جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1404 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- درک ثورن به اشد مجازات محکوم می‌گردد!

درک با خوشحالی کف زد. درواقع کف که نه، نزدیک ترین حرکتی که یک زاغی می‌توانست به کف زدن بکند را انجام داد. بال‌های پر کلاغی‌اش را با صدای تِپ تِپ تِپ به هم دیگر کوبید و از جا بلند شد. انگار دادگاه، مراسم اعطای جوایز بود و او برنده اسکار. دو دیوانه‌ساز سه متری اطرافش به زور بال‌هایش را نگه داشتند تا بالای سن نرود و از قاضی و هیئت منصفه تشکر جانانه‌ای نکند.

یکی از حضار که جسنپش (سرویس کرایه جارو مخصوص جادوگران) دیر رسیده بود، خودش را تِلِپی روی صندلی انداخت جو سنگین و نفس گیر دادگاه را برای لحظه‌ای به هم زد. سپس نفس‌نفس زنان رو به بغل دستی‌اش کرد.
- پیس، پیس، داداش. این یارو جرمش جارو سواری در حالت مستیه؟ چون انگار همین الانشم بالاست.
- نه بابا، برو بالاتر. از وزیر سحر و جادو پرسیده راز موفقیتشون چیه که کل خانواده و دوست و آشناهاش تونستن همه‌ی مقام و منصب های مهم وزارتخونه رو درو کنن.
- راست میگی به مرلین؟
- بعدش رسیدن فرزندان وزیر و بقیه دولت به درجه پروفسورا توی هاوایی رو تبریک گفته، چون سی سالی شده که برای تحصیل رفتن اونجا. بعد از رئیس بخش اجرای قوانین جادویی پرسیده چجوری انقدر تو ذهن‌خوانی استاد شده که تونسته حدود صد نفر مرگخوار رو از آدمای عادی تشخیص بده و بدون محاکمه بفرستتشون آزکابان یا حکم مرگشون رو صادر کنه.
- واقعا؟
- بعدشم از وزیر پرسیده پول‌هاش توی گرینگوتز جا نمی‌شده که بقیشو برده سوییس؟ اینجا بود که اوردنش دادگاه و گفتن این جاسوس مرگخواراست و اومده چهره دولت رو بدنام کنه.

دمنتور پس از صدور حکم خم شد تا آن را اجرا کند اما مشکل این بود که زاغی به جای دهان، نوک داشت. مشکل دیگر این بود که درک با لبخندی معنی‌دار و نگاهی عاشقانه و پر از احساس به او خیره شده و یک تای ابرو‌هایش را بالا برده بود.
- به به چه سعادتی نصیبم شده، خانومی.

دیوانه‌ساز لرزه‌ای به جانش افتاد و تقریبا عق زد. سپس بلافاصله با جیغی خودش را عقب کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد. با دیدن این صحنه، دیوانه‌ساز دیگر هم معذبانه از درک فاصله گرفت.

- یه ماچه دیگه. چقدر شما حساسی، راست می‌گفتن که خوشگلا خیلی احساساتین. اشکالی نداره، اگه راحت نیستی ‌می‌ذاریمش برای بعدا عزیزم.

قاضی که در تمام این مدت با دهانی نیمه‌باز و چشمانی به درشتی نعلبکی، صحنه‌ رومانتیک را تماشا می‌کرد، با حیرت چکش نازنینش را چند بار روی میز کوبید.
- به جهنم اصلا! حکمش رو به حبس ابد تو آزکابان تغییر می‌دیم. ببرینش!
- یه دقیقه وایسین! آقا وایسین یه چیزی می‌خواستم بگم.

قاضی نیشخندی زد. می‌خواست ننه من غریبم بازی های مجرم وقتی می‌فهمد به آخر خط رسیده را ببیند. التماس کردن و زجه‌هایشان برای رحم و بخشش به گوشش هیپ‌هاپ بود، پس به دیوانه‌ساز‌ها اشاره کرد صبر کنند.

درک در آستانه‌‌ی درب ایستاد و با حالتی نمایشی نیم چرخی زد. بعد به وزیر نگاه کرد و چشمک زد.
- آخرش راز موفقیتتو به ما نگفتیا، شیطون بلا. پنهون کاری می‌کنی جیگر؟

قاضی خواست فریاد بزند اما از شدت فشار صدایش به شکل جیغ های نازکی بیرون آمد.
- ازینجا ببرینش! ببرین!

مجنون‌گرها با شدت او را به بیرون هل دادند و آخرین چیزی که که حضار در دادگاه شنیدند صدای درک بود که به دیوانه‌ساز‌ها می‌گفت‌:
- چه شیطون! خودت سر شوخی دستیو باز کردیا، ای کلک.

چند ماه بعد


سرزندانبان بدون در زدن جهید داخل دفتر مدیریت و با دو دستش به میز چنگ زد.
- آقا این وضع دیگه نمیشه!
- چه مرگته؟ چی شده؟
- موضوع این زندانی جدیدست! گند زده به کل اینجا! حتی یه دقیقه هم دست از چرت و پرت گفتن به بقیه بر نمی‌داره. از سلول درش آوردیم، انداختیمش تو قفس یاکریم، بازم دست برنداشت. تا الان مخ چهارتا از دیوانه‌سازا رو زده. کار دوتای دیگه رو کشونده به بخش اعصاب و روان سنت مانگو. هرچی بهش می‌گیم مجنون‌گر‌ها جنسیت ندارن، میگه فقط اخلاق براش مهمه.
- یه مدت دیگه اینجا آب‌خنک بخوره، حساب کار دستش میاد.
- فقط این نیست که! به هر کی از بغل قفسش رد میشه یه تیکه می‌ندازه. دیگه ما اینجا امنیت نداریم! تعداد دیوانه‌ساز‌ها رو زیاد کردیم، یه جوری لم داده انگار جلوی کولر گازی نشسته. تازه به خاطر تهویه‌ی خوب کلی هم ازمون تشکر کرد. بعدشم گفت باید چندتا دیوانه‌ساز بفرستیم اهواز و آبادان. اصلا اهواز و آبادان کجا هست؟

دست های مدیر زندان کمی مشت شد و صورتش به رنگ گوجه‌‌ تازه‌ای که وقت چیدنش رسیده بود درآمد. سرش را با ناباوری و حیرت تکان داد.
- امکان نداره. هیچکس در مقابل جادوی اونا مقاوم نیست.
- این یارو هست! هی میگه فضای زندانتون چقدر نوستالژیکه، آدم همش یاد خاطرات کودکیش می‌افته.
- شاید از افسردگی زده به سرش.
- نه قربان. انگار نه انگار دیوانه‌ساز کنارش هست. میگه « ولک، ما خاطرات بد و غم‌هام یه لحظه از جلو چشام کنار نمی‌ره که با حضور اینا بخواد بیاد. باهاشون جوک درست می‌کنم دور هم شاد شیم.»

مدیر کمی با خودش دودوتا چهارتا کرد. چنین بی‌نظمی‌ای قطعا برایش دردسر می‌شد. اگر حال و هوای افسرده‌ زندانش از بین می‌رفت دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌‌شد. بالاخره بعد از کمی کشتی گرفتن با وجدانش، با بی‌میلی تصمیمش را گرفت.
- ولش کنین بره.
- اما وزارت‌خونه چی قربان؟
- یه کلاغیه قاطی بقیه کلاغا. از کجا می‌خوان بفهمن؟ بهش بگین حبس ابدش تموم شده. به علاوه دیوانه‌سازا دارن استعفا می‌دن. نمیشه اینطوری ادامه داد. شرش کم.

و این گونه بود که درک را دو دیوانه‌ساز از پنجره به بیرون پرتاب کردند(خب زاغی بود و بال داشت. درضمن پله های آزکابان هم برای رفتن تا در ورودی خیلی زیاد بود.) و دست که نه، بال تکان دادنش برای خداحافظی را هم نادیده گرفتند و پنجره را محکم بستند و چهار قفل کردند.

برگرفته از کتاب «صد و یک راه برای خلاص شدن از زندان»، نوشتۀ درک ثورن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1404 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آشپزی با هلگا!



قضیه ازونجایی شروع می‌شه که گابریلا فقط برای خوردن یه بستنی یخی به آشپزخونه هاگوارتز اومده بود، اما از قضا هلگا دقیقا همون زمان تصمیم گرفته بود تا برای پخت و پز به همونجا بیاد. به جا اسپویل زود هنگام بریم بخونیم چی شد.

گابریلا روی یکی از میزهای مشابه گروه‌های چهارگانه هاگوارتز در سرسرای بزرگ، اما تو آشپزخونه نشسته بود و ملچ و مولوچ‌کنان بستنیشو می‌خورد و پاهاشو تو هوا تکون می‌داد. جنای خونگی هر از گاهی از تو دست و پا بودن گابریلا کمی شاکی می‌شن، ولی چون مهربون بودن چیزی نمی‌گن.

تا این که هلگا سر می‌رسه و توجهش به گابریلا جمع می‌شه.
- ببین کی قراره امروز تو آشپزی بهم کمک کنه!

گابریلا می‌دونست منظور هلگا خودشه، ولی ترجیح می‌ده خودشو به نفهمی بزنه. برای همین دستشو به سمت یکی از جنای خونگی دراز می‌کنه.
- اون یکی؟

هلگا با قدم‌هایی بلند خودشو به گابریلا می‌رسونه و درست جلوش وایمیسه.
- خیر. منظورم خودت بودی.
- ولی من الان دارم بستنی می‌خـ...
- دیگه نه!

همزمان با این دیالوگ، بستنی یخی گابریلا از تو دستش محو می‌شه و حتی تیکه‌ای که آخرین بار لیس زده بود و باید طعم خوشمزه‌ش رو زبونش می‌بود، ناگهان نیست می‌شه.
- هی! داشتم می‌خوردما!
- شاید وقتش رسیده خودت یاد بگیری یه دونه‌شو بسازی.

هلگا انتظار داشت گابریلا ذوق کنه و برق شادی تو چشماش ظاهر بشه. ولی این اتفاق رخ نمی‌ده. به جاش تعجب چهره‌شو پر می‌کنه.
- ولی چرا وقتی می‌تونم بیام اینجا و هر طعمی می‌خوام بردارم، یا از فروشگاه هر وقت می‌خوام برم، باید یاد بگیرم که خودم بسازم؟
- اوه گابریلا. نگو که دوست نداری بدونی چطور جادویی که از چوبدستیت خارج می‌شه می‌تونه طعم خاص خودشو به غذا بده؟

این‌بار توجه گابریلا جلب می‌شه. اون جادوهای زیادی از سالازار و جهنمیان یاد گرفته بود. ولی برای پخت و پز؟ تقریبا هیچ‌چیز نمی‌دونست.
- می‌تونم امتحان کنم.

هلگا لبخندی می‌زنه و به سمت جایی که مخصوص خودش برای آشپزی بود می‌ره. گابریلا هم از رو میز سُر می‌خوره و دنبالش حرکت می‌کنه. هلگا پیش‌بند زرد رنگی با نقش گورکن به تن می‌کنه و شروع به بلند فریاد زدن اسم مواد اولیه می‌کنه.
- گوجه... مرغ... سس سودا... چی کار داری می‌کنی گابریلا؟

در واقع گابریلا به جای گوجه، مرغ و سس سودا، مواد دیگه‌ای یعنی توت‌فرنگی، بلدرچین و سس گوجه‌فرنگی آورده بود.
- چیه؟ بذار مرزها رو در نوردیم و طعم‌های جدید خلق کنیم.

هلگا اول کمی مکث می‌کنه. ولی بعد انگار که خوشش اومده باشه، موادی که گابریلا آورده بود رو می‌گیره. چند تا چیز دیگه هم مخلوط می‌کنه و در نهایت، می‌رسه به جایی که گابریلا منتظرش بود.
- خوب نگاه کن دختر. این طلسم هیچ قانون خاصی برای نحوه‌ی حرکت دادن چوبدستی نداره. کافیه طلسم رو درست به زبون بیاری، بعدش دیگه این که چطور چوبدستیت رو حرکت می‌دی، از چه موادی استفاده کردی و چی تو ذهنت می‌گذره، طعم جدید و خاصی که می‌خوای رو تولید می‌کنه.

هلگا همزمان با گفتن این حرف، طلسم رو شمرده شمرده به زبون میاره تا گابریلا یادش بگیره و حرکات نرم و لطیفی که در نگاه گابریلا همچون آشپزهای حرفه‌ای که سرگرم خلق تزئین سرآشپز باشن، حرفه‌ای تکون می‌ده و اشعه‌ی نارنجی رنگی که هاله‌های سرخ‌رنگی داشت از چوبدستیش خارج می‌شه و به ساندویچی که هلگا تهیه کرده بود برخورد می‌کنه.

گابریلا با اشتیاق نگاهشو از ساندویچ به هلگا می‌دوزه و نگاهی که هلگا در پاسخ می‌ده، به گابریلا می‌فهمونه که می‌تونه ساندویچو برداره و بخوره. همین کارم می‌کنه، جز این که...

- هی! نگفتم همه‌شو بخوری که! می‌خواستم خودمم تست کنم.

گابریلا بدون ذره‌ای شرمندگی، ساندویچی که به سرعت یه لقمه‌ی چپ کرده بودو قورت می‌ده و شروع به لیس زدن انگشتاش می‌ده.
- وای خاله هلگا عالی بود، هیچ‌وقت همچین طعمی رو نچشیده بودم! حالا باید بستنی خاص خودمو بسازم!

گابریلا اینو می‌گه و با ذوق و شوق می‌ره به مواد اولیه نگاه می‌کنه. باید با احتیاط انتخاب می‌کرد تا بتونه بستنی خاص خودشو بسازه.

هلگا با دیدن گابریلا که واقعا به آشپزی علاقه نشون داده بود و حالا خودش سرگرم ساخت خوراکی خودش بود، با خودش فکر می‌کنه شاید بتونه از این طریق گابریلا رو دستیار آشپزی خودش کنه. البته که حرف گوش‌کن نبودن گابریلا مشکل بزرگی بود، ولی هلگا عادت داشت که مشکل‌ها رو به چشم فرصت ببینه. فرصتی که با مواد جدیدی که گابریلا بهش می‌ده، مرزهای آشپزی خودش رو بیش از پیش جا به جا کنه.

ولی خب خاله هلگا کور خونده!

گابریلا خیلی هم حوصله‌ش زیاد نیست که هر روز رو به یک کار تکراری مشغول شه. اما مطمئنا از هر از گاهی آشپزی کردن با هلگا استقبال می‌کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 12:51
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
وقتی کلاه روی سرم گذاشته شد، سکوت سنگینی افتاد.اول گفت:
-شجاعی… درست مثل پدرت!

همون لحظه یاد همه‌ی داستان‌هایی افتادم که درباره شجاعت پدرم شنیده بودم. اما ذهنم کمی بی‌قرار بود.
کلاه ادامه داد:
–اما تو فقط شجاع نیستی. قبل از هر کاری، بارها فکر می‌کنی. دنبال جواب‌هایی که دیگران نمی‌بینن هستی...

یه کمی مکث کرد، انگار بین دو انتخاب بزرگ تردید داشت:
–گریفندور، جایی که شجاعتت رو پرورش میده، یا ریونکلاو که هوش و ذکاوتت رو نمایان میکنه؟

این‌جا بود که درونم شروع به نجوا کرد. گریفندور برایم مثل خانواده بود؛ جایی که شجاعت و دوستی معنی می‌گرفت. اما همیشه یک حس دیگر هم بود، من هیچوقت بدون فکر کردن وارد ان میدان نمیشدم!همیشه باید فهمید چه چیزی در حال رخ دادن است، نه اینکه بی درنگ فقط مبارزه کنی.
کلاه دوباره حرف زد، این بار با لحنی آرام و مطمئن:
–تو جسور هستی، اما نه بی‌پروا. ذهنی کنجکاو داری که دنبال کشف رازهاست.تو قبل از حرکت، فکر می‌کنی. همیشه.و این باعث می‌شه ریونکلاو بهترین خونه برای تو باشه.

کلاه مکث کرد و بعد با صدایی بلند گفت:
-ریووونکلااااو!

وقتی روی میز ریونکلاو مینشستم، حس کردم جایی پیدا کردم که روح و ذهنم در کنار هم آرام می‌گیرن.
گریفندور خونمه، ولی ریونکلاو انتخاب ذهن و قلب منه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1404 01:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بوی نم باران و خاک، سرمایی ملایم. همه چیز مانند یک روز پاییزی طبیعیست جز... ویرانی‌هایی که من مقصرشان بودم. خانه‌هایی که به طرز فجیعی خرد شده بود. مرگ‌هایی که به‌دست من رخ داده بود. بیشتر از هوا، خاک در آسمان بود و چشم چشم را نمی دید. نیمی از خیابان در خود بلعید شده بود! در میان مردمی که به دور ویرانی‌ها جمع شده بودند ایستاده‌ام و به پچ‌پچ‌هایشان گوش می‌دهم:
ـ زلزله‌ست...
ـ نه انفجار بود! یهو همه‌جا ترکید‌...
ـ من یه چیز سیاه دیدم... مثل روح بود!

----------------


پیش‌تر


تنها در میان مردم، هیچ کس حتی نگاهم نمی‌کرد. با این بی‌توجهی‌ها آشنا بودم، تمام عمرم همین‌گونه بود. هیچ‌کس قرار نیست به پسری که در اعماق تاریکی زجر می‌کشد توجه کند؛ مانند کسی که رها شده تا بمیرد. تنها، فقط خودم و شیطانی که هستم! شیطانی که گاه خودم را هم می‌ترساند... هوا آرام به‌سوی تاریکی می‌رفت و نم‌نم باران آهسته کاهش می‌یافت. مردمی بی‌خیال از کنارم عبور می‌کردند، مردمی که چند دقیقه بعد از کنار اجسادشان عبور خواهم کرد...

مانند جسدی زنده در پیاده‌رو قدم می‌زدم و برگه‌هایی که بر علیه جادوگران و ساحرگان شعار می‌داد را در دست داشتم. باید آنها را به مردم می‌دادم ولی علاقه‌ای به این کار نداشتم، هیچ‌وقت هم نداشتم. هیچ‌گاه به آن زندانی که درش زندگی می‌کردم حس تعلق نداشتم، ولی دیر فهمیدم دلیلش چیست. وقتی که جادوی در خونم به هیولایی تبدیل شده بود... هیولایی وحشی و غیرقابل کنترل.

طعنه مردی مرا از تفکراتم بیرون کشید. برگه‌ها به سوی زمین نیمه‌خیس پیاده‌رو پرواز کردند و پخش و پلا شدند. مرد بدون عذرخواهی با لحنی عصبی گفت:
ـ هی! کوری!؟

چشمش که به برگه‌ها خورد پوزخند زند.
ـ نه، مثل اینکه دیوونه‌ای!

رفت. آری دیوانه‌ام. انتظار داشتن از این مردم خودش نوعی دیوانگی محسوب می‌شود. نمی‌دانم با خود چه فکر می‌کردم که خم شدم تا آن چرندیات را جمع کنم! همچنان کسی توجه نمی‌کرد، نباید هم بکند، همه فکر می‌کنند با نگاه کردن به چشمانم شروع می‌کنم به گفتن خزعبلاتی در مورد جادوگرا‌ن و ساحرگانی که می‌خواهند دنیا را تسخیر کنند، بی‌آنکه بدانند من هم یکی از آنانم!

چند نفر با رد شدن از برگه‌ها دلم را خنک کردند. زنی میان‌سال پس از خواندن تیتر برگه‌ها نگاهی سرشار از تأسف به من انداخت و راهش را کج کرد. شنیدم زیر لب گفت:
ـ مردم خل و چل شدن!

زیاد از این حرف‌ها و طعنه‌ها می‌شنیدم اما نمی‌دانم چرا آن جمله اینقدر مرا برانگیخت. تا زمانی که آخرین برگه را جمع کردم همین حرف‌ها را شنیدم. خشمی در وجودم غرید که از من بعید بود، منتظر انتقام. ویرانی اجتناب ناپذیر بود... می‌دانستم ولی نمی‌توانستم کاری کنم. هیولایی کنترل تمام افکارم را در دست داشت. چرا؟ چه باعث شده بود برای حرف یک نفر، چندین نفر قربانی شوند؟

به‌یاد می‌آورم که... دنیا به دور سرم می‌چرخید... همه چیز تاریک شد... صدای جیغ... طعم خاک را در دهانم احساس می‌کردم... صدای انفجار... چرا... چرا از اینکار لذت می‌بردم؟ وقتی کنترل نهانه را هم به دست گرفتم به این قتل عام پایان ندادم... چرا...

------------

حال


نگاهی به مردم می‌کنم، این بار تلاششان برای هم کلام نشدن با من بیشتر است، چون فکر می‌کنند قرار است موضوع را به جادوگران و ساحرگان ربط بدهم! ترجیح می‌دهم قبل از اینکه دوباره تبدیل به هیولایی سیاه شوم از جمعیت فاصله بگیرم؛ باید بروم. برگه‌ها را به سمتی پرت می‌کنم و خودم از سمت دیگر می‌دوم، به امید آنکه فراموش کنم از آن ویرانی شادمانم... اما مگر می‌شد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1404/4/31 2:01:00
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1403 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کسی را دوست بداری؛ تمام عیب و نقص‌‌هایش در نظرت بی‌معنا می‌شود؛ یا دست کم برای پاندورا روزیه اینگونه بود.

سوروس اسنیپ هرگز خوش‌خلق نبود. تنها با لی‌لی اونز، ریگولوس و خود پاندورا با مهر و عطوفت برخورد می‌کرد؛ اما با این وجود، پاندورا نمی‌توانست این را بپذیرد.
- اون فقط یکم درونگراست و یه کوچولو صریح حرف می‌زنه. وگرنه بدخلق نیست.

گاهی از حد توجیه بدخلقی‌های سوروس فراتر می‌رفت و انگشت اتهام را به سمت دیگران می‌گرفت.
- اصلا حقشونه! چرا اینقدر اذیتش می‌کنن؟

پاندورا زیاد به اشخاص بدبین و از زندگی بیزار ایمان نداشت. نه این که دلش نخواهد به آنها بفهماند زندگی همیشه تیره و تار نیست یا دوستشان نداشته باشد؛ لکن نمی‌توانست آن‌ها را مانند لی‌لی که بهترین دوستش بود و دیدی خوشبینانه داشت دوست بدارد.

اما سوروس، با وجود این که دیدی مطلقا خاکستری و تیره به گیتی داشت؛ برای پاندورا از همه‌ی دنیا، حتی از برادرش ایوان، ریگولوس و لی‌لی عزیزتر بود.

اما انگار سوروس او را چیزی بیش از یک دوست پر سر و صدا نمی‌دید. یک روز که پاندورا سرش را روی زانوی سوروس گذاشت و خواند:
- آه،من هم زنم؛ زنی که دلش؛
در خیال تو می‌زند پر و بال؛
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال.

سوروس نه سرخ شد(سوروس به راحتی سرخ می‌شد؛ مخصوصا در مقابل تعریف‌هایی که به ندرت می‌شنید.)و نه هیچ واکنشی که نشان از عشق و خجالت باشد نشان داد. فقط با دوستانه‌ترین حالتی که از او برمی‌آمد گفت:
- شعر قشنگیه.

اما خبری از عشق نبود. حقیقت همچو غول غارنشینی در حال حمله، به ذهنش هجوم آورد.
- سوروس هیچ وقت از من خوشش نمی‌اومده... نه به عنوان معشوق. اون همیشه لی‌لی رو دوست داشته.

لبخند‌های خجالت‌زده، سرخ شدن‌های مداوم و سایر واکنش‌های عاشقانه سوروس نسبت به لی‌لی را به خاطر آورد.

لحظه‌ای حس کرد می‌خواهد از بهترین دوستش متنفر شود...اما نه، او که مانند اسکارلت اوهارا نبود که از کسی متنفر باشد که تمام محبتش را خرج او می‌کند؛ صرفا به این دلیل که قلب معشوقش را به دست آورده.

به سمت ریگولوس رفت که گوشه ای مشغول مطالعه‌ی کتابی قطور بود و همه چیز را برایش تعریف کرد. استنباط‌هایش، این حقیقت که اسیر عشقی یک طرفه شده و هیچ جوره نمی‌تواند فراموشش کند و هزاران چیز دیگر.

ریگولوس تبسم ملایم و غمگینی کرد. به خوبی حس پاندورا را می‌فهمید. البته او اسیر محبتی یک طرفه به برادرش بود؛ نه عشقی رمانتیک.
- می‌دونی دورا، گاهی اوقات عشق به این معنا نیست که کنارش باشی. همین که بذاری خوشبخت باشه دلیلی برای دوست داشتنته؛ حتی اگر خوشبختیش کنار کسی غیر از تو باشه‌.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 23:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیبل تریلانی، دانش‌آموزی با پیشگویی‌های پیچیده و گاهی دردناک، روزهایش در هاگوارتز به‌ویژه در سال‌های اول، همیشه با احساساتی مخلوط از سردرگمی و ترس می‌گذشت. از همان ابتدا که به هاگوارتز آمده بود، مشخص بود که استعداد خارق‌العاده‌ای در پیشگویی دارد. اما هیچ‌وقت نمی‌توانست خود را با این قدرت عادت دهد. پیشگویی‌ها، برای سیبل، بیشتر از اینکه هدیه باشند، نوعی بار سنگین به نظر می‌رسیدند؛ باری که اغلب نمی‌توانست از آن فرار کند. اما یکی از پیشگویی‌ها، خاص و متفاوت از بقیه بود. پیشگویی‌ای که در دل شب‌هایی تاریک و بی‌صدا، خواب‌هایش را پر کرد و ذهنش را به طرز ناخوشایندی آشفته کرد.

این پیشگویی در کلاس دیوانه‌وار جادوگرهای سیاه، که در آن روز بارانی در هاگوارتز برگزار می‌شد، شروع شد. دیوارهای کلاس با آثار جادویی پیچیده‌ای پوشیده شده بودند که به سختی می‌شد خط مرزی میان واقعیت و جادو را تشخیص داد. معلم کلاس، که چهره‌اش به شدت جدی و پر از تجربه‌های تلخ جادوگری بود، همچنان در حال سخنرانی بود، اما ذهن سیبل جایی دیگر رفته بود. دست‌هایش به‌طور ناخودآگاه روی گوی شیشه‌ای‌اش حرکت می‌کردند و انگار جادو در آن گوی به‌طور طبیعی در حال شکل‌گیری بود.

در آن لحظه، سیبل دقیقاً حس می‌کرد که پیشگویی‌ای در راه است. یک لحظه، تصاویر و جزئیات جادویی و تیره در ذهنش پدیدار شدند. او نمی‌دانست که این تصاویر به چه معنا بودند، اما می‌دانست که این‌ها متعلق به آینده‌اند. اولین تصویر، درختی خشکیده و غمگین را نشان می‌داد. درختی که مثل یک هیولا به نظر می‌رسید. تمام شاخه‌هایش خمیده و سیاه بودند و بر خاک خشک و ترک خورده‌ای ریشه داشت. بلافاصله بعد، سیبل دید که فردی به سمت درخت حرکت می‌کند. فردی که به‌طور خاص نمی‌شناخت، اما احساس آشنایی داشت. فردی که در ذهنش، او را "دوست" می‌دید.

سیبل نمی‌توانست او را بشناسد. اما انگار همه‌چیز خیلی واضح بود. آن فرد، یکی از دوستان نزدیکش بود. به یاد می‌آورد که چند ماه پیش، آن دوستش که به نظر می‌رسید همیشه در حال لبخند زدن بود، به او گفته بود که روزی قصد دارد از هاگوارتز برای مدتی خارج شود. حالا، در این تصویر تاریک، او در مقابل درخت خشکیده ایستاده بود، دستانی سیاه و خمیده از زمین بیرون می‌آمدند و او را به سمت خود می‌کشیدند.

سیبل احساس کرد که نفسش در سینه‌اش حبس شده است. ترس و اضطراب به او حمله کردند. او حتی برای لحظه‌ای فکر کرد که شاید این یک پیشگویی نباشد و فقط تصاویری تصادفی در ذهنش شکل گرفته‌اند. اما همانطور که همواره می‌دانست، پیشگویی‌ها هیچ‌وقت تصادفی نیستند. در این لحظه، او بلافاصله دست‌هایش را از گوی شیشه‌ای برداشت و نگاهی به اطرافش انداخت. همه دانش‌آموزان هنوز به معلم گوش می‌دادند، اما سیبل نمی‌توانست خود را از این پیشگویی نجات دهد.

پس از اتمام کلاس، سیبل احساس کرد که باید چیزی بگوید. نمی‌توانست این تصویر را در دل خود نگه دارد. آن دوستش باید می‌دانست. پس از اتمام کلاس، در حالی که هنوز در راهروی هاگوارتز قدم می‌زد، سیبل به سرعت خود را به سمت آرتور ویزلی، یکی از دوستان نزدیکش، کشاند. آرتور همیشه یک حامی خوب برای سیبل بود. کسی که او می‌توانست در او اعتماد کند.

"آرتور!" سیبل با صدایی لرزان گفت. "من... من فکر می‌کنم یکی از دوستانم به زودی... از بین خواهد رفت."

آرتور، که در ابتدا متوجه نگرانی سیبل نشد، با لبخندی آرام گفت: "آره، همه‌مون می‌دونیم که پیشگویی‌ها همیشه درسته، اما ممکنه اشتباه هم باشه. نگران نباش."

اما سیبل نمی‌توانست احساسش را کنترل کند. او به وضوح می‌دانست که پیشگویی‌هایش هیچ‌وقت اشتباه نمی‌شوند. به‌خصوص این پیشگویی. او نگاهش را پایین انداخت و احساس کرد که قلبش سنگین‌تر از همیشه شده است. در دلش یک صدای کوچک اما قوی به او می‌گفت که باید چیزی بیشتر بگوید، چیزی که می‌تواند حقیقت را فاش کند.

چند هفته بعد، همان‌طور که سیبل پیشگویی کرده بود، آن دوستش، به طرز غیرمنتظره‌ای جان خود را از دست داد. حادثه‌ای که هنوز برای سیبل باور نکردنی بود. او هنوز هم نمی‌توانست قبول کند که پیشگویی‌اش به حقیقت پیوسته است. همیشه در ذهنش این سوال می‌چرخید که آیا اگر به آرتور گفته بود، چیزی می‌توانست تغییر کند؟ آیا آن دوستش هنوز زنده می‌بود؟

آن روز، سیبل به شدت غمگین و درمانده بود. در دلش یک احساس عمیق از عدم کنترل بر زندگی و مرگ وجود داشت. او به این نتیجه رسید که شاید بعضی از پیشگویی‌ها نباید گفته شوند، شاید برخی از تصاویر جادویی نباید در دنیای واقعی وارد شوند. اما نمی‌توانست از آنچه که دیده بود، فرار کند. پیشگویی‌ها مثل سایه‌هایی بودند که همیشه او را تعقیب می‌کردند، و هیچ‌وقت نمی‌توانست از آن‌ها رها شود. این تجربه تلخ، برای سیبل یادآوری شد که گاهی اوقات حقیقت، مثل یک تیغ تیز است که از دل تاریکی می‌آید و زندگی را به شکل دردناک و بی‌رحمانه‌ای تغییر می‌دهد.

سیبل دیگر هیچ‌گاه نخواست پیشگویی‌هایش را به دیگران بگوید. او حالا می‌دانست که پیشگویی‌ها، به همان اندازه که قدرت دارند، می‌توانند از آن‌ها یک نفر را نابود کنند. هرچند قدرت پیشگویی چیزی بود که سیبل هرگز از آن نمی‌توانست فرار کند، اما او فهمید که گاهی سکوت، بزرگ‌ترین قدرت است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 23:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امروز از اون روزای شلوغ هاگوارتز بود که تقریبا کل جادوآموزا یا سر کلاس بودن و یا گوشه و کنار قلعه، مشغول مطالعه. انگار که همه استادا با هم دست به یکی کرده بودن تا کلی تکلیف به جادوآموزای بیچاره بدن، و قطعا هیچ‌کدوم از بچه‌ها هم نمی‌خواستن تمریناشون رو ناقص تحویل بدن تا بدتر جریمه بشن. مخصوصا ریونکلاوی‌ها که از قدیم الایام هم به خرخون بودن و بچه مثبت بودن‌شون معروف بودن، هرچقدر هم که کلیشه‌ای بود.
حتی تعدادی از جادوآموزا که سن و سالی ازشون گذشته بود و معلوم نبود هنوز توی هاگوارتز چی کار می‌کنن هم به عنوان جادوآموز در حال حل تکالیف بودن؛ مثلا سیبل تریلانی‌ای که حتی توی کتابا، خودش پیشگویی تدریس می‌کرد! بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
بله. سیبل هم همراه چندتا از ریونیا، کف سالن عمومی ریونکلاو نشسته و روی برگه‌های تمرین‌شون خم شده بودن و با تمرکز بالا، مشغول نوشتن بودن.

- این معجونه چرا هیچ تغییری نمی‌کنه؟ اینجا نوشته باید بنفش بشه، ولی این صورتی کم‌رنگه!

آلنیس از کنار شومینه داد زد و دستش رو با عصبانیت روی زمین کوبوند، که باعث شد بردلی از روی مبل سرش رو بچرخونه.
- این که بنفشه.

آلنیس عصبی‌تر شد و ملاقه‌ش رو سمت اون پرت کرد.
- تو کوررنگی داری، نویسنده کتاب که نداشته! این صورتی کم‌رنگ مایل به قهوه‌ایه! درست مثل وضع زندگیم!

سیبل سرش رو از روی برگه‌ش بالا آورد.
- بذار ریاضی جادوییم رو تموم کنم، می‌آم کمکت.

آلنیس آروم شد و برای بار دوازدهم از روی دستورالعمل شروع به خوندن کرد بلکه مشکل کار رو پیدا کنه.
لوسی که دید هر کس مشغول کاریه و هیچ کس حواسش بهش نیست، از پیش آلنیس جیم شد و خودش رو به خوابگاه دخترا رسوند.

معمولا کسایی که یواشکی وارد خوابگاه دخترا می‌شن قصد و نیت خوبی ندارن، ولی لوسی فقط یه هدف شخصی کوچیک داشت، نه نیت پلید شیطانی غیرقابل پخش حتی. پس گشت تا تخت سیبل رو پیدا کنه و وقتی پیدا کرد، کلکسیون گوی‌های جادوییش رو از زیر تخت بیرون کشید. همه گوی‌ها مثل هم بودن، گرد، شیشه‌ای و اندازه‌ای که تو جفت دستای انسان جا بشن.
ولی یه گوی بود که روش یه برچسب خطر چسبیده بود؛ گویی که خود سیبل هم جرئت استفاده ازش رو نداشت. و این دقیقا همون بود که لوسی دنبالش می‌گشت. اون رو با احتیاط برداشت و روی تخت سیبل پرید تا یه جای امن و نرم بذارتش. چند تقه به گوی زد و بعد از نمایش یه صفحه برفکی، تصویر آتیش توی گوی پخش شد. چیزی شبیه بک‌گراندهای لایو گوشیای قدیمی. با این تفاوت که این آتیش‌ها حالا صدایی هم ازشون در می‌اومد.

- لوسی! خیلی منتظرم گذاشتی.

لوسی از میزان صدا کلفت بودن شخص تو خودش جمع شد.
- بله قربان. معذرت می‌خوام.
- ها ها... اشکالی نداره. حداقل امیدوارم خبرای خوبی برام داشته باشی.
- بـ... بله. خب... هنوز نتونستم کامل تو جلدش نفوذ کنم، ولی...
- ولی چی؟

لوسی عقب پرید. انگار که تصویر آتیش داخل گوی می‌تونست بسوزونتش.
- و- ولی تمام تلاشمو می‌کنم قربان! گول زدنش کار سختی نیست! نگران هیچی نباشین!

فرد داخل گوی خنده‌ای سر داد. لوسی به نظر زیاد راحت نمی‌اومد. حتی انگار یکمی هم عذاب وجدان توی صداش داشت، که شانس آورد اونی که داشت باهاش حرف می‌زد متوجهش نشد.

قبل از این که هر کدوم‌شون بخوان حرف دیگه‌ای بزنن، در خوابگاه باز شد و لوسی مثل گربه‌ای که روش آب پاشیده باشن، پرید و گوی رو زمین انداخت.

- یا هفت آسمان! این جا چه خبره؟!

خود سیبل هم که در رو باز کرده بود، با جهیدن لوسی هل کرد و عینکش از چشمش افتاد و نتونست صحنه مقابلش رو درست ببینه. لوسی هم از فرصت استفاده کرد و سریع از اتاق خارج شد.
سیبل که بالاخره تونست عینکش رو پیدا کنه، با منظره گوی‌های پخش و پلا شده‌ش مواجه شد. و نفسش رو تو سینه حبس کرد.
- این... این شومه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 22:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- خواهش می‌کنم، گابر. من نمی‌تونم همینطوری رهاش کنم.
- ولی من باید به سالازار گزارش بدم.

گابریلا چرخید، ولی با چفت شدن انگشت‌های آلنیس دور بازویش، از حرکت ایستاد.

- ما با هم دوست بودیم... مگه نه؟

گابریلا نگاهی بی‌روح به سرتاپای دختر انداخت و بعد با انزجار به شیطانی که پشت پاهایش پنهان شده بود چشم دوخت.
- دوستی ما ربطی به این اهریمن نداره. اون باید برگرده به همون جایی که ازش اومده.

آلنیس جایی در قلبش می‌دانست که حق با گابریلا است. می‌دانست که حضور لوسی در میان انسان‌ها، و زندگی کردن با او می‌تواند آثار جبران ناپذیری به همراه داشته باشد؛ ولی از طرفی در گوشه دیگری از قلبش، شیطان شخصیش را دوست می‌داشت، همچون عضوی از خانواده‌اش.
- ببخشید، ولی برای بردنش باید از روی جنازه‌م رد بشی.

گابریلا سری تکان داد و خندید. با دستش چوبدستی آلنیس را پایین آورد.
- همچین شیطان ضعیفی اون قدر ارزش نداره که سرش باهات درگیر بشم.

آلنیس با بهت به گابریلا خیره شد. حتی لوسی هم از پشت آلنیس سرک کشید تا دقیقا به خود گابریلا بنگرد.

- ولی خودت به زودی از تصمیمت پشیمون می‌شی.

آلنیس در پاسخ به گابریلا اخمی کرد و چوبدستی‌اش را غلاف کرد.

گابریلا قبل از رفتن، از بالای شانه‌اش نگاه کرد.
- تو جهنم می‌بینمت لوسی.

نگاه نافذش، شیطان را به لرزه انداخت و آلنیس به لوسی نگاه کرد که دوباره پشتش پناه گرفت.
سرش را چرخاند تا جوابی به گابریلا بدهد، ولی او رفته بود.

باید می‌فهمید که هشدار نزدیکانش درباره لوسی، بی‌دلیل نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 21:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نفاقِ بازتاب‌ها
قسمت دوم


ابتدا تنها انعکاس خودش بود.
چشم‌هایی درشت، عینکی با شیشه‌هایی ضخیم و صورت باریکی که در هاله‌ای از موهای فرفری محاصره شده بود.
اما بعد، تصویر شروع به تغییرکرد.
لایه‌ای از مه، مثل نفسِ کسی که در زمستان بر آینه بدمد، آرام بالا آمد و جزئیات را پوشاند.
سیبل یک قدم جلوتر رفت، نفسش بی‌اراده در سینه حبس شد.
چیزی در حال آشکار شدن بود.

در آن مه، دو چشم پدیدار شدند.
چشمانی به رنگ طلایی که نه گرمی خورشید، که سوز سرمای ماه را داشتند.
چشمانی که نگاهشان به لایه‌های زیرین حقیقت نفوذ می‌کرد، انگار که واقعیت تنها پرده‌ای نازک بود.
و بعد خودش را دید.
اما نه همان سیبل تریلانی که هر روز صبح در آینه‌ی دستشویی خوابگاه نگاه می‌کرد؛ نه آن دختری که در کلاس‌های پیشگویی، آرام با صدایی لرزان از آینده می‌گفت.
زنی بود با قامتی کشیده‌تر، دستانی بلند و انگشتانی که اطرافشان نورهایی نقره‌ای به آرامی می‌چرخیدند.
و اطراف او...
جادوگران و ساحرانی که زانو زده بودند، با سرهایی خم شده. چهره‌هایی آشنا و ناآشنا، همه تسلیم.
در دستان او، رشته‌هایی از نور پیچیده بود؛ مانند تارهایی از سرنوشت، همانند رشته‌هایی که از قلب هر یک از آن‌ها خارج شده و به انگشتانش گره خورده بود. هر حرکت آرامی از دست‌هایش، موجب تپش قلبی می‌شد؛ یا خاموشی‌اش.

زمان در آن اتاق ایستاد. سیبل با دهانی نیمه‌باز به تصویر خیره ماند. نه، این خواسته‌ی قلبی او نبود... این حقیقتش بود. او نه پیام‌آور آینده، که خالق آینده بود. آینه، او را به گونه‌ای که همیشه از آن هراس داشت، نشان داده بود. قدرتی که هرگز آرزو نکرده بود، اما همیشه می‌دانست در اعماق وجودش خفته است.

و بعد، تصویر تغییر کرد. او خود را تنها دید؛ برجی بلند، برج ریونکلاو، و بالای آن، میان ابری سنگین و پرخروش. دستانش را باز کرده بود و کلماتی زیر لب زمزمه می‌کرد؛ کلماتی که معنا نداشتند، اما از آن‌ها جهان آفریده می‌شد.
کلماتش کوه‌ها را از دل زمین بیرون کشید، دریاها را جاری ساخت، و آسمان را به رنگ‌های ناشناخته‌ای درآورد. هر واژه، نبض حیات بود. سیبل با صدای خودش، هستی را بازنویسی می‌کرد.

قطره‌ای اشک گرم از گوشه‌ی چشمش لغزید، اما به آن توجهی نکرد. اشک از ترس نبود، از سنگینی باری بود که حالا می‌دانست چه شکلی دارد. او خود را از گذشته و آینده رها کرده بود.

سیبل تریلانی، آن‌گونه که در آینه دیده بود، هیچ ارتباطی به آن دختری نداشت که همه او را به ضعف و شکنندگی می‌شناختند.

قدم از آینه عقب کشید. نفسش آرام و موزون بود اما چشمانش، براق و بیدارتر از همیشه. او می‌دانست... و دانستن، تمام چیزها را تغییر داده بود.

وقتی از اتاق بیرون آمد، دیگر نیازی به چوب‌دستی نداشت. شعله‌ای نرم اما قدرتمند از درونش می‌تابید و راه را روشن می‌کرد. در دلش، نام تازه‌ای برای آینه برگزید:
آینه‌ی نفاق‌انگیز.

زیرا نه نشان‌دهنده‌ی آرزو، بلکه بیدارکننده‌ی سرنوشت واقعی بود. چون این آینه، آنچه آرزو می‌کنی نشان نمی‌دهد؛ بلکه آنچه را که باید بدانی و از دانستنش بیم داری، بر تو آشکار می‌کند.
نفاق، میان آنچه هستی و آنچه می‌توانی باشی. و او، دیگر نه تماشاچی، بلکه خالق سرنوشتش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 21:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نفاقِ بازتاب‌ها
قسمت اول


دیوارهای سنگی هاگوارتز، در آن نیمه‌شب بی‌پایان، خاموش‌تر از همیشه بودند؛ حتی سایه‌ها هم جرات نداشتند از لابه‌لای ستون‌ها بیرون بخزند. سکوت، نه آن سکوت آرامش‌بخش کتابخانه یا تالار ریونکلاو، بلکه سکوتی بود که مثل پتویی سنگین روی شانه‌های هر جنبنده‌ای می‌افتاد؛ سکوتی که سنگینی‌اش به جان دیوارها هم رخنه کرده بود. گویی خودِ قلعه، نفسش را حبس کرده بود و منتظر چیزی بود که قرار بود رخ دهد. گویی آن شب سرنوشت در حال تغییر بود. یا شاید در حال متولد شدن...
سیبل تریلانی، شنل بنفش تیره‌اش را که لبه‌هایش با نخ‌هایی نقره‌ای به شکل ستاره‌های کم‌رنگ دوخته شده بود، محکم‌تر دور خود پیچید. هوا سرد نبود، اما سرمای عجیبی در استخوان‌هایش خزیده بود. سرمایی که از درون می‌آمد؛ از تردیدی که سایه‌اش بر ذهنش سنگینی می‌کرد.

او سال آخرش را در هاگوارتز می‌گذراند. خیلی‌ها او را دختر عجیب و غریبی می‌دانستند؛ دختری که با نگاهی محو به دوردست‌ها خیره می‌شد، جمله‌هایش اغلب مبهم و ناتمام می‌ماند، و همیشه رایحه‌ای از عودهای تلخ دور شنلش می‌پیچید. اما امشب، عجیب‌ترین بخش او نه نگاهش بود و نه حرف‌هایش.
امشب، تصمیمش بود.
او باید حقیقت را می‌فهمید. آن هم نه حقیقتی که در ته فنجان چای دیده می‌شود یا در خطوط لرزان دست، بلکه حقیقتی بی‌پرده‌تر و ویران‌گرتر.

قدم‌هایش آهسته اما مصمم بودند. هر صدای قدمش روی پله‌های سنگی، در راهروهای خالی انعکاس پیدا می‌کرد؛ مثل تپش‌های قلبی که حالا بیشتر از همیشه خودش را به گوشش می‌کوبید.

طبقه چهارم. اتاقی که سال‌ها بود به فراموشی سپرده شده بود؛ یا شاید عمداً پنهان شده بود.
اما او، جایی میان صفحات کتاب‌های خاک‌خورده‌ی کتابخانه، نامی را یافته بود که حتی تاریخ‌نگاران هاگوارتز هم به‌زحمت آن را به خاطر می‌آوردند.
آینه‌ی اریسد.

درب سنگین اتاق را، که روی آن پوشیده از نقش‌هایی محو شده و خطوطی به زبان‌های گمشده بود، آرام فشار داد. جیرجیری ضعیف از لولاهای زنگ‌زده برخاست و سیبل وارد شد.
هوا بوی ماندگی می‌داد. ترکیب نم، چوب پوسیده، و چیزی دیگر... چیزی که بیشتر شبیه به خاطرات فراموش‌شده بود.
نور اندکی که از چوب‌دستی‌اش ساطع می‌شد، دایره‌ای محدود از روشنی روی زمین انداخت. اما در میان تاریکی، چیزی درخشید؛
یک سطح شیشه‌ای.
آینه‌ای بلند، با قاب طلایی که به طرز عجیبی سالم مانده بود. گویی زمان، حتی جرئت نکرده بود به آن نزدیک شود.

سیبل چند قدم جلوتر رفت. خطوط حک‌شده روی قاب را با نوک انگشتانش لمس کرد. سرد بودند، مثل پوست مارمولکی که ساعت‌ها زیر صخره‌ای نمناک پنهان شده باشد.
"Erised stra ehru oyt ube cafru oyt on wohsi."
لب‌هایش بی‌صدا کلمات را تکرار کردند. می‌دانست چه معنایی دارند؛ بارها و بارها در ذهنش مرور کرده بود:
"من آرزوی قلبت را نشان می‌دهم، نه آنچه هستی."

اما حالا که روبه‌روی آینه ایستاده بود، وزن این جمله در عمق وجودش رسوخ می‌کرد؛ مثل باری که کمر روح را خم می‌کند.
اما او آمده بود که ببیند...
یا شاید، آمده بود که فهمیده شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!