جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1403 04:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در راستای نبردمان با گلرت گل منگلی!


بخش اول: سوبریت


آورده‌اند در سال‌های بسیار دور، خیلی خیلی دور، آن زمان‌ها که آکروکانتوزاروس تیراندازی می‌کرد و آلبرتوزاروس طناب‌بازی می‌کرد، زنبوری بال زنان وارد کادر دوربین شد و از تپه‌ها گذشت. از کوه‌ها گذشت. از جنگل‌های پر خطر و ممنوعه گذشت. از جاهایی که باید می‌گذشت، گذشت. از جاهایی که نباید می‌گذشت گذشت. گذشت و گذشت و گذشت تا به...

تق!

- چته گلرت؟
- الان چت نیستم آلبوس! شاید بعدا با هم...

گلرت با کف دست محکم بر روی زنبوری که روی پای آلبوس نشسته بود، کوبیده بود و دستش رو با ردای آلبوس پاک کرد. آلبوس همچنان با نگاهی غضبناک به گلرت نگاه می‌کرد و توی ذهنش فکر می‌کرد که هنوزم مثل جوونی‌ها و نوجوونی‌هاش فکر می‌کرد؟ لازم نبود درمورد گلرت تجدید نظر کنه؟ دوباره بسنجه؟ بالا پایین کنه؟ چپ راست کنه؟ زوم این و زوم اوت کنه؟

به هرحال بهتر بود که هرچه سریعتر درمورد گلرتی که با چهره‌ای رویازده به آلبوس خیره شده بود، تصمیمی بگیره. می‌خواست با این رابطه چه کنه؟ با این دارک لرد...

- بد بوی!

با این بد بوی چه کنه...

گلرت، دوست داشت اما با آلبوس چیزهای جدیدی رو کشف کنه. پس دامبلدور رو برداشت و سوار جاروی 405 تقویت شده‌ای کرد و زد به دل جاده. گلرت اصلا راننده‌ی قابل اعتمادی نبود. اصلا... گلرت روی پخش ماشین آهنگ محسن لرستانی گذاشته بود، سر پیچ‌ها ترمز نمی‌گرفت، دست انداز‌های هوایی رو با سرعت 120 کیلوجارو برساعت رد می‌کرد و بدتر از همه به چندین خانم موجه که از کنار پیاده‌رو رد می‌شدن بی‌توجهی کرد که کاملا غیر قابل چشم پوشی بود.

- اسم منه دیه نیار. جلو چشایام دیه نیا. ای آلبالوی بی حیا. بدجور ازت بدم میا...

گلرت انقد با پاش به گاز جارو فشار آورده بود که پاش محل گاز رو سوراخ کرده بود و صاف وارد قسمت موتور در کاپوت جارو شده بود. سرعت جارو بسیار بالا بود و از کنار هر گذری که رد می‌شد، مقدار بسیاری گرد و خاک بلند می‌کرد و هواشناسی در چندین شهر اعلام ریزگرد با گل و آلبالو کرد.
گلرت همچنان بی‌توجه گاز می‌داد و به فریاد های آلبوس توجه نمی‌کرد.
- گلی کمربند ندارم. گــــــــــــــلـــــــــــــی! یا گودریک...

و گلی جارو را درکنار جدولی رنگ و رو رفته و خیابانی پرت پارک کرد.

بخش دوم: سم کیک


گلرت روبروی دری سفید رنگ با لکه‌های زرد بدرنگی ایستاد. دور و برش رو با دقت نگاه کرد که کسی درحال پاییدنشون نباشه. بلافاصله دستش رو محکم روی در کوبوند و سرشو خم کرد و به زمین نگاه کرد.

- چیکار میکنی گلر...
- هیـــــــــــش!

گلرت همزمان با دست بیکارش و پای راستش ضربه‌ای هماهنگ به در زد. و بعد چرخید و و با قسمت انتهای کمرش باز به در ضربه زد. سپس دستش رو به همون قسمت گرفت و آخ و اوخ کنان به هوا پرید.

- چیکار میکنی گلرت؟

ناگهان دو دست از در سفید رنگ بیرون زد. که در یکی بشقابی با دو کیک سبزرنگ و در دیگری قبضی بود که نوشته‌های نامفهومی رویش نوشته بود.

کیک مس کیک
رایسب رثوم، اب ییاریگ الاب، رایسب نازرا.
تمیق: 03 نویلاگ


گلرت با تعجب و سردرگمی به نوشته‌های روی قبض نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد که رمزگشاییش کنه. آلبوس که دیگه کاملا حوصله‌ش سر رفته بود، قبض رو از دست گلرت می‌گیره، برعکسش می‌کنه و دوباره به دست گلرت می‌ده.

کیک سم کیک
بسیار ارزان، با گیرایی بالا، بسیار موثر
قیمت: 30 گالیون


گلرت با تعجب نگاهی به قبض، به آلبوس و بعد به دست کرد و بلافاصله نالید.
- آقا قسمت آخر رمز رو اشتباه زدم. باید می‌کوبیدمش به وسط در. ولی کوبیدمش به پیچی که بیرون زده!

و بعد دستی به قسمت انتهایی کمرش کشید و خاطراتی دردناک از جلوی چشمانش گذشت. خاطراتی که ذهن گلرت را از مسیر منطق منحرف می‌کرد. خاطراتی که برای گلرت اذیت کننده بود.
- آخ! هنوز جاش درد می‌کنه!

و بعد دید که چاره‌ی دیگه‌ای نداره. باید از همین سم کیک استفاده می‌کرد. بالاخره بازار همیشه درحال تغییر بود و همین سم کیک، ده دقیقه‌ی دیگه اصلا وجود نداشت. 20 دقیقه دیگه این در سفید اینجا نبود. 30 دقیقه دیگه همسایه‌ها به گلرت و دامبلدور شک می‌کردن. 40 دقیقه‌ی دیگه وقت رزرو تموم می‌شد. 50 دقیقه‌ی دیگه می‌فهمیدن که تک پستیه و رزرو نمی‌خواد و یک ساعت دیگه، گشت برادران نیروی انتظامی کنارشون بود و می‌گفت "ها کن!"

پس گلرت رفت جلو که 30 گالیون رو پرداخت کنه. اما با حرکت دستی که از در سفید بیرون زده بود متوقف شد. دست داشت به قبض اشاره می‌کرد. قیمت روی قبض عوض شده بود. حالا باید به‌جای 30 گالیون 35 گالیون پرداخت می‌کردن. صدای اعتراض دامبلدور بلند شد.
- چه؟ همین الان گفتی 30 گالیون.

دست کف دستش را بالا گرفت و به آنها به نشانه‌ی ندونستن نشان داد. و بعد دوباره به قبض اشاره کرد. این‌دفعه نوبت گلرت بود که اعتراض کند.
- آقا الان گفتی 35 گالیون! چه‌خبره 40 گالیون؟

دست کاغذی رو بیرون آورد و به در کوبید. روی کاغذ متنی نوشته شده بود:
نقل قول:
بازار روی نوسان چلار می‌چرخه! به همین قیمت راضی باشین. فردا دلتون برای همین کیک 50 گالیونی تنگ می‌شه.


گلرت و آلبوس با هم فریاد زدن:
- 50 گالیون؟

آلبوس دید که اوضاع خیلی خرابه. درواقع اوضاع خیلی خیطه. پس یکی از سم کیک‌ها رو برداشت و توی دهن خودش کرد و سم کیک کناری رو توی دهن گلرت چپوند و بلافاصله فلنگ رو بست. گلرت، با دهانی پر از کیک و نگاهی سردرگم با چشم‌های نداشته‌ی دو دستی که از در بیرون زده بود، چشم تو چشم شد.
کیک توی دهنش رو به سختی قورت داد و با دستش به پشت سر دست‌های در، که فقط در و دیوار بود، اشاره کرد. دست برگشت، اما نوک انگشت اشاره‌ش با در برخورد کرد و بیهوش از در آویزون شد و به گلرت فرصت داد که کفش‌هاشو توی دستش بگیره و در ره.

آلبوس روی جارو نشسته بود و گلرت پشت سرش. همینطور که آلبوس سعی می‌کرد به جارو هندل بزنه، گلرت اونو از پشت محکم بغل کرده بود و صدای فریادش فضا رو می‌لرزوند.
- آلبوس یواشتر برو.

آلبوس اما صدای گلرت توی سرش اکو شد. به سختی می‌تونست چشماشو کامل باز کنه. صداهای نزدیک نامفهوم داخل سرش به وضوح شنیده می‌شدن و ناگهان اکو می‌گرفتن. همه‌چیز رو با تاخیر زیاد حس می‌کرد. دیدش مختل شده بود و درست نمی‌تونست جارو رو کنترل کنه. صداهای گلرت درحالی‌که از پشت سرش بودن، انگار از دور ترین نقطه به گوش می‌رسیدن. سم کیک اثرش رو گذاشته بود.

