ویژگی شخصیت:
وسواس شیرین و بیخطر (تقریباً!) برای ساختن آدمبرفی از روی بقیه – با حساسیت ویژه روی هویج دماغی خودش!

صبحی خنک، ولی نه کافی، در کوچه دیاگون.
بم با یک شالگردن بنفش تیره که بهوضوح داشت فریاد میزد «دلتنگی یخزده»، وارد کوچه شد. دکمههاش میدرخشیدن، نه از شادی؛ از یخ. اون روز یه ماموریت داشت: خرید یک عدد هویج خاص، مقاوم در برابر گرمای کمد غذاخوری هاگوارتز.
همهچی خوب پیش میرفت، تا اینکه...
چشمای دکمهایش، یک دانشآموز تازهوارد هافلپافی رو دید که بینی قشنگی داشت، نه به دلایل معمول! بم فقط با خودش فکر کرد:
«اگه از رو اون آدمبرفی بسازم، فوقالعاده میشه... تعادل بینی به دکمههاش میخوره، رنگ پوستش هم مناسب برف مصنوعیه...

»
نفس عمیقی کشید (که در مورد بم یعنی یه هاله بخار از بالای سرش بلند شد) و با صدای یخیاش گفت:
«سلام! میتونم ازت قالب بگیرم؟ فقط یه لحظه وایسا... منجمد نمیشی، قول میدم!»

دانشآموز جیغزنان فرار کرد، ولی بم دنبالش نرفت. فقط دفترچهی مخصوص آدمبرفیسازیش رو درآورد و نوشت:
«پروژه ۴۳۲: بینیجذاب — هنوز بینام، ولی پتانسیل بالا.»
بعد وارد مغازهی چوبدستیسازی شد. ولی نه برای خرید چوبدستی! بلکه فقط چون اونجا خنک بود. با لبخند گفت:
«سلام، اومدم یه چوب برای بازوی چپ پروژه ۱۸۵ بخرم. این یکی دفعه پیش موقع حمل تو سالن غذاخوری آب شد.»
اولیوندر (که احتمالاً خوابِ استعفا رو میدید)، فقط سر تکون داد.
در مسیر برگشت، بم با خودش تکرار میکرد:
«نه! من عادیام. فقط میخوام دنیا رو به یه جای بهتر تبدیل کنم… پُر از آدمبرفی.»
در حالی که شالش به رنگ آبی گرسنگی دراومده بود، به خودش قول داد از فردا رژیم آدمبرفیسازی بگیره.
(البته چند ثانیه بعد، «پروژه ۴۳۳: قناریبا-چشمبادامی» رسماً شروع شد.)
بعد از خرید موفقیتآمیز یک چوب برای بازوی چپ، بم تصمیم گرفت سری به مغازهی حیوانات جادویی بزنه. البته نه به دلایل عاطفی؛ صرفاً چون شنیده بود «هوا اونجا سردتر از بقیهی کوچهست». برای بم، این یعنی بهشت یخزدهای که حیوان هم توش فروخته میشه.
بهمحض ورود، یک خرگوش پشمالو با گوشهای دراز به سمتش دوید.
بم با ذوق خم شد و گفت: «سلام کوچولو! پروژه ۴۳۴: خرگوش-برفی؟ نظرت چیه؟ فقط باید یه بار برف ببینی...

»
اما خرگوش یه چیز دیگه دید.
اون هویج نارنجیِ براق، درست وسط صورت بم، برق میزد. و این یعنی نه "پروژه ۴۳۴" بلکه "نهار خوشمزهی فوری".
با سرعتی که حتی گربهی اسلیترین هم نداشت، پرید و گاز کوچیکی زد.
بم یخ زد. نه بهمعنای معمولیاش. به معنای واقعی کلمه.
با صدایی یخزده، لرزون، ولی لرزناکتر از همیشه گفت: «بــه هویـــج مــن دســت نــزن.

»
لحظهای بعد، صدای تقتق یخ زدن زمین بلند شد. از زیر پای بم، حلقهای از سرما شروع به پخش شدن کرد. نفسها بخار شدن، دیوارها ترک برداشت، و بخار سفید سرد همهجا رو گرفت.
یک جغد از قفسش افتاد. یه نول پشت یه قفس قایم شد. فروشنده با وحشت داد زد: «بــرو بیرون!»
ولی دیگه دیر شده بود. بم با صدایی یخخورده گفت: «اگه یه خرگوش بخواد دماغمو بخوره، یعنی هیچکدومتون امن نیستید! پروژهها در خطرن!»
شالش، که حالا به رنگ نارنجی هشدار دراومده بود، مثل پرچم جنگی در باد سرد تاب خورد.
کل مغازه، در عرض چند ثانیه، تبدیل شد به نسخهی خصوصی زمستان اسکاندیناوی. دیوارها پوشیده از یخ، قفسهها یخزده، حیوانات در حال لرز، و فروشنده در گوشهای با پتوی جادویی خودش رو مچاله کرده بود.
بم که حالا دوباره دماغشو تنظیم کرده بود، نفس عمیقی کشید (بخاری یخی از دکمههاش بلند شد) و گفت: «پروژه ۴۳۴ لغو شد. خرگوشها غیرقابل اعتمادن. دنبال یه حیوون کمریسکتر میگردم. مثلاً… یه قناری افسرده.»
فروشنده، لرزون ولی امیدوار، گفت: «کـ... کرم یخی داریم... تو فریزر زندگی میکنه... به جای غذا، یخ میخوره...؟»
بم لبخند زد، و گفت: «آره! همخونهی ایدهآل. پروژه ۴۳۵: برادر یخی بم. اسمش رو میذارم… کرموفیز.»
(لطفا اسم حیوون خونگی جدیدمو به پروفایلم اضافه کنید

"حیوون خونگی❌ خانواده✔️: یک کرم یخی، تو فریزر زندگی میکنه، به جای غذا یخ میخوره. اسم: «کرموفیز»")
---
خوب بود! کرموفیز رو هم به پروفایلت اضافه کردم. لطفا اگه جور دیگهای باید وارد میشد بهم بگو تا اصلاحش کنم. 
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی