چالش اول
لورا آرام وارد کوچهی ناکترن میشود. ساعتی را انتخاب کرده است که هیچ کدام از سال اولی ها جرعت نزدیک شدن به آنجا را نداشته باشند. آنجا به خودی خود ترسناک بود، چه برسد به اینکه نزدیکی غروب و تنها به آنجا بروی. لورا اما انگار که از خودش مطمئن باشد در کوچه به راه میافتد.
همه چیز را به دقت وارسی میکند . چند ساحره هایی با رداهای ژولیده و بلند به سمت ردیفی از مغازه ها میروند. ویترین مغازهها ترک خورده و خاکی است و وسایل گویی که بمبی منفجر شده باشد اینطرف و آنطرف افتاده اند. به نظر میرسد کوچه بعد از حمله اشباح خالی رها شده باشد اما رد شدن جادوگرانی از کوچه این ذهنیت را بر هم میزد.
به دیواری دست میکشد و به خاکستری سیاه که به دستش چسبیده نگاه میکند. به سمت یکی از یترین ها که ترک های عجیبی دارد میرود و سیاهه ها را روی ترک ها میکشد. خاکستر ها گویی که مایع باشند درون ترک پخش میشوند و علامت ها و نوشته های عجیبب و ترسناکی را نمایان میکنند: خوش آمدید به &/§ با ¶¢£~ ¬__- اجازهی ورود به شما داده شد. تاریکی درون شما پذیرفته شد.
لورا با شک به ویترین نگاه میکند و قدمی عقب میآید. شیشه شروع به ذوب شدن میکند و گرما و سرما در هم آمیخته به سمت لورا هجوم میآورند و او را روی زمین میاندازند. خود را کنار دیوار میکشد تا کمت آسیب ببیند. آجر ها در محل به هم رسیدن کوچهی دیاگون با ناکترن حرکت میکنند تا راه خروج را ببندند. لورا از روی زمین بلند میشود و قبل از اینکه آجرها راه را ببندند از کوچه بیرون میآید و نفس زنان به کوچهی ناکترن نگاه میکند که مانند همان اول شده است.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
78 کاربر(ها) آنلاین هستند (62 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
77
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

دوشیزه کوئنتین!
هم توصیفاتت برای چالش اول خوب بودن و هم دیالوگات برای چالش دوم مکالمه خوبی بود.
دو تا مورد کوچیک. اول جمجمه رو اشتباها جمجه نوشته بودی و دوم فقط برای افعالی مثل "گفت، پاسخ داد، پرسید و..." از ":" استفاده میکنیم و باقی دیالوگها که چنین افعالی ندارن بهتره نقطه انتهای جمله بیاد. مثلا:
نقل قول:
هیلی بالاخره نگاهش رو به دختر انداخت.
- چون تو لحظههایی که هیچ چیز دیگه جواب نمیده، اونها میتونن ورق رو برگردونن. ولی به قول معروف، بازی با آتیشه.
هم چالش اول و هم چالش دوم تایید میشه.
هم توصیفاتت برای چالش اول خوب بودن و هم دیالوگات برای چالش دوم مکالمه خوبی بود.
دو تا مورد کوچیک. اول جمجمه رو اشتباها جمجه نوشته بودی و دوم فقط برای افعالی مثل "گفت، پاسخ داد، پرسید و..." از ":" استفاده میکنیم و باقی دیالوگها که چنین افعالی ندارن بهتره نقطه انتهای جمله بیاد. مثلا:
نقل قول:
هیلی بالاخره نگاهش رو به دختر انداخت:
-: چون تو لحظههایی که هیچ چیز دیگه جواب نمیده، اونها میتونن ورق رو برگردونن. ولی به قول معروف، بازی با آتیشه.
هیلی بالاخره نگاهش رو به دختر انداخت.
- چون تو لحظههایی که هیچ چیز دیگه جواب نمیده، اونها میتونن ورق رو برگردونن. ولی به قول معروف، بازی با آتیشه.
هم چالش اول و هم چالش دوم تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/10/11
تولد نقش: 1403/10/12
آخرین ورود: پنجشنبه 11 دی 1404 13:54
از: اِلدرهارت شکسته
پستها:
9

چالش دوم:
هیلی توی کوپه قطار نشسته بود، دستش زیر چونهاش، به منظرهای که از پشت شیشه رد میشد خیره شده بود. صدای چرخهای قطار روی ریل، ریتمی یکنواخت و آرامشبخش داشت. بغلدستیش، پسری با موهای تیره و نگاه مشکوک، بالاخره سکوت رو شکست:
-: هیچوقت به این فکر کردی که چرا طلسمای سیاه اینقدر جذابن؟
هیلی، بدون اینکه نگاهش رو از شیشه برداره، گفت:
-: جذاب؟ شاید چون همیشه قدرت آدمو سمت خودش میکشونه. ولی خب، بیشتر از جذاب بودن، خطرناکن.
دختر دیگری که روبهروی هیلی نشسته بود، با لبخند زهرآلودی گفت:
-: خطرناک؟ پس چرا همه میخوان یادشون بگیرن؟ حتی اونایی که دم از اخلاق و عدالت میزنن، آخر سر سراغش میرن.
هیلی بالاخره نگاهش رو به دختر انداخت:
-: چون تو لحظههایی که هیچ چیز دیگه جواب نمیده، اونها میتونن ورق رو برگردونن. ولی به قول معروف، بازی با آتیشه.
پسر، با صدای آرومی که انگار از شنیدن این حرفا لذت میبرد، زمزمه کرد:
-: مثل دمنتورها. همه ازشون میترسن، ولی کسی که بتونه کنترلشون کنه، چی؟ اون آدم تبدیل به خطرناکترین جادوگر دنیا میشه.
هیلی شونهای بالا انداخت:
-: دمنتورها فقط ابزارن. نمیفهمن، احساس ندارن. ولی تکشاخها.. اونها فرق دارن. خالصتر از چیزی هستن که جادوی سیاه بتونه بهشون دست بزنه.
دختر روبهرو قهقههای زد:
-: تکشاخ؟ داری از چی حرف میزنی؟ یه موجود بیفایده که فقط برای افسانهها خوبه؟
هیلی خونسرد گفت:
-: آره؟ پس چرا خونشون اینقدر ارزشمنده؟ چرا توی قدیمیترین معجونها همیشه ردپایی ازش هست؟ چون حتی یه قطره ازش میتونه هر طلسم و نفرینی رو خنثی کنه.
پسر با کنجکاوی گفت:
-: ولی گرگینهها چی؟ فکر میکنی یه گرگینه توی هاگوارتز میتونه قایم بشه؟
هیلی لبخندی زد، ولی نگاهش تیز شد:
-: شاید بتونه. ولی کسی که بخواد قایم بشه، نباید کاری کنه که دیده بشه. اگه یکی از ما بود، تا حالا بو برده بودیم، نه؟
دختر با شیطنت سرش رو به سمت در کوپه خم کرد و گفت:
-: یا شاید هم همین الان، اینجا توی کوپهمونه.
هیلی مستقیم به چشمهای پسر خیره شد:
-: شاید هم اون توی قطار، دنبال یکیه که شکارش کنه.
پسر با خنده گفت:
-: یا شاید هم تو اون شکارچی هستی.
هیلی پوزخندی زد و نگاهش رو دوباره به بیرون دوخت. صدای قهقههی دختر و زمزمههای پسر توی کوپه پیچید. ولی هیلی دیگه چیزی نگفت. نگاهش از منظره رد شد، اما تو ذهنش همچنان داشت طلسما، موجودات و احتمالات رو میسنجید میکرد.
هیلی توی کوپه قطار نشسته بود، دستش زیر چونهاش، به منظرهای که از پشت شیشه رد میشد خیره شده بود. صدای چرخهای قطار روی ریل، ریتمی یکنواخت و آرامشبخش داشت. بغلدستیش، پسری با موهای تیره و نگاه مشکوک، بالاخره سکوت رو شکست:
-: هیچوقت به این فکر کردی که چرا طلسمای سیاه اینقدر جذابن؟
هیلی، بدون اینکه نگاهش رو از شیشه برداره، گفت:
-: جذاب؟ شاید چون همیشه قدرت آدمو سمت خودش میکشونه. ولی خب، بیشتر از جذاب بودن، خطرناکن.
دختر دیگری که روبهروی هیلی نشسته بود، با لبخند زهرآلودی گفت:
-: خطرناک؟ پس چرا همه میخوان یادشون بگیرن؟ حتی اونایی که دم از اخلاق و عدالت میزنن، آخر سر سراغش میرن.
هیلی بالاخره نگاهش رو به دختر انداخت:
-: چون تو لحظههایی که هیچ چیز دیگه جواب نمیده، اونها میتونن ورق رو برگردونن. ولی به قول معروف، بازی با آتیشه.
پسر، با صدای آرومی که انگار از شنیدن این حرفا لذت میبرد، زمزمه کرد:
-: مثل دمنتورها. همه ازشون میترسن، ولی کسی که بتونه کنترلشون کنه، چی؟ اون آدم تبدیل به خطرناکترین جادوگر دنیا میشه.
هیلی شونهای بالا انداخت:
-: دمنتورها فقط ابزارن. نمیفهمن، احساس ندارن. ولی تکشاخها.. اونها فرق دارن. خالصتر از چیزی هستن که جادوی سیاه بتونه بهشون دست بزنه.
دختر روبهرو قهقههای زد:
-: تکشاخ؟ داری از چی حرف میزنی؟ یه موجود بیفایده که فقط برای افسانهها خوبه؟
هیلی خونسرد گفت:
-: آره؟ پس چرا خونشون اینقدر ارزشمنده؟ چرا توی قدیمیترین معجونها همیشه ردپایی ازش هست؟ چون حتی یه قطره ازش میتونه هر طلسم و نفرینی رو خنثی کنه.
پسر با کنجکاوی گفت:
-: ولی گرگینهها چی؟ فکر میکنی یه گرگینه توی هاگوارتز میتونه قایم بشه؟
هیلی لبخندی زد، ولی نگاهش تیز شد:
-: شاید بتونه. ولی کسی که بخواد قایم بشه، نباید کاری کنه که دیده بشه. اگه یکی از ما بود، تا حالا بو برده بودیم، نه؟
دختر با شیطنت سرش رو به سمت در کوپه خم کرد و گفت:
-: یا شاید هم همین الان، اینجا توی کوپهمونه.
هیلی مستقیم به چشمهای پسر خیره شد:
-: شاید هم اون توی قطار، دنبال یکیه که شکارش کنه.
پسر با خنده گفت:
-: یا شاید هم تو اون شکارچی هستی.
هیلی پوزخندی زد و نگاهش رو دوباره به بیرون دوخت. صدای قهقههی دختر و زمزمههای پسر توی کوپه پیچید. ولی هیلی دیگه چیزی نگفت. نگاهش از منظره رد شد، اما تو ذهنش همچنان داشت طلسما، موجودات و احتمالات رو میسنجید میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/10/11
تولد نقش: 1403/10/12
آخرین ورود: پنجشنبه 11 دی 1404 13:54
از: اِلدرهارت شکسته
پستها:
9

چالش اول:
هیلی با قدمهای آروم تو دل تاریکی کوچه ناکترن جلو میرفت. انگار هرچی بیشتر پیش میرفت، هوا سنگینتر میشد. صدای زمزمههایی که از مغازهها میاومد، مثل یه جور هشدار بود، ولی هیلی حتی یه لحظه هم مکث نکرد.
چشماش خورد به یه ویترین کوچیک، که یه جمجه عجیب روش بود. جمجه، کوچیکتر از معمولی بود، ولی اون چشماش.. خب، چشم که نداشت، ولی انگار از توی اون حفرههای خالی، مستقیم داشت به هیلی زل میزد. هر چند ثانیه یه بار یه دود سیاه ازش بیرون میزد و پخش میشد.
هیلی حس کرد زمزمههایی که میشنوه، داره مستقیم تو سرش میپیچه. انگار این جمجه داشت چیزی بهش میگفت، ولی خیلی نامفهوم بود. یه قدم عقب رفت و یه نفس عمیق کشید.
یه مغازهی دیگه که رد شد، یه میز قدیمی دید که روش یه کتاب چرمی سیاه بود. جلدش انگار سوخته بود و طرحای روش، وقتی دقیق نگاه میکرد، تکون میخوردن. یه بوی عجیب میداد، چیزی بین دود و خاکستر. نزدیکتر که شد، انگار کتاب یه جورایی داشت زمزمه میکرد، ولی نه مثل قبل؛ این یکی داشت مستقیم دعوتش میکرد که لمسش کنه. هیلی فقط یه نگاه انداخت و سریع ازش رد شد. حس کرد اگه دستش به کتاب بخوره، شاید دیگه نتونه ازش جدا بشه.
یه آینه بزرگ اون جلو بود که توجهش رو جلب کرد. قابش پر از نقشهای مار و جمجمه بود. نزدیک که شد، تو آینه خودش رو ندید. یه سایه دید. یه سایه با چشمای قرمز، که عین خودش بهش زل زده بود. سایه دستش رو آورد بالا، انگار که داشت دعوتش میکرد. هیلی یه لحظه مکث کرد، ولی سریع نگاهش رو دزدید. حس کرد اگه یه ثانیه بیشتر نگاه کنه، دیگه نمیتونه برگرده.
آخر سر رسید به یه قفس شیشهای که توش یه چوبدستی بود. چوبدستی عادی نبود؛ رگههای طلایی روش، انگار زنده بودن و هر چند لحظه یه بار مثل رعد و برق حرکت میکردن. هیلی نزدیکتر شد و حس کرد نفسش سنگین شده. این چوبدستی واسه جادوی معمولی ساخته نشده بود، این رو مطمئن بود. یه لحظه فکر کرد اگه دستش بهش بخوره چی میشه، ولی قبل از اینکه بیشتر وسوسه بشه، راهش رو کشید و رفت.
کل کوچه پر از این وسایل بود. هر کدومشون یه جور مرموز و خطرناک بودن. هیلی میدونست اینجا جایی نیست که بشه زیاد موند. توی ناکترن، هر چیزی، حتی سایهها هم میتونستن برای خودشون زنده باشن.
هیلی با قدمهای آروم تو دل تاریکی کوچه ناکترن جلو میرفت. انگار هرچی بیشتر پیش میرفت، هوا سنگینتر میشد. صدای زمزمههایی که از مغازهها میاومد، مثل یه جور هشدار بود، ولی هیلی حتی یه لحظه هم مکث نکرد.
چشماش خورد به یه ویترین کوچیک، که یه جمجه عجیب روش بود. جمجه، کوچیکتر از معمولی بود، ولی اون چشماش.. خب، چشم که نداشت، ولی انگار از توی اون حفرههای خالی، مستقیم داشت به هیلی زل میزد. هر چند ثانیه یه بار یه دود سیاه ازش بیرون میزد و پخش میشد.
هیلی حس کرد زمزمههایی که میشنوه، داره مستقیم تو سرش میپیچه. انگار این جمجه داشت چیزی بهش میگفت، ولی خیلی نامفهوم بود. یه قدم عقب رفت و یه نفس عمیق کشید.
یه مغازهی دیگه که رد شد، یه میز قدیمی دید که روش یه کتاب چرمی سیاه بود. جلدش انگار سوخته بود و طرحای روش، وقتی دقیق نگاه میکرد، تکون میخوردن. یه بوی عجیب میداد، چیزی بین دود و خاکستر. نزدیکتر که شد، انگار کتاب یه جورایی داشت زمزمه میکرد، ولی نه مثل قبل؛ این یکی داشت مستقیم دعوتش میکرد که لمسش کنه. هیلی فقط یه نگاه انداخت و سریع ازش رد شد. حس کرد اگه دستش به کتاب بخوره، شاید دیگه نتونه ازش جدا بشه.
یه آینه بزرگ اون جلو بود که توجهش رو جلب کرد. قابش پر از نقشهای مار و جمجمه بود. نزدیک که شد، تو آینه خودش رو ندید. یه سایه دید. یه سایه با چشمای قرمز، که عین خودش بهش زل زده بود. سایه دستش رو آورد بالا، انگار که داشت دعوتش میکرد. هیلی یه لحظه مکث کرد، ولی سریع نگاهش رو دزدید. حس کرد اگه یه ثانیه بیشتر نگاه کنه، دیگه نمیتونه برگرده.
آخر سر رسید به یه قفس شیشهای که توش یه چوبدستی بود. چوبدستی عادی نبود؛ رگههای طلایی روش، انگار زنده بودن و هر چند لحظه یه بار مثل رعد و برق حرکت میکردن. هیلی نزدیکتر شد و حس کرد نفسش سنگین شده. این چوبدستی واسه جادوی معمولی ساخته نشده بود، این رو مطمئن بود. یه لحظه فکر کرد اگه دستش بهش بخوره چی میشه، ولی قبل از اینکه بیشتر وسوسه بشه، راهش رو کشید و رفت.
کل کوچه پر از این وسایل بود. هر کدومشون یه جور مرموز و خطرناک بودن. هیلی میدونست اینجا جایی نیست که بشه زیاد موند. توی ناکترن، هر چیزی، حتی سایهها هم میتونستن برای خودشون زنده باشن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

دوشیزه بلک!
خوشحالم مواردی که گفته شد رو تا جای ممکن سعی کردی درستش کنی. چالش دومت تایید میشه.
اما برای این که بتونی تو چالشهای بعدی تایید بشی، ازت میخوام حتما تو رولای آیندهت علاوه بر نکاتی که قبلا گفتم، نکته زیرو هم رعایت کنی:
توی پستت اینتر زیاد میزنی و اکثرا برای هر جمله جدیدی که میخوای بنویسی به خط بعد میری. خصوصا یه سری جاها وسط پاراگراف ویرگول گذاشتی و باقی جمله رو به خط بعد بردی که درست نیست. ویرگول به معنای اینه که این جملات به هم مربوط هستن و در ادامهی همدیگهن. پس باید همهشون رو توی یک پاراگراف بنویسی. 2 تا مثال:
نقل قول:
سریع خم میشود... در کیفش دنبال چیزی میگردد. نگاهم را از او میگیرم و به پنجره میدوزم. هوا رو به تاریکی است. امیدوارم هرچه زود تر برسیم. با صدای دخترک به سمتش بر میگردم.
نقل قول:
صدای خنده بلند تر و بلند تر میشود، نزدیک تر و نزدیک تر، ناگهان در تاریکی فرو میروم و دیگر چیزی متوجه نمی شوم.
خوشحالم مواردی که گفته شد رو تا جای ممکن سعی کردی درستش کنی. چالش دومت تایید میشه.
اما برای این که بتونی تو چالشهای بعدی تایید بشی، ازت میخوام حتما تو رولای آیندهت علاوه بر نکاتی که قبلا گفتم، نکته زیرو هم رعایت کنی:
توی پستت اینتر زیاد میزنی و اکثرا برای هر جمله جدیدی که میخوای بنویسی به خط بعد میری. خصوصا یه سری جاها وسط پاراگراف ویرگول گذاشتی و باقی جمله رو به خط بعد بردی که درست نیست. ویرگول به معنای اینه که این جملات به هم مربوط هستن و در ادامهی همدیگهن. پس باید همهشون رو توی یک پاراگراف بنویسی. 2 تا مثال:
نقل قول:
سریع خم میشود... در کیفش دنبال چیزی میگردد.
نگاهم را از او میگرم،
و به پنجره میدوزم. هوا رو به تاریکی است. امیدوارم هرچه زود تر برسیم.
با صدای دخترک به سمتش بر میگردم.
سریع خم میشود... در کیفش دنبال چیزی میگردد. نگاهم را از او میگیرم و به پنجره میدوزم. هوا رو به تاریکی است. امیدوارم هرچه زود تر برسیم. با صدای دخترک به سمتش بر میگردم.
نقل قول:
صدای خنده بلند تر بلند تر میشود، نزدیک تر نزدیک تر،
ناگهان در تاریکی فرو میروم و دیگر چیزی متوجه نمی شوم.
صدای خنده بلند تر و بلند تر میشود، نزدیک تر و نزدیک تر، ناگهان در تاریکی فرو میروم و دیگر چیزی متوجه نمی شوم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

چالش دوم
آرام آرام قدم برمیداشتم و از سکوها میگذشتم.
نگاهی به اطراف انداختم؛ حق با خواهرم بود. سکوی نه و سه چهارم وجود نداشت، لااقل از دید ماگل ها این طور بود!
به یاد حرف های پدرم میافتم:
_ بین سکوی 10 و 9 دروازه مخفی به دنیا جادوگران و سکوی نه و سه چهارم وجود داره.
به رو به رویم نگاه میکنم سکوی 10 انجا است، سعی میکنم به قدم هایم سرعت ببخشم، تا دیر به قطار نرسم.
نفسم را درسینه حبس میکنم و بیدرنگ قدم بر میدارم. چشم هایم را میبندم و رد میشوم،
با حس رد شدن؛
چشم هایم را میگشایم و به روبه رویم می نگرم و صدای همهمه در گوشم زنگ میزند.
و تصویر حرکت تند مردم را می بینم. باصدای سوت قطار به سمت قطار میروم.
وارد میشوم تقریبا همه کوپه ها پر است. نگاهم به کوپه ای می افتد. دخترکی تقریبا هم سن سال خودم در کنار پنجره کز کرده است، وارد میشوم و لب باز میکنم:
_ میشه بشینم؟
با چشم های زمردی اش به من زل میزند و فقط به تکان دادن سر اکتفا میکند.
آرام و خانومانه مینشینم و از پنجره به بیرون خیره میشوم و در افکارم غرق میشوم. نمیدانم چند دقیقه به همین منوال میگذرد.
نگاه خیره ای را روی صورتم حس میکنم.
به سمت دخترک بر میگردم او سرگرم کتاب خواندن است!
پس چه کسی به من نگاه میکند؟
دور اطراف را با دقت زیر نظر میگرم... همه چیز عادی است.
سرم را بر میگردانم، نگاهم روی جلد کتاب دخترک خیره میماند.
کتابی با جلدی مشکی گه روی آن نوشته شده؛ جادوی سیاه کتاب جالبی به نظر می رسد.
با کنجکاوی میپرسم:
– داخلش چی نوشته؟
– درباره جادوی سیاه هست، موجودات وسایل جادو وحتی اسمشو نبر!
– اسمش نبر منظورت لرد ولدمورت هست؟
لرزیدن دخترک را به وضوح حس میکند.
– هعی آروم باش!
دخترک با صدایی لرزان پچ میزند:
– اون خیلی خطر ناک هست. لطفا به اسم صداش نکن.
به او پوزخند میزنم، دلم به حال دخترک میسوزد.از فردی میترسد، که کل خاندان من به او خدمت میکنند؟
بیخیال لب میزنم:
– داخل کتاب درباره اون گردنبند ياقوت سرخ هم چیزی نوشته شده؟
با هواس پرتی میگوید:
– گردنبند! کدوم گردنبند؟
– شایعه شده بود.
گردنبندی در جنگل ممنوعه پیدا شده، در اون گردنبند روح دختر ۶ ساله ای که توسط شیاطین تسخیر شده بوده؛ زندگی میکنه.
سریع خم میشود... در کیفش دنبال چیزی میگردد.
نگاهم را از او میگرم،
و به پنجره میدوزم. هوا رو به تاریکی است. امیدوارم هرچه زود تر برسیم.
با صدای دخترک به سمتش بر میگردم.
– اینو میگی؟
با هیرت و ترس به گردنبند نگاه میکنم، همان است خوده خودش است. همان گردنبند که از جادوی سیاه پیروی میکند.
– خودشه از کجا پیداش کردی؟
میخواهد جواب سوالم را دهد؛ که صدای نهیبی می پیچد. صدایی مثل تصادف ثانیه ای بعد برق ها قطع میشود و قطار به سرعت شروع به حرکت میکند.
صدای جیغ می آید و بعد صدای خنده ای ترسناک که به صدای خنده دختر بچه ای شباهت دارد.
صدای خنده بلند تر بلند تر میشود، نزدیک تر نزدیک تر،
ناگهان در تاریکی فرو میروم و دیگر چیزی متوجه نمی شوم.
آرام آرام قدم برمیداشتم و از سکوها میگذشتم.
نگاهی به اطراف انداختم؛ حق با خواهرم بود. سکوی نه و سه چهارم وجود نداشت، لااقل از دید ماگل ها این طور بود!
به یاد حرف های پدرم میافتم:
_ بین سکوی 10 و 9 دروازه مخفی به دنیا جادوگران و سکوی نه و سه چهارم وجود داره.
به رو به رویم نگاه میکنم سکوی 10 انجا است، سعی میکنم به قدم هایم سرعت ببخشم، تا دیر به قطار نرسم.
نفسم را درسینه حبس میکنم و بیدرنگ قدم بر میدارم. چشم هایم را میبندم و رد میشوم،
با حس رد شدن؛
چشم هایم را میگشایم و به روبه رویم می نگرم و صدای همهمه در گوشم زنگ میزند.
و تصویر حرکت تند مردم را می بینم. باصدای سوت قطار به سمت قطار میروم.
وارد میشوم تقریبا همه کوپه ها پر است. نگاهم به کوپه ای می افتد. دخترکی تقریبا هم سن سال خودم در کنار پنجره کز کرده است، وارد میشوم و لب باز میکنم:
_ میشه بشینم؟
با چشم های زمردی اش به من زل میزند و فقط به تکان دادن سر اکتفا میکند.
آرام و خانومانه مینشینم و از پنجره به بیرون خیره میشوم و در افکارم غرق میشوم. نمیدانم چند دقیقه به همین منوال میگذرد.
نگاه خیره ای را روی صورتم حس میکنم.
به سمت دخترک بر میگردم او سرگرم کتاب خواندن است!
پس چه کسی به من نگاه میکند؟
دور اطراف را با دقت زیر نظر میگرم... همه چیز عادی است.
سرم را بر میگردانم، نگاهم روی جلد کتاب دخترک خیره میماند.
کتابی با جلدی مشکی گه روی آن نوشته شده؛ جادوی سیاه کتاب جالبی به نظر می رسد.
با کنجکاوی میپرسم:
– داخلش چی نوشته؟
– درباره جادوی سیاه هست، موجودات وسایل جادو وحتی اسمشو نبر!
– اسمش نبر منظورت لرد ولدمورت هست؟
لرزیدن دخترک را به وضوح حس میکند.
– هعی آروم باش!
دخترک با صدایی لرزان پچ میزند:
– اون خیلی خطر ناک هست. لطفا به اسم صداش نکن.
به او پوزخند میزنم، دلم به حال دخترک میسوزد.از فردی میترسد، که کل خاندان من به او خدمت میکنند؟
بیخیال لب میزنم:
– داخل کتاب درباره اون گردنبند ياقوت سرخ هم چیزی نوشته شده؟
با هواس پرتی میگوید:
– گردنبند! کدوم گردنبند؟
– شایعه شده بود.
گردنبندی در جنگل ممنوعه پیدا شده، در اون گردنبند روح دختر ۶ ساله ای که توسط شیاطین تسخیر شده بوده؛ زندگی میکنه.
سریع خم میشود... در کیفش دنبال چیزی میگردد.
نگاهم را از او میگرم،
و به پنجره میدوزم. هوا رو به تاریکی است. امیدوارم هرچه زود تر برسیم.
با صدای دخترک به سمتش بر میگردم.
– اینو میگی؟
با هیرت و ترس به گردنبند نگاه میکنم، همان است خوده خودش است. همان گردنبند که از جادوی سیاه پیروی میکند.
– خودشه از کجا پیداش کردی؟
میخواهد جواب سوالم را دهد؛ که صدای نهیبی می پیچد. صدایی مثل تصادف ثانیه ای بعد برق ها قطع میشود و قطار به سرعت شروع به حرکت میکند.
صدای جیغ می آید و بعد صدای خنده ای ترسناک که به صدای خنده دختر بچه ای شباهت دارد.
صدای خنده بلند تر بلند تر میشود، نزدیک تر نزدیک تر،
ناگهان در تاریکی فرو میروم و دیگر چیزی متوجه نمی شوم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوشیزه بلک!
خوشحالم بعد از وقفهای که بین حضورت افتاد، دوباره با انرژی برگشتی و قصد طی کردن پلههای ترقی رو داری! امیدوارم همینطور ادامه بدی و خیلی زود فارغالتحصیل بشی.
پست خوبی نوشته بودی که اگه اشکالات ظاهریای که تو پست تدریس گفته بودم رو رعایت کرده بودی، بدون شک تاییدت میکردم!
بنابراین ازت نمیخوام یه پست جدید بنویسی، میتونی عینا همین پست رو دوباره بفرستی، فقط لطفا دو نکتهای که در ادامه اشاره میکنم رو توش اصلاح کن همین! برای هرکدوم فقط یه مثال زدم، بنابراین خودت باقی پستت رو چک کن و اشکالات مشابه رو پیدا و درست کن.
اول: دیالوگ با خط تیره "-" آغاز میشه و قرار دادن آندرلاین "_" اشتباهه. همینطور دیالوگ در 99% مواقع باید به زبان عامیانه نوشته بشه و نه کتابی. مثال:
نقل قول:
- بین سکوی 10 و 9 دروازه مخفی به دنیای جادوگران و سکوی نه و سه چهارم وجود داره.
دوم: خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی که درست نیست. هر جملهای یا باید با علائم نگارشی مثل ". ! ؟ ..." پایان پیدا کنه، یا با علائمی مثل "، ؛ ..." یا حروف ربط به جمله بعد وصل شه. مثال:
نقل قول:
به سمت دخترک بر میگردم. او سرگرم کتاب خواندن است!
پس چه کسی به من نگاه میکند؟
دور و اطراف را با دقت زیر نظر میگیرم... همه چیز عادی است.
چالش دومت فعلا تایید نمیشه.
خوشحالم بعد از وقفهای که بین حضورت افتاد، دوباره با انرژی برگشتی و قصد طی کردن پلههای ترقی رو داری! امیدوارم همینطور ادامه بدی و خیلی زود فارغالتحصیل بشی.

پست خوبی نوشته بودی که اگه اشکالات ظاهریای که تو پست تدریس گفته بودم رو رعایت کرده بودی، بدون شک تاییدت میکردم!
بنابراین ازت نمیخوام یه پست جدید بنویسی، میتونی عینا همین پست رو دوباره بفرستی، فقط لطفا دو نکتهای که در ادامه اشاره میکنم رو توش اصلاح کن همین! برای هرکدوم فقط یه مثال زدم، بنابراین خودت باقی پستت رو چک کن و اشکالات مشابه رو پیدا و درست کن.
اول: دیالوگ با خط تیره "-" آغاز میشه و قرار دادن آندرلاین "_" اشتباهه. همینطور دیالوگ در 99% مواقع باید به زبان عامیانه نوشته بشه و نه کتابی. مثال:
نقل قول:
_ بین سکوی 10 و 9 دروازه مخفی به دنیا جادوگران و سکوی نه و سه چهارم وجود دارد.
- بین سکوی 10 و 9 دروازه مخفی به دنیای جادوگران و سکوی نه و سه چهارم وجود داره.
دوم: خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی که درست نیست. هر جملهای یا باید با علائم نگارشی مثل ". ! ؟ ..." پایان پیدا کنه، یا با علائمی مثل "، ؛ ..." یا حروف ربط به جمله بعد وصل شه. مثال:
نقل قول:
به سمت دخترک بر میگردم او سرگرم کتاب خواندن است!
پس چه کسی به من نگاه میکند؟
دور اطراف را با دقت زیر نظر میگرم همه چیز عادی است.
به سمت دخترک بر میگردم. او سرگرم کتاب خواندن است!
پس چه کسی به من نگاه میکند؟
دور و اطراف را با دقت زیر نظر میگیرم... همه چیز عادی است.
چالش دومت فعلا تایید نمیشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

چالش دوم
آرام آرام قدم برمیداشتم و از سکوها میگذشتم.
نگاهی به اطراف انداختم حق با خواهرم بود، سکوی نه و سه چهارم وجود نداشت لااقل از دید ماگل ها این طور بود!
به یاد حرف های پدرم میافتم:
_ بین سکوی 10 و 9 دروازه مخفی به دنیا جادوگران و سکوی نه و سه چهارم وجود دارد.
به رو به رویم نگاه میکنم سکوی 10 آنجا است، سعی میکنم به قدم هایم سرعت ببخشم تا دیر به قطار نرسم.
نفسم را درسینه حبس میکنم و بیدرنگ قدم بر میدارم چشم هایم را میبندم و رد میشوم،
با حس رد شدن؛
چشم هایم را میگشایم به روبه رویم می نگرم و صدای همهمه در گوشم زنگ میزند.
و تصویر حرکت تند مردم را می بینم. باصدای سوت قطار به سمت قطار میروم.
وارد میشوم تقریبا همه کوپه ها پر است. نگاهم به کوپه ای می افتد دخترکی تقریبا هم سن سال خودم در کنار پنجره کز کرده است، وارد میشوم و لب باز میکنم:
_ میشه بشینم؟
با چشم های زمردی اش به من زل میزند و فقط به تکان دادن سر اکتفا میکند.
آرام و خانومانه مینشینم و از پنجره به بیرون خیره میشوم و در افکارم غرق میشوم. نمیدانم چند دقیقه به همین منوال میگذرد.
نگاه خیره ای را روی صورتم حس میکنم.
به سمت دخترک بر میگردم او سرگرم کتاب خواندن است!
پس چه کسی به من نگاه میکند؟
دور اطراف را با دقت زیر نظر میگرم همه چیز عادی است.
سرم را بر میگردانم، نگاهم روی جلد کتاب دخترک خیره میماند.
کتابی با جلدی مشکی گه روی آن نوشته شده جادوی سیاه کتاب جالبی به نظر می رسد.
با کنجکاوی میپرسم:
_ داخلش چی نوشته؟
_ درباره جادوی سیاه هست، موجودات وسایل جادو وحتی اسمشو نبر!
_ اسمش نبر منظورت لرد ولدمورت هست؟
لرزیدن دخترک را به وضوح حس میکند.
_ هعی آروم باش!
دخترک با صدایی لرزان پچ میزند:
_ اون خیلی خطر ناک هست لطفا به اسم صداش نکن.
به او پوزخند میزنم، دلم به حال دخترک میسوزد از فردی میترسد که کل خاندان من به او خدمت میکنند؟
بیخیال لب میزنم:
_ داخل کتاب درباره اون گردنبند ياقوت سرخ هم چیزی نوشته شده؟
با هواس پرتی میگوید:
_ گردنبند! کدام گردنبند؟
_ شایعه شده بود،
گردنبندی در جنگل ممنوعه پیدا شده در اون گردنبند روح دختر 6 ساله ای که توسط شیاطین تسخیر شده بوده زندگی میکنه.
سریع خم میشود و در کیفش دنبال چیزی میگردد.
نگاهم را از او میگرم،
و به پنجره میدوزم هوا رو به تاریکی است. امیدوارم هرچه زود تر برسیم.
با صدای دخترک به سمتش بر میگردم.
_ اینو میگی؟
با هیرت و ترس به گردنبند نگاه میکنم همان است خوده خودش است همان گردنبند که از جادوی سیاه پیروی میکند.
_ خودشه از کجا پیداش کردی؟
میخواهد جواب سوالم را دهد که صدای نهیبی می پیچد صدای مثل تصادف ثانیه ای بعد برق ها قطع میشود و قطار به سرعت شروع به حرکت میکند.
صدای جیغ می آید و بعد صدای خنده ای ترسناک که به صدای خنده دختر بچه ای شباهت دارد.
صدای خنده بلند تر بلند تر میشود نزدیک تر نزدیک تر،
ناگهان در تاریکی فرو میروم و دیگر چیزی متوجه نمی شوم.
........................................
پیامی به پرفسور:
سلام! حالتون چطوره؟ پرفسور من سعی کردم تمام نکات رو به همون صورت که گفتید، انجام بدم خیلی خیلی سخت بود و زمان زیادی برد امیدوارم قبول کنید.
در واقع خواهش میکنم قبول کنید.
آرام آرام قدم برمیداشتم و از سکوها میگذشتم.
نگاهی به اطراف انداختم حق با خواهرم بود، سکوی نه و سه چهارم وجود نداشت لااقل از دید ماگل ها این طور بود!
به یاد حرف های پدرم میافتم:
_ بین سکوی 10 و 9 دروازه مخفی به دنیا جادوگران و سکوی نه و سه چهارم وجود دارد.
به رو به رویم نگاه میکنم سکوی 10 آنجا است، سعی میکنم به قدم هایم سرعت ببخشم تا دیر به قطار نرسم.
نفسم را درسینه حبس میکنم و بیدرنگ قدم بر میدارم چشم هایم را میبندم و رد میشوم،
با حس رد شدن؛
چشم هایم را میگشایم به روبه رویم می نگرم و صدای همهمه در گوشم زنگ میزند.
و تصویر حرکت تند مردم را می بینم. باصدای سوت قطار به سمت قطار میروم.
وارد میشوم تقریبا همه کوپه ها پر است. نگاهم به کوپه ای می افتد دخترکی تقریبا هم سن سال خودم در کنار پنجره کز کرده است، وارد میشوم و لب باز میکنم:
_ میشه بشینم؟
با چشم های زمردی اش به من زل میزند و فقط به تکان دادن سر اکتفا میکند.
آرام و خانومانه مینشینم و از پنجره به بیرون خیره میشوم و در افکارم غرق میشوم. نمیدانم چند دقیقه به همین منوال میگذرد.
نگاه خیره ای را روی صورتم حس میکنم.
به سمت دخترک بر میگردم او سرگرم کتاب خواندن است!
پس چه کسی به من نگاه میکند؟
دور اطراف را با دقت زیر نظر میگرم همه چیز عادی است.
سرم را بر میگردانم، نگاهم روی جلد کتاب دخترک خیره میماند.
کتابی با جلدی مشکی گه روی آن نوشته شده جادوی سیاه کتاب جالبی به نظر می رسد.
با کنجکاوی میپرسم:
_ داخلش چی نوشته؟
_ درباره جادوی سیاه هست، موجودات وسایل جادو وحتی اسمشو نبر!
_ اسمش نبر منظورت لرد ولدمورت هست؟
لرزیدن دخترک را به وضوح حس میکند.
_ هعی آروم باش!
دخترک با صدایی لرزان پچ میزند:
_ اون خیلی خطر ناک هست لطفا به اسم صداش نکن.
به او پوزخند میزنم، دلم به حال دخترک میسوزد از فردی میترسد که کل خاندان من به او خدمت میکنند؟
بیخیال لب میزنم:
_ داخل کتاب درباره اون گردنبند ياقوت سرخ هم چیزی نوشته شده؟
با هواس پرتی میگوید:
_ گردنبند! کدام گردنبند؟
_ شایعه شده بود،
گردنبندی در جنگل ممنوعه پیدا شده در اون گردنبند روح دختر 6 ساله ای که توسط شیاطین تسخیر شده بوده زندگی میکنه.
سریع خم میشود و در کیفش دنبال چیزی میگردد.
نگاهم را از او میگرم،
و به پنجره میدوزم هوا رو به تاریکی است. امیدوارم هرچه زود تر برسیم.
با صدای دخترک به سمتش بر میگردم.
_ اینو میگی؟
با هیرت و ترس به گردنبند نگاه میکنم همان است خوده خودش است همان گردنبند که از جادوی سیاه پیروی میکند.
_ خودشه از کجا پیداش کردی؟
میخواهد جواب سوالم را دهد که صدای نهیبی می پیچد صدای مثل تصادف ثانیه ای بعد برق ها قطع میشود و قطار به سرعت شروع به حرکت میکند.
صدای جیغ می آید و بعد صدای خنده ای ترسناک که به صدای خنده دختر بچه ای شباهت دارد.
صدای خنده بلند تر بلند تر میشود نزدیک تر نزدیک تر،
ناگهان در تاریکی فرو میروم و دیگر چیزی متوجه نمی شوم.
........................................
پیامی به پرفسور:
سلام! حالتون چطوره؟ پرفسور من سعی کردم تمام نکات رو به همون صورت که گفتید، انجام بدم خیلی خیلی سخت بود و زمان زیادی برد امیدوارم قبول کنید.
در واقع خواهش میکنم قبول کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

آقای سیگنس بلک!
اولین چیزی که در پستت دیدم رعایت نکردن برخی از علائم نگارشی در پایان چند تا از دیالوگ ها بود.
مثل این:
نقل قول:
و این:
نقل قول:
دقت کن که قبل از ارسال پست، یک الی دوبار پست رو با دقت بخونی تا دیگه دچار این مشکل نشی.
بعضی از دیالوگ ها رو میشد حذف کرد ولی در سطحی که فعلا هستی ایراد بزرگی نیست که بخوام به خاطرش تاییدت نکنم. از محتوا و رعایت فاصله گذاری ها هم راضی بودم.
نکاتی که در این کلاس یاد گرفتی رو همیشه به خاطر داشته باش.
چالش دومت هم تایید میشه.
اولین چیزی که در پستت دیدم رعایت نکردن برخی از علائم نگارشی در پایان چند تا از دیالوگ ها بود.
مثل این:
نقل قول:
- به من مربوط نمیشه! از این واگن جم نمیخورم تا وقتی به مقصد برسیم
و این:
نقل قول:
- معلومه که نه. تو خودت رو میکشی. قلب و روحت رو به قتل میرسونی تا تبدیل به همون فردی بشی که توسط دیگران تایید میشه
دقت کن که قبل از ارسال پست، یک الی دوبار پست رو با دقت بخونی تا دیگه دچار این مشکل نشی.
بعضی از دیالوگ ها رو میشد حذف کرد ولی در سطحی که فعلا هستی ایراد بزرگی نیست که بخوام به خاطرش تاییدت نکنم. از محتوا و رعایت فاصله گذاری ها هم راضی بودم.
نکاتی که در این کلاس یاد گرفتی رو همیشه به خاطر داشته باش.
چالش دومت هم تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر

- من یه واگن خصوصی اجاره کرده بودم! پس باید اینجا تنها باشم، به همراه خواهر و برادرم، نه تو!
- شاید به واگن اشتباهی اومدی. من مطمئنم که اینجا جای منه
- چندین بار چک کردم... این عادلانه نیست
- به من مربوط نمیشه! از این واگن جم نمیخورم تا وقتی به مقصد برسیم
دخترک حتی زحمتِ نگاه کردن به سیگنوس را نمیداد! او با اخم محوی به خواندن و ورق زدن کتابش ادامه میداد. البته سیگنس هم اهل دعوا یا استفاده از زور بازویش، در مقابل چنین دختر نحیفی نبود. پس فقط نفس عصبیای کشید و در دورترین نقطه از دختر نشست.
- چرا به مسئول قطار گزارش نمیدی؟
- فکر میکنی تصمیمش رو نداشتم؟ پیداشون نکردم.
- پس فعلا باید باهام کنار بیای... میخوای بازی کنیم؟
- بازی؟ اصیل زادهای مثل من چرا باید با دختر بی نام و نشونی مثل تو بازی کنه؟
- خیلی خب، یه صفحه انتخاب کن... از همین کتاب برات فال میگیرم
بی توجهی دختر نسبت به حرف های سیگنس، او را عصبی و گیج تر میکرد. او حتی به بی احترامی های سیگنس اعتنایی نمیکرد.. عصبی نمیشد! پس در اخر، تسلیمِ سرسختی دختر شده و با اکراه به کتابِ نگاه میکند.
- هممم... به نیت سه تا دخترم، سه
دخترک بدون هیچ حرفی کتابش را ورق میزند و سومین صفحه را در مقابلش باز میکند. کتاب به خطی نوشته شده بود که سیگنس تا به حال حتی شبیهش را هم ندیده بود، پس مجبور بود منتظر ترجمه دختر از کلمات بماند.
- نوشته... در آیندهای نزدیک، مرتکب قتل میشی!
- قتل؟! چرنده.
- کتاب من هیچوقت دروغ نمیگه، تاحالا هرچی که گفته واقعی بوده
- پس یعنی.. بالاخره موفق میشم آلفرد رو بکشم؟
- معلومه که نه. تو خودت رو میکشی. قلب و روحت رو به قتل میرسونی تا تبدیل به همون فردی بشی که توسط دیگران تایید میشه
- من همین الانشم مورد تایید دیگران قرار دارم.
- پس دیگه دیر شده! تو این قتل رو انجام دادی
- گفتم که چرنده!
سیگنس با بی حوصلگی دستش را به سمت کتاب دراز کرد، اما دخترک سریع دستش را عقب کشید، و همین باعثِ عصبانیت بیشتر سیگنس شد! به مچ دست دختر چنگ انداخت، اما بی فایده بود. دست سیگنس از پوست دختر رد شد، او غیر قابل لمس بود. همانند یک شبح.. یک روح!
همان لحظه، صدای خواهر و برادر سیگنس که در واگن را باز میکردند، باعث شد برای لحظهای چشم از دختر بردارد، اما وقتی که دوباره سرش را چرخاند تا به دخترِ مرموزِ مقابلش نگاه کند، هیچکس را نیافت. به جز خواهر و برادرش، کسی در واگن حضور نداشت.
- شاید به واگن اشتباهی اومدی. من مطمئنم که اینجا جای منه
- چندین بار چک کردم... این عادلانه نیست
- به من مربوط نمیشه! از این واگن جم نمیخورم تا وقتی به مقصد برسیم
دخترک حتی زحمتِ نگاه کردن به سیگنوس را نمیداد! او با اخم محوی به خواندن و ورق زدن کتابش ادامه میداد. البته سیگنس هم اهل دعوا یا استفاده از زور بازویش، در مقابل چنین دختر نحیفی نبود. پس فقط نفس عصبیای کشید و در دورترین نقطه از دختر نشست.
- چرا به مسئول قطار گزارش نمیدی؟
- فکر میکنی تصمیمش رو نداشتم؟ پیداشون نکردم.
- پس فعلا باید باهام کنار بیای... میخوای بازی کنیم؟
- بازی؟ اصیل زادهای مثل من چرا باید با دختر بی نام و نشونی مثل تو بازی کنه؟
- خیلی خب، یه صفحه انتخاب کن... از همین کتاب برات فال میگیرم
بی توجهی دختر نسبت به حرف های سیگنس، او را عصبی و گیج تر میکرد. او حتی به بی احترامی های سیگنس اعتنایی نمیکرد.. عصبی نمیشد! پس در اخر، تسلیمِ سرسختی دختر شده و با اکراه به کتابِ نگاه میکند.
- هممم... به نیت سه تا دخترم، سه
دخترک بدون هیچ حرفی کتابش را ورق میزند و سومین صفحه را در مقابلش باز میکند. کتاب به خطی نوشته شده بود که سیگنس تا به حال حتی شبیهش را هم ندیده بود، پس مجبور بود منتظر ترجمه دختر از کلمات بماند.
- نوشته... در آیندهای نزدیک، مرتکب قتل میشی!
- قتل؟! چرنده.
- کتاب من هیچوقت دروغ نمیگه، تاحالا هرچی که گفته واقعی بوده
- پس یعنی.. بالاخره موفق میشم آلفرد رو بکشم؟
- معلومه که نه. تو خودت رو میکشی. قلب و روحت رو به قتل میرسونی تا تبدیل به همون فردی بشی که توسط دیگران تایید میشه
- من همین الانشم مورد تایید دیگران قرار دارم.
- پس دیگه دیر شده! تو این قتل رو انجام دادی
- گفتم که چرنده!
سیگنس با بی حوصلگی دستش را به سمت کتاب دراز کرد، اما دخترک سریع دستش را عقب کشید، و همین باعثِ عصبانیت بیشتر سیگنس شد! به مچ دست دختر چنگ انداخت، اما بی فایده بود. دست سیگنس از پوست دختر رد شد، او غیر قابل لمس بود. همانند یک شبح.. یک روح!
همان لحظه، صدای خواهر و برادر سیگنس که در واگن را باز میکردند، باعث شد برای لحظهای چشم از دختر بردارد، اما وقتی که دوباره سرش را چرخاند تا به دخترِ مرموزِ مقابلش نگاه کند، هیچکس را نیافت. به جز خواهر و برادرش، کسی در واگن حضور نداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج