او نفس عمیقی کشید و در را باز کرد. صدای زنگ کوچکی در فضای نیمهتاریک و عجیب مهمانخانه پیچید. هوای داخل با بوی جادو، پاتیلهای در حال جوشیدن، و عطری از چوب سوخته پر شده بود. جادوگرها و ساحرههای مختلف در گوشه و کنار نشسته بودند؛ برخی در حال خواندن روزنامه پروفت دیلی، برخی در حال چشیدن نوشیدنیهای گرم که بخارهایی به شکل ابرهای کوچک ایجاد میکردند.
چشمان هیلی به دنبال مردی میگشت که قرار بود او را راهنمایی کند. در گوشهای، درست کنار پنجرهای کثیف که به یک کوچه باریک باز میشد، مردی با موی مشکی و ظاهری آشفته نشسته بود: سیریوس بلک. با همان نگاه نافذ و لبخندی که انگار همیشه چیزی پنهان در پشتش داشت.
"بالاخره رسیدی!" سیریوس به محض دیدن او گفت. "فکر میکردم شاید گم بشی، یا بدتر، منصرف بشی."
هیلی با همان اعتماد به نفس همیشگیاش، کولهاش را روی شانهاش جابهجا کرد و گفت: "من هیچوقت از چیزی که میخوام عقب نمیکشم. حالا میخوای بهم نشون بدی چطور باید به کوچه دیاگون برم؟"
سیریوس خندید و از جای خود بلند شد. "خیلی خب، بیا ببینم آمادهای یا نه."
او هیلی را به سمت انتهای مهمانخانه برد. راهروی باریکی بود، دیوارهایش پر از تابلوهای قدیمی و قابهایی که داخلشان عکسهایی جادویی با حرکت آهسته بودند. در انتهای راهرو، یک در سنگی بزرگ قرار داشت که انگار هیچ ارتباطی با بقیه فضای ساختمان نداشت.
"خب، حالا وقتشه که یکم خلاقیت به خرج بدی." سیریوس به دیوار اشاره کرد و ادامه داد: "ورودی کوچه دیاگون پشت این دره. ولی باز کردنش... یک راز کوچیک داره."
هیلی نگاهی دقیق به در انداخت. روی آن نقشهایی از چوبهای جادویی، پاتیلها و ستارههایی حکاکی شده بود. در وسط در، چیزی شبیه یک قفل طلایی قرار داشت که انگار باید چیزی در آن قرار میگرفت.
"این چیه؟" هیلی با کنجکاوی پرسید.
سیریوس دست در جیبش کرد و یک کلید کوچک نقرهای بیرون آورد. "این؟ نه، این یه کلید معمولی نیست. این برای اینه که ببینم واقعاً میدونی چقدر باید به جادو اعتماد کنی."
او کلید را به سمت هیلی گرفت و گفت: "این رو بذار روی قفل، ولی فقط نگاه کن. بقیهش به تو بستگی داره."
هیلی کلید را گرفت و روی قفل قرار داد. ناگهان، صدای ضعیفی از داخل دیوار به گوش رسید. قفل شروع به چرخیدن کرد، اما چیزی باز نشد. سیریوس گفت: "حالا با چوبدستیت یک حرکت بزن. یک طلسم ساده، هر چی که به ذهنت میرسه."
هیلی لبخند زد. او چوبدستی جدیدش را که همین امروز گرفته بود، بیرون آورد. آرام چرخاند و گفت: "آلوهومورا!"
در ابتدا چیزی اتفاق نیفتاد، اما بعد از چند ثانیه، خطوط روی در شروع به درخشیدن کردند و نقشها زنده شدند. صدای چرخیدن چرخدندههای قدیمی شنیده شد و در سنگی به آرامی کنار رفت، نمایانکننده کوچه دیاگون که پر از نور، رنگ و زندگی بود.
سیریوس با لبخندی رضایتبخش گفت: "خب، به نظر میاد که خیلی سریع یاد میگیری. حالا برو، لوازمت رو تهیه کن. ولی یادت باشه، این تازه شروع کاره."
هیلی نگاهی به کوچه پر جنبوجوش انداخت، حس هیجان و ماجراجویی در رگهایش جاری شد. او با سری بالا وارد کوچه شد، جایی که دنیای جادو در انتظارش بود.
---
خیلی بهتر شد و خوشحالم دیالوگات از حالت کتابی در اومدن.

تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





خب من بلم دیجه!
