جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  281 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  353 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: شنبه 28 تیر 1404 20:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویژگی:علاقه به کتاب خوندن

وقتی را ورود به گذر دیاگون باز شدجینی جلو رفت و پرسی هم پشت سرش وارد شد.تصمیم گرفتند اول سراغ خرید چوبدستی بروند.وارد مغازه شدند.
اقا ی الیوندر گفت: عصر به خیر دوشیزه ی جوان .
و بعد چشمش به پرسی افتاد .
گفت:اقای ویزلی چوب راش با مغز موی تک شاخ 26 سانت و 5 میلی متر خشک و بدون انعطاف.

پرسی گفت:بله راستش برای جینی اومدم.

اقای الیوندر گفت:بله خب دوشیزه ی جوان دست چوب گیریت کدومه.
-چپ دستم
- دستت رو دراز کن.

جینی دستش را دراز کردو متری مشغول اندازه گرفتن او شد.

اقای الیوندر گفت:چوبدستی ی ابزار دقیق جادویی و ظریفه کم پیش میاد که دو چوبدستی مثل هم باشند همانطور که پیش نمیاد دو موجود درست مثل هم باشن .کافیه
و متر دست از اندازه گرفتن کشید.

اقای الیوندر گفت خب خب خب بذار ببینم اینجا چی داریم .
و یک چوبدستی بیرون اورد.
-چوب درخت سرخدار با مغز بند دل اژدها 27 سانت و 6 میلی متر نرم و انعطاف پذیر.
جینی چوب را برداشت و امتحان کرد ولی اقای الیوندر چوب را ازش گرفت.
-این یکی چطوره چوب راش با پر ققنوس 34 سانت و2 میلی متر .
جینی این چوب را هم برداشت ولی قبل از این که تکانش دهد اقای الیوندر از دستش بیرون کشید .

جینی داشت حوصله اش سر می رفت پشت ی بزرگی از چوبدستی ها به وجود امده بود.
اقای الیوندر گفت:خیلی عجیب میشه که این چوب شایسته ی شما باشه من تا به حال از این ماده یعنی پر ققنوس اتش سفید استفاده نکردم ولی امتحانش ضرری نداره .
بعد چوبو به طرف جینی گرفت:چوب سرو نقره ای با مغز پر ققنوس اتش سفید 30 سانت و 5 میلی متر .
و چوب رو به طرف جینی میگیره جینی اونو میگیره و بلند می کنه جرقه ای نورانی به رنگ ابی زمردین به هوا پرتاب میشه پرسی م معلومه که شگفت زده شده .

اقای الیوندر گفت:واقعا شگفت زدم کردید دوشیزه ویزلی.

جینی و پرسی بعد از پرداخت پول چوبدستی از مغازه خارج شدند و به مغازه ی فلوریش بلاتس رفتند پرسی رفت سراغ پیدا کردن کتاب های مدرسه و جینی هم یک سبد برداشت و به طرف کتابها رفت و مقداری از انها را برداشت پرسی که کارش تمام شده بود با خنده گفت:
این همه کتاب بر میداری می خونیشون؟

جینی چشم غره ای رفت:اگه نمی خونمشون پس چرا برشون میدارم؟

در نهایت پرسی کوتاه می اید و هزینه ی کتاب ها را می پردازد.از مغازه خارج می شوند.

پرسی می گوید: تو برو در مغازه ی مادام مکلین من ی کاری دارم میرم همین اطراف نیم ساعت دیگه همدیگرو دم مغازه ی بستنی فروشی می بینیم.
جینی سر نکان داد و وارد مغزه ی مادام مکلین شد ردا هایش راخرید و به سمت مغازه ی بستنی فروشی رفت دست به موقع رسید پرسی انجا کنار میزی نشسته و یک شاه جغد اوراسیایی در قفسی در حال چرت زدنه .

جینی نفسش را حبس می کند:وای این برای منه .

پرسی سر تکان می دهد و قفس را دست جینی می دهد :
مامان گفت به مناسبت رفتنت به هاگوارتز برات ی چیزی بگیرم منم اینو انتخاب کردم .

اشک در چشمان جینی جمع می شود:وای مرسی .

بعد از انجام دادن بقیه ی خرید ها از ورودی گذر دیاگون می گذرند و به خانه می روند.


---
به نظرم خیلی بهتر می‌تونستی این ویژگی رو نشون بدی یا حتی یه ویژگی معرفی کنی که رفتارش در برابر دیگران رو نشون بده تا این که صرفا به چی علاقمنده. ولی چون در کل پستت خوب بود دوست دارم اینجا هم ارفاق کنم و بذارم که از این مرحله عبور کنی. تو ایفای نقش به اندازه کافی فرصت داری که هر چیزی لازم هست رو یاد بگیری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/29 1:13:26
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1404 14:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوش_علاقه به کتاب

‌برای خرید در کوچه دیاگن، به ۳ گروه تقسیم شدند.
لیلی ،هوگو، جینی و هرماینی.
رز ، جیمز، رون و هری.
اسکورپیوس و البوس.
بعد از جدا شدن از هم هوگو به سمت مغازه کوییدیچ رفت، تا جاروی جدید را ببیند،به همین خاطر لیلی به همراه جینی کمی جلوتر، به مغازه اقای الیوندر رفتند؛ولی کسی لا در مغازه ندیدند.
_اقای الیوندر؟

_امدم خانم جوان!

و از پشت جعبه ها جایی که گویا انبار چوبدستی بود به پشت پیشخوان امد.
_اوه سلام خانم پاتر! چوب سرخدار، موی اسب تکشاخ ۲۶ سانتی متر و ۲ میلی متر، درست میگم؟

_بله اقای الیوندر.

_برلی خرید چوبدستی برای این خانم جوان امدید درسته؟

لیلی که کمکم داشت خسته میشد گفت:
_بله

خیلی خب، دست چوبگیرت کدومه؟

_راست.

متر روی میز شروع کرد به اندازه گیری لیلی .و اقای الیوندر هم شروع کرد به حرف زدن:
_چوبدستی یک ابزار دقیق،ظریف و جادوییه دوشیزه پاتر. این ما نیستیم که چوبمون رو انتخاب بلکه این چوبدستی ها هستند که ما رو انتخاب میکنند.خب بگذار ببینم اینجا چی داریم!

و در حالی که چند جعبه لز طبقات بیرون میکشید گفت:
_کافیه!

و متر دست از اندازه گیری فاصله سواراخ دماغ لیلی کشید و همان‌جا روی زمین افتاد.
‌لیلی با خود گفت:
_چوب سرخدار ،پر ققنوس

_چیزی گفتید خانم پاتر؟

_چی...؟ نه.

خب خانم پاتر این رو امتحان کن چوب راش، بند دل اژدها.،۲۲سانتی متر ۸ میلی متر ظریف و منعطف بردار و تکونی بهش بده.

لیلی چوب را برداشت ولی قبل از اینکه فرصت کند تکانش دهد اقای ایلوندر چوب را از دستش کشید.
_چوب افرا و پر ققنوس ۱۷ سانتی متر ۷ میلی متر.
لیلی با اینکه میدانست این‌یکی هم نیست بازهم برداشت و امتحان کرد؛ولی باز هم قبل از بلند کردنش اقای الیوندر این را هم از دستش قاپید.
بعد از چند سری چوبدستی دیگر بالاخره حوصله لیلی سرامد و گفت:
_اقای الیوندر ؟میتونم یه چیزی بگم؟

_البته خانم پاتر !بفرمایید.

_راستش من چند ماه پیش کمی از کتاب (علم چوبدستی:برسی چوب ها و مغز ها)رو خوندم و بل توجه از شناختی که از خودم دارم فکر میکنم چوبدستیم از چوب سرخدار و مغزی پر ققنوس باشه.

_بعید میدونم ولی امتحانش ضرری نداره.

و جعبه از قفسه بیرون کشید و به لیلی داد .
_۳۲ سانتی متر خوش‌دست، ظریف و منعطف.

وقتی لیلی چوبدست را در دست گرفت نوری کم سو بین ابی و نقرع ای از نوک چوبدستی تابید !

_شگفت زدم کردید خانم جوان !مطمئنا به خوبی کتاب رو مطالعه کردی.

_متشکرم اقای الیوندر.

بعد از خریدن چوبدستی هوگو و پرداخت پول انها به کتاب فروشی فلوریش‌وبلاتتس رفتند تا کتابهایشان را بخرند.
لیلی عاشق این مغازه بود و از دیدن ان همه کتاب ذوق‌زده میشد.
بعد از دادن لیست کتاب ها به فروشنده، تقریبا کل مغازه را گشت و تا جایی که میتوانست کتاب برداشت .
بعد از خریدن تمان وسایل به پاتیل درزدار رفتند و انجا منتظر بقیه ماندند.
بعد از چند دقیقه‌ بقیه هم برگشتند ولی در دست هری یک قفس نقره ای رنگ با یک ماده جغد برفی بود ان را به لیلی داد و گفت:
_فکر کنم همه‌مون به یه جغد نیاز داریم به اولین دوست جادوییت خوشامد بگو.


---
به خوبی تونستی هر دو ویژگی مورد نظرت رو نشون بدی!
و ممنون که در مورد علائم نگارشی به حرفم گوش کردی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/23 18:12:33
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1404 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت:
وسواس شیرین و بی‌خطر (تقریباً!) برای ساختن آدم‌برفی از روی بقیه – با حساسیت ویژه روی هویج دماغی خودش!


صبحی خنک، ولی نه کافی، در کوچه دیاگون.

بم با یک شال‌گردن بنفش تیره که به‌وضوح داشت فریاد می‌زد «دل‌تنگی یخ‌زده»، وارد کوچه شد. دکمه‌هاش می‌درخشیدن، نه از شادی؛ از یخ. اون روز یه ماموریت داشت: خرید یک عدد هویج خاص، مقاوم در برابر گرمای کمد غذاخوری هاگوارتز.

همه‌چی خوب پیش می‌رفت، تا اینکه...

چشمای دکمه‌ایش، یک دانش‌آموز تازه‌وارد هافلپافی رو دید که بینی قشنگی داشت، نه به دلایل معمول! بم فقط با خودش فکر کرد:
«اگه از رو اون آدم‌برفی بسازم، فوق‌العاده میشه... تعادل بینی به دکمه‌هاش می‌خوره، رنگ پوستش هم مناسب برف مصنوعیه... »

نفس عمیقی کشید (که در مورد بم یعنی یه هاله بخار از بالای سرش بلند شد) و با صدای یخی‌اش گفت:
«سلام! می‌تونم ازت قالب بگیرم؟ فقط یه لحظه وایسا... منجمد نمیشی، قول می‌دم!»

دانش‌آموز جیغ‌زنان فرار کرد، ولی بم دنبالش نرفت. فقط دفترچه‌ی مخصوص آدم‌برفی‌سازیش رو درآورد و نوشت:
«پروژه ۴۳۲: بینی‌جذاب — هنوز بی‌نام، ولی پتانسیل بالا.»

بعد وارد مغازه‌ی چوبدستی‌سازی شد. ولی نه برای خرید چوب‌دستی! بلکه فقط چون اونجا خنک بود. با لبخند گفت:
«سلام، اومدم یه چوب برای بازوی چپ پروژه ۱۸۵ بخرم. این یکی دفعه پیش موقع حمل تو سالن غذاخوری آب شد.»

اولیوندر (که احتمالاً خوابِ استعفا رو می‌دید)، فقط سر تکون داد.

در مسیر برگشت، بم با خودش تکرار می‌کرد:
«نه! من عادی‌ام. فقط می‌خوام دنیا رو به یه جای بهتر تبدیل کنم… پُر از آدم‌برفی.»

در حالی که شالش به رنگ آبی گرسنگی دراومده بود، به خودش قول داد از فردا رژیم آدم‌برفی‌سازی بگیره.

(البته چند ثانیه بعد، «پروژه ۴۳۳: قناری‌با-چشم‌بادامی» رسماً شروع شد.)



بعد از خرید موفقیت‌آمیز یک چوب برای بازوی چپ، بم تصمیم گرفت سری به مغازه‌ی حیوانات جادویی بزنه. البته نه به دلایل عاطفی؛ صرفاً چون شنیده بود «هوا اونجا سردتر از بقیه‌ی کوچه‌ست». برای بم، این یعنی بهشت یخ‌زده‌ای که حیوان هم توش فروخته می‌شه.

به‌محض ورود، یک خرگوش پشمالو با گوش‌های دراز به سمتش دوید.

بم با ذوق خم شد و گفت: «سلام کوچولو! پروژه ۴۳۴: خرگوش-برفی؟ نظرت چیه؟ فقط باید یه بار برف ببینی... »

اما خرگوش یه چیز دیگه دید.

اون هویج نارنجیِ براق، درست وسط صورت بم، برق می‌زد. و این یعنی نه "پروژه ۴۳۴" بلکه "نهار خوشمزه‌ی فوری".

با سرعتی که حتی گربه‌ی اسلیترین هم نداشت، پرید و گاز کوچیکی زد.

