جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- دروازه ورودی جادوگران
- ایستگاه کینگزکراس
- [[educate]] پاتیل درزدار
جزئیات کاربر

مه سنگینی لندن را پوشانده بود. پاتیل درزدار، که در چشم مشنگها فقط یک میخانهی فرسوده و بیارزش بود، در این شب بارانی عجیبتر از همیشه به نظر میرسید. در را که باز کردم، بوی چوب سوخته و نوشیدنیهای کهنه در هوا پیچید. شمعهای کمنور دیوارها را به سایههای لغزان و وهمآور بدل کرده بودند.
اما چیزی که مرا میخکوب کرد، نه فضای وهمانگیز میخانه، نه صدای همهمهی جادوگران و نه حتی مردی با چشمبند و عبای تیره در گوشهی بار بود. بلکه او بود.
سالازار اسلایترین.
مگر میشد؟ مگر او قرنها پیش از دنیا نرفته بود؟ ولی آنجا، روی یکی از صندلیهای قدیمی، نشسته بود. شنل سبز تیرهای به تن داشت که در نور کمرنگ، مانند پوست مار برق میزد. نگاه نافذش، که انگار از میان قرنها عبور کرده بود، مستقیم در چشمانم دوخته شد.
نفسم را حبس کردم و قدمی به جلو برداشتم. او بدون هیچ نشانهای از تعجب یا ناآشنایی، با انگشت اشارهاش به صندلی روبهرو اشاره کرد.
«بنشین، رابرت هیلیارد.»
صدایش سرد و آرام، اما فرماندهنده بود. انگار از اعماق تاریخ برخاسته بود.
نشستم. پاتیل درزدار در هیاهوی خود غرق بود، اما انگار زمان برای ما ایستاده بود.
«میدانی چرا اینجایی؟»
لبخند زدم. «اگر راستش را بخواهید، خودم هم دقیقاً نمیدانم. اما به نظرم شما قرار است مرا راهنمایی کنید.»
اسلایترین با انگشت روی میز چوبی ضرب گرفت. «ورود به کوچهی دیاگون. دنبال آن هستی، درست است؟»
چشمانم تنگ شد. «بله. اما نه مثل بقیه. من به راهی میخواهم که با بقیه فرق داشته باشد.»
لبخند محوی روی لبش نشست. «پس مثل اجدادت به دنبال راههای پنهان هستی.»
سکوتی کوتاه بینمان افتاد. مشتم را روی میز گذاشتم. «پس بگو، سالازار، چطور میتوانم وارد کوچهی دیاگون شوم، اما نه از راهی که همه استفاده میکنند؟»
او به آرامی به شمعی که روی میز بینمان بود، نگاه کرد. انگشتش را جلو برد و تنها با یک لمس، شعلهی آن را خاموش کرد. ناگهان فضای اطرافمان تغییر کرد.
همهچیز تاریک شد. صداها خاموش شدند. انگار در بُعدی دیگر فرو رفته بودیم.
صدایش در تاریکی پیچید. «راهی که میخواهی، راهی نیست که برای همه گشوده باشد. دیوار آجری که جادوگران میشناسند، تنها یک درِ سطحی است. اما زیر آن، دروازهای است که فقط شایستگان آن را مییابند.»
«چطور؟» نفسهایم سنگین شده بود.
اسلایترین آرام گفت: «با خون.»
دستم را روی میز گذاشتم و با چشمانی تنگشده به او خیره شدم. «باید قربانی کنم؟»
او سر تکان داد. «نه هر خونی. بلکه خونِ خودت.»
لحظهای درنگ کردم.
«میگویی برای ورود، باید خون خودم را بدهم؟»
سالازار سرش را کمی به عقب برد، انگار که از سادگی سوال من لذت میبرد. «فکر میکنی قدرت از کجا میآید، رابرت؟ از فداکاری. از چیزی که حاضری برایش بهای واقعی بپردازی. درِ واقعی کوچهی دیاگون، جایی است که خون یک اسلایترینی خالص بر سنگهای کهن ریخته شود. تنها آنگاه، راهی برای تو گشوده خواهد شد که هیچ جادوگر دیگر آن را نخواهد دید.»
چشمانم برق زدند. دستی به خنجر کوچک داخل جیبم کشیدم.
سالازار آرام خندید. «اگر آمادهای، برو. اما یادت باشد، هر خونی که ریخته شود، داستانی خواهد گفت. مراقب باش که داستانت چگونه نوشته شود.»
چشمم را برهم زدم. ناگهان، نور و صدا بازگشتند. پاتیل درزدار مثل قبل پر از هیاهو بود. لیوانها پر و خالی میشدند، خندهها در هوا میچرخیدند. اما سالازار دیگر آنجا نبود.
فقط یک جمله در ذهنم حک شده بود: "با خون، راهی گشوده خواهد شد."
وقت آن بود که آزمایش کنم.
به زیبایی از شخصیت سالازار اسلیترین استفاده کردی. توصیفهای زیبایی هم توی داستانت استفاده کردی. از خوندن پستت لذت بردم. مشکلات نگارشی هم برای این مراحل نیست و در کلاسهای هاگوارتز به اون پرداخته میشه.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
اما چیزی که مرا میخکوب کرد، نه فضای وهمانگیز میخانه، نه صدای همهمهی جادوگران و نه حتی مردی با چشمبند و عبای تیره در گوشهی بار بود. بلکه او بود.
سالازار اسلایترین.
مگر میشد؟ مگر او قرنها پیش از دنیا نرفته بود؟ ولی آنجا، روی یکی از صندلیهای قدیمی، نشسته بود. شنل سبز تیرهای به تن داشت که در نور کمرنگ، مانند پوست مار برق میزد. نگاه نافذش، که انگار از میان قرنها عبور کرده بود، مستقیم در چشمانم دوخته شد.
نفسم را حبس کردم و قدمی به جلو برداشتم. او بدون هیچ نشانهای از تعجب یا ناآشنایی، با انگشت اشارهاش به صندلی روبهرو اشاره کرد.
«بنشین، رابرت هیلیارد.»
صدایش سرد و آرام، اما فرماندهنده بود. انگار از اعماق تاریخ برخاسته بود.
نشستم. پاتیل درزدار در هیاهوی خود غرق بود، اما انگار زمان برای ما ایستاده بود.
«میدانی چرا اینجایی؟»
لبخند زدم. «اگر راستش را بخواهید، خودم هم دقیقاً نمیدانم. اما به نظرم شما قرار است مرا راهنمایی کنید.»
اسلایترین با انگشت روی میز چوبی ضرب گرفت. «ورود به کوچهی دیاگون. دنبال آن هستی، درست است؟»
چشمانم تنگ شد. «بله. اما نه مثل بقیه. من به راهی میخواهم که با بقیه فرق داشته باشد.»
لبخند محوی روی لبش نشست. «پس مثل اجدادت به دنبال راههای پنهان هستی.»
سکوتی کوتاه بینمان افتاد. مشتم را روی میز گذاشتم. «پس بگو، سالازار، چطور میتوانم وارد کوچهی دیاگون شوم، اما نه از راهی که همه استفاده میکنند؟»
او به آرامی به شمعی که روی میز بینمان بود، نگاه کرد. انگشتش را جلو برد و تنها با یک لمس، شعلهی آن را خاموش کرد. ناگهان فضای اطرافمان تغییر کرد.
همهچیز تاریک شد. صداها خاموش شدند. انگار در بُعدی دیگر فرو رفته بودیم.
صدایش در تاریکی پیچید. «راهی که میخواهی، راهی نیست که برای همه گشوده باشد. دیوار آجری که جادوگران میشناسند، تنها یک درِ سطحی است. اما زیر آن، دروازهای است که فقط شایستگان آن را مییابند.»
«چطور؟» نفسهایم سنگین شده بود.
اسلایترین آرام گفت: «با خون.»
دستم را روی میز گذاشتم و با چشمانی تنگشده به او خیره شدم. «باید قربانی کنم؟»
او سر تکان داد. «نه هر خونی. بلکه خونِ خودت.»
لحظهای درنگ کردم.
«میگویی برای ورود، باید خون خودم را بدهم؟»
سالازار سرش را کمی به عقب برد، انگار که از سادگی سوال من لذت میبرد. «فکر میکنی قدرت از کجا میآید، رابرت؟ از فداکاری. از چیزی که حاضری برایش بهای واقعی بپردازی. درِ واقعی کوچهی دیاگون، جایی است که خون یک اسلایترینی خالص بر سنگهای کهن ریخته شود. تنها آنگاه، راهی برای تو گشوده خواهد شد که هیچ جادوگر دیگر آن را نخواهد دید.»
چشمانم برق زدند. دستی به خنجر کوچک داخل جیبم کشیدم.
سالازار آرام خندید. «اگر آمادهای، برو. اما یادت باشد، هر خونی که ریخته شود، داستانی خواهد گفت. مراقب باش که داستانت چگونه نوشته شود.»
چشمم را برهم زدم. ناگهان، نور و صدا بازگشتند. پاتیل درزدار مثل قبل پر از هیاهو بود. لیوانها پر و خالی میشدند، خندهها در هوا میچرخیدند. اما سالازار دیگر آنجا نبود.
فقط یک جمله در ذهنم حک شده بود: "با خون، راهی گشوده خواهد شد."
وقت آن بود که آزمایش کنم.
به زیبایی از شخصیت سالازار اسلیترین استفاده کردی. توصیفهای زیبایی هم توی داستانت استفاده کردی. از خوندن پستت لذت بردم. مشکلات نگارشی هم برای این مراحل نیست و در کلاسهای هاگوارتز به اون پرداخته میشه.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/19 2:00:21
جزئیات کاربر

