جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شبی از شب‌های ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مهر 1403 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترینی ها با قیافه‌ی ″ ′ طوری به یکدیگر نگاه می‌کردند. کجول که هنوز عزادار له شدگی برگش بود، با صدایی که به زور شنیده میشد زمزمه کرد؛
- تو دهن نجینی عه.
- یعنی چی؟!
- خودم دیدم وقتی سیگنس داشت کله شیلا رو تو دهن نجینی می‌چپوند، یه کاغذ از جیبش افتاد. دقیقا رو برگی من افتاد. نجینی هم اومد برش داشت

ناگهان همه به سمت نجینی برگشتند. مروپ با سرعت نجینی را در آغوش کشید و از دو سمت سعی به باز کردن دهان نجینی کرد. از سمتی به اجبار و زورِ بازو، و از سمتی با کلمات مهربانانه و دلسوز!

- نوه‌ی مامان، باز کن اون دهنتو. شکلات میخرم برات. اصلا همین ریونی رو میدم بخوری، نظرت چیه؟

نجینی راضی بشو نبود. با عصبانیت دم خودش را به زمین میکوبید و دندان هایش را بهم می‌فشرد. سیگنس، که تا حدودی خودش را گناهکار می‌دانست، پر کوچکی از روی زمین برداشت و نجینی را قلقلک داد. او نمی‌دانست مارها می‌توانند بخندند یا نه، اما به هرحال امتحانش ضرری نداشت! و البته بی فایده هم نبود، چون در آخر نجینی دهانش را باز کرد، و مروپ هم توانست کاغذ را از دهانش بردارد اما کاغذ خیسِ بزاق شده بود، و جوهرش روی کاغذ پخش شده بود.

- خب حالا کسی وردی برای برگردوندن اشیا به حالتِ قبل از خورده شدنشون بلده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شب‌های ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مهر 1403 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
شیلا که دیگه طاقت نداشت اینطور مورد آزار و اذیت اسلیترینی‌ها قرار بگیره، با این که در ابتدا خیال داشت کاغذ رو یه گوشه بذاره تا اسلیترینی‌ها تصور کنن خودشون پیداش کردن و اقدام به احضار سالازار کنن، اما الان جانش یا حداقل امنیت روانیش رو در خطر می‌دید. بنابراین تصمیم می‌گیره همه چیو لو بده، ولی به شکلی هوشمندانه و وسوسه‌کننده و روونا پسند!

- بابا من اومده بودم راهکاری براتون ارائه کنم که سالازار اسلیترین رو احضار کنین!

تالار اسلیترین که تا چند ثانیه پیش در غوغایی فرو رفته بود و هرکس از یه سمتی یه چیزی می‌گفت، حالا ناگهان تو سکوت بزرگی فرو می‌ره که تنها شکننده‌ی سکوت، به هم خوردن پلک‌های چشم حضار از تعجبه.

شیلا که موقعیت رو مناسب می‌دید، با آرامش ادامه می‌ده:
- ما یه راهی پیدا کردیم که باهاش جد خودمون یعنی روونا ریونکلاو رو احضار کردیم.

اسلیریتنی‌ها با شک و تردید نگاهی به هم می‌ندازن. مشخص بود اون چه که می‌شنیدن رو باور نداشتن. شیلا که متوجه شده بود، سریع واکنش نشون می‌ده.
- اگه باور ندارین می‌تونین بیاین خودتون با جفت چشمای خودتون ببینین.

شک اسلیترینی‌ها کمی کاهش پیدا می‌کنه، ولی هنوز هم از حرفای شیلا مطمئن نبودن. بالاخره اسکارلت جلو میاد تا سوالی که ذهن همه‌ی اسلیترینی‌ها رو درگیر کرده بود بپرسه.
- و اونوقت چطوری باید این کارو کرد؟

شیلا دست تو جیبش می‌کنه تا کاغذیو که دستور‌العمل احضار رو نوشته بود بیرون میاره، ولی هرچی دستش تو جیبش داخل‌تر می‌رفت، امیدش به پیدا کردن کاغذ بیشتر کاهش پیدا می‌کرد.

- سرکارمون گذاشتی؟

شیلا که هول کرده بود، دست از گشتن جیبش برمی‌داره و شروع به چک کردن اطراف می‌کنه.
- نه به روونا! گفتم که می‌تونین بیاین خودتون روونای احضار شده رو ببینین. فقط فکر کنم در حین شکنجه‌هاتون کاغذ از جیبم افتاده بیرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: شبی از شب‌های ریونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 22 مهر 1403 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونی مذکور (شیلا بروکس) از همه جا بی‌خبر، وارد تالار بی در و پیکر اسلیترین شده بود و اسرار فوق سری اعضای این گروه را در خطر افشا قرار داده بود پس این موضوع برای اسلیترینی‌ها از عوامل موجه کننده جرم محسوب می‌شد!

دقایقی بعد...

سیگنس کله شیلا را در درون سیبی فرو کرد و با صدای بلند پرسید:
- زود تند سریع، بگو ببینم از کی دستور گرفتی؟
- هوم... هممم... هم... هممم...
- مامان جان، به نظرم وقتی کله یه نفر توی سیب گیر کنه با اینکه بهش ویتامین‌رسانی می‌شه ولی ممکنه صحبت کردن کمی براش سخت بشه!

سیگنس به کله به زور چپانده شده در یک سیب شیلا نگاهی انداخت.
- شاید حق با شما باشد.

و کله شیلا را از درون سیب در آورد و این بار در دهان نجینی چپاند.

- خب... به نظر می‌رسه مامان باید بهتر توضیح می‌داد که فقط فرو رفتن کله توی سیب شامل محدود کننده‌های سخنرانی محسوب نمی‌شه و این موضوع ممکنه شامل فرو رفتن توی دهن نوه مامان بزرگم بشه!

نجینی کله شیلا را به بیرون از دهانش تف کرد و اخم‌هایش را رو به سیگنس در هم کشید.

دوریا با نگرانی رو به سیگنس کرد.
- فکر کنم از این کارت هیچ خوششون نیومد. آخه تازه دندونای نیششونو با خمیر دندون نعناعی مسواک زده بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شب‌های ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 21 مهر 1403 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: ریونی ها یه کتاب پیدا کردن و باهاش روونا، جدِشونو احضار کردن. اما بعدش متوجه شدن که صفحه‌ی مربوط به نحوه‌ی برگردوندن روونا به دست سالازار از کتاب کنده شده و روونا دیگه نمی‌تونه برگرده. بچه ها میخواستن برگه رو پیدا کنن، اما از طرفی ایده‌ی بهتری به ذهنشون رسیده بود. چرا فقط سالازار رو احضار نمی‌کردن تا هم روونا سرگرم شه و هم مکان کاغذ گمشده‌ی کتاب رو بهشون بگه؟ بنابراین تصمیم گرفتن کاغذ رو به اعضای اسلیترین بدن تا اونا سالازار رو احضار کنن. (حقیقتش این پارت آخر داستان یکم پیچیده شده بود واسه همین یه تغییرات ریزی دادم بهش.)

شیلا به حرف های لیسا اهمیت نمی‌داد. فکر میکرد که احتمالا او بعد از مدتی فراموش می‌کرد و به روال عادی بازمی‌گشتند. درحال حاضر خوشحال بود که کتاب را به دست آورده. پس با عجله به سمت تالار اسلیترینی ها رفت. در تالار اسلیترین، درگیری‌ای حتی بزرگتر از درگیری جنگ جهانی در حال وقوع بود.

- تو شامپوی من چی ریختی ها؟ چرا موهام قرمز شدن؟
- آخه زن روانی چندبار بگم هیچی نریختم؟ مگه هر بلایی سر تو بیاد تقصیر منه؟ اینهمه آدم اینجا وجود داره!

والبورگا موهای نارنجی رنگش را دور حوله پیچیده بود و با صورتی که از عصبانیت قرمز شده، با چوبدستی‌ای که به شکلِ ″اماده‌ی جنگ″ در دست گرفته بود، به آلفرد نگاه می‌کرد. و همزمان هرچه که به دستش می‌آمد را سمت آلفرد پرت می‌کرد؛ کتاب، برگِ خانگی کجول، اسباب بازی های دست باز بچه ها از سالازار اسلیترین و باسیلیسک، حتی صندلی ها، و حتی چوبدستی خودش!

- یعنی نمی‌دونی چرا؟ می‌خوای یکی یکی بلاهایی که سرمون آوردی رو بشمرم؟
- اونا... اونا همشون اتفاقی بودن نه عمدی!
- پس منم اتفاقی می‌کشمت نه عمدی.
- اصلا چرا یه خواهر برادر باید سر رنگِ مو دعوا کنن؟
- همین کلمه خواهر بیشتر حرصم میده. زندگی من از اون موقعی تیره شد که تو شدی برادرم مردک!
- بچه ها... بنظرم میشه با حرف زدن حلش کر-

جمله‌ی سیگنس با گوجه‌ای که والبورگا به سمتش پرت کرد، نصفه ماند. دقیقه‌ای سکوت بین هرسه ایجاد شد، و بعد جنگی بالاتر از جنگِ قبلی در گرفت.

- گوجه پرت می‌کنی سمت من؟! مگه من چیکارت کردم؟
- می‌خواستی بگی نیازی نیست آلفردو بکشم
- چون می‌خوام خودم بکشمش.
- چرا در هر صورت من باید بمیرم؟

اینبار، دعوا با جیغ بلندِ کجول هم قطع نشد. او با چشمانی اشک آلود مقابل برگِ به شده‌اش نشسته بود و گریه میکرد. کم کم دیگر اعضا نیز از غار خود بیرون آمدند.

- دعوای خانوادگیه؟ دخالت نکنیم؟
- سینمای زنده رو از دست بدیم؟ معلومه که نه. می‌شینیم تماشا می‌کنیم

در همین آشوب و جنگ بود که شیلا در تالار را باز کرد. او با تعجب به وضعیت آشفته‌ی تالار نگاه می‌کرد.

- خب دیگه حالا باید دخالت کنیم! اون ریونی رو بگیرین بکشین تا به بقیه نگفته اینجا چخبر بوده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1399 04:20
نمایش جزئیات
آفلاین
شیلا با قدم های آروم و بی سر و صدا، مثل یک روح وارد شد. میخواست لیسا رو بترسونه و به بعدش کلی بهش بخنده.
وقتی رفت داخل برج با ذوق و شوق زیاد"پخی" کرد و انتطار داشت لیسا رو ببینه که از ترس میپره بالا؛ اما هیچ اتفاقی نیفتاد و شیلا ضایع شد. در واقع اصلا لیسا اونجا نبود.
- پس لیسا کجاست؟

شیلا اطراف برج را نگاه کرد اما کسی رو ندید. خواست از اونجا بره بیرون که یه دفعه صدای عطسه یه نفرو شنید. رفت سمت صدا.
- تو اینجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتم.

لیسا که پشت یکی از ستون های برج قایم شده بود، بلند شد و رفت و پشت یکی دیگه از ستون ها نشست.
- من نمیخوام ببینمت. برو اون طرف.

شیلا که مثل هر کس دیگه ای به قهر های لیسا عادت داشت، چشماشو چرخوند و دوباره رفت سیمت لیسا.
- خب باشه قهر باش. حرفم نزن‌. فقط اون کتابو بده به من.
- کدوم کتاب؟
- همون کتابی که باهاش رونا رو احضار کردیم دیگه. حالا میخوایم یه نفر دیگه رو هم احضار کنیم.
- کتاب؟ نه من اصلا همچین چیزی یادم نمیاد.

بعد لیسا بلند شد و سریع شروع به فرار کردن از دست شیلا کرد.
شیلا هم که نمیخواست عقب بمونه، لیسا رو دنبال کرد.
شیلا بدو، لیسا بدو، شیلا بدو، لیسا بدو.
اما لیسا به دلیل اینکه یه بار قبلا ورزش کرده و خسته شده بود، با ورزش قهر کرده بود و کنار گذاشته بودش. بخاطر همین زود از نفس افتاد و ایستاد.

شیلا کتابو از دست لیسا گرفت و به سمت در رفت و لیسا هم درحالی که نفس نفس میزد، هشدار آخرو داد.
- باشه تو بردی و کتابو از من گرفتی. ولی یادت باشه احضار بقیه بنیان گذاران به این آسونی نیست. در ضمن، دیگه تا اخر عمرم، تحت هیچ شرایطی باهات حرف نمیزنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1399 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا هنوز داشت سرسرای عمومی را نگاه میکرد و میگفت که بیرون نمی آید و از آنجایی که بلاخره یکی از بنیانگزاران هاگوارتز بود بچه ها باید با احترام باهاش رفتار میکردند پس راه دیگه ای نداشتند جز این که با بهانه ای کاری کنند که او خودش بیاید بیرون پنه لوپه و ابرفورت ور این فکر ها به سر می بردند که شیلا که هنگام جمع شدن دور آتیش همراه آنها نبود و هنوز نمی دانست موضوع از چه قرار است با دیدن بچه ها در کنار روونا خشکش زد و به تته پته افتاد
_پ..پ..پنه لوپه ای..ای..اینجا چه خبره
_خب من یه کتاب پیدا کردم که توش نوشته بود اگه امشب دور آتیش بشینیم و آواز خاصی رو بخونیم موسس گروهمون میاد پیشمون البته فقط تا همین امشب میمونه و ما باهاش حرف میزنیم ما هم اینکارو کردیم بعدش حالا فهمیدیم که فقط یه نسخه از این کتاب وجود داشته و توی اونم صفحه ای که به برگشتن موسس ها مربوط بوده هزاران سال پیش توسط سالازار اسلیترین کنده شده و به گودریک گریفیندور داده میشه و حالا ما نمیتونیم ایشون رو برگردونیم
_یعنی قراره همیشه پیش ما بمونن ؟
ما میخوایم اون ورقه رو پیدا کنیم شیلا

شیلا صدایش را پایین میاورد و میگوید:
_اما به جای این کار میتونیم فقط وانمود کنیم داریم دنبال ورقه میگردیم !
_شیلا اما اون دوست نداره بمونه !
_عادت میکنه

پنه لوپه با این که میدانست این کار روونا را خیلی ناراحت میکند خیلی با این پیشنهاد وسوسه شده بود و پس از کمی فکر کردن بلاخره قبول کرد واین را به ابرفورت هم گفت و اون هم با این پیشنهاد موافقت کرد ناگهان پنه لوپه گفت:
_اما شیلا ما باید اینو به بقیه بچه ها هم بگیم
_خب آره باید بگیم
_پس اول باید من و تو و ابرفورت از پیش روونا بریم که اونم نمیشه
_من یه فکری برای این موضوع دارم
_خب بگو
_اممم ما باید این موضوعو به یکی از بچه های گروه های دیگه بگیم
_برای چی شیلا
_برای این که اونا هم موسس خودشونو احضار کنن
_احضار کنن که چی بشه ؟
_احضار کنن که حواص اون دو تا با هم پرت بشه و ما بریم پیش بچه ها
_اما برای این کار باید لیسا رو راضی کنیم کتابو بده بهشون
_اون با من اممم...ولی اول میخوام با روونا آشنا بشم
_باشه پس برو تو

شیلا با قدم های آرام و بی صدای مخصوص خودش به روونا که هنوز در حال تحسین سرسرا بود نزدیک شد و بدون هیچ تردید با صدای عادی گفت :
_سلام

روونا که متوجه ورود او نشده بود ناگهان از جا پرید و گفت :
_تو دیگه کی اومدی تو
_همین الان
_آهان من تا حالا تو رو ندیدم.نه؟
_نه ندیدین من نمیدونستم بچه ها میخوان همچین کاری بکنن
_آهان
_نمی خواین جاهای دیگه رو ببینین؟
_نه همینجا خوبه راستی مدیر این مدرسه کیه ؟
_پروفسور دامبلدور
_آهان خب فکر کنم بعد از این که سرسرا رو دیدم باید برم دیدنش نه؟
_خب نمیدونم هر جور خودتون بخواین
_خب اگه اجازه بدین من برم پیش بقیه بچه ها
_باشه برو

دوباره چند قدم مدل شیلایی برداشت و گفت :
_پس فعلا بانو
_نه یه لحظه صبرکن
_بله؟
_چرا اینچوری راه میری؟
_مگه چجوری راه میرم
_خیلی آروم و بی صدا منو یاد سالازار میندازی اونم اینجوری راه میرفت
_
_خب بعدا در این مورد حرف میزنیم حالا برو به کارت برس
_خدافظ بانو

و به سمت در راه افتاد
_خب شیلا حالا برو و لیسا رو راضی کن
_رفتم که رفتم یوهو
_وا چی شد
_هیچی همینجا بمونین من زود میام

و راه برج ریون را در پیش گرفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1398 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
در سرسرا بسته بود و این باعث تعجب روونا شد.
-وای! چرا درش بسته است؟! همیشه در اینجا وا بود تا همه بیان تو!
-چرا ناراحتین خب؟ درو باز میکنیم!
-پنی راست میگه بانو! درو باز میکنیم!

روونا نگاه ناراحتی به آنها انداخت. سپس به فکر فرو رفت. انگار داشت به چیز مهمی فکر میکرد. بعد از کمی سکوت، روونا به حرف آمد.
-شما میتونین درشو باز کنین؟ درش آهنی و سنگینه! میتونین؟ اصلا نمیشه بازش کرد!

آبرفورث و پنه لوپه به هم خیره شدند. سوالی مغز هر دویشان را قلقلک میداد. و اما سر آخر پنه لوپه سوال را پرسید.
-میشه بگین منظورتون چیه؟
-آه... این درو فقط مدیر فعلی مدرسه و مدیران گروه ها میتونن باز کنن!
-خب...

پنه لوپه کمی صبر کرد و سپس با خوشحالی فراوان گفت:
-خب شمام یکی از بنیان گذاران هاگوارتزین! یکی از مدیرا!
-اوه بله! شاید بتونم بازش کنم!
-بله شما میتونین!
-آره!

پنه لوپه بعد از اینکه از پریدن و جیغ زدن دست کشید، پیشنهاد داد تا زود تر در را باز کنند. روونا هم جلوتر رفت و زمزمه هایی را زیر لب گفت. در هم بعد از دور شدن روونا از در، باز شد.

-واو! چه زیبا! مثل همیشه مرتب و منظم در زاویه و اندازه مناسب با پنجره ها!

روونا همچنان برای نظم سرسرا دست میزد. پنه لوپه و آبرفورث هم میخواستند تا جاهای دیگر به روونا نشان بدهند. پس بدون اینکه بدانند چه میکنند روبه روونا برگشتند و یکصدا پیشنهادشان را فریاد زدند.
-روونایا! ما میخواییم شما رو با جاهای دیگه آشنا کنیم!
-من دارم سرسرا رو میبینم... شما چرا احتراممو نگه نمیدارین؟! نه... من میخوام همین جا رو ببینم!

آنها باید روونا را از سرسرا بیرون بیاورند، و این دردسر بزرگی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در 1398/7/27 10:53:22
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1398 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آنها راه افتادند.
آبرفورث رو به روونا كرد و گفت:بانو اول كجارو ميخواين ببينين؟
-اول ميخوام سرسراي عادي رو ببينم.
-سرسراي چي؟
-سرسراي عادي ديگه.همون كه خيلي بزرگ بود.فكر ساختنشو هلگا داد.
پنه لوپه در گوش آبرفورث گفت:فك كنم سرسراي عمومي رو ميگه.
-اوه،بانو بفرمايين تا ببرمتون داخل سرسراي عمو...عادي.
آنها به سمت سرسراي عمومي به راه افتادند.
در راه روونا ريونكلاو به بچه ها گير ميداد.بين راه بانو روونا به ريوني ها خيلي از جا هاي سري و مخفي را نشان داد.يكي از آنها راهي به طرف هاگزهد بود.
تا اينكه آنها به سرسراي عمومي رسيدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قبلي:نيكلاس فلامل
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1398 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونی ها شروع کردند به جمع کردن بار و بندیلشان که شبیه یک تپه پر از سیخ کباب، زیرانداز و ظرف و ظروف بود. 
-شترق!

صدای شکستن قلیان ریونی ها بود که به گوش رسید.
یکی از ریونی ها برگشت سمت مقصر و ماجرا و داد زد:
- چته حیوون؟!
- ها؟ به من می‌گی حیوون؟

و با این مکالمه افتادند روی سر و کول هم و شروع کردند به دعوا و کتک کاری.

ریونی‌ها اصلا افراد خشن و دنبال دعوا نبودند؛ اما امشب مثل اینکه بلایی سرشان آمده بود. شاید از دیدن روونا ذوق کرده بودند که انقدر عصبی و پرخاشگر شده بودند. ذوق؟ اگر بشود اسمش را ذوق گذاشت.
شاید هم تأثیر بی‌اعصابی روونا روی بچه‌های ریونکلاو بود.
- بستونه دیگه! خجالت بکشید.

بعد از شنیدن جیغ لیسا آن دو ریونی از هم فاصله گرفتند، از جیبشان مداد درآورده و مشغول کشیدن خجالتی که نمی‌دانستند چه شکلی‌ست روی زمین شدند.
- منظورم این نبود مسخره‌ها. گرچه نقاشیتون قشنگه. ببینم بلدید پروفسور اسنیپ رو هم بکشید؟

و لیسا کاملا همه چیز را فراموش کرد و با ذوق به آن دو ریونی پیوست.
پنه لوپه گفت:
-شما سه تا. زود باشین بریم اون ورقه رو پیدا کنیم. نشستین نقاشی کشیدن آخه؟
- بیا ببین این جاروی کوییدیچ رو چه قشنگ کشیدن.

و پنه لوپه هم به آن ها پیوست. این دفعه صدای دروئلا که به خاطر درد سرش هنوز اعصاب نداشت بلند شد:
- چتونه شما؟ نقاشی انقدر دیدن داره؟
- دروئلا اینجارو ببین. یه تخته سنگ کشیدن.

دروئلا با این حرف درد سرش تازه شد.
- هر هر بامزه. پاشین بریم.

با این حرف ثابت کرد که امشب اصلا حال و حوصله شوخی ندارد و دفعه بعد گردن هرکس که با او شوخی کند را می‌شکند. پنه لوپه آهسته گفت:
- اصلاً اعصاب نداره ها.
- ببخشید چیزی گفتین؟
- البته که نه دروئلا.

و راه افتادند به سمت قلعه.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1398/4/22 9:38:50
مرگ!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 دی 1397 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا به اینجا: لیسا توی یه کتاب می خونه که اگه یه شب ریونیا دور هم جمع بشن و آهنگ/ شعر بخونن، می تونن روونا ریونکلاو رو احضار کنن. در نتیجه همه رو دور هم جمع می کنه و روونا رو به دنیاشون وارد می کنن. اما وقتی روونا میاد، تازه می فهمن کتابی که لیسا خونده تاریخ گذشته و به درد نخور بوده، و اون صفحه ای که نشون می داده چجوری باید روونا برگرده رو گودریک گریفیندور در گذشته برای مسخره بازی جدا کرده که روونا احتمال می ده اونو به کلکسیون یادگاری های چهارنفره شون اضافه کرده باشه.. حالا ریونیا برای آروم کردنش پیشنهاد می دن برن و هم برگه رو پیدا کنن، هم هاگوارتز رو به روونا نشون بدن.

پ.ن: از اونجایی که خلاصه م خودش یه پست شد، ادامه نمیدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