهوتی که بی‌انتها به‌نظر می‌رسید، پیمانی بود که مدتی قبل از سر ناچاری با هم بسته بودند. بدون داشتن هیچ متحدی از گروه های دیگر، قدم های مغرورانه‌شان بیهوده و تو‌خالی به نظر می‌رسید، اما موضوعی که باقی گروه‌ها از یاد برده بودند این بود که اسلیترین بیشتر از غرور، به زیرکی و جاه‌طلبی معروف بود.

سیلویا ناگهان از حرکت ایستاد و رو به هم‌گروهی‌هایش کرد.
- میگم که، اگه بر علیه ما دست به یکی کرده باشن همینجوری اینجا راه رفتن برامون خطرناک نیست؟

اسکارلت که تا الان سکوت کرده بود چشم هایش را بست و اسامی شرکت کنندگانی که مدتی قبل ظاهر شده بود را در ذهنش مجسم کرد.
- جنگیدن با دشمنی که نمی‌شناسیش حماقته! پس بذارین حدسام رو بهتون بگم.

سپس مکثی کرد و به جای خالی لیست باقی‌ماندگان خیره شد.
- خیلی مطمئن نیستم اما فکر می‌کنم وضع ما یه کم از بقیه بهتره، ریون با وجود گابریل و گادفری ضعیفه البته هیزل و ایزابل تا حدی جبرانش می‌کنن، گریفیندور کوین رو داره و ریموسی که شب ممکنه گرگینه بشه، پشتکار هافلیا رو تحسین می‌کنم اما اعضای ما بیشتر اهل دوئل هستن. با این حال هیچ‌کدوم از اینا دلیل نمیشه که حواسمون رو جمع نکنیم.

دوریا همان‌طور که با دقت اطراف را بررسی می‌کرد با لحنی مطمئن گفت:
- تفرقه بینداز و حکومت کن. تا حد امکان جداشون می‌کنیم و بعد باهاشون رو‌به‌رو می‌شیم...

در محل برخورد اعضای گریفیندور و ریونکلاو، ایزابل با بهت به صحنه رو‌به‌رویش خیره شده بود. نمی‌توانست باور کند که کوین، کوینی که مانند برادر کوچکش دوست داشت جلوی چشمان او بی‌حال در خودش جمع شده بود و با وجود تلاش های ریموس برای محافظت از او، آفتاب همچنان راه خود را برای فرو کردن نیزه‌های آتشین‌اش در جان پسرک پیدا می‌کرد.

قربانی کوچک بازی بزرگتر‌ها، باید به‌ زودی از این مکان شوم خارج می‌شد.
- ما باید بریم، به هر قیمتی که شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 16:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اسلیترینی‌ها به راه افتادند تا بازی را شروع کنند. بازی بی‌رحمانه‌ای که باور داشتند افتخاری بزرگ و فرصتی جذاب است تا قدرتشان را به رخ کشیده و مهارت خود را به نمایش بگذارند. احمقانه است که نمی‌فهمیدند قربانی غرور بی حد و مرزشان می‌شوند. تصمیم سالازار، زنگ خطری برای جامعه‌ی جادوگری بود. از بین شانزده نفر منتخب، فقط یک نفر زنده می‌ماند و هر لحظه که این فکر به ذهن قربانی‌ها هجوم می‌آورد، در میان گرمای سوزان دشت خونین، روحشان از درون یخ می‌زد.

از دور دست‌ها، جمع چهار نفره‌ی ریونکلاو به گریفیندوری ها نزدیک می‌شدند. قدم‌هایشان خسته و بی‌جان بود و طی کردن هر وجب از این دشت سوزان، همانند پیمودن کیلومترها مسیر بود. به مرور که جلوتر می‌رفتند، راحت تر می‌‌توانستند چهره‌های یکدیگر را تشخیص دهند. ساعاتی قبل، لب‌های ایزابل سرخی فریبنده‌ای داشت، و حالا از فشار گرما و تشنگی، خشک و ترک خورده شده بود. اما دستش از دست گادفری جدا نمی‌شد. او را هدایت می‌کرد و اجازه نمی‌داد که روی زانوهایش بی‌افتد.

