طرفداران هلگا یه نگاهی به همدیگه کردن و همونطور که داشتن به خودشون قول میدادن توی زندگیشون تصمیمات درستتری بگیرن، امیدوار بودن یکی به شکل قهرمانانهای یه چرخش داستانی ایجاد کنه و کار رو در بیاره!
توی همین فکرا بودن که اتفاقی افتاد که واقعاً هیچکس باورش نمیشد! یه هلگا هافلپاف دیگه از در ورودی ستاد وارد شد و با قدمهای مطمئن و با اقتدار و کاریزما به سمت اون یکی هلگا حرکت کرد. یه چرخشی به چوبدستیش داد و ناگهان هلگای قبلی شروع به تغییر شکل کرد! موهای قرمز-طلاییش شروع به سفید شدن کردن، قدش کوتاهتر و پشتش کمی خمیدهتر شد! اما درست در همون لحظههایی که داشت موهای سفید سینهش از یقه باز لباسش بیرون میزد با صدای خفهای غیب شد!
رئیس ستاد هلگا (که هنوز اسم نداره و اوپن پوزیشن حساب میشه و از هماکتون می توانید برای تصدی این عنوان اقدام فرمایید!

) به سرعت به سمت هافلپاف واقعی رفت و گفت:
- بانو... ببخشید! ما باورمون نمیشد که این شما نباشید! شرم آوره واقعاً! حتماً از ستادهای دیگه برای تخریب شما این کار رو کردن! من حتماً همین الان استفاده غیر مجاز از معجون مرکب پیچیده رو گزارش میکنم!
هلگا لبخندی زد و گفت:
- اشکالی نداره، رئیس ستاد عزیزم. بالاخره منم متوجهم که تو کار سختی رو داری انجام میدی. اما حتی یه اسم هم نداری و در آینده شـــــاید یه شخص واقعی بشی! البته که از اون طرف در صورت پیروز شدن من (که با توجه به فضای جامعه احتمال خیلی بالایی داره) تو هم پست خوبی در کابینه خواهی گرفت!

هلگا برگشت و نگاهی به جمعیت حاضر کرد و با صدای بلند که رگههای جذابیت و اقتدار همزمان توش مشخص بود گفت:
- خب دوستان. من از شما عذرخواهی میکنم. مهم نیست که این کار رو چه کسی انجام داده. مهم اینه که ما از همین لحظه باید به دنبال یه راه مناسب برای حل این مشکل باشیم. که البته من یک راه حل خوب دارم!
ملت که حالا دیگه دعاهاشون رنگ واقعیت گرفته بود و همه چیز داشت همونجوری که دوست داشتن پیش میرفت بالا پایین پریدن و خوشحالی کردن و یک صدا از مامی خواستن که راه حلش رو با اونا در میون بذاره!
- خیلی خب دوستان عزیزم! بالاخره من توی این 1000 سال عمری که داشتم یه چیزایی یاد گرفتم. الان هم برنامهش رو ریختم که برم و با کاریزما و جذابیتم این پسره رو عاشق خودم کنم تا مجبور بشه بیاد به من رأی بده!
همه طرفداران حاضر در ستاد هلگا به دوربین زل زدند! البته به جز یه پسر بچه که بیشتر از این که این راه حل مامی براش عجیب باشه، از بوی جن سرخ شده توی کره نیوزلندی تعجب کرده بود!

***
ستاد گلرت گریندلوالدگلرت سریع به صحنه برگشت و روی صندلی مجللش نشست و گفت:
- خب چی شد؟ راه حل پیدا کردین؟
- قربان شما گفتین میرین مرلینگاه یه کم فکر کنین. ما منتظر ایدههای جذاب شما بودیم! اممم... راسی قربان یه کم جسارتاً لباتون رنگش غیر طبیعـ...
- خفه شو! آزادیه! هر کی میخواد میتونه رنگ هر جاییش رو خواست عوض کنه! خب... ایده ما اینه بریزیم این پسره رو تا سر حد مرگ شکنجه کنیم که بیاد رأی بده!
- اما قربان اینجوری که بقیه طرفدارانتون ناراضی میشن.
- خب به باسیلیسک سالازار که ناراضی میشن. اونا که رأیشون رو دادن!
- ولی قربان این کار اعتقاد به دموکراسیتون رو زیر سوال میبره!
با شنیدن این جمله گلرت شروع به قرمز شدن کرد. از جاش بلند شد و دستشو انداخت زیر گلوی اون مشاور بدبخت بی اسمی که حتی یه پوزیشن براش تعریف نکرده که شاید در آینه یه مادر سیریوسی براش اقدام کنه، و از زمین بلندش کرد!
- چه غلطی کردی؟! چیِ من زیرِ کی بره؟! هفت جد و آبات زیر اون برن! چه غلطا! من هیچیم زیر هیشکی نمیره! من به همه گفتم! من فقط رو میرم! فــهـــمـــیــــدی؟!
اون مشاور نگون بخت که یهو ایراد کار رو فهمیده بود در حالی که نفسش بالا نمیومد بریده بریده گفت:
- قربان ما... غلط بکنیم... دموکراسی حرف... بدی نیست که... یعنی همین رأی و اینا... که ملت میدن... همین انتخابات و اینا...!
گلرت یه کم دستش رو شل کرد و بیچاره مورد نظر روی زمین افتاد.
- ای خدا بگم چیکار کنه این هلگا رو که هی کلمه قلمبه سلمبه یاد شما داد! پاشو بینم. پاشو چوبدستیت رو بردار میخوایم بریم یارو رو بترکونیم!