سوژه جدید
ـ من این ماسک رو دوست ندارم، این ماسک شبیه...
ـ عه عه! ادبت کجا رفته برگو؟!
برگ های شاخه اکالیپتوس کجول رنگ خشم به خودش گرفت و سنسور خجالت همراه با سرخ شدن گونه ها در برگو فعال شد. درخت اسلیترینی برای بار صدم در آن ساعت، موفق شد ماسک صورتی که شبیه اسکبرز موش خانگی رون ویزلی بود را روی صورت برگو فیکس کند.
ـ من واقعا نمی فهمم؛ این ماسک های مسخره به چه درد میخوره آخه. قیافه های خودمون چه ایرادی داره آخه؟
ـ میدونی تلما آخه قیافه های ما شبیه دا...
ـ عه! حداقل از اون یکی قطبت خجالت بکش! چقدر چیپ و بی اولی!
ویولا نگاه تاسف باری را نثار گروگان کرد و ماسک صورت فلور دلاکور را انتخاب کرد و در گوشه ای از صحنه رفت تا خودش را با آن ماسک برانداز کند. سامورایی جوان همانطور که سعی کرد در میان آن همه ماسک صورت محفلیون ماسک ایده آلی را برای خودش و کاتانا انتخاب کند، سعی کرد اتفاقاتی که در طی چند ساعت پیش پشت سر گذاشته بودند را برای بقیه مرور کند.
ـ یادتون رفته ارباب چی گفت ؟! ما نباید شناخته بشیم!
فلش بک_ دو ساعت قبللرد سیاه بر روی تخت بزرگ و پر عظمتش تکیه داد بود؛ چشمان سرخ تر از همیشه اش، نفس تند و کوتاهش و اخم آشکار در چهره اش خبر از اتفاقات خوبی نمی داد.
ـ ارباب جونم چیزی شده؟! باز پاکت خون اشتباهی رو باز کردم؟
ـ خیر لیسا ما!
ـ ارباب میرا باز اشتباهی وارد اتاقتون شده؟
ـ خیر تلمای ما!
ـ خوبید اربابا؟ جسارتا کاتانا باز سالاد بدون گوشت براتون فرستاده؟
ـ خیر سامورایی ما!
ـ ارباب نکنه اون یکی گروگان ...
ـ کافی است! مشکل خود شما هستید، تک تک شما!
نگاه آغشته به ترس و تعجب مرگخواران همانند شبکه ای اتمی از یکی به یک دیگر انتقال پیدا می کرد. هر کدام از آنها با همراهی نورون ها و اعصاب مغز هایشان در پس گنجینه خاطراتشان دنبال اشتباه یا کار نادرستی می گشتند. اغلب فضای گنجینه ها با هشتاد و پنج درصد کار اشتباه و نادرست از نظر لرد سیاه پر شده بود؛ اما کو کسی که گردن بگیرد؟!
ـ ارباب آمار نورون و اعصاب خبر از این میده که هیچ کدوم از ما امروز کار اشتباهی انجام نداده.
ـ همین که تک تک شما مانند مجسمه ابولهول به ما زل زده اید خودش کار اشتباه است! یاران ما خوب گوش کنید...
لرد سیاه همانند شعبده بازی قهار دستانش را به نحوه خاصی در هوا تکان داد و چند ثانیه بعد نوری خیره کننده فضا را در بر گرفت. همانطور که نور مشغول کور کردن چشم مرگخواران محترم بود، در پس زمینه اش آیفون پرو مشکی رنگی در دستان لرد ولدمورت جا خوش کرد. نویسنده امیدوارم است چهره مخاطب نیز همانند مرگخواران غرق در تعجب و شگفتی باشد. بلاخره مخاطب توقع ندارد در دستان لرد سیاه محترم نوکیا دو صفر ظاهر شود؛ توقع داری آیا؟!
ـ خودمان می دانیم! لردی هستیم بسیار بروز و آپدیت!
لرد همانطور که با فیس آیدی رمز موبایل را می شکافت بدون توجه به دهن های باز و چشمان گرد شده مرگخواران وارد جادوگرام شد و محتوای ریلزی را نشان آن لشکر آیفون ندیده اش داد.
نقل قول:
این جام در حال حاضر با ارزش ترین گنجینه ساخته شده است. حالا چی اینقدر این جام رو خاص می کنه؟! شما هر نوشیدنی رو داخل این جام نوش جان کنید، اون نوشیدنی ده سال به عمر شما اضافه می کنه. میشه گفت به نحوی زندگی جاودان و قابلیت نامیرا شدن رو بهتون هدیه میده! جالب نیست ؟! 
اگر دلت می خواد به اطلاعات بیشتری در مورد این جام برسی، کلمه "جام" رو کامنت کن.
ـ خلاصه بگوییم! ما این جام را می خواهیم. از اونجایی که همه چیز را می دانیم و نیازی نبود کلمه جام را هم کامنت کنیم، فهمیدیم که این جام رو در بانک گرینگتوز نگه داری میکنند. یاران ما بروید و این جام را برای ما بیاورید.
نگاه مرگخواران دیگر متعجب نبود، اکنون در چشمان آنها کمی ترس با چاشنی کنجکاوی دیده می شد.
پایان فلش بک ـ من از تکرار خوشم نمیاد ولی خب... همه مون باید در پوشش و ماسک های محفلیون وارد بانک بشیم؛ همین طوری کشکی کشکی هم نیست. ممکنه به گابلین ها بخوریم، گیر جن های بانک بیفتیم ولی در آخر باید اون جام رو تحویل ارباب بدیم. مفهومه؟!
بلاتریکس که اکنون در پوشش مالی ویزلی صحبت می کرد، همزمان در جدی ترین و خنده دار ترین لحظهی زندگی اش به سر میبرد . وضع حال بقیه مرگخواران هم دست کمی از او نداشت، چهره تک تک آنها خنده دار و زیر ماسک های محفلیون بامزه تر از همیشه بود.
ـ الان قراره من و اسنیپی که اسنیپ نیست و مثلا جیمز پاتره باهم کار کنیم ؟!