بم یخ زد. نه به‌معنای معمولی‌اش. به معنای واقعی کلمه.

با صدایی یخ‌زده، لرزون، ولی لرزناک‌تر از همیشه گفت: «بــه هویـــج مــن دســت نــزن. »

لحظه‌ای بعد، صدای تق‌تق یخ زدن زمین بلند شد. از زیر پای بم، حلقه‌ای از سرما شروع به پخش شدن کرد. نفس‌ها بخار شدن، دیوارها ترک برداشت، و بخار سفید سرد همه‌جا رو گرفت.

یک جغد از قفسش افتاد. یه نول پشت یه قفس قایم شد. فروشنده با وحشت داد زد: «بــرو بیرون!»

ولی دیگه دیر شده بود. بم با صدایی یخ‌خورده گفت: «اگه یه خرگوش بخواد دماغمو بخوره، یعنی هیچ‌کدومتون امن نیستید! پروژه‌ها در خطرن!»

شالش، که حالا به رنگ نارنجی هشدار دراومده بود، مثل پرچم جنگی در باد سرد تاب خورد.

کل مغازه، در عرض چند ثانیه، تبدیل شد به نسخه‌ی خصوصی زمستان اسکاندیناوی. دیوارها پوشیده از یخ، قفسه‌ها یخ‌زده، حیوانات در حال لرز، و فروشنده در گوشه‌ای با پتوی جادویی خودش رو مچاله کرده بود.

بم که حالا دوباره دماغشو تنظیم کرده بود، نفس عمیقی کشید (بخاری یخی از دکمه‌هاش بلند شد) و گفت: «پروژه ۴۳۴ لغو شد. خرگوش‌ها غیرقابل اعتمادن. دنبال یه حیوون کم‌ریسک‌تر می‌گردم. مثلاً… یه قناری افسرده.»

فروشنده، لرزون ولی امیدوار، گفت: «کـ... کرم یخی داریم... تو فریزر زندگی می‌کنه... به جای غذا، یخ می‌خوره...؟»

بم لبخند زد، و گفت: «آره! هم‌خونه‌ی ایده‌آل. پروژه ۴۳۵: برادر یخی بم. اسمش رو می‌ذارم… کرموفیز.»


(لطفا اسم حیوون خونگی جدیدمو به پروفایلم اضافه کنید "حیوون خونگی❌ خانواده✔️: یک کرم یخی، تو فریزر زندگی میکنه، به جای غذا یخ میخوره. اسم: «کرموفیز»")


---
خوب بود! کرموفیز رو هم به پروفایلت اضافه کردم. لطفا اگه جور دیگه‌ای باید وارد می‌شد بهم بگو تا اصلاحش کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/18 21:22:55
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/18 21:39:29
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: شنبه 10 خرداد 1404 08:34
نمایش جزئیات
آفلاین
شوخ‌طبعی، هوش، شجاعت.

"بالاخره، رسیدم به کوچه‌ی دیاگون! واقعا برای خرید از اینجا ذوق‌زده‌ام!" همان‌طور که با شوق و ذوق قدم می‌زدم، به مغازه‌ها هم، نگاه میکردم.
چوب‌دستی‌ها، جاروهای مدل بالا، حتی از همان لوبیا‌های برتی‌باتز مسخره که سیریوس به خوردم داد !
همان‌طور که شش‌دانگ حواسم به مغازه‌ها بود، مغازه‌ای را دیدم که انگار مرا صدا می‌زد...
مغازه‌ی شوخی‌های فرد و جورج!
تا وارد شدم، زنگوله‌ی در به صدا درآمد.
درون مغازه... باور نکردنی بود! این‌ها دیگر چه‌اند! چقدر عجیب‌اند!
"عذر می‌خوام، این‌ها چی هستن؟" کاسیوپا به گوش‌های درازشونده اشاره کرد.
فرد جواب داد: "این‌ها گوش‌های درازشونده هستن، برای شنود! می‌خوای امتحانشون کنی؟"
قبل از این که کاسیوپا بتواند حرفی بزند، گوش‌های او دراز شده بود!
حس عجیبی بود. می‌توانست... همه‌چیز را بشنود!
"همین رو می‌خوام. چند گالیون بپردازم؟"
"100 گالیون!"
صورت کاسیوپا موقع شنیدن قیمت گوش‌های درازشونده دیدنی بود!
"شوخی کردم! فقط 15 گالیون!"
کاسیوپا عجله داشت... باید می‌رفت و همه‌چیز را می‌شنید. بعد از این‌که پرداخت کرد، سعی کرد فقط و فقط بشنود.
مردم به او طوری نگاه می‌کردند انگار به یک الاغ برخورد کرده‌اند!
(البته ناگفته نماند که آن گوش‌ها شبیه گوش‌های انسان نبودند و کمی(تا قسمتی) شبیه گوش‌های الاغ بودند .)
کاسیوپا دوید. بعد از مدتی گوش دادن به حرف های مردم کوچه‌ی دیاگون، خسته شد. تصمیم گرفت اعماق تاریک قضیه را بفهمد!

****
کوچه‌ی ناکترن واقعا جای تاریکی بود. ساحره‌های زشت که دماغشان اندازه‌ی آرنجت است، گرد و خاک و غبار، چوب‌دستی‌های وحشتناک، به‌طور کل، آنجا مانند "خانه‌‌ی وحشت" می‌ماند.
-خانم جوان، گم شدی؟
-دوست داری توی شیرینی‌پزی با تخم اژدها کمکم کنی؟
و حرف‌های مبتذل دیگر.
کاسیوپا در دل گفت: "نه دماغ آرنجی، نمی‌خوام توی شیرینی‌م آب دماغ پیدا کنم.
آنم چه‌جور شیرینی‌ای، با تخم اژدها !"
ناگهان صدای فس‌فس یک مار را شنید. یک مار... در آن کوچه، چه‌کار می‌کرد..؟
چیزهای خوبی به ذهن کاسیوپا نمی‌رسید!
دوید. نزدیک بود بیوفتد. مار داشت به سمت کوچه‌ی دیاگون می‌رفت!
اگر... اگر نگینی باشد چه!؟
-صبر کن دخترک !
صدای خش‌دار و وحشتناکی دنبال کاسیوپا می‌کرد.
نمی‌خواست صبر کند. عاقلانه نبود! در آن کوچه، به آن صدا گوش کند، وقتی نگینی در دیاگون پرسه می‌زند، وقتی جان آدم‌های دیگر در خطر است؟ امکان ندارد.
کاسیوپا چاره‌ای نداشت. با همان گوش‌های مسخره، زنگوله‌ی مغازه‌ی فرد و جورج را به صدا درآورد. نفس‌نفس می‌زد.
"عجله کنین! من وردی بلد نیستم! نگینی اونجاست... یکی دنبال منه..."
همه‌ی آدم‌های توی مغازه ریختند بیرون. شوکه شدند. سعی کردند با مار بجنگند.
(البته که یکی دو نفر یا حتی بیشتر هم پا به فرار گذاشتند.)
نگینی نمرد. حتی آسیبی هم به آن وارد نشد. اما از آنجا رفت. برای همیشه.
آن مرد هم...رفت پی کار خودش دیگر.
****
کاسیوپا از این حجم از ماجرا شگفت زده شد. بعد از آن، همه‌ی وسایلش را از دیاگون خرید.( با آرامش !)
و هیچوقت هم دیگر سمت ناکترن نرفت.
(و از هرماینی که در آن کوچه خرید می‌کرد هم چندتا ورد هم یاد گرفت.)


---
نمی‌تونم دوباره هم به این موضوع اشاره نکنم که قلمت خیلی برای من دلنشینه!
فقط اینو بگم که ما دو نقطه (..) نداریم و به جاش از همون (...) استفاده کن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 8:37:56
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 12:04:48
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 12:05:48
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/10 17:40:40
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 17:48:54
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 8 خرداد 1404 15:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویژگی شخصیت: آبسکیوریل شدن

کریدنس تا وارد کوچه دیاگون شد منم پشت سرش وارد شدم و یه گوشه قایم شدم. در پشت سرش بسته شد و فهمیدم الان بهترین موقع برای نشون دادن خودمه! از مخفی‌گاهم پریدم بیرون و روی شونش نشستم. محض اطلاع من ققنوسشم. اسم خاصی ندارم، این بشر هنوزم که هنوزه اسم و رسمشو قبول نداره، بخواد رو من اسم بزاره؟ و از همه مهم‌تر فقط خودش می‌فهمه چی می‌گم.

بگذریم، یه نگاه به کوچه دیاگون انداختم. جمعیت کمی اونجا بودن و دست اکثرشونم وسیله های مختلف بود مثل پاتیل، کتاب، جغد و‌... . کوچه با نور های کم‌سوی مغازه ها که هر دو طرف کوچه رو پر کرده بودن خیلی قشنگ به نظر می اومد و آسمون بدون ماه و تاریک هم زیبا‌ترش می‌کرد. در این لذت غرق بودم که کریدنس منو کشید بیرون:
چطوری بی معرفت؟
عالیی! ولی 97 بار اشتباه نرفتی، 11 بارش جا موند!
وایسا ببینم‌...
به من نگاه کردو ادامه داد:
_از کجا‌...؟ نکنه پشت سرم بودی؟! تو می تونستی پرواز کنی راه درستو بهم بگی! خیلی‌...
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
آره پشت سرت بودم! ولی انتظار نداری که لذت خندیدن بهت رو از دست بدم، تازه تو خودت می تونی پرواز کنی!
اشاره مستقیم به آبسکیوریل (همون توده سیاهه) بودنش. جواب داد:
آره، ولی فکر نکنم جادوگرا خوششون بیاد یه توده سیاه توی هوا تکون بخوره!
باشه، تو بردی حالا بیا بریم خرید!
خب‌... از کجا شروع کنیم؟

***

کوچه خلوت تر شده بود و ما همه وسایل به‌جز کتاب هارو خریده بودیم، ولی گالیون هایی که ابرفورث به کریدنس داده بود ته کشیده بودن. کریدنس پرسید:
حالا چی کار کنیم
دزدی!
هار هار هار! جدی پرسیدم.
بریم تو مغازه، یه کاریش می‌کنیم.

وارد مغازه شدیم. کتاب فروشی دو طبقه بود و از بالا تا پایین هم دیوار ها پر کتاب بود. دسته های زیادی کتاب روی زمین بود و باعث می‌شد کتاب فروشی خیلی شلوغ به نظر بیاد. حتی روی پله ها هم بودن. رو‌به‌روی در یه میز بود و صاحب مغازه در حال کتاب خوندن روش نشسته بود و اصلا حواسش به ما نبود. توی گوش کریدنس گفتم:
اگه کتاب هارو به دزدیم نمی فهمه ها!
بهم چشم‌غره رفت. منم که شون ندارم که بالا بزنم برای همین بال‌هامو باز کردم. کریدنس به خانم مغازه‌دار گفت:
ببخشید؟
سرش رو بلند کرد و گفت:
عه‌وا! سلام! منو ببخشید حواسم نبود‌...
و از روی میز پرید پایین:
کتاب می‌خوای؟
آره، ولی پول و حساب گرینگوتز هم ندارم می‌شه با یه چیز دیگه معاوضه کنم یا یه جور دیگه پرداخت کنم؟ چون عجله دارم، باید به قطار هاگوارتز برسم.
زمزمه کردم:
چه دیپلوماتیک!
چیزی نگفت. مغازه دار گفت:
حاضرم با ققنوست معاوضه کنم!
می خواستم ناسزا بدم ولی کریدنس نذاشت:
نه اون فروشی نیست.
خب بیا دوئل کنیم!
من نمی‌تونم از چوبدستیم استفاده کنم! سال اولیم و یاد هم ندارم استفاده کنم!
مشکل خودته! چوبدستیت دستت باشه! هرکی اون یکی رو خلع سلاح کنه! اگه من بردم ققنوست برای من، اگ تو بردی کتابارو بهت رایگان میدم!
ولی‌...

مغازه‌دار چوب‌دستیشو برداشته بود و داد زد:
_ اکسپلیارموس!!
کریدنس به یه طرف و من به یه طرف دیگه پرواز کردم. مغازه‌دار همینطوری طلسم پرت می کرد و کریدنس کل مغازه رو دور می‌زد. منم پرواز کنان به کریدنس راهنمایی می دادم:
_ اونوری بروو!!! کلتو بدزد! وای نهههه!!!!
نزدیک بود طلسم بهش بخوره ولی یه کتاب برداشت و جلوی طلسم رو گرفت. داد زدم:
_ ببین دوتا گزینه بیشتر نداری! یا تا فردا همینطوری دنبال هم میدویین یا اینکه‌...
قبل از اینکه حرفم تموم شه گزینه "یا اینکه" رو انتخاب کرده بود:
توده سیاه غلیضی توی هوا معلق بود و خبری هم از کریدنس نبود. به این می‌گن بلعیده شدن توسط آبسکیورس!
_ حالا این شد یه چیزی!
توده‌سیاه/کریدنس به سمت مغازه‌دار رفت که این جمله رو گفته بود. مغازه دار:
_پروتگو!
توده‌سیاه/کریدنس به سپر خورد و توی هوا پرید پشت مغازه دار، روی حصارای پله زیر من. به حالت جسمانیش بر گشته بود و روی حصار نیم‌خیز بود. تا مغازه‌دار روش رو سمت کریدنس برگردوند کریدنس دوباره آبسکیوریل شد و توده‌سیاه مغازه‌دارو در بر گرفت و ازش رد شد. کریدنس پشت مغازه دار با دو تا چوب‌دستی با حالت مادی ایستاده بود و مغازه‌دار هم دستاش خالی بودن.
_ عالی بود! بیا کتاباتو بگو تا بهت بدمشون
کریدنس چوب ‌دستی رو برگردوند و شروع کرد به نام بردن‌...

***

کریدنس تا از مغازه خارج شدیم به منی که هنوز توی هوا بودم گفت:
_ این آپشنم غیرفعال بود!

(تامام)


---
بهتر بود یه ویژگی شخصیتی به جای یه توانایی (یا ویژگی فیزیکی می‌گن؟ ) رو انتخاب می‌کردی، اما چون خوب نوشته بودی دلیلی برای متوقف کردنت تو این مرحله نمی‌بینم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 17:16:34
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : آینه‌ی بی‌رحمی


(کوچه دیاگون، به رنگ ذهن مارکوس)
کوچه هنوز بوی چوب خیس و خاک جادویی می‌داد. صدای چرخ‌دستی‌ها، جیغ پرنده‌ها، فروشنده‌هایی که از پشت بساط‌ها بلند داد می‌زدند، همه‌چیز درست بود درست، اما موقت.

مارکوس قدم آهسته‌ای برداشت. چشمان نقره‌ای‌اش، بی‌حس و بی‌رمق، از روی همه چیز عبور می‌کرد؛ گویی به‌جای خرید، آمده بود تا دنیایی را قضاوت کند. دستش خالی نبود. چند تکه ابزار جادویی، کتابی کهنه، یک جعبه پوست مار، و بسته‌ای مخفی از گرد مرموز… اما هنوز چیزی کم بود.

یک احساس. یک ویژگی.

سالازار گفته بود:

«هر چه در درونت پررنگ‌تر باشد، دیاگون آن را خواهد دید. و منعکس خواهد کرد.»

و حالا… کوچه مکث کرد. مثل یک موجود زنده که نفسش بند آمده باشد.

نسیمی آرام برخاست.
اولش ملایم بود، اما بعد… سوزنده. مثل داس. مثل یخ.

نور آفتاب از روی سنگفرش عقب نشست، انگار از چیزی ترسیده باشد.
دیوار مغازه‌ها چروک برداشتند، کج و سیاه شدند. دود از درز پنجره‌ها بالا می‌رفت، اما نه از شومینه انگار کوچه داشت از درون می‌سوخت.

مارکوس بی‌احساس ایستاد. لبخند نزد. خوشحال نشد. فقط نگاه کرد، مثل فرمانده‌ای که نتیجه‌ی جنگی را که هنوز شروع نشده، از قبل بداند.

کوچه با صدای خراش‌دار و زمختی نجوا کرد:

«تو… بی‌رحمی.
نه از آن نوعی که با فریاد و خشم همراه است.
بی‌رحمی‌ات سرد است. مثل چاقویی در شب.
مثل تصمیمی که بدون لرزش گرفته می‌شود.
تو از آن‌هایی هستی که رحم را نقطه‌ضعف می‌دانند…»

مارکوس وارد مغازه‌ای شد که پیش‌تر وجود نداشت. شیشه‌هایش یخ‌زده بودند، و روی در کنده‌کاری شده بود:

"جادوهای یخ‌سیاه: فقط برای کسانی که دل ندارند."

داخل، مردی منتظرش بود؛ بلند، لاغر، با پوستی رنگ مرگ. انگار هزار سال خوابیده باشد.

با صدایی زیر و پیر گفت:
– «پسرک… چه سردی عجیبی در توئه. هنوز هاگوارتز نرفتی، اما انگار هزار نفر رو تو ذهنت تیکه‌تیکه کردی.»

مارکوس فقط نگاهش کرد. نه تکان خورد. نه پلک زد.

– «می‌خوای چی بخری؟ طلسم بُرش استخوان؟ زهر بی‌رنگ؟ یا وردی که آروم آروم عقل کسی رو بخوره؟»
– «هیچی از اینا. چیزی می‌خوام که فقط کار کنه. بدون اشتباه. بدون احساس.»
– «پس تو دنبال "جادوی نقره‌ی سایلنس" هستی.
جادویی بی‌صدا. بی‌نور.
جادویی که وقتی بزنی، نه جیغی درمیاد، نه رد پایی می‌مونه. فقط سکوت.
فقط پایان.»

مارکوس سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
پول را روی میز گذاشت. فروشنده گفت:
– «پول کافی نیست. قیمت این یکی... یه خاطره‌ست.»
– «کدوم خاطره؟»
– «اولین باری که خواستی کسی رو ببخشی. همونو بده من.»

مارکوس لحظه‌ای مردد نشد. سرش را خم کرد، وردی کوتاه زمزمه کرد، و ناگهان چیزی از وجودش کنده شد. هوای اطرافش سنگین‌تر شد. لب‌هایش کمی لرزیدند… اما بلافاصله، خاموش شد.

خاطره رفته بود.

فروشنده خندید، اما نه از شادی. از ترس.
– «تو، بچه، خطرناک‌تری از اون چیزی هستی که خودت می‌دونی…»

مارکوس بدون هیچ پاسخی، از در بیرون رفت.

و دیاگون؟
دیاگون هنوز آن‌جا بود، اما دیگر شبیه قبل نبود.
برای مارکوس، کوچه‌ای شد با دیوارهایی از خاطرات فراموش‌شده، مغازه‌هایی که احساس را با کالا عوض می‌کردند، و راهروهایی که نه به خرید، بلکه به تاریکی ختم می‌شدند.




---
همه چیز خوب بود! حقیقتا چیز دیگه‌ای جز این به ذهنم نمی‌رسه که بخوام بگم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/5 22:37:02
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین



ویژگی شخصیت: آموزش


زمان... ایستاد.

هیچ صدایی در کوچه‌ی دیاگون شنیده نمی‌شد. حتی بوی دود، که تا لحظه‌ای پیش در هوا جاری بود، حالا مثل یک خاطره‌ی محو در آستانه‌ی فراموشی معلق مانده بود. مردم، فروشندگان، ولگردها، مدیر هاگوارتز، همه‌شان در جای خود منجمد بودند، بی‌حرکت، بی‌جان. تنها کسی که هنوز نفس می‌کشید و حرکت می‌کرد، مارکوس فنویک بود.

نفسش سنگین بود. دستش هنوز روی چوب‌دستی بود، اما انگار هیچ جادویی نمی‌توانست این سکوت سنگین را بشکند. تا این‌که از دل مه سرد و سایه‌زده‌ی کوچه، پیکری ظاهر شد. بلندبالا، ردایی مواج، چشمانی همچون برکه‌ای در طوفان. مارکوس نیازی نداشت معرفی‌اش کند. می‌دانست با چه کسی روبه‌رو شده. سالازار اسلیترین، خود او، زنده یا در هیأتی دیگر، حالا در برابرش ایستاده بود.

صدای سالازار آرام، سنگین، و بی‌نیاز به بلند شدن بود:
- دیـاگون، مارکوس، فقط کوچه‌ای برای خرید نیست. این‌جا آینه‌ای‌ست که شکل ذهن تو را می‌پذیرد. برای شاگردی که به دنبال مدارج علمی است، کتاب است و مرکب و چوب‌دستی‌های مهربان. اما برای تو... برای تو که ذهنت مرزهای روشنی را رد کرده، که به سایه‌ها خیره شده‌ای... دیاگون، دروازه‌ای‌ست. تو می‌توانی آن‌چه را دیگران از آن وحشت دارند، به واقعیت بدل کنی.

مارکوس چیزی نگفت. چشمان نقره‌فامش با احتیاط به چهره‌ی آرام اما مرموز سالازار دوخته شده بود. درونش می‌لرزید، اما نه از ترس. از هیجان. از درک حقیقتی که تا پیش از آن، تنها سایه‌ای گنگ بود.

سالازار با نگاهی نافذ ادامه داد:
- وقتی زمان را دوباره به جریان می‌اندازم، مأموریتی برایت دارم. دو قدم بردار:

اول، به پاتیل درزداربرو و در آن‌جا با من ملاقات کن. آن‌چه در آن‌جا رخ می‌دهد را در آن تاپیک روایت کن.

سپس، بازگرد به همین‌جا (خرید در دیاگون) . در این کوچه، در این فضا، یکی از ویژگی‌های خودت را انتخاب کن، مثل بی‌رحمی، یا تسلط بر جادوی سیاه و بگذار خیالت این کوچه را به صحنه‌ی ظهور همان ویژگی بدل کند. هرچه را تصور کنی، این مکان برایت خواهد ساخت. هرچه را به کلمات درآوری، در تاریکی شکل خواهد گرفت.

سکوتی کوتاه افتاد. مارکوس حس می‌کرد چیزی در اعماق وجودش از خواب بیدار شده. جرقه‌ای که حالا نیاز به آتش داشت.

سالازار قدمی به عقب برداشت. با همان صدای سرد و حاکمانه گفت:
- حالا برو. و به من نشان بده که شایسته‌ی تاریکی هستی.

و ناگهان، دنیا دوباره نفس کشید. زمان ادامه یافت. کوچه پر از صدا شد، دود بالا رفت، و مدیر هاگوارتز، بی‌آنکه متوجه چیزی شده باشد، گفت:
- مارکوس؟ حواست هست؟ آماده‌ای؟

اما مارکوس با سرعت از مدیر هاگوارتز دور شد و به سمت پاتیل درزدار حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره‌ای تاریک از مارکوس فنویک در کوچه‌ی دیاگون – حوالی سال ۱۱۵۷ میلادی

مارکوس و مدیر هاگوارتز وارد کوچه‌ای شدند که پر بود از صدای همهمه‌های خفه، بوی دود و خاکستر و صدای پاهایی که روی سنگفرش‌های قدیمی می‌خورد. هوا سنگین بود، انگار مه غلیظ و سردی از دل تاریکی بیرون آمده بود و همه چیز را گرفته بود.

مدیر با نگاهی جدی گفت:
«مارکوس، اینجا جای راحتی نیست. کوچه‌ی دیاگون هنوز آن‌طور که تو فکر می‌کنی پر از روشنایی و شور و هیجان نشده. اینجا بیشتر شبیه یه تله‌ست... پر از سایه‌ها و صداهای ناشناس. »

مارکوس سرش را بالا آورد و با نگاهی خسته جواب داد:
«مگه یه جا برای خرید باید این‌قدر ترسناک باشه؟ »

مدیر لبخندی تلخ زد و گفت:
«اینجا فقط خریدهامون رو نمی‌کنیم، اینجا خیلی چیزا معامله می‌شه که نباید کسی بفهمه. جادوهایی که بهتره هرگز دست نزنیشون. »

مارکوس قدم زد و اطرافش را نگاه کرد؛ مغازه‌های چوبی که پنجره‌هاشون تار و کثیف بود، چراغ‌های کم‌سو و دود سیاه که از دودکش‌ها بلند می‌شد. صدای زمزمه‌های عجیبی از گوشه‌ها می‌آمد، انگار کسی همیشه داره حرف‌هایی می‌زنه که نباید شنیده بشن.

وقتی رسیدن به مغازه معجون‌سازی، فروشنده‌ی پیر با چشمان قرمز و نگاه ترسناک گفت:
«این معجون‌ها فقط به اونایی داده می‌شه که می‌دونن دارن چی کار می‌کنن. بعضی از اینها جونی می‌گیرن، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی. »

مارکوس بطری سیاه‌رنگ رو برداشت و بی‌حرکت گذاشت توی جیبش. مدیر دستش رو روی شونه‌ی مارکوس گذاشت و آروم گفت:
«حواست باشه. هر چیزی قیمت داره. »

بعدش رفتن سراغ عصاسازی. مارکوس چوب‌دستی‌ای برداشت که انگار خودش زنده بود و توش تاریکی موج می‌زد.

در همین لحظه، صدای پایی بلند از گوشه‌ای تاریک به گوش رسید. چند ولگرد با لباس‌های کهنه و چهره‌های زخم‌خورده ظاهر شدن. یکی‌شون با صدای بلند و خشن گفت:
«هی، پسر کوچولو! تنها می‌ری کوچه؟ »

مارکوس لحظه‌ای خشکش زد ولی بعد سریع عکس‌العمل نشون داد و گفت:
«نه، فقط دارم می‌رم خرید. »

ولگردها خندیدن و با عصاهاشون به سمتش حمله کردن، جادوهای ضعیف ولی وحشیانه پرت کردن. مارکوس بدون اینکه ترسیده باشه، شروع به دویدن کرد. کوچه‌های باریک و تاریک رو با سرعت رد کرد و خودشو به یه دروازه مخفی رسوند.

نفس‌نفس زنان پشت در ایستاد و صدای خنده‌های ولگردها هنوز توی گوشش می‌پیچید. وقتی مدیر رسید، فقط گفت:
«اولین امتحانت رو رد کردی، چون زنده‌ای. هنوز راه درازی داری. »

مارکوس لبخند سردی زد و به کوچه نگاه کرد، جایی که سایه‌ها هنوز دنبال‌ش بودند. فهمید که اینجا فقط یه کوچه‌ی خرید نیست، بلکه حامل جنگیه که باید برای زنده موندن و قدرت جنگید.



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : من کاراکتر های پاتیل درزدارر رو دیدم و متاسفانه هیچکدوم هم دوره با کاراکتر من نبودن و داخل منابع هری پاتر قرن 12 اولین مدیر مدرسه در هاگوارتز انتخاب میشه ولی اسمی از اون فرد موجود نیست پس همین مدیر خالی رو نوشتم بدون اسم امیدوارم که داستان در سطح متوسطی قابل قبول باشه.
و همم اینکه در قرن دوازده استفاده از عض=صای جادویی نسبت به چوبدستی رایج تر بوده


---
لطفا اول مرحله پاتیل درزدار رو انجام بده و بعد برای خرید از دیاگون برگرد. برای خرید از دیاگون فراموش نکن که بالای پستت، ویژگی شخصیتی مد نظرت که می‌خوای به اعضا معرفی کنی رو حتما بالای پستت بنویسی. در ضمن مجبور نیستی خودت رو محدود به واقعیات و این که واقعا چه کسی در دوران شخصیتت حضور داشته کنی. از خلاقیتت استفاده کن و چیزایی که ناممکن به نظر می‌رسه رو ممکن کن. همونطور که الان همزمان لرد ولدمورت و سالازار و... تو ایفای نقش حضور و با هم برخورد دارن.

فعلا تایید نشد.

مرحله قبل: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1404/3/5 0:32:46
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/5 11:25:45
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هوش و ذکاوت

هوا گرم بود و دیاگون داغ تر از همیشه. با یه نفس عمیق وارد مغازه شدم. بوی آشنای کاغذ های کهنه و جادو، توی هوا پیچیده بود.ولی یه چیز فرق داشت؛ یه جو عجیب، یه حس سنگینی که انگار یه راز بزرگ رو مخفی می کرد. قیمت ها به طرز عجیبی بالا رفته بود. حتی کتاب های معمولی، چند سکه بیشتر از همیشه هزینه می برد.یه حس بدی بهم دست داده بود و مطمئن بودم یه چیزی اینجا اشتباهه..

صدایی سر و خشک به گوشم خورد: «خب خانم گرنجر، چه چیزی لازم دارید؟»

قشنگ معلومه که حوصله حرف زدن نداره.!

- یه کتاب میخوام که توش راجب طلسم های خاص و اتفاقات عجیب توضیح داده باشه.
- بستگی داره چه کتابی می خواید، خانم گرنجر. ما کتاب های زیادی داریم ولی...

صحبتش نصفه قطع شد. نگاهش افتاد سمت پنجره؛ اما تا بخوام برگردم دیر شد و قیافشو ندیدم، ولی یه سیاه پوش با کلاهی نوک تیز بود.!
خانم پرسیوال بعد از گفتن «چند دقیقه دیگه برمی گردم» به سمت در حرکت کرد. با توجه به اتفاقات مشکوک دیاگون، به علاوه حرکت خانم پرسیوال، تصمیم گرفتم دنبالش برم...
بعد از رد کردن کوچه پس کوچه های دیاگون، جایی تاریک تر و مخوف تر از هرجا ایستاد. از داخل تاریکی صدایی به گوش می رسید :«خوب حواستو جمع کن چی میگم؛ کتاب برنامه شبانه کتابی هست که طلسم های کوچه دیاگون به کمک اون گرفته شده و به کمک اون هم برداشته میشه؛ پس مراقب باش کسی سمتش نره. درضمن اون کتاب با ورد Show Up قابل استفاده هست و قبل از اون کتابی سفید و خالی به نظر میرسه. حالا هم بیشتر از این کتاب فروشی رو خالی و تنها نزار و زودتر برو...»

حالا فهمیدم چرا دیاگون به این روز افتاده.! باید قبل از رسیدن خانم پرسیوال، به دیاگون و هاگوارتز کمک کنم و زودتر انجامش بدم.
اما نه! خانم پرسیوال قطعا شک میکنه. پس تصمیم گرفتم عادی رفتار کنم.
بعد از رسیدن خانم پرسیوال به مغازه، سمت قفسه کتاب های تاریک رفتم تا کتاب رو پیدا کنم که خانم پرسیوال سر رسید...

- چی میخواید بردارید، خانم گرنجر؟
- دنبال کتاب مورد نظرم میگردم!
- خب..؟
- من این کتاب رو برمیدارم، خانم پرسیوال!
- این کتاب به درد تو نمی خوره، گرنجر. این کتاب خالیه..

سپس کتاب رو باز کرد و نشونم داد که داخلش سفیده؛ منم از موقعیت استفاده کردم و ورد رو خوندم «Show Up»
- نه! تو چیکار کردی...
- کاری که باید می کردم.! تو پیش خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی میتونی دیاگون رو اینطوری نگه داری؟

و بعد کتاب با لرزشی از دست پرسیوال افتاد و جوهری نقره ای در اون به جوش اومد و بعد نوری سفید به اطراف منعکس کرد؛ نوری که هر چیز غیر طبیعی رو به حالت عادی خودش تبدیل کرد و بعد از چند دقیقه دیاگون رنگ شادی و آرامش رو به خودش گرفت و جادوگران و جادوآموزان با خوشحالی و نشاط به خرید هاشون می پرداختن.
و بعد از دیدن زمین متوجه شدم که کتاب دیگه اینجا و روی زمین نیست؛ پس با مراجعه به قفسه کتاب های تاریک مطمئن شدم که در کمال امنیت سر جای خودش قرار گرفته.
حالا میشه خریدی واقعی رو در دیاگون تجربه کرد...


---
خلاقیتی که برای این پست به خرج دادی و ماجرایی که خلق کردی خیلی خوب بود. فقط برای تایید شدن باید بالای پستت ویژگی شخصیتی مد نظرت رو می‌نوشتی که خوشبختانه چون توی پستت خوب بیان کرده بودی و به خاطر کتاب هم با هرمیون آشنایی داریم، خودم "هوش و ذکاوت" رو برات اضافه کردم تا اینجا موندگار نشی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/19 14:25:04
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
عشق در حین نفرت، عشق دردناک(عشقش با دیگران به حدی زیاد است که به آنها آسیب میزند،او،آن چیز یا آن شخص را تماما برای خودش میخواهد)، به طور کلی،اِشغ!


و همچنین نوستالژیک بودن:مورگانا با جامعه قرن ۲۱ یه کم سخت ارتباط میگیره
*****

مورگانا آهی کشید و تبر را در جیب بی پایان ردایش گذاشت.(من یه جادوگر باستانی‌ام، آف کورس که یه جیب بینهایت دارم)

_‌ بانوی من شما به این خوش بر و رویی! قرمز نشد،آبی،آبی نشد مشکی،بلاخره یکی شمارو میگی ...ینی..اممم...

اگر هیچ چیز در آن لحظه نمیتوانست اندوه و درخشش معصومانه که اخرین نفس های انسانیت از دست رفته ی مورگانا بود را از چشمان وی بگیرد،مشخصا جاناتان میتوانست!

آن کلاغ سفید، همیشه مانند شتری که بر در خانه ی هرکسی مینشیند،روی احساسات لطیف مورگانا مینشست.

_ امروز کلا از زندگی خودت سیر شدی نه؟اصلا کی گفته من علاقه ای به اون موجود قرمز دارم؟

_ حرص نخورید بانو،موهاتون سیاه میشه ها!


مورگانا دو باره و سه باره نفس عمیقی کشید و به خود یاد اوری کرد که جاناتان نقطه ی عطف زندگی غیر انسانی اش به عنوان یاد اورنده (امر به خباثت و نهی از انسانیتش) بود.

به اطراف نگاه کرد.کوچه دیاگون به نحو دل مرده کننده ای،پر از رنگ بود.پر از صدای صحبت،بوی شکلات،لباس نو،کتاب تازه و بوی بدن پرندگان و گربه ها و به خصوص،بوی عجیب جادوی قرن ۲۱ بود.

مقوله ای عجیب و بیش از حد مینیمال که با روحیه ی باستانی مورگانا هیچوقت سازگار نبود.اصلا به همین خاطر بود که تمام صد و پنجاه سال اخیرش را در قلعه ی سفیدش در جنگل ممنوعه،به تاکسیدرمی و ارتباط با ارواح پاک و خالص جهنمی گذرانده بود.

نگاهی به اطراف انداخت و شروع به قدم زدن کرد‌.

سعی کرد تا میتواند به پچ پچه ها،کرک و پر ریختن ها و عینک دودی زدن های ملتی که در اطرافش در رفت و امد بودند و حتی نگاه متعجب و گاه شکایت آمیز مغازه دارانی که با گذر وی با قطعی برق مواجه میشدند توجهی نکند.

حتی به نگاه وق زده ی پیرمردی با موهای سفید در مغازه ی چوبدستی فروشی ای با نام (الیوندر وود) هم توجه نکرد.

بنظر میرسید به دلیل قطعی برق،به خاطر ضعف بینایی به قفسه ای از چوبدستی ها برخورد کرده بود و پس از فرود امدن اوار چوبدستی ها روی هیکلش،باعث پوزخند پسر جوان مشتری که موهای بلوندی داشت شده بود و همین،کفرش را سر اورده بود.

اما سوال اینجا بود که شبح سفید،در کوچه ی دیاگون چه میخواست؟
این سوالی بود که در آن لحظه،جاناتان آن را پرسید.

_ گشنمه

همین کلمه باعث شد جاناتان در سکوت،منقار به منقار بدوزد و سوال دیگری نپرسد.طبق تجربه،بانویش در مواقع گرسنگی کمی خشن تر میشد.
مثلا اخرین بار،جاناتان به نحوی زیرکانه از قابلمه ی سوپی که مورگانا وی را به خاطر (سوال پرسیدن)درونش انداخته بود،گریخته بود و همین باعث شده بود که دیگر سوال نکند.
و حالا،چند دهه ای میشد که مورگانا،کسی را نخورده بود.

مورگانا رو به روی مغازه شوخی فروشی فرد و جرج متوقف شد.با نگاهی عمیق مغازه و مشتری های سال اولی درونش را بر انداز کرد و گفت:
هممم...غورباقه شکلاتی..آبنبات...

جاناتان خوب میدانست که بانویش درباره ی شکلات و آدامس صحبت نمیکند.سرش را کج و راست کرد و به دو جادو آموز سال اولی که مشت مشت غورباقه های شکلاتی را در سبد خریدشان میریختند اشاره کرد.

_ کدوم یکیشون قراره وعده ی بعدی باشن بانو؟من توصیه میکنم اون پسره رو انتخاب نکنین یه کم زیادی چربه...

_ چی داری میگی جاناتان!چطور دلت میاد درباره ی یه جادوگران جوان اینطوری حرف بزنی؟رحم و مروتت کجا رفته؟من اینطوری بزرگت کردم؟

جاناتان تا به خود آمد،کف زمین بود و کرک و پر هایش را جمع میکرد.درست میشنید؟ایا ذائقه این ساحره ی کانیبال به دلیل علاقه اش به الیستور،بلاخره تغییر کرده بود؟ایا قرار بود مورگانا لی فی،خونخوار ترین ساحره قرن،بلاخره وجترین شود؟ایا او میتوانست بعد از قرن ها از شکار ویزلی ها دست بکشد و به پنجه های خسته اش استراحت دهد؟ ایا...

_ میدونی جاناتان،جوونای امروزی دیگه از قلعه های سفید و پر قو و تاکسیدرمی ساده خودششون نمیاد.به جاش از چیزای رنگی خوشمزه خوششون میاد.مثل خوراکی...به خصوص خوراکی های قرمز...شکلات قلبی...ابنبات آلبالویی...معجون عشق قرمز
... قرمز!

بعد به سمت میزی پر از ابنبات های قلبی رفت و گفت:
مثلا ازینا میتونیم به عنوان سنگریزه های حیاط استفاده کنیم.

شاخک های نداشته ی جاناتان تکان خورد.تاکید مورگانا بر رنگ قرمز،عدم علاقه ی وی را به الیستور تایید میکرد.

_ درسته.تازه شیرین تر هم میشن.

مورگانا سبد کوچکی را برداشت و به سمت سبد غورباقه های شکلاتی رفت.

_ اون اونا عاشقش میشه میشن! همونطور که من عاشقشم عاشقشونم!

داستان خوب و طنز شیرین! این دو مورد با هم یه پست رو زیبا می‌کنه. تعاملت با جاناتان هم خیلی بامزه بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1404/1/22 21:42:50
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1404/1/22 21:49:38
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/22 22:53:03
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera