جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 10:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وینکی اما جسمش توی دنیای واقعی بود. پس با احساس ضربه ی چیزی به سرش از دنیای خیالی بیرون اومد و خودش رو توی تالار قلعه ریدل پیدا کرد. لرد دیگه توی اتاق نبود و مرگخوار ها داشتن تمیزکاری میکردن.

دراکو که عادت به تمیزکاری نداشت، هی طی از دستش لیز میخورد یا جایی رو درست طی نمیکشید. کجول خیلی خوب تمیزکاری میکرد اما مشکلی که وجود داشت این بود که با هر عقب و جلو کردن جارو، برگ هاش میریخت. لیسا و دلفی هم با کمک همدیگه دیوارها رو دستمال میکشیدن اما انقدر باهم حرف میزدن که درست تمیزکاری نمیکردن.

اسنیپ که جارویی دستش بود یکهو نگاهی به جارو کرد و اشکی از گوشه ی چشمش پایین ریخت.
- لیلی، اگر من رو انتخاب میکردی الان برای خونه خودمون تمیزکاری میکردم.

آکی سوگیاما نگاه تاسف باری بهش انداخت و به ادامه کارش مشغول شد. اون داشت با کمک کاتانا تار عنکبوت ها رو میبرید و پاک میکرد.

دراکو که همچنان نابلدانه داشت طی میکشید، پاش روی قسمت خیسی که طی کشیده بود رفت و لیز خورد. اون خورد به دلفی و باعث شد دلفی دستمال از دستش پرت بشه روی صورت اسنیپ. اسنیپ هم جیغی کشید و جارو اش از دستش افتاد و به کاتانا و آکی خورد. کاتانا که حس خطر کرد پرید که اون جارو رو بزنه اما نوک تیزش به وینکی خورد. وینکی از درد زوزه ای کشید و دستش روی دکمه ی رگبار مسلسلش رفت و مسلسل همه رو به رگبار بست.

هرکسی دوید تا فرار کنه و مخفیگاهی پیدا کنه تا مسلسل بهش نخوره. دراکو و لیسا هم به سمت مسلسل رفتن تا بتونن متوقفش کنن. مسلسل میچرخید و به هرجا میرسید تیر میزد. اما عمق فاجعه اونجا بود که مسلسل تیری به لوستر بزرگ قلعه زد و حالا باران شیشه شروع شد.

افرادی که لایک کردند

هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 00:57
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ولی دابی که آنجا نبود که آزاد شود! پس دابی به علت غیبت تنبیه گشته و آزادی را حذف پزشکی کرد و وینکی آزاد شد و مسلسلش تق‌تقید روی زمین و جن آزاد به آسمان بلند شد و دور مشتری گشت زد ولی مشتری نشد و گفت دوری می‌زند و برمی‌گردد و رفت دور زحل و تویش حل شد و دیگر برنگشت پیش مشتری.

زحل سوء هاضمه پیدا کرد و وینکی را فوزاند بیرون و وینکی جن دابل‌آزاد شد و خواست برگردد پیش مشتری که دید ورشکستگی مانند طناب دار پیچیده به‌دور گلوی او و خودکشی کرده و چون مشتری مسیحی بود، او را مرتد خوانده، در منظومه شمسی خاک نکردند و فرستادندش پیش کامران فیوضات تا برایش قصه بگوید و بچه‌ی خوبی بشود و بعد زنده بسوزانندش تا عبرتی گردد برای جادوگران.

جادوگران هم که بچه‌ی لجوجی بود و خشت اولش را با دراما نهاده بودند و حالا داشت تا ثریا دراما می‌رفت و اعصاب مدیران را زیر دندان می‌خایید. لذا عبرت نگرفت که هیچ، رفت سر کوچه ماست گرفت و پاشید به صورت سیگاروس اسنیپ که انقدر سیگار نکشد چون سایت کاربر زیر هژده سال دارد و بدآموزی می‌شود و می‌آیند اینجا را با فیل ترتر می‌کنند و وای وای وای؛ ولی اصلاً مگر مورفین‌شان که بود چیژی شد؟

وینکی داشت دور منظومه فیش‌فیش می‌زد که جن‌کُش برقی مریخ فعال شد و مریخ هم ذوق کرد که فریب مکر تجارمآبانه‌ی اورانوس را نخورده و پولش را در راه شیری نریخته و از این رو سقلمه‌ای به زهره زد که او هم شاهد باشد و زهره از خواب پرید و چشمانش چپ شد و به جای اینکه به مریخ کف‌گرگی بزند، به وینکی کف‌گرگی زد و وینکی برگشت توی زمین و شش دور حول آن چرخید و مسلسل‌بار به مسلسلستان سر زد و دفعه‌ی مسلسلسلسلسلسلم افتاد در دماغ لرد که داشت فرم ورودی مرگخواران جدید را بررسی می‌کرد.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/2/1 1:01:18
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/2/1 1:04:41
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/2/1 1:10:44
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی نوک مسلسلش را گذاشت کف کله‌اش و شروع کرد به هم‌زدن افکارش. وینکی باید با اربابش (قدر قدرتا و قوی شوکتا و خفن الخفانات و صاحب الهورکراکس) ساز مخالف می‌زد؟ وای بر وینکی! مرلین برسد به داد وینکی! وینکی کجای راه زندگی‌اش را اشتباه رفته‌بود؟ همه‌اش تقصیر دیافراگم ممد مرگخوار بود. اصلا کی گفته‌بود ارباب مقوا شده؟ یا شاید هم... شاید هم وینکی راهی برای در رفتن از این یکی نداشت. شاید واقعا همه‌اش تقصیر وینکی بود.

عموهای فیتیله‌ای سوار بر قایقی توی افکار وینکی پارو زدند.
- اگــه گل توی باااغه...
- اگــه خان دایی چاااقه...
- اگــه پنجره بااازه...
- اگــه کتری رو گااازه...

وینکی سمتشان شنا کرد.
- اینا تقصیر کی بود؟

عموهای فیتیله‌ای یکصدا خواندند:
- کااار، کار وینکیــه.

آخ آخ آخ. واقعا همه چیز تقصیر وینکی بود. شاید می‌شد با مخالفت با ارباب (قدر قدرتا و قوی شوکتا و خفن الخفانات و صاحب الهورکراکس) یک‌جوری کنار آمد اما کتری روی گاز؟ پنجرهٔ باز؟ هرگز! وینکی دیگر از حد گذشته بود. هیچ امیدی برای رستگاری نداشت. در آن لحظه، وینکی با اینکه جنی بی‌سواد و گاو و نفهم بود و فرق مسواک از فرچهٔ مرلینگاه را نمی‌‌دانست، با تک تک سلول‌های بدنش به حقیقت یک چیز پی برد: بهتر بود وینکی هیچوقت نبود.

صبر کنید یک لحظه. بهتر بود وینکی نبود؟

لرد ولدمورت چوبدستی‌اش را سمت جن خانگی تکان‌تکان داد.
- با تو حرف می‌زنیم ها موجود ملعون. می‌خواهی آزادت کنیم؟

وینکی یکهو مسلسلش را پرت کرد توی هوا و جهان افتاد روی دور آهسته تا همه مرگخوارها بتانند نفس‌هاشان را حسابی حبس کنند و دست راستش را بالا آورد و ماسکش را برداشت.
- دابی، جن آزااااااد!
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/1/31 21:56:27

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 17:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
برای درک بهتر فعالیت در این تاپیک توضیحات اول این پست را بخوانید.

*****

اینا چیه نوشتی جد بزرگ؟ یعنی چه که وینکی از این ایده خوشش آمده؟ هیچم خوشش نیامده. واضح هست که قصد دارید مرگخواران‌مان را بر علیه ما کنید. دستتان را خواندیم. آن سوروس خیانت‌کار را هم زیر نظر داشتیم. همان اول، ما را از سوژه بیرون کرد. اگر خجالت نمی‌کشید دامبلدور را هم وارد سوژه می‌کرد.

برای اینکه جفتتان را خلع سلاح کنیم. قدم بر سوژه می‌گذاریم.

- ارباب شما از کجا اومدین؟
- ما همیشه اینجا بودیم سوروس!

ولدمورت نگاهی خشمگین به دراکو انداخت.
- بازم بلبل‌زبونی کن ببینیم! داشتی می‌گفتی. می‌خواهی خانه‌مان را کثیف کنی؟

دراکو که اصلا وضعیت را مساعد نمی‌دید تا کمر جلوی اربابش خم شد. دیگر مرگخواران که تا آن لحظه داشتند پیشنهاد دراکو را در ذهن می‌سنجیدند، سرشان را به سرعت تکان دادند تا به مغزشان برای فراموش کردن این افکار کمک کنند. همگی دوباره دست به کار شدند.

- اربابا! قدر قدرتا! قوی شوکتا! طاووس رخا! چه‌چه زنا! من غلط بکنم خلاف حرف شما بزنم. چون می‌دیدم که تمیز می‌کنیم، کثیف می‌شه. حس کردم شاید اگر کثیف کنیم تمیز بشه.

دراکو تنها چیزی که به ذهنش رسید را گفت. حرفش آنقدر احمقانه بود که به نفعش شد. ولدمورت به عقل دراکو شک کرد و با خود گفت: «هم صحبتی با او فقط برای‌مان کسر شان است. این را مرلین زده. ما دیگر نزنیمش.» این‌گونه شد که از اشتباه مرگخوارش گذشت. اربابی بود بخشنده!
- حالا نوبت توست وینکی! که از ایده‌ی این موجود مو بلوند خوشت آمده، ها؟! نکند دو روز دیگر می‌خواهی آزاد هم شوی...

بنظر می‌رسید اوضاع اصلا برای وینکی خوب نبود.
He-Who-Must-Not-Be-Named
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی مسلسل را به سمت لوستر خانه ریدل‌ها گرفت و در چند ثانیه، با شلیک‌های پیاپی، لوستر را خرد کرد و همراه با تی، دستمال، جارو و قوطی وایتکس روی سر مرگخواران ریخت. بعد با حالتی تهدیدآمیز، مسلسل را به سمت مرگخواران معترض گرفت و اعلام کرد:
- وینکی به مرگخواران کمک کرد که لوستر را بدون نیاز به نردبون تمیز کنن.

هر مرگخواری، تحت تأثیر مسلسل وینکی و دستور لرد ولدمورت، یکی از ابزارهای نظافت را برداشت و روی زانو نشست تا تمیزکاری را شروع کند؛ به‌جز دراکو مالفوی. دراکو از همان ابتدا تکلیف خودش را می‌دانست. تی دست گرفتن هیچ جایگاهی در سبک زندگی او نداشت. مالفوی بود، با موهای طلایی، لهجه شیک انگلیسی و جایگاهی که سال‌ها او را از چنین کارهایی دور نگه داشته بود. حالا هم قرار نبود این روند تغییر کند، مخصوصاً وقتی یک جن خانگی روبه‌رویش ایستاده بود و دستور صادر می‌کرد. همه اینا تقصیر گرنجر خون کثیف و پاتر خون تمیز اما با ذهنی کثیف بود که جن‌های خانگی به چنین جرأتی رسیده بودن و بالاخره یه جا باید جلوشون گرفته می‌شد.

در نهایت، دراکو به این جمع‌بندی رسید که اگر هم قرار باشد بحثی پیش بیاید، لرد ولدمورت قطعاً حرف یک مالفوی را می‌پذیرد. همین فکر، اعتماد به نفس لازم را در او ایجاد کرد. جلو رفت، مسلسل وینکی را گرفت و با حرکتی نمایشی، لوله آن را داخل دهانش گذاشت تا شجاعتش را نشان دهد و آغاز یک مقابله را اعلام کند.

چند لحظه گذشت. سکوتی عجیب فضا را گرفت. مرگخواران و وینکی با تعجب به او خیره شده بودند. دراکو هم متوجه شد که حرکتش نیاز به توضیح دارد. آرام مسلسل را از دهانش بیرون آورد، یک قدم عقب رفت و رو به وینکی گفت:
– این همه خونه تمیز کردی، چی شد؟ بازم کثیف شد. دوباره تمیز کردی، دوباره کثیف شد. این چرخه همین‌طور ادامه داره. بیا امروز یه کار متفاوت کنیم. به جای تمیز کردن، امروز کثیف کنیم... شاید فردا خودش تمیز شد.

چند ثانیه سکوت برقرار شد. نگاه‌ها بین دراکو و وینکی جابه‌جا می‌شد. بعد، به نظر می‌رسید وینکی کمی به فکر فرو رفته... و انگار از این ایده، خوشش آمده بود.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 16:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!

(سازکار این تاپیک به این صورته که هر نویسنده‌ باید پست نفر قبلی رو نقض کنه. مثلا من داخل این پست می‌نویسم که لرد به وینکی فلان پیام رو داده تا به مرگخوارا برسونه ولی ممکنه نفر بعدی که پست من رو ادامه می‌ده یهو لرد سیاه رو به سوژه وارد کنه و لرد اصلا منکر دادن این پیام به وینکی بشه!
خلاصه، هر ایده‌ای که توی پست قبلی نوشته شد با پست بعدی‌تون اونو نقض کنید. اینکار رو از جمله آخر پست قبلی شروع کنید و با نویسنده اون پست، ساز مخالف بزنید! دعوا! دعوا! دعوا! )


در باز شد. صدای پاهای کوچکی به گوش رسید که از آن داخل شد. پروژکتوری همزمان با ورود وی روشن شد و نورش در میان غبار‌های معلق روی هوا بر موجود تابید؛ یک جن خانگی. با هر قدمی که پیش می‌گذاشت، مسلسلی که از قد و قواره‌اش طول و عرض بیشتری داشت را دنبال خودش می‌کشید. سر مسلسل در میان صد سانتی‌متر غبار سالها روی هم انباشته شده ردی واضح بر جای می‌گذاشت.

بالاخره در میانه سالن متوقف شد و با اینکه کلا چند وجب قد داشت با غرور به مرگخوارانی که بالای سرش به صف ایستاده بودند، نگاه کرد.

- پیام ارباب برای حمالا واضح بود؟
- هنوز پیام اربابو که نگفتی!

وینکی مسلسلش را به سمت ممد مرگخوار جسارت‌گر گرفت. لحظه‌ای بعد جسد تکه و پاره شده مرگخوار به عنوان درس عبرت جلوی صف مرگخواران بر زمین افتاد و به اعضا تشکیل دهنده‌‌اش تقسیم شد.

- درست گفت... وینکی پیام ارباب رو نگفت. وینکی جن ظالم! وینکی جن عقده‌ای!

وینکی کمی خم شد و چیزی که ظاهراً پرده دیافراگم مرگخوار بود را از زمین برداشت و به دماغ اسنیپ آویزان کرد. با یک بشکن خطوطی بر روی پرده پدیدار شد.
نقل قول:
بردگان ما:

اکنون که به علت آلرژی نسبت به گرد و غبار... اوهو اوهو... خود را تبدیل به ارباب مقوایی کرده و در میان شما حضور نداریم، این پیامیست که از طریق جن به شما می‌رسانیم: خانه‌ ریدل‌مان را برق بیندازید!

جن حمال که بیچاره بشور و بساب است را ناظر شما می‌گذاریم تا از شما تا پای جان کار بکشد. به بقیه‌تان نیز در این ماموریت خطیر ماموریت‌هایی براساس توانایی‌هایتان عنایت می‌کنیم که جن، آنها را به شما ابلاغ خواهد کرد.

حال بروید و تمام درزها را از غبار، تمام لوستر‌ها را از تار عنکبوت و بعد هم تمام خانه را از وجودتان منحوس‌تان پاک کنید.

پیام‌ها از روی دیافراگم ناپدید شد. وینکی با لبخند شرورانه‌ای مقدار زیادی تی، دستمال، جارو و قوطی وایتکس از آسمان بر سر مرگخواران باراند.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 13:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گلچین روزگار عجب با سلیقه است
می چیند آن گلی که به عالم نمونه است
با نهایت تاسف و تعفس به مناسبت از در دست در دادن این سوژه. 🚬


آشپزخانه‌ پارچه‌ای جز رومیزی چهارخانه‌ی سفید- صورتی نداشت ولی همان رومیزی چهارخانه سفید و صورتی هم ناگهان ناپدید شد و بجای آن یک موز پدیدار شد که آن موز هم بچه برداشت و در دماغش فرو برد و دیگر آن هم وجود نداشت!

لرد اخمی کرد و به نداشته‌هایش نگاه کرد. به هر حال اگر قرار بود نمایشنامه پلنگ صورتی هم اجرا کنند در حداقلی‌ترین حالت ممکن، نیاز به یک پلنگ و رژ لب صورتی داشتند چه رسد به نمایشنامه جملت که نیاز به کلکسیونی اشیا قرون وسطی‌ای، جمجمه و جام زهر داشت.
- این محدودیت‌ها نمی‌تواند ما را از هدف خود منصرف کند، ما در محرومیت‌ها ستاره شدیم.

لرد رو به مرگخوارانش کرد. مرگخواران روی‌شان را به سمت دیوار کردند اما دیگر خیلی دیر بود. ارباب تصمیمش را گرفته بود!
- تو!

سبیل آب دهانش را قورت داد.

با یک حرکت چوبدستی استخوان‌مانند، پیشگو را تبدیل به کلاه‌گیس فرفری‌ای برای اوفلیا کرد. سپس کلاه‌گیسی که روی زمین جیغ می‌کشید را رها کرد و چوبدستی‌اش را به سمت دلفی گرفت. دلفی رفت و جام زهر جایش را گرفت! جام نیز روی زمین افتاد و کمی از زهر قرمزش روی سبیل کلاه‌گیسی جاری شد. از مرحومه گابریلا نیز تنها یک جمجمه باقی ماند و بس. خود رابستن و بچه‌اش نیز تبدیل دماغ هملت شدند.

لرد با رضایت چوبدستی‌اش را در جیبش گذاشت. دماغ رابستن را روی جای دماغ نداشته‌اش نصب کرد، در یک دست جمجمه و در دست دیگر کلاه‌گیس اوفلیا را در دست گرفت و با نهایت صدایش فریاد زد:
- بودن یا نبودن... مسئله این است!

مروپ که تا آن لحظه زیر میز نهارخوری پنهان شده بود با شنیدن فریاد پسرش ترسید و فشارش افتاد. شوهرش تام، به بهانه آنکه به او آب قند می‌دهد، دستش را به سمت جام زهر دلفی برد و آن را به دستان منتظر مروپ داد. مادر لردهملت آن را نوشید و در جا کف زمین آشپزخانه جان به جان آفرین تسلیم کرد.

با این پایان حماسی، لرد سیاه که به آرزوی اجرای نمایشنامه‌اش رسیده بود با افتخار جمجمه را در دستش بالاتر برد و پرده‌های سرخ نمایش بسته شد.

پایان.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 21:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریلا، خوشحال از اینکه توانسته از زیر ماموریت در برود در را باز می‌کند، اما در که به‌نظر اصلا قصد ندارد اجازه‌ی خروج به کسی بدهد دوباره محکم روی دک و پوز گابریلا بسته می‌شود.
- امروز همه توی آشپزخونه می‌مونن.

اعضای حاضر در آشپزخانه، که همگی موافق بودند گاهی اوقات زندگی کردن در یک دنیای جادویی که در هم تویش به حرف می‌آید آزاردهنده است، شروع به اعتراض کردند.
- ولی من امروز با تامی جونم دیت داشتم! سالگرد اولین باریه که سرشو تو معجون عشق فرو کردم و نزدیک بود خفه بشه.
- چه دورانی بود.
- ما هم امروز قرار بود چند ساعت از دست این دو تا راحت بشیم!

لرد ولدمورت با عصبانیت مشتش را به روی میز کوبید.
- مثل اینکه یادتون رفته ما ازتون چی خواستیم! امروز، روز بالا بردن فرهنگ و ادب خانه‌ی ریدل‌هاست. هر کسی که با اجرای نمایشنامه‌ی هملت ما مخالفت کنه، می‌دیم همین در به حسابش برسه!
- جسارتا، فکر کردن می‌شم هملت مال شما نبودن می‌کنه، مال شکسپیر بودن می‌کنه.

رابستن که از بازی با کلمات "بودن" و "نبودن" در دیالوگش خیلی به خود می‌بالید، اظهار وجود کرد.

- ما تغییرش دادیم و به اسم خودمون زدیمش. از این به بعد همه جملت صداش می‌کنین! نقش جملت رو خودمون بازی می‌کنیم و داستان رو همون‌طور که دوست داریم عوض می‌کنیم.
- ولی اربابا، ما چطوری توی آشپزخونه نمایش اجرا کنیم؟
- این به ما ربطی نداره. لباسمون رو آماده کنین و برامون بیارین.

مرگ‌خواران به هم نگاه کردند و به آشپزخانه‌ای که پارچه‌ای جز رومیزی چهارخانه‌ی سفید- صورتی نداشت.

افرادی که لایک کردند

حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- من مخالفم!

گابریلا بلند اینو فریاد می‌زنه و مرگخوارایی که هنوز اثراتی از خواب تو وجودشون باقی مونده بود، با شنیدن این حرف خواب کلا از سرشون می‌پره و چشم‌غره‌کنان نگاهی به گابریلا می‌ندازن.

خوشبختانه لرد به قدری غرق در مطالعه کتاب شده بود که متوجه پارازیت ناگهانی گابریلا نمی‌شه. وگرنه مطمئنا جوری گرهش می‌زد که دیگه وسط کتاب خوندنش یهو عربده نکشه. شما هم یاد بگیرین وقتی کتاب می‌خونین اونقد غرقش بشین که از دنیا کنده بشین تا نفهمین دورتون چی داره رخ می‌ده!

- دقیقا با چی مخالفی؟

بالاخره یکی به خودش زحمت می‌ده و سوالی که باید رو می‌پرسه. گابریلا در حالی که نگاهش مرتب بین مروپ و تام جا به جا می‌شد جواب می‌ده:
- مخالفم با این که تام و مروپ موفق شن قاشق و ظرف مربا رو از تو چشم و دماغشون در بیارن.

تام و مروپ که دقیقا در همون لحظات ملکوتی موفق شده بودن بخش زیادی از قاشق و ظرف رو از تو چشم و دماغشون تا میونه‌ی راه بیرون بکشن، با شنیدن این حرف چشماشون (در مورد تام فقط چشمیش که قاشق توش نیست) از تعجب باز می‌شه و گابریلا در یک چشم به هم زدن "گـــــــــودایــــــــی" سر می‌ده و قاشق و ظرف رو دوباره ولی این‌بار عمیق‌تر به سر جای قبلیشون برمی‌گردونه.

گابریلا بعد از انجام این کار بلافاصله مثل بچه‌های مظلوم وسط میز صبحونه‌خوری چهارزانو می‌شینه و زانوی غم به بغل می‌گیره.
- به روونا من نبودم یکی در لحظه تسخیرم کرد تا این کارهایی که نباید رو مرتکب شم. خودم می‌رم تو اتاقم تا به کارای بدم فکر کنم.

گابریلا اینو می‌گه و اشک تمساحی که ریخته بود رو با دستاش پاک می‌کنه و پیتیکو پیتیکوکنان به سمت در خروجی می‌ره تا صحنه رو ترک کنه و خودشو نجات بده.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ساز مخالف
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 01:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همونجور که رابستن داشت سرش رو تکون میداد و موهای سیبل هم تو دهنش بود. نتیجه این واقعه این بود که یکی از فرهای سیبل بین دندون های رابستن گیر میکنه و با شدت کشیده میشه و سر سیبل رو محکم رو میز میکوبه!

سیبل اصولا اخلاقش تعریفی نداشت. حالا بیدار شدن اون موقع صبح، کشیده شدن موهاش و بعد هم کوبیده شدن سرش روی میز رو به این ماجرا اضافه کنید. تمام خشم و بی اعصابی سیبل توی مشتش جمع میشه و درست وسط فرق سر رابستن فرود میاد!

مغز رابستن چیکه چیکه از دماغش میریزه بیرون و تو ظرف غذاش فرود میاد.
- من... بودن... نشدن... نخواستن...

همه به رابستن بی مغز و سیبلی که از شدت عصبانیت سیبیل هاش به فری موهاش شده بودن، خیره شدن. اولین کسی که به خودش میاد بچه رابستن بود. اون از دیدن بابای بی مغز شده اش اصلا راضی نبود در نتیجه در کسری از ثانیه قاشق اوتمیل رو از دست مامان مروپ میگیره و در چشم تام ریدل فرو میکنه.

تام از شدت درد داد بلندی میکشه و چشم قاشقیش رو میگیره. و دوان دوان دور میز میچرخه و درست همین وسط دستش میخوره و ظرف مربای توت فرنگی رو بلند میکنه و مستقیم توی سوراخ چپ بینی مروپ فرو میکنه. البته تاکید میکنم که تمام این حوادث به طور کاملا اتفاقی و بدون هیچگونه عمدی اتفاق میوفته و تام سر راهش کاملا تصادفی دستش به ظرف مربا گیر میکنه و بعد هم باز کاملا تصادفی و اتفاقی و بدون عمد ظرف رو تو سوراخ بینی مروپ فرو میبره.

از اونجایی که تعداد ساکنین در خانه ریدل اصلا کم نبود، ظرف مربا هم اصلا کوچیک نبود. همین باعث شد تا سوراخ بینی مروپ بعد از فرو رفتن ظرف مربا اندازه در خانه ریدل ها بزرگ بشه. و حالا این مروپ بود که داشت تلاش میکرد تا ظرف رو از دماغش بیرون بکشه و تام بود که تلاش میکرد قاشق رو از تو چشمش در بیاره!

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!