جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  203 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1404 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم

-رودریک؟رودریک! از اون اتاق لعنتی بیا بیرون! الان دو روزه که نه خوابیدی و نه چیزی خوردی...

روندا چند بار در میزنه و وقتی جوابی نمیشنوه، از حرص به در لگد محکمی میزنه که تقریبا کل هافلپافی ها لرزش ریزی رو توی تالار حس کردن. وقتی روندا پاشو میبره عقب که دوباره لگد بزنه، کسی جلوشو میگیره و به سمت طبقه ی پایین هدایتش میکنه. رودریک حدس میزد که اون آدم، آقای تاله. چون هیچکس جز اون نمیتونه زرد پوشان رو آروم کنه و چون بعدش تنها صدایی که شنیده میشد سکوت بود، کم کم از حدسش مطمئن شد. هرچند رودریک باز هم نمیتونست به حدسش اطمینان داشته باشه. چطور میتونست مطمئن باشه؟ اون هیچوقت فکر نمیکرد دو روز پیش همچین اتفاقی بیفته! شاید توی حدس زدن و درک کردن افتضاح بود...

رودریک پرده رو کمی به سمتی میکشه که نور تقلا میکرد وارد اتاق شه و تلاش های خورشید رو بی نتیجه گذاشت. با خودش فکر کرد که شاید نور فرستاده ی هلگا هافلپاف بود. وقتی مطمئن شد که هیچ نوری تاریکی اتاق رو خدشه دار نمیکنه، به سمت تختش میره و آروم و بی سروصدا لبه ی تخت میشینه. یه آه ریز میکشه و دستشو میبره توی موهاش و با عصبانیت اونو بهم میریزه. نمیدونست چرا نمیتونه گریه کنه. شاید اگر گریه میکرد، اون سنگینی ای که روی قلبش تحمل میکرد از بین میرفت، ولی انگار بدنش هنوز نمیخواست اتفاقی که افتاده بود رو باور کنه و سعی میکرد رودریک رو به هر شکلی گول بزنه. ولی کم کم تسلیم میشد چون میفهمید که توانایی مقابله با خاطراتی که مدام از جلوی چشمای رودریک میگذشت رو نداره. چشماشو میبنده و سرش بخاطر مرور خاطرات تیر میکشه و خاطرات آروم آروم تحمل رودریک رو میبلعه.
-لعنتی از مغزم برو بیرون! خستم کردی! نمیذاری حتی یه لحظه آروم بخوابم! تو با من چیکار کردی هلنا!

رودریک لبه ی تختو محکم فشار میده و تقریبا با داد با خودش حرف میزنه. زمان باعث شده بود بدنش روغن کاری بشه و از اون شوک و خشکی در بیاد و بالاخره خاطرات به بدنش غلبه کردن.
از روی تخت بلند میشه و با عصبانیت توی اتاق راه میره و هر از گاهی بخاطر تاریکی مطلق به میز و کمد اتاقش برخورد میکنه ولی توجهی نمیکنه و به راه رفتنش ادامه میده. چشماش خیس میشه و ناخن هاشو توی دستش فرو میکنه و جلوی جاری شدن اشک هاشو میگیره. بعد تقریبا ده بار که دور اتاق میچرخه، پاهاش خسته میشه و باعث میشه که یکم آروم بگیره و به سمت تختش برگرده. ولی وقتی میرسه به تخت، بدنشو به سمت راست، همونجایی که میزش قرار داره متمایل میکنه و اول تردید داره، ولی بعد نزدیک میشه و وقتی بدنش به میز برخورد میکنه میفهمه که درست اومده. دستشو میکشه روی میز و انقدر میگرده که بالاخره پیداش میکنه. یه پاکت کوچولو مملو از کاغذ رول شده ای با محتوای نه چندان جالب که توی دنیای ماگلی اون رو "سیگار" صدا میکنن. رودریک پاکت رو باز میکنه و یه نخ از بینشون برمیداره و بین دستاش میچرخونه.
-هلنا... این چه آشغالی بود که همیشه توی جیبت بود... حتی آخرین باریم که تورو دیدم اینو داشتی. البته انتظار بیجایی ازت داشتم که اینو نکشی. به هرحال تو همیشه دوست داشتی به خودت صدمه بزنی...
-رودریک

رودریک بلافاصله نخ سیگار رو توی پاکت میذاره و توی جیبش قایم میکنه و به حالت تدافعی به سمت صدا برمیگرده و وقتی موی رنگین کمونی رو میبینه خیالش راحت میشه و از حالت تدافعی خارج میشه.
-تاریکی مطلقه ولی رنگ موی شما هیچوقت تسلیم تاریکی نمیشه آقای تال!
-حالت چطوره رودریک؟

وقتی آقای تال این سوال رو از رودریک میپرسه، صورت رودریک رنگ میبازه و دل پیچه ی عجیبی میگیره و حس میکنه تمام اعضای داخلی بدنش مثل فکرای توی ذهنش، بهم گره خوردن. جوابی نمیده و میشینه روی زمین و تکیه میده به میز که شاید دل دردش بهتر شه.

- شاید نتونم تورو خوب کنم ولی شاید حرف زدن بتونه. اینکه خودتو حبس کنی باعث نمیشه که چیزی بهتر شه. فقط میشی ناراحتی به همراه رودریک نه رودریک به همراه ناراحتی!

رودریک بخاطر طنز آقای تال یه لبخند ریز میزنه و از ته دلش ازش متشکره که حتی الانم میخواد بخندونتش. به آقای تال-در واقع به موهاش- نگاه میکنه که میره نزدیک پنجره و دستشو میکشه روی پرده.
-اجازه هست؟

آقای تال بدون اینکه منتظر جواب بمونه پرده رو میکشه و مثل رودریک نور رو ناامید نمیکنه و به تلاشش احترام میذاره. رودریک بلافاصله چشماش رو میبنده و هر چند ثانیه یکم چشماشو باز میکنه که بالاخره به نور عادت کنه. نمیدونه این ریسک رو بکنه یا نه ولی تصمیم میگیره انجامش بده. پاکت رو دوباره از توی جیبش در میاره و سیگار رو از داخلش میکشه بیرون و چشماش بین سیگار و آقای تال حرکت میکنه و منتظر ری اکشنش میمونه.

-راحت باش.
-آقای تال...

رودریک وقتی به سیگار زل میزنه بالاخره بغضش میشکنه و خیسی اشک رو روی گونه هاش حس میکنه.
-آقای تال! من فقط... نمیفهمم! از وقتی که اومدم هاگوارتز هلنا تنها دوست صمیمیم بود و... و ما هر اتفاقی رو باهم گذروندیم. چه خوب و چه بد، کنار هم بودیم. اینطوری هم نبود که درد و دل نکنیم. اتفاقا، ما همیشه باهم حرف میزدیم و چیزی نبود که درباره ی هم ندونیم. پس چرا... چرا این اتفاق افتاد؟!

رودریک با عصبانیت و بغض سیگارو میندازه زمین و زیر پاهاش له میکنه.
- میبینین آقای تال؟ همین سیگار نشونه ی خوبی بود که مشخص میکرد ممکنه به خودش صدمه بزنه. چطور نتونستم دقت کنم؟ چطور نفهمیدم که ته دلش چی میگذره؟ درکم خوب نبود؟ دوست خوبی نبودم؟ پیش من راحت نبود؟ چرا... من چرا نتونستم جلوشو بگیرم آقای تال؟ این فقط... خودخواهی محضه! چطور منو تنها گذاشت بدون هیچ یادگاری ای؟ فقط این سیگار لعنتی ازش باقی مونده که کاش نمیموند. شاید تنها یادگاری جدی ای که برای من گذاشته باشه حس عذاب وجدانه آقای تال! چطور دیگه حق نفس کشیدنو دارم وقتی اون دیگه نیست که هوای این دنیارو باهم شریک بشیم؟ من دیگه هیچوقت نمیتونم چشمامو روی هم بذارم چون هلنا تنها کادویی که موقع خوابم میاره کابوسه کابوس! اگر فقط میدونستم توی دلش چیه، اگر اونموقعی که داشت خودشو از ساختمون پرت میکرد پایین پیشش بودم...
-رودریک آروم بگیر!

آقای تال آروم بغلش میکنه و سر انگشتاشو به پشت رودریک فشار میده و دنبال کلمه های مناسب میگرده که آرومش کنه:
-ازت نمیخوام که گریه هاتو قطع کنی یا به حرفات ادامه ندی. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که به خودتم فکر کنی. ببین پسر...

آقای تال یکم از رودریک فاصله میگیره و دستاشو میذاره روی شونه هاشو محکم میگیرتش.
-نمیخوام با حرفای کلیشه ای آرومت کنم و نصیحتت کنم. چون مطمئنم از تنها آدمیم که بهش اعتماد کردی و باهاش حرف زدی، دلسرد میشی. ولی چیزی که دارم بهت میگم به عنوان ارشدت نیست. به عنوان دوستته رودریک.درسته ما اینجا جادو رو یاد میگیریم ولی جادویی نیست که بتونی اونو از زندگی برگردونی. میدونم که چقدر داری به این فکر میکنی. ولی به نظرت آدم خوشحال تریه اگه برگرده؟ هلنا دختر دوست داشتنی ای بود و کمتر کسی از اون خوشش نمیومد ولی همه روی این توافق داریم که اون خودخواه بود و اینکارو انجام داد. مخصوصا با تو. ما، همه، درکت میکنیم پسر باشه؟ ولی چه اشتباه چه درست این تصمیم اون بوده و به تو نگفته چون دربارش مصمم بوده. چون تورو میشناخته که چقدر به دوستات اهمیت میدی و قطعا میخوای منصرفش کنی. و شاید دلیل اینکه به تو نگفته همین بوده رودریک. بر خلاف چیزی که فکر میکنی، تو کاملا اونو درکش میکردی و اون از این خصلتت ممنون بود و شاید ترسش از این بود که میدونست نمیتونی اینو درک کنی... و میدونست که میتونی نظرشو تغییر بدی. پس بهت نگفت. پس تو حق نداری که خودتو سرزنش کنی چون اون دختر خودش نخواست که تو دخالتی داشته باشی. تو مقصر نیستی... تو مقصری رودریک!

رودریک اخم میکنه و به آقای تال نگاه میکنه که چجوری صداش عوض شده.

-تو مقصری رودریک! بابت اتفاقی که افتاد. اگه هلنا مرد تنها دلیلش تو بودی چون تو دوست خوبی نبودی براش! میدونی که هیچوقت قرار نیست تورو ببخشه مگه نه؟
-خفه شو!

رودریک دستای آقای تالو از روی شونش محکم پس میزنه و میره عقب. به آدم رو به روش خیره میشه و میبینه که چطور صورتش بین آقای تال و یه صورتی که با شاخ و برگ پر شده و چشمای تیره و بدون روحی داره، جابجا میشه. وقتی میفهمه که برای چی داره این اتفاقا میفته از روی تخت بلند میشه و با عصبانی ترین حالت ممکن گیاه آدم خوارو تهدید میکنه:
-کار مزخرفتو تموم کن و منو برگردون به جایی که بودیم!

وقتی رودریک چشماشو باز میکنه، ناخودآگاه بدنش به تند نفس کشیدن مجبورش میکنه و وقتی دستشو میکشه روی صورتش میبینه که چقدر عرق کرده. ساق پای چپش به لطف زخمی که گیاه ایجاد کرده بود، به رنگ قرمز تزیین شده بود. انگار که پاش هنر بود و گیاه هنرمند. یادش میاد که وقتی توی جنگل پرسه میزد، گیاهی به دور پاش پیچید و با خار های قرمزش ساق پاشو زخمی کرد و احتمالا سمی بود، چون تنها چیزی که رودریک بعد اون بخاطر داره حالت تهوع و سرگیجش بود که بخاطر همینا نتونست خودشو سرپا نگه داره و افتاد.

رودریک توی تاریکی جنگل به صورت زشت گیاه خیره میشه و هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشه. توی چشمای زرد و سبز گیاه دنبال کمی انسانیت میگرده که یادش میفته هیچ گیاهی همچین نگاهی رو نداره. مخصوصا از نوع آدم خوارش.

-اوه رودریک! واقعا که عجب خاطره ای بود. معمولا طعمه هام خاطره ی به این بدی ندارن که براشون فلج کننده باشه. ولی شاید امروز روز شانسمه. چیشد که با همچین نقطه ضعفی توی همچین جایی پا گذاشتی؟ شجاعی یا احمق؟ نمیدونم... شاید میخواستی مثل هلنا خودتو بکشی رودریک؟
-اسمشو به زبون کثیفت نیار!

رودریک بخاطر لحن و خنده های تمسخر آمیز گیاه خونش به جوش میاد و دندوناشو بهم فشار میده ولی میدونه که نمیتونه همینطوری از دستش فرار کنه. پس سعی میکنه که با حرف زدن مشغولش کنه که بتونه چوبدستی ای که یه قدم از دستش فاصله گرفته بود رو برداره.
-باید فکر میکردم. ولی هاگوارتز جای فکر کردن نیست. باید خودمو جمع و جور میکردم که کلاسای درسو شرکت کنم ولی تمرکزی نداشتم. و... اونجا پر از آدمه و خیلی شلوغه. تحمل این شلوغی رو ندارم. و ازین گذشته... هلنا نیست که روزمو همراهش بگذرونم. قدم به قدم هاگوارتز یادآور خاطراتم با اونه. نه تنها هاگوارتز، بلکه هر کوچه پس کوچه ای که فکر کنی رو با اون رفته بودم. همه جا به جز... اینجا. فکر میکردم شاید اینجا آروم تر شدم که تو همون یه ذره امیدمم از من گرفتی. درسته که دلم براش خیلی تنگ شده. ولی الان زمان درستی نیست که برگردم پیشش. و هلنا... میتونه صبر کنه!

رودریک سریع از جاش بلند میشه و چوبدستیو به سمت گیاه میگیره و با وردی که میخونه، اون رو به عقب پرتاب میکنه که فرصت فرار کردن داشته باشه. بخاطر زخم پاش اخم میکنه ولی میدونه که الان زمان درستی برای درمانش نیست. پس تا میتونه با سرعت از جنگل فرار میکنه و برای اینکه حواسش پرت نشه حتی برنمیگرده که ببینه گیاه دنبالشه یا نه. رودریک با خودش فکر کرد که درسته که شاید ذهنش جایی آروم بشه که با هلنا نرفته. ولی میدونست که قلبش جایی آروم میشه که هلنارو اونجا دیده یعنی هاگوارتز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1404 08:24
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه ویزلی،

پست خوبی بود، هرچند که می‌تونست ماجراهای بیشتری رو در خودش جا بده اما پتانسیلی که من نیاز میدونستم رو در خودش داشت.

تایید شد.

و مفتخرم اعلام کنم که شما تمام مراحل و چالش های هاگوارتز رو تموم کردین و حالا می‌تونین با خیال آسوده، به سراغ آزمون سطح پیشرفته جادوگری برید.
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: یکشنبه 16 شهریور 1404 19:20
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ارام همراه لونا وارد کلاس شدم. کلاس نسباتا تاریک بود و هوا خفه طوری که نفس کشیدن را هم دشوار می کرد.
روی میز پروفسور اسپراوت گیاهی بزرگ، زیبا و به ظاهر اشنا قرار داشت. ولی هر چه فکر کردم اسم ان گیاه را یادم نیامد.

برای دقیق تر دیدن گیاه به سمتش رفتم، برگ های پر رنگ و زیبایش در ان نور کم می درخشید و احساس ارامش و در عین حال دلهره را به من منتقل می کرد. نزدیک تر شدم می خواستم با دقت بیشتری گیاه را مشاهده کنم.

دستم را به سمت گیاه بردم و دستم را به برگ هایش کشیدم. به طور ناگهانی خاطراتم به سمتم یورش بردند.

از یاداوری خاطرات خوبم، روز هایی که با لونا در کنار هم به هاگزمید می رفتیم، روزی که با برادرانم به شوخی کده زونکو رفته بودیم، روزی که ققنوس را ساختم و . . . از یاداوری خاطرات خوبم لبخندی به لبم نشست.
ولی هجوم خاطراتم همچنان ادامه داشت. به یاد روزی افتادم که جارویم شکست، روز هایی که با لونا شیطنت های بچه گانه می کردیم، روزی که تکلیفم را اشتباه انجام دادم و . . . سرم را پایین انداختم و تکان دادم، می خواستم ان خاطرات از ذهنم پاک شوند.

صدایی از پشت سرم پرسید:
جینی، خوبی؟

سرم را بلند کردم، دیدم که دستم هنوز روی برگ های گیاه است. سرم را ارام تکان دادم که به لونا نشان بدهم که حالم خوب است، بعد با دقت به گیاه نگاه کردم.
زیر لب گفتم:
- فهمیدم!
- چی رو فهمیدی؟
- فهمیدم این گیاه چیه.
- خب چیه؟
- این گیاه ادم خواریه که وقتی لمسش کنی میتونه ذهن ادما رو بخونه.

لونا با تعجب به گیاه نگاه کرد و با سرعت از ان گیاه دور شدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی عزیزم.

دوست داشتم داستانت رو بیشتر شاخ و برگ می‌دادی و بیشتر از خاطرات بد لیلی و احساساتی که بهش دست می‌ده بنویسی مامان جانم. ولی چون توصیفاتت همگی به همون خوبی و ظرافتی بودن که برای یک پست جدی انتظار می‌رن...

چالش دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 15:52
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
چالش دوم

لیلی کنار کایا وارد کلاس شد. فضا سنگین و پر از سکوتی بود که انگار نفس کشیدن را هم دشوار می‌کرد.
قدم‌های آرام‌شان روی زمین خورد و به سمت میزها رفتند. چشم لیلی ناگهان به گیاهی روی یکی از میزها افتاد؛ گیاهی که ظاهری آشنا داشت اما هیچ‌وقت چیزی شبیه به آن ندیده بود.

برگ‌های پررنگش زیر نور کم سوی کلاس، برق می‌زدند، و به نوعی ترسناک و دلهره‌آور به نظر می‌رسید. تا نگاهش به آن افتاد، انگشتانش برای لحظه‌ای خشک شد. قلیش تند میزد و نفس هایش بریده شد.
حسی نامعلوم و پیچیده سراسر وجودش را فرا گرفت، حسی که در کلمات نمی‌گنجید.

لحظه‌ای خاطرات گذشته‌اش یکی‌یکی به ذهنش آمدند؛
گردش‌های خاطره‌انگیز در هاگزمید کنار برادرهایش، لبخندی بی‌اختیار روی لبانش نشست.
اما با یادآوری اشتباهاتش، گونه‌هایش از شرم سرخ شد،
و در میان این همه، ترس و شجاعت، خشم و آرامش همزمان در دلش موج می‌زدند.
همه این احساسات به صورت یکباره، مثل سیلی به ذهنش هجوم آوردند.

چشم‌هایش را بست و دوباره به خود آمد.
– «لیلی؟ حالت خوبه؟ چرا وایستادی اینجا؟»

صدای کایا از پشت سرش آرام اما نگران بود.

کایا به سمت گیاه نگاه کرد و رد نگاه لیلی را گرفت.
ناگهان همه چیز برای لیلی روشن شد. این همان گیاهی بود که در کتاب‌ها خوانده بود؛ گیاه آدم‌خواری که توانایی خواندن ذهن و یادآوری خاطرات را داشت.
قلبش تندتر زد و سریع چشم‌هایش را از گیاه دزدید. می‌دانست اگر بیش از این نگاهش را نگه دارد، گیاه قدرتش را بیشتر می‌کند.
با نگرانی این نکته را به کایا گفت و هر دو بی‌صدا به سمت میزهای خودشان برگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/5/3 17:02:03
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی عزیزم.

شاید خودت فکر کنی با طنز ارتباط نمی‌گیری، اما پستی که نوشتی واقعا بامزه و خوب بود مامان جانم. پیشبرد داستان و سوژه‌ت هم خیلی خوب بود.

تنها مشکلی که من توی پستت دیدم موارد ظاهری بود و نه طنزت.

اول: از اول انتخاب کن پستت می‌خوای به زبان محاوره باشه یا کتابی و هرکدوم رو که انتخاب کردی، از ابتدا تا انتهای رولت با همون لحن پیش برو. به نظر انتخابت محاوره میاد اما بعضی جاها فراموش کردی و به کتابی برگشتی.

دوم: یادت باشه که بعد از دیالوگ اگه قراره هرچیزی به جز دیالوگ بیاد، همیشه باید دو بار اینتر بزنی و بعد توصیفات و توضیحات بعدی رو بنویسی.

این دو موردو روی مثالی بهت نشون می‌دم:
نقل قول:
کاکتوس بدبختم که فکر کنم چند سالی میشه کسی بغلش نکرده، هر چند ثانیه...
-بغل؟
تقریبا ده دقیقه ای میشد که میدویدم و ریه هایم می‌سوخت، پهلویم درد میکرد و کلا نفسم در نمیامد که بالاخره توانستم کمی مکس کنم و چوبدستی ام را در بیاورم.

کاکتوس بدبختم که فکر کنم چند سالی میشه کسی بغلش نکرده، هر چند ثانیه...
- بغل؟

تقریبا ده دقیقه ای میشد که میدویدم و ریه هایم می‌سوخت، پهلویم درد میکرد و کلا نفسم در نمیومد که بالاخره تونستم کمی مکث کنم و چوبدستیم رو در بیارم.


چالش اول تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 19:03
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
چالش اول

ماجرا از اون روزی شروع شد، که امتحان معجون سازی داشتیم و من فقط چهار بار کتاب رو خونده بودم!
پس مجبور بودم تا خوب صبح بیدار بمونم و ۶ بار دیگم بخونم.
شاید باورتون نشه ولی تا اومدم دور دهمم رو شروع. کنم یکدفعه خوابم برد! و نرسیدم دور دهممو بخونم!
ولی خداروشکر تونستم تو امتحانم نمره کامل بگیرم.
ولی خب زنگ دوم کلاس گیاه شناسی داشتیم و من واقعاااا نمیتونستم تمرکز کنم و ذره ای چیزی نمی‌فهمیدم...
و متاسفانه پروفسور اسپراوت هم متوجه این شد و...
-خانم پاتر؟
-هااا... بله پروفسور اسپراوت؟
-حواست هست؟
با اینکه دلم میخواست بگم:
نه متاسفانه حواسمم خوابه!
ولی...
-بله
-پس میدونید الان چطور باید کاکتوس ماندرِیک رو پیوند بزنید؟
-امممم...
-پس حواستون بیشتر جمع باشه.

و ادامه داد به درس دادن.
-خب پس کمی از پوسته رو...

ولی چشمای من کمکم داشت گرم میشد، که...
-خانم پاتر!

انقدر یکدفعه از جا پریدم که کم مونده بود از صندلی بیوفتم!
-بله؟!

این یه فاجعه بود، فاجعه نه ها
فاجعه
کمی به خودم اومدم دیدن کلللللل کلاس برگشت رو به من و پروفسور اسپراوت هم کمی سرخ شده بود. منم هول کرد بودم.
-من... من... من...ببخشید!
-خب خانم پاتر.اصلا دلم نمیخواد این کارو بکنم ولی امروز ساعت پنج باید یه کاکتوس رو هرس کنم چطوره برای اینکه یادتون بمونه که سر کلاس حواستون باشه، بیاید کمک من.
-چشم پروفسور.
و کل کلاس ها رو به این صورت گذروندم‌ و خلاصه عصرش رفتم پیش پروفسور اسپر...
وایستا ببینم.
این...کاکتوسه؟ این که...از هگریدم بزرگتره!

-سلام خانم پاتر!

برگشتم و مروفسور اسپراوت رو دیدم که داشت میومد سمت کاکتوس.
با حالتی متعجب گفتم:
-سلام

ولی خب چیزی جز کلماتی نامفهوم از دهنم خارج نشد.

-خب میتونی شروع کنی فکر میکنم قبلا هرس کردن کاکتوس استراگوس رو اموزش دادم و شما هم به خوبی یاد گرفتین درسته؟
-اوهوم
-بیا این رو بگیر و شروع کن تا من بقیه وسایل رو بیارم.
و جعبه ای پر از وسایل باغبانی ماگلی داد دستم.میدانستم که از جادو برای هرس نمیتوان استفاده کرد تا قیچی از روی جعبه بردارم صدایی از پشتم گفت:
-بغل؟
سریع برگشتم و پشتم رو نگاه کردم.
ولی به جای اینکه کسی از هم کلاسی هایم که کنار کاکتوس وایستاده باشد و با من حرف بزند، کاکتوس رو دیدم که از گلدون درومده بود و رو پاهاش...که نه!رو ریشه هاش راه میرفت و ...
-بغل؟

نزدیک تر شد.
نزدیک تر شد.
بازم نزدیک تر شد.
ولی من خشکم زده بود.

-بغل؟

دیگه کم‌کم داشت بهم میخورد که تازه مغزم فهمید اگه همینجوری وایستم جدی جدی سوراخ (تقریبا میشه گفت ابکش)میشم و تهش به ای نتیجه رسیدم که...
فررررااارررر
تا میتوانستم تند دویدم.
حالا هی من بدو، هی کاکتوس بدو !
حالا هی من بدو، هی کاکتوس بدو !
حالا هی من ...
کاکتوس بدبختم که فکر کنم چند سالی میشه کسی بغلش نکرده، هر چند ثانیه...
-بغل؟
تقریبا ده دقیقه ای میشد که میدویدم و ریه هایم می‌سوخت، پهلویم درد میکرد و کلا نفسم در نمیامد که بالاخره توانستم کمی مکس کنم و چوبدستی ام را در بیاورم. (شاید فکر کنید چرا چوبدستی در نیاوردم که خودمم نمیدونم )رو کردم به کاکتوس و بریده بریده ولی واضح گفتم:
-استوپیفای!
و کاکتوس ایستاد و من هم همانجا افتادم تا اینکه بالاخره پروفسور اسپرات امد و تازه یادش افتاد که کاکتوس را به مقدار کافی بیهوش نکرده.
و به من هم اجازه داد بروم و من ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر خسته تر از قبل به خوابگاه ریونکلاو برگشتم،بلکه اونجا خبری از کاکتوس زنده نباشه.


--------------------
من جدی نویسی رو ترجیه میدم و خیلی با طنز نویسی ارتباط نمیگیرم.
ولی...
خب امیدوارم خوب شده باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1404 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسای عزیزم.

داستان خوبی نوشته بودی. تلاشت برای رعایت نکاتی که گفته بودم رو هم دیدم. مطمئنم خیلی زود به همه‌شون مسلط می‌شی مامان جان.
فقط یادت نره که بذار درسته و نه بزار. بزار یعنی زار برن.

چالش دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1404 04:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش دوم

پرفسور اسپراوت ما رو برای بازدید به گلخونه متروکه هاگوارتز برد. گلخونه واقعا متروکه نبود فقط چون گیاه های خطرناک و ترسناکی توش بود اسمش رو گذاشته بودیم متروکه.با حفظ فاصله بین گیاه ها حرکت میکردیم و پرفسور تک به تک بهمون توضیح میداد. نگاهی به اطراف انداختم. چشمم خورد به یه گیاه خوشگل که داخل جعبه شیشه ای بود. به سمتش رفتم و انگشتم را بهش زدم.

-نه نه نه به اون دست نزن

صدای پرفسور من رو به خودم اورد. گیج نگاهش کردم.
-چرا؟ مگه چی میشه؟

-اون یه گیاهه ادم خواره

با ترس قدمی به عقب برداشتم.به گیاه خوشگل نگاه کردم. بهش نمیومد ادم خوار باشه. ناگهان صدایی آشنا شنیدم. صدایی که سالهاست دلتنگش بودم.

-لیسا. دخترم...

صدای مادرم بود. صدایی که مدت هاست انسان ها از من گرفتنش. به اطرافم نگاه کردم.

-لیسا، مامان جان، از اون گیاه فاصله بگیر

اما من به حرف پروفسور گوش نکردم. دنبال صدای مادرم میگشتم.
-مامان، مامان؟

-لیسا دخترم؟ تویی عزیزم؟ دخترم ما توی این گل زندانی شدیم. شیشه رو بردار تا روحمون ازاد بشه

دومین صدا، صدای پدرم بود. دلتنگ این صداها بودم. بدون توجه به پروفسور و بقیه شیشه رو از روی گیاه رو برداشتم.

-مامان؟ بابا؟ صدام رو میشنوید؟

-پس تو همون خون آشام کوچولویی هستی که توی جنگ انسان ها و خون آشام ها زنده موند؟

با ترس قدمی به عقب برداشتم. صدای پدرم نبود، صدای مادرم نبود، این...این گیاه بود که حرف میزد. شیشه از دستم افتاد و خورد شد. خیره شده بودم به گیاه و بقیه پشت سرم ساکت شده بودند و صدای هیچکس نمیومد.

-اووه بزار ببینم. چقدر دلتنگ پدر و مادرتی. چقدر بد که انسان ها اونا رو کشتن.
صداهایی توی سرم پخش میشد.

انسان ها والدینت رو ازت گرفتند


انسان ها باعث شدند تو و خواهر و برادر کوچک ترت بی خانمان بشید



-مامان جان این گیاه میتونه ذهنت رو بخونه، بهش نباید توجه کنی. اون از انرژی منفی ات تغذیه میکنه و میتونه بهت آسیب برسونه.
پرفسور اسپراوت کنار گوشم حرف میزد. سعی میکردم به حرف هایش توجه کنم اما صداهای توی سرم نمیگذاشت.

انسان ها
انسان ها
انسان ها
اونا کشتن


-خب خب خب. پرفسور عزیز هم که اینجاست. پرفسور چه حسی بهت دست میده که...

-نمیذارم ذهنم رو بخونی.

پرفسور با کمک لورا و کاسپویا بچه ها رو از گلخونه بیرون برده بود. حالا چوب دستی اش رو بیرون اورده بود و به سمت گیاه گرفته بود. گیاه فریاد زد.
-لیسا، اون پرفسور هم یکی از انسان هاست. فرقش با اونا اینه که اون میتونه جارو سوار بشه. ذاتش مثل بقیه است.

-لیسا به حرفش گوش نکن. پدر و مادر تو به دست انسان های بی رحم کشته شد اما همه انسان ها مثل اونا نیستند. تو نباید بزاری اون بتونه کینه انسان ها رو توی دلت بزاره.

پرفسور و گیاه همینطور با من حرف میزدند. من سرم پایین بود و به حرف های گیاه فکر میکردم. از گوشه چشم کاسپویا رو دیدم که بهم علامت داد و جعبه ای رو نشونم داد. متوجه شدم. از حواس پرتی گیاه استفاده کردم و با کمک قدرتم جعبه را به پرواز در اوردم و روی گیاه نشوندم. با خشم گفتم.
-من نیاز ندارم دوتا برگ بهم بگه انتقام بگیرم

-فراموش نکن لیسا انسان ها قاتل والدینت هستن

-نگران نباش فراموش نمیکنم. تو مراقب باش من قاتل تو نشم.
و بعد رویم را برگرداندم و با پرفسور از گلخونه بیرون امدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس گیاه‌شناسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1404 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسای عزیزم.

طنزتو دوست دارم و اگه بخوام راستشو بگم، واقعا پتانسیل زیادی تو نوشته‌هات می‌بینم!
اما مامان جان، به نظر میاد آموزش‌های ظاهری که در گذشته داده شده رو درست یاد نگرفتی. البته یکی از نکاتی که پروفسور اسنیپ مجددا آموزش داده بود رو به خوبی رعایت کردی. آفرین.

دو نکته دیگه رو این‌بار با جزئیات بیشتر می‌گم چون شاید توضیحات واضح نبوده که متوجه نشدی.

نکته اول: بعضی از دیالوگایی که نوشتی هیچ علائم نگارشی‌ای تهشون ندارن که درست نیست. باید انتهای همه‌شون متناسب با جمله و هرجور که خودت صلاح می‌دونی "نقطه، علامت تعجب یا علامت سوال" بذاری. مثلا:

نقل قول:
-هی استریکس بیا جدا بشیم. اینجوری جفتمون رو نمیگیره

-فکر خوبیه

- هی استریکس بیا جدا بشیم. اینجوری جفتمون رو نمیگیره.
- فکر خوبیه!


می‌بینی مامان جان؟ هیچ جمله‌ای رو بدون علائم نگارشی رها نکردم.

نکته دوم: وقتی بعد از توصیفات می‌خوای دیالوگ بیاری، بسته به موقعیت باید انتخاب کنی که یک بار اینتر بزنی و بعد دیالوگ رو بنویسی یا دو بار اینتر بزنی. از کجا بفهمیم؟ نگاه کن ببین آخرین نفری که قبل از دیالوگ داشتی در موردش می‌نوشتی چه کسی بوده. مثلا اگه داشتی در مورد لیسا می‌نوشتی و دیالوگ رو هم دقیقا لیسا به زبون میاره، پس باید "یک بار" اینتر بزنی. اما برعکس، اگه دیالوگ و توصیفات دو شخص متفاوت بودن، مثلا تو داشتی در مورد لیسا می‌نوشتی اما الان دیالوگ رو قراره پروفسور اسپراوت بگه، پس این‌بار باید دو بار اینتر بزنی.

بذار برات مثال بزنم.

مثال اول. برای دیالوگ یک بار اینتر می‌زنم چون هم آخرین توصیف و هم دیالوگ متعلق به لیساس.
نقل قول:
لیسا نگاهی به آینه می‌ندازه.
- وای این چیه روی صورتم؟


مثال دوم. دو بار اینتر می‌زنم چون آخرین توصیف برای لیساست اما دیالوگ رو یه شخص دیگه بیان می‌کنه.

نقل قول:
لیسا نگاهی به آینه می‌ندازه.

- لیسا؟ اون چیه روی صورتت؟


امیدوارم این‌بار متوجه شده باشی و سعی کنی رعایت کنی. ولی فراموش نکن همیشه مهم‌ترین چیز کیفیت پسته و تو شروع کار اگه تو بخش ظاهر به مشکل خوردی عیبی نداره. هرچی بیشتر بنویسی و نقدای بیشتری بگیری، دستت بیشتر راه میفته و دیگه خودت خود به خود رعایتشون می‌کنی. پس درسته که من وظیفه‌مه بهت آموزش بدم، اما اگه اجراش الان سخته به خودت سخت نگیر. به مرور یاد می‌گیری.

در نهایت یه توصیه هم بهت دارم که تو پستای طنز سعی کن برای بعضی از دیالوگات شکلک بذاری. شکلک می‌تونه خودش یه توصیف خوب برای این باشه که گوینده دیالوگ حین گفتن حرفش چه حالت یا حسی داشته. برای شکلک زدن اول علائم نگارشی رو می‌ذاریم و بعد شکلک میاد. همونطور که تو دو مثال بالا توی نقل قول می‌تونی ببینی.

چالش اول تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاه‌شناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.