چالش دوم
-رودریک؟رودریک! از اون اتاق لعنتی بیا بیرون! الان دو روزه که نه خوابیدی و نه چیزی خوردی...
روندا چند بار در میزنه و وقتی جوابی نمیشنوه، از حرص به در لگد محکمی میزنه که تقریبا کل هافلپافی ها لرزش ریزی رو توی تالار حس کردن. وقتی روندا پاشو میبره عقب که دوباره لگد بزنه، کسی جلوشو میگیره و به سمت طبقه ی پایین هدایتش میکنه. رودریک حدس میزد که اون آدم، آقای تاله. چون هیچکس جز اون نمیتونه زرد پوشان رو آروم کنه و چون بعدش تنها صدایی که شنیده میشد سکوت بود، کم کم از حدسش مطمئن شد. هرچند رودریک باز هم نمیتونست به حدسش اطمینان داشته باشه. چطور میتونست مطمئن باشه؟ اون هیچوقت فکر نمیکرد دو روز پیش همچین اتفاقی بیفته! شاید توی حدس زدن و درک کردن افتضاح بود...
رودریک پرده رو کمی به سمتی میکشه که نور تقلا میکرد وارد اتاق شه و تلاش های خورشید رو بی نتیجه گذاشت. با خودش فکر کرد که شاید نور فرستاده ی هلگا هافلپاف بود. وقتی مطمئن شد که هیچ نوری تاریکی اتاق رو خدشه دار نمیکنه، به سمت تختش میره و آروم و بی سروصدا لبه ی تخت میشینه. یه آه ریز میکشه و دستشو میبره توی موهاش و با عصبانیت اونو بهم میریزه. نمیدونست چرا نمیتونه گریه کنه. شاید اگر گریه میکرد، اون سنگینی ای که روی قلبش تحمل میکرد از بین میرفت، ولی انگار بدنش هنوز نمیخواست اتفاقی که افتاده بود رو باور کنه و سعی میکرد رودریک رو به هر شکلی گول بزنه. ولی کم کم تسلیم میشد چون میفهمید که توانایی مقابله با خاطراتی که مدام از جلوی چشمای رودریک میگذشت رو نداره. چشماشو میبنده و سرش بخاطر مرور خاطرات تیر میکشه و خاطرات آروم آروم تحمل رودریک رو میبلعه.
-لعنتی از مغزم برو بیرون! خستم کردی! نمیذاری حتی یه لحظه آروم بخوابم! تو با من چیکار کردی هلنا!
رودریک لبه ی تختو محکم فشار میده و تقریبا با داد با خودش حرف میزنه. زمان باعث شده بود بدنش روغن کاری بشه و از اون شوک و خشکی در بیاد و بالاخره خاطرات به بدنش غلبه کردن.
از روی تخت بلند میشه و با عصبانیت توی اتاق راه میره و هر از گاهی بخاطر تاریکی مطلق به میز و کمد اتاقش برخورد میکنه ولی توجهی نمیکنه و به راه رفتنش ادامه میده. چشماش خیس میشه و ناخن هاشو توی دستش فرو میکنه و جلوی جاری شدن اشک هاشو میگیره. بعد تقریبا ده بار که دور اتاق میچرخه، پاهاش خسته میشه و باعث میشه که یکم آروم بگیره و به سمت تختش برگرده. ولی وقتی میرسه به تخت، بدنشو به سمت راست، همونجایی که میزش قرار داره متمایل میکنه و اول تردید داره، ولی بعد نزدیک میشه و وقتی بدنش به میز برخورد میکنه میفهمه که درست اومده. دستشو میکشه روی میز و انقدر میگرده که بالاخره پیداش میکنه. یه پاکت کوچولو مملو از کاغذ رول شده ای با محتوای نه چندان جالب که توی دنیای ماگلی اون رو "سیگار" صدا میکنن. رودریک پاکت رو باز میکنه و یه نخ از بینشون برمیداره و بین دستاش میچرخونه.
-هلنا... این چه آشغالی بود که همیشه توی جیبت بود... حتی آخرین باریم که تورو دیدم اینو داشتی. البته انتظار بیجایی ازت داشتم که اینو نکشی. به هرحال تو همیشه دوست داشتی به خودت صدمه بزنی...
-رودریک
رودریک بلافاصله نخ سیگار رو توی پاکت میذاره و توی جیبش قایم میکنه و به حالت تدافعی به سمت صدا برمیگرده و وقتی موی رنگین کمونی رو میبینه خیالش راحت میشه و از حالت تدافعی خارج میشه.
-تاریکی مطلقه ولی رنگ موی شما هیچوقت تسلیم تاریکی نمیشه آقای تال!
-حالت چطوره رودریک؟
وقتی آقای تال این سوال رو از رودریک میپرسه، صورت رودریک رنگ میبازه و دل پیچه ی عجیبی میگیره و حس میکنه تمام اعضای داخلی بدنش مثل فکرای توی ذهنش، بهم گره خوردن. جوابی نمیده و میشینه روی زمین و تکیه میده به میز که شاید دل دردش بهتر شه.
- شاید نتونم تورو خوب کنم ولی شاید حرف زدن بتونه. اینکه خودتو حبس کنی باعث نمیشه که چیزی بهتر شه. فقط میشی ناراحتی به همراه رودریک نه رودریک به همراه ناراحتی!
رودریک بخاطر طنز آقای تال یه لبخند ریز میزنه و از ته دلش ازش متشکره که حتی الانم میخواد بخندونتش. به آقای تال-در واقع به موهاش- نگاه میکنه که میره نزدیک پنجره و دستشو میکشه روی پرده.
-اجازه هست؟
آقای تال بدون اینکه منتظر جواب بمونه پرده رو میکشه و مثل رودریک نور رو ناامید نمیکنه و به تلاشش احترام میذاره. رودریک بلافاصله چشماش رو میبنده و هر چند ثانیه یکم چشماشو باز میکنه که بالاخره به نور عادت کنه. نمیدونه این ریسک رو بکنه یا نه ولی تصمیم میگیره انجامش بده. پاکت رو دوباره از توی جیبش در میاره و سیگار رو از داخلش میکشه بیرون و چشماش بین سیگار و آقای تال حرکت میکنه و منتظر ری اکشنش میمونه.
-راحت باش.
-آقای تال...
رودریک وقتی به سیگار زل میزنه بالاخره بغضش میشکنه و خیسی اشک رو روی گونه هاش حس میکنه.
-آقای تال! من فقط... نمیفهمم! از وقتی که اومدم هاگوارتز هلنا تنها دوست صمیمیم بود و... و ما هر اتفاقی رو باهم گذروندیم. چه خوب و چه بد، کنار هم بودیم. اینطوری هم نبود که درد و دل نکنیم. اتفاقا، ما همیشه باهم حرف میزدیم و چیزی نبود که درباره ی هم ندونیم. پس چرا... چرا این اتفاق افتاد؟!
رودریک با عصبانیت و بغض سیگارو میندازه زمین و زیر پاهاش له میکنه.
- میبینین آقای تال؟ همین سیگار نشونه ی خوبی بود که مشخص میکرد ممکنه به خودش صدمه بزنه. چطور نتونستم دقت کنم؟ چطور نفهمیدم که ته دلش چی میگذره؟ درکم خوب نبود؟ دوست خوبی نبودم؟ پیش من راحت نبود؟ چرا... من چرا نتونستم جلوشو بگیرم آقای تال؟ این فقط... خودخواهی محضه! چطور منو تنها گذاشت بدون هیچ یادگاری ای؟ فقط این سیگار لعنتی ازش باقی مونده که کاش نمیموند. شاید تنها یادگاری جدی ای که برای من گذاشته باشه حس عذاب وجدانه آقای تال! چطور دیگه حق نفس کشیدنو دارم وقتی اون دیگه نیست که هوای این دنیارو باهم شریک بشیم؟ من دیگه هیچوقت نمیتونم چشمامو روی هم بذارم چون هلنا تنها کادویی که موقع خوابم میاره کابوسه کابوس! اگر فقط میدونستم توی دلش چیه، اگر اونموقعی که داشت خودشو از ساختمون پرت میکرد پایین پیشش بودم...
-رودریک آروم بگیر!
آقای تال آروم بغلش میکنه و سر انگشتاشو به پشت رودریک فشار میده و دنبال کلمه های مناسب میگرده که آرومش کنه:
-ازت نمیخوام که گریه هاتو قطع کنی یا به حرفات ادامه ندی. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که به خودتم فکر کنی. ببین پسر...
آقای تال یکم از رودریک فاصله میگیره و دستاشو میذاره روی شونه هاشو محکم میگیرتش.
-نمیخوام با حرفای کلیشه ای آرومت کنم و نصیحتت کنم. چون مطمئنم از تنها آدمیم که بهش اعتماد کردی و باهاش حرف زدی، دلسرد میشی. ولی چیزی که دارم بهت میگم به عنوان ارشدت نیست. به عنوان دوستته رودریک.درسته ما اینجا جادو رو یاد میگیریم ولی جادویی نیست که بتونی اونو از زندگی برگردونی. میدونم که چقدر داری به این فکر میکنی. ولی به نظرت آدم خوشحال تریه اگه برگرده؟ هلنا دختر دوست داشتنی ای بود و کمتر کسی از اون خوشش نمیومد ولی همه روی این توافق داریم که اون خودخواه بود و اینکارو انجام داد. مخصوصا با تو. ما، همه، درکت میکنیم پسر باشه؟ ولی چه اشتباه چه درست این تصمیم اون بوده و به تو نگفته چون دربارش مصمم بوده. چون تورو میشناخته که چقدر به دوستات اهمیت میدی و قطعا میخوای منصرفش کنی. و شاید دلیل اینکه به تو نگفته همین بوده رودریک. بر خلاف چیزی که فکر میکنی، تو کاملا اونو درکش میکردی و اون از این خصلتت ممنون بود و شاید ترسش از این بود که میدونست نمیتونی اینو درک کنی... و میدونست که میتونی نظرشو تغییر بدی. پس بهت نگفت. پس تو حق نداری که خودتو سرزنش کنی چون اون دختر خودش نخواست که تو دخالتی داشته باشی. تو مقصر نیستی... تو مقصری رودریک!
رودریک اخم میکنه و به آقای تال نگاه میکنه که چجوری صداش عوض شده.
-تو مقصری رودریک! بابت اتفاقی که افتاد. اگه هلنا مرد تنها دلیلش تو بودی چون تو دوست خوبی نبودی براش! میدونی که هیچوقت قرار نیست تورو ببخشه مگه نه؟
-خفه شو!
رودریک دستای آقای تالو از روی شونش محکم پس میزنه و میره عقب. به آدم رو به روش خیره میشه و میبینه که چطور صورتش بین آقای تال و یه صورتی که با شاخ و برگ پر شده و چشمای تیره و بدون روحی داره، جابجا میشه. وقتی میفهمه که برای چی داره این اتفاقا میفته از روی تخت بلند میشه و با عصبانی ترین حالت ممکن گیاه آدم خوارو تهدید میکنه:
-کار مزخرفتو تموم کن و منو برگردون به جایی که بودیم!
وقتی رودریک چشماشو باز میکنه، ناخودآگاه بدنش به تند نفس کشیدن مجبورش میکنه و وقتی دستشو میکشه روی صورتش میبینه که چقدر عرق کرده. ساق پای چپش به لطف زخمی که گیاه ایجاد کرده بود، به رنگ قرمز تزیین شده بود. انگار که پاش هنر بود و گیاه هنرمند. یادش میاد که وقتی توی جنگل پرسه میزد، گیاهی به دور پاش پیچید و با خار های قرمزش ساق پاشو زخمی کرد و احتمالا سمی بود، چون تنها چیزی که رودریک بعد اون بخاطر داره حالت تهوع و سرگیجش بود که بخاطر همینا نتونست خودشو سرپا نگه داره و افتاد.
رودریک توی تاریکی جنگل به صورت زشت گیاه خیره میشه و هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشه. توی چشمای زرد و سبز گیاه دنبال کمی انسانیت میگرده که یادش میفته هیچ گیاهی همچین نگاهی رو نداره. مخصوصا از نوع آدم خوارش.
-اوه رودریک! واقعا که عجب خاطره ای بود. معمولا طعمه هام خاطره ی به این بدی ندارن که براشون فلج کننده باشه. ولی شاید امروز روز شانسمه. چیشد که با همچین نقطه ضعفی توی همچین جایی پا گذاشتی؟ شجاعی یا احمق؟ نمیدونم... شاید میخواستی مثل هلنا خودتو بکشی رودریک؟
-اسمشو به زبون کثیفت نیار!
رودریک بخاطر لحن و خنده های تمسخر آمیز گیاه خونش به جوش میاد و دندوناشو بهم فشار میده ولی میدونه که نمیتونه همینطوری از دستش فرار کنه. پس سعی میکنه که با حرف زدن مشغولش کنه که بتونه چوبدستی ای که یه قدم از دستش فاصله گرفته بود رو برداره.
-باید فکر میکردم. ولی هاگوارتز جای فکر کردن نیست. باید خودمو جمع و جور میکردم که کلاسای درسو شرکت کنم ولی تمرکزی نداشتم. و... اونجا پر از آدمه و خیلی شلوغه. تحمل این شلوغی رو ندارم. و ازین گذشته... هلنا نیست که روزمو همراهش بگذرونم. قدم به قدم هاگوارتز یادآور خاطراتم با اونه. نه تنها هاگوارتز، بلکه هر کوچه پس کوچه ای که فکر کنی رو با اون رفته بودم. همه جا به جز... اینجا. فکر میکردم شاید اینجا آروم تر شدم که تو همون یه ذره امیدمم از من گرفتی. درسته که دلم براش خیلی تنگ شده. ولی الان زمان درستی نیست که برگردم پیشش. و هلنا... میتونه صبر کنه!
رودریک سریع از جاش بلند میشه و چوبدستیو به سمت گیاه میگیره و با وردی که میخونه، اون رو به عقب پرتاب میکنه که فرصت فرار کردن داشته باشه. بخاطر زخم پاش اخم میکنه ولی میدونه که الان زمان درستی برای درمانش نیست. پس تا میتونه با سرعت از جنگل فرار میکنه و برای اینکه حواسش پرت نشه حتی برنمیگرده که ببینه گیاه دنبالشه یا نه. رودریک با خودش فکر کرد که درسته که شاید ذهنش جایی آروم بشه که با هلنا نرفته. ولی میدونست که قلبش جایی آروم میشه که هلنارو اونجا دیده یعنی هاگوارتز!
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
كلاس گیاهشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
پاسخ: كلاس گیاهشناسی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






و نرسیدم دور دهممو بخونم!
)رو کردم به کاکتوس و بریده بریده ولی واضح گفتم: