بخش اول: سوبریت
آوردهاند در سالهای بسیار دور، خیلی خیلی دور، آن زمانها که آکروکانتوزاروس تیراندازی میکرد و آلبرتوزاروس طناببازی میکرد، زنبوری بال زنان وارد کادر دوربین شد و از تپهها گذشت. از کوهها گذشت. از جنگلهای پر خطر و ممنوعه گذشت. از جاهایی که باید میگذشت، گذشت. از جاهایی که نباید میگذشت گذشت. گذشت و گذشت و گذشت تا به...
تق!
- چته گلرت؟

- الان چت نیستم آلبوس! شاید بعدا با هم...
گلرت با کف دست محکم بر روی زنبوری که روی پای آلبوس نشسته بود، کوبیده بود و دستش رو با ردای آلبوس پاک کرد. آلبوس همچنان با نگاهی غضبناک به گلرت نگاه میکرد و توی ذهنش فکر میکرد که هنوزم مثل جوونیها و نوجوونیهاش فکر میکرد؟ لازم نبود درمورد گلرت تجدید نظر کنه؟ دوباره بسنجه؟ بالا پایین کنه؟ چپ راست کنه؟ زوم این و زوم اوت کنه؟
به هرحال بهتر بود که هرچه سریعتر درمورد گلرتی که با چهرهای رویازده به آلبوس خیره شده بود، تصمیمی بگیره. میخواست با این رابطه چه کنه؟ با این دارک لرد...
- بد بوی!

با این بد بوی چه کنه...
گلرت، دوست داشت اما با آلبوس چیزهای جدیدی رو کشف کنه. پس دامبلدور رو برداشت و سوار جاروی 405 تقویت شدهای کرد و زد به دل جاده. گلرت اصلا رانندهی قابل اعتمادی نبود. اصلا... گلرت روی پخش ماشین آهنگ محسن لرستانی گذاشته بود، سر پیچها ترمز نمیگرفت، دست اندازهای هوایی رو با سرعت 120 کیلوجارو برساعت رد میکرد و بدتر از همه به چندین خانم موجه که از کنار پیادهرو رد میشدن بیتوجهی کرد که کاملا غیر قابل چشم پوشی بود.
- اسم منه دیه نیار. جلو چشایام دیه نیا. ای آلبالوی بی حیا. بدجور ازت بدم میا...
گلرت انقد با پاش به گاز جارو فشار آورده بود که پاش محل گاز رو سوراخ کرده بود و صاف وارد قسمت موتور در کاپوت جارو شده بود. سرعت جارو بسیار بالا بود و از کنار هر گذری که رد میشد، مقدار بسیاری گرد و خاک بلند میکرد و هواشناسی در چندین شهر اعلام ریزگرد با گل و آلبالو کرد.
گلرت همچنان بیتوجه گاز میداد و به فریاد های آلبوس توجه نمیکرد.
- گلی کمربند ندارم. گــــــــــــــلـــــــــــــی! یا گودریک...

و گلی جارو را درکنار جدولی رنگ و رو رفته و خیابانی پرت پارک کرد.
بخش دوم: سم کیک
گلرت روبروی دری سفید رنگ با لکههای زرد بدرنگی ایستاد. دور و برش رو با دقت نگاه کرد که کسی درحال پاییدنشون نباشه. بلافاصله دستش رو محکم روی در کوبوند و سرشو خم کرد و به زمین نگاه کرد.
- چیکار میکنی گلر...
- هیـــــــــــش!
گلرت همزمان با دست بیکارش و پای راستش ضربهای هماهنگ به در زد. و بعد چرخید و و با قسمت انتهای کمرش باز به در ضربه زد. سپس دستش رو به همون قسمت گرفت و آخ و اوخ کنان به هوا پرید.
- چیکار میکنی گلرت؟

ناگهان دو دست از در سفید رنگ بیرون زد. که در یکی بشقابی با دو کیک سبزرنگ و در دیگری قبضی بود که نوشتههای نامفهومی رویش نوشته بود.
کیک مس کیک
رایسب رثوم، اب ییاریگ الاب، رایسب نازرا.
تمیق: 03 نویلاگ
رایسب رثوم، اب ییاریگ الاب، رایسب نازرا.
تمیق: 03 نویلاگ
گلرت با تعجب و سردرگمی به نوشتههای روی قبض نگاه میکرد و سعی میکرد که رمزگشاییش کنه. آلبوس که دیگه کاملا حوصلهش سر رفته بود، قبض رو از دست گلرت میگیره، برعکسش میکنه و دوباره به دست گلرت میده.
کیک سم کیک
بسیار ارزان، با گیرایی بالا، بسیار موثر
قیمت: 30 گالیون
بسیار ارزان، با گیرایی بالا، بسیار موثر
قیمت: 30 گالیون
گلرت با تعجب نگاهی به قبض، به آلبوس و بعد به دست کرد و بلافاصله نالید.
- آقا قسمت آخر رمز رو اشتباه زدم. باید میکوبیدمش به وسط در. ولی کوبیدمش به پیچی که بیرون زده!

و بعد دستی به قسمت انتهایی کمرش کشید و خاطراتی دردناک از جلوی چشمانش گذشت. خاطراتی که ذهن گلرت را از مسیر منطق منحرف میکرد. خاطراتی که برای گلرت اذیت کننده بود.
- آخ! هنوز جاش درد میکنه!

و بعد دید که چارهی دیگهای نداره. باید از همین سم کیک استفاده میکرد. بالاخره بازار همیشه درحال تغییر بود و همین سم کیک، ده دقیقهی دیگه اصلا وجود نداشت. 20 دقیقه دیگه این در سفید اینجا نبود. 30 دقیقه دیگه همسایهها به گلرت و دامبلدور شک میکردن. 40 دقیقهی دیگه وقت رزرو تموم میشد. 50 دقیقهی دیگه میفهمیدن که تک پستیه و رزرو نمیخواد و یک ساعت دیگه، گشت برادران نیروی انتظامی کنارشون بود و میگفت "ها کن!"
پس گلرت رفت جلو که 30 گالیون رو پرداخت کنه. اما با حرکت دستی که از در سفید بیرون زده بود متوقف شد. دست داشت به قبض اشاره میکرد. قیمت روی قبض عوض شده بود. حالا باید بهجای 30 گالیون 35 گالیون پرداخت میکردن. صدای اعتراض دامبلدور بلند شد.
- چه؟ همین الان گفتی 30 گالیون.
دست کف دستش را بالا گرفت و به آنها به نشانهی ندونستن نشان داد. و بعد دوباره به قبض اشاره کرد. ایندفعه نوبت گلرت بود که اعتراض کند.
- آقا الان گفتی 35 گالیون! چهخبره 40 گالیون؟
دست کاغذی رو بیرون آورد و به در کوبید. روی کاغذ متنی نوشته شده بود:
نقل قول:
بازار روی نوسان چلار میچرخه! به همین قیمت راضی باشین. فردا دلتون برای همین کیک 50 گالیونی تنگ میشه.
گلرت و آلبوس با هم فریاد زدن:
- 50 گالیون؟
آلبوس دید که اوضاع خیلی خرابه. درواقع اوضاع خیلی خیطه. پس یکی از سم کیکها رو برداشت و توی دهن خودش کرد و سم کیک کناری رو توی دهن گلرت چپوند و بلافاصله فلنگ رو بست. گلرت، با دهانی پر از کیک و نگاهی سردرگم با چشمهای نداشتهی دو دستی که از در بیرون زده بود، چشم تو چشم شد.
کیک توی دهنش رو به سختی قورت داد و با دستش به پشت سر دستهای در، که فقط در و دیوار بود، اشاره کرد. دست برگشت، اما نوک انگشت اشارهش با در برخورد کرد و بیهوش از در آویزون شد و به گلرت فرصت داد که کفشهاشو توی دستش بگیره و در ره.
آلبوس روی جارو نشسته بود و گلرت پشت سرش. همینطور که آلبوس سعی میکرد به جارو هندل بزنه، گلرت اونو از پشت محکم بغل کرده بود و صدای فریادش فضا رو میلرزوند.
- آلبوس یواشتر برو.
آلبوس اما صدای گلرت توی سرش اکو شد. به سختی میتونست چشماشو کامل باز کنه. صداهای نزدیک نامفهوم داخل سرش به وضوح شنیده میشدن و ناگهان اکو میگرفتن. همهچیز رو با تاخیر زیاد حس میکرد. دیدش مختل شده بود و درست نمیتونست جارو رو کنترل کنه. صداهای گلرت درحالیکه از پشت سرش بودن، انگار از دور ترین نقطه به گوش میرسیدن. سم کیک اثرش رو گذاشته بود.
بخش سوم: استفراغ عرق خارمریم، روی سم کیک
آلبوس و گلرت توی حال خودشون نبودن. روی زمین هم نبودن. توی هوا هم نبودن. توی بزم و پارتی بودن. یهو از اونجا سر در آورده بودن. گلرت داشت وسط پارتی بریک دنس میزد و آلبوس درحالیکه هنوز سعی میکرد چشمای خط شدهش رو باز نگه داره، تلاش میکرد که بتونه به گلرت نگاه کنه. گلرت فریاد زنان وسط سالن تکون میداد و همه با حیرت بهش زل زده بودن. بالاخره تمرینهای بی امان گلرت توی تاپیک پناهگاه محفل از اون یه رقصنده کامل ساخته بود.
آلبوس دید که مردی به سمت گلرت رفت و مشغول صحبت با گلرت شد. ناگهان مردی کاملا شبیه همون مرد به طرف آلبوس اومد و به آلبوس لبخند زد. شیشهای پر از مایعی سبزرنگ در دستش بود و با لبخندی مارموزانه شیشه رو به دامبلدور داد.
دامبلدور نوشتهی روی شیشه رو خوند.
"maryam sister arakh"!
دامبلدور اصلاح کرد.
- آراخ نه. عرق!
مرد به نشانهی تایید کلهای تکان داد. و بعد ناگهان در بطری رو باز کرد و در دهان آلبوس فرو کرد. آلبوس همزمان میدید که گلرت هم دقیقا وضعیتی مشابه داره و قلپ قلپ کنان مشغول سر کشیدن عرق خواهر مریمه. هردو بطری رو تا ته سر کشیدن و وقتی برگشتن که با مرد نوشاننده بطری درگیر شن، مردها غیب شده بودن. اما مردها بطری رو غیب نکرده بودن. آلبوس و گلرت مجبور بودن خودشون بطری رو که مدرک جرمشون بود غیب کنن.
بطری هاشون رو برداشتن که از محل متواری بشن، ناگهان احساس عجیبی در معدههای خودشون حس کردن. حس کردن که شکمشون داره بزرگتر میشه. معدهشون در حال تغییر و تحول بود. ترکیب شدن عرق با کیک، ترکیبی سمی به وجود آورده بود و حالا ترکیب داشت میاومد بالا که به بیرون بپاشه. آلبوس و گلرت همزمان داشتن مقاومت میکردن که به بیرون نپاشه.
اما نمیشد!
آلبوس و گلرت همزمان کیکارو خورده بودن. همزمان عرق رو خوردن. همزمان احساس رو پیدا کرده بودن. همزمان مقاومت میکردن و همزمان، مقاومتشون شکست. آلبوس و گلرت مانند شیرفلکهای باز شده بودن و به در و دیوار سالن استفراغ سمی میریختن و همهجارو سمی کردن و در و دیوار رو ذوب کردن و ملت رو اسکلت کردن و زدن و نابود کردن و کشتن و یهو افتادن و غش کردن.
بخش چهارم: عدالت!
- داداشی! داداشی حالت خوبه؟

آلبوس صدای محو آریانا رو شنید. آریانا پلیس رو به سالن آورده بود و پلیس داشت گلرت رو دستگیر میکرد.
- نه! من بیگناهم! منو نبرین...

- دروغ میگه آقا پلیسه. این بیادب داداشی آلبوس منو سرش گولز مالید. :
آلبوس به آریانا، بعد به پلیسها و گلرتی که داشتن میبردن نگاه کرد. داشت تلاش میکرد که یادش بیاد چی شده که معدهش انقد درد میکنه؟ ولی نتونست...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








البته این افعیه دیگه آدم نشد. امیدواریم زنش هم آدمش نکنه و بذاره افعی بمونه.