رعد و برق سنگینی لیلی رو از جا پروند.
-خدای من این بارون کی تموم میشه؟
چترش رو باز کرد و دوباره به مهمانخانه ی رو به روش خیره شد.
-یعنی میگی واقعا باید تنها انجامش بدم؟
لیلی لونا پاتر ، با قدم های نسبتا لرزان به سمت مهمانخانه حرکت کرد ، کمی از شیشه ی جلویی به داخل آن خیره شد و بعد به طور که صدای در زیاد شنیده نشود ، در ورودی را باز کرد.
مهمانخانه بر خلاف محیط بیرون فضای گرمی داشت. راه پله ی طلایی رنگی رو به روی پیشخان بود و در سمت چپ ، مبل های راحتی قرمز رنگی در کنار شومینه دیده میشدند. لیلی بلافاصله به یاد سالن گریفندور افتاد و دریافت که چقد برای رفتن به هاگوارتز ذوق دارد. به سمت راست نگاه کرد و با پیشخان رو به رو شد. اما نکته ای وجود داشت ، پیشخان خالی بود!
لیلی کمی به خود لرزید. ممکن بود دقایقی قبل اتفاق ناگواری
آنجا افتاده باشد؟
در همین افکار بود که صدای بمی او را از جا پراند.
-هی دختر کوچولو ، دنبال کسی میگردی؟
لیلی برگشت و با مرد قدبلند و خوش چهره ای رو به رو شد ، بلافاصله او را شناخت ، مگر میشد با توصیفات پدرش او را نشناسد؟ او سیریوس بلک بود.
-اوه...سلام!راستش میخواستم به کوچه ی دیاگون برم چون میدونین... به زودی باید به هاگوارتز برم و خیلی براش هیجان دارم!
لبخند بزرگی بر چهره ی سیریوس نشست.
-همراهم بیا
به سمت راه پله حرکت کردند ، اما انگار سیریوس قصد نداشت از آن بالا برود. از کنار آن رد شد و رو به روی دیوار خالی کنار راه پله ایستاد.
نگاه کوتاهی به لیلی انداخت و بعد سه بار به طور رفت و برگشت جلوی دیوار قدم برداشت و در این حین چیزی را زیر لب زمزمه میکرد.
لیلی با تعجب به او خیره شده بود.
-خب ، تو هنوز با هاگوارتز آشنایی زیادی نداری ، پس عادیه در مورد اتاق ضروریات هم چیزی ندونی
سپس به دیوار اشاره کرد که البته دیگر دیوار نبود...دری آنجا ظاهر شده بود!
_چطور...
سیریوس با لبخند در را باز کرد و لیلی را به داخل هدایت کرد.
-یکم دیگه خودت میفهمی
خب ، اینجا اتاق ضروریاته که البته ، پل ارتباطی ما بین پاتیل درزدار و کوچه دیاگونه
اما اتاق ضروریات چیز خاصی نداشت که شبیه کوچه دیاگون باشد ، تنها یک دست مبل رنگ و رو رفته ی صورتی (که البته راحت بنظر میرسید) در گوشه ی اتاق چپانده شده بود.
سیریوس بطور عجیبی جلوی یک دیوار دیگر ایستاد ، چوبدستی اش را با الگوی منظمی به دیوار رو به رویش زد و همزمان جملات نامفهومی را زیر لب زمزمه میکرد.
ناگهان دیوار کنار رفت و یک مغازه ی پر نور نمایان شد ، انقدر پر نور که لیلی مجبور شد با دست جلوی چشمانش را بگیرد.
اما وقتی به نور عادت کرد آن مکان را شناخت ، مغازه ی شوخی ویزلی! مگر میشد کسی آن مغازه را نشناسد؟
-بیا لیلی ، احتمالا اینجارو میشناسی و میدونی که توی کوچه ی دیاگونه.
سیریوس لیلی را به سمت در خروجی هدایت کرد.
-و حالا نوبت توعه که ماجراجوییتو رقم بزنی ، متاسفانه باید اینجا تنهات بزارم اما مطمئنم که خودت از پسش بر میای. پس فعلا خدافظ دخترکوچولو ، و حتما به پدرتم سلام منو برسون.
لیلی برگشت تا با سیریوس خدافظی کند ، اما او رفته بود.
---
این یکی داستانتم خیلی بود! خصوصا بهونهای که برای تنها بودن لیلی آوردی. فقط این که سیریوس و لیلی همو نمیشناختن که در واقع سیریوس پدرخونده هری هست یکم عجیب بود. توصیفاتت، نحوه پیش بردن داستان و خلاقیتی که برای پیدا کردن راه ورود به دیاگون داشتی همهش همچنان عالی بود.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
-خدای من این بارون کی تموم میشه؟
چترش رو باز کرد و دوباره به مهمانخانه ی رو به روش خیره شد.
-یعنی میگی واقعا باید تنها انجامش بدم؟
لیلی لونا پاتر ، با قدم های نسبتا لرزان به سمت مهمانخانه حرکت کرد ، کمی از شیشه ی جلویی به داخل آن خیره شد و بعد به طور که صدای در زیاد شنیده نشود ، در ورودی را باز کرد.
مهمانخانه بر خلاف محیط بیرون فضای گرمی داشت. راه پله ی طلایی رنگی رو به روی پیشخان بود و در سمت چپ ، مبل های راحتی قرمز رنگی در کنار شومینه دیده میشدند. لیلی بلافاصله به یاد سالن گریفندور افتاد و دریافت که چقد برای رفتن به هاگوارتز ذوق دارد. به سمت راست نگاه کرد و با پیشخان رو به رو شد. اما نکته ای وجود داشت ، پیشخان خالی بود!
لیلی کمی به خود لرزید. ممکن بود دقایقی قبل اتفاق ناگواری
آنجا افتاده باشد؟
در همین افکار بود که صدای بمی او را از جا پراند.
-هی دختر کوچولو ، دنبال کسی میگردی؟
لیلی برگشت و با مرد قدبلند و خوش چهره ای رو به رو شد ، بلافاصله او را شناخت ، مگر میشد با توصیفات پدرش او را نشناسد؟ او سیریوس بلک بود.
-اوه...سلام!راستش میخواستم به کوچه ی دیاگون برم چون میدونین... به زودی باید به هاگوارتز برم و خیلی براش هیجان دارم!
لبخند بزرگی بر چهره ی سیریوس نشست.
-همراهم بیا
به سمت راه پله حرکت کردند ، اما انگار سیریوس قصد نداشت از آن بالا برود. از کنار آن رد شد و رو به روی دیوار خالی کنار راه پله ایستاد.
نگاه کوتاهی به لیلی انداخت و بعد سه بار به طور رفت و برگشت جلوی دیوار قدم برداشت و در این حین چیزی را زیر لب زمزمه میکرد.
لیلی با تعجب به او خیره شده بود.
-خب ، تو هنوز با هاگوارتز آشنایی زیادی نداری ، پس عادیه در مورد اتاق ضروریات هم چیزی ندونی
سپس به دیوار اشاره کرد که البته دیگر دیوار نبود...دری آنجا ظاهر شده بود!
_چطور...
سیریوس با لبخند در را باز کرد و لیلی را به داخل هدایت کرد.
-یکم دیگه خودت میفهمی
خب ، اینجا اتاق ضروریاته که البته ، پل ارتباطی ما بین پاتیل درزدار و کوچه دیاگونه
اما اتاق ضروریات چیز خاصی نداشت که شبیه کوچه دیاگون باشد ، تنها یک دست مبل رنگ و رو رفته ی صورتی (که البته راحت بنظر میرسید) در گوشه ی اتاق چپانده شده بود.
سیریوس بطور عجیبی جلوی یک دیوار دیگر ایستاد ، چوبدستی اش را با الگوی منظمی به دیوار رو به رویش زد و همزمان جملات نامفهومی را زیر لب زمزمه میکرد.
ناگهان دیوار کنار رفت و یک مغازه ی پر نور نمایان شد ، انقدر پر نور که لیلی مجبور شد با دست جلوی چشمانش را بگیرد.
اما وقتی به نور عادت کرد آن مکان را شناخت ، مغازه ی شوخی ویزلی! مگر میشد کسی آن مغازه را نشناسد؟
-بیا لیلی ، احتمالا اینجارو میشناسی و میدونی که توی کوچه ی دیاگونه.
سیریوس لیلی را به سمت در خروجی هدایت کرد.
-و حالا نوبت توعه که ماجراجوییتو رقم بزنی ، متاسفانه باید اینجا تنهات بزارم اما مطمئنم که خودت از پسش بر میای. پس فعلا خدافظ دخترکوچولو ، و حتما به پدرتم سلام منو برسون.
لیلی برگشت تا با سیریوس خدافظی کند ، اما او رفته بود.
---
این یکی داستانتم خیلی بود! خصوصا بهونهای که برای تنها بودن لیلی آوردی. فقط این که سیریوس و لیلی همو نمیشناختن که در واقع سیریوس پدرخونده هری هست یکم عجیب بود. توصیفاتت، نحوه پیش بردن داستان و خلاقیتی که برای پیدا کردن راه ورود به دیاگون داشتی همهش همچنان عالی بود.

تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/8 22:45:24
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/28
آخرین ورود: دوشنبه 29 بهمن 1403 22:09
از: بالا شهر لندن
پستها:
5

فیلیوس بعد از کلی گشتن بلآخره تونست پاتیل درزدار رو پیدا کنه .
با شوق و ذوق وارد شد و توقع داشت که در ورودی جادویی باشد و با باز کردن آن به کوچه دیاگون جایی که باید وسایلش را میخرید برسد ولی خب اینطور نبود.
فیلیوس که گیج شده بود به داخل پاتیل درزدار رفت که تفاوتی با جاهای دیگر نداشت و بنظر کاملا معمولی می آمد البته بجز چند نفری که لباس ها و کلاه های عجیب داشتن همه چیز عادی بود اون اول فکر کرد که اشتباه اومده و خواست از اونجا بره ولی همین که درب پاتیل درزدار رو باز کرد کسی از پشت روی شونه اون زد .
فیلیوس که بسیار ترسیده بود با تردید برگشت که ببیند چه کسی با او کار دارد .
وقتی برگشت مردی قد بلند ( خب البته اکثر افراد برای فیلیوس قد بلند محسوب میشن ) با موهایی مشکی رو دید که به او لبخندی مهربانانه زده بود
فیلیوس با دیدن چهره خندان مرد نفسی راحت کشید و گفت « ببخشید آقا من فکر میکنم که گم شدم «
مرد با لبخندی که حالا تبدیل به خنده شده بود گفت « ای بابا سال اولی هاگوارتز هستی آره ؟ من سیریوس هستم سیریوس بلک و شما ؟ »
فیلیوس با شنیدن نام هاگوارتز مطمئن شد که راه رو اشتباهی نیومده ولی خب خبری از کوچه دیاگون و مغازه های عجیب و غریب نبود
- « من فیلیوس فیلت ویک هستم میخواستم برم به کوچه دیاگون ولی خب ...»
سیریوس حرف او را قطع کرد « میدونم میدونم همون داستان همیشگی سال اولی ها . من میتونم راه رو بهت نشون بدم ولی خب میخوام ببینم که واقعا لیاقت رفتن به هاگوارتز رو داری یا نه »
فیلیوس که از جدی شد لحن سیریوس شکه شده بود گفت « بله آقا بله معلومه که لیاقتش رو دارم اگر نداشتم که نامه برام نمیفرستادن »
- « خب اگه واقعا فکر میکنی لیاقتشو داری چند تا سوال ازت میپرسم از آسوناش شروع میکنم : ۱ـ تو هاگوارتز چند تا گروه داریم ؟ »
فیلیوس نیشخندی زد و گفت « خب این که معلومه چهار تا که به اسم چهار بنیان گذار مدرسه است »
- « آفرین آفرین ولی زیاد خوشحال نباش چون سخت تر هم میشه ۲ـ سال اولی ها چجوری گروهبندی میشن ؟»
-« با کلاه گروه بندی دیگه »
سیرویس خنده بلند کرد و گفت « ها اشتباه کردی اونا با توجه به توانایی ها و استعدادها و اخلاقیاتشون توی گروه های مختلف قرار میگیرن »
- « ولی خب کلاه گروه بندی اینا رو تعیین میکنه دیگه »
- « به هر حال تو از این آزمون رد شدی متاسفم فیلیوس »
فیلیوس که از دست سیرویس خیلی عصبانی شده بود دستشو مشت کرد و ضربه ای محکم به شکم سیرویس زد .
سیرویس از درد چند قدمی عقب رفت و چوب دستیشو در آورد و به سرعت وردی زیر لب زمزمه کرد و بعد از اون فیلیوس معلق در هوا دست و پا میزد .
سیرویس که حالا شکمشو از خندیدن بسیار گرفته بود به فیلیوس گفت « خب بخاطر با نمک بودنت راه رو بهت نشون میدم »
بعدشم فیلیوس رو رها کرد و فیلیوس با شکم به زمین برخورد کرد و بعدشم بلند شد و سعی کرد دوباره ظاهر خودشو مرتب بکنه و خب بخاطر اینکه به کمک سیریوس نیاز داشت بد و بیراه هاشو ففط توی دلش میگفت .
سیرویس به سمت انتهای پاتیل درزدار رفت که به نظر می اومد اونجا انباری باشه چون چند تا بشکه بزرگ روی هم چیده شده بود
سیرویس به سمت ته انباری رفت و به چند تا از آجر های روی دیوار با چوب دستیش ضربه زد و آجر ها به شکلی که انگار اصلا وجود نداشتن به کناری رفتن و رو به روی فیلیوس کوچه ای شلوغ با مغازه ها و آدم های عجیب ظاهر شد
---
از خلاقیتی که به خرج دادی و شیوهی پیش بردن داستانت خوشم اومد! خوشحالم که به توصیهم گوش کردی و اینبار سعی کردی داستانت جزئیات و وقایع بیشتری داشته باشه. آفرین.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
با شوق و ذوق وارد شد و توقع داشت که در ورودی جادویی باشد و با باز کردن آن به کوچه دیاگون جایی که باید وسایلش را میخرید برسد ولی خب اینطور نبود.
فیلیوس که گیج شده بود به داخل پاتیل درزدار رفت که تفاوتی با جاهای دیگر نداشت و بنظر کاملا معمولی می آمد البته بجز چند نفری که لباس ها و کلاه های عجیب داشتن همه چیز عادی بود اون اول فکر کرد که اشتباه اومده و خواست از اونجا بره ولی همین که درب پاتیل درزدار رو باز کرد کسی از پشت روی شونه اون زد .
فیلیوس که بسیار ترسیده بود با تردید برگشت که ببیند چه کسی با او کار دارد .
وقتی برگشت مردی قد بلند ( خب البته اکثر افراد برای فیلیوس قد بلند محسوب میشن ) با موهایی مشکی رو دید که به او لبخندی مهربانانه زده بود
فیلیوس با دیدن چهره خندان مرد نفسی راحت کشید و گفت « ببخشید آقا من فکر میکنم که گم شدم «
مرد با لبخندی که حالا تبدیل به خنده شده بود گفت « ای بابا سال اولی هاگوارتز هستی آره ؟ من سیریوس هستم سیریوس بلک و شما ؟ »
فیلیوس با شنیدن نام هاگوارتز مطمئن شد که راه رو اشتباهی نیومده ولی خب خبری از کوچه دیاگون و مغازه های عجیب و غریب نبود
- « من فیلیوس فیلت ویک هستم میخواستم برم به کوچه دیاگون ولی خب ...»
سیریوس حرف او را قطع کرد « میدونم میدونم همون داستان همیشگی سال اولی ها . من میتونم راه رو بهت نشون بدم ولی خب میخوام ببینم که واقعا لیاقت رفتن به هاگوارتز رو داری یا نه »
فیلیوس که از جدی شد لحن سیریوس شکه شده بود گفت « بله آقا بله معلومه که لیاقتش رو دارم اگر نداشتم که نامه برام نمیفرستادن »
- « خب اگه واقعا فکر میکنی لیاقتشو داری چند تا سوال ازت میپرسم از آسوناش شروع میکنم : ۱ـ تو هاگوارتز چند تا گروه داریم ؟ »
فیلیوس نیشخندی زد و گفت « خب این که معلومه چهار تا که به اسم چهار بنیان گذار مدرسه است »
- « آفرین آفرین ولی زیاد خوشحال نباش چون سخت تر هم میشه ۲ـ سال اولی ها چجوری گروهبندی میشن ؟»
-« با کلاه گروه بندی دیگه »
سیرویس خنده بلند کرد و گفت « ها اشتباه کردی اونا با توجه به توانایی ها و استعدادها و اخلاقیاتشون توی گروه های مختلف قرار میگیرن »
- « ولی خب کلاه گروه بندی اینا رو تعیین میکنه دیگه »
- « به هر حال تو از این آزمون رد شدی متاسفم فیلیوس »
فیلیوس که از دست سیرویس خیلی عصبانی شده بود دستشو مشت کرد و ضربه ای محکم به شکم سیرویس زد .
سیرویس از درد چند قدمی عقب رفت و چوب دستیشو در آورد و به سرعت وردی زیر لب زمزمه کرد و بعد از اون فیلیوس معلق در هوا دست و پا میزد .
سیرویس که حالا شکمشو از خندیدن بسیار گرفته بود به فیلیوس گفت « خب بخاطر با نمک بودنت راه رو بهت نشون میدم »
بعدشم فیلیوس رو رها کرد و فیلیوس با شکم به زمین برخورد کرد و بعدشم بلند شد و سعی کرد دوباره ظاهر خودشو مرتب بکنه و خب بخاطر اینکه به کمک سیریوس نیاز داشت بد و بیراه هاشو ففط توی دلش میگفت .
سیرویس به سمت انتهای پاتیل درزدار رفت که به نظر می اومد اونجا انباری باشه چون چند تا بشکه بزرگ روی هم چیده شده بود
سیرویس به سمت ته انباری رفت و به چند تا از آجر های روی دیوار با چوب دستیش ضربه زد و آجر ها به شکلی که انگار اصلا وجود نداشتن به کناری رفتن و رو به روی فیلیوس کوچه ای شلوغ با مغازه ها و آدم های عجیب ظاهر شد
---
از خلاقیتی که به خرج دادی و شیوهی پیش بردن داستانت خوشم اومد! خوشحالم که به توصیهم گوش کردی و اینبار سعی کردی داستانت جزئیات و وقایع بیشتری داشته باشه. آفرین.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/28 1:19:14
شروع یه زندگی مخفیانه 🕵🏼♂️
جزئیات کاربر

شب تاریکی و سرد بود از دور صدای زوزه گرگ میومد ...
آنید فهمیده بود یک جای کار میلنگه .پس قدماشو تند کرد رسید به تابلوی جادویی پاتیل
وارد اونجا شد ....
- اوه چقدر شلوغه اه...بزار یه نگاه بندازم ببینم کسی رو پیدا میکنم تنها نباشم من از تنهایی متنفرم ...
بله همینجوری که با چشمان مشکیش دور تا دور سالن نگاه میکرد یهو ریموس رو دید
استاد مورعلاقش ....
ـ سلام استاد شما تو پاتیل چیکار میکنید ...
ـ سلام آنید عزیز من برای انجام کاری اومدم و اینجا دارم استراحت میکنم ...
ریموس غیر مستقیم اشاره کرد که دوست نداره با کسی صحبت کنه و آنید سمج تر از این حرفا بود
ـ ولی استاد من اومدم تا یه کمک بزرگی بهم کنید 🙏🏻 به ما لیست خریدی از وسایل که میخوایم رو دادن ولی آدرس کوچه دیاگون ولی.....ولی ....
ـ ولی چی دختر زود حرف بزن من باید برم ....
ـ ولی خب من یادم نمیاد کوچه دیاگون کجاست و چطوری باید برم ؟!
ریموس در حالی که خندش گرفته بود گفت .گ: شما باتم ها کلا فراموشککارید حافظتون قوی نیست
بله برای رفتن به کوچه دیاگون باید ....
جمله تو دهن ریموس موند .و چشماش درشت شد ....
ـ استاد استاد چی شد کوچه دیاگون چی ؟!
ولی اون اتفاقی که آنید حدس زده بود داشت اتفاق مسفتاد سریع بلند شد پرده هارو کشید نباید ریموس ماه کامل میدید
ـ اه به این شب لعنتی حتما باید الان ماه کامل میشد همگی کمک کنید من باید ریموس رو به یه اتاق بدون پنجره ببرم ...
دوستان آنید و ریموس بهش کمک کردن و ریموس بیحال رو به یه اتاق تاریک بردن .....
ریموس وقتی وارد اتاق شد
از درد داد بلندی کشید و به آنید گفت تو باید از اینجا برییییی....
ـ نه استاد من شمارو تنها نمیزارم ..
ریموس گفت : تا تبدیل نشدم باید بری کوچه دیاگون آخخخخخخخخ دستم از پاتیل برو بیرون سمت چپت ...آخخخخخخخخ آره سمت چپت یه دیواره اونجاااا یه آجره آخخخخخخ خداااااااا آجر با ورد مخصوص باز میشه باید در گوشت بگم یادت میمونهههه آیییییییی
آنید که رنگش پریده بود گفت آره یادم میونه 😰😨
و ریموس آروم آرم جملات جادویی رو بهش گفت .
و در آخر زوزه بلندی کشید و تبدیل شد .....
آنید سریع اومد از اتاق بیرون و در رو قفل کرد
ریموس زوزه میکشید ولی به دیوار میکوبید اون اتاق یه اتاق جادویی بود مخصوص گرگینه ها و به راحتی نمیتونست بیاد بیرون
آنید پشت در گفت متاسفم استاد چاره ای نداشتم ...امشب شب سختیه میدونم ....
آنید همونطوری که ریموس آدرس داده بود راه افتاد
بله کوچه دیاگون رو پیدا کرد و لی هرچی فکر کرد جملات جادویی یادش نمیومد ...
ـ اه به این شانس این چه ارثیه مزخرفیه که به من رسیده
فراموشکاریییییی هم شد ارث ...
هرچی فکر کرد کلمات درشت درنمیومد
ولی یه آن انگار یادش اومد و کلمات رو گفت ...
ـ آخ جووون باز شد باز شد....بریم که کلی کار داریم ......
---
داستان خلاقانهای بود و خوشحالم که حتی اینجا هم خوب تونستی ویژگی فراموشکاری شخصیتت رو نشون بدی. توصیهای که دارم اینه که حتما قبل از ارسال رولت یه دور از روش بخون تا متوجه اشکالات تایپی بشی و بتونی درستشون کنی. همینطور فراموش نکن علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله میگیرن. درست مثل جملاتی که من در جواب تایپ کردم. در نهایت آخرین نکتهای که میخوام بگم اینه که لطفا هیچ جملهای رو بدون علائم نگارشی رها نکن. مثال:
نقل قول:
آنید همونطوری که ریموس آدرس داده بود راه افتاد.
بله کوچه دیاگون رو پیدا کرد، ولی هرچی فکر کرد جملات جادویی یادش نمیومد...
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
آنید فهمیده بود یک جای کار میلنگه .پس قدماشو تند کرد رسید به تابلوی جادویی پاتیل
وارد اونجا شد ....
- اوه چقدر شلوغه اه...بزار یه نگاه بندازم ببینم کسی رو پیدا میکنم تنها نباشم من از تنهایی متنفرم ...
بله همینجوری که با چشمان مشکیش دور تا دور سالن نگاه میکرد یهو ریموس رو دید
استاد مورعلاقش ....
ـ سلام استاد شما تو پاتیل چیکار میکنید ...
ـ سلام آنید عزیز من برای انجام کاری اومدم و اینجا دارم استراحت میکنم ...
ریموس غیر مستقیم اشاره کرد که دوست نداره با کسی صحبت کنه و آنید سمج تر از این حرفا بود
ـ ولی استاد من اومدم تا یه کمک بزرگی بهم کنید 🙏🏻 به ما لیست خریدی از وسایل که میخوایم رو دادن ولی آدرس کوچه دیاگون ولی.....ولی ....
ـ ولی چی دختر زود حرف بزن من باید برم ....
ـ ولی خب من یادم نمیاد کوچه دیاگون کجاست و چطوری باید برم ؟!
ریموس در حالی که خندش گرفته بود گفت .گ: شما باتم ها کلا فراموشککارید حافظتون قوی نیست
بله برای رفتن به کوچه دیاگون باید ....
جمله تو دهن ریموس موند .و چشماش درشت شد ....
ـ استاد استاد چی شد کوچه دیاگون چی ؟!
ولی اون اتفاقی که آنید حدس زده بود داشت اتفاق مسفتاد سریع بلند شد پرده هارو کشید نباید ریموس ماه کامل میدید
ـ اه به این شب لعنتی حتما باید الان ماه کامل میشد همگی کمک کنید من باید ریموس رو به یه اتاق بدون پنجره ببرم ...
دوستان آنید و ریموس بهش کمک کردن و ریموس بیحال رو به یه اتاق تاریک بردن .....
ریموس وقتی وارد اتاق شد
از درد داد بلندی کشید و به آنید گفت تو باید از اینجا برییییی....
ـ نه استاد من شمارو تنها نمیزارم ..
ریموس گفت : تا تبدیل نشدم باید بری کوچه دیاگون آخخخخخخخخ دستم از پاتیل برو بیرون سمت چپت ...آخخخخخخخخ آره سمت چپت یه دیواره اونجاااا یه آجره آخخخخخخ خداااااااا آجر با ورد مخصوص باز میشه باید در گوشت بگم یادت میمونهههه آیییییییی
آنید که رنگش پریده بود گفت آره یادم میونه 😰😨
و ریموس آروم آرم جملات جادویی رو بهش گفت .
و در آخر زوزه بلندی کشید و تبدیل شد .....
آنید سریع اومد از اتاق بیرون و در رو قفل کرد
ریموس زوزه میکشید ولی به دیوار میکوبید اون اتاق یه اتاق جادویی بود مخصوص گرگینه ها و به راحتی نمیتونست بیاد بیرون
آنید پشت در گفت متاسفم استاد چاره ای نداشتم ...امشب شب سختیه میدونم ....
آنید همونطوری که ریموس آدرس داده بود راه افتاد
بله کوچه دیاگون رو پیدا کرد و لی هرچی فکر کرد جملات جادویی یادش نمیومد ...
ـ اه به این شانس این چه ارثیه مزخرفیه که به من رسیده
فراموشکاریییییی هم شد ارث ...
هرچی فکر کرد کلمات درشت درنمیومد
ولی یه آن انگار یادش اومد و کلمات رو گفت ...
ـ آخ جووون باز شد باز شد....بریم که کلی کار داریم ......
---
داستان خلاقانهای بود و خوشحالم که حتی اینجا هم خوب تونستی ویژگی فراموشکاری شخصیتت رو نشون بدی. توصیهای که دارم اینه که حتما قبل از ارسال رولت یه دور از روش بخون تا متوجه اشکالات تایپی بشی و بتونی درستشون کنی. همینطور فراموش نکن علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله میگیرن. درست مثل جملاتی که من در جواب تایپ کردم. در نهایت آخرین نکتهای که میخوام بگم اینه که لطفا هیچ جملهای رو بدون علائم نگارشی رها نکن. مثال:
نقل قول:
آنید همونطوری که ریموس آدرس داده بود راه افتاد
بله کوچه دیاگون رو پیدا کرد و لی هرچی فکر کرد جملات جادویی یادش نمیومد ...
آنید همونطوری که ریموس آدرس داده بود راه افتاد.
بله کوچه دیاگون رو پیدا کرد، ولی هرچی فکر کرد جملات جادویی یادش نمیومد...
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/15 3:55:59
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/10/11
تولد نقش: 1403/10/12
آخرین ورود: پنجشنبه 11 دی 1404 13:54
از: اِلدرهارت شکسته
پستها:
9

هیلی کوئنتین وارد خیابانهای شلوغ لندن شد، کلاه قرمز روی سرش را کمی پایینتر کشید و نگاهی سریع به آدرس روی تکه کاغذ کهنهای انداخت که در دست داشت: پاتیل درزدار. در نگاه اول، چیزی غیرعادی به چشم نمیخورد. مغازهها و کافههای معمولی، مردمی که با عجله از کنارش میگذشتند، و صدای همهمه شهر. اما چشمان تیزبین هیلی بالاخره به تابلوی قدیمی و کمرنگی افتاد که بالای در چوبی کوچکی آویزان بود. هیچکس به آن توجه نمیکرد، انگار که برای دیگران اصلاً وجود نداشت.
او نفس عمیقی کشید و در را باز کرد. صدای زنگ کوچکی در فضای نیمهتاریک و عجیب مهمانخانه پیچید. هوای داخل با بوی جادو، پاتیلهای در حال جوشیدن، و عطری از چوب سوخته پر شده بود. جادوگرها و ساحرههای مختلف در گوشه و کنار نشسته بودند؛ برخی در حال خواندن روزنامه پروفت دیلی، برخی در حال چشیدن نوشیدنیهای گرم که بخارهایی به شکل ابرهای کوچک ایجاد میکردند.
چشمان هیلی به دنبال مردی میگشت که قرار بود او را راهنمایی کند. در گوشهای، درست کنار پنجرهای کثیف که به یک کوچه باریک باز میشد، مردی با موی مشکی و ظاهری آشفته نشسته بود: سیریوس بلک. با همان نگاه نافذ و لبخندی که انگار همیشه چیزی پنهان در پشتش داشت.
"بالاخره رسیدی!" سیریوس به محض دیدن او گفت. "فکر میکردم شاید گم بشی، یا بدتر، منصرف بشی."
هیلی با همان اعتماد به نفس همیشگیاش، کولهاش را روی شانهاش جابهجا کرد و گفت: "من هیچوقت از چیزی که میخوام عقب نمیکشم. حالا میخوای بهم نشون بدی چطور باید به کوچه دیاگون برم؟"
سیریوس خندید و از جای خود بلند شد. "خیلی خب، بیا ببینم آمادهای یا نه."
او هیلی را به سمت انتهای مهمانخانه برد. راهروی باریکی بود، دیوارهایش پر از تابلوهای قدیمی و قابهایی که داخلشان عکسهایی جادویی با حرکت آهسته بودند. در انتهای راهرو، یک در سنگی بزرگ قرار داشت که انگار هیچ ارتباطی با بقیه فضای ساختمان نداشت.
"خب، حالا وقتشه که یکم خلاقیت به خرج بدی." سیریوس به دیوار اشاره کرد و ادامه داد: "ورودی کوچه دیاگون پشت این دره. ولی باز کردنش... یک راز کوچیک داره."
هیلی نگاهی دقیق به در انداخت. روی آن نقشهایی از چوبهای جادویی، پاتیلها و ستارههایی حکاکی شده بود. در وسط در، چیزی شبیه یک قفل طلایی قرار داشت که انگار باید چیزی در آن قرار میگرفت.
"این چیه؟" هیلی با کنجکاوی پرسید.
سیریوس دست در جیبش کرد و یک کلید کوچک نقرهای بیرون آورد. "این؟ نه، این یه کلید معمولی نیست. این برای اینه که ببینم واقعاً میدونی چقدر باید به جادو اعتماد کنی."
او کلید را به سمت هیلی گرفت و گفت: "این رو بذار روی قفل، ولی فقط نگاه کن. بقیهش به تو بستگی داره."
هیلی کلید را گرفت و روی قفل قرار داد. ناگهان، صدای ضعیفی از داخل دیوار به گوش رسید. قفل شروع به چرخیدن کرد، اما چیزی باز نشد. سیریوس گفت: "حالا با چوبدستیت یک حرکت بزن. یک طلسم ساده، هر چی که به ذهنت میرسه."
هیلی لبخند زد. او چوبدستی جدیدش را که همین امروز گرفته بود، بیرون آورد. آرام چرخاند و گفت: "آلوهومورا!"
در ابتدا چیزی اتفاق نیفتاد، اما بعد از چند ثانیه، خطوط روی در شروع به درخشیدن کردند و نقشها زنده شدند. صدای چرخیدن چرخدندههای قدیمی شنیده شد و در سنگی به آرامی کنار رفت، نمایانکننده کوچه دیاگون که پر از نور، رنگ و زندگی بود.
سیریوس با لبخندی رضایتبخش گفت: "خب، به نظر میاد که خیلی سریع یاد میگیری. حالا برو، لوازمت رو تهیه کن. ولی یادت باشه، این تازه شروع کاره."
هیلی نگاهی به کوچه پر جنبوجوش انداخت، حس هیجان و ماجراجویی در رگهایش جاری شد. او با سری بالا وارد کوچه شد، جایی که دنیای جادو در انتظارش بود.
---
خیلی بهتر شد و خوشحالم دیالوگات از حالت کتابی در اومدن.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
او نفس عمیقی کشید و در را باز کرد. صدای زنگ کوچکی در فضای نیمهتاریک و عجیب مهمانخانه پیچید. هوای داخل با بوی جادو، پاتیلهای در حال جوشیدن، و عطری از چوب سوخته پر شده بود. جادوگرها و ساحرههای مختلف در گوشه و کنار نشسته بودند؛ برخی در حال خواندن روزنامه پروفت دیلی، برخی در حال چشیدن نوشیدنیهای گرم که بخارهایی به شکل ابرهای کوچک ایجاد میکردند.
چشمان هیلی به دنبال مردی میگشت که قرار بود او را راهنمایی کند. در گوشهای، درست کنار پنجرهای کثیف که به یک کوچه باریک باز میشد، مردی با موی مشکی و ظاهری آشفته نشسته بود: سیریوس بلک. با همان نگاه نافذ و لبخندی که انگار همیشه چیزی پنهان در پشتش داشت.
"بالاخره رسیدی!" سیریوس به محض دیدن او گفت. "فکر میکردم شاید گم بشی، یا بدتر، منصرف بشی."
هیلی با همان اعتماد به نفس همیشگیاش، کولهاش را روی شانهاش جابهجا کرد و گفت: "من هیچوقت از چیزی که میخوام عقب نمیکشم. حالا میخوای بهم نشون بدی چطور باید به کوچه دیاگون برم؟"
سیریوس خندید و از جای خود بلند شد. "خیلی خب، بیا ببینم آمادهای یا نه."
او هیلی را به سمت انتهای مهمانخانه برد. راهروی باریکی بود، دیوارهایش پر از تابلوهای قدیمی و قابهایی که داخلشان عکسهایی جادویی با حرکت آهسته بودند. در انتهای راهرو، یک در سنگی بزرگ قرار داشت که انگار هیچ ارتباطی با بقیه فضای ساختمان نداشت.
"خب، حالا وقتشه که یکم خلاقیت به خرج بدی." سیریوس به دیوار اشاره کرد و ادامه داد: "ورودی کوچه دیاگون پشت این دره. ولی باز کردنش... یک راز کوچیک داره."
هیلی نگاهی دقیق به در انداخت. روی آن نقشهایی از چوبهای جادویی، پاتیلها و ستارههایی حکاکی شده بود. در وسط در، چیزی شبیه یک قفل طلایی قرار داشت که انگار باید چیزی در آن قرار میگرفت.
"این چیه؟" هیلی با کنجکاوی پرسید.
سیریوس دست در جیبش کرد و یک کلید کوچک نقرهای بیرون آورد. "این؟ نه، این یه کلید معمولی نیست. این برای اینه که ببینم واقعاً میدونی چقدر باید به جادو اعتماد کنی."
او کلید را به سمت هیلی گرفت و گفت: "این رو بذار روی قفل، ولی فقط نگاه کن. بقیهش به تو بستگی داره."
هیلی کلید را گرفت و روی قفل قرار داد. ناگهان، صدای ضعیفی از داخل دیوار به گوش رسید. قفل شروع به چرخیدن کرد، اما چیزی باز نشد. سیریوس گفت: "حالا با چوبدستیت یک حرکت بزن. یک طلسم ساده، هر چی که به ذهنت میرسه."
هیلی لبخند زد. او چوبدستی جدیدش را که همین امروز گرفته بود، بیرون آورد. آرام چرخاند و گفت: "آلوهومورا!"
در ابتدا چیزی اتفاق نیفتاد، اما بعد از چند ثانیه، خطوط روی در شروع به درخشیدن کردند و نقشها زنده شدند. صدای چرخیدن چرخدندههای قدیمی شنیده شد و در سنگی به آرامی کنار رفت، نمایانکننده کوچه دیاگون که پر از نور، رنگ و زندگی بود.
سیریوس با لبخندی رضایتبخش گفت: "خب، به نظر میاد که خیلی سریع یاد میگیری. حالا برو، لوازمت رو تهیه کن. ولی یادت باشه، این تازه شروع کاره."
هیلی نگاهی به کوچه پر جنبوجوش انداخت، حس هیجان و ماجراجویی در رگهایش جاری شد. او با سری بالا وارد کوچه شد، جایی که دنیای جادو در انتظارش بود.
---
خیلی بهتر شد و خوشحالم دیالوگات از حالت کتابی در اومدن.

تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/12 12:31:15

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/10/11
تولد نقش: 1403/10/12
آخرین ورود: پنجشنبه 11 دی 1404 13:54
از: اِلدرهارت شکسته
پستها:
9

هیلی کوئنتین، با شور و شوقی که همیشه داشت، وارد کوچه دیاگون شد. در حالی که کلاه قرمزش را کمی پایینتر کشیده بود و چشمانش در جستجوی چیزی خاص میگشت، بوی عطر جادویی و صدای مکالمات جادوگران و جادوگرها در خیابان پررنگتر از همیشه به مشامش میرسید. هر قدمی که برمیداشت، احساس میکرد که دنیای جدیدی در انتظار اوست، دنیایی پر از رنگ، هیجان و البته رازهایی که باید کشف کند.
او به سمت مغازه پاتیل درزدار که در کنار دیوارهای قدیمی و کاهی قرار داشت، حرکت کرد. در این مغازه پر از لوازم جادویی، کتابهای مدرسههاگوارتز و چوبهای جادویی جدید، او به راحتی میتوانست تمام چیزهایی را که برای شروع سال تحصیلی جدید نیاز داشت، پیدا کند.
هیلی کمی مکث کرد و بعد با گامهایی محکم وارد مغازه شد. در این لحظه، چهرهای آشنا توجه او را جلب کرد: سیریوس بلک، با لبخندی شیطنتآمیز و نگاههایی که همیشه پر از راز و رمز بودند.
"هی، هیلی!" سیریوس با لحن شوخی گفت، "مطمئنی که میخواهی همه این لوازم رو برای هاگوارتز بخری یا فقط به دنبال یکی دو تا کتاب جادویی دیگه هستی؟"
هیلی با لبخند پاسخ داد: "نه، نه! اینجا باید همه چیز آماده باشه. من به چیزی بیشتر از کتابها نیاز دارم. باید چوب جادویی خودم رو پیدا کنم و البته کمی هم برای خودم لباسهای متفاوت و خاص بخرم."
او به آرامی به سمت قفسههای چوب جادویی و لوازم تحریر حرکت کرد. چوبی با طراحی عجیب و غریب که از چوب درخت سیب و پرهای پرندهای کمیاب ساخته شده بود، توجهش را جلب کرد. او با دستهایش آن را لمس کرد و فوراً احساس کرد که این چوب، همان چیزی است که به دنبالش میگشت.
همچنین، به دنبال لباسهای هاگوارتز رفت و تصمیم گرفت کمی از سلیقه شخصیاش را در آن بگنجاند. کمی طراحیهای مدرن و شیک به یونیفورمها اضافه کرد تا همیشه در میان جادوگران و جادوگرها منحصر به فرد باشد.
"حالا آمادهام برای شروع یک سال هیجانانگیز!"
---
اممم... راستش فکر کنم در مورد ماهیت پاتیل درزدار دچار اشتباه شدی که همین باعث شده رولت اون چیزی که انتظار داریم نباشه. پاتیل درزدار مثل دروازهای بین دنیای ماگلها و جادوگران میمونه. در واقع یه مهمونخونهس که اگه از شهر لندن بخوای به کوچه دیاگون بری، باید واردش بشی. جادوگرای زیادی ممکنه تو مهمونخونه یا اتاق گرفته باشن یا صرفا بعنوان محل عبور ازش استفاده کنن یا توقفی برای خوردن یا نوشیدن داخلش داشته باشن.
حالا این که ورودیِ کوچه دیاگون کجای این مهمونخونه قرار داره و چطوری میشه ازش گذشت و وارد کوچه دیاگون شد میتونه مثل کتابا یا فیلما نباشه و با خلاقیت خودت به هر شکلی که میخوای به تصویر کشیده بشه (توی کتابا و فیلما به این شکل بود که باید به حیاط پشتی پاتیل درزدار بری و با الگوی خاصی با چوبدستی به آجرای دیوار ضربه بزنی تا دیوار کنار بره و کوچه دیاگون پشتش نمایان شه. ولی همونطور که گفتم اصلا اجباری نیست حتما به این شکل باشه و با خلاقیت خودت این ورودی هرجایی میتونه باشه و به هر شکلی باز بشه).
بنابراین لطفا یه رول دیگه بزن که یکی از شخصیتای حاضر در پاتیل درزدار بهت کمک کنه این ورودی رو پیدا کنی و به کوچه دیاگون بری.
تایید نشد.
او به سمت مغازه پاتیل درزدار که در کنار دیوارهای قدیمی و کاهی قرار داشت، حرکت کرد. در این مغازه پر از لوازم جادویی، کتابهای مدرسههاگوارتز و چوبهای جادویی جدید، او به راحتی میتوانست تمام چیزهایی را که برای شروع سال تحصیلی جدید نیاز داشت، پیدا کند.
هیلی کمی مکث کرد و بعد با گامهایی محکم وارد مغازه شد. در این لحظه، چهرهای آشنا توجه او را جلب کرد: سیریوس بلک، با لبخندی شیطنتآمیز و نگاههایی که همیشه پر از راز و رمز بودند.
"هی، هیلی!" سیریوس با لحن شوخی گفت، "مطمئنی که میخواهی همه این لوازم رو برای هاگوارتز بخری یا فقط به دنبال یکی دو تا کتاب جادویی دیگه هستی؟"
هیلی با لبخند پاسخ داد: "نه، نه! اینجا باید همه چیز آماده باشه. من به چیزی بیشتر از کتابها نیاز دارم. باید چوب جادویی خودم رو پیدا کنم و البته کمی هم برای خودم لباسهای متفاوت و خاص بخرم."
او به آرامی به سمت قفسههای چوب جادویی و لوازم تحریر حرکت کرد. چوبی با طراحی عجیب و غریب که از چوب درخت سیب و پرهای پرندهای کمیاب ساخته شده بود، توجهش را جلب کرد. او با دستهایش آن را لمس کرد و فوراً احساس کرد که این چوب، همان چیزی است که به دنبالش میگشت.
همچنین، به دنبال لباسهای هاگوارتز رفت و تصمیم گرفت کمی از سلیقه شخصیاش را در آن بگنجاند. کمی طراحیهای مدرن و شیک به یونیفورمها اضافه کرد تا همیشه در میان جادوگران و جادوگرها منحصر به فرد باشد.
"حالا آمادهام برای شروع یک سال هیجانانگیز!"
---
اممم... راستش فکر کنم در مورد ماهیت پاتیل درزدار دچار اشتباه شدی که همین باعث شده رولت اون چیزی که انتظار داریم نباشه. پاتیل درزدار مثل دروازهای بین دنیای ماگلها و جادوگران میمونه. در واقع یه مهمونخونهس که اگه از شهر لندن بخوای به کوچه دیاگون بری، باید واردش بشی. جادوگرای زیادی ممکنه تو مهمونخونه یا اتاق گرفته باشن یا صرفا بعنوان محل عبور ازش استفاده کنن یا توقفی برای خوردن یا نوشیدن داخلش داشته باشن.
حالا این که ورودیِ کوچه دیاگون کجای این مهمونخونه قرار داره و چطوری میشه ازش گذشت و وارد کوچه دیاگون شد میتونه مثل کتابا یا فیلما نباشه و با خلاقیت خودت به هر شکلی که میخوای به تصویر کشیده بشه (توی کتابا و فیلما به این شکل بود که باید به حیاط پشتی پاتیل درزدار بری و با الگوی خاصی با چوبدستی به آجرای دیوار ضربه بزنی تا دیوار کنار بره و کوچه دیاگون پشتش نمایان شه. ولی همونطور که گفتم اصلا اجباری نیست حتما به این شکل باشه و با خلاقیت خودت این ورودی هرجایی میتونه باشه و به هر شکلی باز بشه).
بنابراین لطفا یه رول دیگه بزن که یکی از شخصیتای حاضر در پاتیل درزدار بهت کمک کنه این ورودی رو پیدا کنی و به کوچه دیاگون بری.

تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/12 1:25:35

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/07
آخرین ورود: امروز ساعت 00:25
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پستها:
178

پاتیل درزدار
لیست وسایل را از جیبم در می آورم و در کنارش نقشه راهی را که مادرم نوشنه بود باز میکنم. اولین جایی که باید بروم اینجاست. برای رفتن به کوچه دیاگون باید از اینجا رد بشوم. تا کنون بار ها به کوچه دیاگون رفته ام، چند باری نیز به اینجا آمده ام ولی تا این لحظه فکر نمی کردم راهی به کوچه ی دیاگون داشته باشد.
_ پس اینجا پاتیل درز داره!
_ مارا! تو که تا حالا چند بار به این جا اومدی!
_ خب اسمش رو نمیدونستم. معنی اسمش میشه دیگ سوراخ؟
نفس عمیقی میکشم و آرام واررد میشوم. یک لحظه جا میخورم. از بیرون انقدر شلوغ به نظر نمیرسید. احساس تنگی نفس میکنم. به گوشه ای خلوت تر میرویم.
_ شلام! من چوینم! میای با من باژی چنی؟
این را رو به مارا میگوید. صورت مارا سفید میشود. به پسرک نگاه میکنم. موهای به هم ریختهاش را کنار میزنم.
_ آقا کوچولو تو میدونی از کجا میشه رفت به کوچه دیاگون؟
_ آله که میدونم! خوبم میدونم! دنبال من بیا!
به سمت دیواری میرود و میگوید :
_ اینجاست! چوبدستی داری؟
_ نه! معلومه که ندارم!
_ مهم نیست. بلای اینچه من یدونه دالم.
چوبدستی تیره ای را از جیبش بیرون میآورد :
_ اینو بگیل بژن به اونایی چه میجم.
چوبدستی را میگیرم و چند بار اینطرف و آنطرفش میکنم تا بلاخره محکم در دست میگیرم.
_ اون بالایی لو بژن. نه بالاییش! آله! بد اون یچی. اونولم بژن. آفلین!
آجر ها تکان میخورند و میچرخند و کوچه ای شلوغ در پشتشان معلوم میشود.
_ تا داااان!!! چوچه ی داجووون!
خب من بلم دیجه!
این را میگوید و میرود.
کوچه دیاگون! بالاخره! باورم نمیشه!
_________________________
امیدوارم بهتر شده باشه.
---
خیلی بهتر شده! خوشحالم که سعی میکنی به نکات گفته شده گوش کنی. فقط لطفا برای دیالوگ به جای آندرلاین "_" از خط تیره "-" استفاده کن.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
لیست وسایل را از جیبم در می آورم و در کنارش نقشه راهی را که مادرم نوشنه بود باز میکنم. اولین جایی که باید بروم اینجاست. برای رفتن به کوچه دیاگون باید از اینجا رد بشوم. تا کنون بار ها به کوچه دیاگون رفته ام، چند باری نیز به اینجا آمده ام ولی تا این لحظه فکر نمی کردم راهی به کوچه ی دیاگون داشته باشد.
_ پس اینجا پاتیل درز داره!
_ مارا! تو که تا حالا چند بار به این جا اومدی!
_ خب اسمش رو نمیدونستم. معنی اسمش میشه دیگ سوراخ؟
نفس عمیقی میکشم و آرام واررد میشوم. یک لحظه جا میخورم. از بیرون انقدر شلوغ به نظر نمیرسید. احساس تنگی نفس میکنم. به گوشه ای خلوت تر میرویم.
_ شلام! من چوینم! میای با من باژی چنی؟

این را رو به مارا میگوید. صورت مارا سفید میشود. به پسرک نگاه میکنم. موهای به هم ریختهاش را کنار میزنم.
_ آقا کوچولو تو میدونی از کجا میشه رفت به کوچه دیاگون؟
_ آله که میدونم! خوبم میدونم! دنبال من بیا!
به سمت دیواری میرود و میگوید :
_ اینجاست! چوبدستی داری؟
_ نه! معلومه که ندارم!
_ مهم نیست. بلای اینچه من یدونه دالم.
چوبدستی تیره ای را از جیبش بیرون میآورد :
_ اینو بگیل بژن به اونایی چه میجم.
چوبدستی را میگیرم و چند بار اینطرف و آنطرفش میکنم تا بلاخره محکم در دست میگیرم.
_ اون بالایی لو بژن. نه بالاییش! آله! بد اون یچی. اونولم بژن. آفلین!

آجر ها تکان میخورند و میچرخند و کوچه ای شلوغ در پشتشان معلوم میشود.
_ تا داااان!!! چوچه ی داجووون!
خب من بلم دیجه!این را میگوید و میرود.
کوچه دیاگون! بالاخره! باورم نمیشه!
_________________________
امیدوارم بهتر شده باشه.
---
خیلی بهتر شده! خوشحالم که سعی میکنی به نکات گفته شده گوش کنی. فقط لطفا برای دیالوگ به جای آندرلاین "_" از خط تیره "-" استفاده کن.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/9 21:55:34
نقل قول:
میو میو!
جزئیات کاربر

علی بشیر بهت زده کنار شومینه اتاقش ایستاده بود و نامه هاگوارتز از دستش به زمین افتاده بود پیپ چوب بلوطش را از جیپ چپ ردا درآورد و توتون را داخل آن ریخت و با آتش شومینه آن را روشن کرد، او با خود گفت:
- مگر میشود بعد از این همه سال؟ من؟ آخر چطور ممکن است؟
او به طرف دستشویی رفت و آب سرد به صورت خود زد و به سمت تخت خواب خود که کنار پیانو مشکی قدیمی و پنجره بود رفت روی تخت دراز کشید قطرات باران به پنجره برخورد می کردند او بهت زده به کلیسا خیره شده بود و صدای باران گوش او را نوازش می کرد، علی بشیر خوشحال بود و از طرفی نگران او با خود گفت:
-علی به خودت بیا تو سال ها منتظر چنین روزی بودی از روزی که یک دانش آموز جوان در مدرسه سنادج بودی اما نمی تونم خودم رو گول بزنم من سالهاست که دیگر اون پسر شاد جوان مشتاق یادگیری نیستم بعد از اون اتفاق...
چشمان علی پر از اشک شد دقایقی خیره به آتش شومینه ماند تا خوابش برد.
ساعت حدود ۵ صبح بود علی بشیر ناگهان با صدای فریاد از خواب می پرد:
- اوه نه مردیث نه.
صدای نفس های علی در کل اتاق پیچیده است، هنوز باران می بارد. علی نگاهی به انعکاس خود روی شیشه پنجره می اندازد دوباره خواب آن اتفاق را دیده بود، آن آتش سوزی، از تخت بیرون می آید گیوه های مشکی خود را به پا و ردای مشکی اش را به تن می کند، دستارش را به سر پیچیده جعبه را داخل کیسه اش که نمدی است می گذارد علی بشیر با خود می گوید:
- خب بیخیال این همه نگرانی، حتما اون میدونه که داره چیکار میکنه پس بهتره به سمت پاتیل درز دار برم و ببینم این بار قرار چه اتفاقی بیفته.
علی سوتی میزند قالیچه ایرانی قرمز او با طرح ترکمنی اش زیر پای علی حاضر می شود علی پنجره را باز می کند روی فرش میشیند و با صدای بلند می گوید:
- پرواز کن پرواز کن قالیچه مرا به پاتیل درزدار ببر.
در چشم بهم زدنی علی و قالیچه هر دو باهم محو می شوند و تنها گرد و خاک است که در هوا به چرخش در می آیند.
علی به خیابان چرینگ کراس رسید سالهای سال پیش وقتی به صورت بورسیه برای درس کیمیاگری به هاگوارتز رفته با این محل آشنا شده بود او به مغازه ها خیره شده:
- مرور خاطرات قدیمی چقدر دلنشین است. کمی قدم زد تا به پاتیل درزدار رسید در چوبی را باز کرد و داخل رفت که ناگهان شیشه مشروبی به سمتش پرتاب شد او تعجب کرد اینجا چه خبر شده به اطراف خود نگاه کرد عده ای غرق گفت و گو بودند عده ای میرقصیدن و عده ای در تلاش ساخت آبمیوه انفجاری بودند علی خشکش زده بود روی دیوار ها نقاشی ها درحال جنب و جوش بودند بوی خوشمزه پای سیب می آمد و صدای برخورد باران با سقف و ادغام آن با صدای زیبای پیانو برای او دلنشین بود شیر کاکائو داغ سفارش داد که مردی با کت بلند قهوه ای و موهای مشکی به او برخورد کرد کمی از شیر کاکائو روی گیوه هایش ریخت:
-سیریوس بلک: اوه متاسفم داشتم از دست اون بچه های موزی خرابکار فرار می کردم درضمن من بلک هستم سیریوس بلک از ظاهرتون معلومه که آسیایی باشید درست حدس زدم؟
علی بشیر با هیجان دست سیریوس را فشرد:
- اوه جناب بلک شما هستید از آشنایی با شما بسیار مفتخر هستم بله من ایرانی هستم و در مدرسه سنادج تحصیل کرده ام اوه باورم نمیشه شما رو دیدم آخرین باری که در مدرسه مان بودم از خانوادتون داستان هایی شنیده بودم برای من افتخار بزرگیست دیدن شما راستی من بشیر هستم علی بشیر.
سیریوس بلک چشمانش گرد شده بود:
- بله من شما را می شناسم همان قالی فروش معروف ماجراجو، شنیدن ماجراهای شما برای من جذاب هست حتما در اولین فرصت به دفتر من بیایید درضمن بااینکه قبلا به هاگوارتز آمدید و مراحل رو بلدین امروز به دلیل مراسم همینطور که میبینید راه ورود به کوچه دیاگون پرت کردن شیشه مشروب به سمت در ورود هست نمیدونم چرا ولی دیگه اینم یک روشه.
سیریوس بلک چشمکی به علی بشیر زد و با لبخندی سرش را کج کرد و از آنجا رفت.
علی بشیر شیشه مشروب را به سمت در ورود پرتاب کرد و از آنجا ناپدید شد.
---
جالب بود.
نقل قول:
اگر که دیالوگ مربوط به توصیف باشه، باید فقط یک اینتر بزنیم و جداشون کنیم. اینجا حالت درستش اینطوریه:
علی به خیابان چرینگ کراس رسید سالهای سال پیش وقتی به صورت بورسیه برای درس کیمیاگری به هاگوارتز رفته با این محل آشنا شده بود او به مغازه ها خیره شده:
- مرور خاطرات قدیمی چقدر دلنشین است.
کمی قدم زد تا به پاتیل درزدار رسید...
و در مورد این بخش:
نقل قول:
اینجا رو کمی بیدقتی کردی به نظرم. اون سیریوس بلک اول دیالوگ باید حذف بشه و به این شکل نوشته بشه. البته که اصلا دیالوگ مربوط به توصیف نیست، و بنابراین دوتا اینتر میخوره:
کمی از شیر کاکائو روی گیوه هایش ریخت.
- اوه متاسفم داشتم از دست اون بچه های موزی خرابکار فرار می کردم درضمن من بلک هستم سیریوس بلک از ظاهرتون معلومه که آسیایی باشید درست حدس زدم؟
با این وجود مشکلاتت خیلی زود حل میشه.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
- مگر میشود بعد از این همه سال؟ من؟ آخر چطور ممکن است؟
او به طرف دستشویی رفت و آب سرد به صورت خود زد و به سمت تخت خواب خود که کنار پیانو مشکی قدیمی و پنجره بود رفت روی تخت دراز کشید قطرات باران به پنجره برخورد می کردند او بهت زده به کلیسا خیره شده بود و صدای باران گوش او را نوازش می کرد، علی بشیر خوشحال بود و از طرفی نگران او با خود گفت:
-علی به خودت بیا تو سال ها منتظر چنین روزی بودی از روزی که یک دانش آموز جوان در مدرسه سنادج بودی اما نمی تونم خودم رو گول بزنم من سالهاست که دیگر اون پسر شاد جوان مشتاق یادگیری نیستم بعد از اون اتفاق...
چشمان علی پر از اشک شد دقایقی خیره به آتش شومینه ماند تا خوابش برد.
ساعت حدود ۵ صبح بود علی بشیر ناگهان با صدای فریاد از خواب می پرد:
- اوه نه مردیث نه.
صدای نفس های علی در کل اتاق پیچیده است، هنوز باران می بارد. علی نگاهی به انعکاس خود روی شیشه پنجره می اندازد دوباره خواب آن اتفاق را دیده بود، آن آتش سوزی، از تخت بیرون می آید گیوه های مشکی خود را به پا و ردای مشکی اش را به تن می کند، دستارش را به سر پیچیده جعبه را داخل کیسه اش که نمدی است می گذارد علی بشیر با خود می گوید:
- خب بیخیال این همه نگرانی، حتما اون میدونه که داره چیکار میکنه پس بهتره به سمت پاتیل درز دار برم و ببینم این بار قرار چه اتفاقی بیفته.
علی سوتی میزند قالیچه ایرانی قرمز او با طرح ترکمنی اش زیر پای علی حاضر می شود علی پنجره را باز می کند روی فرش میشیند و با صدای بلند می گوید:
- پرواز کن پرواز کن قالیچه مرا به پاتیل درزدار ببر.
در چشم بهم زدنی علی و قالیچه هر دو باهم محو می شوند و تنها گرد و خاک است که در هوا به چرخش در می آیند.
علی به خیابان چرینگ کراس رسید سالهای سال پیش وقتی به صورت بورسیه برای درس کیمیاگری به هاگوارتز رفته با این محل آشنا شده بود او به مغازه ها خیره شده:
- مرور خاطرات قدیمی چقدر دلنشین است. کمی قدم زد تا به پاتیل درزدار رسید در چوبی را باز کرد و داخل رفت که ناگهان شیشه مشروبی به سمتش پرتاب شد او تعجب کرد اینجا چه خبر شده به اطراف خود نگاه کرد عده ای غرق گفت و گو بودند عده ای میرقصیدن و عده ای در تلاش ساخت آبمیوه انفجاری بودند علی خشکش زده بود روی دیوار ها نقاشی ها درحال جنب و جوش بودند بوی خوشمزه پای سیب می آمد و صدای برخورد باران با سقف و ادغام آن با صدای زیبای پیانو برای او دلنشین بود شیر کاکائو داغ سفارش داد که مردی با کت بلند قهوه ای و موهای مشکی به او برخورد کرد کمی از شیر کاکائو روی گیوه هایش ریخت:
-سیریوس بلک: اوه متاسفم داشتم از دست اون بچه های موزی خرابکار فرار می کردم درضمن من بلک هستم سیریوس بلک از ظاهرتون معلومه که آسیایی باشید درست حدس زدم؟
علی بشیر با هیجان دست سیریوس را فشرد:
- اوه جناب بلک شما هستید از آشنایی با شما بسیار مفتخر هستم بله من ایرانی هستم و در مدرسه سنادج تحصیل کرده ام اوه باورم نمیشه شما رو دیدم آخرین باری که در مدرسه مان بودم از خانوادتون داستان هایی شنیده بودم برای من افتخار بزرگیست دیدن شما راستی من بشیر هستم علی بشیر.
سیریوس بلک چشمانش گرد شده بود:
- بله من شما را می شناسم همان قالی فروش معروف ماجراجو، شنیدن ماجراهای شما برای من جذاب هست حتما در اولین فرصت به دفتر من بیایید درضمن بااینکه قبلا به هاگوارتز آمدید و مراحل رو بلدین امروز به دلیل مراسم همینطور که میبینید راه ورود به کوچه دیاگون پرت کردن شیشه مشروب به سمت در ورود هست نمیدونم چرا ولی دیگه اینم یک روشه.
سیریوس بلک چشمکی به علی بشیر زد و با لبخندی سرش را کج کرد و از آنجا رفت.
علی بشیر شیشه مشروب را به سمت در ورود پرتاب کرد و از آنجا ناپدید شد.
---
جالب بود.

نقل قول:
علی به خیابان چرینگ کراس رسید سالهای سال پیش وقتی به صورت بورسیه برای درس کیمیاگری به هاگوارتز رفته با این محل آشنا شده بود او به مغازه ها خیره شده:
- مرور خاطرات قدیمی چقدر دلنشین است. کمی قدم زد تا به پاتیل درزدار رسید
اگر که دیالوگ مربوط به توصیف باشه، باید فقط یک اینتر بزنیم و جداشون کنیم. اینجا حالت درستش اینطوریه:
علی به خیابان چرینگ کراس رسید سالهای سال پیش وقتی به صورت بورسیه برای درس کیمیاگری به هاگوارتز رفته با این محل آشنا شده بود او به مغازه ها خیره شده:
- مرور خاطرات قدیمی چقدر دلنشین است.
کمی قدم زد تا به پاتیل درزدار رسید...
و در مورد این بخش:
نقل قول:
کمی از شیر کاکائو روی گیوه هایش ریخت:
-سیریوس بلک: اوه متاسفم داشتم از دست اون بچه های موزی خرابکار فرار می کردم درضمن من بلک هستم سیریوس بلک از ظاهرتون معلومه که آسیایی باشید درست حدس زدم؟
اینجا رو کمی بیدقتی کردی به نظرم. اون سیریوس بلک اول دیالوگ باید حذف بشه و به این شکل نوشته بشه. البته که اصلا دیالوگ مربوط به توصیف نیست، و بنابراین دوتا اینتر میخوره:
کمی از شیر کاکائو روی گیوه هایش ریخت.
- اوه متاسفم داشتم از دست اون بچه های موزی خرابکار فرار می کردم درضمن من بلک هستم سیریوس بلک از ظاهرتون معلومه که آسیایی باشید درست حدس زدم؟
با این وجود مشکلاتت خیلی زود حل میشه.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1403/10/6 3:14:05
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1403/10/6 3:27:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/8 0:19:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/8 0:20:46
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1403/10/6 3:27:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/8 0:19:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/8 0:20:46
جزئیات کاربر

-سلام!کسی میدونه چه جوری باید وارد کوچه ی دیاگون شد؟
با قدم هایی آرام جلو رفتم. با اینکه پدر و مادرم هردو جادوگر بودند،راه ورود به کوچه ی دیاگون را بلد نبودم.
-کسی میدونه چه جوری باید بروم تو کوچه ی دیاگون؟
این بار صدایم بلند تر بود.
صدای زمزمه ها. بلند شد
-این دختر زینوفیلیوس هست؟
-چه قدر قیافه اش عجیبه...
-شک ندارم تو هاگوارتز لونی صداش میکنن،نه لونا!
ناراحت گوشه ای نشستم.پرنده ی کوچکم را روی میز گذاشتم.
-سلام!چه پرنده ی خوشگلی هستی!
به نگرانی سرم را بالا بردم.دختری زیبا و شاد ،آنجا بود.
-آه...سلام!
لبخند زدم.صورتش خیلی شاد بود و به آدم انرژی می داد.
-سلاممممممم!
-می تونم اسمت رو بپرسم؟
-البته!من گابریل هستم.گابریل دلاکور.
-منم لونا لاوگودم.
-والدینت کجا هستن؟
-مادرم وقتی ۷ ساله بودم فوت کرد.
-متاسفم.
پدرم هم دنبال کار های مجله هست.پدرم سردبیر مجله ی طفره زن هست.
- چه باحال!
-آره.اما مردم میگن خانواده ی ما کلا عجیب غریبن و مسخره مون میکنن.به نظر تو مشکلی هست آدم با خودش حرف بزنه؟
-نه بابا!این عجیبه که آدم با خودش حرف نزنه
-میگم راستی...چه جوری باید وارد کوچه ی دیاگون شد؟
-آره.باید پرواز کنی.
-خب آسونه.
-منم موافقم،اما بقیه میگن سخته.تو چه جوری میخوای پرواز کنی؟
-با تسترال .
-مگه تو مرگ رو ...
-آره!مرگ رو دیدم.وقتی هفت سالم بود...
-واقعا متاسفم.میای باهم بریم کوچه دیاگون؟
-آره!واقعا خوشحالم که باهات آشنا شدم گابریل!
-میتونی تسترال سواری رو یادم بدی؟
-حتما!
باهم از پاتیل درزدار بیرون رفتیم و ...
---
جالب بود.
ولی چندتا نکته:
1. از توصیف بیشتر استفاده کن. توصیف ابزار مفیدیه برای اینکه خواننده بتونه حال و هوای محیط و شخصیتهارو بیشتر درک کنه.
2. استفاده از شکلک، جای علائم نگارشی رو نمیگیره. مثلا اینجا:
نقل قول:
حالت درستش میشه:
-نه بابا!این عجیبه که آدم با خودش حرف نزنه!
3. وقتی علائم نگارشی رو مینویسی، قبل از نوشتن ادامه جمله یه اسپیس بزن و فاصله بده حتما. دوباره توی همین دیالوگی که نقل قول کردم:
نقل قول:
حالت کاملا درست این دیالوگ، به این شکله:
- نه بابا! این عجیبه که آدم با خودش حرف نزنه!
امیدوارم که برات مفهوم شده باشه و این نکات رو توی پستهای بعدیت رعایت کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
با قدم هایی آرام جلو رفتم. با اینکه پدر و مادرم هردو جادوگر بودند،راه ورود به کوچه ی دیاگون را بلد نبودم.
-کسی میدونه چه جوری باید بروم تو کوچه ی دیاگون؟
این بار صدایم بلند تر بود.
صدای زمزمه ها. بلند شد
-این دختر زینوفیلیوس هست؟
-چه قدر قیافه اش عجیبه...
-شک ندارم تو هاگوارتز لونی صداش میکنن،نه لونا!
ناراحت گوشه ای نشستم.پرنده ی کوچکم را روی میز گذاشتم.
-سلام!چه پرنده ی خوشگلی هستی!
به نگرانی سرم را بالا بردم.دختری زیبا و شاد ،آنجا بود.
-آه...سلام!
لبخند زدم.صورتش خیلی شاد بود و به آدم انرژی می داد.
-سلاممممممم!
-می تونم اسمت رو بپرسم؟
-البته!من گابریل هستم.گابریل دلاکور.
-منم لونا لاوگودم.
-والدینت کجا هستن؟
-مادرم وقتی ۷ ساله بودم فوت کرد.
-متاسفم.
پدرم هم دنبال کار های مجله هست.پدرم سردبیر مجله ی طفره زن هست.
- چه باحال!
-آره.اما مردم میگن خانواده ی ما کلا عجیب غریبن و مسخره مون میکنن.به نظر تو مشکلی هست آدم با خودش حرف بزنه؟
-نه بابا!این عجیبه که آدم با خودش حرف نزنه
-میگم راستی...چه جوری باید وارد کوچه ی دیاگون شد؟
-آره.باید پرواز کنی.
-خب آسونه.
-منم موافقم،اما بقیه میگن سخته.تو چه جوری میخوای پرواز کنی؟
-با تسترال .
-مگه تو مرگ رو ...
-آره!مرگ رو دیدم.وقتی هفت سالم بود...
-واقعا متاسفم.میای باهم بریم کوچه دیاگون؟
-آره!واقعا خوشحالم که باهات آشنا شدم گابریل!
-میتونی تسترال سواری رو یادم بدی؟
-حتما!
باهم از پاتیل درزدار بیرون رفتیم و ...
---
جالب بود.
ولی چندتا نکته:
1. از توصیف بیشتر استفاده کن. توصیف ابزار مفیدیه برای اینکه خواننده بتونه حال و هوای محیط و شخصیتهارو بیشتر درک کنه.
2. استفاده از شکلک، جای علائم نگارشی رو نمیگیره. مثلا اینجا:
نقل قول:
-نه بابا!این عجیبه که آدم با خودش حرف نزنه![]()
حالت درستش میشه:
-نه بابا!این عجیبه که آدم با خودش حرف نزنه!
3. وقتی علائم نگارشی رو مینویسی، قبل از نوشتن ادامه جمله یه اسپیس بزن و فاصله بده حتما. دوباره توی همین دیالوگی که نقل قول کردم:
نقل قول:
-نه بابا!این عجیبه که آدم با خودش حرف نزنه![]()
حالت کاملا درست این دیالوگ، به این شکله:
- نه بابا! این عجیبه که آدم با خودش حرف نزنه!
امیدوارم که برات مفهوم شده باشه و این نکات رو توی پستهای بعدیت رعایت کنی.

تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/28 11:48:41
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/05
تولد نقش: 1403/08/10
آخرین ورود: سهشنبه 15 اردیبهشت 1405 06:29
از: کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟
پستها:
19

خیابان های لندن پر از مردمی بود که در حالی که از فرط عجله به یکدیگر تنه میزدند از کنار هم رد میشدند. صدای بچه هایی که برای خرید مدرسه هایشان، همراه والدین خود به نوبت وارد مغازه ها میشدند حتی صدای کرکنندهی بوق ماشین ها را هم در خود خفه میکرد.
تری هم برای خرید مدرسهاش آمده بود؛ ولی دو تفاوت بزرگ بین او و سایر بچه ها وجود داشت. اول اینکه تری تنها بود. پدرش نتوانسته بود برای همراهیاش مرخصی بگیرد و مادرش هم که هیچ اطلاعاتی دربارهی نحوهی خرید کردن آنها نداشت. دومین و مهمترین تفاوتشان هم در این بود که تری به یک مدرسهی معمولی نمیرفت. او داشت برای تحصیل در یک مدرسهی جادوگری آماده میشد.
تنها چیزی که تری میدانست این بود که باید دنبال کافهای به نام پاتیل درز دار بگردد. مسیرش را ادامه داد تا اینکه در نهایت در نبش یکی از کوچه ها به تابلوی بزرگ کافه برخورد کرد. آن ساختمان قدیمی در آن نقطه جلوهی عجیبی داشت. مخصوصا بین آن همه آپارتمان مدرن و زیبایی که دورش را گرفته بودند.
عجیب تر از همه این بود که هیچکس کوچک ترین توجهی به کافه نمیکرد، که با وجود اینکه کافه واقعا شکل و شمایل جالب و متفاوتی داشت به نظر عجیب میآمد.
تری به سمت در رفت و با فشاری آن را گشود. موجی از گرما به صورتش خورد و چشمهایش را برای لحظهای بست. وقتی چشم هایش را باز کرد انگار همزمان با حس بیناییاش، حس شنواییاش هم به کار افتاد. صدای همهمهی داخل کافه حتی بلندتر از صداهای خیابان بود. قدمی به جلو برداشت و پایش را روی کف پوش های چوبی سبز رنگ قدیمی گذاشت. صدای جیر جیر کفپوش ها در صدای مکالمهی افراد داخل کافه گم میشد. نگاهی به اطرافش انداخت تا بلکه به شکلی معجزه آسا با دری مواجه شود که رویش نام کوچهی دیاگون نوشته شده باشد، ولی همانطور که انتظار میرفت خبری از چنین دری نبود. آهی کشید و به افرادی که دور تا دور کافه کنار هم جمع شده بودند نگاهی انداخت. باید از یکی از آنها دربارهی نحوهی ورود به کوچه سوال میپرسید. تمام افراد حاضر در کافه را از نظر گذراند و در نهایت به سمت میزی رفت که کسانی که پشت آن نشسته بودند به نظر مهربانتر و کم خطرتر از بقیه میآمدند.
- اِاِاِ... خیلی عذر میخوام! می... میشه چند لحظه وقتتونو بگ...
وقتی دید صدایی از گلویش در نمیآید ادامهی حرفش را فرو خورد. سینهاش را صاف کرد و این بار سعی کرد بدون ترس و لرز و با صدای بلند درخواستش را اعلام کند.
- معذرت میخوام! امکانش هست که...
- سلام!
تری ناخودآگاه با شنیدن این صدا از جا پرید و جیغ کوتاهی کشید.
- کی بود؟ خواهش میکنم منو ببخشید. قصد نداشتم مزاحمتون بشم.
در حالی که هنوز به دنبال منبع صدا بود ادامه داد.
- فقط میخواستم ازتون یه سوال بپرسم. ولی خب زیاد هم مهم نبود الان خودم میر...
- هی... آروم باش. نترش! کاریت ندارم که. امم... پایینو نگاه کن.
کوین که دید تری هنوز سراسیمه به دنبال منبع صدا میگردد این را در حالی گفت که به عرض صورتش میخندید.
تری به پایین نگاهی انداخت و با یک پسر بچهی کوچک مواجه شد.
کوین که صورت حیرت زدهی تری را دید خندهای کرد و با خوشحالی ادامه داد.
- خوبی؟ اشم من کوینه. تو چی؟ خوشحالم که میبینمت. شال اولی هشتی، مگه نه؟ بیا دنبالم! اینجا بشین. راحت باش. آره اینجوری بهتر شد. خب، بگو ببینم میخوای با هم دوشت بشیم؟ من خیلی دلم میخواد که دوشتای جدید پیدا کنم. آخه میتونم باهاشون تو خوراکیاشون شریک بشم و حشابی باهاشون بازی کنم. ولی هیچکدومشون ژیاد پیشم نمیمونن و یهو غیبشون میژنه. مثلا خاله بلا، بعژی وقتا منو میفرشته دنبال نخود شیاه و خودش پا میشه میره دنبال کاراش. تو که از این کارا نمیکنی مگه نه؟ دلم میخواد یه دوشتی داشته باشم که بتونم اژ شبح تا شب باهاش باژی کنم.
تری هنوز با حیرت به کوین که انگار حتی نیازی به نفس گرفتن هم نداشت خیره شده بود و در فکر این بود که چطور او را ساکت کند تا بتواند درباره ورود به کوچهی دیاگون از او سوال بپرسد.
- اممم... ببخشید آقا کوچولو! میشه یه سوال کوچیک بپرسم؟
کوین با اینکه انگار هنوز کلی حرف برای گفتن داشت با این جملهی تری حرفش را قطع کرد.
- جونم؟ هر شوالی داری بپرش. راحت باش.
- خب راستش، من بار اولمه که میام اینجا و... یجورایی نمیدونم که باید چیکار کنم.
- آهاا... پش میخوای بدونی که چجوری باید بری کوچهی دیاگون. خیلی راحته. دنبالم بیا.
کوین از روی صندلی پایین پرید و با قدم های کوچک و فرز به سمت دری در انتهای کافه رفت و با به بالا پریدن دستگیرهی در را گرفت و آن را باز کرد.پشت در اتاقک کوچکی بود که وقتی تری پشت سر کوین وارد آن شد ابندا فکر کرد که کوین با او شوخی میکند. چون در آن اتاق به جز سطل آشغالی که جلوی یک دیوار آجری بود چیزی به چشم نمیخورد.
- کوین، مطمئنی که همینجاست؟
- معلومه که همینجاشت. فقط باید یه کمک کوچولو بهم بکنی. میشه بلندم کنی؟
تری از پشت زیر بغل کوین را گرفت و او را بالا برد.
کوین دستش را در جیبش برد و چوبدستیای را بیرون آورد که خودش به زور از آن بلند بود.
- اممم... مال خاله بلاشت. فقط اگه میشه چیژی بهش نگو. میشه یکم منو ببری جلوتر؟
تری کوین را جلوتر برد و او با چوبدستیاش به یکی از آجر ها ضربه زد.
- تنها کاری که باید بکنی اینه که به این آجر ژربه بژنی... و بوووم! این شما و این کوچهی دیاگون!
به محض برخورد چوبدستی با آجر دیوار شروع به شکافتن کرد. زمین میلرزید و آجر ها یکی پس از دیگری کنار میرفتند و منظرهی کوچهی سنگ فرش شده را به نمایش میگذاشتند. تا چشم کار میکرد کوچه پر از بچه هایی بود که مانند بچه های داخل خیابان در حال خرید با والدینشان بودند. تری در حالی که چشم هایش از خوشحالی برق میزد کوین را پایین گذاشت و اولین پایش را در کوچه گذاشت.
سرش را به طرف کوین برگرداند.
- فوقالعاده بود. اینجا معرکهس. واقعا ازت ممنونم کوین. خیلی کمکم کردی.
- کاری نکردم که. راشتی تو اشمتو بهم نگفتی ها.
- من تریام. تری اسکرز! خیلی از دیدنت خوشحالم.
- منم همینطور تری. امیدوارم باژم بتونم ببینمت. دیگه باید بگردم. میشه بعدا که همو دیدیم باهام باژی کنی؟
تری با لبخند به کوین نگاه کرد.
- معلومه که میشه. هر چقدر دوست داشته باشی با هم بازی میکنیم.
کوین با خوشحالی خندید و بدون هیچ حرف دیگری پشتش را به تری کرد و جست و خیز کنان به داخل کافه برگشت.
با رفتن کوین، تری بار دیگر به سمت کوچه برگشت و قدمی دیگر برداشت. دیوار پشت سرش با صدای بلندی شروع به بسته شدن کرد.
نفس عمیقی کشید و به دنبال مقصد بعدیاش به راه افتاد.
تازه در ابتدای مسیر روبهرویش بود!
---
چی میتونم بگم جز این که عالی بود؟
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
تری هم برای خرید مدرسهاش آمده بود؛ ولی دو تفاوت بزرگ بین او و سایر بچه ها وجود داشت. اول اینکه تری تنها بود. پدرش نتوانسته بود برای همراهیاش مرخصی بگیرد و مادرش هم که هیچ اطلاعاتی دربارهی نحوهی خرید کردن آنها نداشت. دومین و مهمترین تفاوتشان هم در این بود که تری به یک مدرسهی معمولی نمیرفت. او داشت برای تحصیل در یک مدرسهی جادوگری آماده میشد.
تنها چیزی که تری میدانست این بود که باید دنبال کافهای به نام پاتیل درز دار بگردد. مسیرش را ادامه داد تا اینکه در نهایت در نبش یکی از کوچه ها به تابلوی بزرگ کافه برخورد کرد. آن ساختمان قدیمی در آن نقطه جلوهی عجیبی داشت. مخصوصا بین آن همه آپارتمان مدرن و زیبایی که دورش را گرفته بودند.
عجیب تر از همه این بود که هیچکس کوچک ترین توجهی به کافه نمیکرد، که با وجود اینکه کافه واقعا شکل و شمایل جالب و متفاوتی داشت به نظر عجیب میآمد.
تری به سمت در رفت و با فشاری آن را گشود. موجی از گرما به صورتش خورد و چشمهایش را برای لحظهای بست. وقتی چشم هایش را باز کرد انگار همزمان با حس بیناییاش، حس شنواییاش هم به کار افتاد. صدای همهمهی داخل کافه حتی بلندتر از صداهای خیابان بود. قدمی به جلو برداشت و پایش را روی کف پوش های چوبی سبز رنگ قدیمی گذاشت. صدای جیر جیر کفپوش ها در صدای مکالمهی افراد داخل کافه گم میشد. نگاهی به اطرافش انداخت تا بلکه به شکلی معجزه آسا با دری مواجه شود که رویش نام کوچهی دیاگون نوشته شده باشد، ولی همانطور که انتظار میرفت خبری از چنین دری نبود. آهی کشید و به افرادی که دور تا دور کافه کنار هم جمع شده بودند نگاهی انداخت. باید از یکی از آنها دربارهی نحوهی ورود به کوچه سوال میپرسید. تمام افراد حاضر در کافه را از نظر گذراند و در نهایت به سمت میزی رفت که کسانی که پشت آن نشسته بودند به نظر مهربانتر و کم خطرتر از بقیه میآمدند.
- اِاِاِ... خیلی عذر میخوام! می... میشه چند لحظه وقتتونو بگ...
وقتی دید صدایی از گلویش در نمیآید ادامهی حرفش را فرو خورد. سینهاش را صاف کرد و این بار سعی کرد بدون ترس و لرز و با صدای بلند درخواستش را اعلام کند.
- معذرت میخوام! امکانش هست که...
- سلام!
تری ناخودآگاه با شنیدن این صدا از جا پرید و جیغ کوتاهی کشید.
- کی بود؟ خواهش میکنم منو ببخشید. قصد نداشتم مزاحمتون بشم.
در حالی که هنوز به دنبال منبع صدا بود ادامه داد.
- فقط میخواستم ازتون یه سوال بپرسم. ولی خب زیاد هم مهم نبود الان خودم میر...
- هی... آروم باش. نترش! کاریت ندارم که. امم... پایینو نگاه کن.
کوین که دید تری هنوز سراسیمه به دنبال منبع صدا میگردد این را در حالی گفت که به عرض صورتش میخندید.
تری به پایین نگاهی انداخت و با یک پسر بچهی کوچک مواجه شد.
کوین که صورت حیرت زدهی تری را دید خندهای کرد و با خوشحالی ادامه داد.
- خوبی؟ اشم من کوینه. تو چی؟ خوشحالم که میبینمت. شال اولی هشتی، مگه نه؟ بیا دنبالم! اینجا بشین. راحت باش. آره اینجوری بهتر شد. خب، بگو ببینم میخوای با هم دوشت بشیم؟ من خیلی دلم میخواد که دوشتای جدید پیدا کنم. آخه میتونم باهاشون تو خوراکیاشون شریک بشم و حشابی باهاشون بازی کنم. ولی هیچکدومشون ژیاد پیشم نمیمونن و یهو غیبشون میژنه. مثلا خاله بلا، بعژی وقتا منو میفرشته دنبال نخود شیاه و خودش پا میشه میره دنبال کاراش. تو که از این کارا نمیکنی مگه نه؟ دلم میخواد یه دوشتی داشته باشم که بتونم اژ شبح تا شب باهاش باژی کنم.
تری هنوز با حیرت به کوین که انگار حتی نیازی به نفس گرفتن هم نداشت خیره شده بود و در فکر این بود که چطور او را ساکت کند تا بتواند درباره ورود به کوچهی دیاگون از او سوال بپرسد.
- اممم... ببخشید آقا کوچولو! میشه یه سوال کوچیک بپرسم؟
کوین با اینکه انگار هنوز کلی حرف برای گفتن داشت با این جملهی تری حرفش را قطع کرد.
- جونم؟ هر شوالی داری بپرش. راحت باش.
- خب راستش، من بار اولمه که میام اینجا و... یجورایی نمیدونم که باید چیکار کنم.
- آهاا... پش میخوای بدونی که چجوری باید بری کوچهی دیاگون. خیلی راحته. دنبالم بیا.
کوین از روی صندلی پایین پرید و با قدم های کوچک و فرز به سمت دری در انتهای کافه رفت و با به بالا پریدن دستگیرهی در را گرفت و آن را باز کرد.پشت در اتاقک کوچکی بود که وقتی تری پشت سر کوین وارد آن شد ابندا فکر کرد که کوین با او شوخی میکند. چون در آن اتاق به جز سطل آشغالی که جلوی یک دیوار آجری بود چیزی به چشم نمیخورد.
- کوین، مطمئنی که همینجاست؟
- معلومه که همینجاشت. فقط باید یه کمک کوچولو بهم بکنی. میشه بلندم کنی؟
تری از پشت زیر بغل کوین را گرفت و او را بالا برد.
کوین دستش را در جیبش برد و چوبدستیای را بیرون آورد که خودش به زور از آن بلند بود.
- اممم... مال خاله بلاشت. فقط اگه میشه چیژی بهش نگو. میشه یکم منو ببری جلوتر؟
تری کوین را جلوتر برد و او با چوبدستیاش به یکی از آجر ها ضربه زد.
- تنها کاری که باید بکنی اینه که به این آجر ژربه بژنی... و بوووم! این شما و این کوچهی دیاگون!
به محض برخورد چوبدستی با آجر دیوار شروع به شکافتن کرد. زمین میلرزید و آجر ها یکی پس از دیگری کنار میرفتند و منظرهی کوچهی سنگ فرش شده را به نمایش میگذاشتند. تا چشم کار میکرد کوچه پر از بچه هایی بود که مانند بچه های داخل خیابان در حال خرید با والدینشان بودند. تری در حالی که چشم هایش از خوشحالی برق میزد کوین را پایین گذاشت و اولین پایش را در کوچه گذاشت.
سرش را به طرف کوین برگرداند.
- فوقالعاده بود. اینجا معرکهس. واقعا ازت ممنونم کوین. خیلی کمکم کردی.
- کاری نکردم که. راشتی تو اشمتو بهم نگفتی ها.
- من تریام. تری اسکرز! خیلی از دیدنت خوشحالم.
- منم همینطور تری. امیدوارم باژم بتونم ببینمت. دیگه باید بگردم. میشه بعدا که همو دیدیم باهام باژی کنی؟
تری با لبخند به کوین نگاه کرد.
- معلومه که میشه. هر چقدر دوست داشته باشی با هم بازی میکنیم.
کوین با خوشحالی خندید و بدون هیچ حرف دیگری پشتش را به تری کرد و جست و خیز کنان به داخل کافه برگشت.
با رفتن کوین، تری بار دیگر به سمت کوچه برگشت و قدمی دیگر برداشت. دیوار پشت سرش با صدای بلندی شروع به بسته شدن کرد.
نفس عمیقی کشید و به دنبال مقصد بعدیاش به راه افتاد.
تازه در ابتدای مسیر روبهرویش بود!
---
چی میتونم بگم جز این که عالی بود؟

تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/8/10 22:14:00
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج