سالازار لحظهای این صحنه را نظاره کرد، سپس ناگهان… با صدای بلند خندید.
خندهای که از اعماق وجودش برخاست، ابتدا در فضا پیچید، سپس اوج گرفت و مانند طوفانی سهمگین بر میدان نبرد کوبیده شد. صدای خندهی او چنان رعبانگیز و پرطنین بود که گویی خود تاریکی در حال جشن گرفتن بود. تمام نبرد، ناگهان متوقف شد. هر جادوگر، هر گرگینه، هر خونآشام، و هر موجود دیگری که در میدان جنگ بود، دستانش را از مبارزه برداشت و با وحشت یا حیرت به مردی نگریست که بر بالای مار غولپیکرش ایستاده بود. حتی خود باسیلیسک نیز گویی از عظمت صدای سالازار به لرزه درآمده بود.
سالازار، با لبخندی که بیشتر به پوزخند یک پادشاه مغرور شباهت داشت، سرش را کمی خم کرد و با صدایی پر از تمسخر گفت:
- وزارتخانه… موجودات شب را علیه ما فرستاده؟! هیولاهایی که روزی از آنِ ما بودند، اکنون به نام سیریوس بلک وادار به جنگیدن علیه تاریکی شدهاند؟! چه ایدهی مضحکی! آیا واقعاً فکر میکنید که یک مشت خونآشام و گرگینه، تنها به این دلیل که وزیر شما خودش میتواند به یک سگ سیاه تبدیل شود، تا ابد وفادار خواهند ماند؟!
او بار دیگر خندید، اما این بار صدایش حتی بلندتر، عمیقتر و ترسناکتر از قبل بود. خندهاش مانند فریاد شومی بود که در مغز تمام جنگجویان نفوذ میکرد. سپس، با لحنی که مانند فرمانی اجتنابناپذیر بود، نعره زد:
- ارتش شب! به من گوش کنید! شما چه هستید؟ موجودات تاریکی! آفریدههای شب! آیا واقعاً فکر میکنید که جایگاهتان در کنار کسانی است که روشنایی را می پرستند؟ آیا واقعاً فکر میکنید که میتوانید طبیعت خود را تغییر دهید؟! نه! طبیعت تغییر نمیکند! و اکنون، من فرمان میدهم… چنگالهای خود را علیه دوستان جدیدتان بالا ببرید! اجازه دهید بدانند که شب، هرگز از آنِ روشنایی نخواهد شد!
و ناگهان، صحنهای که هیچکس انتظارش را نداشت، رخ داد.
چشمان برخی از خونآشامها برقی خونین زد، دندانهایشان را از گلوی دشمنانشان بیرون کشیدند و به ناگهان… به سمت گرگینههای همپیمان خود حمله کردند. در همان لحظه، برخی از گرگینهها که تاکنون دوشادوش محفل ققنوس میجنگیدند، غرشی غریزی سر دادند و چشمانشان از جنون خونریزی پر شد. آنها به یکدیگر چنگ انداختند، دندان در گلوی یکدیگر فرو بردند و فریادهایشان در آسمان شب پیچید. اینک، نبردی تازه در میان خودِ ارتش سفید آغاز شده بود.
سالازار، که از تماشای این صحنهی زیبا غرق لذت شده بود، با آرامشی مرگبار به سیریوس بلک که هنوز بر سکوی وزارتخانه ایستاده بود، نگریست. چشمان سبزش، همچون دو زمرد جادویی، در تاریکی میدرخشیدند. لبخندش آرام بود، اما کلماتی که بر زبان آورد، همچون خنجری در قلب امید دشمنانش فرو رفتند:
- چرا درک نمیکنی، سیریوس؟ تو در حال جنگ با چیزی هستی که تغییرناپذیر است. اینها موجودات شباند، هیولاهایی که در تاریکی زاده شدهاند، و تاریکی همیشه آنها را فرا خواهد خواند. تو میخواهی ذاتشان را تغییر دهی، اما آنها به من تعلق دارند. من… خدای تاریکی هستم، نه تو.
درحالیکه او این جملات را زمزمه میکرد، خونآشامها و گرگینههایی که درگیر نبرد با خود شده بودند، با غرایزی کنترلناپذیر، یکدیگر را میدریدند. ارتش سفید، حالا دیگر نه علیه تاریکی، بلکه علیه خودش در حال فروپاشی بود. و در میان این آشوب… سالازار همچنان از بالای باسیلیسکش، همچون فرمانروای حقیقی شب، با لذتی بیپایان این نمایش را تماشا میکرد.
-----
من، سالازار اسلیترین کبیر، آلنیس اورموند را به نبردی با سوژهی "فراتر از مرگ" در ۲۴ ساعت آینده دعوت میکنم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
