چالش ۱:
خب جونم براتون بگه که، خیلی طبیعی داشتم نزدیکای جنگل ممنوعه با یه ققنوس رو شونم راه میرفتم و باهاش حرف میزدم که صدایی مثل ارهبرقی رو چوب بهم یادآوری کرد قرار نیست یه روز خوش داشته باشم!
-
بغل!- یا ریش مرلین! این دیگه چه سمیه!
با تشکر از نکتهسنجی ققنوس عزیزم بابت این "سم"، پشت سرم یه کاکتوس دو و نیم متری داشت رو پاهاش؛ یا بهتره بگم ریشههاش، که از توی گلدون بیرون اومده بودن با سرعت توربو کاکتوس به سمتم میاومد!
-
بغل! بغل!
کاکتوس که از ناکجاآباد ظاهر شده بود، دوتا شاخهاش رو مثل دستای یه دیوونه تکون میداد و بدنش هم برق میزد؛ نه بهخاطر اکلیل، بهخاطر تیغای خوشگلی که به طول انگشتای آدم بودن! نکته جالب قضیه گلدون راهراهیه که کاکتوس پوشیده و مثل پیژامه بابامه! فقط اونقدر کشش رو بالا نبسته!
- هعی کریدنس! چون فکر نمیکنم اونقدر تنها باشی که بخوای یه کاکتوس بغلت کنه، بهترین کار اینه که درری!
- مفید بود! اگه تو رو نداشتم چی کار میکردم من؟!
قبل از اینکه چیز دیگهای بگه، تلاش کردم جونم رو نجات بدم. ققنوس باوفا هم پشت سرم پرواز میکرد.
-
بغل!- ای درد و بغل!
- الان فقط میخواد بغلت کنه کاری نکن عصبانی شه کریدنس!
- هرچی تو بگی!
داشتم میدویدیم سمت جنگل ممنوعه، اگه وسط راه نمیفهمیدم احتمالا به دست سانتورها کشته میشدم.
- دارم میرم تو جنگل ممنوعه!
- مردن به دست سانتورها بهتر مردن به دست یه کاکتوسه!
-
بغل!- باشه بابا فهمیدم بغل میخوای!
گفتم باوفا نه؟! دشت ما گرگ اگر داشت نمینالیدیم / نیمی از گلهی ما را سگ چوپان خورده!

( سگ چوپان؟ من؟ یه بلایی سرت بیارم کریدنس...

)
- کلبه هاگرید کدوم وره؟
-
بغل! بغل! بغل!- من از کجا بدونم؟! آخه اینم سواله؟
- اون میدونه چه جوری باید از شرش خلاص شم!
اوج گرفت تا ببینه کلبه کدوم وریه و من همچنان دارم به سمت مرگ به دست سانتورها میدوم.
-
بغل!- چرا باید یه کاکتوس به بغل احتیاج داشته باشه؟
-
چون بغل نمیکنه کسی کاکتوس!
- عالیست! حال دارید با او ارتباط برقرار میکنید!
- عَههههه! کی اومدی پایین؟!
- هماکنون! به راست حرکت کن سرباز! آنجا دوستت را خواهی یافت!
- تاثیرات استرسه.
-
بغل! بغل، بغل، بغل!در حال پیچیدن به سمت راست خویش بودی... چیز یعنی پیچیدم راست تا برسم کلبه هاگرید که یکبار دیگه مطمئن شدم موقع پخش شانس خواب بودم!
تق! با مغز رفتم تو درخت. صدای خندههای پشت سرم نشون دهنده دوستی "خاصی"ه که بین من و ققنوسم در حال موج مکزیکی زدنه! رو زمین دراز به دراز افتادم و کاکتوس هم ول کن نیست:
-
بغل!
تا ایستادم و روم رو برگردونم کاکتوس بهم رسیده بود و خبری هم از سگ چوپان نبود. رفتم سراغ مذاکرات دیپلماتیک:
- چرا نمیری یه درخت بغل کنی؟!
-
درخت منو بغل نمیخواد.
- ما یه درخت داریم، بید کتکزن بری سمتش چه بخوای که نخوای بغلت میکنه...
- کریدنس محظ اطلاع تو میتونی پرواز کنی!
- تو هاگوارتز نه!
با اینکه نفهمیدم ققنوس از کجا پیدا شد ولی کارای مهمتری داشتم، دوباره برگشتیم سر مذاکرات:
- بید منو میکنه له! میخوای من له شم؟
- خیلی!
- خوشحالم نمیفهمه چی میگی.
- مگه گفت چی؟
- گفت چه کاکتوس گلی هستی!
- پس بیا بغل!
کمکم داشتم به این نتیجه میرسیدم که تنها راه نجات پروازه که یهو زندگی بهم رو کرد تا در موقعیت مناسب دوباره عوضش رو پسبگیره:
- کاکتوسی! اینجا چی کار میکنی؟
- مهمونی گرفتیم اومده سر بزنه! هاگرید چی با خودش فکر میکنه؟ تو که خفت شدی به درخت منم که دارم از نگرانی دق میکنم!
میخواستم یهچی بهش بگم ولی صبر کردم تا اول زندگیم نجات پیدا کنه.
-
هاگرید!
- دوباره یکی رو گرفتی که بغلش کنی؟
-
خودش بغل دوست داشت!
- وایسا... کِی... مگه دیوونم؟
- کم نه!
نادیده گرفتن حرفهای ققنوس تو اون وضعیت کار سختی نبود. هاگرید با صبر ایوب زمانه ادامه داد:
- ول کن بدبخت رو! بیا اینجا، رفته بودم برات یه دوس پیدا کنم که در رفتی!
-
راست میگی؟ پیدا تونستی بکنی؟
- آره! باس بری تو کلبه اونجاست.
-
بگی دروغ بغل میکنمت.- تو از من دروغ شنیدی؟
کاکتوس دست از سرم برداشت و با هاگرید رفت. منم بدون تشکر، سلام یا هرگونه حرکت اضافهای دویدم سمت تالار خصوصی ریونکلاو، لااقل اونجا کاکتوس سخنگو نداره!
پایان