جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  203 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1404 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
کریدنس عزیزم!

پستت طنز شیرینی داشت و نه‌تنها لبخند به لب مامان آورد که یه جاهایی هم به خنده افتادم. خیلی توصیفاتت از کاکتوس و بغل خواستنش جالب بود و دیالوگایی که رد و بدل شد هم خوب بود. آفرین مامان جان.

یادت باشه از حالا به بعد می‌تونی هم به هاگزمید سر بزنی و هم در مسابقات کوییدیچ شرکت کنی.

چالش اول تایید شد.



بم عزیزم!

تعریف انگیزه و رولای قشنگت رو از هری و پروفسور مودی شنیدم. طنزت خوب بود و داشتی چشمه‌های جوشان تواناییت رو بهم نشون می‌دادی که یکم پا رو گذاشتی رو گاز و آخرش همه چیز خیلی سریع پیش رفت مامانم!
شخصیت بخشیدن به کاکتوس و کپک‌برفی جالب بود، اما درگیریت با کاکتوس به همون سرعتی که شروع شد هم پایان پیدا کرد طوری که من آخرش متوجه نشدم چی شد یهو اینقد مهربون شد؟ می‌تونی همین داستانو دوباره بفرستی و انتهاش رو تکمیل کنی یا یه داستان جدید بنویسی، ولی ازت می‌خوام جزئیات بیشتری از چگونگی رهایی از دست کاکتوس بدی. منتظر برگشتت هستم مامان جان.

چالش اول تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

پروفسور اسپراوت نوشت:
چالش اول: یه کاکتوس دنبال تون کرده، فرار کنید.

این چالش رو باید به سبک طنز بنویسید و پستتون شرایط یه پست طنز رو داشته باشه. می‌تونه در هر جا و هر زمانی رخ بده. می‌تونه دارای کلی پارادوکس بامزه، موقعیت های خنده دار و کلی اتفاق جالب باشه.
موفق باشید.


داستان از وقتی شروع شد که تصمیم گرفتم کاکتوس رو «آرایش زمستونی» کنم.

آره، شاید نباید براش دکمه‌ی ذغالی می چسبوندم.
شاید هم نباید شال‌گردن آبی کرموفیز رو بهش قرض می‌دادم.
و حتماً نباید دماغ هویجی که خودم داشتم (زاپاس، هویج درجه دو!) رو تو خاکش می‌کاشتم با شعار ~به گیاهت شخصیت بده!~

ولی من که هیچ‌وقت از «شخصیت دادن» نمی‌ترسم.
ولی اگه یه چیزی باشه که ازش می‌ترسم، اون یه کاکتوس عصبانیه که مثل گاو وحشی تیغ پرت می‌کنه.

- کرموفیز؟ کمک!
- (صدای لیس زدن فریزر)
- یخ‌مغز! الان وقت لیس‌زدن فریزر بود آخه؟!
- پاف!
- کرموفیز، تو یه کپک‌برفی اصیل به تمام معنایی.
- (نکته، از من یاد نگیرین، فحش دادن کار زشتیه، حتی وقتی توسط یه کاکتوس دارین به گرما میرین و دوستتون داره فریزر لیس میزنه.)

اولین تیغ رو پرت کرد، تیغ‌هاش از کنار گوشم رد شد و یکی‌ش خورد به دیوار.
دومیش خورد به کلاه پروفسور مک‌گوناگل، اونم فکر کرد حمله تروریستی شده.

من؟ داشتم می‌دویدم. خوب، راستش بیشتر می‌لغزیدم.
هر چند ثانیه داد می‌زدم:
- من دوست گیاهام! فقط می‌خواستم بهت شخصیت بدم!

کاکتوس؟ سکوت، ولی داشت دنبال من می‌دوید. صدای ذهنش رو می‌شنیدم.
- بیا دماغتو بگیر و برو...

تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که اگه زنده بمونم قول می‌دم دیگه هیچ‌وقت تو خاک کاکتوس، هویج نکارم.
رسیدم ته راهرو. روبه‌روم شومینه سرسرا بود.
- نه، نه، نه! اونجا نرم… آخر خطه…

ولی پشت سرم کاکتوس بود.
خب... انتخاب سخت بود...
۱. بخار شدن
۲. پر شدن از تیغ کاکتوس
۳. استعفا از زندگی

ولی من همیشه راه‌حل دارم.
دکمه‌ی یخی‌ام رو پرت کردم.
ـ پوف! بگیرررر!

کاکتوس ایستاد. دکمه خورد به خاک گلدونش. گلدون منجمد شد و کاکتوس... یهو شکوفه زد.
همه چی آروم شد.
پایین شال‌گردن رو گرفت، انداخت روی دوشش و برگشت سر جاش.
صدای ذهنش مهربون شد:
- فقط دفعه بعد بپرس، باشه؟

...

من؟
نشستم وسط راهرو، نفس‌نفس‌زنان،
با یه دکمه کمتر،
و کلی احترام بیشتر واسه کاکتوس‌ها.

---

پ.ن.
دماغ هویجی هنوز تو خاکشه.
اسمش شده «جناب هویج‌پور، استاد فلسفه‌ی گیاهی».
زندگی عجیبه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش ۱:

خب جونم براتون بگه که، خیلی طبیعی داشتم نزدیکای جنگل ممنوعه با یه ققنوس رو شونم راه می‌رفتم و باهاش حرف می‌زدم که صدایی مثل اره‌برقی رو چوب بهم یادآوری کرد قرار نیست یه روز خوش داشته باشم!

- بغل!
- یا ریش مرلین! این دیگه چه سمیه!

با تشکر از نکته‌سنجی ققنوس عزیزم بابت این "سم"، پشت سرم یه کاکتوس دو و نیم متری داشت رو پاهاش؛ یا بهتره بگم ریشه‌هاش، که از توی گلدون بیرون اومده بودن با سرعت توربو کاکتوس به سمتم می‌اومد!
- بغل! بغل!

کاکتوس که از ناکجاآباد ظاهر شده بود، دوتا شاخه‌اش رو مثل دستای یه دیوونه تکون می‌داد و بدنش هم برق می‌زد‌؛ نه به‌خاطر اکلیل، به‌خاطر تیغای خوشگلی که به طول انگشتای آدم بودن! نکته جالب قضیه گلدون راه‌راهیه که کاکتوس پوشیده و مثل پیژامه بابامه! فقط اونقدر کشش رو بالا نبسته!

- هعی کریدنس! چون فکر نمی‌کنم اونقدر تنها باشی که بخوای یه کاکتوس بغلت کنه، بهترین کار اینه که درری!
- مفید بود! اگه تو رو نداشتم چی کار می‌کردم من؟!

قبل از اینکه چیز دیگه‌ای بگه، تلاش کردم جونم رو نجات بدم. ققنوس باوفا هم پشت سرم پرواز می‌کرد.

- بغل!
- ای درد و بغل!
- الان فقط می‌خواد بغلت کنه کاری نکن عصبانی شه کریدنس!
- هرچی تو بگی!

داشتم می‌دویدیم سمت جنگل ممنوعه، اگه وسط راه نمی‌فهمیدم احتمالا به دست سانتورها کشته می‌شدم.
- دارم می‌رم تو جنگل ممنوعه!
- مردن به دست سانتورها بهتر مردن به دست یه کاکتوسه!
- بغل!
- باشه بابا فهمیدم بغل می‌خوای!

گفتم باوفا نه؟! دشت ما گرگ اگر داشت نمی‌نالیدیم / نیمی از گله‌ی ما را سگ چوپان خورده! ( سگ چوپان؟ من؟ یه بلایی سرت بیارم کریدنس... )

- کلبه هاگرید کدوم وره؟
- بغل! بغل! بغ‍ل!
- من از کجا بدونم؟! آخه اینم سواله؟
- اون می‌دونه چه جوری باید از شرش خلاص شم!

اوج گرفت تا ببینه کلبه کدوم وریه و من همچنان دارم به سمت مرگ به دست سانتورها می‌دوم.

- بغل!
- چرا باید یه کاکتوس به بغل احتیاج داشته باشه؟
- چون بغل نمی‌کنه کسی کاکتوس!
- عالیست! حال دارید با او ارتباط برقرار می‌کنید!
- عَههههه! کی اومدی پایین؟!
- هم‌اکنون! به راست حرکت کن سرباز! آنجا دوستت را خواهی یافت!
- تاثیرات استرسه.
- بغل! بغل، بغل، بغل!

در حال پیچیدن به سمت راست خویش بودی‍... چیز یعنی پیچیدم راست تا برسم کلبه هاگرید که یکبار دیگه مطمئن شدم موقع پخش شانس خواب بودم!

تق! با مغز رفتم تو درخت. صدای خنده‌های پشت سرم نشون دهنده دوستی "خاصی‍"‍ه که بین من و ققنوسم در حال موج مکزیکی زدنه! رو زمین دراز به دراز افتادم و کاکتوس هم ول کن نیست:
- بغل!

تا ایستادم و روم رو برگردونم کاکتوس بهم رسیده بود و خبری هم از سگ چوپان نبود. رفتم سراغ مذاکرات دیپلماتیک:
- چرا نمیری یه درخت بغل کنی؟!
- درخت منو بغل نمی‌خواد.
- ما یه درخت داریم، بید کتک‌زن بری سمتش چه بخوای که نخوای بغلت می‌کنه...
- کریدنس محظ اطلاع تو می‌تونی پرواز کنی!
- تو هاگوارتز نه!

با اینکه نفهمیدم ققنوس از کجا پیدا شد ولی کارای مهم‌تری داشتم، دوباره برگشتیم سر مذاکرات:

- بید منو می‌کنه له! می‌خوای من له شم؟
- خیلی!
- خوشحالم نمی‌فهمه چی می‌گی.
- مگه گفت چی؟
- گفت چه کاکتوس گلی هستی!
- پس بیا بغل!

کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که تنها راه نجات پروازه که یهو زندگی بهم رو کرد تا در موقعیت مناسب دوباره عوضش رو پس‌بگیره:

- کاکتوسی! اینجا چی کار می‌کنی؟
- مهمونی گرفتیم اومده سر بزنه! هاگرید چی با خودش فکر می‌کنه؟ تو که خفت شدی به درخت منم که دارم از نگرانی دق می‌کنم!

می‌خواستم یه‌چی بهش بگم ولی صبر کردم تا اول زندگیم نجات پیدا کنه.

- هاگرید!
- دوباره یکی رو گرفتی که بغلش کنی؟
- خودش بغل دوست داشت!
- وایسا... کِی... مگه دیوونم؟
- کم نه!

نادیده گرفتن حرفهای ققنوس تو اون وضعیت کار سختی نبود. هاگرید با صبر ایوب زمانه ادامه داد:
- ول کن بدبخت رو! بیا اینجا، رفته بودم برات یه دوس پیدا کنم که در رفتی!
- راست می‌گی؟ پیدا تونستی بکنی؟
- آره! باس بری تو کلبه اونجاست.
- بگی دروغ بغل می‌کنمت.
- تو از من دروغ شنیدی؟

کاکتوس دست از سرم برداشت و با هاگرید رفت. منم بدون تشکر، سلام یا هرگونه حرکت اضافه‌ای دویدم سمت تالار خصوصی ریونکلاو، لااقل اونجا کاکتوس سخنگو نداره!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1404 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
فنویک عزیزم!

خوش برگشتی به کلاسم. می‌بینم که دست پر هم اومدی مامان جان! پستی که نوشتی خیلی خوب بودا... باریکلا عزیزم! از نظر طنز تو سطح خوبی بود. به مواردی هم که بهت گفتم به خوبی گوش دادی. از نظر من که تاییدی پسر قشنگم.

یک مورد بهت بگم که در آینده تکرارش نکنی.

این مورد رو بدون که یک چیزی شبیه به "بدووووووو" اشتباهه. اگه می‌خوای حس فریاد رو نشون بدی کافیه کلمه‌ی "بدو" رو bold کنی.

چالش اول تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول – مارکوس فنویک در گلخانه: تیغ و ترس و تپق!

صبح هاگوارتز، مثل همیشه مه‌آلود و مرموز بود... اما نه برای مارکوس فنویک. چون اون درگیر یه بحران بزرگ‌تر بود.
داشت سعی می‌کرد شلوار گیاه‌شناسی‌اش رو بالا بکشه و با یه دست دیگه موهاشو از تو چشمش جمع کنه:
_لعنت به این یونیفرم... مرگ مطلق به‌م یاد نداد با شلوار کشی بجنگم!

وارد گلخانه شد. پومانا اسپراوت با صدای شادش گفت:
_امروز قراره با یه کاکتوس کمیاب کار کنیم! کاکتوس شماره ۱۳!

مارکوس زیر لب غر زد:
_کمیاب؟ این دفعه قبلی که "کمیاب" گفتی، گلدونش به حرف افتاد و بهم فحش داد!

پومانا با لبخند ملیح و اون برق مرگ‌آور تو چشم‌هاش ادامه داد:
_فقط نازش کنید. هیچ‌کاری باهاش نداشته باشید. مخصوصاً به تیغاش دست نزنید...

همین که اسم "تیغ" اومد، مارکوس گفت:
_آهان، عالیه! یه گیاه خنجر به‌دست! چی بهتر از این برای یه روز آروم؟

مارکوس رفت نزدیک گلدون. کاکتوس اون تو چپیده بود، ولی یه عینک دودی کوچیک روی خودش داشت و زیر لب رپ می‌خوند:
_من تیغم، تیغمو، حریف می‌طلبم! تو دست بزنی،منم تو رو نیشت می‌زنم!

مارکوس نفسش بند اومد:
_تو کاکتوسی... یا پسرعمه‌ی خفن دریک؟

با کنجکاوی انگشت کوچیکش رو نزدیک کرد که ببینه این تیغا واقعی‌ان یا نه...
و همون لحظه کاکتوس پرید!
بله، پرید.
مثل خرگوش رزمی‌کار از گلدون بیرون جهید، تو هوا چرخید، و با صدای خشن داد زد:
_لمس تیغ برابر است با مرگ با درد!

مارکوس جیغ زد، جیغی که تا تالار ریونکلاو هم شنیده شد:
_آخ جون مردن! اممم ولی انگار منو گفت!یکییییییی اینو جمع کنهههههههههههه!

کاکتوس تبدیل شده بود به یه نینجای خشمگین.
با تیغاش شمشیر بازی می‌کرد، با یکی از تیغ‌ها یه پروانه رو به دیوار سنجاق کرد.
مارکوس شروع کرد به دویدن. با ردای بلندش خورد به میز، افتاد، بلند شد، از سر خوردگی دوباره افتاد.

فانیلا اون گل بامزه کلاس شروع کرد به خندیدن:
_ههههه! ببین چطوری فرار می‌کنه! انگار دمپایی رو برعکس پوشیده!

مارکوس فریاد زد:
_تو خنده‌ت رو حفظ کن، منو نجات بده! این چیز داره تعقیبم می‌کنه مثل اسنیپ وقتی یه پاتر میبینه!

کاکتوس پرید رو کول مارکوس، شاخکاشو دور صورتش حلقه کرد و گفت:
_تا عذرخواهی نکنی، ولت نمی‌کنم!

مارکوس افتاد رو زمین، دستاشو بالا برد، گفت:
_باشه باشه! عذر می‌خوام، شما خیلی کاکتوس ناز و مودبی هستی، تیغات برق می‌زنن، یه حس آنتیک هم داری...

کاکتوس فکر کرد، بعد آهی کشید و گفت:
_باشه... ولی این فقط یه هشدار بود. دفعه بعد؟ می‌رم سراغ ابروهات!

مارکوس همون‌جا ولو شد، عرق کرده، خاکی، یه برگ تو دهنش، و با چشمای خسته گفت:
_کاش به‌جای قدرت مطلق، دنبال آرامش نسبی می‌گشتم...

در گلخونه باز شد. هاگریـد اومد تو با یه سبد پر از خاک:
_کسی کاکتوس منو ندیده؟ اسمش "تیغ‌کچل"ه. صبح از قفس پرید...
_نه نه، ما فقط یه گل داشتیم که رپ می‌خوند، تهدید می‌کرد، و توی هوا می‌چرخید. کاکتوس نبود. گل بود. گل. خیلی معمولی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
فنویک عزیزم!

خیلی خوش اومدی به کلاس من مامان جان! خیلی خوشحالم که روی ماهتو می‌بینم.

در مورد چالش اول باید بگم که طنز خوبی داری ولی پستت انسجام نداره. خیلی سریع حرکت می‌کنی عزیزم. داستانت خیلی فضای خالی داره. این از جذابیتش کم می‌کنه. تو توانایی عالی‌ای تو نوشتن داری و باید بگم این شاید ده درصد تلاشت بود. چالش اول رو دوباره انجام بده و برام یه پست بامزه و کامل بنویس.

چالش اول تایید نشد.

در مورد چالش دوم ولی بحث فرق می‌کنه. یه پست جدی و رمزآلود. کاش پستت رو ادامه می‌دادی. به پست‌های کلاسات به عنوان یک تک پستی با موضوع داده شده نگاه کن. سرسری از روشون رد نشو.
ولی خب به عنوان یک پست جدی، پستی قابل قبول بود. توصیفات خیلی زیبا. تا جایی که داستانت منو برد، هرچیزی که نیاز داشتم، فهمیدم.

فقط یک مورد مارکوس عزیزم. بیش از حد از اینتر استفاده می‌کنی. یک سری جاها نیازی بهش نیست و جملات می‌تونن پشت هم بیان ولی تو بینشون اینتر می‌زنی. حواست به این مورد باشه حتما.

چالش دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم - سبک جدی


بارانِ مداومی که از صبح بر هاگوارتز می‌بارید، حالا بر سقف شیشه‌ای گلخانه شماره پنج ضرب گرفته بود. مهی نازک، مانند نَفَس یک روح خسته، روی شیشه‌ها جا خوش کرده بود و نور خاکستری صبحگاهی را درون گلخانه پخش می‌کرد.

مارکوس فنویک کنار یکی از میزهای چوبی ایستاده بود. دست‌هایش در دستکش‌های چرمی، اما لرزان. مقابل او، گلدانی بود پوشیده از برگ‌هایی تیره، مرطوب و نیمه‌درخشان. شاخه‌های پیچ‌درپیچ گیاه، آهسته تکان می‌خوردند؛ نه از باد، که از نیرویی پنهان در درون‌شان.

استاد اسپراوت با صدایی آرام گفت:
ــ این گیاه... ذهن‌خوار خاموشه. اسمی که خودم براش گذاشتم. چون حرف نمی‌زنه. ولی می‌شنوه... می‌بینه... و خاطره رو می‌بلعه.

مارکوس نگاهش را از گیاه برنمی‌داشت.

ــ یادت باشه مارکوس، ذهن‌خوار خاموش چیزی رو زنده می‌کنه که تو فکر می‌کنی دفن شده.

استاد رفت تا به بقیه‌ی دانش‌آموزان رسیدگی کند.

مارکوس تنها شد.

برگی آرام خم شد. گیاه به‌سمت او متمایل گشت. صدایی در ذهنش پیچید، نه بلند، اما واضح. انگار کسی پرده‌ای خاک گرفته را کنار زده باشد:

_تو رو فراموش نکردم... فقط یادم نمیاد.

نفسش بند آمد. تصویر محوی از دست‌هایی خونی، لبخند یک زن ناشناس، و صدای برخورد چکشی با استخوان، مثل جرقه‌هایی کور در ذهنش روشن شد.

یک قدم عقب رفت.

ولی گیاه دنبال کرد. برگ‌ها همچنان در حرکت بودند. پوست شاخه‌ها ترک برداشت، و چیزی شبیه چشم، در میان تار و پود گیاه باز شد. تیره، براق، و عمیق‌تر از شب.

مارکوس لب‌های خشکیده‌اش را به زحمت باز کرد.

ــ تو... منو می‌شناسی؟

گیاه پاسخی نداد.

اما ذهن مارکوس پر شد از صدای جیغ. نه یک‌بار. هزاران‌بار. در زمان‌هایی که به یاد نمی‌آورد.

گلخانه در سکوت فرو رفت.

و در آن سکوت، تنها صدایی که باقی ماند، صدای خودش بود... که دیگر نمی‌دانست از کجا می‌آید.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول - طنز | فرار از کاکتوس


داستان دو تا کاراکتر اصلی داره یه دانش آموز فرضی توی هاگوارتز و مارکوس.
===============================================================

_مارکوس بدوووو!
_چی شده باز؟ امتحانه؟ دامبلدور اومده؟ لرد ولدمورت زنده‌ست؟
_نه بدتررر! کاکتوس افتاده دنبالمون!

...

خب خعب سلام و علیکم! نمی‌دونم دقیقاً کجای زندگی اشتباه پیچیدیم که الان داریم از دست یه کاکتوس ۳ متری فرار می‌کنیم که کفش ورزشی نایک پوشیده، ولی اگه یه ذره صبر داشته باشید، توضیح میدم...

قضیه از اونجا شروع شد که مارکوس خیلی آروم و مودب، فقط یه دونه برگ از یه گلدون کوچولو تو گلخونه کند تا بین دفتر خاطرات جادوییش بذاره...
مشکل؟ اون گلدون کاکتوس بود. و نه هر کاکتوسی، یه مادر کاکتوس.

اون لحظه نفهمیدیم چی شد فقط صدایی مثل صدای قورت دادن قورباغه با اکو اومد:
- کــــه برگ منو کندی؟

من فقط گفتم:
_ داداش به خدا مارکوس بود من فقط ناظر بی‌طرفم!

کاکتوس یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت:
- فرار کنی که چی؟ خارام وای‌فای دارن، تا آخر دنیا پیداتون می‌کنم.

اینجا بود که من و مارکوس با هم یه جیغ کشیدیم. از اون جیغ‌هایی که از ته دل میان، از اونایی که موقع دیدن موجودی تو فیلم ترسناک که می‌دونی قراره بکشتت میزنی.

مارکوس گفت:
_نقشه چیه؟
_بدووووو!

و ما دویدیم، از وسط کلاس گیاه‌شناسی رد شدیم، یکی از گلدونا بلند گفت:
_ به معلم بگم؟
_خفه شو سنبل بی‌خاصیت، الان وقت شَر نیست!

رسیدیم به راهروها، کاکتوس پشت سرمون با هر گام، زمین می‌لرزوند، یه صدای فش‌فش می‌داد انگار موتور فِراری گذاشته بودن زیر گلدونش.

مارکوس یه دفعه گفت:
_این درو باز کن!

در رو باز کردم، یه هو رفتیم وسط حمام طبقه چهارم...
ارواح الباقی موی مرلین، خانم میرتل اونجا داشت آواز می‌خوند:
_باز مزاحم شدیییین؟

کاکتوس هم رسید و ایستاد، یه لحظه فکر کردیم دیگه تمومه... ولی یهو لیز خورد رو صابون، خورد به دیوار، گلدونش ترکید و خاکش پخش شد رو زمین!

مارکوس زیر لب گفت:
_زنده‌ای؟
_فعلاً آره... ولی احساس می‌کنم یه خار تو شلوارم گیر کرده!

...

و ما با یک عدد خار در جاهای نامناسب، و تجربه‌ای که هیچ روان‌پزشکی درمانش نمی‌کنه، از مرگ گریختیم...

ادامه دارد (چون کاکتوسا هیچ‌وقت نمی‌میرن...)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه بلک!

چقد بزرگ شدی مادر! خیلی وقت بود ندیده بودمت. فکر می‌کردم کلاس این پیرزن رو فراموش کردی و دیگه برنمی‌گردی. خیلی خوشحالم که دوباره صورت قشنگت رو می‌بینم.

چه طنز دلنشینی داری. خیلی دوسش داشتم. این سبک نوشتن انتخاب خوبی بود. انگار توی یه فیلمم که راویش خودتی.

از نظر طنز حرفی باهات ندارم چون پستت به اندازه‌ی کافی طنز خوبی داشت ولی چون خیلی وقته از نقدت می‌گذره، می‌خوام که کمی به ظاهر پستت نگاه بندازیم.
ایرادهاشو بهت می‌گم. رفعشون کن تا توی امتحان آخر به مشکر نخوری.

نقل قول:
+ حرف مفت نزن دختره ور پریده، یه امتحان ماگلی ساده رو نمیتونی حل کنی!؟

_ما...

+ گمشو از خونه خواهر من بیرون!

دیالوگ‌ها اگه پشت هم قرار هست که بیان، نیازی نیست که بینشون یک اینتر فاصله باشه. پشت هم بنویسشون.
مورد دوم این قسمتم اینه که نیازی نیست از "+" برای دیالوگ شخص دوم استفاده کنی. همه‌رو "-" بذاری کافیه.

نقل قول:
حال شما!

تو داری اینجا حال خواننده رو می‌پرسی پس باید علامت سوال بذاری نه تعجب. البته اینجور مشکلات برای همه پیش میاد. بهترین راه‌حل اینه که بعد تموم کردن پستت، یه بار "آروم" بخونیش تا این مشکلات رو رفع کنی. برای این روی آروم خوندن تاکید دارم چون شاید وقتی سریع بخونی، اشتباهاتت رو نبینی.

نقل قول:
مجبور شدم برای چند روز به مدرسه دختر خالم ابیگل برم..
( به عنوان مهمان البته)

از پرانتز استفاده نکن. همون چیزی که می‌خوای توی پرانتز بنویسی روی توی متن خودت بنویس. مثلا اینجا می‌تونستی اینجوری بنویسی:

مجبور شدم برای چند روز به مدرسه دختر خالم ابیگل برم... البته به عنوان مهمان!

مورد بعدی این قسمت هم اینه که ما فقط "..." داریم. نقاط کمتر یا بیشتر بی معنی هستن.

نقل قول:
بر خودم باد.،!

نقطه ویرگول تعجب مامان جان؟ این موردم با همون خوندنی که گفتم حل می‌شه.

بیشتر از این نمی‌گم که زیاد شلوغ نشه. اینا رو هم فقط بخاطر آزمون آخرت گفتم چون اونجا هرچیزی که توی این کلاسا یاد گرفتی مورد آزمایش قرار می‌گیره.

چالش اول تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول

وای مامان ترو خدا!

+ حرف مفت نزن دختره ور پریده، یه امتحان ماگلی ساده رو نمیتونی حل کنی!؟

_ما...

+ گمشو از خونه خواهر من بیرون!

خعب خعب سیلام علیکم! حال شما! نمیدونم تا الان حدس زدید چی شده یا نه، اگه حدس زدید که باریکلا ولی اگه نه یاید بگم مادر فولاد زره منو از خونه فوت کرده بیرون!
شاید بپرسید چرا و باید بگم؛ فقط خدا میدونه...
قضیه از این قراره که ما چند روزیه که برای مسافرت اومدیم بیرون از محوطه جادوگری شهر لندن و اومدیم بین این همه ماگل!
مجبور شدم برای چند روز به مدرسه دختر خالم ابیگل برم..
( به عنوان مهمان البته)

و یه هفته اونجا جا خوش کرده بودم.... تا اینکه معلم ابیگل از بچه ها امتحان گرفت.
منم چون اونجا بودم امتحان دادم... واه واه واه گند زدم! گند، اونم چه گندی.
از شانس بدم مامانم ورقه امتحان دید و الان هم بیرون منزل با یه کارتون یخچال بزرگ درخدمت شما هستم.

زیر لب هی میگم:
_ خو بی من چه که امتحان ماگلی سخته! مگه تقصیر من بود...

به سمت پارک که یه ۱۰ دیقه با خونه فاصله داشت میرم یه دختر بچه این موقع شب باید تو خونشون باشه نه وسط خیابون ولی خعب... خودم گند زدم تو امتحان که لعنت بر خودم باد.،!
یه دفعه با یاد آوری یه چیزی، برگام مثل درختا تو فصل پاییز قیژ میریزه میفته پایین.

(اینکه برگ دارم یا نه به خودم مربوطه، ایش)

یادتونه یه اتوبوس بود چوب دستی تکون میدادی ظاهر میشد؟ من که یادمه شما یادتون نیست یا هست مهم نیست...
دستپاچه چوب دستی از تو جیبم در میارم، شاید فکر کنید با خودتون که؛ مگه نقل و نباته که از تو جیبش در آورد، باید در جواب بگم سرت بکن تو جیب خودت...عه بی تربیت اگه میخواستم خودم میگفتم.

چوب دستی رو تو هوا تکون میدم اما هیچی به هیچی دارم نا امید میشم که...
یا حضرت برگمائیل...!
شاید بپرسید؛ برگمائیل کیه؟ ولی باید بگم تروخدا دو دیقه فک نکنید. یه گله کاکتوس با چشای باز و خارای گنده، مثل گله گوسفند وایستادن جلوم.
خداوندا غلط خوردم من مامانمو میخوام...
آب دهنمو با صدا قورت میدم، جوری که حس میکنم کاکتوس هم شنید.
زود به خودم میام من کجا اونا کجا، پس بهترین کار تو این موقعیت چیه؟ نه دعوا نه! فرارررررر مثل سگی که شکار دیده میدویدم، البته بلانسبت سگ.

برمیگردم به عقب نگا میکنم، کاکتوس ها با یه استایل پوکر فیس به من نگا میکنن.
قشنگ اینجورین که خدایا این کم داره مخش؟
یهو یکی از کاکتوس ها یه جیغ میزنه.
جیغ نگو بگو ابر جیغ جیغ بنفش اصلا بنفش جیغ...
ای بابا من نمیدونم به هر حال جیغش شبیه وقتایی بود که یه سوسک از کنار پات رد میشه.
خلاصه بعد جیغ اون پدرصلواتی همه جیغ کشان اومدن سمت من.
آخه خدا لعنتت کنه زن چه وقت جیغ کشیدن بود. دآخه......
من بدو اینا بدو من بدو اینا بدو اینا بدو من بدو اینا بدو اینا بدو من بدو کلا بدو بدو بدبختی پشت بد بختی.

این کارتونه بود بچه بودیم شبکه ماگلی پخش می‌کرد اسمش میگ میگ بود داشتم مثل اون میدویدم. اونا ام مثل اون گرگ خنگ که میرفت دینامیت میخرید ولی جوجه نمیخرید،
افتاده بودن دنبال من، من مظلوم بخت برگشته ام فقط داشتم میدویدم.

حال وسط دویدن من یه دریچه جلوم در اومد یه دریچه تلپورت بود انگاری.
منم که سرعتم زیاد بود؛ ترمز بریدم صاف افتادم تو اون دریچه، خاک عالم حالا دریچه کجا میرفت؟
چشامو که باز کردم تو یه اتاق تاریک بود دورم پر از گل گیاه بود.
از جام بلند شدم که ایشالا خیر نبینم. کاش بلند نمیشدم، یهو دینگ دستم خورد یه گلدون افتاد پایین.!

پناه بر خدا چقدر گند میزنم جدیدا... یهو گوشه اتاق کنار در ده تا چش قرمز باز شدن. چی بودن؟ کاکتوس! انگار زندگی من گره خورده بود به اینا.
این دفعه نه چوبدستیم بود. نه خونه نه اصلا می‌ دونستم کجام فقط خودم بودم و چند تا کاکتوس پس....
ایندفعه به جای اینکه اول اون کاکتوس ها جیغ بزنن من جیغ زدم و.... (خدا لعنتم کنه)


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در 1404/3/4 21:01:15
...