جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
77 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : آینه‌ی بی‌رحمی


(کوچه دیاگون، به رنگ ذهن مارکوس)
کوچه هنوز بوی چوب خیس و خاک جادویی می‌داد. صدای چرخ‌دستی‌ها، جیغ پرنده‌ها، فروشنده‌هایی که از پشت بساط‌ها بلند داد می‌زدند، همه‌چیز درست بود درست، اما موقت.

مارکوس قدم آهسته‌ای برداشت. چشمان نقره‌ای‌اش، بی‌حس و بی‌رمق، از روی همه چیز عبور می‌کرد؛ گویی به‌جای خرید، آمده بود تا دنیایی را قضاوت کند. دستش خالی نبود. چند تکه ابزار جادویی، کتابی کهنه، یک جعبه پوست مار، و بسته‌ای مخفی از گرد مرموز… اما هنوز چیزی کم بود.

یک احساس. یک ویژگی.

سالازار گفته بود:

«هر چه در درونت پررنگ‌تر باشد، دیاگون آن را خواهد دید. و منعکس خواهد کرد.»

و حالا… کوچه مکث کرد. مثل یک موجود زنده که نفسش بند آمده باشد.

نسیمی آرام برخاست.
اولش ملایم بود، اما بعد… سوزنده. مثل داس. مثل یخ.

نور آفتاب از روی سنگفرش عقب نشست، انگار از چیزی ترسیده باشد.
دیوار مغازه‌ها چروک برداشتند، کج و سیاه شدند. دود از درز پنجره‌ها بالا می‌رفت، اما نه از شومینه انگار کوچه داشت از درون می‌سوخت.

مارکوس بی‌احساس ایستاد. لبخند نزد. خوشحال نشد. فقط نگاه کرد، مثل فرمانده‌ای که نتیجه‌ی جنگی را که هنوز شروع نشده، از قبل بداند.

کوچه با صدای خراش‌دار و زمختی نجوا کرد:

«تو… بی‌رحمی.
نه از آن نوعی که با فریاد و خشم همراه است.
بی‌رحمی‌ات سرد است. مثل چاقویی در شب.
مثل تصمیمی که بدون لرزش گرفته می‌شود.
تو از آن‌هایی هستی که رحم را نقطه‌ضعف می‌دانند…»

مارکوس وارد مغازه‌ای شد که پیش‌تر وجود نداشت. شیشه‌هایش یخ‌زده بودند، و روی در کنده‌کاری شده بود:

"جادوهای یخ‌سیاه: فقط برای کسانی که دل ندارند."

داخل، مردی منتظرش بود؛ بلند، لاغر، با پوستی رنگ مرگ. انگار هزار سال خوابیده باشد.

با صدایی زیر و پیر گفت:
– «پسرک… چه سردی عجیبی در توئه. هنوز هاگوارتز نرفتی، اما انگار هزار نفر رو تو ذهنت تیکه‌تیکه کردی.»

مارکوس فقط نگاهش کرد. نه تکان خورد. نه پلک زد.

– «می‌خوای چی بخری؟ طلسم بُرش استخوان؟ زهر بی‌رنگ؟ یا وردی که آروم آروم عقل کسی رو بخوره؟»
– «هیچی از اینا. چیزی می‌خوام که فقط کار کنه. بدون اشتباه. بدون احساس.»
– «پس تو دنبال "جادوی نقره‌ی سایلنس" هستی.
جادویی بی‌صدا. بی‌نور.
جادویی که وقتی بزنی، نه جیغی درمیاد، نه رد پایی می‌مونه. فقط سکوت.
فقط پایان.»

مارکوس سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
پول را روی میز گذاشت. فروشنده گفت:
– «پول کافی نیست. قیمت این یکی... یه خاطره‌ست.»
– «کدوم خاطره؟»
– «اولین باری که خواستی کسی رو ببخشی. همونو بده من.»

مارکوس لحظه‌ای مردد نشد. سرش را خم کرد، وردی کوتاه زمزمه کرد، و ناگهان چیزی از وجودش کنده شد. هوای اطرافش سنگین‌تر شد. لب‌هایش کمی لرزیدند… اما بلافاصله، خاموش شد.

خاطره رفته بود.

فروشنده خندید، اما نه از شادی. از ترس.
– «تو، بچه، خطرناک‌تری از اون چیزی هستی که خودت می‌دونی…»

مارکوس بدون هیچ پاسخی، از در بیرون رفت.

و دیاگون؟
دیاگون هنوز آن‌جا بود، اما دیگر شبیه قبل نبود.
برای مارکوس، کوچه‌ای شد با دیوارهایی از خاطرات فراموش‌شده، مغازه‌هایی که احساس را با کالا عوض می‌کردند، و راهروهایی که نه به خرید، بلکه به تاریکی ختم می‌شدند.




---
همه چیز خوب بود! حقیقتا چیز دیگه‌ای جز این به ذهنم نمی‌رسه که بخوام بگم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/5 22:37:02
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین



ویژگی شخصیت: آموزش


زمان... ایستاد.

هیچ صدایی در کوچه‌ی دیاگون شنیده نمی‌شد. حتی بوی دود، که تا لحظه‌ای پیش در هوا جاری بود، حالا مثل یک خاطره‌ی محو در آستانه‌ی فراموشی معلق مانده بود. مردم، فروشندگان، ولگردها، مدیر هاگوارتز، همه‌شان در جای خود منجمد بودند، بی‌حرکت، بی‌جان. تنها کسی که هنوز نفس می‌کشید و حرکت می‌کرد، مارکوس فنویک بود.

نفسش سنگین بود. دستش هنوز روی چوب‌دستی بود، اما انگار هیچ جادویی نمی‌توانست این سکوت سنگین را بشکند. تا این‌که از دل مه سرد و سایه‌زده‌ی کوچه، پیکری ظاهر شد. بلندبالا، ردایی مواج، چشمانی همچون برکه‌ای در طوفان. مارکوس نیازی نداشت معرفی‌اش کند. می‌دانست با چه کسی روبه‌رو شده. سالازار اسلیترین، خود او، زنده یا در هیأتی دیگر، حالا در برابرش ایستاده بود.

صدای سالازار آرام، سنگین، و بی‌نیاز به بلند شدن بود:
- دیـاگون، مارکوس، فقط کوچه‌ای برای خرید نیست. این‌جا آینه‌ای‌ست که شکل ذهن تو را می‌پذیرد. برای شاگردی که به دنبال مدارج علمی است، کتاب است و مرکب و چوب‌دستی‌های مهربان. اما برای تو... برای تو که ذهنت مرزهای روشنی را رد کرده، که به سایه‌ها خیره شده‌ای... دیاگون، دروازه‌ای‌ست. تو می‌توانی آن‌چه را دیگران از آن وحشت دارند، به واقعیت بدل کنی.

مارکوس چیزی نگفت. چشمان نقره‌فامش با احتیاط به چهره‌ی آرام اما مرموز سالازار دوخته شده بود. درونش می‌لرزید، اما نه از ترس. از هیجان. از درک حقیقتی که تا پیش از آن، تنها سایه‌ای گنگ بود.

سالازار با نگاهی نافذ ادامه داد:
- وقتی زمان را دوباره به جریان می‌اندازم، مأموریتی برایت دارم. دو قدم بردار:

اول، به پاتیل درزداربرو و در آن‌جا با من ملاقات کن. آن‌چه در آن‌جا رخ می‌دهد را در آن تاپیک روایت کن.

سپس، بازگرد به همین‌جا (خرید در دیاگون) . در این کوچه، در این فضا، یکی از ویژگی‌های خودت را انتخاب کن، مثل بی‌رحمی، یا تسلط بر جادوی سیاه و بگذار خیالت این کوچه را به صحنه‌ی ظهور همان ویژگی بدل کند. هرچه را تصور کنی، این مکان برایت خواهد ساخت. هرچه را به کلمات درآوری، در تاریکی شکل خواهد گرفت.

سکوتی کوتاه افتاد. مارکوس حس می‌کرد چیزی در اعماق وجودش از خواب بیدار شده. جرقه‌ای که حالا نیاز به آتش داشت.

سالازار قدمی به عقب برداشت. با همان صدای سرد و حاکمانه گفت:
- حالا برو. و به من نشان بده که شایسته‌ی تاریکی هستی.

و ناگهان، دنیا دوباره نفس کشید. زمان ادامه یافت. کوچه پر از صدا شد، دود بالا رفت، و مدیر هاگوارتز، بی‌آنکه متوجه چیزی شده باشد، گفت:
- مارکوس؟ حواست هست؟ آماده‌ای؟

اما مارکوس با سرعت از مدیر هاگوارتز دور شد و به سمت پاتیل درزدار حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره‌ای تاریک از مارکوس فنویک در کوچه‌ی دیاگون – حوالی سال ۱۱۵۷ میلادی

مارکوس و مدیر هاگوارتز وارد کوچه‌ای شدند که پر بود از صدای همهمه‌های خفه، بوی دود و خاکستر و صدای پاهایی که روی سنگفرش‌های قدیمی می‌خورد. هوا سنگین بود، انگار مه غلیظ و سردی از دل تاریکی بیرون آمده بود و همه چیز را گرفته بود.

مدیر با نگاهی جدی گفت:
«مارکوس، اینجا جای راحتی نیست. کوچه‌ی دیاگون هنوز آن‌طور که تو فکر می‌کنی پر از روشنایی و شور و هیجان نشده. اینجا بیشتر شبیه یه تله‌ست... پر از سایه‌ها و صداهای ناشناس. »

مارکوس سرش را بالا آورد و با نگاهی خسته جواب داد:
«مگه یه جا برای خرید باید این‌قدر ترسناک باشه؟ »

مدیر لبخندی تلخ زد و گفت:
«اینجا فقط خریدهامون رو نمی‌کنیم، اینجا خیلی چیزا معامله می‌شه که نباید کسی بفهمه. جادوهایی که بهتره هرگز دست نزنیشون. »

مارکوس قدم زد و اطرافش را نگاه کرد؛ مغازه‌های چوبی که پنجره‌هاشون تار و کثیف بود، چراغ‌های کم‌سو و دود سیاه که از دودکش‌ها بلند می‌شد. صدای زمزمه‌های عجیبی از گوشه‌ها می‌آمد، انگار کسی همیشه داره حرف‌هایی می‌زنه که نباید شنیده بشن.

وقتی رسیدن به مغازه معجون‌سازی، فروشنده‌ی پیر با چشمان قرمز و نگاه ترسناک گفت:
«این معجون‌ها فقط به اونایی داده می‌شه که می‌دونن دارن چی کار می‌کنن. بعضی از اینها جونی می‌گیرن، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی. »

مارکوس بطری سیاه‌رنگ رو برداشت و بی‌حرکت گذاشت توی جیبش. مدیر دستش رو روی شونه‌ی مارکوس گذاشت و آروم گفت:
«حواست باشه. هر چیزی قیمت داره. »

بعدش رفتن سراغ عصاسازی. مارکوس چوب‌دستی‌ای برداشت که انگار خودش زنده بود و توش تاریکی موج می‌زد.

در همین لحظه، صدای پایی بلند از گوشه‌ای تاریک به گوش رسید. چند ولگرد با لباس‌های کهنه و چهره‌های زخم‌خورده ظاهر شدن. یکی‌شون با صدای بلند و خشن گفت:
«هی، پسر کوچولو! تنها می‌ری کوچه؟ »

مارکوس لحظه‌ای خشکش زد ولی بعد سریع عکس‌العمل نشون داد و گفت:
«نه، فقط دارم می‌رم خرید. »

ولگردها خندیدن و با عصاهاشون به سمتش حمله کردن، جادوهای ضعیف ولی وحشیانه پرت کردن. مارکوس بدون اینکه ترسیده باشه، شروع به دویدن کرد. کوچه‌های باریک و تاریک رو با سرعت رد کرد و خودشو به یه دروازه مخفی رسوند.

نفس‌نفس زنان پشت در ایستاد و صدای خنده‌های ولگردها هنوز توی گوشش می‌پیچید. وقتی مدیر رسید، فقط گفت:
«اولین امتحانت رو رد کردی، چون زنده‌ای. هنوز راه درازی داری. »

مارکوس لبخند سردی زد و به کوچه نگاه کرد، جایی که سایه‌ها هنوز دنبال‌ش بودند. فهمید که اینجا فقط یه کوچه‌ی خرید نیست، بلکه حامل جنگیه که باید برای زنده موندن و قدرت جنگید.



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : من کاراکتر های پاتیل درزدارر رو دیدم و متاسفانه هیچکدوم هم دوره با کاراکتر من نبودن و داخل منابع هری پاتر قرن 12 اولین مدیر مدرسه در هاگوارتز انتخاب میشه ولی اسمی از اون فرد موجود نیست پس همین مدیر خالی رو نوشتم بدون اسم امیدوارم که داستان در سطح متوسطی قابل قبول باشه.
و همم اینکه در قرن دوازده استفاده از عض=صای جادویی نسبت به چوبدستی رایج تر بوده


---
لطفا اول مرحله پاتیل درزدار رو انجام بده و بعد برای خرید از دیاگون برگرد. برای خرید از دیاگون فراموش نکن که بالای پستت، ویژگی شخصیتی مد نظرت که می‌خوای به اعضا معرفی کنی رو حتما بالای پستت بنویسی. در ضمن مجبور نیستی خودت رو محدود به واقعیات و این که واقعا چه کسی در دوران شخصیتت حضور داشته کنی. از خلاقیتت استفاده کن و چیزایی که ناممکن به نظر می‌رسه رو ممکن کن. همونطور که الان همزمان لرد ولدمورت و سالازار و... تو ایفای نقش حضور و با هم برخورد دارن.

فعلا تایید نشد.

مرحله قبل: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1404/3/5 0:32:46
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/5 11:25:45
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هوش و ذکاوت

هوا گرم بود و دیاگون داغ تر از همیشه. با یه نفس عمیق وارد مغازه شدم. بوی آشنای کاغذ های کهنه و جادو، توی هوا پیچیده بود.ولی یه چیز فرق داشت؛ یه جو عجیب، یه حس سنگینی که انگار یه راز بزرگ رو مخفی می کرد. قیمت ها به طرز عجیبی بالا رفته بود. حتی کتاب های معمولی، چند سکه بیشتر از همیشه هزینه می برد.یه حس بدی بهم دست داده بود و مطمئن بودم یه چیزی اینجا اشتباهه..

صدایی سر و خشک به گوشم خورد: «خب خانم گرنجر، چه چیزی لازم دارید؟»

قشنگ معلومه که حوصله حرف زدن نداره.!

- یه کتاب میخوام که توش راجب طلسم های خاص و اتفاقات عجیب توضیح داده باشه.
- بستگی داره چه کتابی می خواید، خانم گرنجر. ما کتاب های زیادی داریم ولی...

صحبتش نصفه قطع شد. نگاهش افتاد سمت پنجره؛ اما تا بخوام برگردم دیر شد و قیافشو ندیدم، ولی یه سیاه پوش با کلاهی نوک تیز بود.!
خانم پرسیوال بعد از گفتن «چند دقیقه دیگه برمی گردم» به سمت در حرکت کرد. با توجه به اتفاقات مشکوک دیاگون، به علاوه حرکت خانم پرسیوال، تصمیم گرفتم دنبالش برم...
بعد از رد کردن کوچه پس کوچه های دیاگون، جایی تاریک تر و مخوف تر از هرجا ایستاد. از داخل تاریکی صدایی به گوش می رسید :«خوب حواستو جمع کن چی میگم؛ کتاب برنامه شبانه کتابی هست که طلسم های کوچه دیاگون به کمک اون گرفته شده و به کمک اون هم برداشته میشه؛ پس مراقب باش کسی سمتش نره. درضمن اون کتاب با ورد Show Up قابل استفاده هست و قبل از اون کتابی سفید و خالی به نظر میرسه. حالا هم بیشتر از این کتاب فروشی رو خالی و تنها نزار و زودتر برو...»

حالا فهمیدم چرا دیاگون به این روز افتاده.! باید قبل از رسیدن خانم پرسیوال، به دیاگون و هاگوارتز کمک کنم و زودتر انجامش بدم.
اما نه! خانم پرسیوال قطعا شک میکنه. پس تصمیم گرفتم عادی رفتار کنم.
بعد از رسیدن خانم پرسیوال به مغازه، سمت قفسه کتاب های تاریک رفتم تا کتاب رو پیدا کنم که خانم پرسیوال سر رسید...

- چی میخواید بردارید، خانم گرنجر؟
- دنبال کتاب مورد نظرم میگردم!
- خب..؟
- من این کتاب رو برمیدارم، خانم پرسیوال!
- این کتاب به درد تو نمی خوره، گرنجر. این کتاب خالیه..

سپس کتاب رو باز کرد و نشونم داد که داخلش سفیده؛ منم از موقعیت استفاده کردم و ورد رو خوندم «Show Up»
- نه! تو چیکار کردی...
- کاری که باید می کردم.! تو پیش خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی میتونی دیاگون رو اینطوری نگه داری؟

و بعد کتاب با لرزشی از دست پرسیوال افتاد و جوهری نقره ای در اون به جوش اومد و بعد نوری سفید به اطراف منعکس کرد؛ نوری که هر چیز غیر طبیعی رو به حالت عادی خودش تبدیل کرد و بعد از چند دقیقه دیاگون رنگ شادی و آرامش رو به خودش گرفت و جادوگران و جادوآموزان با خوشحالی و نشاط به خرید هاشون می پرداختن.
و بعد از دیدن زمین متوجه شدم که کتاب دیگه اینجا و روی زمین نیست؛ پس با مراجعه به قفسه کتاب های تاریک مطمئن شدم که در کمال امنیت سر جای خودش قرار گرفته.
حالا میشه خریدی واقعی رو در دیاگون تجربه کرد...


---
خلاقیتی که برای این پست به خرج دادی و ماجرایی که خلق کردی خیلی خوب بود. فقط برای تایید شدن باید بالای پستت ویژگی شخصیتی مد نظرت رو می‌نوشتی که خوشبختانه چون توی پستت خوب بیان کرده بودی و به خاطر کتاب هم با هرمیون آشنایی داریم، خودم "هوش و ذکاوت" رو برات اضافه کردم تا اینجا موندگار نشی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/19 14:25:04
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
عشق در حین نفرت، عشق دردناک(عشقش با دیگران به حدی زیاد است که به آنها آسیب میزند،او،آن چیز یا آن شخص را تماما برای خودش میخواهد)، به طور کلی،اِشغ!


و همچنین نوستالژیک بودن:مورگانا با جامعه قرن ۲۱ یه کم سخت ارتباط میگیره
*****

مورگانا آهی کشید و تبر را در جیب بی پایان ردایش گذاشت.(من یه جادوگر باستانی‌ام، آف کورس که یه جیب بینهایت دارم)

_‌ بانوی من شما به این خوش بر و رویی! قرمز نشد،آبی،آبی نشد مشکی،بلاخره یکی شمارو میگی ...ینی..اممم...

اگر هیچ چیز در آن لحظه نمیتوانست اندوه و درخشش معصومانه که اخرین نفس های انسانیت از دست رفته ی مورگانا بود را از چشمان وی بگیرد،مشخصا جاناتان میتوانست!

آن کلاغ سفید، همیشه مانند شتری که بر در خانه ی هرکسی مینشیند،روی احساسات لطیف مورگانا مینشست.

_ امروز کلا از زندگی خودت سیر شدی نه؟اصلا کی گفته من علاقه ای به اون موجود قرمز دارم؟

_ حرص نخورید بانو،موهاتون سیاه میشه ها!


مورگانا دو باره و سه باره نفس عمیقی کشید و به خود یاد اوری کرد که جاناتان نقطه ی عطف زندگی غیر انسانی اش به عنوان یاد اورنده (امر به خباثت و نهی از انسانیتش) بود.

به اطراف نگاه کرد.کوچه دیاگون به نحو دل مرده کننده ای،پر از رنگ بود.پر از صدای صحبت،بوی شکلات،لباس نو،کتاب تازه و بوی بدن پرندگان و گربه ها و به خصوص،بوی عجیب جادوی قرن ۲۱ بود.

مقوله ای عجیب و بیش از حد مینیمال که با روحیه ی باستانی مورگانا هیچوقت سازگار نبود.اصلا به همین خاطر بود که تمام صد و پنجاه سال اخیرش را در قلعه ی سفیدش در جنگل ممنوعه،به تاکسیدرمی و ارتباط با ارواح پاک و خالص جهنمی گذرانده بود.

نگاهی به اطراف انداخت و شروع به قدم زدن کرد‌.

سعی کرد تا میتواند به پچ پچه ها،کرک و پر ریختن ها و عینک دودی زدن های ملتی که در اطرافش در رفت و امد بودند و حتی نگاه متعجب و گاه شکایت آمیز مغازه دارانی که با گذر وی با قطعی برق مواجه میشدند توجهی نکند.

حتی به نگاه وق زده ی پیرمردی با موهای سفید در مغازه ی چوبدستی فروشی ای با نام (الیوندر وود) هم توجه نکرد.

بنظر میرسید به دلیل قطعی برق،به خاطر ضعف بینایی به قفسه ای از چوبدستی ها برخورد کرده بود و پس از فرود امدن اوار چوبدستی ها روی هیکلش،باعث پوزخند پسر جوان مشتری که موهای بلوندی داشت شده بود و همین،کفرش را سر اورده بود.

اما سوال اینجا بود که شبح سفید،در کوچه ی دیاگون چه میخواست؟
این سوالی بود که در آن لحظه،جاناتان آن را پرسید.

_ گشنمه

همین کلمه باعث شد جاناتان در سکوت،منقار به منقار بدوزد و سوال دیگری نپرسد.طبق تجربه،بانویش در مواقع گرسنگی کمی خشن تر میشد.
مثلا اخرین بار،جاناتان به نحوی زیرکانه از قابلمه ی سوپی که مورگانا وی را به خاطر (سوال پرسیدن)درونش انداخته بود،گریخته بود و همین باعث شده بود که دیگر سوال نکند.
و حالا،چند دهه ای میشد که مورگانا،کسی را نخورده بود.

مورگانا رو به روی مغازه شوخی فروشی فرد و جرج متوقف شد.با نگاهی عمیق مغازه و مشتری های سال اولی درونش را بر انداز کرد و گفت:
هممم...غورباقه شکلاتی..آبنبات...

جاناتان خوب میدانست که بانویش درباره ی شکلات و آدامس صحبت نمیکند.سرش را کج و راست کرد و به دو جادو آموز سال اولی که مشت مشت غورباقه های شکلاتی را در سبد خریدشان میریختند اشاره کرد.

_ کدوم یکیشون قراره وعده ی بعدی باشن بانو؟من توصیه میکنم اون پسره رو انتخاب نکنین یه کم زیادی چربه...

_ چی داری میگی جاناتان!چطور دلت میاد درباره ی یه جادوگران جوان اینطوری حرف بزنی؟رحم و مروتت کجا رفته؟من اینطوری بزرگت کردم؟

جاناتان تا به خود آمد،کف زمین بود و کرک و پر هایش را جمع میکرد.درست میشنید؟ایا ذائقه این ساحره ی کانیبال به دلیل علاقه اش به الیستور،بلاخره تغییر کرده بود؟ایا قرار بود مورگانا لی فی،خونخوار ترین ساحره قرن،بلاخره وجترین شود؟ایا او میتوانست بعد از قرن ها از شکار ویزلی ها دست بکشد و به پنجه های خسته اش استراحت دهد؟ ایا...

_ میدونی جاناتان،جوونای امروزی دیگه از قلعه های سفید و پر قو و تاکسیدرمی ساده خودششون نمیاد.به جاش از چیزای رنگی خوشمزه خوششون میاد.مثل خوراکی...به خصوص خوراکی های قرمز...شکلات قلبی...ابنبات آلبالویی...معجون عشق قرمز
... قرمز!

بعد به سمت میزی پر از ابنبات های قلبی رفت و گفت:
مثلا ازینا میتونیم به عنوان سنگریزه های حیاط استفاده کنیم.

شاخک های نداشته ی جاناتان تکان خورد.تاکید مورگانا بر رنگ قرمز،عدم علاقه ی وی را به الیستور تایید میکرد.

_ درسته.تازه شیرین تر هم میشن.

مورگانا سبد کوچکی را برداشت و به سمت سبد غورباقه های شکلاتی رفت.

_ اون اونا عاشقش میشه میشن! همونطور که من عاشقشم عاشقشونم!

داستان خوب و طنز شیرین! این دو مورد با هم یه پست رو زیبا می‌کنه. تعاملت با جاناتان هم خیلی بامزه بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1404/1/22 21:42:50
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1404/1/22 21:49:38
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/22 22:53:03
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 فروردین 1404 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
باهوش و سیاستمدار

کوچه‌ی دیاگون هنوز زیر نور غروب آفتاب، جان داشت. مردم از این‌سو و آن‌سو می‌گذشتند، صداها در هم می‌پیچید، اما آن‌گاه که من – لوسیوس مالفوی – قدم در خیابان گذاشتم، انگار فضا مکث کرد. سکوتی کوتاه، سنگین و ناپیدا، مثل سایه‌ای روی شانه‌ی شهر افتاد.

لباس مشکی مخمل‌مانندم در باد آرام تکان می‌خورد. نشان نقره‌ای خاندان مالفوی روی یقه‌ی بلند لباسم، درخشش سردی زیر آفتاب نیمه‌جان داشت.
موهایم – بلند، نقره‌ای و بی‌نقص – مثل شمشیری صیقل‌خورده پشت سرم افتاده بود. هر گامم، موزون و مطمئن.

اما در نگاه اول، من فقط پسری دوازده‌ساله به نظر می‌آمدم...
و فقط احمق‌ها، فریب ظاهر را می‌خورند.

مقابل مغازه‌ی اولیوندر ایستادم. تابلوی قدیمی با حروف محو شده‌ی طلایی، در نور غروب رنگی از خاطره داشت.
دستگیره‌ی در را لمس کردم. سرد بود. شبیه پوست مارهای زیرزمین‌های مالفوی.

زنگوله‌ی بالای در صدا داد.
صدا، بلند نبود. اما انگار طلسمی شکست.
هوا سرد شد. نفس در سینه‌ام ایستاد. وارد شدم.

مغازه تاریک بود. قفسه‌ها پر از جعبه‌هایی که بوی چوب و جادو می‌دادند.
از پشت یکی از قفسه‌ها، مردی پیر، با موهای سفید و چشمانی چون شبنم منجمد، قدم‌زنان نزدیک شد. اولیوندر.

لحظه‌ای به من خیره شد. چشم‌هایش، بیش از آنکه بفهمند، می‌سنجیدند.

«آه...» صدایش خش‌دار و آهسته بود. «پسرِ... مالفوی. مشتاق دیدارت بودم، لوسیوس.»

من فقط سر تکان دادم. لازم نبود خودم را معرفی کنم.
در خاندان ما، نام، همه‌چیز است. و نام من، قبل از ورودم آمده بود.

او با دستان لرزان، چند جعبه پایین آورد.
اولی با چوب‌گردویی از قلب راش و پر ققنوس بود. امتحان کردم. مغازه لرزید، جعبه‌ای شکست.
دومی با چوب گیلاس، هسته‌ی رگ اژدها. چوبدستی از دستم در رفت و به دیوار کوبید.
سومی، سکوت.

«نه...» زمزمه کرد. «نه هنوز.»

او بالا رفت، جعبه‌ای که لایه‌ای از خاک روی آن نشسته بود را پایین آورد. با احتیاط. با احترام.
«این... سال‌هاست که منتظر مانده. نارون. موی تک‌شاخ. سخت، انعطاف‌ناپذیر. مناسب کسانی که قدرت را نمی‌طلبند... بلکه آن را می‌سازند.»

دستم را دراز کردم. انگشتم که چوبدستی را لمس کرد، صدایی در ذهنم پیچید.

"لوسیوس..."

قلبم مکث کرد. تاریکی دور من حلقه زد. بویی آشنا. خاکستر. مار. مرگ.
او بود.

"با این ابزار، نه تنها جادو می‌کنی، که آینده را می‌نویسی. باهوش باش. سیاست داشته باش. تو از آنِ ما هستی."

چوبدستی، مثل موجودی زنده، خودش را در دستم جا داد. پوست دستم را لمس کرد و دردی گذرا از ساعدم گذشت، مثل بوسه‌ای از آتش.

اولیوندر با نگاهی لرزان گفت: «او شما را انتخاب کرده، آقای مالفوی.»

من فقط لبخند زدم. سرد.
«طبیعی‌ست. ما هیچ‌گاه منتظر انتخاب نمی‌مانیم. انتخاب را وادار می‌کنیم که به سراغمان بیاید.»

در را باز کردم. صدای زنگ دوباره پیچید. اما این‌بار، گویی مغازه خم شد، تعظیم کرد، از وحشت یا احترام، فرقی نداشت.

وقتی از مغازه بیرون زدم، سایه‌ای روی شانه‌ام لغزید.
هیچ‌کس نمی‌دیدش. اما من احساسش می‌کردم.

لرد ولدمورت
همیشه آن‌جاست، پشت ذهن‌ها، در لابه‌لای تاریکی‌ها.
و من… حالا ابزاری داشتم تا به او نزدیک‌تر شوم.

ردایم را محکم‌تر به دور خود پیچیدم و در سکوت، کوچه‌ی دیاگون را ترک کردم.

---
خیلی خوب نوشته بودی، فقط حواست باشه که دیالوگ‌ها رو باید به زبون محاوره بنویسی و نه کتابی. یعنی درست همونطور که خودمون با هم حرف می‌زنیم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/19 19:50:01
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 17 فروردین 1404 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
غرور و تکبر

تنها بودم، برای اولین‌بار در کوچه دیاگون. پدرم گفته بود این یکی از قدم‌های مهم برای هر جادوگر اصیل‌زاده‌ست. اما راستش را بخواهی، هیچ‌چیز اینجا به چشمم نیامد. نه آن ویترین‌های پر از جاروی دسته‌نو، نه آن شاگردهای گیج که با چشم‌های گرد دنبال شعبده بودند.

من اینجا نیامده‌ام تا هیجان‌زده شوم. من آمده‌ام تا چوب‌دستی‌ام را بردارم. آن ابزاری که قرار است قدرت من را شکل بدهد.

مغازه اولی‌واندر ساده‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. سقفش کج بود، دیوارهایش بوی خاک و چوب می‌دادند. اگر اسمش این‌قدر بزرگ نبود، حتی وارد هم نمی‌شدم.

زنگ در که صدا کرد، پیرمردی از سایه بیرون آمد.
چشمانش عمیق بود، خیلی عمیق. طوری نگاهم کرد انگار می‌خواست ذهنم را بخواند.

«آه، دراکو مالفوی...»
با همان لحن کش‌دار و مرموز.
«چوب‌دستی خودش شما را انتخاب خواهد کرد.»

لبخند زدم. از آن لبخندهایی که فقط ما مالفوی‌ها بلدیم.
«مطمئنم چوب‌دستی‌ای که من انتخاب می‌کنم، خوش‌شانس خواهد بود.»

چندتایی را امتحان کرد. بعضی‌شان لرزیدند، بعضی با بی‌علاقگی در دستم نشستند.
نه، هیچ‌کدامشان "من" نبودند.

تا اینکه یکی را آورد؛ باریک، زیبا، از چوب زالزالک، با رگ قلب اژدها درونش. قبل از اینکه کاملاً لمسش کنم، حس کردم مرا صدا می‌زند.

و وقتی گرفتمش... انگار هوا داغ شد. جرقه‌ای نامرئی در فضا شکست. مغازه برای لحظه‌ای در سکوت سنگین فرو رفت.

اولی‌واندر سر تکان داد.
«چوب‌دستی‌ای قوی، لجباز... مثل صاحبش. اگر رامش نکنی، رامَت نمی‌کنه.»

نگاهش کردم.
«هیچ‌چیز منو رام نمی‌کنه.»

پول را روی پیشخوان گذاشتم. حرفی نزد. نگاهش بدرقه‌م کرد، نه از روی احترام... انگار داشت فکر می‌کرد این انتخاب، چه چیزهایی را تغییر خواهد داد.

از مغازه بیرون زدم، چوب‌دستی محکم در دستم. کنارم، بچه‌ای با رداهای دست‌دوم داشت به ویترین شیرینی‌فروشی نگاه می‌کرد.

لحظه‌ای ایستادم.
من با قدرت به دنیا آمده‌ام.
بقیه... باید براش بجنگن.

و من، دراکو مالفوی، قراره از همون روز اول نشون بدم چه کسی برتره.
نه با حرف.
با قدرت.

مغرور بودن دراکو رو به زیبایی نشون دادی از همه‌ی حرف‌هاش می‌شد این موضوع رو درک کرد.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/17 18:18:13
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1403 15:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویژگی:خوش خنده،کنجکاو،عاشق پرسیدن سوال
لیسا نگاهی به کوچه شلوغ انداخت.حرف های پیرزن راهنما را به یاد اورد.اولین مغازه،برای چوب دستی.به سمت مغازه اقای الیوندر رفت.این مغازه برعکس کوچه خلوت بود.
لیسا:سلام،کسی اینجا هست؟
و بعد پیرمردی وارد شد.اقای الیوندر.جواب سلام لیسا را داد و نگاهی به او انداخت.
الیوندر:خب خب خب.برای این دختر خوش خنده چه چوب دستی ای نیاز هست؟باید برای پیدا کردن چوب دستی ای که به تو بخوره از شخصیتت خبر داشته باشم.
لیسا:چرا؟
الیوندر:چون ممکنه چوب دستی برات درست کار نکنه.
الیوندر کمی مکث کرد و گفت:ولی فکر کنم اون برات خوب باشه.و چوب دستی ای کرمی رنگ به سمت لیسا به پرواز در امد.
الیوندر:چوب دستی با چوب درخت افرا،مغز موی ققنوس و پانزده سانتی متر
لیسا:چجوری فهمیدین این چوب دستی برای من خوبه؟شما که حتی هنوز از من خصوصیات اخلاقی ام رو نپرسیدین
الیوندر:خود چوب دستی احساسش میکنه
لیسا:مگه چوب دستی زنده است که احساس کنه؟
الیوندر:نه اما این جادوئه دیگه
لیسا:اخه من هنوز چوب دستی ندارم چطور میتونم جادو کنم؟اصلا مگه یه چوب دستی بدون صاحبش هم میتونه جادو کنه؟من واقعا نمیفهمم.
الیوندر:خیله خب دیگه.بسه بچه جون.خیلی سوال میپرسی.این کنجکاوی ها بعدا برات توی هاگوارتز دردسر میشه تورپین.
لیسا:فامیلی من رو از کجا میدونی؟
الیوندر برگشت و از دید لیسا خارج شد و لیسا را با انبوهی از سوالات تنها گذاشت.با اینکه لیسا سوال های دیگری داشت اما شانه ای بالا انداخت و از مغازه بیرون رفت.با خودش گفت(حتما او هم مانند دیگران من و پدرم را بخاطر مادرم که خون اشام بود میشناسد.به هر حال این چشم های دو رنگ من هم خیلی ضایع است دیگر)
و به سمت مغازه ای که در ان پر بود از کتاب راه افتاد.

کنجکاوی لیسا رو به خوبی نشون دادی. و از اون طرف برای الیوندر پیر هم ارزش قائل شدی و کم بودن حوصله بخاطر سن زیادش رو از یاد نبردی. دقت به این جزئیات پستمون رو تبدیل به یه پست زیبا می‌کنه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/22 18:08:01
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : مار زبان

مغازه بوی عجیبی می‌داد. ترکیبی از علف‌های مرطوب، پرهای سوخته و چیزی که به طرز غیرقابل‌تعریفی آشنا بود. قفس‌های آهنی و شیشه‌ای از دیوارها آویزان شده بودند، پر از موجوداتی که هرکدام از دیگری خطرناک‌تر به نظر می‌رسیدند.

صاحب مغازه، پیرمردی خمیده با عینکی که روی بینی‌اش لق می‌زد، نگاهی از بالای قاب کج آن به رابرت انداخت. «کمک می‌خوای، پسر؟»

رابرت بدون اینکه نگاهش را از قفس مارهای جادویی بردارد، زمزمه کرد: «فقط دارم نگاه می‌کنم.»

اما در همان لحظه، یکی از مارهای سبز و براق درون قفس (یک نکروسلیتر کمیاب که پوستش در نور تغییر رنگ می‌داد) به طرز غیرعادی‌ای به سمت رابرت کشیده شد. به جای هیس کشیدن یا عقب رفتن، مار خودش را به نرده‌های قفس چسباند و مستقیم به چشمان رابرت نگاه کرد.
سپس، صدا پیچید.
«تو... متفاوتی.»
رابرت پلک نزد. زبانش خشک شد، اما درونی‌ترین غریزه‌اش به او فرمان داد که پاسخ دهد. لب‌هایش بی‌صدا حرکت کردند، اما آنچه گفت، هیچ شباهتی به زبان انسان‌ها نداشت.
«و تو... مرا می‌شناسی؟»
مار چشمانش را ریز کرد. «بوی تو، بوی کسی است که فرمان می‌دهد. کسی که خونش از جنس مارهاست.»
صاحب مغازه سرش را بالا آورد. «هی! اون چرا این‌قدر نزدیک شده؟»
رابرت یک قدم عقب رفت، اما مار هنوز خیره بود. حالا دیگر زمزمه‌هایش بلندتر شده بودند، و این بار صاحب مغازه هم متوجه شد که چیزی درست نیست. رنگش پرید.
«تو... تو مارزبان هستی؟»
ناگهان سکوتی سرد بین آن دو افتاد. رابرت هنوز چشم از مار برنداشته بود، اما می‌توانست ترس را در صورت مرد ببیند.
مار زبانش را بیرون فرستاد، انگار که می‌خواست به رابرت نزدیک‌تر شود. «تو مرا می‌خواهی. من از آن تو هستم.»
رابرت لبخند محوی زد. برای لحظه‌ای، احساس کرد که شاید واقعاً این مار همان چیزی باشد که همیشه به دنبالش می‌گشت هم‌زبان، هم‌راز، و شاید حتی هم‌دست.
او دست در جیبش کرد. «قیمتش چقدره؟»
صاحب مغازه گلویش را صاف کرد، اما هنوز چشمانش نگران بود. «اگه مارزبان باشی، این مار بهت وفادار می‌مونه. ولی بهت هشدار می‌دم، نکروسلیترها عادی نیستن. یه بار باهات پیمان ببندن، تا وقتی زنده‌ای با تو می‌مونن.»
رابرت نگاهی به مار کرد، که حالا بدون هیچ ترسی درون قفسش حلقه زده بود و با رضایت به او زل زده بود. انگار از قبل انتخاب کرده بود.
«عالیه.» پول را روی میز گذاشت.
لحظه‌ای بعد، مار درون یک قفس کوچک اما محکم قرار گرفت، و رابرت از مغازه خارج شد.
اما حتی وقتی که از کوچه‌ی دیاگون دور شد، صدای مار هنوز در ذهنش می‌پیچید.
«حالا که مرا داری، شاید روزی رازهای بیشتری از خونت را برایت آشکار کنم...»

فضای سنگینی که بر پستت حاکم بود رو دوست داشتم. به خوبی از ویژگیت توی پستت استفاده کردی. دلیلی برای اینکه تاییدت نکنم، ندارم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/19 13:35:22
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1403 21:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویژگی:شیطون،کنجکاو،پرانرژِی،خوش خنده و شوخ طبع،مودی،باهوش ،تیزبین
وارد کوچه دیاگون که شدم لحظه ای به جمعیت نگاه کردم.به این فکر کردم که لحظه ای که مامان و بابا هم وارد اینجا شدند چه حسی داشتن.حرکت کردم و به سمت مغازه انتخاب چوبدستی رفتم.پیرمردی پشت میزی کهنه ایستاده بود و به من خوش امد گفت.بعد از انتخاب چوب دستی بسیااااار زیبایم وارد مغازه کتاب فروشی شدم و لیست کتابهام رو دراوردم و نگاهی انداختم.دستی روی شانه ام نشست.با تعجب به پشتم نگاه کردم که اخرین کسی که میخواستم ببینم را دیدم.دختر عمه ام.مارگو فلاپسون.یادم رفته بود اونهم امسال وارد هاگوارتز میشه.با همون حالت تمسخرانه اش به نگاه کرد و گفت:توی خون اشام زاده هم که اینجایی.مگه نبایددرحال خون مکیدن باشی.
و با خنده ای از من دور شد.عصبی شده بودم و صورتم از عصبانیت قرمز شده بود.صدایی از پشتم گفت:به ادمایی مثل اون محل نزار.اونا فقط دردسرن.
به سمت منشا صدا برگشتم که دختر ریز نقشی با موهای قهوه ای کوتاه با چشم های قهوه ای و لباسی ابی و شلوار مشکی با حجم زیادی کتاب در دستش به من نگاه میکرد.لبخندی زدم که گفت
_لوییزیانا گری هستم.میتونی لوییز صدام کنی
لیسا:خوشبختم لوییز.منم لیسا هستم.لیسا تورپین.دورگه جادوگر و خون اشام
لوییز:اوه.چه باحال.منم یه جادوگر اصیل هستم.اوه یادم رفت
دست پسری لاغر که موهای مشکی بلندش را با کش پشتش گوجه ای بسته بود و جلویش را توی صورتش ریخته بودگرفت و کشید.پشر لباس بلند و لش سفید و با خط های مشکی رویش امد و سلام خسته ای کرد
لوییز:این هم مایکله.اون یه ماگله.
لیسا .خوشبختم مایکل،من لیسا هستم
مایک:سلام لیسا
لوییز با هیجان داشت صحبت میکرد و ما گوش میکردیم.معلوم شد همه امون سال اولی هستیم.قرار شد توی قطار هم دیگه رو ببینیم.خیلی خوشحال شدم که چندتا دوست پیدا کردم.خوشحال از این موضوع به ادامه خریدم رسیدم و دل تو دلم نبود تا به روز ورود به هاگوارتز برسم


---
یکم تعداد ویژگی‌های شخصیتی‌ای که آوردی زیاد بود و قاعدتا نمی‌شد همه‌ش رو تو یه پست پیاده کرد. متوجهم که هرکسی ویژگی‌های زیادی می‌تونه داشته باشه که تو معرفی شخصیت می‌تونی بیاریشون، اما تو این تاپیک هدف اینه که تنها با یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های لیسا آشنا بشیم و اون ویژگی رو در برخورد و رفتار شخصیتت بهمون نشون بدی.

بنابراین با این که بسیار داستانتو دوست دارم و مجددا تکرار می‌کنم توصیفات، دیالوگات و ایده‌ای که برای پیش بردن داستانت داری چقد خوبه، اما خواسته‌ی تاپیک رو برآورده نکردی. می‌تونی همین داستان رو مجددا ارسال کنی و یکی از این ویژگی‌ها رو انتخاب کنی و برجسته‌تر بهمون نشون بدی یا با یه داستان جدید برگردی. هرجور که برای خودت راحت‌تره.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/20 13:25:58
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده