جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
و فراابرچوبدستی، بزرگ‌ترین و قوی‌ترین چوبدستی همه دوران‌ها که توی بغل دوریا بلک خودش را پهن کرده بود و یک یارویی از یک جایی بهَش آب‌پرتقال هم داده بود که قلورت‌قلورت بخورد تا ققنوس مغزش نیفتد، یک بار دیگر منقل خاطراتش را آتش کرد و شروع کرد از بدبختی‌هایش گفت و ریسمان خاطراتش را واچید و از آن دفعه‌ای گفت که اشتباهی به معلم‌چوبدستی‌اش گفته بود مامان‌چوبدستی و از آن دفعه‌ای گفت که جیمز پاتر جلوی لیلی‌ معلقش کرده بود و همه الیواندرش را دیده بودند و حتی از آن دفعه‌ای گفت که یک مدت اشتباهی سوروس اسنیپ شده بود و بیشترتر که تعریف کرد تانست توی مغزش عقب‌تر هم برود و یک‌سری پرده ها را کنار بزند و بفهمد در تمام عنفوان‌هایی که صدا زده بود مــــمـــــن‌ش بیاید و بشوراندش، نیامده بود و فاچ را نشوراندان رها کرده بود و همه این‌ خاطرات‌ها مکانیسم‌های دفاعی‌اش بود و حتی بیشترترتر که یادش افتاد، یادش افتاد هیچوقت اصلا مــــمـــــن‌ نداشته بود. حقش هم بود. چون فاچ در حقیقت اصلا فراابرچوبدستی نبود و بخاطر همین‌ها هم بود که همیشه به معلم‌هایش تهمت مامان بودن می‌زد و راستی یک بار هم رفته بود پیش هری پاتر و اشتباهی بهش گفته بود چشم‌های مامانش را دارد ولی هری پاتر فکر کرده بود منظور فاچ این است که چشم‌های لیلی را دارد و فاچ هم آنقدر خجالت کشیده بود که--

دوریا بلک یک لحظه دماغ فاچ را گرفت تا یک لحظه وایستد.
-
- و تازه بعدش آلبوس دامبلدور بهم گفت بیا کلاس معجون شناسی رو بردار که بهش گفتم من که مامان‌جون‌شناسی بلد نیستم که بهم گفت ها؟ که بهش گفتم ها؟ و... وایسا یه لحظه ببینم... واسه من yroll کردی؟ کمسله!

و قبل از اینکه دوریا بلک بخواهد اعتراض کند، از بغلش پرید پایین و آب‌پرتقالش را ریخت رویش و کلی عصبانی بود.

- هیچکدوم از شما بشرا لایقم نیستین. می‌رم پیش این جنه می‌شینم اصن.

وینکی سرش را از مسلسلش درآورد.
- چی شد؟ چی کار کرد؟ وینکی تو دهن همه زد! وینکی جن خووب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 10:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خب اینجا یه اشتباهی صورت گرفت.

ما در تمامی صحنه‌ها داریم می‌بینیم که سیریوس نقش یک روانشناس رو به خودش گرفته و نه نقش یک دوست صمیمی. و تفاوت یک دوست صمیمی و مشاور می‌دونید چیه؟ بریم ببینیم!

- یه سوالی داشتم...

همه بدون توجه به اینکه چه کسی این سوال رو پرسید، منتظر سیریوس موندن تا پاسخ بده. بالاخره مدت‌ها بود دوربین زوم شده بود روی فاچ و سیریوس و پس‌زمینه کلا محو بود.

- بپرس!
- شما فاچ رو دوست دارین؟
- بله!
- می‌خواین کمکش کنین درمان شه؟
- بله!
- نرخ‌ مشاوره‌تون مطابق مصوبه‌ی صنف، ساعتی ۵۰ گالیونه؟
- بله!

با شنیدن این حرف، فاچ نفسش رو با صدایی جیغ مانند فرو برد.
- می‌خوای از من پول بگیری؟
- بله!... چی؟... نه!

دوریا که تمام مدت در گوشه‌ای پنهان شده بود و تمام حرکات اعضای سفیدی رو در نظر داشت، با موفقیت و در یک حرکت فرندز گونه، کاری کرده بود سیریوس خودش اعتراف کنه می‌خواد از فاچ پول بگیره. پس آهی کشید و با چهره‌ای غمگین رو به فاچ کرد.
- متاسفم! بعد از اون همه سختی که کشیدی، شکسته شدن قلبت اونم به این شکل خیلی می‌تونه دردآور باشه.

و سپس با لبخندی غمگین دستانش رو باز کرد و فاچ که دیگه دلش خیلی شکسته بود، پرید توی بغل دوریا و زار زار شروع به گریه کرد.

***

بدین وسیله آلبوس دامبلدور را به نبردی تن به تن با موضوع «منِ کَله‌ گنده» دعوت می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/11/22 12:48:39
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/11/22 12:49:15
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 04:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پس فاچ با هدایت مدبرانه و عاقلانه و مسئولانه و منطقانه و رئیسانه و وزیرانه و وفادارانه و محفلیانه و شهدایانانه‌ی سیریوس دوباره به روند درمان خودش برمی‌گرده. دوباره یکسری احساسات و عواطف از طرف فاچ بیان می‌شه و فاچ بار دیگه به آغوش گرم زندگی برمی‌گرده. البته همین بازگشت کلی طول کشیده که بهتون خواهیم گفت.

در ابتدا فاچ از زمان کودکیش گفت. زمانی‌که اکثر مشکلات روحی و روانی و حتی جسمی و عقیدتی ریشه در این دوران داشت. زمانی‌که همیشه به چوب‌شویی می‌رفت و داد می‌زد "مــــمـــــن! بیا منو بشور!". و مامانش هم تکه پارچه‌ای گل منگلی به دورش پیچیده بود و می‌اومد کنارش و با لطافت هرچه تمام‌تر شروع به شستنش می‌کرد. انقد لطیف که فاچ بلافاصله بعد شست‌وشو یه چوب کاملا لب‌پر می‌شد.

و بعد به سراغ نوجوانیش رفت. اونموقع‌ها که با دوست و رفیقاش دور تا دور محله‌ها رو میگشت و زنگ در خونه‌های همسایه رو میزدن و در می‌رفتن. جای خودشون رو با بقیه چوبدستی‌ها عوض می‌کردن و صاحباشونو دست می‌انداختن و کلی می‌خندیدن و شب تا صبح و صبح تا شب علاف و بیکار گشت میزدن و به چوبدستی های نازک نارنجی دیگه متلک می‌پروندن و چلار چلار و چومن چومن پول خرج می‌کردن.

فاج همه‌ش از خاطرات زندگیش می‌گفت و به چهره‌ی سیریوس نگاه می‌کرد که با آرامش به فاچ نگاه می‌کنه و به سخنانش گوش می‌ده و صبورانه ر پی حل کردن مشکلاتشه و این هرچه بیشتر به صمیمیت رابطه فاچ و سیریوس می‌افزود و کار مرگخوارارو برای برگردوندن ورق سخت‌تر می‌کرد.
---


از جناب آقای گلرت گریندلوالد چشم قشنگ (البته فقط اون چشمش که سفیده!) برای نبردی کاملا دوستانه و فارغ از کشت و کشتار و اینجور گلرت بازیا دعوت می‌کنم. با مهلت 24 ساعت و سوژه‌ی "استفراغ سمی"!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/22 4:55:52
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/22 4:57:13
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 03:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیریوس هاپ هاپی کرد و به شکل انسانی خودش برگشت. از جاش بلند شد و کمی کش و قوس به خودش داد. همون کنارا یک سماور بزرگ در حال جوشیدن بود که سفیدا توش چایی تازه دم درست کرده بودن. پانمدی دوتا لیوان چای میریزه و یکیشو جلوی فاچ قرار میده. بعدش با لبخند نگاهش میکنه و میگه:
- طِ چه لسمی فاچ عزیز؟
- وا! خب بیا منو به دست بگیر و یه تکانی بهم بده دیگه.
- تِ چه کانی آخه فاچ؟

فاچ حرف‌های سیریوس را درک نمی‌کرد چون اونقدر خودشو خالی کرده بود که حالا با خوشرویی پذیرای هر صاحب مهربون و خوبی بود. فقط خبر نداشت که اینکه آماده پذیرفتن یک صاحب اونم بدون کمال‌گرایی و OCD برای خودش بشه صرفا یک مرحله از قضیه بود! سیریوس کمی به جلو خم میشه و درحالی که با صداهای آزاردهنده‌ای چاییشو هورت می‌کشید بالا، فاچ رو آماده مراحل بعدی درمانش می‌کنه:
- کاملا درست میگی دوست خوبم. شما چوبدستی هستی و چه کاری بهتر از طلسم بازی! درسته؟
- دقیقا منم همینو میگم دیگه. پاشو بریم.

سیریوس دستشو جلوی سینه پشمالوی فاچ میذاره که جایی نره و مکالمشو باهاش ادامه میده:
- طبق چیزایی که تعریف کردی، تا الان دردهای خیلی زیادی رو تجربه کردی. بهت حق میدم. مخصوصا اونجا که توی حموم مجبور بودی همه رو ماساژ بدی تا بلکه پذیرفته بشی.
- دقیقا! دقیقا! نمیدونی چقدر سخت بود آقا سگه.

پانمدی فاچ رو درک می‌کرد چون خودش در تمام ماجراها حضور داشت و حتی بعضی از بلاهارو خودش سر فاچ اورده بود. اما پانمدی باید مطمئن می‌شد که فاچ روانش کاملا سالم شده و به دست هیچ سیاهی نمی‌افته:
- میدونی من درکت میکنم. منم برای اثبات بی‌گناهیم خیلی کارها کردم اما هیچوقت کسی باورم نمی‌کرد.
- آخی سگ بیچاره! معتاد که نشدی؟
- حالا این پاسخش بمونه برای بعد. ولی فاچ میخوام اینو بهت بگم که تا به صلح و آرامش درونی نرسی، نمیتونی حتی در کنار صاحبی که لایق تو هستش هم آروم باشی.

فاچ به فکر فرو رفت. کم کم داشت آماده مرحله بعدی درمان میشد. کدوم مرحله؟ اینکه عمیقا با خودش به صلح برسه و تن به هیچ جادوگر سیاهی نده. اینکه هیچ جادوگر و ساحره سیاهی با مسائل دنیوی، ماشین مدل بالا و گول زدن های سطی، نتونه اون رو به چنگال خودش در بیاره.

روح و عقاید فاچ باید عمیقا از نو ساخته می‌شد تا حتی اگه اینبار دوباره مانند اول سوژه در سماور مخفیش می‌کردن، خاطر سفیدها جمع میبود که دست هیچ سیاهی بهش نمی‌رسه.

--------------------------------


معجون عشق و محبت و دوستی را به خورد خانم دوریا بلک می‌دهم. باشد که دوستی‌ها پایدار و عشق ها عمیق تر باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/11/22 3:24:22
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 02:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فاچ سفره‌ی دلش رو باز کرد. باز باز! انقد باز که تقریبا کل راهروهای مجلس رو در بر گرفته بود. سیریوس هم با گوش هایی که دائم تکون تکون می‌خوردن و زبونی که از دهنش بیرون افتاده بود، نفس نفس زنان و کاملا مشتاق، به طوری‌که یه سگ مشتاق معمولی به حرف‌های صاحبش گوش می‌کنه، داشت به حرفای فاچ گوش می‌داد. در این لحظه هیچ‌چیز نمی‌تونست رابطه‌ی بین وزیر و فاچ رو خراب کنه...
چون ساعت 2:11 نیمه شب بود و هیچ سیاهی بیدار نبود که بیاد پست بزنه و سوژه رو به نفع خودشون عوض کنه و نویسنده طی حرکتی حماسی همه‌ی سیاهارو کیومرث کرده بود و بهشون رکب زده بود.

فاچ که برای اولین بار قیافه‌ی ساده و مشتاق سیریوس رو می‌دید، با خودش فکر کرد که سیریوس اولین کسیه که به صحبتا و درد و دلای فاچ گوش می‌داد و انگار می‌خواست که فاچ صاحب اون باشه، نه اون صاحب فاچ. این آرزوی هر چوبدستی‌ای بود که صاحبش براش احترام قائل باشه و اونو ارزشمند بدونه و طبیعتا برای یک فرا ابر چوبدستی، این آرزو شدت بیشتری داشت.

فاچ همچنان به صحبت‌های خودش ادامه می‌داد و حتی ذره‌ای تغییر در اشتیاق و ذوقی که در پس چهره‌ی سیریوس خوابیده بود کم نشد. به نظر می‌اومد که فاچ کم‌کم درحال وا دادن بود.
- آره دیگه... بعدش فهمیدم هیچکس لیاقت منو نداره و همه‌رو از دم کمسل کردم.

سیریوس همچنان با اشتیاق نامحدود و ذوق‌زده به فاچ خیره شده بود.

- ولی به نظرم وقتشه که دیگه دست از کمسل کردن بردارم و شروع به اکسفت کردن کنم چون بالاخره اونی که می‌خواستم رو پیدا کردم.

سیریوس مشتاق و ذوق زده به عمق روح چوبدستی خیره شده بود.

- الو... میگم اونی که می‌خواستم رو پیدا کردم! silent:

سیریوس همچنان زل زده بود.

- بـــــــــــــــــــــــــــــــا تـــــــــــــــــــــوئـــــــــــــــــــــــــــم!

فرمانده مغز سیریوس ناگهان از خواب پرید و ماگ قهوه‌اش روی لباسش ریخت. خیلی شانس آورده بود. چون قهوه نه داغ بود و نه روی دستگاه‌های کنترل ریخته بود. حالت خواب با چشمان باز رو غیرفعال کرد، میکروفون رو جلوی خودش گرفت و ناگهان صدای سیریوس در فضا پخش شد.
- یک دو... یک دو امتحان می‌کنیم! خیلی خوبه که بالاخره مشکلت حل شد.

فاچ با عشوه و ناز و ادا به سیریوس نگاه کرد.
- کی میریم طلسم بازی؟ صاحب عزیزم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
یک فرا ابر چوبدستی (فاچ) سخنگو و متحرک وجود داره که ارتش تاریکی و سفید به دنبال بدست آوردنش هستن. در حال حاضر هر دو جبهه در تلاش هستن دل فاچو ببرن ولی فاچ افتاده رو دنده رد کردن همه با ذکر "کمسله". سفیدا نقشه می‌کشن پای درد و دلای فاچ بشینن با این خیال که اگه روانش درمان شه قطعا سفیدا رو انتخاب می‌کنه. ولی سیبل یهو خودشو می‌ندازه وسط تا فاچ به اون غراشو بگه.


~~~~~~~

ولی آیا سفیدا حاضر بودن صندلی‌ای که آماده کرده بودن تا آلنیس روش بشینه و با شنیدن غرای فاچ دلشو بدست بیاره، حالا توسط سیبل تصاحب بشه و همه نقشه‌هاشون بر باد بره؟

جواب هم بله‌ست هم خیر!

بله، چون در واقع سیبل همین الان هم صندلی رو اشغال کرده بود!

خیر، چون قرار نبود بذارن سیاها با نقشه‌های سفید خودشون فاچو بدست بیارن!

بنابراین در حالی که سیبل مشغول شنیدن درد و دل‌های فاچ شده بود، سفیدا پیست‌پیست‌کنان با هم نقشه‌ای می‌کشن تا سیبل رو جلوی فاچ رسوا کنن.

- بعدش اون دختره آریانا گولم زد تا به صاحبی قبولش کنم. ولی بعد چی شد؟ دختره حتی بلد نیست درست جادو کنه! با من جادو کرد چپکی! جلو همه عالم و آدم رسوا شدم و قدرت‌هام زیر سوال... هی... کجا می‌ری؟ داشتم باهات حرف می‌زدما!

در حالی که فاچ عمیقا سرگرم غر زدن بود، ناگهان سیبل همراه صندلی به اندازه یک سانتی‌متر از رو زمین بلند می‌شه و توسط جماعت سفید ذره ذره به عقب کشیده می‌شه تا فاچ خیال کنه سیبل بهش بی‌احترامی کرده و وسط سخنرانیش گذاشته رفته. و خب... نقشه‌شون جواب هم می‌ده!

دیگه فایده نداره هرچقدرم که بعدش سیبل از رو صندلیش بلند می‌شه و برای فاچ می‌خواد توضیح بده که اینا همه‌ش نقشه بود. چون فاچ دست نداشته‌شو می‌ذاره رو گوشاش و به سیبل پشت می‌کنه.
- عمرا دیگه باهات حرف بزنم. کسی که وسط نطق من می‌ذاره می‌ره، از بیخ کمسله!

سیریوس جلو میاد و ژست آدمایی که دارن افسوس می‌خورنو به خودش می‌گیره.
- نچ نچ نچ. واقعا کارش زشت بود. بهت گفتم به سیاها اعتماد نکن. اونا فقط به فکر منافع خودشونن. بیا پیش خودم درد و دل کن. گوش من شنواس.

سیریوس برای جلب اعتماد فاچ، به شکل سگیش در میاد که گوشای درازتری داره و اونا رو با هیجان برای فاچ تکون می‌ده. فاچ با اشتیاق جلو میاد تا این‌بار سفره‌ی دلشو برای سیریوس باز کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 01:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به این ترتیب فاچ بله رو گفته بود و دست و جیغ و هورا بود که از سمت ملت سفید باند شده بود. حتی بعضی از اون‌ها زبونشون رو در آورده بودن و شکلک در میاوردن. حتی در گوشه ای از جمعیت می‌شد دید که عده ای دور یه کیک با نوشته ای به مضمون "فاچ ورودت به ارتش روشنایی رو تبریک می‌گیم!" جمع شده بودن و داشتن شمع ها رو فوت می‌کردن و کیک و شربت و شیرینی پخش می‌کردن.

در این سوی میدون آلنیس یه میز و چند تا صندلی ظاهر می‌کنه و البته یه تخته شاسی. بعد کاغذ قلمشو در میاره و رو به روی فاچ میشینه و اونو هم دعوت به نشستن میکنه.
- خب پس بیا بشین و برام بگو... از اول اول بگو... هر چقدر که بخوای وقت دارم!

آلنیس نشست و منتظر شد. دقایق خیلی طولانی گذشت ولی فاچ نیومد. حتی دیده شد که علف های بلندی زیر پای آلنیس سبز شدن و تا گردنش اومدن و اونو به یه درخت متحرک تبدیل کردن ولی بازم فاچ نیومد. بلاخره صبرش سر اومد و به زبون اومد.
- اممم... فاچ جونم نمیخوای بیای؟

فاچ ظاهرا نمیخواست بیاد. چون سرشو به نشونه نه تکون میده و پشتشو به آلنیس و میز و صندلیش میکنه. در نتیجه‌ی این حرکت تعدادی از بادکنک های جشن میترکه و بقیه هم با صدای فسی بادشون خالی می‌شه. کیک هم به نشانه‌ی اعتراض خودکشی میکنه و خودشو میکوبه تو دیوار! این اصلا هدف سفید ها نبود. این اصلا به نفعشون نبود. اونا اینو نمیخواستن. باید یه کاری می‌کردن و می‌فهمیدن چی باعث شده فاچ انقدر زود تصمیمشو عوض کنه.

- فاچ عزیزم چرا نمیای؟
- تو رو نمیخوام!
- پس کیو میخوای بگو همونو برات بیارم!

فاچ نوکشو بلند میکنه و صاف به اون سمت سالن اشاره می‌کنه. همه‌ی چشم ها مسیر مورد اشاره‌ی فاچو دنبال می‌کنن و خب تهش میرسن به...

- من خاله سیبیلو رو میخوام!

بله... همونطور که احتمالا تا الان حدس زده باشین فاچ مستقیما به سیبیل سیبل اشاره می‌کرد! اون دقیقا همه‌ی اون مواردی که فاچ میخواستو داشت.

سیبل هم اصلا فرصتی به بقیه برای تغییر داستان نمی‌ده و در حالی که آلنیس رو شوت می‌کنه و آلنیس هم صاف می‌ره و می‌ره و تو دماغ الستور فرود میاد و برای چندمین بار در طول این سوژه سیبل یه سفید رو در دماغ یه سفید دیگه فرو میکنه!

بعد هم مقتدرانه سر جای آلنیش می‌شینه و آماده شنیدن غرغر های فاچ می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 00:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- همین جایه!

ملانی این جمله رو به چوبدستی گفت و اون رو جلو برد تا به فاچ معرفیش کنه:
- فاچ یه نفر کاملا جدید اومده که میخواد باهات آشنا بشه.

فاچ کنجکاو شد و کمی جلو رفت. یه نگاهی به ملانی انداخت و پرسید:
- کی میخواد آشنا بشه؟ از الان کمسله، گفته باشم.

فاچ تا الان خیلی کمسل کرده بود. یکمی دیگه کمسل می‌کرد، فقط خودش میموند و حوزش. پس تصمیم گرفت یکمی خودشو جمع و جور کنه و به پیشنهادات جدید فکر کنه. چوبدستی که یکمی خجالتی بود جلو رفت و به فاچ سلام کرد:
- سلام! حال شما خوبه؟ من چکز هستم.
- سلام چکز. میتونم معنای اسمتون رو بپرسم؟
- بله بله حتما! چکز خلاصه شده چوبدستی کله زخمی هستش. قبلا اسم خاصی نداشتم تا اینکه ملانی این قشنگ رو روم گذاشت.

این ملاقات برای فاچ جذاب بنظر می‌رسید. حتی دوتاییشون اسماشون سه حرفی بود. اما خب مسئله این بود که ملاقات با یک چوبدستی دیگه واقعا به چه درد فاچ می‌خورد؟ فاچ صاحب می‌خواست. کسی به بتونه حملش کنه و ازش استفاده و حتی سوءاستفاده بکنه. پس مکالمه رو به این شکل ادامه میده:
- چکز عزیز با اینکه این آشنایی و مکالمه خیلی برام قشنگه، اما دقیقا ما چطور بدرد هم میخوریم؟ کدوممون قراره از کدوم استفاده کنه؟
- استفاده؟ منظورت چیه؟ ما قراره باهم عشق افلاطونی رو تجربه کنیم. همین که صرفا کنار هم بشینیم و باهم حرفهای قشنگ بزنیم کافی نیست؟

طبیعتا برای فاچ کافی بنظر نمی‌رسید. گرچه از چکز خوشش اومده بود، اما خب اون صاحب می‌خواست. همینطور که سیاها مشغول مشاهده این مکالمه بودن و امیدوار بودن که نقشه‌شون جواب بده، سفیدا نقشه دیگه ای کشیده بودن.

فاچ که خیلی دمدمی مزاج و اصلا Bipolar بنظر می‌رسید و همینطور بحران های هویت بی‌شماری هم پشت سر گذاشته بود، اگه یکبار برای همیشه درمان می‌شد، میتونست درست و سالم فکر کنه. سفیدا میدونستن اگه روان فاچ درمان بشه و بتونه دور از همه بحران هاش فکر کنه، قطعا روشنایی رو انتخاب میکنه پس تصمیم میگیرن جلسات روان درمانی فاچ رو شروع کنن. آلنیس با مهربونی به سمت فاچ میره و خیلی ملایم روی پاهاش خم میشه و منطقی شروع به صحبت با فاچ میکنه:
- فاچ من احساس میکنم این مدت خیلی آسیب دیدی. دوست داری سفره دلت رو باز کنی و از دردهات برامون بگی؟

جواب فاچ مثبت بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 23:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-ریسه قلب اژدها کمسله... ژانویه ای باشه کمسله...اگه...

فاچ عزت نفسش رو پس گرفته بود و با دیدن اینهمه خاطرخواه تاقچه بالا گذاشته بود و انواع ژست های کمسله رو امتحان می کرد و انتظاراتش رو توی چش و چال مرگخوارا و محفلیون می کرد.
از هردوطرف عده ای سعی می کردن در بالارفتن از طاقچه بالاهای فاچ از هم سبقت بگیرن و ابرچوبدستی رو بقاپن اما با کمسله ی دیگه ای مواجه میشدن.

عده ای هم با حالت پوکرفیس به فاچ و اداهایش زل زده بودند و ابرهای دیالوگ بالای سرشون تشکیل می شد.
نقل قول:
این لوس بازیا چیه ملت یاد گرفتن.

نقل قول:
چوبدستی هم چوبدستیای قدیم.

نقل قول:
چوبدستی اگه اهل زندگی باشه این چیزا براش مهم نیست.


لرد در میان دسته دوم ایستاده بود و با خودش فکر می کرد که چیشد که بلاتریکس بی اعصابش از سوژه ها حذف شد و داستانی که میتونست با چندتا شکنجه و چک و لگد حل بشه به چنین سوپ پیاز بی نمکی تبدیل شده بود که ناگهان توپ رنگی رنگی درخشانی از جلوی صورتش رد شد و رشته افکارش رو پاره کرد. توپ صد متر جلوتر توقف کرد و دوباره به سمتش برگشت.
توپ رنگی رنگی درواقع ملانی ای بود هیجان زده!
-ارباب! یافتم ارباب!
-چیشده مل؟ صدبار گفتیم خوبیت نداره مرگخوار انقد رنگارنگ باشه.

ملانی هیجان زده بود و موهاش مخلوطی از صورتی و بنفش و آبی و زرد شده بود.
-ببخشید ارباب. اخه عجله داشتم پیداتون کنم. ببینید چی یافتم.

ملانی با حالت پیروزمندانه ای مشتشو باز کرد و چوبدستی ای مزین به روبان صورتی و طلایی که اکلیل زده شده بود رو جلوی لرد گرفت.

-یه چوبدستی جلف و قری برای ما آوردی.
-این فقط یه چوبدستی جلف نیس ارباب. چوبدستی جلف کله زخمیه. من درحالی پیداش کردم که از سینگلی افسردگی گرفته بود و میخواست میکاپ آرتیست بشه و سبک زندگیش رو عوض کنه. من از روی بیکاری داشتم آرایشش می کردم که یهو به ذهنم رسید که خب، فاچ هم سینگله.
-خلاصه کن مل، از نظر ما چوبدستی کله زخمی فقط به درد ریز ریز شدن میخوره.
-ولی از کله زخمی خسته شده و دنبال صاحب جدید میگرده ارباب. درواقع خیلی هم سلیطه و پاچه پاره و مادیاتیه...ولی چون ارایشش رو دوس داره به من وفاداره. اگه فاچ اسیرش بشه میاد سمت ما و بی دردسر بدستش میارید.
-چجوری اسیرش بشه؟

در همین حین چوبدستی مذکور تکونی به خودش داد و بیدار شد.
-اه، ملانی جون پس چی شددد؟ اون پسره که هیچی خرج نمی کرد. خسته شدم. اینجا هم که فقط بر و بر منو نگاه میکنن. پس کو اون پسری که میگفتی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 22:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
من باب نبرد با آریانا دامبلدور

لرد با نگاهی وحشتناک به سمت مرگخوار صورتی برگشت. سپس در حرکتی بسیار آرام کت و شلوارش را صحیح و سالم و حتی بهتر از قبل کرد.
- واقعا سر چه چیزایی می‌خندین. متاسف شدیم که همچین آدمی خودش رو مرگخوار ما می‌دونه.

لرد بسیار متاسف شد؛ شدت تاسف لرد باعث متاسف شدن بقیه مرگخواران و حتی فاچ شده بود. حتی باعث از دست رفتن مرگخوار مذکور شد و از صورتی به سفید تغییر رنگ داد.

- اگه باعث متاسف شدن بشه که صد در صد کمسله!


سیلویا نگاهی به مروپ انداخت که مشغول تماشای پسرش بود؛ پس از کیفش به بیرون پرید. سیلویا همان‌طور که به محفلی مرگخوارنما نزدیک می‌شد، متوجه خنده‌هایش شد.
- نه جدی چرا می‌خنده؟
البته این فقط از ذهن سیلویا گذشت.
چند لحظه نگذشت که محفلی بلند شد تا به سمت فاچ برود و کمی خودنمایی کند که با آغوش عجیب سیلویا مواجه شد.
- چه فررت گوگولی‌ای! چقدر ناز و بغلی! بغل؟!
- آره! بغل خوبه، نه؟ منم خیلی ناز و گوگولی‌ام!
- آخی! خب پس حداقل پاچه شلوارم رو بغل نمی‌کردی. بیا اینجا، درست و حسابی...

محفلی به سمت سیلویا خم شد اما نه تنها شلوار با صدایی بلند و به شکل فجیع‌تری پاره شد بلکه حتی با جدا شدنش از پای محفلی، باعث افتادن سیلویا شد.
محفلی از شدت خجالت قرمز شده بود.
- شانسو آخه! کارما حداقل پنج دقیقه صبر می‌کردی!
- ایش! بغل هم به دردت نمی‌خوره!
- کسی که بغل به دردش نخوره کمسله!

لرد نگاهی به محفلی انداخت؛ او از قرمز به سفید تغییر رنگ داد و سپس وحشت‌زده کاملا از صحنه روزگار محو شد.

- همون طور که دیدین سفید انقدر زود رنگ و روش می‌ره که به شدت باعث تأسف می‌شه. بغل هم که به دردش نمی‌خوره. به شدت کمسله.

فاچ با تاسف به محلی که تا چند لحظه پیش محفلی ایستاده بود نگاه کرد.
- پس سفید هم کمسله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way