جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار اسلیترین بر فراز پیکر عظیم باسیلیسکش ایستاده بود، شنل تیره‌اش در باد تکان می‌خورد و چشمان زمردینش درخشش شیطنت‌آمیزی داشت. زیر پای او، میدان نبرد غرق در هرج‌ومرج بود. گرگینه‌ها با غرش‌های وحشیانه‌ی خود بر پیکر دشمنان تاریک‌شان می‌پریدند، دندان‌هایشان از خون تازه سرخ شده بود. خون‌آشام‌ها مانند سایه‌های مرگ، با سرعتی خیره‌کننده از میان صفوف تاریکی عبور می‌کردند، دندان‌های تیزشان در گردن قربانیان فرو می‌رفت و بدن‌های بی‌جانشان را همچون عروسک‌هایی بی‌ارزش بر زمین می‌انداختند.

سالازار لحظه‌ای این صحنه را نظاره کرد، سپس ناگهان… با صدای بلند خندید.

خنده‌ای که از اعماق وجودش برخاست، ابتدا در فضا پیچید، سپس اوج گرفت و مانند طوفانی سهمگین بر میدان نبرد کوبیده شد. صدای خنده‌ی او چنان رعب‌انگیز و پرطنین بود که گویی خود تاریکی در حال جشن گرفتن بود. تمام نبرد، ناگهان متوقف شد. هر جادوگر، هر گرگینه، هر خون‌آشام، و هر موجود دیگری که در میدان جنگ بود، دستانش را از مبارزه برداشت و با وحشت یا حیرت به مردی نگریست که بر بالای مار غول‌پیکرش ایستاده بود. حتی خود باسیلیسک نیز گویی از عظمت صدای سالازار به لرزه درآمده بود.

سالازار، با لبخندی که بیشتر به پوزخند یک پادشاه مغرور شباهت داشت، سرش را کمی خم کرد و با صدایی پر از تمسخر گفت:

- وزارتخانه… موجودات شب را علیه ما فرستاده؟! هیولاهایی که روزی از آنِ ما بودند، اکنون به نام سیریوس بلک وادار به جنگیدن علیه تاریکی شده‌اند؟! چه ایده‌ی مضحکی! آیا واقعاً فکر می‌کنید که یک مشت خون‌آشام و گرگینه، تنها به این دلیل که وزیر شما خودش می‌تواند به یک سگ سیاه تبدیل شود، تا ابد وفادار خواهند ماند؟!

او بار دیگر خندید، اما این بار صدایش حتی بلندتر، عمیق‌تر و ترسناک‌تر از قبل بود. خنده‌اش مانند فریاد شومی بود که در مغز تمام جنگجویان نفوذ می‌کرد. سپس، با لحنی که مانند فرمانی اجتناب‌ناپذیر بود، نعره زد:

- ارتش شب! به من گوش کنید! شما چه هستید؟ موجودات تاریکی! آفریده‌های شب! آیا واقعاً فکر می‌کنید که جایگاهتان در کنار کسانی است که روشنایی را می پرستند؟ آیا واقعاً فکر می‌کنید که می‌توانید طبیعت خود را تغییر دهید؟! نه! طبیعت تغییر نمی‌کند! و اکنون، من فرمان می‌دهم… چنگال‌های خود را علیه دوستان جدیدتان بالا ببرید! اجازه دهید بدانند که شب، هرگز از آنِ روشنایی نخواهد شد!

و ناگهان، صحنه‌ای که هیچ‌کس انتظارش را نداشت، رخ داد.

چشمان برخی از خون‌آشام‌ها برقی خونین زد، دندان‌هایشان را از گلوی دشمنانشان بیرون کشیدند و به ناگهان… به سمت گرگینه‌های هم‌پیمان خود حمله کردند. در همان لحظه، برخی از گرگینه‌ها که تاکنون دوشادوش محفل ققنوس می‌جنگیدند، غرشی غریزی سر دادند و چشمانشان از جنون خونریزی پر شد. آن‌ها به یکدیگر چنگ انداختند، دندان در گلوی یکدیگر فرو بردند و فریادهایشان در آسمان شب پیچید. اینک، نبردی تازه در میان خودِ ارتش سفید آغاز شده بود.

سالازار، که از تماشای این صحنه‌ی زیبا غرق لذت شده بود، با آرامشی مرگبار به سیریوس بلک که هنوز بر سکوی وزارتخانه ایستاده بود، نگریست. چشمان سبزش، همچون دو زمرد جادویی، در تاریکی می‌درخشیدند. لبخندش آرام بود، اما کلماتی که بر زبان آورد، همچون خنجری در قلب امید دشمنانش فرو رفتند:

- چرا درک نمی‌کنی، سیریوس؟ تو در حال جنگ با چیزی هستی که تغییرناپذیر است. این‌ها موجودات شب‌اند، هیولاهایی که در تاریکی زاده شده‌اند، و تاریکی همیشه آن‌ها را فرا خواهد خواند. تو می‌خواهی ذاتشان را تغییر دهی، اما آن‌ها به من تعلق دارند. من… خدای تاریکی هستم، نه تو.

درحالی‌که او این جملات را زمزمه می‌کرد، خون‌آشام‌ها و گرگینه‌هایی که درگیر نبرد با خود شده بودند، با غرایزی کنترل‌ناپذیر، یکدیگر را می‌دریدند. ارتش سفید، حالا دیگر نه علیه تاریکی، بلکه علیه خودش در حال فروپاشی بود. و در میان این آشوب… سالازار همچنان از بالای باسیلیسکش، همچون فرمانروای حقیقی شب، با لذتی بی‌پایان این نمایش را تماشا می‌کرد.


-----
من، سالازار اسلیترین کبیر، آلنیس اورموند را به نبردی با سوژه‌ی "فراتر از مرگ" در ۲۴ ساعت آینده دعوت می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در تالار بزرگ وزارتخانه سیریوس بلک ایستاده بود و نگاهی پر از عزم و احساس به جمع اقلیت ها می انداخت. زیر نور کم رنگ شمع ها چهره های مختلفی از جادوگران و موجودات عجیب در جمع حضور داشتند. گرگینه ها با چشمان تیز و چهره های در هم کشیده، خون آشام ها با نگاه های نافذ و سرد و دیگر موجودات که هرکدام به نوعی در جامعه ی جادویی به حاشیه رانده شده بودند، در انتظار سخنرانی وزیر ایستاده بودند.

سیریوس نگاهش را به تک تک آن ها انداخت. صدایش که شروع به بلند شدن کرد، تنش در فضا حس شد.
"همه ی این سال ها جادوگران تاریک به دنبال زیر پا گذاشتن حقوق شما بوده اند. شما را تهدید کرده اند، به وحشت انداخته اند و حتی جانتان را از شما گرفته اند. اما امروز من این جا ایستاده ام و تمام تلاشم این بوده که جایی برای شما بسازم. جایی که به عنوان اعضای شایسته ی جامعه جادوگری شناخته شوید، نه به عنوان موجوداتی که برای سرکوب شدن پا به دنیا گذاشته اند."

سیریوس لحظه ای مکث کرد. اشک در چشمانش جمع شده بود، اما صدایش همچنان محکم و استوار باقی ماند.
"از زمانی که وزارت را به دست گرفتم، تمام هدفم این بوده که به شما نشان دهم که ما به شما نیاز داریم. شما نه فقط برای من و ارتش سپیدی، بلکه برای آینده ی این دنیا ضروری هستید و حالا من اجازه نمی دهم که ارتش تاریکی دوباره شما را به بردگی بگیرد."

سکوتی سنگین در فضا حاکم شد. چهره ها که از تک تک حرف های سیریوس تاثیر پذیرفته بودند، در همان لحظه دست هایشان را به شدت مشت کردند و بالا بردند. فریادی از حمایت و درود به وزیر شنیده شد. سپس اقلیت ها به سمت جعبه ای که پر از بازوبندهای ارتش سپیدی بود، حرکت کردند و هر کدام یکی از آن ها را برداشتند و بر بازوی خود بستند.

سایر اعضای ارتش سپیدی نیز با چهره هایی مصمم به پیش آمدند. گادفری از میان جمع عبور کرد و خم شد و بازوبندی را از داخل جعبه برداشت و در حالی که آن را بر بازوی خود محکم می بست، نگاهش به ریموس و آلنیس افتاد. عزم راسخ به وضوح در چهره ی هر سه نفرشان دیده می شد. آن ها باید سپاه تاریکی را درهم می شکستند.

پس از این لحظه ی تاریخی اقلیت ها به رهبری ریموس، آلنیس و گادفری به سرعت از ساختمان وزارتخانه خارج شدند. حرکاتشان محکم و استوار بود. به خیابان ها رفتند، جایی که ارتش تاریکی در حال گسترش هرج و مرج و وحشت بود. خون آشام ها با سرعت مافوق طبیعی شان به میان صفوف دشمن یورش می بردند و با حرکاتی بی نظیر و عاری از رحم دندان های تیزشان را در گردن های ارتشی های تاریکی فرو می کردند و تنها در چند ثانیه خونشان را می مکیدند. هیبت وحشتناکشان به تمامی وجود دشمنان را فرا می گرفت و برخی از یاغیان حتی فرصت فریاد زدن پیدا نمی کردند.

در حالی که خون آشام ها مشغول درهم شکستن صفوف متخاصمان بودند، گرگینه ها با سرعتی شگفت انگیز از میان تاریک دوستان می گذشتند و هر کدام از آن ها به سمت هدف خود می جهیدند و با یک گاز سرهای شورشیان را از بدن کنده و به سویی پرت می کردند. خون و اجساد دشمنانشان در تمام خیابان ها پراکنده می شد.

و در میانه ی این نبرد گادفری نگاهش را به مبارزات اطرافش دوخت. در دلش حس می کرد که به چیزی بزرگ تر از مرگ و زندگی پیوسته است. این نبرد نه فقط برای پیروزی، بلکه برای اثبات حق بودنشان در این دنیای جادویی بود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/18 20:02:13
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/18 20:05:51
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/18 20:11:47
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/18 20:17:21
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 03:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پسران ماگل جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند و در خوابی ابدی فرو رفته بودند. ریموس از تماشای این صحنه، قطره اشکی از گوشه چشمانش جاری شد و سرش را پایین گرفت. ماگل‌های لات و اوباشی که ریموس آن‌ها را اصلاح کرده بود و با آن‌ها دوستی زیبایی برقرار کرده بود، مرده بودند. اما عطش بی پایان گریندلوالد تازه آغاز شده بود. حالاتی توامان از عطش و عصبانیت در او شکل گرفته بود. دیگر تحمل متوقف شدن را نداشت و می‌خواست هرچه زودتر به اسرار محفوظ در خانه گریمولد دست پیدا کند.

گادفری و روندا به سمت خاله گریمولد فرار کردند و در همین حین ریموس از پنجره وردی را حواله دیوانه ساز گلرت نمود.
- اکسپکتو پاترونوم!

گلرت لبخند زنان به سمت گریمولد نزدیک و نزدیک تر می‌شد و حالا مطمئن بود که هیچ چیز نمی‌تواند جلویش را بگیرد. پس از آنکه ریموس از به اندازه کافی دور شدن دیوانه ساز خاطرش جمع شد، ورد را متوقف ساخت و به سمت گادفری و روندا شتافت. پس از چند ثانیه هرسه یکدیگر را در میانه راهرو خانه گریمولد یافتند و احوال یکدیگر را بررسی کردند. بنظر می‌رسید هیچکدام دیگر توان و انرژی مبارزه با گریندلوالد را نداشتند. روندا با چشمانش به ریموس و گادفری نگاه می‌کرد و سعی کرد تا کلامش را ادا کند:
- ایستادگی فایده‌ای نداره. اون خیلی سمج تر از این حرف‌هاست.

ریموس با او موافق بود.
- موندن بیشتر در اینجا برای ما هم سودی نداره. من نقشه خوبی دارم.

دست هردوی آنان را گرفت و با تمام سرعت به سمت اتاق سیریوس رفت. تمام اسناد و هرآنچه که مهم بود را جمع کرد و آماده حرکت به سوی وزارتخانه شد. سپس هر سه وارد حیات پشتی خانه شدند و با اولین چیزی که به چشمشان خورد، پرواز کردند: یک موتورسیکلت! در همین حین گریندلوالد وارد خانه شد و متوجه شد که هیچکس دیگر در آنجا حضور ندارد. با عجله به اتاق سیریوس رفت و در آنجا فقط یک چیز یافت: اتاقی شلخته که همه چیز در آن جابجا شده!

وزارتخانه در همین لحظات، ثبات بیشتری پیدا کرده بود. طلسم محافظ سرتاسر ساختمان وزارتخانه را پوشانده بود و برای آنان وقت بیشتری می‌خرید. پس از اجرای اولین مرحله دفاعی، سیریوس آماده بیان کردن ایده‌های بعدی‌اش بود:
- بهترین دفاع، حمله است دوستان من! اگر فقط دست روی دست بذاریم و بخوایم دفاع کنیم، هرگز پیروز این نبرد نخواهیم بود. پس باید به نقاط حساس و کلیدی دشمن ضرباتی مهلک و کشنده وارد کنیم.

دامبلدور خردمند با حرف‌های سیریوس موافق بود، اما در نظر داشت که هیچکس عجولانه تصمیم نگیرد.
- ضمن موافقت با صحبت‌های سیریوس، نباید بی گدار به آب بزنیم همراهان روشنایی عزیز. جناب پانمدی، هنوز هم همراهی اقلیت‌هارو با خودت داری؟

جواب پانمدی مثبت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/11/18 4:02:45
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین برای برکناری سیریوس بلک و به قدرت رساندن گلرت گرینوالد به لندن حمله کرده و پس از کشتار و تخریب خیابان های لندن، به ورودی وزارتخانه رسیده اند. سالازار به الستور مون و دلفی به آلانیس اورموند حمله میکند، اما هر دوی آنها از طلسم های ارتش تاریکی جان سالم به در میبرند. در همین حین سیریوس و دامبلدور برای محافظت از وزارتخانه سپر دفاعی بزرگی را در قسمت ورودی ایجاد نموده اند.
در همین حین، گلرت گرینوالد برای پیدا کردن اطلاعات به خانه شماره 12 گریمولد رفته و در آنجا با لوپین روبرو میشود.او لوپین را زخمی می کند اما روندی فلدبری و گادفری میدهرست به همراه سه ماگل به کمک لوپین می آیند و با گلرت درگیر میشوند....

......................................................................................................................

چیزی در مورد گلرت وجود داشت که او را از سایر جادوگران سیاه متمایز میکرد. نیرویی عمیق، هولناک و ماورای انسانی، در جسم فانی او جمع شده بود. همان قدرتی که البوس دامبلدور در طی سالهای جوانی اش درون گلرت دیده بود و همین هم علتی بر دشمنی اش با او شده بود.
شاید کسانی مثل لرد ولدمورت یا سالازار اسلیترین که کمی بیشتر از بقیه گلرت را میشناختند، از وجود این قدرت عجیب و عظیم خبر داشتند ولی مسلما روندا و گادفری چیزی از این مساله نمی دانستند و همین موجب شده بود که آنقدر بی احتیاط عمل کنند و جان خودشان و ان سه پسر را به خطر بیاندازند. گاهی زندگی بسیار بی رحم به انسان می آموزند و آن روز، این کهنه آموزگار در حق روندا و گادفری چنین بود.

در آن لحظه گلرت دیگر حوصله اش از بازی با سه ماگل بی خاصیت و دو جادوگر نادان، سر رفته بود. دیگر بس بود. چوبدستی اش را کشید و رو به آسمان گرفت. چشمهایش را بست و شروع به خواندن ورد های عبری نمود.
گادفری و روندا که تا آن لحظه چنین حرکتی ندیده و چنین وردهایی نشنیده بودند، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتند و به هم نزدیک شدند.

ناگهان نور سیاه عجیبی از نوک چوبدستی گلرت به آسمان رفت و گردابی سیاه درست بالای سرش شروع به چرخیدن نمود. صدای گلرت مدام بلندتر میشد و کلماتی که برای دیگران هیچ معنایی نداشت را با خشونت بیشتری تلفظ میکرد.

گرداب بزرگ و بزرگتر شد و چرخیدنش سرعت گرفت. هوای اطراف را در خود میکشید و هم زمان سرمای عجیبی تولید میکرد. گادفری سعی کرد بر اعصابش مسلط شود و طلسمی را به سمت گلرت بفرستند اما صحنه ایی که درست کنار چشمش رخ میداد، باعث شد مانند مجسمه ایی بی جان در جایش بایستد.

درست کنار گادفری، بدن یکی از پسرهای ماگل که از همه ریزنقش تر بود، در هوا بلند شده بود و انگار با ریسمانی نامرئی به جلو و درون گرداب کشیده می شد. گادفری که وحشت کرده بود به سمت پسر رفت که به او کمک کند اما به محض تماس با پسر به شدت به عقب پرت شد. روندا جیغ کشید و گادفری گیج از افتادن بر روی زمین به مهلکه نگاه کرد.

پسر بیچاره در هوا بالاتر رفته بود و دو پسر دیگر هم به همین وضعیت دچار شده بودند. اما این علت جیغ روندا نبود و گادفری وقتی کمی دقت کرد توانست علت آن را بیابد. روح هر سه پسر، به صورت ذرات درخشان از بدنشان جدا می شدند و درون گرداب فرو میرفتند. مکش گرداب هم هر لحظه بیشتر میشد و سریعتر روحشان را درون خودش میکشید.
کاری از دست آن برنمی آمد.آ نها اصلا نمیدانستند با چه ورد یا چه کاری میتوانند با او مقابله کنند. فقط توانستند در سکوت کشنده فریاد بزنند و شاهد کشته شدن ان سه پسر باشند. در آخروقتی روحی باقی نماند، جنازه تهی و رنگ پریده پسرها یکی بعد از دیگری بر زمین افتادند و مانند دستاوردی از قدرت گلرت به ان دو جادوگر نیشخند زد.

ناگهان ریموس با صدای ضعیف فریاد کشید:
- گرینوالد یه دیوانه ساز ساخته!... باید فرار کنیم! همین حالا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/18 2:39:11
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
روندا تمام مدتی که گادفری سرگرم مبارزه با گلرت بود، مشغول پیاده کردن طلسم‌های درمانی‌ای که می‌شناخت بر روی ریموس بود. ریموس یک گرگینه بود که زخم‌های زیادی را در طول زندگی‌اش تحمل کرده بود، این زخم نباید آن چیزی می‌بود که او را از پا در می‌آورد.

بنابراین روندا بعد از آن که هر آن‌چه می‌دانست را برای ریموس انجام می‌دهد، چوبدستی ریموس را بین دستان خون‌آلود او قرار می‌دهد و لبخندی به او می‌زند. دیگر کاری از ماندن در کنار ریموس از دستش برنمی‌آمد. در این لحظه گادفری که در بند گلرت گرفتار شده بود به او بیشتر نیاز داشت.

روندا با قدم‌هایی محکم از کنار چهار پسرک جوان ماگل که هنوز در ذهنشان درگیر بودند که باید در این موقعیت چه کنند، عبور می‌کند و با نزدیک شدن به گلرت فریاد می‌زند:
- به نظر میاد تو فراموش کردی که اون تنها نیست!

روندا همزمان طلسمی به سمت گلرت شلیک می‌کند که گلرت از شدت ناگهانی بودن اتفاق، تنها راه را فاصله گرفتن از گادفری برای جاخالی دادن از طلسم می‌بیند.
- ولی وقتی که باید تنهاش گذاشتی فلدبری. وگرنه الان تو بند نمی‌بود.

روندا دختر باهوشی بود و می‌دانست که گلرت قصد دارد با ذهن او بازی کند. بنابراین زیر لب با خودش زمزمه می‌کند "تمرکز کن. نذار ذهنتو آشفته کنه.". توجه روندا به چوبدستی گلرت جلب می‌شود که همچنان زنجیرهای گادفری را نشانه گرفته بود. همین برایش کافی بود تا بفهمد بر هم زدن حواس گلرت برای رها شدن گادفری از بند، بهترین تصمیم در این موقعیت است.

روندا به خوبی می‌دانست که گلرت یک جادوگر سیاه بزرگ و با تجربه است در حالی که خودش یک ساحره‌ی جوان و کم‌تجربه. او به کمک نیاز داشت. هم به گادفری، هم به پسرها، حتی اگر ماگل بودند.
- تهدید فعلی رو به خاطر احتمال تهدید آینده کنار نذارین. ما پنج نفریم، اما اون تنهاست.

با این که روندا مستقیم در چشم‌های گلرت زل زده بود، اما جمله‌اش را خطاب به سه ماگلی که پشت سرش خشکشان زده بود گفته بود. حق با اون بود. چرا باید گلرت که تهدیدی جدی و حتمی برایشان بود را به خاطر این احتمال که مبادا گادفری اختیار از کف دهد و در آینده تهدید جدیدی برایشان شود رها می‌کردند؟

- استیوپفای!

همزمان با فریاد روندا، چهار پسر نزدیک‌ترین چیزی که در دستشان بود را برداشته و به سمت گلرت پرتاب می‌کنند. گلرت بدون چوبدستی، توانایی این را نداشت که همزمان چهار تهدیدی که به سمتش می‌آمدند را دفع کند. پس دست از نگه داشتن زنجیر‌های گادفری برمی‌دارد و با تکان چوبدستی‌اش طلسم روندا و گلدان و قاب‌هایی که به سمتش پرتاب شده بودند را به گوشه‌ای می‌راند.

با از بین رفتن زنجیرها، گادفری بلافاصله با سرعت خون‌آشامی‌اش از گلرت فاصله می‌گیرد و درست کنار چهار پسر و روندا می‌ایستد. گلرت جادوگر قوی‌ای بود، اما این که همزمان از پس شش نفر در یک فضای بسته برآید، کار ساده‌ای نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
فضای خانه گریمولد به طرز عجیبی سنگین شده بود. هوای اطراف از بوی خون، چوب کهنه و غبار پر شده بود و در گوشه‌ای از اتاق، ریموس لوپین با صورتی رنگ‌پریده، سعی می‌کرد تکه‌ای از شیشه‌ی شکسته را که در بدنش فرو رفته بود بیرون بکشد. در اطراف او، چهار ماگل و روندا در سکوتی مرگبار به کسی که مقابلشان ایستاده بود خیره شده بودند. اما حتی با اینکه گادفری آمده بود تا از آن‌ها دفاع کند، نگاهشان به او هم از وحشت خالی نبود. چرا که او یک خون‌آشام بود، موجودی که در تاریکی پرورش یافته، با دندان‌هایی که فقط برای دریدن خلق شده بودند. آن‌ها نمی‌دانستند از کدام یک باید بیشتر بترسند؛ جادوگر تاریکی که به راحتی می‌توانست جانشان را بگیرد یا مدافعی که شاید خودش روزی به دشمنشان تبدیل شود.

گلرت گریندل‌والد اما، بی‌تفاوت به تمام وحشت‌های اطراف، با چهره‌ای خونسرد و مغرور به گادفری زل زده بود. او با چرخش انگشتانش چوبدستی را در دستش بازی می‌داد و لبخندی کم‌رنگ اما زهرآلود روی لبش بود.
- پس خون‌آشام عزیزمان بالاخره وارد بازی شد؟

صدای او آرام بود اما در اعماق وجود شنوندگانش نفوذ می‌کرد.
- از همون اول باید حدس می‌زدم که ارتش سفیدی اینقدر در ناامیدی فرو رفته که حتی به کمک موجوداتی مثل تو نیاز داشته باشه.

گادفری چشمان سرخ خود را تنگ کرد. او قصد نداشت درگیر حرف‌های گلرت شود، اما چیزی در صدای مرد رو‌به‌رویش وجود داشت که درونش را آتش می‌زد. او از جادوگران تاریکی متنفر بود، از طرز حرف زدنشان، از غرورشان، از روش‌هایشان... اما حالا مجبور بود که وارد بازی آن‌ها شود.

گلرت دیگر منتظر نماند. او استاد شروع کردن دوئل با ضربه‌ی اول بود. دستش به سرعت چوبدستی را بلند کرد و قبل از اینکه کسی متوجه شود، طلسمی سرخ‌رنگ شلیک شد. گادفری جاخالی داد، به شکلی که بدنش فقط یک خط تاریک در فضا به جا گذاشت، اما موج انفجار طلسم، دیوار پشت سرش را تکه‌تکه کرد.

گادفری ناگهان حرکت کرد. با سرعتی فراتر از تصور، به سمت گلرت حمله‌ور شد. چشمان تماشاچیان از وحشت گشاد شد. او اصلاً مانند یک انسان نمی‌جنبید؛ بیشتر شبیه یک سایه بود که بین نور و تاریکی در نوسان بود. قبل از اینکه گلرت بتواند طلسم دیگری بفرستد، گادفری درست مقابلش ظاهر شد و با چنگال‌های تیز خود، ضربه‌ای به سمت سینه‌ی او زد.

اما گلرت بی‌تجربه نبود. دست چپش را به سرعت بالا آورد و سدی از جادوی خالص جلوی خودش ایجاد کرد. چنگال‌های گادفری با نیرویی مهیب به این سپر نامرئی برخورد کردند، اما به جای شکستن آن، خودش عقب پرتاب شد و در هوا چرخید. صدای خفه‌ای از گلویش بیرون آمد، اما قبل از اینکه بتواند دوباره حمله کند، گلرت لبخندی زد و ناگهان ناپدید شد.

گادفری به اطراف نگاه کرد، اما خیلی دیر شده بود. چیزی در کنار گوشش زمزمه کرد:
- پشت سرت.

قبل از اینکه بتواند واکنش نشان دهد، موجی از جادوی سیاه او را در برگرفت و بدنش را با شدت به دیوار کوبید.

تماشاگران از ترس عقب رفتند. برخی حتی جرأت نگاه کردن نداشتند. از یک طرف، جادوی سیاهِ گریندل‌والد مانند سیلابی مهارناشدنی، در اطرافش پیچ و تاب می‌خورد و از طرف دیگر، گادفری، خون‌آشامی که برای محافظت از آن‌ها مبارزه می‌کرد، همچنان حالتی ترسناک داشت، چشمان درخشانش در تاریکی اتاق می‌درخشید و دندان‌های نیشش بیرون زده بود. هر کدام از این دو، به تنهایی، می‌توانستند کابوس آن‌ها باشند.

گادفری غرشی کرد و به سرعت بلند شد. اگرچه جادوی گلرت او را پرتاب کرده بود، اما هنوز از بین نرفته بود. با سرعتی دیوانه‌وار، بار دیگر حمله کرد، این بار مستقیم به سمت گلرت. اما گلرت فقط لبخندی آرام زد و چوبدستی‌اش را چرخاند. ناگهان زمین زیر پای گادفری باز شد و زنجیرهایی از جنس جادوی سیاه از آن بیرون آمدند و پاهایش را در هم پیچیدند.

او تقلا کرد، اما زنجیرها محکم‌تر شدند. گلرت آهی کشید و آرام جلو آمد.
- گفتم که وقت تلف نکن، خون‌آشام. تو در این بازی، فقط یک تأخیر کوتاه بودی.

-----
من، سالازار اسلیترین کبیر، گابریل دلاکور را به نبردی با سوژه‌ی "بی‌حوصلگی" در ۲۴ ساعت آینده دعوت می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
عرق سرد روی پیشانی پسرها نشسته بود، عضلاتشان از شدت وحشت منقبض شده و نگاهشان دیوانه وار در میان سایه ها می چرخید. نمی دانستند گلرت کجاست، اما حضور شیطانی اش را حس می کردند و می دانستند هر آن ممکن است کارشان را تمام کند.

و درست همان لحظه که ترس گلویشان را می فشرد، گلرت لبخندی مایل و شرورانه بر لب نشاند و چشمانش یکی سفید و دیگری سیاه برق زدند و چوبدستی اش آرام بالا رفت.

طلسمی مرگبار از نوک چوبدستی او جهید، نوری سرخ که هوا را شکافت و به سمت یکی از پسرها روانه شد. پسر وحشت زده جیغی کشید، چشمانش را بست و انتظار برخورد آن را کشید. اما... هیچ دردی حس نکرد. فقط ضربان شدید قلبش را می شنید که در سینه اش طنین می انداخت. زنده بود؟ اما چه طور؟

چشمانش را آرام باز کرد. مردی بلند قامت و شنل پوش میان او و گلرت ایستاده بود. موهای بلند و سیاهش در نسیم شب تکان می خورد و چوبدستی به دست بی حرکت باقی مانده بود. این مرد کسی نبود جز گادفری میدهرست که در آخرین لحظه از ناکجایی ظاهر شده و طلسم گلرت را دفع کرده بود.

چشمان عسلی و مصمم گادفری به سایه ای دوخته شده بود که گلرت را در بر گرفته بود. برخلاف ماگل ها او به لطف دید تیز خون آشامی اش می توانست او را به وضوح ببیند. چند لحظه بعد گرد و غبار فرو نشست و گلرت برای پسرهای ماگل نیز آشکار شد.

او با نگاهی سرشار از تمسخر چشمان ناهمگونش را به گادفری دوخت و لبخندش عمیق تر شد.
"آ، میدهرست... اومدی غذاهاتو از دستم نجات بدی؟"

گادفری پاسخی نداد. تنها چوبدستی اش را محکم تر فشرد و در حالت آماده باش باقی ماند. اما در درون خود به سختی تلاش می کرد تا نگذارد بدنش بلرزد. می دانست که آن چه پیش رو داشت، شاید پایان او باشد. مرگی که با بدل شدن به خون آشام از آن گریخته بود، حالا بال هایش را گسترانیده و سایه اش را بر سرش انداخته بود. حتی می توانست صدای خرد شدن استخوان هایش را زیر فشار این سرنوشت محتوم بشنود.

گلرت با چشمانی نافذ نگاهش کرد و آرام گفت:
"تو وحشت کردی. ولی این بار نه از اون جونوری که توی وجودت حبس کردی و تشنه ی خونه. تو از مرگ می ترسی."

لحنى دلسوزانه اما تصنعی به خود گرفت و ادامه داد: "خون آشام بیچاره... تو همه ی این رنج رو تحمل نکردی که حالا بخوای خودتو به نیستی بسپری، نه؟ به جبهه ای ملحق شو که بهش تعلق داری. این ماگل هایی که داری خودتو براشون به کشتن میدی، در نهایت به دشنه تو قلبت فرو می کنن و آتیشت می زنن. ببین چه جوری بهت نگاه می کنن."

گادفری رویش را به سمت پسرها برگرداند و دید که آن ها چه طور با ترس و نفرت به او خیره شده بودند.

گلرت با لبخند سردی زمزمه کرد:
"میدهرست، اونا لطیفه ای که گفتم رو عین حقیقت می بینن. فکر می کنن تو میخوای خونشونو بخوری و جونشونو بگیری."

گادفری نفس عمیقی کشید و لب پایینش را گزید و آرام اما قاطعانه گفت:
"تأسف آوره که این طوری راجع بهم فکر می کنن، ولی این باعث نمیشه رهاشون کنم و بذارم تو بهشون صدمه بزنی. درسته، من از مرگ میترسم... ولی اگه سعی نکنم جلوی تو رو بگیرم، به چیزی تبدیل میشم که برام از مرگ وحشتناک تره."

و با گفتن این جمله طلسمی را به سمت گلرت شلیک کرد و البته که گلرت با مهارت طلسمش را دفع کرد و جادویی مرگبار را به سمتش روانه ساخت. گادفری با سرعت بالای خون آشامی اش جاخالی داد و در این لحظه بود که هیجان و شوق در رگ هایش رخنه کرد. ترس داشت از وجودش رخت می بست و با اشتیاقی وصف ناپذیر جایگزین می شد. اشتیاقی برای فرو بردن دندان های تیزش در گردن این جادوگر قدرتمند شرور و نوشیدن خون گوارای او.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:40:07
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:42:21
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:44:06
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:46:05
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:47:02
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:48:00
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:48:54
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:50:16
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:52:17
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/17 23:54:11
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 19:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گلرت از شنیدن صدای پسر پشت سرش و حمله ناگهانی سه پسر مقابل جا خورده بود... ولی غافلگیر نشده بود! او در شرایطی بسیارسخت تر از این هم جنگیده بود. اینکه سه ماگل و یک جادوگر به سمتش حمله کنند، برایش شرایط چندان دشواری نبود، همانطور که خودش گفته بود حتی اگر پنج جادوگر هم بودند، باز هم شکست می‌خوردند.

با تکان بعدی شنلش گلرت دیگر در جای قبلی‌اش نبود. تنها گرد و غبار ناشی از پاشیده شدن خاک در صورتش در هوا معلق ماند. تنها نشانه از حضور چند لحظه پیش او... اما این شرایط برای چند پسر ماگل که چیزی جادو نمی‌دانستند اصلا عادی نبود!

پسرها در حالی که گیج شده بودند برای چند لحظه در زمین و آسمان به دنبالش می‌گشتند. سکوتی سنگین و سیاه بر سرشان خیمه زده بود. سکوتی که بلاخره یک صدا آن را شکست... صدای قهقهه بلند و مرگ‌آسای گلرت که درست از پشت سرشان به گوش رسید!

سرهای همه به سرعت سمت صدا چرخید، ولی باز هم چیزی جز گرد و غبار به چشمشان نمی‌آمد. بار دیگر صدای قهقههه این بار بلندتر و نزدیک‌تر به گوششان رسید. باز هم چرخیدن به سمت صدا و باز هم تا چشم کار می‌کرد سیاهی، تاریک و گرد و غبار به چشم می‌خورد!

برای بار آخر صدای خنده بلند شد اما این بار نه از یک جهت خاص... این بار به نظر می‌رسید که این صدا از همه طرف به آن‌ها نزدیک تر می‌شود... نزدیک تر و ترسناک تر...

گلرت داشت از بازی کردن با طعمه هایش لذت می‌برد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت فریادزنان این جمله را رو به روندا فریاد زده بود که با طلسمی ریموس را به عقب رانده و حالا او را در آغوش گرفته بود.

پشت سرش چندین پسر جوان دیده می‌شدند که با دیدن اتفاقاتی که افتاده بود شوکه شده بودند. گلرت از حالت آن‌ها متوجه می‌شود که تعجبشان بیش از آن که از جان دادن ریموس در جلوی چشمانشان باشد، از کاری بود که لورا با ریموس کرده بود.

آن‌ها ماگل بودند و نا آشنا با جادو.

گلرت قهقهه‌ی بلندی سر می‌دهد که در سکوت شب همه جا می‌پیچد.
- سه تا ماگل دنبالت فرستادن تا با من مقابله کنی؟ عجب اشتباه بزرگی. حتی اگه سه تا جادوگرم بودن شکست می‌خوردی!

گلرت آن‌قدر حریف‌های جدیدش را کوچک می‌شمرد که دلیلی نمی‌بیند بلافاصله چوبدستی‌اش را بکشد و با طلسمی همه‌شان را نابود کند.

اما گلرت اشتباه می‌کرد. روندا را به تنهایی فرستاده بودند تا از ریموس بخواهد به جنگ بپیوندد. او در میانه‌ی راه با آن پسرهای ماگل مواجه شده بود که یکیشان از پشت پنجره خانه ناگهان ریموس را در حال جنگ با یک بیگانه کف خیابان دیده بود و به بقیه‌شان خبر داده بود.

ریموس شاید به خاطر گرگینه بودنش در چشم بسیاری از جادوگران طرد شده به نظر می‌رسید، اما با ماگل‌هایی که حوالی خانه گریمولد زندگی می‌کردند دست دوستی داده بود. ریموس ذات مهربانی داشت و با دیدن آن پسرهای جوان که با لات‌بازی در آن محل در حال تباه کردن زندگیشان بودند، تصمیم به کمک بهشان گرفته بود. آن‌قدر با آن‌ها وقت گذرانده بود که حالا او را دوست خود بدانند.

و شاید آن شب، شبی بود که پاسخ کمک‌هایش را می‌دید. گلرت تنها در حدس زدن علت حضور ماگل‌ها در آن‌جا اشتباه نکرده بود، بلکه یک اشتباه محاسباتی دیگر هم کرده بود.

- ولی ما چهار نفریم!

پسر چهارمی که از پشت سر به او نزدیک شده بود، ناگهان به گلرت حمله‌ور می‌شود و همزمان سه پسر دیگر که جلوی او بودند نیز برای کمک به سمتش حرکت می‌کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/11/17 22:00:31
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین برای برکناری سیریوس بلک و به قدرت رساندن گلرت گرینوالد به لندن حمله کرده و پس از کشتار و تخریب خیابان های لندن، به ورودی وزارتخانه رسیده اند. سالازار به الستور مون و دلفی به آلانیس اورموند حمله میکند، اما هر دوی آنها از طلسم های ارتش تاریکی جان سالم به در میبرند. در همین حین سیریوس و دامبلدور برای محافظت از وزارتخانه سپر دفاعی بزرگی را در قسمت ورودی ایجاد نموده اند.
در همین حین، گلرت گرینوالد برای پیدا کردن اطلاعات به خانه شماره 12 گریمولد رفته و در آنجا با لوپین روبرو میشود. آن دو با هم درگیر شده و لوپین زخمی، موفق میشود با پاشیدن خاک در چشم گرینوالد حواس او را پرت کند....


........................................................................................................................................
همه چیز کند شده بود و همه چیز سریع اتفاق افتاد.
گلرینوالد بر حسب غریزه درد که حتی در جادوگری به بزرگی او نیز به قوت خود باقی بود، خم شد و دستش را به سمت چشمانش برد.
همه چیز در همان لحظه بود. یک لحظه طلایی که لوپین منتظرش بود. لحظه ایی که گلرینوالد کور از خاک، بی دفاع مانده بود. چوبدستی اش را درآورد و با صدای بلند "آواداکداورا" را فریاد زد.
این همان طلسم شروری بود که سالها به جادوگران نوپا یاد داده بود از آن برحذر باشند. کشتن دشمن، انتهای نابودی نبود، شروع نابودی بود. نابودی روحی که هرگز نباید به گناه گرفتن زندگی از دیگری آلوده میشد. اما در آن لحظه هیچ کدام از اینها ارزش نداشت. دشمنش؛ بی رحم و سرسخت بود و لوپین میدانست وفاداری به ارزش های انسانی در آن لحظه حکم مرگش را امضا میکند.
چاره ایی نبود.
بعدا خودش را میبخشید. توجیح میکرد و حتی فراموش میکرد. بعدا... بله. باید گرینوالد را میکشت تا "بعدا" را برای خودش معنا کند.
درست در همان لحظه، در لحظه ایی که لوپین مرگ گرینوالد را در ذهنش مسلم شمرده بود، گرینوالد خم شد و طلسم درست از بالای سرش عبور کرد. انگار درد چشمانش بیش از حد انتظارش بود و قامت بلندش را خمیده کرده بود.

همه چیز کند شده و همه چیز سریع اتفاق افتاد.
لوپین لعنتی فرستاد. لحظه طلایی اش داشت تمام میشد و گرینوالد به زودی چشم به جهان باز میکرد. تنها یک راه مانده بود. راهی که اجداد او و اجداد همه قبایل بشری برای کشتن دشمنشان از آن استفاده میکردند. تنها راه، حمله ایی بود با دست های خالی و مستقیم. جوری که یونانیان حریفانشان را خفه میکردند و جوری که مصریان زبان از حلق دشمنانشان بیرون میکشیدند.
سریعا حرکت کرد و نزدیک شد. دستهایش جلوتر از بدنش حرکت میکردند و در هوا به امید گرفتن رگهای گردن گلرت به پرواز درآمده بودند. او میتوانست. میدانست که میتواند. آن خوی حیوانی که سالها در بدنش خفته بود، همان خویی که دامبلدور برای سرکوب و کنترلش به او کمک کرده بود در لحظه بیدار، بیدار بود و شعله میکشید.

همه چیز کند شده بود و همه چیز سریع اتفاق افتاد.
لوپین در هوا خشکش زده بود. گلرت با چشمهای سرخ از تندی خاک و لبخند هیولا گونه ایی به او نگاه میکرد و دستش را دور تکه شیشه ایی که در شکم لوپین فرو کرده بود، فشار میداد.

- احمق... فکر کردی من به این راحتی ها می میرم؟ من؟ گلرت گرینوالد بزرگ؟ حتی خود دامبلدور هم نتونسته منو بکشه!

طلسمی بدن لوپین را عقب کشید و گلرت را با چاقوی خونی در دستش تنها گذاشت.

- بیایین! همتون بیایین!... تو هم اومدی گرگی رو نجات بدی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/17 17:52:13
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT