چالش اولماجرا از اون روزی شروع شد، که امتحان معجون سازی داشتیم و من فقط چهار بار کتاب رو خونده بودم!

پس مجبور بودم تا خوب صبح بیدار بمونم و ۶ بار دیگم بخونم.
شاید باورتون نشه ولی تا اومدم دور دهمم رو شروع. کنم یکدفعه خوابم برد!

و نرسیدم دور دهممو بخونم!
ولی خداروشکر تونستم تو امتحانم نمره کامل بگیرم.
ولی خب زنگ دوم کلاس گیاه شناسی داشتیم و من واقعاااا نمیتونستم تمرکز کنم و ذره ای چیزی نمیفهمیدم...
و متاسفانه پروفسور اسپراوت هم متوجه این شد و...
-خانم پاتر؟
-هااا... بله پروفسور اسپراوت؟
-حواست هست؟
با اینکه دلم میخواست بگم:
نه متاسفانه حواسمم خوابه!
ولی...
-بله
-پس میدونید الان چطور باید کاکتوس ماندرِیک رو پیوند بزنید؟
-امممم...
-پس حواستون بیشتر جمع باشه.
و ادامه داد به درس دادن.
-خب پس کمی از پوسته رو...
ولی چشمای من کمکم داشت گرم میشد، که...
-خانم پاتر!انقدر یکدفعه از جا پریدم که کم مونده بود از صندلی بیوفتم!
-بله؟!
این یه فاجعه بود، فاجعه نه ها
فاجعه کمی به خودم اومدم دیدن کلللللل کلاس برگشت رو به من و پروفسور اسپراوت هم کمی سرخ شده بود. منم هول کرد بودم.
-من... من... من...ببخشید!
-خب خانم پاتر.اصلا دلم نمیخواد این کارو بکنم ولی امروز ساعت پنج باید یه کاکتوس رو هرس کنم چطوره برای اینکه یادتون بمونه که سر کلاس حواستون باشه، بیاید کمک من.
-چشم پروفسور.
و کل کلاس ها رو به

این صورت گذروندم و خلاصه عصرش رفتم پیش پروفسور اسپر...
وایستا ببینم.
این...کاکتوسه؟ این که...از هگریدم بزرگتره!
-سلام خانم پاتر!
برگشتم و مروفسور اسپراوت رو دیدم که داشت میومد سمت کاکتوس.
با حالتی متعجب گفتم:
-سلام
ولی خب چیزی جز کلماتی نامفهوم از دهنم خارج نشد.
-خب میتونی شروع کنی فکر میکنم قبلا هرس کردن کاکتوس استراگوس رو اموزش دادم و شما هم به خوبی یاد گرفتین درسته؟
-اوهوم
-بیا این رو بگیر و شروع کن تا من بقیه وسایل رو بیارم.
و جعبه ای پر از وسایل باغبانی ماگلی داد دستم.میدانستم که از جادو برای هرس نمیتوان استفاده کرد تا قیچی از روی جعبه بردارم صدایی از پشتم گفت:
-
بغل؟سریع برگشتم و پشتم رو نگاه کردم.
ولی به جای اینکه کسی از هم کلاسی هایم که کنار کاکتوس وایستاده باشد و با من حرف بزند، کاکتوس رو دیدم که از گلدون درومده بود و رو پاهاش...که نه!رو ریشه هاش راه میرفت و ...
-
بغل؟نزدیک تر شد.
نزدیک تر شد.
بازم نزدیک تر شد.
ولی من خشکم زده بود.
-بغل؟
دیگه کمکم داشت بهم میخورد که تازه مغزم فهمید اگه همینجوری وایستم جدی جدی سوراخ (تقریبا میشه گفت ابکش)میشم و تهش به ای نتیجه رسیدم که...
فرررراااررررتا میتوانستم تند دویدم.
حالا هی من بدو، هی کاکتوس بدو !
حالا هی من بدو، هی کاکتوس بدو !
حالا هی من ...
کاکتوس بدبختم که فکر کنم چند سالی میشه کسی بغلش نکرده، هر چند ثانیه...
-
بغل؟تقریبا ده دقیقه ای میشد که میدویدم و ریه هایم میسوخت، پهلویم درد میکرد و کلا نفسم در نمیامد که بالاخره توانستم کمی مکس کنم و چوبدستی ام را در بیاورم. (شاید فکر کنید چرا چوبدستی در نیاوردم که خودمم نمیدونم

)رو کردم به کاکتوس و بریده بریده ولی واضح گفتم:
-استوپیفای!
و کاکتوس ایستاد و من هم همانجا افتادم تا اینکه بالاخره پروفسور اسپرات امد و تازه یادش افتاد که کاکتوس را به مقدار کافی بیهوش نکرده.
و به من هم اجازه داد بروم و من ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر خسته تر از قبل به خوابگاه ریونکلاو برگشتم،بلکه اونجا خبری از کاکتوس زنده نباشه.
--------------------
من جدی نویسی رو ترجیه میدم و خیلی با طنز نویسی ارتباط نمیگیرم.
ولی...
خب امیدوارم خوب شده باشه.