تلما که از شرایط بوجود اومده کلافه شده بود، از روی میزی که به چشمش اومد بالا رفت. بعد تا جایی که میتونست نفسش رو حبس کرد و یهویی طوری که هیچکس انتظارش رو نداشت داد زد.
- بسه!
جماعت مرگخوار و هری که مشغول طلسم تو سر و صورت هم زدن بودن، با صدای تلما به خودشون اومدن و بهش که روی میز وایستاده بود زل زدن.
تلما درحالی که سعی میکرد تعادل خودش رو روی میزی که لق میزد حفظ کنه، به اطرافش اشاره کرد.
- آخه دور و برتون رو نگاه کنین!

یه چیز سالم نزاشتین بمونه. کل صندلیها که شکستن و داغون شدن، کالسکه کدوتنبل که متلاشی شده... یکی مروپ رو از اون وسط جمع کنه!
تلما حرفش رو نصفه نیمه رها کرده بود. خب البته حق هم داشت، مروپ درست وسط سالن نشسته بود و پارههای کدوتنبل زرنگش رو بغل کرده بود و بلند بلند گریه میکرد.
تلما آه بلندی از سر تاسف کشید و ادامه داد:
- اصلا اینارو ول کن... چرا فیلمنامه رو پاره پارهاش کردین؟!
بعد درحالی که سعی میکرد آرامش و لبخند الکیش رو حفظ کنه از روی میز اومد پایین.
- اصلا این محفلی هارو بیخیال! شماها چرا اینکارو میکنین؟
بعد چشماش رو ریز کرد همه مرگخوارهارو از زیر نظرش رد کرد.
- نکنه جاسوس محفلی هایین و دارین کاری میکنین که ما نتونیم برای ارباب فیلم بسازیم تا ایشون همیشه خسته و ملول بمونه؟!
مرگخوارها یه نگاه به همدیگه انداختن، یه نگاه به تلما کردن و دوباره به همدیگه خیره شدن. اونا خوب میدونستن که کافیه که تلما بخواد این نظریه نهچندان قابل قبولش رو به لرد سیاه ارائه بده؛ اون موقع است که ممکنه تمام آرزوهای سوپراستار شدن که هیچ، حتی گفتن دوتا دونه دیالوگ هم به دلشون بمونه.
برای همین خیلی آروم از همدیگه فاصله گرفتن و خودشون رو به اون راه زدن. تلما که فهمید نقشهاش جواب داده، یه نگاه به جمعیت کرد. حالا که تونسته بود مرگخوارا رو کنترل کنه و سرجاشون نگه داره، باید یه راهی برای جذب هری پاتر به فیلم ترسناکش پیدا میکرد. بالای سرش یه علامت سوال گنده تشکیل شده بود و داشت فکر میکرد که یهو صدای دلفی حواسش رو پرت کرد. وقتی سرش رو بالا آورد، دید که دلفی توی دو قدمی صورت هری مونده و داره با صدای بلند داد میزنه.
- بگو! اعتراف کن که درگیرم شدی!

زودباش! من که میدونم... بذار همه اینا هم بفهمن... بذار کل دنیا بفهمه که درگیر منی. وگرنه یهو دیدی از دستت در رفتما... میدونی که خیلیا درگیر من هستن!
هر قدمی که هری به عقب برمیداشت، دلفی دو قدم بهش نزدیکتر میشد! به نظر میرسید که هری یواشیواش داره از در سالن خارج میشه که با دیدن این صحنه، تلما فکری به سرش زد.
با تمام سرعت نزدیک دلفی شد و تو گوشش گفت:
- منم میدونم که هری درگیرته! ولی از ارباب میترسه... بذار باهاش صحبت کنم تا راضیش کنم که عشقش رو اعتراف کنه.
دلفی تند تند پلک زد. بعد با یه لبخند صحنه رو ترک کرد و هری رو با تلما تنها گذاشت.
تلما که تازه فرصت گیرش اومده بود لبخند شیطانی ای زد و در حالی که روباهش رو بغل میگرفت گفت:
- خیلی خب... مطمئنم که دلت نمیخواد که تا آخر عمرت دلفی بیوفته دنبالت تا وقتی که اعتراف کنی درگیرشی. مگه نه؟
هری با سر تایید کرد.
- عالیه! فقط کافیه که بهعنوان بازیگر مهمان یه چندتا سکانس توی فیلم ما بازی کنی. بعدش من طوری سر دلفی رو گرم میکنم که تورو کامل یادش بره!
بعد با چشمای درشت زل زد به هری.
- نظرت چیه؟