فضای خانه گریمولد به طرز عجیبی سنگین شده بود. هوای اطراف از بوی خون، چوب کهنه و غبار پر شده بود و در گوشهای از اتاق، ریموس لوپین با صورتی رنگپریده، سعی میکرد تکهای از شیشهی شکسته را که در بدنش فرو رفته بود بیرون بکشد. در اطراف او، چهار ماگل و روندا در سکوتی مرگبار به کسی که مقابلشان ایستاده بود خیره شده بودند. اما حتی با اینکه گادفری آمده بود تا از آنها دفاع کند، نگاهشان به او هم از وحشت خالی نبود. چرا که او یک خونآشام بود، موجودی که در تاریکی پرورش یافته، با دندانهایی که فقط برای دریدن خلق شده بودند. آنها نمیدانستند از کدام یک باید بیشتر بترسند؛ جادوگر تاریکی که به راحتی میتوانست جانشان را بگیرد یا مدافعی که شاید خودش روزی به دشمنشان تبدیل شود.
گلرت گریندلوالد اما، بیتفاوت به تمام وحشتهای اطراف، با چهرهای خونسرد و مغرور به گادفری زل زده بود. او با چرخش انگشتانش چوبدستی را در دستش بازی میداد و لبخندی کمرنگ اما زهرآلود روی لبش بود.
- پس خونآشام عزیزمان بالاخره وارد بازی شد؟
صدای او آرام بود اما در اعماق وجود شنوندگانش نفوذ میکرد.
- از همون اول باید حدس میزدم که ارتش سفیدی اینقدر در ناامیدی فرو رفته که حتی به کمک موجوداتی مثل تو نیاز داشته باشه.
گادفری چشمان سرخ خود را تنگ کرد. او قصد نداشت درگیر حرفهای گلرت شود، اما چیزی در صدای مرد روبهرویش وجود داشت که درونش را آتش میزد. او از جادوگران تاریکی متنفر بود، از طرز حرف زدنشان، از غرورشان، از روشهایشان... اما حالا مجبور بود که وارد بازی آنها شود.
گلرت دیگر منتظر نماند. او استاد شروع کردن دوئل با ضربهی اول بود. دستش به سرعت چوبدستی را بلند کرد و قبل از اینکه کسی متوجه شود، طلسمی سرخرنگ شلیک شد. گادفری جاخالی داد، به شکلی که بدنش فقط یک خط تاریک در فضا به جا گذاشت، اما موج انفجار طلسم، دیوار پشت سرش را تکهتکه کرد.
گادفری ناگهان حرکت کرد. با سرعتی فراتر از تصور، به سمت گلرت حملهور شد. چشمان تماشاچیان از وحشت گشاد شد. او اصلاً مانند یک انسان نمیجنبید؛ بیشتر شبیه یک سایه بود که بین نور و تاریکی در نوسان بود. قبل از اینکه گلرت بتواند طلسم دیگری بفرستد، گادفری درست مقابلش ظاهر شد و با چنگالهای تیز خود، ضربهای به سمت سینهی او زد.
اما گلرت بیتجربه نبود. دست چپش را به سرعت بالا آورد و سدی از جادوی خالص جلوی خودش ایجاد کرد. چنگالهای گادفری با نیرویی مهیب به این سپر نامرئی برخورد کردند، اما به جای شکستن آن، خودش عقب پرتاب شد و در هوا چرخید. صدای خفهای از گلویش بیرون آمد، اما قبل از اینکه بتواند دوباره حمله کند، گلرت لبخندی زد و ناگهان ناپدید شد.
گادفری به اطراف نگاه کرد، اما خیلی دیر شده بود. چیزی در کنار گوشش زمزمه کرد:
- پشت سرت.
قبل از اینکه بتواند واکنش نشان دهد، موجی از جادوی سیاه او را در برگرفت و بدنش را با شدت به دیوار کوبید.
تماشاگران از ترس عقب رفتند. برخی حتی جرأت نگاه کردن نداشتند. از یک طرف، جادوی سیاهِ گریندلوالد مانند سیلابی مهارناشدنی، در اطرافش پیچ و تاب میخورد و از طرف دیگر، گادفری، خونآشامی که برای محافظت از آنها مبارزه میکرد، همچنان حالتی ترسناک داشت، چشمان درخشانش در تاریکی اتاق میدرخشید و دندانهای نیشش بیرون زده بود. هر کدام از این دو، به تنهایی، میتوانستند کابوس آنها باشند.
گادفری غرشی کرد و به سرعت بلند شد. اگرچه جادوی گلرت او را پرتاب کرده بود، اما هنوز از بین نرفته بود. با سرعتی دیوانهوار، بار دیگر حمله کرد، این بار مستقیم به سمت گلرت. اما گلرت فقط لبخندی آرام زد و چوبدستیاش را چرخاند. ناگهان زمین زیر پای گادفری باز شد و زنجیرهایی از جنس جادوی سیاه از آن بیرون آمدند و پاهایش را در هم پیچیدند.
او تقلا کرد، اما زنجیرها محکمتر شدند. گلرت آهی کشید و آرام جلو آمد.
- گفتم که وقت تلف نکن، خونآشام. تو در این بازی، فقط یک تأخیر کوتاه بودی.
-----
من، سالازار اسلیترین کبیر، گابریل دلاکور را به نبردی با سوژهی "بیحوصلگی" در ۲۴ ساعت آینده دعوت میکنم.