جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دارالمجانین لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
همینکه درون گوی را نگاه کرد، به جای اینکه چهار تا چیز جالب ببیند تا بتواند برای محمد هری گلزار تفسیرش کند، فقط انعکاس موهای قرمزی را دید که هرچه نزدیک تر میشد، چشم های سیبل هم درشت تر میشد. محمد هری گلزار که منتظر شنیدن پیشگویی بود گفت:
- خب چی شد؟
- مادرتون جناب گلزار!! مادرتونو میبینم که داره فریاد میزنه!! اون میگه اگه به سیبل تریلانی رایتون رو اعلام نکنید همین حالا خودش رو دار می...

همینکه محمد هری گلزار خودش را جمع کرد تا به سمت صندوق رای روانه شود، صدای تق تق پاشنه بلند های ده سانتی لیلی جلویش را گرفت. لیلی با اخم به سیبل نگاه کرد و گوی او را از دستش قاپید.
- چطور جرعت میکنی پسر مجنون منو اغفال کنی!!
- اغفال؟؟؟ من خودم دید...

لیلی گوی را محکم روی زمین زد و گوی هزاران تکه شد. از میان تکه های گوی، دود عجیبی بیرون زد که لا به لای آن کلماتی درحال کنار هم قرار گرفتن بودند تا یک‌ جمله را بسازند. ولدمورت و محمد هری گلزار از یک طرف با تعجب به دود نگاه میکردند و سیبل تریلانی که فهمیده بود اوضاع از چه قرار است میخواست پا به فرار بگذارد. بلاخره کلمات یک جمله را تشکیل دادند و محمد هری گلزار آن را بلند خواند:
« سیبل تریلانی من رو تموم این مدت گروگان گرفته بود و ازم میخواست هرچیزی که میگه رو نشون بدم، گول سیبل تریلانی دروغگوی مکار رو نخورید»

درسته، این کلمات از دهان خود گوی بیچاره بود. دود ناپدید شد و کلمات به زمین ریختند. و اینگونه، جرم هایی که سیبل تریلانی مرتکب شده بود، توسط لیلی آشکار شد.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1405 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل گوی پیشگویی اش را محکم در بغلش فشرد و چشمانش را بست. نفسِ عمیقی کشید و تمرکز کرد.
-ای کائنات... ای نیروهای ماورای طبیعت... به این پیشگو بگویید... محمد هری گلزار... الان... کجاست...
چند ثانیه سکوت.
چند ثانیه دیگر هم سکوت.
سپس گوی شروع کرد به مه آلود شدن. سیبل با ذوق و شوق چشمانش را باز کرد و توی گوی نگاه کرد. داخلِ گوی تصویری مه آلود شکل گرفت. یک در. یک خانه. یک...

-عمارت ریدل ها؟!

سیبل با دهانِ باز به گوی خیره شد. آن را پایین آورد. به اطرافش نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی نمی بیند، با سرعتی که اصلاً انتظارش را نداشتید، شروع به دویدن کرد...



دم در خانه ریدل‌ها
ولدمورت با کراوات مرتب و کت اتو کشیده‌ای که گلزار اصرار کرده بود بپوشد، کنار در ایستاده بود و داشت با اخم به ناخن‌هایش نگاه می‌کرد. گلزار با ذوق سعی می‌کرد موهای نداشته لرد را پیدا کند.

-دستتو بکش کنار!
-یه کم دیگه... اینجا یه چیزی هست...
-گلزار اگه یه بار دیگه دستتو به موهایمان بزنی!
-باشه باشه! چقدر بی‌معرفتی ولی...

در همین لحظه، صدای تق تق پاشنه کفشی روی سنگفرش آمد. لرد و گلزار به طرفِ صدا برگشتند. سیبل ترالانی، نفس نفس زنان جلوی درِ خانه ریدل ها ایستاد و با چشمانِ گشادش _ که پشتِ سه جفت عینکی که به چشمش زده بود، گشاد تر هم به نظر می رسید _ به محمد هری گلزار خیره شد.
سیبل یک قدم جلو آمد. دستش را بالا برد و شال هایش را مرتب کرد. او می دانست که حتی با حقه بازی و کلک هم اگر شده، باید محمد هری را راضی کند. برای همین شروع کرد به کاری که بهتر از هر چیزی بلد بود؛ پیشگویی الکی!
-می بینم که اورانوس و زحل به تازگی برخورد کرده اند. این یعنی خانه ریدل ها میزبانِ فردِ خاصیست!

گلزار با کنجکاوی به سیبل نگاه کرد:
-آب میوه میخوای؟ ما آب هویج داریم. البته خودم آب حم...

ولدمورت چشم غره‌ای رفت و محمد هری گلزار ساکت شد. سیبل نادیده اش گرفت، گوی را جلو آورد و داخلش را نگاه کرد...
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 22 تیر 1404 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
اونورترا - ستاد سیبل تریلانی:

سیبل بعد از تلاش‌های فراوان برای این که توی گوی پیشگویی چیزی ببینه که بهش کمک کنه به وسیله‌ش بتونه محمد هری گلزار رو وادار کنه به خودش رای بده، به نتیجه‌ای نمی‌رسه.

حالا شاید شما خوانندگان محترم فکر کنین علتش اینه که سیبل پیشگوی خوبی نیست یا حداقل به خاطر فشار انتخاباتی، قادر به تمرکز نیست. اما حقیقت اینه که مشکل اصلا و ابدا به سیبل برنمی‌گشت بلکه مستقیما همه‌ش به خود محمد هری گلزار مربوط بود.

آخه می‌دونین؟ دیوونه بود خب! خیلی حساب کتاب نداشت بتونی دستشو بخونی و براش نقشه بکشی!

برای همین سیبل گوی پیشگوییش رو زیر بغل می‌زنه و رهسپار دارالمجانین لندن می‌شه. نه به این علت که از حالا فهمیده بود محمد هری گلزار دیوونه‌تر از اونه که بشه پیش‌بینیش کرد، بلکه به این دلیل که خیال می‌کرد از فاصله‌ی نزدیک به هدف بهتر می‌تونه پیشگویی کنه.

بله سیبل هنوز امید داشت و امید بر پیشگویان عیب نیست!

پس در یک چشم به هم زدن سیبل رو می‌بینم که به پیشخوان دارالمجانین لندن رسیده و داره سراغ محمد هری گلزار رو می‌گیره. که خب، می‌فهمه جا تره و بچه نیست.

- یعنی چی که اینجا نیست؟ شما اینطوری از بیمارانتون محافظت می‌کنین؟
- آقا... خانوم... حالا هر جنسیتی که دارین، از نوع محترمش. ایشون ماهی چند روز حق ملاقات خارج از دارالمجانین دارن.
- والا این مدلیشو تا حالا ندیده بودیم. چطوری راحت می‌ذارین یه دیوونه زنجیری از اینجا خارج بشه؟ اینطوری از شهروندان جامعه محافظت می‌کنین؟
- دیوونه هست، ولی زنجیری نیست.

سیبل با خشم پشتشو به پیشخوان می‌کنه و گویی که حاوی پیشگویی‌های بسیار بد برای خانومِ پشت پیشخوان بود رو پشت سرش رها می‌کنه تا دچار بلاهای خیلی بدی بشه. بعد با خودش فکر می‌کنه اگه محمد هری گلزار تو دارالمجانین نیست، پس یعنی کجاست؟

شاید وقت یک پیشگویی متفاوت بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 22 تیر 1404 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
درست در مرکز کائنات، خانه ریدل ها


لرد با صورتی آرام و چهره‌ای بشاش درحالی‌که تنها حوله‌ای به کمرش بسته بود، وارد اتاقش شد. این سوسول‌بازی‌های انتخاباتی برایش ارزشی نداشت و زندگی‌اش بر طبق روال سابق پیش می‌رفت. البته مرگ خوارها خیلی خودشان را درگیر کرده بودند (مسلماً لرد به آنها گفته بود که کویین واقعی اوست و خیلی خودشان را برای وزیر جماعت نکشند) و خانه ریدل ها عملاً خالی بود که این مسئله به لرد اجازه می‌داد که آزادی عمل بیشتری داشته باشد. البته لرد بی‌جنبه نبود و از خانه خالی جهت انجام تمرینات پشت بازو با دمبل و تمرینات شکم استفاده می‌کرد و بعد هم یک ست سی‌دقیقه‌ای هوازی سنگین می‌زد و در آخر یک دوش طولانی می‌گرفت که عضلات همه بدنش را ماساژ دهد.
ازآنجاکه همه برنامه‌ها به‌خوبی انجام شده بود، سرحال بود و با همان حوله خودش را روی تختش انداخت که مجله‌های پسر بازیگوش را بخواند و عشق و صفا را کامل کند. اما همین که چشمش به بالای تخت خورد، از جا پرید و فریاد زد:
- ای خاک کل دیاگون بر سرت! بیا پایین! صد دفعه نگفتیم دیگه نیا این ورا؟

در بالای تخت، محمد هری گلزار مانند عنکبوت خودش را به دیوار چسبانده بود و آب‌دهانش سرازیر بود و داشت کف می‌کرد.
لرد که چندشش شده بود، بلندتر فریاد زد:
- دوباره من رفتم حموم، رفتی اب حمومو خوردی؟ این عقده ای بازیا چیه؟

محمد هری گلزار با این فریاد پایین آمد و گفت:
- بسه لرد...

لرد که بسیار عصبانی بود، ادامه داد:
- تو کسی نبودی! من آدمت کردم! بابات یادته؟

با شنیدن این حرف محمد هری گلزار گلدانی که روی میز بود پرت کرد و داد زد:
- اسم بابای منو نیار لرد! من عقده ایم کصافت؟ من عاشق تو ام زبون نفهم! فکر کردی برای چی آب حموم اسنیف میکنم؟ من...

البته گلزار نتوانست جمله اش را تمام کند چون نوک سرد چوبدستی ولدمورت در درون دهانش قرار گرفت.
- ما زبان نفهمیم؟ به ما توهین میکنی؟ تو ما را ول نمیکنی! میخوای همه دنیا بفهمن گلزاری که براش میمیرن پاپت ماست؟

گلزار با احتیاط چوبدستی را از دهنش بیرون کشید و به دست لرد بوسه زد.
- لردا، داوشم... من خیلی دوست دارم...چجوری بهت ثابت کنم؟ میخوای... میخوای... به هرکی تو بگی رأی بدم؟

- رأی چه؟
- انتخابات دیگه! بیا بریم با هم دیت ستاد گردی!
- دیت چیه؟
- ولش کن! تو حاضر شو لرد من! بریم ستادها رو ببینیم... اصلاً ببین دنیا رو می‌ریزم به پات!

لرد که می‌دانست اگر قبول نکند گلزار او را رها نخواهد کرد، تصمیم گرفت به ستاد انتخاباتی رفته و در آن شلوغی ملت، گلزار را از سرش باز کند. البته دلیل دیگرش این بود که جز او و گلزار کسی خانه نبود و گلزار دیوانه ممکن بود او را به دامان ناپاک گناه صابون خواری بیندازد. به‌هرحال گلزار دیوانه بود.
- میری بیرون وایمیسی که حاضر شم! ببینم داری نگاه می‌کنی با پشت‌دست می‌زنم کامپوزیتهات تو دهنت خورد شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/4/22 17:49:21
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 22 تیر 1404 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان در ستاد هلگا:

- یعنی شما می‌خواین از در مامی ایشوز وارد شین و شوگر مامی محمد هری گلزار بشین؟

هلگا سرش رو با جدیت تکون داد و چند قدمی توی ستاد زد تا به صورت دراماتیکی جواب بده:

- بله، ولی یه مشکل داریم.
- چه مشکلی؟
- من سنم اون‌قدرا بالا نیست که مامان کسی باشم!
- شما... شما هلگا هافلپاف... موسس هاگوارتز... مدرسه‌ای که هزار سال پیش ساخته شده... شما سنتون زیاد نیست؟
- نه دیگه، چه کنیم که خوب موندم! هنوزم به عنوان یه دانش‌آموز سال اولی اشتباه می‌گیرنم.

حالا این بار رئیس ستاد هلگا بود که رفت تو فاز قدم زدن، چون نمی‌دونست چطور به هلگا بفهمونه که نه تنها مامی ایشوز، بلکه خیلی راحت گرندمامی ایشوز هم می‌تونه به محمد هری گلزار القا بشه. هرچی فکر کرد به یه روش شیک و مجلسی برای گفتن این حقیقت نرسید. برای همین شروع کرد به قدم زدن، سرعتش رو زیاد کرد، بعد کم کرد، یه لحظه وایساد، سرش رو خاروند، بعد کوبید به دیوار، سرش که خونی شد باندپیچی کرد، دوباره راه رفت، دوباره فکر کرد... ولی هیچ ایده‌ای نداشت!

در نهایت تسلیم شد و گفت:

- خب الان چیکار کنیم؟
- بگین یه آرایشگر جادویی بیاد، شاید با کمک لوازم آرایشی ماگلی، سن منو یه خورده ببره بالا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 22 تیر 1404 01:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: پس از یک دوره انتخابات خیلی نفس‌گیر و زمانی که نتایج اعلام می‌شن، مشخص می‌شه که رای هر چهار کاندید برابر شده. بعد از تحقیق می‌فهمن تنها کسی که رای نداده محمد هری گلزار، دیوانه‌ی دارالمجانین لندن و محبوب نوجوانانه و چهار کاندید در تلاش برای گرفتن رای‌ش هستن. سیبل قصد داره پیشگویی کنه، هلگا می‌خواد اونو عاشق خودش بکنه و گلرت می‌خواد از راه شکنجه وارد بشه!

ــــــــــــــــــــ


تنها کسی که تا به الان هیچ خبری ازش نبوده، فلیسیتیه. طرفدارانش سخت دارن دنبالش می‌گردن و ستاد خبری‌ش مدام بیانیه می‌ده که خانم کاندیدا در حال بازدید از آزکابانه و به زودی وارد گود می‌شه، اما حقیقت اینه که اونا هم خبر ندارن فلیسیتی الان توی اتاقش نشسته و به تنها پوستر روی دیوار زل زده و داره باهاش صحبت می‌کنه. اگه کسی این صحنه رو ببینه فکر می‌کنه اون دیوونه شده، ولی اگه نزدیک‌تر نگاه کنیم می‌فهمیم که پوستر مربوطه عکسی از محمد هری گلزاره.

حقیقت اینه که اکثر مردم نمی‌دونستن فلیسیتی بزرگترین طرفدار گلزاره. جالبه بدونید اون صاحب بزرگترین فن‌پیج اون، یعنی « هواخواه ورشکسته‌ی گلزار»ـه و بهتره انکار نکنید که هیچ اطلاعی راجع به کانال مذکور ندارید. همه‌ی ما در این زمینه روسیاهیم.

حالا اگه به فلیسیتی نزدیک‌تر و نزدیک‌تر بشیم، متوجه می‌شیم که اون در حال زمزمه‌ی چیزی شبیه «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ... » هست. فلیسیتی در شبانه‌روز سه بار زمانی رو به منیفست کردن محمد هری می‌گذرونه و این موضوع سال‌هاست که ادامه داره. شاید بشه گفت برنامه‌ی دیگر کاندیداها مربوط به همین یکی دو روز اخیره، اما برنامه‌ای که فلیسیتی برای گرفتن رای محمدرضا - اند میبی‌ مور - داره، ریشه در تاریخ دوونده!

ــــــــــــــــــــ


ستاد هلگا هافلپاف

لازمه‌ی کار کردن راه‌حل هلگا، این بود که محمد هری به مقدار مناسبی درگیر مامی‌ایشوز باشه. آیا همین‌طور بود؟ مورخان گفتن که محمد هری در بچگی بسیار به مادرش علاقه داشت، اما مادرش گاهی اوقات فراموش می‌کرد که وی وجود خارجی داره و از خدمتکار خونه سوالاتی می‌پرسید مثل "چرا توی ۹ ماه اخیر این‌همه وزن اضافه کرده؟ چرا توی خریدهای خونه پوشک بچه هست؟ این بچه‌هه که اینجا نشسته از کجا اومده؟" محمد هری هنوز هم وقتی زنگ در رو می‌زنه و مادرش در باز می‌کنه اولین سوالی که ازش می‌پرسه اینه که "شما؟"

شاید ایده‌ی مامی هلگا اون‌قدرها هم عجیب نباشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 20:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
طرفداران هلگا یه نگاهی به همدیگه کردن و همونطور که داشتن به خودشون قول می‌دادن توی زندگیشون تصمیمات درست‌تری بگیرن، امیدوار بودن یکی به شکل قهرمانانه‌ای یه چرخش داستانی ایجاد کنه و کار رو در بیاره!

توی همین فکرا بودن که اتفاقی افتاد که واقعاً هیچ‌کس باورش نمی‌شد! یه هلگا هافلپاف دیگه از در ورودی ستاد وارد شد و با قدم‌های مطمئن و با اقتدار و کاریزما به سمت اون یکی هلگا حرکت کرد. یه چرخشی به چوبدستی‌ش داد و ناگهان هلگای قبلی شروع به تغییر شکل کرد! موهای قرمز-طلایی‌ش شروع به سفید شدن کردن، قدش کوتاه‌تر و پشتش کمی خمیده‌تر شد! اما درست در همون لحظه‌هایی که داشت موهای سفید سینه‌ش از یقه باز لباسش بیرون می‌زد با صدای خفه‌ای غیب شد!

رئیس ستاد هلگا (که هنوز اسم نداره و اوپن پوزیشن حساب میشه و از هم‌اکتون می توانید برای تصدی این عنوان اقدام فرمایید! ) به سرعت به سمت هافلپاف واقعی رفت و گفت:
- بانو... ببخشید! ما باورمون نمی‌شد که این شما نباشید! شرم آوره واقعاً! حتماً از ستادهای دیگه برای تخریب شما این کار رو کردن! من حتماً همین الان استفاده غیر مجاز از معجون مرکب پیچیده رو گزارش می‌کنم!

هلگا لبخندی زد و گفت:
- اشکالی نداره، رئیس ستاد عزیزم. بالاخره منم متوجهم که تو کار سختی رو داری انجام میدی. اما حتی یه اسم هم نداری و در آینده شـــــاید یه شخص واقعی بشی! البته که از اون طرف در صورت پیروز شدن من (که با توجه به فضای جامعه احتمال خیلی بالایی داره) تو هم پست خوبی در کابینه خواهی گرفت!

هلگا برگشت و نگاهی به جمعیت حاضر کرد و با صدای بلند که رگه‌های جذابیت و اقتدار همزمان توش مشخص بود گفت:
- خب دوستان. من از شما عذرخواهی می‌کنم. مهم نیست که این کار رو چه کسی انجام داده. مهم اینه که ما از همین لحظه باید به دنبال یه راه مناسب برای حل این مشکل باشیم. که البته من یک راه حل خوب دارم!

ملت که حالا دیگه دعاهاشون رنگ واقعیت گرفته بود و همه چیز داشت همونجوری که دوست داشتن پیش می‌رفت بالا پایین پریدن و خوشحالی کردن و یک صدا از مامی خواستن که راه حلش رو با اونا در میون بذاره!

- خیلی خب دوستان عزیزم! بالاخره من توی این 1000 سال عمری که داشتم یه چیزایی یاد گرفتم. الان هم برنامه‌ش رو ریختم که برم و با کاریزما و جذابیتم این پسره رو عاشق خودم کنم تا مجبور بشه بیاد به من رأی بده!

همه طرفداران حاضر در ستاد هلگا به دوربین زل زدند! البته به جز یه پسر بچه که بیشتر از این که این راه حل مامی براش عجیب باشه، از بوی جن سرخ شده توی کره نیوزلندی تعجب کرده بود!

***

ستاد گلرت گریندلوالد

گلرت سریع به صحنه برگشت و روی صندلی مجللش نشست و گفت:
- خب چی شد؟ راه حل پیدا کردین؟
- قربان شما گفتین میرین مرلینگاه یه کم فکر کنین. ما منتظر ایده‌های جذاب شما بودیم! اممم... راسی قربان یه کم جسارتاً لباتون رنگش غیر طبیعـ...
- خفه شو! آزادیه! هر کی می‌خواد می‌تونه رنگ هر جاییش رو خواست عوض کنه! خب... ایده ما اینه بریزیم این پسره رو تا سر حد مرگ شکنجه کنیم که بیاد رأی بده!
- اما قربان اینجوری که بقیه طرفدارانتون ناراضی می‌شن.
- خب به باسیلیسک سالازار که ناراضی می‌شن. اونا که رأیشون رو دادن!
- ولی قربان این کار اعتقاد به دموکراسی‌تون رو زیر سوال میبره!

با شنیدن این جمله گلرت شروع به قرمز شدن کرد. از جاش بلند شد و دستشو انداخت زیر گلوی اون مشاور بدبخت بی اسمی که حتی یه پوزیشن براش تعریف نکرده که شاید در آینه یه مادر سیریوسی براش اقدام کنه، و از زمین بلندش کرد!

- چه غلطی کردی؟! چیِ من زیرِ کی بره؟! هفت جد و آبات زیر اون برن! چه غلطا! من هیچیم زیر هیشکی نمیره! من به همه گفتم! من فقط رو میرم! فــهـــمـــیــــدی؟!

اون مشاور نگون بخت که یهو ایراد کار رو فهمیده بود در حالی که نفسش بالا نمیومد بریده بریده گفت:
- قربان ما... غلط بکنیم... دموکراسی حرف... بدی نیست که... یعنی همین رأی و اینا... که ملت میدن... همین انتخابات و اینا...!

گلرت یه کم دستش رو شل کرد و بیچاره مورد نظر روی زمین افتاد.
- ای خدا بگم چیکار کنه این هلگا رو که هی کلمه قلمبه سلمبه یاد شما داد! پاشو بینم. پاشو چوبدستیت رو بردار میخوایم بریم یارو رو بترکونیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/4/20 21:42:32
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/4/20 21:43:18
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 19:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیبل شروع می‌کند به پیشگویی کردن و آینده را دیدن و هر چه بیشتر آینده را در ذهن و قلبش درک می‌کند، بیشتر به خود می‌لرزد! این چه آینده‌ایست دیگر؟! چرا در آینده‌ای که سیبل می‌بیند همه بی‌لباس هستند؟ (صبر کن ادامه‌ش رو بخون!) چرا همه به جای لباس، پوششی شبیه به آهن دارند؟ چرا انگار آدم آهنی هستند؟ مگر به چه سالی رفته است؟! اوه این که آینده‌ی خیلی دور است. این‌ها روبات هستند؟ شِت این روبات‌ها چرا اینقدر بی‌حیا هستند؟!

سیبل چشمش را باز می‌کند و متوجه می‌شود کل مدت پیشگویی را داشته جیغ می‌زده و خشتک می‌دریده (چون می‌بیند جلویش یک عالمه خِشت خام در سایز کوچک تکه‌پاره شده و یکی هم در دستش است و می‌خواهد بدرد).

- الان الان دوباره می‌رم تو فاز پیشگویی. یه لحظه هولم نکنید من یه کم زیاد زور زدم رفتم تو آینده ماگل‌ها. بذارید تمرکز کنم رو گلزار!

--------------------------

کمی آن‌طرف‌تر، ستاد هِل‌گا

هِل‌گا کیسه‌ای در دست گرفته و دارد دور سرش می‌تاباند و می‌چرخاند و مثل قهرمان‌ها با افتخار سرش را بالا نگه می‌دارد.

- خوب ببینید! این‌ها جن هستند! من جن گرفتم! جن! من چت‌باکس رو از جن خالی کردم! نمی‌ذارم گلرت آنارشیسم بیاره! سعی می‌کنم چند تا کلمه قلنبه‌ی دیگه هم یاد بگیرم بیام تو چت‌باکس بگم تا بگم من خیلی کول و خفنم! خلاصه اینا جن هستن، شام امشبمون! (چکش نماد جن؟!)

همه طرفداران هِل‌گا (خودش و سایه‌ش) شروع می‌کنند به جیغ و دست و هوررا.

Amoo Ghannad left the group.

هِل‌گا ادامه می‌دهد: من برای اینکه ممدهری گلزار رو بکشونم سمت خودمون یه نقشه‌ای دارم. نظرتون چیه؟

طرفداران خیالی هِل‌گا جواب می‌دهند: نقشه‌ت رو بگو مامی جون بعد نظرمون رو بپرس.

هِل‌گا: نقشه‌م اینه که از کاریزمای درونم استفاده کنم و برم مُخش رو بزنم و عاشقم بشه و به خاطر اینکه عاشقم شده بیاد به من رأی بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/4/20 20:12:38
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/4/20 20:18:22
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی اینورتر - ستاد سیبل تریلانی:

ستاد سیبل درست همونطوری بود که از یک پیشگو انتظار می‌رفت، ولی خب، از نوع سیبیلوش!

به محض ورود به ستاد غبار غلیظی احاطه‌ت می‌کرد که حتی اگه طرفدار سیبل نباشی و صرفا برای سر و گوش آب دادن یا حتی جاسوسی اومده باشی، چنان غبار در چشم و دماغ و حلقت فرو می‌ره که یکهویی حسی در وجودت شروع به رشد کردن می‌کنه که می‌خوای سیبل نامزد انتخاباتیت باشه و بهش رای بدی.

بعله، بالاخره پیشگو که باشی چند تا حقه تو آستینت داری که اینجور مواقع رو کنی و حریفانت رو دو به هیچ عقب بندازی.

وقتی بالاخره تو غبار غرق می‌شی و چشمات عادت می‌کنه و می‌تونی یکم اطراف رو ببینی، زمبل زیمبولوهای پیشگوها که همیشه تو چادرای پیشگوییشون هست توجهت رو جلب می‌کنه. تنها فرقش اینه که یک مقداری سیبیل هم هر از چند گاهی دیده می‌شه که از سقف آویزون شده یا حتی به صورت برجسته رو تصاویر تبلیغاتی سیبل نصب شده.

گفته شده این سیبیل‌های نصبی از طرف هواداران به صورت لایو از صورت خودشون کنده و به ستاد اهدا شده و توسط خود شخص بر روی تصاویر سیبل چسبونده شده. همه‌شون هم کاملا با اراده‌ی آزاد خودشون و اصلا هم ربطی به اون غبارِ وسوسه‌کننده نداشته.

حالا اینجا رو ول کنین تا برسیم به دفتر خود سیبل که گوی پیشگویی رو جلوش گذاشته بود و حسابی داشت باهاش اداهای پیشگویی در میاورد تا ببینه چطور محمد هری گلزار رو وادار کنه به خودش رای بده. این رایی بود که برنده‌ی انتخابات وزارتخونه بهش بستگی داشت و طبیعیه که همه‌ی کاندیداها به تکاپو افتاده باشن که گلزار رو به خودشون جذب کنن.

این وسط اما گابریلا بسیار بی‌قرار بود و هی به وسایل عجیب و غریب سیبل تو قفسه‌ها ور می‌رفت و حتی بعضا می‌شکوندشون و این کار رو برای سیبل که رو گوی تمرکز کنه رو سخت می‌کرد.

- می‌شه دو دقیقه آروم بگیری ما پیشگوییمون رو بکنیم؟
- پیشگویی می‌خوای چی کار؟ باید مستقیما عمل کرد! پاشو بریم اونجا یقه‌شو بگیریم بیاریمش بهت رای بده.
- این شونصد ساله تو همین عرصه‌س و طرفدارای نوجوونش که حاضرن به خاطرش خودشونو بکشن. فکر کردی راحت دستمون بهش می‌رسه؟ تازه جلوی اون همه چشمی که نگاهشون به رایشه، نمی‌شه از زور استفاده کرد. باید خودش بخواد. باید قانعش کنیم...

سیبل نفسی می‌گیره و با صدای مرموزی ادامه می‌ده:
- باید پیشگویی کنم!

و بعد چشماشو می‌بنده و دستاشو دور گوی پیشگویی به حرکت در میاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
اما محمد هری گلزار تنها دیوانه‌ی دارالمجانین لندن نبود، فقط خودش فکر می‌کرد که تنها دیوانه‌ی آنجاست چون دیوانگی‌اش این بود که تصور می‌کرد در مرکز جهان قرار دارد و بقیه‌ی دنیا دارند دور او می‌چرخند. به‌هرحال، خوش‌تیپ بودن قیمتی داشت و برای محمد هری گلزار که هم خوش‌تیپ، هم پسر برگزیده و هم پسری بود که زنده ماند و در تمامی دنیاها محبوب و معروف، این قیمت، دیوانگی بود. در این دارالمجانین شهر لندن، دیوانه‌های دیگری هم وجود داشتند و آن دیوانه‌ها اما، همگی رفته بودند رأی داده بودند. شاید به‌نوعی بتوان گفت که باور به دموکراسی و شرکت در رأی‌گیری خودش دیوانگی خودش است، و شاید در این زمینه‌ی خاص، این محمد هری گلزار است که از باقی جامعه‌ی جادوگری عاقل‌تر بود. حالا هر جور که بخواهیم حساب کنیم، چه باور کنیم که خوش‌تیپ است یا نیست، یا پسر برگزیده است یا نه، نقش اول داستان است یا نه، دیوانه است یا عاقل، در نهایت هر چهار کاندید و کل جامعه‌ی جادوگری به او نیاز داشتند که تصمیم بگیرد تا بالاخره ماجرای انتخابات تمام شود.

---
کمی اونورتر، ستاد گلرت گریندل والد

ستاد انتخاباتی گلرت گریندل‌والد بیشتر شبیه ترکیبی از یک آرایشگاه مردانه‌ی دهه‌ی پنجاه، فروشگاه ابزارآلات جادویی غیرمجاز و یک فرقه‌ی مرموز آخرالزمانی بود. پوسترهای بزرگ از چهره‌ی جدی گلرت با شعارهایی مثل «جادوگران واقعی گریه نمی‌کنند، حکومت می‌کنند» بر دیوارها چسبیده بود و در گوشه‌ای از اتاق، یک گوی پیش‌گویی ترک‌خورده سیبل که گروگان گرفته شده بود، روی پایه‌ای لرزان قرار داشت. اعضای ستاد با ردای سیاه و کراوات‌های قرمز، مثل فروشنده‌های بیمه‌ای که وسط مراسم احضار شیطان گیر افتاده باشند، این طرف و آن طرف می‌دویدند و هر چند دقیقه یک‌بار، برای افزایش روحیه، وردی روی خودشان می‌خواندند تا لبخندشان مصنوعی‌تر شود. گلرت، در مرکز اتاق، با نگاهی درهم و دستی روی چانه، در حال تلاش برای حل بزرگ‌ترین بحران انتخاباتی‌اش بود: چطور محمد هری گلزار را گول بزند.

- گولش بزنیم بگیم خیلی دوستش داریم و به‌عنوان پسرمون می‌بینیمش؟
- محمد هری گلزار به این راحتیا گول نمی‌خوره، این‌قدر طرفدار نوجوون داره که نیازی به تأیید از شما نداره.
- اگر بهش قول بدیم که سازمان حمایت از دیوانگان دارالمجانین رو تأسیس می‌کنیم چی؟
- اون که فکر نمی‌کنه دیوونه‌ست، کدوم دیوونه فکر می‌کنه دیوونه‌ست آخه؟

راه‌حلی به نظر گلرت نمی‌رسید، ولی باید سریع‌تر فکر می‌کرد چون کمی آن‌ورتر، توی ستاد باقی شرکت‌کننده‌ها، راه‌حل نزدیک‌تر از رگ گردن به کاندیداها بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.