بخش سوم: استفراغ عرق خارمریم، روی سم کیک


آلبوس و گلرت توی حال خودشون نبودن. روی زمین هم نبودن. توی هوا هم نبودن. توی بزم و پارتی بودن. یهو از اونجا سر در آورده بودن. گلرت داشت وسط پارتی بریک دنس می‌زد و آلبوس درحالی‌که هنوز سعی می‌کرد چشمای خط شده‌ش رو باز نگه داره، تلاش می‌کرد که بتونه به گلرت نگاه کنه. گلرت فریاد زنان وسط سالن تکون می‌داد و همه با حیرت بهش زل زده بودن. بالاخره تمرین‌های بی امان گلرت توی تاپیک پناهگاه محفل از اون یه رقصنده کامل ساخته بود.

آلبوس دید که مردی به سمت گلرت رفت و مشغول صحبت با گلرت شد. ناگهان مردی کاملا شبیه همون مرد به طرف آلبوس اومد و به آلبوس لبخند زد. شیشه‌ای پر از مایعی سبزرنگ در دستش بود و با لبخندی مارموزانه شیشه رو به دامبلدور داد.
دامبلدور نوشته‌ی روی شیشه رو خوند.
"maryam sister arakh"!
دامبلدور اصلاح کرد.
- آراخ نه. عرق!

مرد به نشانه‌ی تایید کله‌ای تکان داد. و بعد ناگهان در بطری رو باز کرد و در دهان آلبوس فرو کرد. آلبوس همزمان می‌دید که گلرت هم دقیقا وضعیتی مشابه داره و قلپ قلپ کنان مشغول سر کشیدن عرق خواهر مریمه. هردو بطری رو تا ته سر کشیدن و وقتی برگشتن که با مرد نوشاننده بطری درگیر شن، مردها غیب شده بودن. اما مردها بطری رو غیب نکرده بودن. آلبوس و گلرت مجبور بودن خودشون بطری رو که مدرک جرمشون بود غیب کنن.

بطری هاشون رو برداشتن که از محل متواری بشن، ناگهان احساس عجیبی در معده‌های خودشون حس کردن. حس کردن که شکمشون داره بزرگتر می‌شه. معده‌شون در حال تغییر و تحول بود. ترکیب شدن عرق با کیک، ترکیبی سمی به وجود آورده بود و حالا ترکیب داشت می‌اومد بالا که به بیرون بپاشه. آلبوس و گلرت همزمان داشتن مقاومت می‌کردن که به بیرون نپاشه.
اما نمی‌شد!

آلبوس و گلرت همزمان کیکارو خورده بودن. همزمان عرق رو خوردن. همزمان احساس رو پیدا کرده بودن. همزمان مقاومت می‌کردن و همزمان، مقاومتشون شکست. آلبوس و گلرت مانند شیرفلکه‌ای باز شده بودن و به در و دیوار سالن استفراغ سمی می‌ریختن و همه‌جارو سمی کردن و در و دیوار رو ذوب کردن و ملت رو اسکلت کردن و زدن و نابود کردن و کشتن و یهو افتادن و غش کردن.

بخش چهارم: عدالت!


- داداشی! داداشی حالت خوبه؟

آلبوس صدای محو آریانا رو شنید. آریانا پلیس رو به سالن آورده بود و پلیس داشت گلرت رو دستگیر می‌کرد.
- نه! من بی‌گناهم! منو نبرین...
- دروغ می‌گه آقا پلیسه. این بی‌ادب داداشی آلبوس منو سرش گولز مالید. :

آلبوس به آریانا، بعد به پلیس‌ها و گلرتی که داشتن می‌بردن نگاه کرد. داشت تلاش می‌کرد که یادش بیاد چی شده که معده‌ش انقد درد می‌کنه؟ ولی نتونست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/23 4:23:21
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1403 00:16
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نبرد با آلبوس عزیزم با موضوع «استفراغ سمی»

شاید انتظار داشته باشید دوئل بین دو جادوگر بزرگ، گلرت گریندلوالد و آلبوس دامبلدور، که ارتباط بسیار پیچیده‌ای از گذشته تا به حال بینشان بوده، در فضایی بسیار دراماتیک، شبیه به جزیره‌ای که نبردگاه سالازار اسلیترین و گلرت گریندلوالد بود رخ دهد و در نهایت آتشفشانی در میان اقیانوس ایجاد شود، اما این دوئل در شرایطی انجام شد که هیچ‌یک از این دو استاد هنرهای جادویی در شرایط مناسب نبودند.

دست روزگار گرد پیری را بر چهره‌ی هر دو نشانده بود و توالی رویدادها آنها را در نقطه‌ای گرفتار کرده بود که نه می‌توانستند از چوبدستی‌هایشان استفاده کنند، نه می‌توانستند با دست خود از فضای اطرافشان انرژی جادویی را انتقال دهند.

گرفتار در طبقه‌ی منفی ۲۱ از ساختمان وزارت سحروجادو، جایی که بطور طبیعی نقطه‌ی کور جادو و هر نوع انرژی مشابه بود، آلبوس دامبلدور و گلرت گریندلوالد به بررسی اتاقک سه در سه پرداختند که هیچ چیز به جز یک میز کوچک و دو صندلی چوبی در آن نبود. روشنایی اتاق از شمعی که روی میز می‌سوخت تامین می‌شد.


سالازار اسلیترین پس از تسخیر وزارت سحر و جادو، احتمال این را می‌داد که گلرت گریندلوالد احساساتی نسبت به آلبوس دامبلدور داشته باشد و از طرفی برای اینکه نمود عادلانه‌ای به برد جبهه‌ی تاریکی بدهد، تصمیم گرفته بود جدالی کاملا تن به تن بین این دو جادوگر قهار ترتیب ببیند. گریندلوالد مخالفتی نداشت و این دوئل را فرصتی می‌دانست تا دوئل ناتمام سال‌ها پیش را به پایان برساند، اما تصور نمی‌کرد قرار است این دوئل در فقدان جادو انجام شود.
- خب آلبوس. پیشنهادی نداری؟

دامبلدور پیش از آنکه پاسخی بدهد متفکرانه به گلرت خیره نگاه کرد.

- گلرت، همه‌ی تلاشت رو کردی تا همه‌ی پل‌های پشت سرت رو خراب کنی. این بهترین فرصت برای جبرانه. تو...

گلرت به میان کلام دامبلدور می‌پرد.
- اوه پس می‌خوای با سر بردن حوصله‌ام زجرکشم کنی.

گلرت بی‌نهایت جای خالی چوبدستی‌اش را احساس می‌کرد. کف دست‌هایش هم نیرویی احساس نمی‌کرد. واقعا قرار بود با دست خالی دامبلدور را بکشد؟ سناریوهای مختلفی را در ذهن می‌گذراند. خفه کردن، شکستن گردن، آتش زدن... همگی روش‌های عجیب و تحقیرآمیزی برای کشتن یکی از قدرتمندترین جادوگران تاریخ محسوب می‌شدند.

آلبوس دامبلدور مشکلات بیشتری داشت. او جادوگری نبود که به این راحتی حتی به مرگ پلیدترین جادوگران راضی شود. همیشه امید داشت بتواند تاریکی را از شخص جدا کند و او را به راه روشنایی بکشاند. اگر این فقط گلرت بود که قدرت‌های جادویی نداشت، کار برایش بسیار ساده می‌شد. اما او مجبور بود با تکیه بر هوش و ذکاوت خود و بنیه‌ای که تحلیل رفته بود، در موضع دفاع قرار گیرد و در عین حال بتواند گریندلوالد را از تاریکی برهاند.

زمان به سرعت سپری می‌شد و هر دو منتظر شروع حمله از طرف مقابل خود بودند. ناگهان صدای سالازار اسلیترین فضا را پر کرد.

- مثل دو شطرنج‌باز حرفه‌ای که در تله‌های هم گرفتار شده باشند، راهی برای کشتن هم پیدا نمی‌کنید؟ پیشنهادی دارم.

سوراخی روی سقف باز شد و بطری شیشه‌ای دربسته‌ای به داخل اتاق رها شد.

آلبوس بطری را برداشت و آن را بررسی کرد.

صدای سالازار دوباره به گوش رسید.

- سم. تنها کاری که باید بکنید همینه. به زور یا با حرف سم رو به نفر مقابل بدید و کار رو تموم کنید.

آلبوس با شنیدن این حرف شیشه را روی میز گذاشت. گریندلوالد لبخند تلخی زد و گفت:
- هر دوی ما خوب می‌دونیم اونی که قراره این سم رو بخوره تویی آلبوس. کمتر وقتمون رو تلف کن.
آلبوس نفس عمیقی کشید و گفت:
- فقط زمانی این کار رو می‌کنم که بدونم تو از راه تاریکی برگشتی.
- خب فرض کن این کار رو کردم.

گلرت چوب‌‌پنبه را از سر بطری برمی‌دارد و آن را به آلبوس تعارف می‌کند.

- بخور آلبوس. این دوئل فرمالیته همینجا تموم میشه.

دامبلدور ابتدا از جایش تکان نمی‌خورد. می‌رفت که سخت‌ترین تصمیم زندگی‌اش را بگیرد و بر خلاف تمامی اعتقاداتش دست به عملی بزند که احتمالا تا سال‌های سال عذاب وجدانش را به جان می‌خرید. کشتن گریندلوالد قطعا در درازمدت او را نیز از بین می‌برد، اما جامعه‌ی جادوگری به او نیاز داشت. در یک لحظه همه‌ی ذهنش پر بود از همین موضوع. اگر او اینجا و به همین سادگی از بین می‌رفت، جایگزینی برایش وجود نداشت. ارتش تاریکی تا ابد بر دنیا حاکم می‌شد.
گلرت با لبخند پشت میز ایستاده و منتظر بود دامبلدور باز هم حرف حکیمانه‌ای بزند.
اما برخلاف انتظار، دامبلدور پیر آخرین ذرات انرژی خود را به کار گرفت و طی چند ثانیه شمع سوزان را از روی میز برداشت و از سمت شعله آن را در چشم چپ گلرت فرو کرد.

از فرط غافلگیری و درد، فریاد گلرت سکوت را شکست. دامبلدور بدون لحظه‌ای تردید بطری را از دست گلرت بیرون کشید و پیش از آنکه دهانش بسته شود، تا قطره‌ی آخر آن را به حلق گریندلوالد می‌ریزد.

گریندلوالد به زمین می‌افتد و شروع به لرزیدن می‌کند. دامبلدور رو برمی‌گرداند تا صحنه‌ی تلخ از بین رفتن رفیق دوران جوانی‌اش را نبیند. گلرت از درد به خود می‌پیچد و به این سو و آن سو می‌غلتد.
بعد از چند ثانیه، دیگر صدایی از گلرت شنیده نمی‌شود.
دامبلدور با احتیاط برمی‌گردد تا از مرگ او مطمئن شود، اما غافلگیر می‌شود.
گریندلوالد دوباره سر پا ایستاده. پوست صورت و دستش یکدست سرخ‌رنگ شده، گویی به جهنم رفته و برگشته باشد.

چهره‌ی گلرت از قبل شادتر و بدجنس‌تر شده بود.

- پیرمرد احمق! فکر کردی خیلی زرنگی!! حتی به خودت زحمت ندادی این سم رو بو کنی. سالازار گفت سم و تو هم باور کردی؟

گلرت بدون هشدار قبلی دستی به شکمش کشید و روی میز چوبی بالا آورد. استفراغی سمی که از دهانش بیرون می‌ریخت، به پوست خودش آسیبی نمی‌رساند اما طی چند ثانیه کل میز در آتش سوخت.

دامبلدور متوجه نوع سم و در حقیقت کارکرد معجون هوشمندانه‌ای که سالازار برایشان فرستاده بود شد، اما دیگر کار از کار گذشته بود.

گلرت این بار دامبلدور را برای آخرین بار در آغوش کشید و رها کرد. پیش از آنکه دامبلدور بتواند از او فاصله بگیرد، روی او بالا آورد و سر تا پای او را به استفراغ سمی آلوده کرد.
پوست صورت و موهای سر و ریش دامبلدور ذوب شد و دندان‌ها و جمجمه‌ی هراس‌انگیزش را نمایان کرد. ماده‌ی کُشنده همچون اسیدی‌ترین اسید شناخته‌شده، خیلی زود دامبلدور را زمین‌گیر کرد، بطوری که آخرین نفس‌هایش در نعره‌ی بلندی که می‌کشید گُم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین


- لی لی لی لی... دستت رو باز کن بچه جان!
- نمی‌خوامّو!
- می‌خوای با هم بازی خوب کنیم ها!

بچه‌ي موطلایی سرش را تکان داد. نوک انگشت شصتش را روی نوک چهار انگشت دیگرش گذاشته بود و هر لحظه آماده بود تا دستش را با حالتی قضاوتگرانه تکان دهد.
- اسپاگتی دوست دارمّو!

دوریا آهی کشید.
- الحق که یه ایتالیایی به تمام معنایی! الان اسپاگتی نداریم بیا بازی کنیم! باز کن اون انگشتای لامص...

دوریا نفس عمیقی کشید. جلوی بچه که از این حرف‌ها نمی‌زنند.
- بچه‌ جان! خیلی بازیش باحاله ها!

بچه نگاهی از روی بی‌اعتمادی به دوریا انداخت و کمی انگشتانش را از هم باز کرد. اما طوری آن‌ها را نگه داشت تا در صورت لزوم بتواند سریع آن‌ها را به شکل کلاسیک ایتالیایی خود دربیاورد. دوریا کف دست بچه را قلقلک داد.
- لی لی لی لی حوضک...

بچه شروع به خندیدن کرد. کم مانده بود غش کند. دوریا هم که خنده‌ش گرفته بود، ادامه داد.
- جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک.

سپس انگشت کوچک بچه را گرفت.
- این میگه بریم دزدی.

بچه نگاهی به دوریا انداخت.
- دزدی کار بدیّانو!
- نه نگرانش نباش بچه!

سپس انگشت حلقه‌ي بچه را گرفت. (که به نظر نویسنده گفتن انگشت حلقه برای بچه‌ها بسی عجیب است.)
- این میگه چی بدزدیم؟
- اسپاگتی؟

بچه با چشم‌هایی که قلبی شده بود این را گفت. دوریا خندید.
- حالا در اصل باید نردبون طلا بدزدیم ولی چون تو دوست داری باشه! وقتی این انگشتت رو تکون دادم و گفتم «این میگه»، تو بگو«اسپاگتی»

بچه با ذوق سرش را تکان داد.
- این میگه...
- اسپاگتی!

و هردو خندیدند. سپس دوریا انگشت اشاره‌ی بچه را گرفت و تکان داد.
- این میگه جواب خدا رو کی میده؟

سپس انگشت شست بچه را گرفت.
- این میگه...
- دزدی کار خوبی نیست فرزند روشنایی!

دوریا به آلبوس دامبلدور که معلوم نبود از کجا پیدایش شده چشم غره رفت.
- ما فرزند روشنایی نیستیم. این میگه...
- همه‌ی انسان‌ها فرزند روشنایی‌اند!
- به غیر از ما. این میگه...
- شاید تو نباشی اما این بچه حتما هست.
- برو پی کارت بابا جان! این میگه...
- نمی‌رم پی کارم.

و آلبوس دامبلدور همانجا چهارزانو نشست.
- تا وقتی اعتراف نکنی دزدی کار بدیه و مدل بازی رو عوض نکنی، از اینجا نمیرم فرزندم.

دوریا با غضب به دامبلدور خیره شد.
- پاشو برو دیگه!
- اصلا بچه رو بده به...

دوریا در یک حرکت سریع بچه را برداشت گذاشت روی پایش.
- بچه می‌خواد پیش من بمونه اصلا!
- بچه جان! می‌خوای بریم آبنبات...
-

دامبلدور لحظه‌ای ماتش برد و به لبخند پیروزمندانه‌ي دوریا نگاه کرد. دوریا انگشت شست بچه را گرفت.
- این میگه...
- اسپاگتی چطور؟

بچه لحظه‌ای با تردید به دامبلدور و سپس به دوریا نگاه کرد. دوریا سریع راه حلی اندیشید.
- به ریشش نگاه کن! از اسپاگتی منظورش ریششه!

بچه چهره‌اش را درهم کشید. دوریا دوباره با خوشحالی انگشت شست بچه را گرفت.
- این میگه...
- بچه جان...

دوریا در این لحظه یک دمپایی را که معلوم نبود از کجا پیدا کرده است، برداشت و با دقتی مامان گونه آن را به سمت دامبلدور پرت کرد که درست وسط پیشانی‌ش فرود آمد. سپس انگشت شست بچه را گرفت.
- این میگه من کله گنده!

و سپس نفس راحتی کشید. بچه با خوشحالی به دوریا خیره شد.
- بریم اسپاگتی بدزدیمّو؟
- دزدی کار بدیه فرزند روشنایی!

و این بار بچه در حالیکه مدل ایتالیایی‌های دستانش را گرفته بود، با حرکتی مثل لاکپشت‌های نینجا (اونی که چشم‌بندش آبی بود!) دست جمع شده‌اش را وسط پیشانی دامبلدور فرود آورد و سپس به دوریای بهت زده نگاه کرد.
- حالا بریم اسپاگتی بدزدیمّو؟

***
بدین سبب معجون عشقی می‌دهیم به خورد الستور مون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/11/22 23:16:07
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/11/22 23:19:35
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین


و من آن‌جا بودم.
خسته، زخمی، با صورتی خیس از اشک‌های آسمان و عریان از احساس.

نه دیگر نمی‌توانستم آن‌چه را که همواره حس‌ می‌کردم، حس کنم. من به زنجیر بی‌تفاوتی کشیده شده بودم. می‌دانستم باید این عدم وجود احساسات مرا بترساند، عقلا این را می‌دانستم اما حسش نمی‌کردم. احساس می‌کردم، نه... نمی‌توانستم احساس کنم... فکر می‌کردم تمام این شبیه از تن کندن زرهی است که مدتها بر شانه‌هایم سنگینی می‌کرده است... بله، بی‌تفاوتی و احساس نداشتن شبیه رهایی است، سبک‌بالی، آزادی. اما هیچ‌کس از این‌ها سخن نمی‌گوید چون خود نیازمند احساس‌اند و وقتی احساسی نداری، چگونه می‌خواهی از سبک‌بالی سخن بگویی؟ می‌پرسید من چگونه این کار را می‌کنم؟ چون به خوبی احساسات را می‌شناسم، چون سالیان سال با آن‌ها دست و پنجه نرم کرده‌ام؛ زخم خورده‌ام، غرق شده‌ام، خفه شده‌ام. به من بگویید، آیا شما قاتل خود را نخواهید شناخت؟ اگر کسی روی سینه‌تان بنشیند و گلویی را زیر گردنتان بگذارد، بدون ذره‌ای شرم و ترس از شناخته شدن، آیا در آینده او را نخواهید شناخت؟

اطرافم سیاه بود. انگار در فضایی نامتناهی بودم. نه خطی از آسمان معلوم بود و نه خطی از زمین. من می‌توانستم اطراف را ببینم؛ شبیه این نبود که چشمانم بسته‌اند... فقط همه چیز سیاه بود و تهی. نه وسیله‌ای، نه گیاهی و نه انسانی.

وقتی صدای خندیدن کودکی را شنیدم، گردنم را به سمت منبع صدا چرخاندم. آیا فکر می‌کنید ترسیده بودم؟ نه... احساسی نداشتم. صدا در اطرافم می‌پیچید و من بدون تفاوت تنها سرم را به سمت منبع صدا می‌چرخاندم چون حس می‌کردم این کار، کاریست که یک انسان معمولی می‌کند. پس از مدتی روی زمین نشستم. حال به نظر می‌رسید دارنده‌ی صدا در حال دویدن در اطراف من است. من فقط منتظر بودم، بدون احساس ترس، اضطراب یا حتی کنجکاوی. منتظر بودم چون این کاریست که باید می‌کردم. صدا می‌خندید و می‌دوید. و می‌خندید و می‌دوید. چشمانم را بستم. در انتظاری بدون احساس.

وقتی چشمانم را گشودم، او را دیدم که در چند قدمی من ایستاده بود. دخترکی با موهای نقره‌ای و لبخندی که احتمالا باقی انسان‌ها آن را گرمابخش تلقی می‌کردند.
- چرا اینجا نشستی؟
- جای دیگه‌ای نیست که برم.
- می‌خوای بازی کنیم؟
- نه.
- ولی خوش می‌گذره!
- نمی‌تونم چیزیو حس کنم پس خوش گذشتن برام بی‌معناست.
- این که وحشتناکه!

دخترک این را با چشمانی گشادشده از وحشت گفت.
- که اینطور.

سپس لبخند بزرگی به من زد.
- کمکت می‌کنم!
- به کمک نیازی ندارم.

سپس دخترک به سمتم آمد و دستم را گرفت و کشید. دستانش گرم بود.
- بلند شو! مطمئنم اگه توپ بازی کنیم و بعدشم من بغلت کنم خوب میشی.

برای لحظه‌ای احساس کردم... احساس؟ واقعا چیزی را احساس کردم؟

- اصلا می‌دونی چیه؟ اول بغلت می‌کنم!

و دخترک با جهشی دستانش را دور گردنم و پاهایش را دور تنه‌ام حلقه کرد. احساس می‌کردم رنگ از چهره‌م پریده است. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. پس از لحظه‌ای سعی کردم او را از خودم جدا کنم. دخترک فریاد کشید.
- نه!

و من بیشتر تلاش کردم تا او را از خودم جدا کنم.

- گفتم نه!

از تقلا ایستادم. سرش را روی شانه‌م گذاشت و با صدایی بغض کرده گفت:
- منو یادت رفته؟

نمی‌دانستم باید به او چه بگویم.

- بهم می‌گفتی شبح کوچولو... یادته؟ بهم می‌گفتی شبح کوچولو چون خوب می‌تونستم غافلگیرت کنم...

صدایش آرام‌تر شد و احساس کردم پوست شانه‌م خیس می‌شود.

- یادت نمیاد یه بار بهم گفتی «شبح کوچولوی قلب من»؟ گفتی تونستم جامو توی قلبت باز کنم. بهم گفتی اگه همه چی یادت بره، منو هیچ وقت فراموش نمی‌کنی. تو خودت بهم اینو گفتی!

صدایش اتهام آمیز شده بود.

- ولی می‌دونی من چی فکر می‌کنم؟

سرش را از روی شانه‌م برداشت و به چشمانم نگاه کرد.
- اونی که اینجا کوچیکه من نیستم. قلب توئه.

انگشت اشاره‌ش را روی جایی گذاشت که باید قلبم در آن قرار می‌داشت.
- من یک شبح می‌مونم چون تو منو فراموشم کردی. چون قلبت کوچیکه و جایی برای من نداره. من دیگه شبح کوچولوی قلب تو نیستم؛ من شبح قلب کوچیک توام.

و انگار که از اول وجود نداشته باشد، در دست‌هایم ناپدید شد. من مانده بودم با احساسی غریب که آن را نمی‌شناختم و شبحی از قلبم که دیگر قابل لمس نبود. شبح قلب کوچک من، در دستانم دود شده و رفته بود.

قطره‌ي اشکی از چشمانم به پایین چکید و نامتناهی سیاه، همگونی‌ش را از دست داد. و من در آن لحظه می‌دانستم که شبح قلب کوچکم برخواهد گشت و من نجات خواهم یافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین

گشایش بخش ابتدایی این پست


درست زمانی که جسم سیبل به زمین برخورد می‌کند و دردی کشنده در قلبش احساس می‌کند، تمام سرها به سمتی دیگر می‌چرخد. همه چنان درگیر نبرد بودند که متوجه او نشدند. خون تمام بدنش را سرخ کرده بود و چشمانش هر لحظه تیره تر می‌شدند. زمان زیادی برایش باقی نمانده بود. در مقابل چشمانش سالازار را می‌دید که با دامبلدور درگیر شده است.

چشمان سیبل در حال بسته شدن بود. کاملا حس می‌کرد که چیزی نمانده است شبح وجودش که درون قلب کوچکش زندگی می‌کند و به اون زندگی می‌بخشد، پر بکشد، از سینه‌اش بیرون بجهد و برای همیشه جسمش را ترک کند. شبحی که دربردارنده‌ی هر آن چه بود که سیبل را می‌ساخت.

اما او نمی‌خواست که کشته شود. هنوز زود بود. پیشگویی‌های زیادی کرده بود و جان‌های زیادی را باید نجات می‌داد. پس چطور قرار بود این پایان داستانش باشد پیش از آن که آن پیشگویی‌ها به حقیقت بپیوندد؟

سیبل در جنگی درونی با خودش بود. شبح وجودش به قلبش چنگ زده بود و خواستار جدایی از این بدن نبود. زیرا می‌دانست که سیبل هنوز آماده‌ی رفتن نیست و خواسته‌اش زنده ماندن است. اما جسمش... قلبش... او را پس می‌زد و به بیرون می‌راند.

درست در لحظه ای که چشمان سیبل در حال بسته شدن بود و شبح در معرض پر کشیدن، دستی دور کمرش حلقه می‌شود و او را به گوشه‌ای می‌کشاند. از میان چشم‌های در حال بسته شدنش توانست شمایل دوریا را تشخیص دهد.

امید دوباره به وجود سیبل بازگشته بود. شبح را احساس می‌کند که به دور قلبش چنگ می‌اندازد. یعنی دوریا می‌توانست او را نجات دهد؟

دوریا به سرعت خنجر را از قلبش بیرون می‌کشد و زیر لب شروع به خواندن طلسم هایی می‌کند. با هر طلسمی که دوریا بر زبان می‌راند، فشار دستان شبح که به دور قلب کوچکش حلقه زده بودند بیشتر می‌شود. این یعنی زنده می‌ماند نه؟

وقتی طلسم‌ها تمام شدند، سیبل ضعیف و زخمی ولی زنده بود! فقط مدت کمی زمان نیاز داشت تا دوباره نیروی قبلی‌اش را باز یابد. دیگر مطمئن بود که زنده می‌ماند. زیرا دیگر شبح به دور قلبش چنگال نینداخته بود، بلکه دوباره به درونش پناه گرفته بود و در آرامش به نجوای قلب که همان تپش نشان از زنده بودنش بود گوش فرا می‌داد.

شبح وجود سیبل دوباره در قلب کوچکش آرام گرفته بود.

حالا دیگر چشم‌های باز سیبل رو به دوریا لرزان ولی پر از قدردانی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین


طلسم‌ها یکی پس از دیگری در هوا برخورد می‌کردند، زمین زیر پایشان در اثر برخورد جادوی خام ترک برمی‌داشت، و آسمان بالای سرشان، که زمانی پر از نور ستارگان بود، حالا چیزی جز آتش و دود و فریادهای نبرد در خود نداشت.

سیریوس بلک، وزیر سحر و جادو، خسته اما تسلیم‌ناپذیر، چوب‌دستی‌اش را به سمت سالازار اسلیترین نشانه گرفته بود، طلسمی دیگر را آماده‌ی پرتاب کرد و با فریادی که نشان از اراده‌ای پولادین داشت، به قلب تاریکی یورش برد.

سالازار، درحالی‌که چشمانش همچون مارهایی که از کمین نظاره می‌کنند، ناظر هر حرکت او بود، به‌آسانی طلسم را با حرکت سریع چوب‌دستی منحرف کرد. سنگ‌های شکسته‌ی خیابان در اثر موج جادویی به اطراف پرتاب شدند، اما سالازار همچنان استوار ایستاده بود، لبخندی محو بر لب داشت، انگار که تنها سرگرم یک بازی است.

- جالب است، جناب وزیر.

سیریوس دوباره حمله کرد. طلسمی قرمز رنگ، که مانند شهاب در دل تاریکی پرتاب شد. سالازار تنها یک قدم به عقب برداشت، دستش را به نرمی تکان داد، و طلسم در میان هوا، به ذرات نوری تبدیل شد و ناپدید گشت.

- ولی تو واقعاً فکر می‌کنی که تحت حکومت تو، اصیل‌زادگان در این جهان، در آرامش و شکوه زندگی می‌کنند؟

سیریوس که نفس‌نفس می‌زد، برای لحظه‌ای تردید کرد. این فقط یک جنگ قدرت نبود. سالازار چیزی عمیق‌تر را هدف گرفته بود.

- بیا، تا واقعیت را بهت نشان بدهم.

سالازار چوب‌دستی‌اش را بالا برد، و ناگهان، تمام بدنش در میان گردابی از دود سبز و خاکستری پیچید. دود، همچون ماری در میان هوا چرخید، و در یک چشم برهم زدن، سیریوس را در خود بلعید.


مکان اول - سیبری:

در اعماق جنگل‌های برفی سیبری، جایی که سرمای استخوان‌سوز هر موجود زنده‌ای را به زانو در می‌آورد، خاندان کارامازوف، که روزگاری از اصیل‌ترین و بانفوذترین خانواده‌های جادوگری روسیه بودند، اکنون در انزوا و فقر کامل زندگی می‌کنند. خانه‌ی آن‌ها، که چیزی بیش از یک کلبه‌ی چوبی فرسوده نیست، در میان درختان یخ‌زده پنهان شده، دیوارهایش پوشیده از ترک‌هایی عمیق و پنجره‌هایش شکسته و بی‌جان است. داخل کلبه، تنها نور ضعیف یک شومینه‌ی نیمه‌خاموش تلاش می‌کند که اندکی از سرمای بی‌رحم را کاهش دهد، اما کافی نیست. چهره‌های تکیده، لباس‌های مندرس و چشمان خسته‌ی اعضای این خانواده، نشان از زندگی‌ای دارند که روزبه‌روز به خاموشی نزدیک‌تر می‌شود.

آن‌ها زمانی از افتخارات دنیای جادوگری بودند، اما حالا، تحت حکومتی که جادوگران را مجبور به همزیستی با مشنگ‌ها کرده، همه‌ی قدرتشان از بین رفته است. زمین‌هایشان مصادره شده، اموالشان به خاطر قوانین جدید از دست رفته، و حالا مجبورند مانند مشنگ‌های عادی، برای بقا بجنگند. دیگر خبری از شکوه و جادو نیست، تنها فقر و حقارتی که به آن‌ها تحمیل شده است. مرد خانواده، که روزگاری یکی از بزرگ‌ترین سیاستمداران جادویی روسیه بود، حالا برای یافتن غذای کافی مجبور است در شهرهای مشنگ‌ها کارگری کند، درحالی‌که روزگاری تنها با یک حرکت چوب‌دستی‌اش، قدرت را در دست داشت.
- این‌ها کسانی بودند که باید دنیا را فرمانروایی می‌کردند، اما تو آن‌ها را مجبور کردی در تاریکی فرو روند.

صدای سالازار در فضای سرد و یخ‌زده طنین می‌اندازد، درحالی‌که دود سبز و خاکستری، او و سیریوس را از این کابوس به سوی سرنوشت خاندان بعدی می‌برد.

مکان دوم- پاریس:

دود سبز و خاکستری دوباره درهم پیچید، و لحظه‌ای بعد، سالازار و سیریوس در میان یک کوچه‌ی باریک و نمور در حومه‌ی پاریس ظاهر شدند. دیوارهای آجری، ترک‌خورده و کثیف بودند، و هوای سنگین از بوی تعفن خیابان‌های آلوده پر شده بود. در مقابلشان خانه‌ای کوچک و محقر، با سقفی که از شدت پوسیدگی در حال فرو ریختن بود، قرار داشت. در نور کم‌رنگ لامپ‌های قدیمی خیابان، می‌شد از میان پنجره‌های شکسته‌ی آن، چهره‌های پریشان و خسته‌ی خانواده‌ی مونتکلاود را دید.

زمانی، آن‌ها از اصیل‌ترین جادوگران فرانسه بودند، خاندانی که در گذشته قصرهای باشکوه داشتند، در دربار جادوگری فرانسه قدرت بی‌حدوحصری را در اختیار داشتند، اما حالا؟ حالا در این خانه‌ی محقر، در کنار مشنگ‌هایی که هیچ درکی از جادو نداشتند، در فقر و فراموشی به سر می‌بردند. سالازار با لحنی نیشدار گفت:
- به این نگاه کن، سیریوس. مونتکلاودها… خاندانی که زمانی از درخشان‌ترین اصیل‌زادگان اروپا بودند، حالا درست کنار مشنگ‌ها زندگی می‌کنند. زندگی؟ نه، این را نمی‌شود زندگی نامید.

در داخل خانه، مردی با موهای جوگندمی، درحالی‌که دستانش از شدت کار فیزیکی لرزان بود، نشسته بود و نان کهنه‌ای را با دقت بین فرزندانش تقسیم می‌کرد. همسرش، زنی که روزگاری شنل‌های ابریشمی می‌پوشید، اکنون با لباسی کهنه و پاره، نگاهی نگران به میز خالی غذا دوخته بود.

سالازار با خنده‌ای سرد به سیریوس نگاه کرد.
- این همان جامعه‌ای است که تو ساختی، سیریوس. برابری؟ همزیستی؟ نه، این یک شکست است. تو به آن‌ها اجازه دادی که میراثشان را فراموش کنند، که سرنوشتشان را قربانی دنیای پوسیده‌ی مشنگ‌ها کنند. تو آن‌ها را مجبور کردی که زنده بمانند، نه اینکه زندگی کنند.

سیریوس نفسش را به سختی بیرون داد. او نمی‌توانست نگاهش را از پسر کوچک‌تر خانواده بردارد که با چهره‌ای بی‌حس، به سقف نم‌زده‌ی خانه خیره شده بود. پسرکی که روزی باید وارث یک سلسله‌ی قدرتمند می‌شد، حالا تنها یک کودک گرسنه بود که می‌ترسید آینده‌اش مثل حال پدرش شود.

سالازار دوباره نیشخند زد و گفت:
- تو خیال می‌کنی که با فرمانروایی نکردن، با برابری، دنیا جای بهتری می‌شود؟ اما این، سیریوس، حقیقت تلخ توهمات توست… این اصیل‌زادگان دیگر نه بر جهان حکم می‌رانند و نه حتی بر زندگی خودشان. آن‌ها برده شده‌اند، اما با لبخند.

دود سبز و خاکستری دوباره آن‌ها را در خود فرو برد، و پیش از آنکه سیریوس بتواند چیزی بگوید، دنیا دوباره در میان چرخش جادویی به سمت سرنوشت خاندان بعدی کشیده شد.


--
آن روز، ده خانواده‌ی دیگر را دیدند. ده خاندان دیگر، که زمانی جزو اصیل‌ترین و باشکوه‌ترین جادوگران جهان بودند، اما اکنون در سایه‌ی سیاست‌های جدید، در میان فقر، فراموشی و ناامیدی زندگی می‌کردند. هر کدام در گوشه‌ای از دنیا، در خانه‌های ویران، در حاشیه‌ی شهرهایی که حتی مردم عادی هم آن‌ها را نادیده می‌گرفتند، بی‌سرنوشت، بی‌قدرت، و بدتر از همه، بی‌امید.

سالازار سخن گفت. از آنچه جادوگران باید بودند، از سرنوشتی که در رگ‌هایشان جاری بود اما از آن فرار کرده بودند. از قدرتی که می‌توانست جهان را متحول کند اما در زنجیرهای برابری با مشنگ‌ها پوسیده بود. او نشان داد که چگونه اصیل‌زادگان، که باید حاکمان بودند، حالا به سایه‌هایی از گذشته‌ی خود تبدیل شده‌اند.

و سیریوس، هر بار که یک خانواده‌ی دیگر را می‌دید، یک حقیقت تلخ را درک می‌کرد: دنیا آن‌طور که او فکر می‌کرد نبود.

هنگامی که سفرشان پایان یافت و دود سبز و خاکستری بار دیگر میدان جنگ را در برگرفت، آن‌ها به نقطه‌ی اول بازگشتند—به میدان نبرد، جایی که جنگ هنوز ادامه داشت، اما چیزی تغییر کرده بود.

سیریوس، دیگر وزیر سحر و جادوی مغرور و مطمئن نبود. او هنوز همان مرد بود، اما درونش، چیزی شکسته بود، چیزی که حتی ده‌ها طلسم قادر به ترمیمش نبود. او روی زمین زانو زده بود، نه از خستگی، نه از شکست، بلکه از بار سنگینی که در ذهنش فرو ریخته بود.

سالازار به او نگاه کرد و دانست که دیگر نیازی به طلسمی برای شکست دادنش نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول توسط آلنیس اورموند

پیشگویی: «سالازار اسلیترین توسط یه مار مونث دزدیده می‌شه!»

پست دوم: Happy ever After?



زمان: سال‌ها بعد
مکان: جزیره‌ای نزدیک مثلث برمودا


- آخه زن چی از جون من میخوای؟
-

سالازار که حالا به یک مار غول‌پیکر بدل شده بود، با عصبانیت از روی تخت بلند شد، اما قبل از اینکه بتواند اعتراضش را ادامه دهد، چند مار بچه‌ی چاق و چله، که نتیجه‌ی چندین سال زندگی غیرقابل‌انتظارش بودند، با ذوق و شوق وارد اتاق شدند و مستقیم روی تخت، کنار مادرشان شیرجه زدند.

سالازار برای لحظه‌ای مکث کرد. این همان چیزی بود که زندگی ایده‌آل آمریکایی وعده‌اش را می‌داد، درست مثل فیلم‌های هالیوودی که آدم را وادار می‌کنند فکر کند خوشبختی چیزی نیست جز تشکیل خانواده در یک جزیره‌ی زیبا، با دریا و آسمان آبی، درحالی‌که بچه‌ها در اطراف بازی می‌کنند و زوج‌ها عاشقانه در کنار هم پیر می‌شوند. اما لعنت به واقعیت.

سال‌ها پیش، یک مار مونث در میدان جنگ دزدیدتش، او را با خودش برد، و پس از ماه‌عسل‌هایی بی‌پایان در اعماق آمازون، که طی آن بسیاری از گونه‌های در خطر انقراض را چشیدند (چرا که آخرین نمونه‌های هر موجود همیشه مزه‌ی بهتری دارند)، بالاخره خانه‌ای در این جزیره‌ی متروکه ساختند، بچه‌دار شدند، و به سبک همان زندگی لعنتی‌ای که همه آرزویش را دارند، ساکن شدند. اما آنچه که هیچ‌کس به آن اشاره نکرده بود، حقیقت تلخ ازدواج و پایان ماه‌عسل بود.

سالازار دیگر آن فرمانروای بی‌رحم نبردها نبود؛ بلکه شوهری خسته و درمانده بود که هر روز باید به غرغرهای زنی گوش می‌داد که قبلاً فقط می‌خواست سر جادوگران سفید را از بدن جدا کند، اما حالا از هر فرصتی برای سرزنش کردنش استفاده می‌کرد.

- مار مونث عزیزم، حداقل بگو چی شده که این‌قدر ناراحتی!
- اگه خودت نمی‌دونی، پس اون‌قدر برات مهم نیستم که بگم!

سالازار، درحالی‌که مار بچه‌هایش را نگاه می‌کرد که مظلومانه کنار مادرشان مچاله شده بودند، سعی کرد با دیپلماسی و سیاستی که زمانی در میدان نبرد به کار می‌برد، این جنگ داخلی را هم خاتمه دهد.

- بیا یه صبحونه‌ی خوشمزه بخوریم، تو رو مرلین، ببین چقدر این بچه‌مارها هم بامزه و معصومن!

اما مار مونث حتی لحاف را هم روی خودش کشید و درحالی‌که ناله‌های نامفهومی از زیر آن شنیده می‌شد، غرغرهایش را ادامه داد. سالازار به‌ناچار از دیکشنری زبان ماری استفاده کرد، بعد گوگل ترنسلیت، و درنهایت از چت‌جی‌پی‌تی پرسید که این زن دقیقاً چه می‌گوید. بالاخره یک جمله‌ی قابل فهم از تمام غرغرهایش بیرون آمد:

- دیشب تو خوابم دیدم که با یه مار بوآ مونث داشتی می‌گفتی و می‌خندیدی و بعد با هم رفتین تو لونه‌ی اون!

سالازار مات و مبهوت ماند. لعنتی، حالا بابت خواب‌های مار مونث هم باید جواب پس می‌داد؟ طاقتش تمام شد. دلش برای میدان جنگ تنگ شده بود. درحالی‌که تمام دنیا از جنگ و خون‌ریزی وحشت داشتند، او به یاد روزهایی افتاد که در آتش و خون قدم می‌زد، به جای گوش دادن به دعواهای زناشویی، با نفرین‌های مرگ سر و کار داشت، به جای تربیت بچه‌مارها، ارتش جادوگران تاریک را هدایت می‌کرد.

این دیگر کافی بود. در یک چشم برهم زدن، پوستش از مار به انسانی بلندقد و باابهت تبدیل شد، ردای تاریکش دوباره بر تنش نشست، و چهره‌اش، همان چهره‌ی فرمانروای مخوف گذشته شد. چوب‌دستی‌اش را بالا برد.

- آواداکداورا!

چند نور سبز، و همه‌ی مشکلات خانوادگی‌اش، به معنای واقعی کلمه، دود شدند و به هوا رفتند. اما این کافی نبود. او خانه را هم با یک طلسم منفجر کرد، از شدت خشم حتی خاکسترهایش را نیز نابود کرد، و بعد، آن را به اتم‌های کوچک‌تری تقسیم کرد، سپس اتم‌های کوچک‌تر را با طلسمی دیگر به فضا فرستاد و آن‌ها را مستقیم به داخل یک سیاه‌چاله پرتاب کرد، تا برای همیشه در ابدیت محو شوند.

سپس، گرد و غبار روی لباسش را تکاند، نفس عمیقی کشید، و به آسمان آبی و دریاهای آرام نگریست.

- لعنتی، چقدر زندگی یه جادوگر می‌تونه پوچ بشه...

اما او، راه فرار داشت. از جیب ردایش، ساعت زمان‌بری را که زمانی از گلرت قرض گرفته بود، بیرون کشید. چرخ دنده‌ها شروع به حرکت کردند.


زمان: سال‌ها قبل
مکان: شهر لندن


سالازار در میان تونل‌های زمان سقوط می‌کرد. جادوی پیچیده‌ی سفر در زمان دور او می‌چرخید، مثل ماشین لباسشویی که لباس را در خود می‌چرخاند، اما هیچ‌چیز نمی‌توانست او را از بازگشت بازدارد.

چند دقیقه‌ی بعد، پاهایش محکم روی زمینی کوبیده شد که از ویرانی و آتش پوشیده شده بود. او بازگشته بود. با عصبانیت، ردایش را کنار زد، چوب‌دستی‌اش را محکم در دست گرفت، و درحالی‌که چشمانش از خشم برق می‌زدند، فریاد زد:

- آلنیس رو برام پیدا کنید!


* نکته: قابل توجه داوران که این پست عادی هست و در راستای نبردی نیست.
------
من، سالازار اسلیترین کبیر، سیریوس بلک را به نبردی با سوژه‌ی "اصالت" در ۲۴ ساعت آینده دعوت می‌کنم.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/11/22 15:42:54
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/11/22 15:51:45
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 10:12
نمایش جزئیات
آفلاین


زندگی با تو چقدر قشنگه... خوب من!
آسمون عشق چه آبی رنگه!
سر بذار آروم به روی شونه‌م...


آهنگ با ولوم بالا داشت از اسپیکرهای جادویی عمارت بلک بیرون می‌زد. و همراه آن، دوریا بلک با تمام وجود با آهنگ می‌خواند و می‌رقصید. البته رقص که چه عرض کنم... بالا و پایین می‌پرید و دور خودش می‌چرخید. مثلا تصور کنید هلنا بونهام کارتر بخواهد انرژی‌ش را با رقص تخلیه کند، چگونه این کار را انجام می‌دهد؟ دقیقا همانطوری.

وقتی گابریل با آن روحیه‌ی شاد و لباس‌های رنگی رنگی‌ش وارد اتاق شد، یه لحظه جا خورد. سپس خودش هم در وسط اتاق به دوریا ملحق شد. دوریا با دیدن گابریل ایستاد و چندبار پلک‌هایش را بهم زد. سپس خندید و دوباره شروع به بالا و پریدن کرد.

آهنگ بعدی پلی شد.

People think I'm big but I'm small
I ain't satisfied with the goals


پلی‌لیست دوریا بود دیگر... هر بار یک آهنگی با یک تم و یک زبان پخش می‌شد.

دوریا همینطور که بالا و پایین می‌پرید به گابریل گفت:
- بیا تمرین دوئل کنیم!

گابریل هم خوش و خندان، چوبدستی‌ش را بیرون کشید. هر دو همانطور که بالا و پایین می‌پریدند، طلسم‌های مختلفی را به سمت هم روانه می‌کردند که ناگهان دوریا دستش را روی سرش گذاشت. گابریل کوچک، بلافاصله با چشمان نگران به سمت دوریا رفت که با دستش که روی سرش گذاشته بود، از این‌طرف به آن‌طرف اتاق می‌رفت و تعادل نداشت.
- دوریا! خوبی؟

دوریا چشم‌غره‌ای به گابریل رفت.
- تو پیشگویی کردی من سرگیجه بگیرم بعد الان می‌پرسی خوبم یا نه؟... وای داره گیج میره!

گابریل مظلومانه به دوریا نگاه کرد.
- من کی همچین کاری کردم! از من برمیاد آخه؟

و درحالی‌که لب‌ولوچه‌اش آویزان شده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود، سعی کرد دوریا را بغل کند.

- نخیر! خودم دیدم! خودت گفتی!
- من نگفتم!

گابریل این را با کمی جیغ گفت.
- اصلا کی گفتم؟ کجا گفتم؟
- توی شهربازی بودیم و تو سوار ترن هوایی شده بودی! بعد چشمات شبیه دوتا قورباغه‌ی سبز شد و با صدایی که شبیه صدای فیل آبی شده بود این رو پیشگویی کردی! تازه بعدشم الستور با بال‌هایی شبیه بال فرشته و درحالیکه از یکی از شاخ‌هاش گل میمون آویزون کرده بود اومد تا تو رو ببره... اوه!

دوریا همانطور که سرش گیج می‌رفت افتاد روی زمین.
- اوه... فکر کنم...

گابریل حالا دست به سینه جلوی دوریا ایستاده بود.
- فکر کنی خواب دیدی!

دوریا نگاهی پوزش‌خواهانه به گابریل انداخت. اما همینکه سرش را بلند کرد تا به گابریل که ایستاده بود نگاه کند، چشمانش سیاهی رفت و عملا درازکش افتاد روی زمین. گابریل خم شد و دوریا را تکان داد.
- دوریا! دوریا!
- بیهوش شدم.
- اگه بیهوش شدی چطوری داری حرف می‌زنی!
- دارم بیهوش می‌شم!

و این بار دوریا واقعا از هوش رفت.
***

بدین وسیله گابریل دلاکور را به نبردی تن به تن با موضوع «شبح قلب کوچک من» دعوت می‌کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/11/22 12:50:08
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 05:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نبردی در میانه دوستی و دوپامین


سگ سیاه و افسرده را چه به وزارت سحر و جادو؟ آن هم با وجود بیش از یک دهه اسارت به دلیل گناه ناکرده! مگر زندانی شدن در آزکابان نای ادامه دادن به آدمی می‌دهد؟ پس چرا پانمدی وزارتخانه را می‌خواست؟ هدفش از وزیر شدن چه بود؟ اون زخم خورده قدرت بود و هرگز دلش نمی‌خواست تا برای قدرت یافتن مبارزه کند. وزارتخانه محل بازی قدرت بود و پانمدی این را خوب می‌دانست. پس چرا کوله بارش را به چنین مقصدی بسته بود؟

وقتی سگ داستان برای انتخابات آماده می‌شد، دوست نداشت رقابت کند. همیشه از رقابت فراری بود و دوست داشت مدام روی تخت دراز بکشد و زمانش را هدر بدهد. سختی‌های گذشته جانی برای او باقی نگذاشته بود. تنها چیزی که با تمام قدرت و سختی توانسته بود حفظ کند «دوست داشتن انسان‌ها و تبدیل به هیولا نشدن در زمانه تاریک» بود. حتی گرفتار اعتیاد مورفین گانتی شد و سالها طول کشید تا بتواند روی پا بایستد. اما پانمدی نیاز داشت که مفید باشد. به درونش نگاهی انداخت و دید که می‌تواند دوستی‌آفرین باشد. دید که می‌تواند جشن و هیجان و پایکوبی ایجاد کند. حتی در تاریک‌ترین زمانه...

پس تقدیر راهش را به وزارتخانه باز کرده بود و حالا وعده داده بود تا آورنده «دوستی و دوپامین» باشد. پانمدی یک وزیر بی‌ایراد و اشکال نبود. در مسیرش با هزار مشکل مواجه شده بود و گاهی به خودش هم شک می‌کرد. اما باید ادامه می‌داد و تسلیم نمی‌شد. پانمدی باید تا آخرین نفس برای هدفش می‌جنگید: دوستی خالصانه و شادی! او در اعماق وجودش می‌دانست که موفق خواهد شد. فقط باید خالصانه تلاش می‌کرد و مدبرانه تصمیم می‌گرفت.

البته نباید فراموش کرد که پانمدی از گذشته همیشه یکی از غارتگران بود که دلش می‌خواست شطینت کند و دل به دریا بزند و آتش بپا کند و بسوزاند و غیره و ذلک. با اینکه سنش بالاتر رفته بود و عاقل تر شده بود و حتی مدتی هم دچار افسردگی و موارد سانسور شده گشته بود، اما بازهم در مواقعی شیطنت به سراغش می‌آمد. به هرحال او عاشق بازیگوشی و شوخی بود. پانمدیِ دست تنها نیاز به فرد خردمند و مدبری داشت تا در طول راه به او کمک کند و اینجا بود که آلبوس دامبلدور دست او را گرفت و به کمکش رفت! با اینکه آلبوس همیشه از وزارت سحر و جادو زخم خورده بود، اما تصمیم گرفته بود که به پانمدی کمک کند و با تمام «مرام» او را همراهی کند.

او هرگز روزی را که پروفسور دامبلدور را برای اولین بار در دفترش یادش نمی‌رود:
- آلبوس عزیز درسته که من وزیرم اما شمایید که روشنایی بخش راه هستید!
- پانمدی عزیزم! تعارفات رو بذار کنار... اینجا که چایی دارید؟


حتما می‌دانید که در میانه راه پانمدی و دولتش درگیر نبردی نفس‌گیر و سخت با ارتش تاریکی شدند؟ در روزگاری اخبار و روزنامه‌ها تماما سرتیترشان همین موضوع بود. البته که تقریبا هیچ روزنامه‌ای در آن دوران نمانده بود که بتواند فعالیت کند. جنگ همه چیز را ویران می‌کرد و ویران شدن لندن تنها بخشی از آن بود. جنگ می‌تواند دوستی ها را از میان ببرد و همه را به جان هم بیندازد. این چیزی بود که پانمدی اصلا آن را دوست نداشت!

چرخ روزگار یکی از بزرگ‌ترین نبردهای تاریخ را نصیب پانمدی و دولتش کرده بود.

حالا او باید می‌ماند و از مردمش دفاع می‌کرد. او باید تا آخرین نفس می‌جنگید تا دوستی‌ها و شادی‌ها از میان نرود و باید به عنوان آخرین دژ دفاعی، مردمش را سربلند می‌کرد. سیریوس بار سنگینی را روی دوش خود احساس می‌کرد. نباید تسلیم می‌شد و باید مبارزه می‌کرد. هرچند مبارزه محبوب او نبود و می‌دانست که هنر مبارزه کردن، ظرافت زیادی را می‌طلبد. مبارز باید آنقدر چابک و رِند باشد که توسط سلاح و قدرتش بلعیده نشود و باید آنقدر هنرمندانه مبارزه کند که هرگز تبدیل به دشمنش نشود. چرا که دشمن تو در امروز نبرد دشمن توست و در فردا روزی، ممکن است دوست تو باشد!

در آن روزگار پانمدی به ندای قلبش گوش می‌داد و تا جان در بدن داشت در کنار هم‌رزمانش می‌جنگید. اما قدرت آنقدر موجود حبیث و ترسناکی بود که گاهی تن پانمدی را به لرزه درمی‌آورد. در همان زمان‌ها گاهی افکار و نکند‌هایی به سرش می‌زند: «نکند این قدرت است که مرا وادار به مبارزه کرده است؟ نکند حفظ قدرت جای خودش را به خدمت خالصانه بدهد؟ نکند این نبرد مرا به ناکجا ببرد؟»

اما میدان نبرد جای فکر کردن نبود. او باید عمل می‌کرد و با هرآنچه از گذشته آموخته بود اکنون هنرنمایی می‌کرد. هنر ظریف نبرد! نبردی در میانه دوستی و دوپامین...

دوستانش همگی قوت قلب او بودند. در واقع همه‌شان قوت قلب یکدیگر بودند.

آن‌ها بودند که پانمدی را از قعر افکارش نجات می‌دادند و به او امید پایداری در راه دوستی و دوپامین را می‌دادند. در اوج سختی‌ها مگر می‌توانست گرگ پشمالوی مو سفید را فراموش کند؟ یا دختر بازیگوش با افکار رنگارنگی که دنیا را رنگین کمانی کرده بود؟ یا مرد قد بلند موقرمزی که از اعماق زمین آمده بود و تصمیم گرفته بود تا با سایه‌اش، سایه به سایه روشنایی با تاریکی مبارزه کند؟ مگر می‌شد دختر ققنوس به دست نهانه‌ای را همیشه در کنار خودش احساس نکند که قلبش بزرگ‌ترین راهنمایش بود؟ یا خون آشامی که درگیری‌های درونی‌اش همگی به خلق حکیمانه‌ترین سخنان می‌انجامید؟

مگر می‌توانست آقای تال را فراموش کند؟ یا برادر فداکار و سخت‌کوش خود را؟ یا روندای باهوش و کنجکاوی را که همیشه در سخت ترین شرایط خودش را می‌رساند؟ یا حتی لورا را که هنوز دوران مدرسه خود را به پایان نرسانده بود...

در آن زمان‌ها سیریوس درگیر نبرد بزرگ و دشواری شده بود. اما هرگز در این نبرد تنها نبود..
او برای آزادی جامعه جادوگری مبارزه می‌کرد و اگر ارتش تاریکی نبود، هرگز چنین مبارزه‌ای معنا پیدا نمی‌کرد! پس شاید حتی باید قدردان ارتش تاریکی هم می‌بود...

ارتشی که حضورش اجازه داده بود تا روشنایی معنا یابد...

-end-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 03:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


- سکتوم سمپرا!

پوف!

آلنیس موفق شد خودش رو به موقع غیب کنه و از طلسم جون سالم به در ببره.

از سکوت مکانی که توش ظاهر شده بود، می‌تونست حدس بزنه فاصله زیادی با میدون جنگ داشت. دستش رو به میله چراغ گرفت تا از نبردش نفسی تازه کنه. سرش رو بالا برد و به دروازه روبه‌روش نگاه کرد. تابلوی فلزی‌ای کنارش به چشم می‌خورد که نوشته‌هایی رو به نمایش می‌گذاشت:
نقل قول:
باغ وحش لندن
ساعت کاری: 10 صبح تا 8 شب


- ایول! می‌تونم یه لشکر از حیوونا جمع کنم و برگردم!

به حالت گرگی خودش تغییر شکل داد و از روی دیوار پرید.

قفس‌های کوچیک و بزرگ زیر نور ماه می‌درخشیدن. موجودات داخل‌شون معلوم نبودن، چون اغلب به سایه یا لونه‌هاشون پناه برده بودن تا استراحت کنن. برای همین، آلن مجبور بود نزدیک قفس‌ها حرکت کنه تا بتونه پلاک روشون رو بخونه. نمی‌دونست این که هم‌نوعانش رو از خواب ناز بیدار کنه تا در برابر آدمای جادوگر بجنگن کار درستی بود یا نه. البته، قطعا که می‌دونست کار اشتباهیه، ولی از طرفی هم به کمک‌شون احتیاج داشت. ولی دست نگه داشت. ترجیح داد اول بررسی کنه و ببینه چه نوع حیوونایی توی باغ وحش هستن، تا بعد با قوی‌ترین‌هاشون صحبت کنه.

از بخش پرندگان گذشت. حالا یه تونل روبه‌روش بود که بخش پرندگان رو به گوشت‌خواران وصل می‌کرد. بالای تونل، تابلویی با عکس مار و سمندر دو طرفش، نوشته‌ی "خزندگان" رو نشون می‌داد. آلنیس اصلا از مارا خوشش نمی‌اومد، ولی برای رسیدن به سربازای لشکرش، فقط همین یه مسیر بود. پس خیلی دراماتیک و با اقتدار قدم‌هاش رو رو به جلو برداشت.

فضای تونل با نورهای نئونی سفید و سبز تزیین شده و یکمم تاریک بود. دو طرف حفاظای شیشه‌ای کشیده بودن که انواع خزنده‌ها از پشت شیشه معلوم بودن. همونطور که جلو می‌رفت، زیبایی اون حیوونا رو تحسین می‌کرد و کم کم نظرش داشت درباره خزنده‌ها عوض می‌شد، که صدای خش خشی از پشت سرش متوقفش کرد.

برگشت و با افعی شاخداری که آروم پشت سرش می‌خزید مواجه شد.
- تو بیرون از محفظه‌ت چی کار می‌کنی؟!
- فسسسسس.
- به من فس نکن! همین الان برگرد سر جات.

افعی بلند شد و دست به کمر ایستاد. هر چند، ثانیه‌ای بعد خودش متوجه شد که دست نداره و به روی خودش نیاورد.
- روونا به شاگرداش ادب یاد نداده که تو اینطوری با بزرگ‌ترت حرف فس می‌کنی؟

آلنیس خودش رو جمع و جور کرد و فکر کرد که صدای ماره چقدر براش آشناس.
- چـ... جناب اسلیترین؟!
- نه بابا؟ خیلی باهوشیا! از کجا فهمیدی؟
- شما هم مگه جانورنمایین؟!

افعی/سالازار این دفعه دست‌های نداشته‌ش رو دست به سینه کرد.
- بر فرض که فسسس نباشیم، یعنی می‌گی موسس هاگوارتز، قَدَر فس قدرت ارتش تاریکی، نمی‌تونه خودش رو به شکل یه فس مار دربیاره؟

آلنیس قدمی رو به عقب برمی‌داره.
- نه نه نه! من اصلا منظورم-
- نه دیگه بگو. فس راحت باش. ما که به هر حال به روونا می‌گیم چه جادوگرای فسسسس بی‌ادبی رو راه داده به گروهش. امثال شما رو می‌فرستیم گروه گودریک، هی تو مسابقات کوییدیچ بهشون گل می‌زنیم و شعارای نامناسب علیه‌شون فس می‌دیم.

آلنیس شعارهایی که احتمال داشت بشنوه رو تصور کرد و شرم نیابتی گرفت. سرش رو تکون داد تا اون الفاظ نامناسب از ذهنش بیرون بره.

- حالا ما که اومده بودیم از پشت بهت خنجر بزنیم و دندون‌هامون رو تو گوشتت فس کنیم. ولی الان دیگه فهمیدی. پس آگاهانه فس نیشت می‌زنیم. دردش هم بیشتره. فس‌تر می‌شیم حتی. یوهاهاهاها.
- فس؟

سر هر دوشون به منبع فس برگشت. مار بوآیی که از قضا بو هم نمی‌داد، چند قدم اونورتر در حال خزیدن به سمت‌شون بود.

- عه. یه مار دیگه هم از قفسش فرار کرده!

با نگاه خشمگین سالازار، آلنیس جمله‌ش رو اصلاح کرد.
- چیزه... نه. ینی، اولین مار از قفسش فرار کرد.

بوآ که حالا بهشون رسیده بود، با ذوق زبون دوشاخه‌ش رو تکون می‌داد.
- فسسسسسسس!

سالازار خودش رو عقب کشید.
- نه خانوم! فس نه فس!
- فسسس...؟
- کیشته!

آلنیس با کنجکاوی به مکالمه بین اونا گوش می‌داد.
- مثل اینکه خواستگار پیدا کردینا.
- تو ساکت! به حسابت می‌رسیم ما.

خنده آلن خشکید. حالا بوآ خانوم بین اونا قرار گرفته بود تا توجه افعی/سالازار رو به خودش جلب کنه.
- فس ففس فسسسس فس.
- ما ارباب مارهاییم! حرف حرف ماست! وقتی می‌گیم نه فس، یعنی فس نه!
- فسسسس؟! فس فس.

بوآ خانوم فس تهدیدآمیزی کرد و به سالازار نزدیک‌تر شد. هرچقدر سالازار عقب می‌خزید، بوآ جلوتر می‌رفت. تا این که تونست دم شیشه محافظ قسمت مارمولک‌ها گیرش بندازه. سالازار نیشش رو بیرون داد و فس کرد، ولی بوآ خانوم بی‌توجه بهش، خودش رو دور اون پیچید.

- ولمون فس کن زن! ما باهات هیچ جا نمی‌آیم!
- فس!

بوآ خانوم محکم‌تر دور افعی/سالازار پیچید و به سمت لونه‌ش خزید.

سالازار اسلیترین هم که باشی، بالاخره یه خانوم ماره پیدا می‌شه که زورش بهت برسه. از قدیم گفتن زن بگیره آدم می‌شه. البته این افعیه دیگه آدم نشد. امیدواریم زنش هم آدمش نکنه و بذاره افعی بمونه.


***

ببخشید گوی پیشگویی من چرا داره مورس می‌زنه؟
بذارین یه کاغذ و قلم‌پر بیارم ببینم چی می‌گه...

«سالازار اسلیترین توسط یه مار مونث دزدیده می‌شه!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare