من باب نبرد با آریانا دامبلدورلرد با نگاهی وحشتناک به سمت مرگخوار صورتی برگشت. سپس در حرکتی بسیار آرام کت و شلوارش را صحیح و سالم و حتی بهتر از قبل کرد.
- واقعا سر چه چیزایی میخندین.

متاسف شدیم که همچین آدمی خودش رو مرگخوار ما میدونه.
لرد بسیار متاسف شد؛ شدت تاسف لرد باعث متاسف شدن بقیه مرگخواران و حتی فاچ شده بود. حتی باعث از دست رفتن مرگخوار مذکور شد و از صورتی به سفید تغییر رنگ داد.
- اگه باعث متاسف شدن بشه که صد در صد کمسله!
سیلویا نگاهی به مروپ انداخت که مشغول تماشای پسرش بود؛ پس از کیفش به بیرون پرید. سیلویا همانطور که به محفلی مرگخوارنما نزدیک میشد، متوجه خندههایش شد.
- نه جدی چرا میخنده؟
البته این فقط از ذهن سیلویا گذشت.
چند لحظه نگذشت که محفلی بلند شد تا به سمت فاچ برود و کمی خودنمایی کند که با آغوش عجیب سیلویا مواجه شد.
- چه فررت گوگولیای! چقدر ناز و بغلی! بغل؟!
- آره! بغل خوبه، نه؟

منم خیلی ناز و گوگولیام!
- آخی!

خب پس حداقل پاچه شلوارم رو بغل نمیکردی. بیا اینجا، درست و حسابی...
محفلی به سمت سیلویا خم شد اما نه تنها شلوار با صدایی بلند و به شکل فجیعتری پاره شد بلکه حتی با جدا شدنش از پای محفلی، باعث افتادن سیلویا شد.
محفلی از شدت خجالت قرمز شده بود.
- شانسو آخه!

کارما حداقل پنج دقیقه صبر میکردی!
- ایش! بغل هم به دردت نمیخوره!
- کسی که بغل به دردش نخوره کمسله!
لرد نگاهی به محفلی انداخت؛ او از قرمز به سفید تغییر رنگ داد و سپس وحشتزده کاملا از صحنه روزگار محو شد.
- همون طور که دیدین سفید انقدر زود رنگ و روش میره که به شدت باعث تأسف میشه. بغل هم که به دردش نمیخوره. به شدت کمسله.
فاچ با تاسف به محلی که تا چند لحظه پیش محفلی ایستاده بود نگاه کرد.
- پس سفید هم کمسله!