(پست دوم)
بلاتریکس به فکر فرو رفت.
-خب...مثلا...باید وطیفه یخچال رو به عهده بگیره. باید سر پا وایسه و کل مواد خوراکی ای که بهش می دیم رو به هر شکلی که ممکنه خنک نگه داره و وای به حالش اگه چیزی خراب بشه. فهمیدین؟
لرد سیاه با فریاد بلاتریکس از جا پرید و با دستپاچگی بقیه را نگاه کرد.
-ما از جا نپریدیم...کسی ندید که؟
بلاتریکس با محبت نگاهی به لرد سیاه انداخت.
-نه ارباب...اگه دیده باشن چشماشونو در میارم. شما نگران نباشین. مقصر رو پیدا می کنم. از قیافه هاشون معلومه یه کاری کردن.
مروپ یک دست مبل را داخل چمدانش گذاشته بود و داشت سعی می کرد به روش پریدن روی چمدان، در آن را ببندد. به او تهمت زده شده بود.
بلاتریکس جلوی اسلیترینی ها قدم می زد و به چشمان تک تک آن ها خیره می شد و سعی می کرد مقصر را پیدا کند.
-تو...ممکن نیست بچت نصفه شب، هوس یخچال بازی کرده باشه؟
بچه زد زیر گریه و رابستن بچه اش را بغل کرد.
بلاتریکس به حرکتش ادامه داد.
-تو! دیروز داشتی می گفتی فضای آزمایشگاهت برای بطری های معجون کافی نیست. ممکن نیست سعی کرده باشی صد ها بطری رو توی یخچال جا بدی و در نتیجه درش بسته نشده باشه؟
هکتور به لرزه در آمد.
بلاتریکس این بار به خانم فیگ رسید.
-و...تو ... سنت بالا رفته. ممکن نیست سعی کرده باشی خودتو توی یخچال بذاری، به این امید که سالم بمونی؟
بازجویی ادامه داشت.
فلش بک...شب گذشته-پاپا...پیتزا!
لرد سیاه پتو را روی دم نجینی کشید.
-الان نصفه شبه...و نصفه شبا غذا نمی خورن. چند بار باید اینو بگیم؟ به فکر سلامتیت باش.
نجینی لج کرده بود. دمش را روی زمین می کوبید و درخواست غذا می کرد. وقتی متوجه شد که این روش فایده ای ندارد، هدفش را تغییر داد.
-پاپا...آب!
لرد سیاه تازه داشت به خواب فرو می رفت. کمی فکر کرد...ولی هیچ موردی از مضرات نوشیدن آب در نیمه شب را پیدا نکرد.
اجبارا از جایش بلند شد و با چشمان نیمه بسته به سمت آشپزخانه رفت.
در یخچال را باز کرد. بطری آب را برداشت و به نجینی داد.
در یخچال را بست...
یا فکر کرد که بسته!
در آخرین لحظه نجینی دمش را لای در گذاشت. آب را نوشید. از لرد سیاه تشکر کرد و هر دو با هم به سمت خوابگاه برگشتند.
نجینی مارعظیم الجثه ای بود. در حالی که سرش داخل خوابگاه و به ظاهر خوابیده بود، دمش هنوز با جدیت در یخچال را باز نگه داشته بود...تا این که لرد سیاه به خواب عمیقی فرو رفت و نجینی به سوی پیتزای نیمه شبش شتافت.
و البته از شدت خوشحالی، اهمیتی به باز و بسته بودن در یخچال نداد.
پایان فلش بک-تو

...اوه...ببخشید ارباب. رسیدم به شما

. نفر بعدی...تو! ماتیلدا! قیافت چرا اینجوریه؟ این قیافه ممکن نیست در اثر موندن به مدت بیست ساعت توی یخچال باشه؟ شاید در یخچال هم برای همین اونقدر عصبانی بوده. بیست ساعت این قیافه رو تحمل کرده.
بازجویی همچنان ادامه داشت.
پایان