- ترزا! تا من اینجا نگهبانی میدم و حواسم به اوضاع هست، تو برو و وزیر رو خبر کن بیاد برای کمک!

مرگ با دیدن ترزا که حالت تدافعی به خودش گرفته ادامه میده:
- چیه خب؟ من استادم تو شاگرد! نباید یکم حرفشنوی داشته باشی؟

گارد ترزا کمی پایین میاد و مرگ تیر نهایی برای متقاعد کردنش رو رها میکنه.
- ماشاالمرلین سرعت رفت و برگشتت تو آپارات و انجام دادن کار هم که بالاس. تو یه چشم به هم زدن رفتی و برگشتی.

ترزا با بیمیلی برای آخرین بار نگاهی به کلبه میندازه، سری تکون میده و با صدای پاقی ناپدید میشه. دقیقا تو یه چشم به هم زدن صدای پاق دیگهای بلند میشه و ترزا سرجای قبلیش ظاهر میشه.
- چی شد پس؟ یعنی به این زودی...
مرگ نگاهشو از ترزا برمیداره و به پشت سرش میدوزه. به نظر نمیومد با نیروی کمکی برگشته باشه. پس حدس میزنه کار انجام نشده به پایان رسیده. ترزا قبل از این که مرگ بخواد بپرسه، خودش پاسخ سوال احتمالی مرگو میده:
- رفتم وزارتخونه ولی وزیر نبود! اینه که برگشتم. نقشه بعدی؟ حمله به کلبه و نجات گابریل؟

- نه!
مرگ کمی چونهشو به نشانه تفکر ماساژ میده و راهکار بعدی رو میندازه وسط.
- برو سراغ سیگنس. میگفت وزیر برنامههایی برای اقلیتها داره و یه چند روزی اونوراس. سیگنسو پیدا کنی، وزیرم پیدا کر... خیر سرم داشتم نطق میکردم.
مرگ جمله آخرو وقتی اضافه میکنه که ترزا پیش از اتمام جملهش با صدای پاقی مجددا ناپدید شده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







بگذریم. الان بحث ما این نیست. مشکل اینه که ما نمیدونیم این شکارچیا چقدر خطرناکن! دستی دستی بچههای ملت رو دارم میفرستم تو دامشون!