هنگامی که متوجه جمع چهار نفره‌ی گریفیندوری‌ها شدند، امیدی در وجودشان شکفت و قوتی به پاهای خسته‌ی آنها داد تا مسیر را سریع‌تر طی کنند. ایزابل متوجه هیکل کوچکی شد که در آغوش ریموس جمع شده بود، اما با درخشش موهای طلایی رنگش در زیر نور سوزنده‌ی خورشید، چنان دلهره‌ای به او هجوم آورد که باعث شد با بهت به آن صحنه خیره شود.
هیزل مسیر نگاه ایزابل را در پیش گرفت و چشمانش گشاد شد.
- نه... این نمی‌تونه کوین باشه.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ساکورا پشت سر هم‌گروهی‌هایش در حرکت بود و تمام مدت چشم‌هایش بین آن‌ها در حرکت بود. به تلما می‌نگریست که برخلاف همیشه روباهش همراهش نبود و با ناامیدی به دنبال پیدا کردن اثری از ریونکلاوی‌ها یا هافلپافی‌ها اطراف را جستجو می‌کرد. به ریموس که کوین را در آغوش گرفته بود تا قوت قلبی برای او باشد بلکه از ترس پسرک برای قرار گرفتن در موقعیتی که درکش برای یک کودک سه ساله دشوار بود، بکاهد. در نهایت به کوین. واقعا حقش نبود در این وضعیت وحشتناک قرار بگیرد.

سالازار چطور توانسته بود؟ مگر حتی بی‌رحم‌ترین انسان‌ها هم کودکان را متمایز از سایرین نمی‌کردند؟ آیا سالازار با این کار می‌خواست نشان دهد چقدر در کارش جدی است و آن‌ها راه فراری جز تبعیت از خواسته‌هایش ندارند؟

ساکورا از آن دسته افرادی نبود که امید به زندگی‌اش بالا باشد و همواره به دنبال راهی برای بهتر زندگی کردن و زنده ماندن باشد. اما در این شرایط، وقتی هم‌گروهی‌هایش را می‌دید که ذره ذره امیدشان را از دست می‌دادند و شاید هرگز دیگر از آن‌جا بیرون نمی‌آمدند، احساس وظیفه می‌کرد. این از معدود زمان‌هایی بود که بیش از همیشه حس بقا در وجودش رشد کرده بود. شاید نه برای خودش، بلکه برای نجات کسانی که برای مدت طولانی آن‌ها را می‌شناخت و هم‌چون خانواده‌اش بودند. اگر جان خودش برایش مهم نبود، جان آن‌ها چی؟

برایش مهم بود. مهم‌تر از هر چیز دیگری.

بنابراین ساکورا بعد از مدت زمانی نسبتا طولانی که فقط به دنبال یافتن جایگاه خود در این موقعیت بود، بالاخره دست از نگاه‌های مرددش به هم‌گروهی‌هایش برمی‌دارد و با قدم‌هایی محکم بر سرعتش می‌افزاید. از تلما و ریموسی که کوین را به آغوش کشیده بود می‌گذرد و جلوتر از همه برای تعیین مسیر به حرکت در می‌آید. حالا نگاهش هوشیار بود و با دقت اطراف را می‌کاوید.

ریموس و تلما که با توجه به شناختی که از روحیه ساکورا داشتند، خیال می‌کردند او پیش از این تسلیم سرنوشتش شده است، حالا با دیدن اراده‌ی پولادینی که به ناگاه در وجودش شکل گرفته بود لبخندی می‌زنند. گویا امیدی که در دل ساکورا جوانه زده بود، در دل‌های آن‌ها نیز ریشه دوانده بود.

در شرایط سخت همین لبخندها و امیدهای کوچک می‌توانند همه چیز را تغییر دهند نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضای گروه اسلیترین از این فرصت برای اثبات توانایی‌ها و نمایش قدرت خود نهایت بهره را می‌بردند. هر یک از آن‌ها در این اندیشه بود که اگر بتواند این رقابت مرگبار را به نفع خود به پایان برساند، به عنوان قهرمانی بی‌چون و چرا از این مسابقه بیرون خواهد آمد و تمامی آرزوهایش را به واقعیت تبدیل خواهد کرد. در ذهن آن‌ها، دستیابی به این پیروزی نه تنها اثباتی بر برتری‌شان بود، بلکه آغاز مسیری بود که با راهنمایی سالازار اسلیترین به هدف‌های بزرگ‌تر و والاتری منتهی می‌شد. اسکورپیوس مالفوی، که همیشه نگاهی تحلیلی به اوضاع داشت، به بقیه اعضای گروه نگاهی انداخت و گفت:

- احتمالاً بقیه گروه‌ها مثل همیشه تصمیم گرفتن که با هم متحد بشن و علیه ما اقدام کنن. این همیشه عادتشونه که وقتی ما رو تنها می‌بینن، دست به دست هم بدن.

او مکثی کرد و سپس با لحنی جدی ادامه داد:

- پس به نظرم بهتره ما هم یه پیمان ببندیم. قول بدیم که تا وقتی همه از گروه‌های دیگه کشته نشدن، هیچ‌کدوم‌مون به هم حمله نکنیم. بعدش، وقتی که فقط خودمون موندیم، اون موقع رقابت می‌کنیم.

دیگر اعضای اسلیترین، دوریا بلک، سیلویا ملویل، و اسکارلت لیشام، ابتدا از این پیشنهاد خوششان نیامد. رقابت و غرور شخصی‌شان اجازه نمی‌داد که به راحتی با این ایده کنار بیایند. اما با کمی فکر و در نظر گرفتن شرایط مسابقه، نهایتاً با اکراه قبول کردند.


----
با اینکه گروه‌ها همچنان در سراسر دشت پراکنده بودند، همگی توجهشان به نوری که به تازگی در آسمان یک گوشه از صحرا ظاهر شده بود، جلب شد. همه، بدون استثنا، به سمت بالا نگاه کردند و لیستی از شرکت‌کنندگان را که در آسمان نمایش داده شده بود، مشاهده کردند.

شرکت کننده‌های باقی مانده:

اسلیترین:
اسکورپیوس مالفوی
دوریا بلک
سیلویا ملویل
اسکارلت لیشام


هافلپاف:
تام ریدل
روندا فلد بری
رزالین دیگوری
نیکلاس فلامل


ریونکلاو:
ایزابل مک‌دوگال
گابریل دلاکور
هیزل استیکنی
گادفری میدهرست


گریفیندور:
تلما هلمز
ریموس لوپین
کوین کارتر
ساکورا آکاجی



هر یک از اعضا، با خودخواهی‌ای که این بازی در دل‌هایشان کاشته بود، احساس نارضایتی می‌کردند که هنوز هیچ‌کس از مسابقه خارج نشده و همه همچنان در بازی باقی مانده‌اند. در اعماق ذهنشان، این فکر به‌طور ناخودآگاه شکل گرفت که شاید یکی از اهداف سالازار اسلیترین از برگزاری این مسابقه، کاشتن این بذر خودخواهی و تقویت تمایل به بقا در هر شرایطی بوده است. این فکر همچون زمزمه‌ای در ذهنشان پیچید و بر حس ناامیدی و اضطرابی که در وجودشان رشد کرده بود، افزود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/8 15:37:43
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار اسلیترین چهار نفر از اعضای هر گروه رو انتخاب کرده و اونا رو تو یه رقابت اجباری و مرگبار قرار داده.‌ اولین مرحله از مسابقه داره تو دشت خونی برگزار میشه و شرکت کننده ها باید گنجینه ی موسس گروهشون رو پیدا کنن. اعضای گریفیندور و ریونکلاو و هافلپاف تصمیم گرفتن با هم متحد بشن تا شانس بیشتری واسه زنده موندن داشته باشن.

منتخبین گروه ریونکلاو در دشت خونی پیش می رفتند و سعی می کردند نشانی از گروه های گریفیندور و هافلپاف پیدا کنند. در این میان گادفری با هر قدمی که برمی داشت، بدنش سست تر از قبل می شد و حس می کرد چیزی داشت اندک اندک حیات را از وجودش می میکید. آن چیز آفتاب بود.

به زودی سستی بدن گادفری با سوزش خفیفی در پوستش جایگزین شد. او با کلاه ردایش صورتش را پوشانده بود، دستکش به دست هایش کرده بود و حتی رداهای هم گروهی هایش را نیز پوشیده بود، ولی با این حال هنوز در برابر آفتاب بی رحم دشت خونی مصونیت پیدا نکرده بود. پوستش کم کم سرخ شد و بعد رفته رفته به رنگ سیاه درآمد و در این لحظه بود که گادفری حس کرد آفتاب از پوست، گوشت و استخوان هایش عبور کرده و مثل یک مار سمی دارد قلبش را نیش می زند و ناخواسته فریاد زد و با زانوهایش روی زمین فرود آمد.

هم گروهی هایش وحشت زده به سمتش برگشتند و ایزابل به سمتش خم شد و خواست کلاه گادفری را عقب بکشد تا ببیند پوستش در چه وضعیتی است، اما گادفری دست او را پس زد و با لحن دردآلودی گفت:
"نه، نباید صورتمو ببینی. حتما خیلی وحشتناک شدم."

ایزابل با خشم پاسخ داد:
"این مساله الان اهمیتی نداره."

و کلاه گادفری را کمی عقب برد و از دیدن آن چه زیرش بود، چشمانش از شدت شوک گشاد شد. پوست گادفری مثل قیر سیاه شده و جویبار خون از قسمت های مختلف آن جاری بود و اثری از موهای سرش نیز دیده نمی شد.

در حالی که ایزابل در بهت و وحشت به سر می برد، هیزل و گابریل نیز خم شدند تا نگاهی به صورت گادفری بیندازند و با دیدن آن قلب هایشان در سینه هایشان فرو ریخت. حالا همگی به این فکر می کردند که آیا قرار است گادفری به زودی تبدیل به خاکستر و ذرات جسمش با خاک سرخ دشت خونی یکی شود؟

ایزابل شروع کرد به اجرای یک طلسم تسکین دهنده روی او و گادفری زیر لب گفت:
"فکر نمی کردم کارم این طوری تموم بشه. فکر می کردم قراره تا ابد زندگی کنم."

ایزابل اجرای طلسم را به پایان رساند و با قاطعیت گفت:
"تو قرار نیست بمیری."

و بازوی او را گرفت و کمکش کرد تا از روی زمین بلند شود. اعضای گروه ریونکلاو دوباره پیشروی شان را از سر گرفتند و آفتاب با شکوه و درخشش شیطانی اش آن ها را همراهی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/6/8 17:34:57
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/6/8 17:35:55
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 03:21
نمایش جزئیات
آفلاین
وضعیت هافلپافی‌ها هم بهتر از ریونکلاوی‌ها و گریفیندوری‌ها نبود. آن‌ها نیز با نگرانی دور یکدیگر جمع شده بودند و با سردرگمی دنبال بهترین راهی بودند که بتوانند از مخمصه‌ای که گرفتار آن شده بودند نجات یابند.

- من شوهر نواده‌ی سالازار هستم... شاید... شاید بهم رحم کنه؟ و بتونم ازش بخوام شما رو هم...
- احمق نباش تام.

نیکلاس با جدیت این پاسخ را به تام داده بود.
- اگه رحم و شفقتی برات داشت اصلا انتخاب نمی‌شدی که اینجا باشی.

تام از سخنان نیکلاس نه تعجب می‌کند و نه خم به ابرو می‌آورد. در واقع خودش هم می‌دانست در حال امید واهی دادن به دیگران است. اما وقتی در اوج ناامیدی باشی، شاید همین خیالات باطل هم بتوانند نور روشنایی برایت باشند و امیدی برای ادامه دادن به تو بدهند.

رزالین در حالی که روندا را مادرانه در آغوش کشیده بود، نگاهش را از تام برمی‌دارد و به نیکلاس می‌دوزد.
- نیکلاس، تو از همه‌مون با تجربه‌تری. به نظرت باید چی کار کنیم؟

نیکلاس که تمام مدت دستش را سایه‌بان چشمانش کرده بود، با شنیدن این حرف از جایش برمی‌خیزد و مستقیم به خورشید سوزان خیره می‌شود. انگار ناگهان سپری از یخ محافظ پوستش شده بود تا از شدت گرما نسوزد و توان مقابله با گرمای طاقت‌فرسا را پیدا کند.
- آدما برای بقا دست به هر کاری می‌زنن. هر کاری می‌کنن تا زنده بمونن. اما به جز اسلیترینی‌ها، بعید می‌دونم بقیه خواستار چنین کشتاری باشن. شاید اگه بتونیم...

نیکلاس ناگهان حرفش را ناقص رها می‌کند. با دیدن سایرین که هم‌چنان مشتاقانه منتظر شنیدن ادامه‌ی حرف‌هایش بودند، آهی می‌کشد.
- موضوع اینه که، فکر نکنم چیزی که می‌خوام بگم ممکن باشه.
- ما الان تو ناممکن‌ترین وضعیت ممکن هستیم. دیگه چیو می‌تونیم از دست بدیم؟ هرچی تو فکرته بهمون بگو!

نیکلاس برای چند لحظه به فکر فرو می‌رود. سپس به سمت هم‌گروهی‌هایش برمی‌گردد و با لحنی پر از تردید می‌گوید:
- شاید اگه بتونیم با گریفیندوری‌ها و ریونکلاوی‌ها متحد بشیم و اسلیترینی‌ها رو زودتر از همه از بین ببریم، با بقیه به توافق برسیم که تن به بازی سالازار ندیم و نجات پیدا کنیم؟

نیکلاس تنها تفکر مثبتی که در ذهنش برای پایان دادن به این وضعیت شوم داشت را با سایرین به اشتراک گذاشته بود، ولی ته قلبش می‌دانست شاید سالازار حساب همه جا را کرده باشد که حتی با وجود حذف اسلیترینی‌ها باز هم نقشه‌اش به درستی پیش برود. اما اگر غرور و اعتمادش به عدم حذف اسلیترینی‌ها باعث شده باشد هرگز چنین خیالی از ذهنش عبور نکرده باشد چه؟

روندا به نشانه‌ی آمادگی خودش را از آغوش رزالین جدا می‌کند.
- پس منتظر چی نشستین؟ ارزش امتحان کردن رو داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!