جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] در پایان باز می‌شوم!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1404 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل وقتی بالاخره با چند ده تا پایی که قرض کرده بود به اندازه کافی فرار می‌کنه و به منطقه امنی می‌رسه که فاصله مناسبی با بلاتریکس داره، سرجاش متوقف می‌شه و از همون دور دور دورا روشو برمی‌گردونه سمت بلاتریکس.
- هی بِلا. بیا شروعی دوباره داشته باشیم.

قبل از این که فریاد اعتراض بلاتریکس بخواد بلند بشه، سیبل سریع اضافه می‌کنه:
- من بقیه رو دور می‌کنم و تو هم دلفی رو راه بنداز.

بلاتریکس دست به کمر می‌شه.
- اصن کی گفته تو قراره نقشی در این ماجرا داشته باشی؟

سیبل خودشو به بیخیالی می‌زنه و ادای کسایی که می‌خوان برن رو در میاره.
- خیله خب، اگه می‌خوای جلوی این همه مرگخوار با دخترت اختلاط کنی به من چه.

و میاد مثلا بره که با حرف بعدی بلاتریکس، در حالی که زیر زیرکی می‌خندید برمی‌گرده.

- خیله خب، جمعیتو پراکنده کن. ولی خودتم باهاشون پراکنده می‌شی.

مرگخوارا که تمام مدت اونجا حضور داشتن و مکالمات رد و بدل شده بین سیبل و بلاتریکس رو به صورت زنده تماشا می‌کردن، بالاخره به حرف میان.
- ما نه‌تنها اینجاییم، بلکه گوش داریم و می‌شنویما. اگه می‌خواین بریم، اول دلفی رو ساکت کنـ... می‌ریم می‌ریم!

تغییر موضع ناگهانی مرگخوار مذکور زمانی رخ می‌ده که بلاتریکس تهدیدکنان چوبدستیش رو طوری به سمت مرگخوارا می‌گیره که انگار هر لحظه ممکن بود یه کروشیو ماکسیما بده بیرون. وقتی بالاخره جمعیت پراکنده می‌شن اما سیبل با اصرار سرجاش می‌مونه، بلاتریکس می‌پرسه:
- پیام ارباب چیه؟ بگو خودم به دلفی می‌رسونم!
- نمی‌شه که آخه... ارباب به من دستورشو دادن و این پازل بدون من چیده نمی‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1404 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل به این نتیجه رسید که کار چندان سختی هم نبوده و با موفقت از اون عبو...

ترق!
در کوبیده شد و دوباره صدای اواز های دلفی بلند شد. بزارید یه فلش بک به چند ثانیه پیش داشته باشیم و ماجرا رو بیشتر برسی کنیم.
دلفی سریع درو باز کرد چون معمولا بلا اونو اینجوری صدا میکرد. اما به محض دیدن سیبل دوباره یاد حرفای اون افتاد، اخم کرد و درو هم کوبید. نه تنها دوباره شروع کرد به اهنگ خوندن، اما نه مثل قبل که کمی اذار دهنده بود، با صدایی کشدار تر، بلند تر، کر کنده تر و غیر قابل تحمل تر. اونم نه با اون اسپیکر کوچیک قبلی، از یه جای نامعلوم، چنتا سینما خانگی بزرگ دراورد و بلندتر از قبل، زد زیر اواز. حالا دیگه همه گوشاشونو گرفته بودن، چند نفر هم بیهوش شده بودنو یکی دوتا از مرگخوارا هم همون اول سکته زدن موندن رو دست بغلی.
قبل از این اتفاق، احتمال اینکه صدا به دلفی برسه خیلییییی کم بود ولی حالا دیگه غیر ممکن بود.
سیبل برگشت که از بلاتریکس بپرسه که چیکار کنه. ولی خب وقتی بلا رو دید...
-

خب... کاملا توجیه شد و فهمید که نه تنها نباید حرف بزنه، بلکه باید دمشو بزاره رو کولش، علاوه بر اون دوتا پا، دوتا... که نه یه چند ده تا دیگم قرض کنه و فرار کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/7/10 19:25:23

Only Raven

پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1404 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین

البته این چیزی بود که سیبل فکر می‌کرد. سیبل شخصیت دلفی را نمی‌شناخت. حق هم داشت. دلفی به کسی محل نمی‌داد. همه را با گوشه‌ی چشم نگاه می‌کرد. دست جلویش دراز می‌شد، اخم می‌کرد. این عقیده را داشت که اون دختر لرد ولدمورت است و به فرومایه جماعت نباید محل بگذارد. این‌ها دلایلی بود که همه‌ی مرگخواران از دلفی شناخت کمی داشتند. اما بلاتریکس جزو آنان نبود. مادرش بود. زیر و بم دلفی را می‌شناخت. در کودکی او را حمام برده بود. در مرلینگاه او را سرپا گرفته بود. در زیرزمین خانه‌ی ریدل به اون چاقو داده بود که بدن اسیرها را تکه تکه کند. همچین فعالیت‌هایی باعث شده بود که به شناخت کامل از دلفی برسد.

- گفتنت مشکل داره. متین

سیبل به سمت بلاتریکس برگشت.
- بابات مشکل داره. 

بلاتریکس عصبانی شد.
- صد بار بهت گفتم که اسم بابای منو به زبونت نیار. احمق! عصبانی

سیبل دفترچه‌ای را از جیبش درآورد. صفحه‌ی اول آن دفترچه نوشته بود "مقداری که من اسم بابای بلاتریکس را آورده‌ام". در پایین آن با خودکار قرمز نوشته بود " اخطار: حواست باشه بیشتر از 99 بار اسم باباش رو به زبونت نیاری."

دفتر را به سرعت ورق زد.
- نخیر این بار 99امه! ببین اینجا نوشتم.

بلاتریکس نیز طوماری از جیبش درآورد. طوماری که نام تمام افرادی اسم پدرش را به زبان آورده بودند، درونش نوشته شده بود.
- ببین! اینجا نوشتم که 99 بار اسم بابامو گفتی. پس الان می‌شه صدمی.
- کو؟ کو؟ بده ببینم.

سیبل شروع به چک کردن کرد. باید آن یک باری که بلاتریکس اضافه نوشته را پیدا می‌کرد. نه برای تفریح بلکه برای زنده ماندن.
- بیا خانوم! 69امی رو ببین. اینجا اشتباه نوشتی. اینجا بهم گفته بودی که "برو طبقه اول رو تمیز کن."، منم گفتم "ای بابا! بلاتریکس ولمون کن." اینجا منظورم بابات نبود که اضافه کردی به لیست.
- هوم! شانس آوردی  سیبل. خیلی شانس آوردی. یک قدم تا مرگ فاصله داشتی. منتظر دفعه‌ی بعدی می‌مونم.
- حالا منظورت از حرف اولت چی بود؟
- تو پست قبلی اشاره کردن که رمزآلود صداش زدی. دلفی تو پیدا کردن رمز همیشه مشکل داشت. برای همین نفهمیده. این‌دفعه عادی صداش بزن.

سیبل با مغزی هنگ کرده رو به در کرد.
- دلفی جان! 

در اتاق دلفی باز شد و تمامی مرگخواران با ترس به سمت اتاق دلفی حرکت کردند. 

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1404 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس دستانش را به سینه‌اش زد. با نگاهی به تیزی شمشیر سرتاپای سیبیل را برانداز نمود. تجربه نشان داده بود سیبیل هر وقت قصد دارد آباد کند؛ ویران می‌نماید.
- مطمئنی خراب‌ترش نمی‌کنی؟

از لحن بلاتریکس و همچنین نگاه کروشیوگونه‌ی چشمانش مشخص بود منظورش پرسش نیست؛ بلکه مطمئن است سیبیل سنگ دیگری در چاه می‌اندازد. این را هم مطمئن بود که مانند سنگ قبلی، هیچ کدام از مرگخواران قادر به درآوردن این یکی نخواهند بود.

سیبیل به دیوار خیره شد؛ آنقدر عمیق و دقیق که دیوار اعتراض کرد:
- اینقدر زل نزن خانم؛ من متاهلم!

سیبیل به اعتراض دیوار اعتنا نکرد. زیرلب چیزهایی زمزمه نمود که نه دیوار معنی‌اش را می‌فهمید؛ نه مرگخواران و مخصوصا نه بلاتریکس. این آخری حتی توان نداشت یک لحظه خشمش را کنترل کند.

- چرا چرت و پرت میگی؟ جواب منو میدی یا ببرمت زیرزمین؟

سیبیل از ترس زیرزمین به رنگ برف و سپس گچ درآمد.
- چیزه...چرا خشونت؟ خب، اتفاقا همین الان تقدیر بهم گفت می‌تونم از پسش...

بلاتریکس قبل از این که سیبیل جمله‌اش را تمام کند، با لگد او را به نزدیک‌ترین نقطه به در هل داد. سیبیل گلویش را صاف کرد؛ صدایش را به رمزآلود ترین حالت ممکن درآورد و گفت:
- دوشیزه دلفی...

صدای جیغ دلفی رشته‌ی کلام را گسست. شکاف چنان عمیق بود که قابل جبران نمی‌نمود. بنابراین سیبیل مجبور شد رشته‌ی کلام دیگری بردارد.
- دلفی...

رشته‌ی کلام بار دیگر گسست؛ این بار با صدای ترکیبی خواننده ماگل و گابریلا. گویا سیبیل برای گفتن ماجرا به دلفی، راهی طولانی پیش رو داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1404 02:46
نمایش جزئیات
آفلاین
جیغ‌های بی‌امان دلفی که تنها روونا می‌دونست چه زمانی قراره زنگ پایانش خورده بشه و پایان پیدا کنه، چنان بلند و گوش‌خراش بود که آرامش رو از ساکنین خانه‌ی ریدل‌ها ربوده بود.

همین باعث شده بود نیمی از جمعیت برای پیدا کردن علت این جیغ‌ها به سمت منبع صدا حرکت کرده و پشت در اتاق دلفی تجمع کنن (چرا که دلفی هیچ‌کس رو راه نمی‌داد و معتقد بود در این لحظه خواستگارها باید پشت در بمونن تا زمانی که دلفی آمادگی لازم رو برای رویارویی باهاشون پیدا کنه) و نیمه‌ی دیگه‌ی جمعیت خودشون رو به طُرُق مختلف مشغول کنن تا این صدا رو نشنون.

مثلا گابریلا برای خودش بلندگوهای ماگلی خریده بود و آهنگ رو با صدای بلندی پخش کرده بود تا رقیب درخوری برای جیغ‌های دلفی باشه. این‌چنین بود که همون یک ذره سلامت روانی که اهالی داشتن هم حالا از دو سمت در حال از دست رفتن بود.

سیبل بدون توجه به صدای آهنگی که از یک سو بلند بود، در جهت مخالف و جایی که جیغ‌های بی‌امان دلفی به هوا برمی‌خاست حرکت می‌کنه تا دستور اربابش رو به جا بیاره. همونطور که حدس می‌زد جمعیت زیادی پشت درهای بسته مونده بودن که نشون می‌داد چرا تا به این لحظه وقفه‌ای در جیغ‌های دلفی ایجاد نشده و ذره‌ای از قدرت صداش کاسته نشده.

با این حال سیبل دستور داشت و مطمئن بود دلفی هم با شنیدن این که لرد می‌خواد ببیندش، حداقل برای دقایقی دست از جیغ کشیدن برمی‌داره. اما سوال اینجا بود که چطور وقتی پایانی بر جیغ‌ها نبود می‌تونست صدای خودشو به گوش دلفی برسونه تا دلفی متوجه بشه لرد خواهان دیدنشه؟

سیبل به سختی از میون جمعیت مرگخوارا رد می‌شه و خودشو پشت در می‌رسونه. جایی که بلاتریکس آماده بود افسونی انفجاری پیاده کنه تا راه رو برای رسیدن به دخترش هموار کنه. سیبل دستشو رو شونه‌ی بلاتریکس می‌ذاره.
- تو به بقیه برس تا من دلفی رو راه بندازم!
- یادت رفته این خودت بودی که اونو به این روز انداختی؟
- حالا هم اومدم درستش کنم دیگه... به امید روونا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1404 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


یکی از آن روزهای غیرمعمولی در خانه ریدل‌ها بود و همه روزها در خانه ریدل‌ها غیرمعمولی بودند. لرد پشت میز چوبی‌اش در اتاق خوابش نشسته بود و قهوه صبحانه‌اش را می‌نوشید. صدای جیغ دلفی در پس‌زمینه به علتی نامعلوم طنین‌انداز بود و لرد با چه‌چه حنجره دلفی به حرکات پرده اتاق در نسیم صبحگاهی خیره شده بود و غرق در فکر بود.

دیشب خواب دیده بود که حامله شده و با درد زایمان به بیمارستان سنت مانگو مراجعه کرده است. مروپ به همراهش به بیمارستان آمده، دست بر شکم او گذاشته و به او گفته که تا آمدن پدر بچه کنارش خواهد ماند. عجیب این بود که درد را بسیار واقعی حس کرده بود و حتی از اینکه پرستارها به او گفته بودند که تا زایمان فاصله دارد و فعلاً باید تحمل کند، عصبانی شده بود. این خواب و درد عجیب ادامه داشت تا اینکه لرد با وحشت از خواب پریده بود.

بلافاصله بعد از بیدار شدن، از تختش بیرون پریده بود چون انتظار داشت گلرت دوباره به زیر پتوهای نرمی که مروپ اختصاصی برای او گلدوزی کرده بود، یورش ببرد، اما خبری از گلرت نبود. کمی بعدتر هم سر میز صبحانه متوجه شد گلرت چند روزی است که خیلی به خانه سر نمی‌زند و به قول بلا، احتمالاً جاروی جدیدی پیدا کرده که با آن چهارراه و میدان‌های مرکزی را دور بزند. البته تا جایی که لرد می‌دانست، آن اطراف چهارراه و میدانی نبود و دلیل خنده ریز بلا و مروپ را هم نفهمید. ولی از نبود گلرت بسیار ناراحت شد چون می‌دانست اولاً او حواسش را از خواب عجیبش پرت می‌کرد و بعد هم اگر خوابش را برایش تعریف می‌کرد، کلی به او می‌خندید و می‌خواست خوابش را عملاً تعبیر کند تا یک مینی «لرت» با هم بسازند. این گونه حس بد کابوسش کم می‌شد و بعد از مدتی هم فراموشش می‌کرد.

درست در حین خوردن عدسی مشغول این فکرها بود که راه حل درست مثل زخم کله زخمی روی مغزش نقش بست. بله! راه درست تعبیر خواب بود.

بنابراین با عجله به اتاقش رفته و سیبل را صدا زده بود و اکنون منتظرش بود. سیبل بعد از چند دقیقه با همان ملودی شجریانی جیغ دلفی (انگار بچه به اسپیکر الهی جیغ وصل شده بود) داخل آمد و پرسید:
- کاریم داشتین لردا؟

لرد سرفه‌ای کرد. سعی کرد ماجرا را تا حد امکان بدون هیجان خاص و با قیافه «این‌ها به ردام هم نیستند» تعریف کند.

- اولا که… یعنی چی خیلی وقته نیستی!؟ دوماً که… اهم… ما یک دوستی داریم که خواب دیده حامله شده! خیلی هم درد داشته! این تعبیرش چیه؟

سیبل قیافه‌اش را درهم کشید و سرخ شد.
- لردا… خیلی ببخشید… ولی باید مسئولیتش رو قبول کنین! اگر با دوستتون دکتر بازی کردین…

- دکتر بازی چیه!؟ دوست ما اصلاً آمپول زدنم بلد نیست، چه برسه به دکتر بازی!… فقط خوابشو دیده!

- می‌توانم بپرسم کیه؟
- چه فرقی می‌کند؟

سیبل بادی غبغب انداخت و گفت:
- لرد عزیزم… علم تعبیر خواب خیلی دقیق و حساسه! مهمه که کی خواب دیده… چه وقتی خواب دیده و حتی موقع خواب چی تنش بوده! مثلاً همین دلفی برای این داره جیغ میزنه که من بهش گفتم…

لرد که حوصله داستان‌های سیبل را نداشت، تسلیم شد و گفت:
- اه… ما خودمان خواب دیدیم! ولی اگر کسی بفهمه ما این خواب رو دیدیم… تبدیلت می‌کنیم به تفاله چای!

برخلاف تصور لرد که انتظار داشت سیبل یا بخندد و یا حتی بترسد، او جدی شد و با کلامی محکم که از او بعید بود گفت:
- این خیلی مهمه لردا… اگر شخص مهمی مثل شما خواب ببینه حامله است، یعنی یک تغییر در راهه! و اینکه درد داشتین… یعنی چیزی رو گم کردین… یا شاید ازتون دزدیدن! این خیلی عجیبه!

لرد تعجب کرد و پرسید:
- چرا عجیب؟

- چون دلفی هم خوابی دیده که تعبیرش جابه‌جایی و تغییره! دو خواب تو یک روز! این حتماً اتفاق می‌افته!
- برای همین داره جیغ میزنه؟… دلفی رو بگو بیاد ببینم چه خوابی دیده!

سیبل رفت و لرد به فکر افتاد. نبودن گلرت، جابه‌جایی، گم کردن چیزی… این اصلا خوب نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 فروردین 1404 08:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس به سختی جلوی رگبار سرفه‌هایش را گرفت. شفادهنده‌ها گفته بودند دیگر هیچ امیدی برای بهبودی‌اش نیست. گفته بودند بیماری مادرزادی‌اش، یکی از همین روزها او را در خود می‌بلعد. تنها چیزی که می‌خواست؛ این بود که تنها کسانی که دوستشان داشت را ببیند. او در دنیا فقط به مادرش، لی‌لی، پاندورا و ریگولوس علاقه‌مند بود که سه نفر اول، مانند پروانه دورش می‌چرخیدند. او در حسرت دیدن ریگولوس کمرو و خجالتی می‌سوخت؛ لکن غرورش نمی‌گذاشت از کسی بخواهد ریگولوس را به نزدش بیاورد. فقط امیدوار بود معجزه‌ای شود و به دیدار تنها اسلیترینی‌ای که دوستش داشت نائل آید.

تا این که بالاخره ریگولوس آمد. پسرک لاغراندام و چشم‌آبی، به محض دیدن سوروس، پلک زد تا جلوی اشک‌هایش را بگیرد. آن استخوان‌های بیرون‌زده، آن پوست کدر و همرنگ گچ، آن لب‌های خشک و ترک خورده که چندجایشان شکافته بود...آنش به جان و روحش می‌زد.

جلوی تختش زانو زد و با ملایمت پرسید:
- حالت چطوره؟

سوروس سرفه‌ای کرد و سینه‌ی دردناکش را مالید.
- خیلی بهترم. چیز خاصی نیست.

پاندورا که فقط بعد از ساعت منع رفت و آمد و هنگام کلاس‌ها از تخت پسری که عشقش را در سینه پنهان کرده بود فاصله می‌گرفت؛ بغضش را فرو خورد.
- چرا باید بمیری سو؟

سوروس آهی کشید. اگر شخص دیگری بود؛ امکان نداشت بگذارد با لب خندان از درمانگاه بیرون برود. حرفی که پدرش، پاتر، مارلین مک کینون و هزاران نفر دیگر به او زده بودند را به خاطر آورد. آن‌ها معمولا می‌گفتند:
- تو آدم بدی هستی و هر کاری هم بکنی نمی‌تونی خوب باشی.

البته او به نظر هیچ‌کدامشان اهمیتی نمی‌داد؛ اما حسی در درونش می‌گفت چندان هم بیراه نمی‌گویند. او از بیشتر مردم نفرت داشت؛ به سختی می‌بخشید و به هیچ عنوان احساساتش را بروز نمی‌داد.
- آدمای بد باید مجازات شن.

لحنش عادی بود. شاید هم می‌کوشید آن را عادی نگه دارد.

ریگولوس، ریگولوسی که مانند خود سوروس، به ندرت احساساتش نشان می‌داد؛ ناگهان بنای گریه گذاشت. قرار بود دوستش را از دست بدهد. برای اولین بار، حرف پاتر درست بود که ادعا می‌کرد:
- اسنیولوس داره می‌میره‌.

به خاطر می‌آورد آن لحظه با بیشترین خشمی که در عمرش تجربه کرده بود گفت:
- اون نمی‌میره پاتر. فقط یکم ناخوشه، همین.

آن زمان کاملا به حرفش باور نداشت؛ اما اکنون کاملا ناامید شده بود. با صدایی لرزان از گریه زمزمه کرد:
- من از تو هم بدترم. پس قول بده قبل از من هیچ تقاصی پس ندی.

پاندورا به فکر فرو رفت. در افسانه‌ها، شرارت همیشه مجازات می‌شد؛ و تشخصیش هم ساده بود. خوب‌ها، زیبا و اجتماعی‌ بودند و شرورها، بدقیافه و منزوی. اما آیا در جهان واقعی هم می‌شد به این راحتی مرز بین خوبی و شرارت را تعیین کرد؟ در جهان واقعی هم می‌شد گفت "خوب می‌بخشد، شرور کینه به دل می‌گیرد؟"

به سمت سوروس و ریگولوس رفت، آن‌ها را در آغوش کشید و به آرامی موهای سیاه دو دوستش را نوازش کرد.
- کی گفته شما بدین؟ اگر شما آدمای بدی باشین؛ پس اوری و مالسیبر یا پاتر باید به خودشون چی بگن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1404/1/13 21:01:04
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1404/1/13 22:34:17
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1403 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

معلوم نبود مخاطب ریگولوس، سیریوس است یا رزالین. شاید هم با هر دویشان بود. به هر حال هردو یک جنایت در حقش مرتکب شده بودند، هر دو می توانستند به عنوان برادر و دوست کنارش باشند، دستش را بگیرند، دلداری اش بدهند و بگویند کنارشند. حتی شاید می توانستند جلوی مرگخوار شدنش را بگیرند. اما آنها چه کردند؟ سیریوس که تا قبل از این که کریچر جلویش ظاهر شود و پس از تنبیه کردن خودش، بگوید ریگولوس تلاش کرده خودش را به دست دوزخی ها بسپارد. رزالین هم پس از مرگخوار شدن ریگولوس، دوستی اش را با او به هم زده و دیگر هرگز او را ندیده بود. حالا هر دو آرزو می کردند کاش آنها به جای ریگولوس در بستر مرگ افتاده بودند.

راستی، چه کسی فکرش را می کرد ریگولوس بلک آرام با آن روحیات لطیف و شاعرانه، بتواند روزی مرگخوار شود؟ ریگولوسی که تاج گل درست می کرد، پیانو می نواخت، در کتابهایش غرق می شد و جوری صحبت می کرد که گویی یک دیوان شعر کامل را قورت داده.

رزالین آرام موهای دوست دوران نوجوانی اش را نوازش کرد. چرا زندگی باید اینقدر بی رحم بود؟ ریگولوس باید سالم و شاد می بود، نویسنده یا شاعری مشهور، درست همانطور که در دوران تحصیلشان تصور می کرد. دلش می خواست خانه بلک را روی سر اوریون و والبورگا خراب کند! آنها پسرشان را به کام مرگ کشانده بودند!

ریگولوس رو به برادر بزرگش کرد. لبهای خشکیده اش به زحمت باز شدند:
- دوستت دارم، به اندازه تموم ستاره ها!

سیریوس برادر کوچکش را در آغوش کشید. چگونه یک نفر می توانست اینقدر مهربان باشد؟ او همیشه به دیگران فکر می کرد، چگونه توانسته بود به ولدمورت بپیوندد؟

چشمان آسمانی ریگولوس، برای همیشه بسته شدند. بدن خسته اش، برای همیشه در آغوش برادرش به خواب رفته بود.

- هنوز وقتش نیست، برادر کوچولو.

سیریوس سنگ را سه بار در دستش چرخاند. نمی توانست برادر کوچکش را از دست بدهد، هنوز نه!

پ.ن: شعر ابتدای پست از شهریار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/5/28 8:50:24
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
این یادداشت، از بیدل نقال به‌شکلی کاملا تصادفی و با بازیگری نقش اصلی توسط شانس، به دست من رسیده. اینکه چطوری رسیده، واقعا مهم نیست. جدای از اینکه وقت زیادی بابت بیانش از دست میدم، اون‌چیزی که می‌خوام شما از حرفام بیان کنید به حاشیه میره. چون خودمم طی حوادثی اون یادداشت رو گم کردم و هرچی که میگم، حرف دلمه.

حاشیه نریم! خلاصه...

یادداشت تاحدودی مربوط به قضیه سنگ مرگه. این قرار بود جزو یکی از افسانه‌ها باشه ولی نمیدونم چی‌شد که اضافه نشد. از همون دیرباز، همه‌ی آدمای بزرگ، چه جادوگر و چه ماگل، سردسته ها و بزرگاشون دوست نداشتن، کوچیک‌تراشون چیزی بفهمن یا بدونن. میگم کوچیک منظورم پایین دستیا بودا! یه وقت فکر نکنین قصد گفتن حرف بدی دارم!...

اینم تاحدودی میشه به همین قضیه مربوط دونست. بریم سراغ خود یادداشت! من سواد نداشتم و یکی برام خونده اینو. پس کم و کاستی چیزی دیدین امیدوارم ببخشین منو!

یه پیرمرد فرزانه بود که یه تیکه سنگ لبه تیز و سیاه رنگ توی کودکی از پدرش بهش رسیده بود. اون اولا نمی‌دونست که این چیه و می‌تونه باهاش چیکار کنه، پدرش فقط داده بود دستش و گفته بود "هرموقع خواستی یچیزی رو به حالت درستش برگردونی و مثل اولش کنی، از این سنگ استفاده کن. منتهی قبلش مطمئن شو همه تلاشت رو بدون سنگ کردی!"

پیرمرد دوران کودکیشو گذروند و چون کودک بود، اصلا متوجه حرفای پدرش نشد و فقط پز ظاهر نسبتا تازه و عجیب سنگ رو به دوستاش می‌داد. درواقع سنگ فقط براش حکم یه اسباب بازی داشت، تا یه وسیله با قدرتی جادویی و توانایی های زیاد...

گذشت و گذشت... تا اینکه پیرمرد یکم جوونتر شد و یه‌مقدار در جریان اوضاع و احوال گذر جهان قرار گرفت. فهمید چه‌خبره و چیکاره‌اس. البته نه کاملا. توی یه مکالمه با دوره‌گرد متوجه شد که این سنگ چیه و چیکار میکنه! خیلی از این فهم قضیه خوش خوشونش شد و باورتون نمیشه چی دارین میشنوین... ولی افتاد پی اینکه برای تفریح و خوشحالی، آدمارو بکشه و دوباره برشون گردونه به زندگی! و البته هیچ توجهی به نصیحت پدرش درمورد سنگ نداشت.

جادوگر بود دیگه خلاصه... برای هر حرکتش یه‌کاری میکرد که هیچ شاهد و مدرکی باقی نذاره و همینجوری به کارهاش بدون قید و بند ادامه می‌داد. یه‌روز از شانس بدش، سنگ رو جا گذاشت. بعد از اینکه با سختی به محل زندگی اون آدم رسید، کارش رو انجام داد و خواست مرحله دوم تفریحش رو پیش ببره، متوجه اشتباهش شد و فهمید که سنگ نیست.

از قضا اون آدمی هم که کشته بود، یکی از بزرگای شهر بود و چند لحظه بعد، محافظای اون مرد، پیرمرد رو دستگیر کردن و در بند کشیدن. هر چی که پیرمرد از سنگ و سنگ بازیاش به محافظا میگفت، محافظا گوش نمی‌کردن و فکر کردن مرد دیوونه‌س. پس حتی شور و شوق اشتیاقشون برای اعدام پیرمرد بیشتر و مضاعف شد.

پیرمرد، بعد از اینکه محافظا برای تفریح کلی شکنجه‌ش کردن، اعدام شد و مرد و جسدش بدون هیچ احترامی توی دشت رها شد. اما همسر پیرمرد که از سنگ مرگ و همه‌ی کارای پیرمرد خبر داشت، سنگ رو برداشت و برای زنده کردن پیرمرد ازش استفاده کرد.

بعد از اون پیرمرد، شد پیرمرد فرزانه قصه ما! و هیچوقت از سنگ مرگ استفاده نکرد.

نتیجه‌ی این داستان رو خودم شخصا براتون نتیجه‌گیری می‌کنم. گاهی وقتا برای تحول و خوب شدن، باید همه کار کرد. حتی اگه لازم شد باید مرد و زنده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: در پايان باز مي شوم!
ارسال شده در: شنبه 7 بهمن 1402 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تیک!
عقربه ساعت به بازی روانی که شروع کرده بود ادامه می داد و اصلا قصد تسلیم شدن نداشت. هرلحظه ممکن بود که بمیرد و حس می کرد با وضعیت تاسف بر انگیزی که الان داشت، تمام کارهایی که قبلا انجام داده بود هیچ و پوچ بودند.
تاک!
نگاهی به ساعت روی دیوار کرد. انگار هر ثانایه ساعت ها، هر دقیقه ماه ها و هر ساعت سالها می گذشت. اما او فقط چند دقیقه روی تخت دراز کشیده بود و جز حال بدش، چیزی عوض نشده بود. نا امید بود که چرا بیشتر با بقیه رفت و آمد نکرد تا الان که نیاز به همراه داشت، یکنفر حداقل بالای سرش باشد.
تیک!
زندگی اش جلوی چشمانش مرور شد. تمام سفر هایی که رفته بود. تمام دوستان جانورش که با آنها وقت گذرانده بود. تمام ماجراهایی که با برادرش، آلبوس و دوستانش داشته بود. همه حالا در چشمانش گذشتند و او خوشحال بود که در واپسین لحظات احتضارش باری دیگر دیدن آن خاطرات خوشایند را تجربه می کرد.
تاک!
نفس هایش به شماره افتادند. به سختی می توانست ببیند، بشنود و نفس بکشد. آخرین نفسش را کشید و...
و بعد مرگ!

خودش را در خلسه ای تاریک و پوچ یافت. هیچ چیز نبودو جز او. او درواقع همه چیز بود و هیچ نبود. فکر می کرد اما چیزی نمی فهمید. می فهمید اما درک نمی کرد. درک می کرد اما نتیجه ای نمی دید. نتیجه ای می دید اما فایده ای نداشت. او دیگر مرده بود.
ناگهان از همه آن هیچ و پوچ در آمد و بیدار شد. دست گرمی را در دستش حس کرد که آن دست سنگی کوچک با لبه ای کمی تیز در دستان او نگه داشته بود.

- به این زودیا نه... دوست من!
- آلبوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده