شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
درود بر ارباب تاریکی ها که شکوهش را چنان زیبا ثابت کرد، که تمام محفلیان به اقتدار حضورش، سکوت کردند.
سکوت و تسلیم شدن دشمن در برابر حریفش، بزرگترین دست آوردیست که در پایان جنگی پر از درد و خون، به جای می ماند!
این موفقیت یادگاری است با ارزش، از فداکاری یاران و وفاداری آنان که تا آخرین لحظه ماندند و نظاره گر این فتح تاریخی شدند.
پسرم، این پیروزی غرور آفرین، گوارای وجودت. تبریک به تو و تمام مرگخوارانی که در این راه، تو را یاری رساندند.
از طرف خانواده های ریدل، گانت، اکبری، اصغری، افضلی، اکرمی، افعلی، انبری، اشرفی، استری، اطهری، اجنبی ( به جز برادر کوچکشان)، و سایر بستگان و دوستان، دیده و ندیده، یکشنبه زا، دوشنبه زا...نه این دیگه اهم... خودتون چشماتون رو مراقب باشید بچمو چشم نکنید...
مراسم تشییع آن مرحوم، یکشنبه از جلوی تالار اسلیترین به سمت قطعه لردان هاگزمید به صرف ناهار...اینم نبود...
اها یادم اومد: مراسم تاج گذاری به صرف شام شیرینی در خانه گریمولد در خدمت همه عزیزان هستیم (ورود محفلی ها اکیدا ممنوع).
باشد که روح آن مرحوم... ای بابا زن توی این معجون عشق امروزت چی ریختی؟!
ارباب تاریکی که دنیا در چنگال او است، این خانه ی کوچک و حقیر .. خوب خیلی کوچک نیست اما حقیر که برایش مثل خاموش کردن لامپی است! دنیا روزی به دست وارثان اصلی اش میوفتد قربان، شما بارها ثابت کردید که اینگونه است. قربان به نظرم اینجا نیاز به مرمت دارد، آخ قربان اگر این وظیفه را به ما بسپارید این مکان را از این نموری و حقارت و بوی گراز مانند ویزلی ها تبدیل به کاخی شایسته ی فرمان روایی شما خواهیم کرد. لطفا اجازه بدید قربان! وارنسکی در حال قدم زدن در خانه هر لحظه خنده ی ناموزون صورتش ناخوشایند تر میشد و چشمان بدخواهش ذوق زده تر. این بود سرنوشت پایگاه روشنایی زمان؟ کوبیده شدن توسط فردی شیاد بساز بفروش؟ همینطور که او قدم میزد و ایده های استفاده از این مکان یکی یکی به صدا در میامدند، صدای قدم های شمرده شمرده ی فردی از رو به روی اش شنیده شد، بله او تنها نبود. _ سلام قربان گادفری وارنسکی تعظیم میکند. وارنسکی ادامه میدهد _ ماه امشب زیباست نه؟
_بله جوزف خیلی زیباست، پسندیده نیست که جایی قدم بزنی وقتی صاحبانش راضی نیستند این کار روحتو کثیف میکنه، البته اگه جایی برای کثیف کردن مونده باشه.
_ بله قربان میدونم، اما فکر میکنم لرد راضی باشه.
وقتی وارنسکی این جمله را میگوید، گادفری که تلاش فراوان برای کنترل خشمش کرده با نهایت توان به سمت او میجهد، طوری که بعد از رسیدن او دیوار مقابلش ترک میخورد، اما وارنسکی غیب شده است! بله او باید حدس میزد که این مرد، مرد نبرد نیست.
درود بر پیروی کچل اما زیباروی ما، لرد ولدمورت گرانقدر! به به چه کردید! صمیمانهترین تبریک و تهنیتهای استادتان گریندلوالد را پذیرا باشید ای لرد عزیز! محفل ققنوس، یادگار آن آلبالوی بیهستهی دستورونشسته، به دست سیاه و دارکپرور وجود پربرکت جبههی تاریکی فتح شد! درود به روان پاک آنهایی که در این راه شهد شهامت را چشیدند و به درجهی والای قربانی شدن در راه لرد سیاه اوج گرفتند!
باشد که یاران محفل یاد بگیرند خالی کردن میدان چه عواقبی دارد و پشت کردن به آلبالوی ریشنقرهای آنها را به چه پرتگاهی میاندازد!
باز هم بار دیگر پرچم پرافتخار و دارکمان را برافراشتیم و علامت مرگ را در آسمان کملطف محفل متجلی ساختیم!
تبریک به لرد ولدمورت، به یاران وفادارشان، به مروپ و تام، به لوسیوس و نارسیا، به بلاتریکس و دلفی و دیگر دستاندرکاران!
ابرها ماه را پوشانده اند، اما نه کامل. نور نقره ای آن از لا به لای شکاف ها و درزهایشان می درخشد و می تابد. بر خانه ای که قبلا محل سکونت اعضای محفل ققنوس بود.
گادفری میدهرست خانه را از پایین به بالا برانداز می کند و در حالی که مهتاب در چشمان کهربایی اش می لرزد، آه می کشد و با حرکاتی نرم و گربه وار از دیوار بالا می رود و از پنجره وارد اتاق سابقش می شود.
درپوش تابوتش برداشته شده و یک مرگخوار داخل آن خوابیده. چهره اش آرام است و سینه اش با هر نفس آهسته بالا و پایین می رود. گادفری به سمتش می رود و کنار تابوت می نشیند و با ظرافت تار مویی را از صورت مرگخوار کنار می زند. "معصومیت نشسته بر این چهره. حالا دیگر نمی توانم بفهمم یک نقاب است، یا یک آرزو که روح تیره ات در تمنایش می سوزد. اما باید بدانی که هنوز به یک چیز ایمان دارم."
روی گردن مرگخوار خم می شود و دندان های نیش تیزش را در پوست شکننده ی آن فرو می کند، درست در جایی که رگی تپنده قرار دارد. شروع می کند به نوشیدن با ولع.
خاطرات مرگخوار در ذهنش مجسم می شوند. اینکه چه طور در خانه ی ریدل گام برمی داشت، در حالی که نگاه های سنگین یارانش بر او بود. و تقلا می کرد تا بفهمد که کیست در آن خانه. کسی که قرار است در تاریکی رشد کند و روحش به کمال برسد، یا فقط یک ابزار. برای خواسته های پایان ناپذیر سرورش. دوستانش دوست بودند، یا چنگال هایی که هر آن ممکن بود در او فرو روند و تکه تکه اش کنند، برای خشنود کردن سرورشان.
گادفری از روی گردن مرگخوار بلند می شود. چهره ی مرگخوار هنوز آرام است. اما سینه اش؟ دیگر بالا و پایین نمی رود.
گادفری با صدایی دورگه، در حالی که پوستش سفیدتر از قبل و لب هایش سرخ تر شده اند و چشمان کهربایی اش می درخشند: "خونی که از تو در رگ هایم جاری شده، برای من مثل یک آینه است. پلیدی درونم را به من نشان می دهد. به من می فهماند که اگر مراقبتش نکنم، چه طور مثل تو در باتلاق غرق می شوم."
بلند می شود و به سمت پنجره می رود. "ارتش تاریکی. شما گمان می کنید پیروز شده اید، و من وقتی به چهره های شادتان نگاه می کنم، دلم می سوزد برایتان که این گونه خودتان را به سخره گرفته اید. در تعفنی که در آن بیهوده دست و پا می زنید، فقط مرگ نجات بخش شماست. و من، خون آشام گادفری، سخاوتمندانه آن را به شما می بخشم."
واییی آخجون با لرد تاریکی ها اومدیم اردو! هوراااا!
خونه عمو ریگولوس اینا خیلی بزرگه. دوست دارم توش با بچه نارنجیا قایم موشک بازی کنم. عه... بچه نارنجیا کوشن؟
بانو مروپ چرا می ندازینشون بیرون آخه؟ من می خواستم باهاشون بازی کنم. یعنی چی که اونا دوستم نیستن؟ خانم مربی یادمون داده با همه دوست و مهربون باشیم. دانا و خوش بیون باشیم.
اصلا حالا که اینطور شد و اجازه نمیدین اونا بیان تو، من میرم تو کوچه تا باهاشون بازی کنم.
گرومپ! (افکت با لگد پرت کردن مالی بیرون از آشپزخونه محفل!)
از قدیم گفتن هرکی با پسر مامان در افتاد ورافتاد! بفرما! از این همه نشانه پند نمیگیرید؟
مامان قربون پسر هلو قاچقاچیش بره که هر چی اراده میکنه با یه چشم بهم زدن بدست میاره! پسر که نیست فاتح پر قدرت و پر شوکت مامانه!
پسر مامان ناظر محفل نباشه کی باشه؟ دامبلدور شپشو؟ یا اون کله زخمی چهار چشمی؟ اصلا همین دو نفر مانع پیشرفت محفل شدن! اگر از اول محفل ققنوس سفیدا رو میسپردن به لرد سیاه، اینجا دو روزه تبدیل به بهشت جهنم وی آی پی میشد!
در راه ورود به این تاپیک چندتا بچه کله قرمزی دیدم گفتم خادمانت جلوی پات قربونیشون کنن بستنی موزی مامان! میگن خونه جدید میرین قربونی کنین شگون داره!
یه جن خونگیم دیدم اینورا زیادی در مورد محفل حرف میزد، اونم بگیرمش بهزودی سرشو با ساطور میبرم به آمار سرای جنخونگیای بلکها روی دیوار اضافه کنم.
باشد که با دعاهای خیر مامان، فتوحات پسر مامان هر روز افزونتر از دیروز باد!
بسیار خوشحالیم که بالاخره محفل به دست صاحب حقیقی اش افتاد... یعنی خود ما! البته همه می دانند که ما صاحب کل جامعه جادوگری هستیم... محفل و مرگخواران نمونه آنهاست!
دوست داریم این رویداد خطیر و برجسته را به تمامی مرگخواران وفادار (از جمله گلرت گرینوالد) تبریک بگوییم. این رویداد جز به زحمت و خلاقیت و نوشته های بی نظیر ایشان امکان پذیر نبود. البته چون پسر مامان هستیم، از مامانی مان هم برای مهمات رساندن به مرگخواران (هلو و شلیل و بقیه خوشمزه جات) متشکریم.
بخورید و بیاشامید و هرچه دوست دارید در این تاپیک بنویسید که امروز محفل از آن ماست!
خیلی خوشحالم که تا اینجا رسیدی و تونستی از پس تمام چالشهای دیدارهای مخفی خودت بر بیای. همچنین عذرخواهی میکنم که طرح ماموریت اولت انقدر طول کشید و منتظر موندی. امیدوارم آماده باشی که با انرژی و تمرکز بریم سراغ ماموریت اولت که برای انجام دادنش باید بری به تاپیک سفیدترین سفید، سیاهترین سیاه...
خلاصه سوژه اینه که...
نقل قول:
دامبلدور سنگ دَرک رو به تنهایی توی مدرسهی هاگوارتز ساخته و وقتی که میخواست از طلسمش استفاده کنه، متوجه میشه که سنگ گم شده...
خب، برای این ماموریت خیلی کار سختی در پیش نداری. سوژهش تازه زده شده و فقط پست اول سوژه زده شده، پس دستت کاملا بازه بازه! همچنین منم دستت رو باز میذارم. دلم میخواد ببینم خلاقیت تو مسیر سوژه رو به کجاها میکشونه. نتیجه ماموریتت رو بیار همینجا تا بررسیش کنم.
سلام پروفسور عزیز دیدارهای مخفی من به پایان رسید و حالا که دیگه پاورچین رفتن و مخفی شدن تموم شده، حس میکنم یه جور استاد ناپدید شدن واقعی شدم! خوشحالم که حالا عضو رسمی خانه ققنوس هستم و میتونم آزادانه کنار شما و دیگر محفلیها باشم. امیدوارم بتونم نقش خودم رو در این جمع پرقدرت ایفا کنم. تا اون موقع، آمادهام و انرژیام رو برای روزهای پیش رو ذخیره میکنم.