جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
1.در بابِ چرایی این اصرارِ عجیب‌غریب برای همراه آوردنِ "لباسِ اضافی" جهتِ "سفر به سرزمین عجایب"، بنده به این نتیجه رسیدم:
اولاً، "سرزمین عجایب" یعنی جایی که هیچ‌چیزش شبیه به سرزمین ما نیست؛ از قوانین فیزیک گرفته تا بافت هوا(اصلا اگر فیزیکی وجود داشته باشد)! لباس‌های معمولی ما که از پنبه و ابریشم دنیای خودمان بافته شده‌اند، قطعاً نمی‌توانند در برابر این حجم از "عجیب‌غریبی" دوام بیاورند. مثلا ممکن است الیاف رداهایمان به ماده‌ای با چهار بُعد متغیر تبدیل شوند پس لباس اضافی اینجا نقش بیمه را بازی می‌کند، بیمه‌ای در برابر دگرگونی‌های ناخواسته که می‌تواند ما را به بخشی از یک اثر هنری انتزاعی متحرک آن سرزمین تبدیل کند!
ثانیاً، این لباس اضافی می تواند برای "آداب معاشرت" باشد. در دنیایی با کلاه دوزهای دیوانه و موجودات هفت‌دست‌و‌پا، پوشش عادی ما ممکن است بی‌احترامی تلقی شود یا حتی ما را به شام یک موجود کنجکاو تبدیل کند. با لباس اضافه می‌توانیم مثل یک آفتابپرست هوشمند، تغییر پوست بدهیم و خودمان را با هنجارهای (غیرعادیِ) آنجا وفق دهیم...


2.لاکرتیا به ابروهای پرفسور تال که از پشتِ بخارِ غلیظِ عینکش به سختی پیدا بود، خیره شد. قامتی بلند و لاغر داشت، طبق معمول پالتوی جادوگری اش که حداقل دو سایز برایش گشاد بود و به نظر می‌رسید که هر لحظه ممکن است در آن غرق شود را به تن داشت... ناگهان، یک جرقه در ذهنِ لاکرتیا روشن شد.
-آهان، فهمیدم!
با خودش فکر کرد.
-به همین سادگی... پروفسور، جسارتاً؟

صدایش، کمی بلندتر از نجواهای معمول کلاس، فضا را شکافت.
-آیا شکلِ لوزیِ این پورتال، ارتباطی با ابعادِ فیزیکیِ خودِ شما داره؟

ذاتا می خواست بگوید: یعنی، قدِ دو متری تون که به طرزِ شگفت‌انگیزی با عرضِ بسیار کمتون در تضاده؟اما کلمات را قورت داد و به همان سوال بسنده کرد.پروفسور تال، عینکش را بالا کشید و نگاهی معنی‌دار به لاکرتیا انداخت.
-نکته‌ی جالبیه لاکرتیا، اما کمی ساده‌انگارانه

صدایش مثل همیشه آرام و بی‌تفاوت بود و به خیال لاکرتیا پروفسور از زیرکی‌اش خوشش آمده بود.اما ذهنش، طبق معمول به یک "نتیجه‌گیریِ ساده‌انگارانه" قانع نمی‌شد. قانع شدن برای لاکرتیا اول مستلزم تحلیل مسئله از صد و یک روش موجود در ذهنش بود و بعد، شاید، قناعت! اگر هدف، عبورِ موجوداتِ کشیده و لاغری مثل پروفسور بود، پس تکلیفِ آن‌هایی که "پهنایِ بیشتری نسبت به طولشان" داشتند چه می‌شد؟نگاهش را به کوین داد که امروز یک خرسِ تدیِ بزرگ‌تر از خودش را حمل می‌کرد و از قضا، الان هم داشت با لذت سرِ خرسش را می‌جوید و تقریباً به شکلِ یک مربعِ کوچکِ خوشحال بود. و بعد به گادفریِ پهن و چهارشانه فکر کرد که به دیوار تکیه داده بود و کماکان خواب بود. آن‌ها چطور می‌خواستند از این شکافِ باریک عبور کنند؟ یا شاید، پورتال هوشمند بود و خودش را برای هر ورودی تنظیم می‌کرد؟ اما اگر اینطور بود، چرا از همان اول به شکلِ کشیده‌ی پروفسور ظاهر شده بود و نه مثلاً یک دایره یا مربع؟
ذهنش آنقدر غرق در "منطقِ هندسیِ پورتال‌ها" شده بود که متوجه نشد پروفسور تال، با یک اشاره‌ی آرامِ دست، تمام پنجره‌های کلاس را تاریک کرده است. نورِ خورشیدِ بعدازظهر، به ناگهان جای خود را به ظلمتِ مطلق داد. تنها منبعِ نورِ موجود، همان هاله‌ی بنفشِ پورتالِ لوزی‌شکل بود که حالا به مراتب درخشان‌تر شده بود و صدایِ وزوزِ خفیفی از آن به گوش می‌رسید؛ صدایی شبیه به میلیون‌ها زنبورِ غول‌پیکر که در هم فرو رفته باشند. هوا سنگین شد، انگارذراتِ معلقِ بنفش در فضا رقصیدند و بویی شیرین و فلزی در بینی لاکرتیا پیچید.

-عزیزانِ من، وقتِ رفتنه
صدای پروفسور تال این بار کمی حالتِ تهیج‌برانگیز داشت:
- امروز، ما نه فقط به یک مکانِ دیگه، بلکه به یک سیستم با قوانینِ کاملاً متفاوت سفر خواهید... خواهیم کرد

پروفسور با گام‌های بلند و کشیده‌اش، که همیشه کمی ناهمگون به نظر می‌رسیدند، به سمت پورتال حرکت کرد. پالتوی بادمجانی‌اش در پشت سرش، مثل یک پرچمِ کهنه و اسرارآمیز، موج برمی‌داشت و سایه‌های رقصانِ بنفش بر دیوارهای کلاس می‌انداخت. بدونِ هیچ مکثی، سرش را کمی خم کرد و از میانِ لوزیِ درخشان گذشت. برای یک لحظه، به نظر رسید پالتوی بادمجانی‌اش در کسری از ثانیه پهن‌تر شد، انگارپورتال در مقابل او مقاومتی نامرئی از خود نشان داد و سپس، پروفسور تال، بدون هیچ اثری، ناپدید گشت.
سکوت سنگینی در کلاس حاکم شد اما طولی نکشید که بقیه به تبعیت از کوین و تدی اش امیرهوشنگ راهی آن سوی پورتال شدند. با گذر از پورتال، دنیایی کاملاً متفاوت، با رنگ‌ها و بوهای غریب، پیش روی لاکرتیا و بقیه دانش‌آموزان گشوده شد. هوایی سنگین و نمناک، که بویی غریب از خاک مرطوب و چیزی شبیه به فلز پوسیده داشت، ریه‌هایشان را پر کرد.

-به سرزمینِ لولوخورخوره‌ها خوش آمدید، عزیزانم!

پروفسور تال با خونسردیِ همیشگی‌اش گفت، صدایش در فضای وسیع اکو شد. در همان حال که لبخندی کج بر لبانش داشت، پالتوی جادوگری‌اش، که یک لحظه پیش بادمجانی بود، حالا به رنگِ نارنجیِ آتشین درآمده بود و نوارهایی از بنفشِ تیره در حاشیه‌هایش موج می‌زد. او این را چنان بی‌خیالانه گفت، گویی ورود به قلمروِ موجوداتِ افسانه‌ای که قرار بود کودکان را بخورند، برایش یک اتفاقِ عادی و روزمره بود. در اعماق ذهن پروفسور، اما، اندکی دلهره موج می‌زد. دلهره‌ای مبهم از اینکه مبادا یکی از شاگردانش شام امشب این موجودات شود و او بعداً در هاگوارتز به خاطر "سوق دادن دانش‌آموزان به کام لولوخورخورها" محاکمه، اخراج، و حتی بدتر از آن، از همان حقوق بخور و نمیرش هم محروم شود. اما این افکار مزاحم را به سرعت از سر راند؛ او یک دلقکِ تمام‌عیار و استاد بقا در هر شرایطی بود،دلقکی که سال‌ها در سیرکِ زندگی آموخته بود چطور شکمش را سیر نگه دارد...

-اینا، همونایی ان که در کودکی، ننه باباتون یک مرحله قبل از اینکه به دمپایی متصل بشن ازشون برای تهدید شما استفاده می‌کردن! لولوخورخوره‌ها!

کوین، در حالی که جناغ نداشته‌ی امیر هوشنگ را با دندان‌های کوچکش می‌جوید، با چشمانی گرد شده زمزمه کرد:
-دشت نکنی دماغت، لولو میاد شراغت! پروفشور، یعنی مامانم راشت می‌گفت که اینا کِیک نیشتن، واگعین؟

-معلومه که واقعین کوین!

پروفسور تال با اطمینان سر تکان داد، نگاهش به افق دوخته شده بود. آن‌ها در دامانِ یک کوهِ تقریباً بلند پنهان شده بودند. کوه، خودش از جنسِ استخوان‌هایِ چیده شده‌یِ حیواناتِ ناشناخته بود؛ استخوان‌هایی که زیر فشار بادهای غریب این سرزمین، با هر وزش، صدایِ "قژقژِ" وهم‌انگیزی از خود در می‌آوردند، انگارکه موجوداتی که متعلق به آن‌ها بودند، هنوز هم در آنجا زنده‌اند و در تلاش برای رهایی از این اسارتِ سنگی‌اند. از بالای این کوهِ استخوانی، منظره‌ی عجیبی پیش رویشان بود: دشتی وسیع که تا چشم کار می‌کرد، کشیده شده و اکنون پوشیده از نه غولِ تشنِ متحرک بود؛

-وقتشه شما رو با اهالیِ این سرزمینِ پرتلاطم یا بهتره بگم این گله ی منحصر به فرد آشنا کنم آشنا کنم!

پروفسور با چوبدستی‌اش به ترتیب به سمت هر یک اشاره کرد، صدایش در عین جدیت، اندکی طنزی سیاه را با خود حمل می‌کرد:
-اولین نفر، استخوان قرچ و قروچ خواره که علاقه عجیبی به غضروف‌های ترد و مفصل‌های تازه داره. دومی، گوشت قلنبه خوره، همونطور که از اسمش پیداست، عاشق توده‌های گوشتیِ آبدار است. اون یکی، با اون گردنِ درازش، خرخره لمبانه، متخصص بلعیدن بدونِ جویدن! بعدی، بچه جو که توی جویدنِ مغزِ استخوانِ بچه ها مهارت بی‌نظیری داره. کناریش، آدم چسبه که ترجیح می‌ده طعمه‌اشو زنده و چسبناک، با خودش بکشه تا تازه بمونه. اون دو نفرِ دیگه هم، دختر له کن که... خب، وظیفه‌ ش کاملاً مشخصه، و خون تو شیشه کن که استاد مکیدن خون تا آخرین قطره ست. و در نهایت، اون لاغر مردنی که مشغولِ تیز کردنِ ناخناش رویِ صخره ست، گوشت چلانه که دوست داره گوشت قربانیو تا آخرین قطره عصاره‌اش بچلونه و البته، عضو نهم، شاگرد قصاب که اونم اینجاست، ولی یکم اون ور تز داره ساطورشو تیز میکنه!

تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد، گلویش را صاف کرد و آب دهانش را قورت داد. چهره‌اش کمی جدی‌تر شد،انگار داشت وارد بخش حساس‌تری از روایت می‌شد.
-قبل از اینکه این نه تا به دنیا بیان، پدرشون ابو لولو، مادرشونو با این بارِ گرانِ نه قلو، تنها گذاشت و ناپدید شد. و وقتی که این نه لولویِ گرسنه، سرانجام چشم به جهانِ هستی گشودند، مادرشونم برای اینکه به جوونیِ از دست رفته‌اش برسه، اینارو ول کرد و رفت.

گابریلا با ناباوری پرسید:
-مگه گربه‌ان که بعد از تولد مامان باباشون ولشون کردن؟

پروفسور تال لحن جدی تری به خود گرفته بود:
-نه گابریلا، گربه نیستن اما... والدینِ گربه‌صفتی داشتن! و متأسفانه، این گربه‌صفتی، یجورای تو ژن‌هایِ این نه لولویِ ول هم به ارث رسیده. اینا از همون بدو تولد، با حسِ رها ول شدگی و گرسنگیِ سیری‌ناپذیری به دنیا اومدن. گرسنگی‌ای که هیچ‌وقت تموم نمی‌شه

او کمی مکث کرد و با لحنی که رگه‌هایی از طنز سیاسی در آن بود، ادامه داد:
-و با وجودِ تمامِ تلاش‌هایِ دولتِ انگلستان، بله، بله، همون دولتِ محترم که به رفاهِ تمامِ موجوداتِ دنیا فکر می‌کنه و دستِ کمکش به این سرزمین‌هایِ دورافتاده هم رسیده، به این لولوها هر از گاهی تخم کدو خیاریِ خام می‌داد تا بخورن و به شکارِ بچه‌ها نرن، اما این نه لولویِ ول، هیچ وقت سیر نشدن. به قول خودشون: 'تخم کدو خیاری، هر چقدم که مقوی باشه، مزه بچه ی آدم‌ارو نمیده.' و به همین خاطرم هست که در سراسرِ دنیا، به شکارِ بچه‌ها می‌رن، به دنبالِ چیزایی هیچ وقت تو وجودشون پر نمی‌شه. به دنبالِ توجه... و البته، یک وعده‌ی غذاییِ کامل!

و سپس، در حالی که دستش را رویِ چانه‌اش می‌کشید و با نگاهی موشکافانه به لولوها خیره شده بود، ادامه داد:
-البته، هر لولویی سلیقه‌ی خاص خودشو داره. مثلاً، 'شاگرد قصاب' معتقده بچه‌هایِ آسیایی، به خصوص اونایی که از حوالیِ سیبری یا مناطقِ سردسیرِ روسیه میان، به خاطر بافتِ چربیِ مناسب، گوشتِ خوشمزه‌تری دارن و هضمشون آسون‌تره. 'آدم‌چسب' بیشتر به بچه‌هایِ مناطقِ گرمسیری علاقه داره، چون فکر میکنه پوستشون نازک‌تر و راحت‌تر کنده می‌شه و طعمِ شیرین‌تری دارن. و 'دخترله‌کن'... خب، اسمش که... و اونم سلیقه‌های خاص خود...

لاکرتیا با قیافه‌ای به هم فشرده و گیج، که نشان از سردرگمی‌اش داشت، پرسید:
-چرا هیچ وقت سراغِ ما نیومدن؟ اگه اینا واقعی‌ان، چرا هیچ وقت کسیو نبردن؟ ما که همیشه بچه‌های خوبی نبودیم

پروفسور تال لبخند کج ومعوجی تحویل لاکرتیا داد، لبخندی که گوشه‌های چشمانش را چروکید و او را کمی مرموزتر نشان می‌داد.
-چون صدای هیچکسو نشنیدن، یا شاید بهتره بگم، هیچ‌کس نتونسته با زبانِ خودشون صداشون کنه

لیلی با هیجان پرسید:
-خب چرا؟ زبونشون چطوریه؟

پروفسور تال نفسی عمیق کشید،
-عزیزانم، یادتونه گفتم این لولوها از بدو تولد رها ول شدن؟ اینا اینجا بزرگ شدن، جایی که هیچ‌کس حرفشونو نمی‌فهمه البته اگر کسی وجود داشته باشه! و چون والدینشون اینا رو 'وِل' کردن، این سرزمین برای اینا شد سرزمین 'وِل وِل ها'. و همین‌طور، خودشونم شدن ول ول

او ادامه داد:
-اما ازونجایی که ماگلا و حتی جادوگرا هم نتونستم معنای قابل فهمی برای ول ول پیدا کنن به مرور اونو به لولو تغییر دادن. پس در واقع، 'لولو' یک کلمه‌ی عامیانه اس که ما براشون به کار می‌بریم، در حالی که اسم واقعی‌شون 'وِل وِل' عه

پروفسور چشمانش را کمی تنگ کرد و با جدیت افزود:
-و دقیقاً به همین دلیل، زبونِ اینا کاملاً برعکسِ زبونِ ماعه. یه قرینه تمام‌عیار. برای اونا، هر چیزی که ما می‌گییم، به معنایِ عکسِشه

رودریک، که حالا حسابی گیج شده بود، سرش را خاراند و پرسید:
-برعکس؟ یعنی چی؟

-یعنی، اگر بخواید به یه لولو بگید 'لولو بیا'، باید بگویید 'ول ول ایب'! و همینطور الی آخر. هر کلمه‌ای که می‌خواید به زبونِ ما بگیید، اول برعکسش کنید

پروفسور تال این را گفت و پوزخند عجیبی زد.
-این یه زبون عالی برای در امون موندن از شر ایناست، مگر نه؟ اینجوری هیچ کس ناخواسته، یک لولو را به سمتِ خودش نمی‌کشه

درست در همین لحظه، کوین که تا آن لحظه ساکت بود و به نظر می‌رسید به دقت به توضیحاتِ پروفسور گوش می‌دهد، ناگهان چشمانش از ذوق برق زد. با صدایی بلند و هیجان‌زده، فریاد زد: "ریما گنشوه ول ول وراه نیبب!(امیر هوشنگ لولو هارو ببین)

سکوتِ وحشتناکی بر دشت حاکم شد. آنقدر سنگین که حتی باد هم از وزیدن ایستاد و برگ‌ها رویِ شاخه‌ها بی‌حرکت ماندند. استخوان‌قرچ‌قروچ‌خور که داشت با لذت به غضروف‌های یک پستاندارِ ناشناس ور می‌رفت، ناگهان آن را از دستانش رها کرد. گوشت‌قلنبه‌خور لقمه‌ی چرب و نرمش را از دهانش انداخت و خرخره‌لمبان، کدو خیاری گندیده‌اش را که برای وقت گذرانی می‌جوید، رها کرد . هر سه لولو، با سرعتی غیرقابل تصور، به سمتِ کوین و بقیه چرخیدند.
و در میانِ آن‌ها، موجودی با چشمانی سرخِ گداخته و دهانی که پر از دندان‌هایِ شیشه‌ایِ تیز و برنده بود، با سرعتی بی‌سابقه، از سایرین پیشی گرفت: خون‌توشیشه کن! او که به سادگی به نظر می‌رسید بویِ ترسِ کوین را در هوا استشمام کرده ، با جست و خیزهایِ بلند و قدم‌هایِ گربه‌ وار، به سمتِ آن‌ها می‌آمد، با هر پرش او حداقل بیست و سه متر و نیم را در یک چشم به هم زدن طی می‌کرد. پروفسور تال، که انگار تنها کسی بود که از این اتفاقِ ناگهانی و فاجعه‌بار شوکه نشده بود، با خونسردیِ کم‌نظیری گفت:
-بسیار خب!اینم از لولوشناسی امروز،به نظر میرسه باید ادامه کلاسو به جلسه‌ی بعد موکول کنیم

و قبل از اینکه لاکرتیا و لیلی بتوانند حتی جیغ بزنند، دستش را به سرعت و با حرکتی موزون حرکت داد. پالتویِ بادمجانی اش با یک برق خیره‌کننده، به رنگِ سبزِ زمردی در آمد و پورتالی لوزی‌شکل، درست در پشتِ سرشان، با سرعتِ نور باز شد. دهانه‌ی پورتال می‌لرزید و هوایِ اطراف را به درونِ خود می‌کشید.

-بیاین! سریع باشین
پروفسور تال این را گفت، و با یک فشارِ ناگهانی، همه‌ی آن‌ها را به داخلِ پورتال هل داد. "خون‌توشیشه کن" تنها چند قدم با آن‌ها فاصله داشت و دندان‌هایِ کربنی اش زیرِ نورِ کبودِ آسمان برق می‌زد؛ برقِ دندان‌هایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. لب‌هایش به لبخندی شوم کش آمده بود و بویِ خونِ تازه را از دور حس می‌کرد. اما درست در لحظه‌ای که دستِ دراز و استخوانی‌اش به سمتِ کوین دراز شد، پورتال با یک صدای خشک و کوبنده بسته شد.
و اینگونه شد که ارادت خون‌آشام‌های حاضر در جمع به پروفسور تال، بیش از پیش شد، چرا که حالا شخصاً این فرصت را یافته بودند تا روش‌هایِ نوینِ خون تو شیشه کن را در "تهیه‌ی خون تازه" مشاهده کنند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven



پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین

1. 

قبل از اینکه این سوال رو جواب رفتم و سابقه‌ی تورو چک کردم ببینم که آیا مشکلی چیزی نداری. شانس آوردی که چیزی پیدا نکردم وگرنه دلیلم برای سوالت چیز خوبی نمی‌شد. چکش

اگه بخوام ذهنم رو پاک کنم می‌تونم به این مسئله فکر کنم که کشف یک دنیای جدید، توأم با ماجراجوییه. ماجراجویی هم آدابی داره، نمی‌شه یکجا بشینی و نظاره کنی. باید دست به کار شی. دل رو به جنگل و دریا بزنی. گیاهان مختلف را لمس کنی و تو آب‌های آزاد شنا کنی. عادی‌ترین اتفاقی که بعد از انجام این کارا میفته، کثیف شدن لباس‌هاست. تمزی نبودن لبا‌س‌ها مساویه با رعایت نکردن بهداشت که این خودش عامل بیمار شدنه. از اونجایی که آقای تال معلم و سرپرست بچه‌ها تو دنیای عجایبه، باید سلامتی اونا رو اولویت قرار بده. به همین دلیل، این مورد را به جادوآموزا گوشزد کرد.

2.

- خب جادوآموزای عزیزم! برای اینکه این سفر رو جذاب تر کنیم، می‌خوایم مقصدمون رو به صورت شانسی انتخاب کنیم. روی میز من 5 پاکت وجود داره که کد مخفی 5 مقصد مختلف است. انتخاب این 5 مقصد کار سختی بود. باید به تمام جوانب اون فکر می‌کردم. مهم‌ترین پارامتر هم امنیت شما نوگل‌ها...

نگاهی به کلاسش انداخت.
- ... و گل‌های پژمرده‌ی باغ دانشه.

بلاتریکس، مروپ گانت، دلفی، تام ریدل و گلرت گریندلوالد و لرد ولدمورت که آخر کلاس، سمت چپ را برای خود کرده بودند به یکدیگر نگاه کردند. 

- چی شد که ما مجبور شدیم برگردیم هاگوارتز؟
- من که اومدم این بچه رو بذارم هاگوارتز برگردم خونه‌ی ریدلا. آقو سالازار دستمو گرفت کشید تو. هی می‌گفتم من خیلی وقت پیش اینجارو تموم کردم ولی خب گوش مبارکشون بدهکار نبود. 
- من داشتم از خیابون بغلی رد می‌شدم یهو دیدم گونی رو کشیدن رو سرم آوردن اینجا. الانم سر کلاس این دلقکم و قراره این استخون امنیت منو تامیین کنه. من روزی اندازه‌ی وزن این بچه غذا درست می‌کنم می‌دم به شما خوشگلای مامان. 
- واقعا احترام به معلم توی این سن خیلی سخته. ولی خب حالا که اینجاییم. بذار از این سفر لذت ببریم. 

لبخندی که بعد از کلمه‌ی لذت روی صورت گلرت نقش بست، بقیه را از نیت درونی‌اش مطلع ساخت.

- خب! این پاکتا از 1 تا 5 شماره گذاری شده. اسم هر کی رو که خوندم، بین این اعداد انتخاب کنه. هر پاکتی که رای بیشتری بیاره، انتخاب می‌شه.

ده دقیقه‌ای زمان برد تا هیبرنیوس اسم تمام کلاس را بخواند. پاکتی که رنگ آبی داشت و روی آن عدد 3 نوشته شده بود بیشترین رای را آورد. عجیب هم نبود. بیشتر اعضای کلاس را ریونکلاوی‌ها تشکیل داده بودند. آبی نیز رنگ مورد علاقه‌ی تک تک آن‌ها بود. احساس می‌کنم اصلی‌ترین پارامتری که کلاه گروهبندی برای انتخاب اعضای ریونکلاو در نظر می‌گرفت این موضوع بود.

رنگ پاکت‌ها بی دلیل انتخاب نشده بود. این را می‌شد از خودزنی‌های هیبرنیوس بعد از انتخاب پاکت آبی فهمید. زیرا این پاکت آبی را با اصرار دوستش آنجا گذاشته بود ولی مرلین مرلین می‌کرد که آن انتخاب نشود.
- کسایی که رنگ آبی رو انتخاب کردن می‌شه دستاشون رو بالا بگیرن.

هیبرنیوس کنار اسم تک تک آن‌ها یک علامت ستاره کشید. احتمالا قرار بود که بعد از سفر حس آن‌ها را درباره‌ی انتخابشان بپرسد.
- کمی عقب برین لطفا!

هیبرنیوس به مرکز کلا رفت. چوبدستی‌اش را درآورد و با حرکت آن لوزی‌ای روی هوا کشید. پاکت را باز کرد و زیر لوزی اعدادی را نوشت. اعدادی که برای جادوآموزان نامفهوم بودند. می‌توانستند آن‌ها را بخوانند ولی درکی از کنار هم قرار گرفتن آن‌ها نداشتند.

هیبرنیوس بعد از اینکه تمام اعداد را با ظرافت کنار هم نوشت، نوک چوبدستی را طوری گرفت که امتدادش به مرکز لوزی برخورد می‌کرد. چشمانش را بست و چیزی را زمزمه کرد. لرزه‌ای به چوب دستی افتاد. برای اطمینان از برهم نخوردن تعادلش، دست آزادش را نیز برای کمک فراخواند و با دو دست خود چوب دستی‌اش را  محکم گرفت. 

بعد از چند ثانیه نوری متشکل از رنگ‌های متفاوت از نوک چوب دستی خارج شد و به سمت مرکز لوزی حرکت کرد. وقتی به سطح لوزی رسید، از محل برخورد به سمت اضلاع لوزی پخش شد. جادو آموزان این صحنه را با شگفتی نظاره‌گر بودند و داشتند با سوزش چشم‌های خود می‌جنگیدند که هیچ قسمتی را از دست ندهند.

20 ثانیه‌ای زمان برد که نور در قاعده‌ی لوزی، مانند خمیر پهن شود.

جادو آموزان بعد از مالش چشم‌های خود به لوزی‌ای که حال تبدیل به یک دروازه شده بود نگاه می‌کردند. تصویری که روی آن نقش بسته بود، واضح نبود. ظاهرش به گونه‌ای بود که بخواهی تصویر خود را در آب متلاطم نظاره کنی. 

- خب! پورتالمون آماده‌س.

زیاد از گفتن این حرف راضی به نظر نمی‌رسید.
- امنیت ایجاب می‌کنه که من اول برم و از امن بودن پورتال مطمئن بشم. وقتی برگشتم و صداتون زدم، یک نفر یک نفر وارد پورتال بشین.

هیبرنیوس رفت و با دست گلی بر گردنش برگشت. با اشاره‌ی دست به جادوآموزان اطلاع داد که می‌توانند از دروازه عبور کنند. جادوآموزان طبق حرف معلمشان عمل کردند و تا نفر آخر از دروازه رد شدند.

آن طرف دروازه با صحنه‌ی جالبی رو به رو شدند. جمعیتی به استقبال آن‌ها آمده بودند. قدشان زیاد بلند نبود. چهره‌ای شبیه به هم داشتند و رنگ پوستشان آبی بود. چهره‌ای که در جلوی صف جمعیت بود برای برخی از جادوآموزان آشنا بود.

- سلام کردن می‌شم خوشگلا! برره ای

رابستن لسترنج با تاجی بر سر و شنلی بر دوش نزدیک شد.
- مطمئن بودن می‌شدم که سیرازو رو انتخاب کردن می‌شدی قدبلند. البته اونقدر مطمئن نشدن بودم برای همین کاغذ توی همه‌ی پاکتا رو عوض کردن شدم و توی همشون کد مخفی سیرازو رو نوشتن کردم... همونجوری اونجا وایسادن نشین. اومدن بشین تا شما رو به مردمم معرفی کردن بشم.

دست هیبرنیوس را گرفت و به مرکز جمعیت برد.
- سیرازویی‌های عزیزم. این افرادی که می‌بینین از سیاره‌ای که بهتون گفتم اومدن. مهمونمون هستن. سفرشون هم یه سفر علمیه. می‌خوان توی سیاره‌ی ما ماجراجویی کنن و چیزای جدید یاد بگیرن.
- نذری؟

رابستن با دست به پسرخاله‌اش اشاره کرد تا کسی که این حرف را زده، دور کند.

احتمالا با خود می‌گویید که چرا این اتفاق افتاد. باید بگویم که مفهوم نذری در سیرازو تفاوت بسیاری با مفهوم آن در زمین دارد. مفهومی که قوانین دست و پای بنده را بسته و نمی‌توانم آن را برای شما بازگو کنم. تنها کسانی که این تفاوت را می‌دانستند و اتفاقا دست به چوب دستی هم شده بودند تا در صورت نزدیکی سیرازویی‌ها با آن‌ها مقابله کنند، اعضای اسلیترین بودند. آن‌ها از واقعیت کثیف نذری در سیرازو خبر داشتند زیرا رابستن زمانی آن را در تالار خصوصی مطرح کرده بود.

- گلرت چرا بنظر نمی‌رسه بخوای از خودت دفاع کنی؟
- دفاع؟ چرا باید در برابر این فرهنگ زیبا از خودم دفاع کنم؟ بده بده من

بقیه احساس تهوع کردند و تصمیم گرفتند که در این مسئله پیشروی نکنند تا خاک سیرازو به محتویات معده‌شان مزین نشود.

- خب خوشگلای من. شما الان مهمون من بودن می‌شین...

وقتی رابستن داشت سخنرانی می‌کرد. لاکتریا لباس هیبرنیوس را کشید.
- استاد ببخشید یه سوالی داشتم. چرا این آقائه وقتی داره با ما حرف می‌زنه اینجوری حرف می‌زنه و وقتی داره با مردم سیرازو حرف می‌زنه، درست حرف می‌زنه؟
- دخترم درگیر این نشو. می‌بینی من دلقکم؟ من پیش این یاد گرفتم چجوری دلقک باشم. اصلا معلوم نیست که توی ذهنش چی می‌گذره. همین سوالی که تو داری رو همه دارن ولی کسی جوابی براش نداره.

- ... در کل که این سیاره خیلی قشنگ بودن می‌شه. امیدوارم که از گشت و گذار در این سیاره لذت بردن بشین.

جادوآموزان جوان ذوق زده رو به معلمشان کردند.
- آقای تال می‌شه اول بریم جنگل رو ببینیم؟ خیلی دلم می‌خواد ببینم جنگلای اینجا چه فرقی با جنگلای زمین داره.
- بعدشم بریم دریا! شاید اینجا آب دریا شیرین باشه. وای خیلی منتظرم که حیوونای توی آب رو ببینم.
- اینجا از این چیزا نداشتن می‌شیم که. سوت

برایشان عجیب بود که یک سیاره دریا و جنگل ندارد. ولی خب دلیل این سفر همین بود. معنی "سرزمین عجایب" اینگونه خودش را نشان می‌دهد.

- خب اشکالی نداره. بریم کوه! آقای لسترنج بلندترین قله‌ی سیرازو چند متر ارتفاع داره؟ می‌شه فتحش کرد؟
- سوال قشنگی پرسیدن شدی عزیزم. اگر اشتباه نکردن بشم همین چند ماه پیش رکورد جا به جا شدن شد. 3 متر! در مورد فتحشم فکر نکردن بشم تونستن بشین. خیلی بلند بودن می‌شه.

چند نفری به حرف رابستن خندیدند ولی خنده‌شان وقتی جدیت صورت رابستن را دیدند، محو شد.

- خب ببینید بچه‌ها سرزمین عجایبه دیگه. نباید چیزی که از زمین انتظارمون هست رو اینجا هم بخوایم. شاید اینجا چیزای جدیدی وجود داشته باشه. بذارین از خود راب بپرسیم. راب سیرازو چی داره؟

رابستن لبخند درشتی زد. با اشاره دست درخواست چیزی را کرد. همگی دیدند که از دور دو سیرازویی تنومند صندوقچه‌ای را حمل می‌کنند و به سمت آن‌ها می‌آیند. صندوقچه از دور برق می‌زد و هرچه نزدیکتر می‌شد بازتاب نور توسط روکش طلایی‌اش بیشتر چشم را اذیت می‌کرد. صدای برخورد صندوقجه با زمین وقتی که آن را رها کردند بسیار شدید بود. این صدا خبر از اتفاق مهمی می‌داد. همگی هیجان زده بودند تا ببینند درون آن چیست. رابستن با کلیدی که بر گردن داشت، در آن را باز کرد و یک طومار بزرگ از آن در آورد.
- هرچی که خواستن می‌شین دونستن بشین توی  این طومار نوشتن شده.

سپس طومار را به هیبرنیوس داد. لرزش عضلات دست هیبرنیوس نشان از سنگین بودن طومار می‌داد. 

- اجازه دادن شو تا کمکت کردن بشم. تک نفری خوندن این طومار خیلی سخت بودن می‌شه.

رابستن یک سر طومار را گرفت و سر دیگر آن را به هیبرنیوس داد. هیبرنیوس نگاهی به خط اول طومار کرد.

تو رو مرلین این متن رو توی دلت خوندن شو. من آبرو داشتن می‌شم. واقعیتش رو خواستن بشم گفتن بشم، سیرازو هیچی نداشتن می‌شه. سیرازو اصلا اسم این سیاره نبودن می‌شه. سیرازو اسم این شهری بودن می‌شه که توش زندگی کردن می‌شیم. کل این سیاره فقط همین یدونه شهر رو داشتن می‌شه. بقیه‌ش همه صحرا بودن می‌شه. صحرای شنی تخت. حتی یدونه سنگ هم نداشتن می‌شیم. من تا قبل از اینکه به زمین نیومدن بشم اصلا ندونستن می‌شدم که سنگ چی بودن می‌شه. الانم مطمئن بودن می‌شم که خیلی عصبانی بودن می‌شی. ولی قبل اینکه‌ این طومار رو زدن بشی توی سر من ادامه رو هم خوندن شو. این تاج و شنل رو دیدن می‌شی که من پوشیدن شدم. اینو این بدبختا دادن به من، به امید اینکه تونستن بشم براشون کاری کردن بشم. چون فکر کردن می‌شن حالا که من روی زمین زندگی کردن شدم، حتما چیزی بارم بودن می‌شه. منم بهشون از جذب توریست گفتن شدم. اونا هم قبول کردن. برای همین بودن می‎شه که ازت خواستن شدم به اینجا اومدن بشی و از سیرازو دیدن کردن بشی. می‌شه به من بینوا کمک کردن بشی؟ لطفا! لطفا! لطفا! لطف...

هیبرنیوس طومار را تا آخر نگاه کرد. تکرار کلمه‌ی لطفا تا جایی که دید، ادامه داشت. نگاهی به صورت رابستن کرد که چشمانش را مانند گربه کرده بود. سپس به دیگر اهالی سیرازو نگاه کرد که آن‌ها هم نگاهشان را شبیه گربه کرده بودند.

رابستن همانطور که حالت چهره‌اش را حفظ کرده بود، اشاره‌ای به خط پایین طومار کرد. هیبرنیوس متوجه نوشته‌ی جدیدی بعد از "لطفا"های پشت سر هم شد.

براشون شرک 2 گذاشتن شدم تا این نگاه رو بهشون یاد دادن بشم. تورومرلین خر شدن بشو.

- خب بچه‌ها! مثل اینکه به جای خیلی خفنی سفر کردیم. طبیعت اصلی سیرازو رو صحرا تشکیل داده. چون آمادگی این موضوع رو نداشتیم باید برگردیم به هاگوارتز تا جاروی‌های آفرود سواری رو همراهمون بیاریم. مطمئنم تا اون موقع رابستن هم پیست آفرود رو برامون آماده می‌کنه. مگه نه راب؟

چشمکی به او زد. اشک در چشمان رابستن جمع شد. با سر از هیبرنیوس تشکر کرد و مردمانش را جمع کرد و دل به صحرا زد تا زمین آفرود را درست کند.

در راه برگشت به دروازه، لبخندی بر روی صورت هیبرنیوس بود. 

سرزمین عجایب حتما نباید شگفت انگیز باشد تا عجیب بنظر برسد. سیرازویی که خالی از هرچیزی بود نیز به نوبه‌ی خودش عجیب بود. هیبرنیوس حتی در زمان معلمی‌اش هم داشت آموزش می‌دید.

در کلاس بعدی شرکت می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/7/28 12:47:23
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/7/28 13:00:40
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/7/28 22:47:15
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی دوم ریاضیات جادویی، به تدریس آقای تال
نقل قول:
تکلیف اول (مفهومی): چرا آقای تال از بچه ها خواسته بود که برای رفتن به سرزمین عجایب، یه لباس اضافه با خودشون بیارن؟

چون حتما اونجا یه بلایی سرمون می‌اومد دیگه. اصلا دیدین یهو پورتاله ما رو انداخت تو کارخونه ی ویلی وانکا‌ها! از من گفتن. بعدم می‌ندازنمون تو رودخونه شکلاتیه. به خاطر همین لباسامون کثیف می‌شد باید عوض می‌کردیم ( چند واحد با استاد کوین گذروندم. واقعا فکر های منطقی ای همیشه دارن)

نقل قول:
تکلیف سوم (رول نویسی): توی یه رول منسجم و خلاقانه، توضیح بدین که آقای تال و جادوآموز های گل منگولیش چه ماجراجویی شگفت انگیزی توی سرزمین عجایب داشتن؟ می‌تونین اون سرزمین عجایب رو دقیقا مثل سرزمین عجایبِ ″آلیس در سرزمین عجایب″ تصور کنین یا می‌تونین یه چیزی کاملا متفاوت رو توصیف کنین. ریش و قیچی کاملا تو دستای خودتونه!

_
_
_ آقای تال؟
_ بله دوشیزه گرنجر.
_ اینجا دقیقا..._ دقیقا چی؟
_ تا اونجایی که من خوندم تو سرزمین عجایب یه آبشار شکلاتی نبود
_ نبود؟ راست میگی‌ها! بچه ها. برین تو این پورتال گندهه.

همه ی بچه‌ها رفتن تو پورتال. یهو همه جا تغییر کرد. حتی یه جورایی سبک تکلیف جدی شد. بوی عجیبی تو فضا حس می‌شد. همه جا تاریک و ساکت بود. تو اون جنگل خوفناک همه به اون دختر لعنت فرستادن که به آقای تال یادآوری کرد کجا باید باشن.
_ خ خ خب بچه ها. ا ا اینجا س س سرزمین عجایبه. مواظب خودتون باشین. برین بچرخین دیگه.

هرمیون که تا اون موقع به طرز ناجوری استرس داشت. دیروز دید نصف بچه ها دارن کتاب آلیس در سرزمین عجایب رو می‌خونن. هرمیون تا حالا این کتابو نخونده بود چون به نظرش بچگونه می‌اومد. به خاطر همین دیروز وقتش رو به جای تلف کردن برای این کتاب، صرف تکالیفش کرده بود. حالا هم که در کمال ناباوری آقای تال داشت در می‌رفت، به معنای واقعی بیچاره شده بود.

در همین حین کوین به نویسنده که تند تند مشغول تایپ کردن بود چشمکی زد و گفت: این همه پایانای گشنگ گشنگ که یادت دادم چی شد؟ بدو یکی اژ اون خوشگلاش رو بنویش ببینم!

دست های نویسنده که برای دقایقی از کار افتاده بود و دوباره مجبور به نوشتن همچین پایان هایی بود، اینطوری به نوشتن ادامه داد:
بچه‌ها همینطوری که با ترس جلو می‌رفتن، یهو یه شیر اومد خوردشو... نه نه نه. یه کم زیادی زوده. همینطور که با ترس جلو می‌رفتن به یه دره رسیدن. یهو صدای یه خرس گنده شنیدن که داشت به سمتشون می‌دوید. بچه‌ها با کمک طلسم هایی که بلد بودن یه درخت کلفت انداختن از این سر تا اون سر دره.( حالا صرف نظر از اینکه چند تا درخت هم اشتباهی آتیش زدن و به روی خودشون نیاوردن. ) بعد بدو بدو رد شدن و اونور بعد از اینکه برای دامبلدور که داشت پیاده‌روی می‌کرد دست تکون دادن و...
هیچی برگشتن هاگوارتز و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم ریاضیات جادویی.


نقل قول:
تکلیف اول (مفهومی): چرا آقای تال از بچه ها خواسته بود که برای رفتن به سرزمین عجایب، یه لباس اضافه با خودشون بیارن؟


چون دلقکه! نه. مسخره نمیکنم. واقعا میگم، چون آدم دلقکیه. نه اینکه رفتارش دلقک گونه باشه ها، خودش آدم دلقکیه. یعنی اگه دلقک نبود باید بهش شک میکردیم. ولی چون آدم دلقکیه و ماهم بهش شک نمیکنیم، پس دلیلی نداره که از یک دلقک بپرسی چرا همچین چیزی خواسته. اصلا از کی تاحالا دلقکا رو حساب کتاب حرف میزنن یا رفتار می‌کنن. مطمعنن هم حتی اگه ازش بپرسی هم دلقک وارانه یه جواب دلقکی بهت میده و میره پی کارش.

اما نکته مهم و کنکوری سوال اینجاست که آقای هیبرنیوس یک دلقکن. ما که دلقک نیستیم... سوال هم از ما پرسیده شده و نه از آقای تال. پس چرا ما داریم بجای آقای تال دلقک بازی در میاریم و سوال رو عین آدم غیر دلقکی پاسخ نمیدیم؟
من به این سوالتون جواب میدم ولی. وقتی استادت یک دلقک باشه و کلاس چندم شرکتت توی کلاسشم باشه دور از ذهن نیست که دلقکیسم روی توهم اثر نکرده باشه و برای مدتی دلقک وارانه رفتار و حرف نزنی. منطقی نمیگم؟ اگه جوابتون بله‌ست پس هنوز کامل دلقک نشدم و جای امیدی دارم هنوز.

خب دیگه تا دلقک ما اون روی جوکریشو نشونمون نداده عین خون‌آشام خوب جواب پروفسور بدیم.
دلایل زیادی داره پروفسور. یکیش مثلا میتونه این باشه که داریم میریم سرزمین عجایب؟
مثلا توی سرزمین عجایب، که خب سرزمین عجایبم هست، ممکنه با یک دریاچه شکلاتی روبرو بشیم. چی از این خفن تر؟ یک دریاچه شکلاتی. بشخصه لباس اضافه مایو اوردم که با کله شیرجه بزنم توش. تازه، روی مایومم طرح موز و توت‌فرنگی هم داره که ترکیبش با شکلات حسابی خوش‌مزه هم میشه.

شایدم توی سرزمین عجایب برسیم به جایی که کریستال‌های درخشان به رنگ آبی، رنگی رنگی داشته باشه. و ماهم برای اینکه خرج سفرمون، خرج پروفسور و حتی خرج بیزنسمون در بیاد بخوایم همونجا یکم پخت‌وپز کنیم، پس یه لباس مناسب می‌تونه بهمون تو این امر کمک کنه.

حتی ممکنه توی سرزمین عجایب برای لحظه‌ای در کنار آلیس و اون سرباز کارتی‌ها بخوایم بریم جنگ کنیم. جایی رو تصور...چیز...یعنی تصرف کنیم. برای همین مواقع هم لباس مناسب رو اوردیم تا عملکرد بهتری داشته باشیم. درود بر هیئت‌لُر. چیز... یعنی... درود بر پیش‌نماز... پیشواز؟... آهنگ پیشواز؟... چیزه آقا... اشتباه میزنیم ما باز دلقک خونمون عود کرد... منظورمون هیتلر و پیشوا بودن. این دلقک بازی مارو به دلقکی خودتون بگیری... چیز... ببخشید یعنی.

درکل که سرتون رو درد نیارم، ما برای هر مواقعی که فکرشو بکنید لباس مناسب رو برداشتیم. پروفسور هم مطمعنن برای همین منظور و استفاده‌ها بودن که ازمون لباس اضافی خواستن.


نقل قول:
تکلیف سوم (رول نویسی): توی یه رول منسجم و خلاقانه، توضیح بدین که آقای تال و جادوآموز های گل منگولیش چه ماجراجویی شگفت انگیزی توی سرزمین عجایب داشتن؟ می‌تونین اون سرزمین عجایب رو دقیقا مثل سرزمین عجایبِ ″آلیس در سرزمین عجایب″ تصور کنین یا می‌تونین یه چیزی کاملا متفاوت رو توصیف کنین. ریش و قیچی کاملا تو دستای خودتونه!


- خب، خب، گل منگولی‌های من. حاضر بشین که میخوام پورتال رو باز کنم.

ملت همگی با کلی از ساک و کیف‌دستی و کوله پشتی و چمدون مسافرتی در کنار پروفسور هیبرنیوس درست مقابل شکل مستطیل ایستاده بودند. اقای تال که برای بار چند صدمین بار و البته آخر میخواست از آماده بودن بچه‌ها مطمعن بشه، با صدای بلند داد میزنه...
- آماده‌اید بچه‌ها؟
- بله ناخدا.
- نشنیدم صداتونو...
- بله ناخدا
- اووووووووووووو


با عربده کشی آقای تال یکهو از انتهای چوبدستیش نوری درخشان به سمت مستطیل میره و توی اون شروع میکنه به حل شدن. بعد از چند ثانیه صفحه‌ای نورانی و چرخشی روی مستطیل شکل می‌گیره و همگی با اشاره آقای تال به سمتش حرکت میکنن و در کسری از ثانیه، نور ملت رو توی خودش محو می‌کنه.


دنیای 4735849!


ثانیه‌ای بعد ملت خودشون رو داخل یک دنیای عجیب می‌بینن. اونها به اطرافشون نگاه میکنن، دودی سیاه با ابر های تیره روی آسمون رو گرفته بود. در دور دست ها یک کوه بزرگ اتش‌فشانی که مشخصا فعال هم بود به چشم می‌خورد. در کنار کوه یک برج سیاه بلندی قرار داشت که بالای اون یک چشم قرمز بدون هیچ پلکی، همیشه بیدار داشت همینجور برای خودش چشم چرونی میکرد. به این شکل.

- واو، چه سرزمین عجایب عجیب شده...
- عجب سرزمین بکری. شبیه جهنم ماست که. خوشمان آمد ما. اینجارم باید به اسم خودمون تصرف کنیم.
- میگم... آقای تال... سرزمین عجایب که آلیس توش بود و تو کتابا خونده بودیم همچین شبیه اینجا نیستا...
- خب مثل اینکه اشتباهی پیش اومده بچه‌ها! ذاتا اینجای دنیای اشتباهیه که اومدیم ما. سرزمین عجایب آلیس نیست.
- عه؟ یعنی اون سواری هم که از اونور داره با سرعت به سمتمون میاد از دوستای آلیس نیست؟
-نه بابا، معلومه که نیست. اون میاد که تیکه بزرگمون رو گوشمون کنه.

هیبرنیوس که متوجه نگرانی جادوعاموزهاش میشه، از اونجایی هم که خود شخص سالازار کنارشون بوده و نمی‌خواست جلوی مدیر مدرسه بی احتیاط جلوه بده خودش رو سریع چوبدستیش رو روی هوا میچرخونه و یک چادر سیرک مانندی روی سرشون نازل میشه.
- خب بچه‌ها. زیر این چادر در امانیم. آدم بدا این دنیا نمیتونن مارو این تو ببینن. خب... بزار ببینم... چرا کدها درست کار نکردن...

آقای تال کاغذ پوستی که روش اعداد کدهارو نوشته بود رو از جیبش در میاره و نگاه میکنه... اما ثانیه‌ای بعد اخماش در هم میرن...
- چرا اعداد کدها اینجوری شدن؟! چرا عدد ها عوض شدن! چرا 14 شبیه سر اردک شده! چرا 5 شبیه شکم آدم چاق شده... اینطرفم که 5 شبیه کوفته تبریزی شده! چرا 3 دنده‌هاش رو به بالاس. من مطمعنم که هر سه دندنه‌هاش به سمت چپ نگاه می‌کردن که!...

آقای تال مشغول بررسی کدها بود که کوین از لابه‌لای پای ملت بیرون میاد و با شور و ذوق رو به آقای تال میگه...
- اغای تال می‌بینی چه خوب نقاشی کشیدم براتون... حوصلم سر رفته بود...بعد... با خودم فک کلدم چیکار کنم، چیکار نکنم... کاقذ پوشتی شما که روی میز بود رو برداشتمو نقاشی چشیدم... اردکه خوجل نشده؟

آقای تال با لبخندی که هرثانیه کشیده‌تر میشد و عصب چشم راستش ناخوداگاه ویبره میزد به حرفای کوین خیره شده بود... نمیدونست یک بچه 3ساله رو درسته که تنبیه کنه یا نه... حتی توی ذهنش فکر کرد که شاید خوب باشه بندازتش توی قفس و برای نمایش سیرک بعدی ازش استفاده کنه اما سریع با دادی که از یکی از ملت بلند شد توجهش پرت شد...
- بچه‌ها اونجارو ببینید، اون پیرمرد چقد شبیه دامبلدوره... حتما خودشه... ارهههه دامبلدور اومده که مارو نجات بده...
- بچه‌ها... دو دیقه ساکت شید. اون پیرمرد دامبلدور نیست. حتی اصلا آدم خوبی نیست. اجازه بدید کدارو دوباره وارد کنمو از این جا سریع بزنیم به چاک.

آقای تال که می‌دید کم کم از دور دست‌ها موجودات فریکی و ترسناک گشون‌گشون داشتند به سمتشون حرکت می‌کردند، بدون معطلی و بحث اضافی با کوین، سریع چوب‌دستیش رو به سمتی گرفت و مستطیلی ظاهر کرد. سپس با خوندن اعداد و ارقام و کلمات دوباره پورتالی درست شد و ملت سریع پریدن توش.


دنیای 6032710!

ملت سریع روی هوا ظاهر شدن و زمین افتادند. سریع خودشون رو جمع‌جور و به اطراف نگاه کردند... دنیای عجیبی بود. اما مطمعنن هرجا بود، سرزمین عجایب آلیس نبود. ملت از این مطمعن بودند چون توی کتاب‌های سرزمین عجایب آلیس نخونده بودند که روی آسمون چندین سیاره و چندین کشتی فضایی باشه.
درواقع، وقتی ملت به اطرافشون نگاه میکنن. وسط ناکجاآبادن که چند تا ساختمون عجیب غریب با چیزمیزای نورانی درخشان روشه. چند تا ربات کوچیک دایره‌ای می‌بینن که با دیدن اینها صدای عجیبی از خودشون دراورده و سریع به سمتی میرن و قایم میشن.
- واو اینجا کجاس دیگه...
- خب، بچه ها مثل اینکه بازم جای اشتباهی اومدیم.
- پروفسور... اونجا چند نفر آدم با لباسای سفید هستن که دارن به سمتمون میان... نظرت چیه ازشون آدرس بپرسیم.
- بچه‌ها فکر نکنم ایده خوبی باشه... اجازه بدین دوباره من کد هارو درست بچینم و از اینجا سریع خارج بشیم. از دست تو کوین...

آستریکس که وضعیت آقای تال رو میبینه، نزدیکش میشه و دستشو روی شونش میذاره...
- hey... first time?

دست آستریکس روی شونه آقای تال، ملت مشغول تماشای نزدیک شدن آدم سفیدا، که ناگهان صدای سنگین نفس کشیدن کسی از پشت سر ملت به گوش میرسه... ملت سریع بر می‌گردن، جلوتر از همه سالازار اسلیترین قرار داشت که سریع چوبدستیش رو برای احتمال هر خطری بیرون میکشه. اما با صحنه‌ای که مواجه میشن قبل از هرکاری تعجب می‌کنند.
یک شخص عجیب، با ماسکی عجیب و کلاهی عجیب تر، کاملا سیاه پوش، با شنلی سیاه و چیزی مثل یک شمشیر لیزری مقابلشون ایستاده بود.
سالازار که جلوتر از بقیه بود با اخمای درهم رفته و صدای پر غرورش میگه...
- هعی... تو دیگه کی هستی؟ از بچه‌های ما فاصله بگیر. این چه ریخت‌ و قیافه‌ای برای خودت درست کردی! کاسه توالت چرا گذاشتی روی سرت. پنل کولر ماگل هارم که چسبوندی به سینت...

شخص مقابل که کاملا ساکن و آروم ایستاده بود، دوباره نفس سنگینی بیرون میده...
- I'm Darth Vader. Dark sith lord.

سالازار هم که از شنیدن کلمه دارک لرد گوشاش تیز شده بودن و تو کتش نمیرفت که بغیر از اون و لرد ولدمورت دارک لرد دیگه ای باشه سریع یک قدم جلوتر میذاره و میگه...
- هعی ببین صدات که از ته چاه فاضلاب میاد. ولی اینجا ارباب تاریکی فقط ماییم. یکی از نوادگانمون هم که دارک لرد شده. شمارو ما بجا نمیاریم. یا نواده ما هستی یاهم یه کپی چیپ. نواده ما، لرد ولدمورت قیافش خیلی خفن تر از توعه. اصلا بگو ببینم، تو که خودت رو دارک لرد صدا میزنی افتخاراتت چیه؟

دارث ویدر دوباره با نفس سنگینی که بیرون میده یک قدم دیگه جلوتر میاد...
- کل کهکشان رو تصاحب کردم و دارم حکومت میکنم. همه سیاره ها و همه موجودات توی اون تحت حاکمیت من هستند! حالا تو بهم بگو این نواده شما که دارک لرده... چیکار کرده تا حالا؟
- ولدمورت ما لرد خفنیه... کلی مرگخوار دور خودش جمع کرده و همه جادوگرا ازش میترسن. حتی یبار به مدرسه هاگوارتز که بهترین مدرسه جادوعاموزی دنیاست، هم حمله کرد.
- و موفق شد؟
- نه راستش...
- چرا؟ حتما قوی ترین جادوگر دنیا جلوش ایستاد درسته؟
- نه والا... چند تا بچه مدرسه‌ای شکستش دادن...
- منو مسخره کردی دو ساعت... با فورس حالتو جا بیارم...
- آقا فورس چیه بابا ما زوری دوست نداریم عجب علایقی داری ها مرد حسابی... برای همینه که ست لباستم شبیه همون آدماست...

حرف سالازار تموم نمیشه که دارث ویدر سریع با لایت سیبرش به سالازار حمله میکنه و سالازار هم با چوبدستیش وردی میخونه و جادویی سبز رنگ مخصوصش به سمت دارث پرتاب میشه اما دارث لایت سیبر خودش رو مقابل جادوی سالازار قرار میده و باهم برخورد میکنن.

هیبرنیوس که اوضاع رو شدیدا قاراشمیش می‌بینه دوباره چوبدستیش رو بالا میگیره و مستطیلی ظاهر میکنه. اما اینبار متفاوت تر از دفه قبل بجای اینکه خودش اعداد رو محاسبه کنه، کوین رو زیر بغلش می‌گیره و بهش میگه...
- کوین اینارو خودت کشیدی. ببین کنار کدوم عددا عکس هاگوارتز هستش... همون برام بخون تا از اینجا در بریم.

کوین کاغذ رو سریع دستش میگیره و شروع به خوندن اعداد. سالازار هم که اون طرف زمین مشغول دوئل با دارث بود و حسابی گردوخاک بپا کرده بودن ناگهان جلوی روشون یک پورتال باز میشه و ملت سریع به سمتش حرکت می‌کنند. سالازرم آستریکس و گادفری هرکدوم زیربغلاشو می‌گیرنو به سمت پورتال می‌کشوننش. در آخر دارث ویدر درحالی که با خونسردی فرار کردن ملت رو نگاه می‌کرد متوجه بچه کوچیکی میشه که لا‌به‌لای ملت زیر بغل یکیشون داشت براش بای‌بای میکرد و دارث ویدر تا اومد براش بای‌بای کنه یهو همون بچه انگشت وسطش و زبونش رو به سمت دارث گرفت و نشون داد. دارث نمی‌دونست معنی اینکارا چیه و بهت زده فقط نگاه کرد.


ثانیه‌ای بعد، کلاس ریاضیات جادویی!

کل ملت در ثانیه‌ای توی کلاس ظاهر شدن و روی زمین ریختن. ملت داشتن یکی یکی از روی هم بلند میشدن که کوین کوچولو از لای ملت بیرون پرید و به سمت کاغذ کد ها جهشی کرد. اما آقای تال سریع روی هوا اون رو گفت...
- صبر کن ببینم وروجک... به کجا چنین شتابان؟
- خیلی خوش گذشت که... بازم می‌خوام من... بازم می‌خوام من... اینبار بریم به دنیای کارخونه هیولاها...
- نه مرسی تا همین الانشم دو هزار کلمه نویسنده این پست رو نوشته و حسابی خسته شده. هم به خود نویسنده و هم به خواننده رحم کن که قراره این همرو بخونن. بیا بشین سرجات بذار تکلیفو همینجا تموم کنیم...
- آقا چیچیو تموم کنیم... من هنوز کارم با اون یارو کلاه توالتیه نیمه تموم مونده... بحث حیثیتی شده به نواده ما توهین میکرد... همون شمشیرو از پشت میکنم تو... وسط ستون فقراتش... نه اخه ده ولم کنید میگم...

آقای تال که اوضاع سالازار و بقیه ملت رو صلاح نمیدید، ترجیح داد هرچه سریع‌تر همشون رو مرخص کنه...
- خب،خب، ملت جمع کنید دیگه بستونه. کلاس این جلسه و تکلیف این جلسه هم تا همینجا بود دیگه. پاشید برید به کارای دیگتون برسید. پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1404 15:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف اختصاصی

می خواید بدونید اون مثلث بیچاره چرا به کار نمیاد؟ خب من الان جوابشو بهتون میگم:

به دلیل این که مثلث از ثلث میاد، ثلث هم یعنی یک سوم خب اینو که همه می دونن این چه ربطی به این موضوع داره؟

جواب من اینه که هر جادوگری که می خواد طلسم مثلثی اجرا کنه فقط میتونه ثلث این طلسمو انجام بده. به طور دقیق هر جادوگر می تونه یه خط از اون سه خط مثلثو با چوبدستیش بکشه. برای همین هم برای انجام طلسم های مثلثی باید سه نفر با هم این طلسمو به کار ببرن اصلا فکر کردید چرا هری هرمیون و رون سه نفرن؟ این که چرا هری و جینی سه تا بچه دارن؟ این که چرا سه نفر از گروه غاتلگران توی جبهه ی سفید موندن؟

اینا همش به اون طلسم مثلثی بر می گردن این که رولینگ می خواسته اونا سه نفر باشن تا بتونن با هم در صورت نیاز طلسمای مثلثیو اجرا کنن.

خب پس چرا برای درست کردن پورتال مثلث به کار نمیاد؟ جواب اینه که چون اقای تال سه نفر نیست که بتونه پورتال مثلثی درست کنه. شاید این وسط براتون سوال پیش بیاد که خب اقای تال هم به تنهایی نمیتونه طلسمای مربعی درست کنه برای اون چهار نفر لازمه. جواب من به این سوال اینه که:

اشتباه نگیرید. فقط اشکالی که به هیچ صورتی نمی توان قطرهایشان به صورت گوشه به گوشه به هم وصل کرد این قانون صدق می کنه.

-----------
امیدوارم از این متن رماتیسمی لذت برده باشید.


راستی! حتما تو کلاس بعدی شرکت میکنم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1404/7/26 14:58:11
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 15:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف اختصاصی:
تصویر تغییر اندازه داده شده
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 04:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دابی از قدیم تبلیغات سرزمین عجایب [کی حاضره کی غایب؟ ] رو توی جادوگر تی وی دید و دونست که سرزمین عجایب در واقع اسم یک شهربازی بود. و دابی دونست که شهربازی‌ها معمولا یک تونل وحشت هم داشت. تازه اگر مدرن‌تر بود که اتاق فرار هم داشت. از طرفی تال قربان هم دونست که همه‌ی دانش‌آموزها، گریفیندوری نبود. و چون امکانش نبود که دونه دونه جیگر دانش‌آموزا رو اندازه گرفت، محض احتیاط پیش پیش به همه گفت لباس اضافی آورد، که اگر کسی خیلی ترسید تونست لباسش رو عوض کرد.

رول


مطابق پیش‌بینی دابی که همیشه تبلیغات سرزمین عجایب را در جادوگر تی‌وی دیده بود، دانش‌آموزان از شهربازی سر در آوردند. آقای تال تدریس را از سر گرفت:

- درسی که در سرزمین عجایب دنبال یاد گرفتن از طریق تجربه کردنش هستیم، مربوط می‌شه به بازی! تا حالا با خودتون فکر کردین که چرا بازی‌ها انقدر جذاب هستن و می‌تونن ساعت‌ها سر ما رو به خودشون گرم کنن و حتا معتادشون بشیم؟! بازی‌ها در واقع جادوهایی هستن که به جای قدرت جادویی یک جادوگر، نیروی جادوییشون رو از اشکال هندسی که بازی رو ساخته می‌گیرن!

آقای تال به چندتا از نمایشگرها که فوتبال پخش می‌کردند اشاره کرد:

- 2 دسته 11 تایی مشنگ که داخل یک مستطیل، باید یک دایره رو بکنن توی دو تا مستطیل کوچیک‍تر! با عددش این ترم کاری نداریم اما دیگه باید بدونید هر کدوم این اشکال با قدرتی که دارن، عامل این هستن که این بازی جادویی ایجاد کنه که میلیون‌ها مشنگ رو توی هر شرایطی سرگرم خودش می‌کنه.

آقای تال دانش‌آموزان را به بخش دیگری از سرزمین عجایب هدایت کرد که پر از وسیله‌های جادویی عجیب و ناشناخته بودند.

- این رو ببینید! نمونه‌ای که امروز می‌خوایم تجربه‌ش کنیم اینه ... با اون اشکال هندسی دایره، مربع، مثلث و ضربدر رنگی که روش می‌بینید. این اشکال قدرتی معادل قوی‌ترین جادوهایی که می‌شناسید ایجاد می‌کنه! کی داوطلبه وارد دنیای این جادوی شگفت‌انگیز بشه؟

- دابی! دابی داوطلب! دابی بد!

با حرکت بلادرنگ چوبدستی آقای تال، دابی فورا وارد یکی از آن وسیله‌ها شد که ظاهرا یک نمایشگر جادویی بزرگ بود. آقای تال به نوبت یک سری دایره‌ی جادویی برمی‌داشت و به خورد دستگاه می‌داد. دستگیره‌ی پر از دکمه‌های با اشکال هندسی رنگارنگ را نیز دانش‌آموزان به نوبت در اختیار گرفتند. دایره‌ی اول، دابی را به این دنیا فرستاد:

تصویر تغییر اندازه داده شده

دسته افتاد دست کوین و او که هنوز نمی‌دانست اوضاع از چه قرار است، آن را نگه داشت و به صفحه خیره شد. دابی رفت زیر بار مشت و لقد حریف! حریف هلیکوپتری می‌زد و خون از دک و پوز دابی به هوا می‌پاشید! با اصابت هر ضربه، صدای دابی از داخل دستگاه شنیده می‌شد که فریاد می‌زد: «دابی بد!» دابی آن‌قدر کتک خورد، تا عاقبت مرد!

- دا ... دابی ... دابی مرد! من دابی رو کشتم!

- نگران نباش کوین! فقط راند اول رو باختی! تو دنیای بازی‌ها هیچ مرگ کاملی وجود نداره. نهایتا فقط کمی به عقب برمی‌گردی! این دفعه تماشا نکن و دکمه‌ها رو فشار بده تا جادوی اشکال کار خودش رو بکنه.

شعله‌های انتقام در چشم کوین دیده می‌شد. او دست‌هایش را مشت کرد و بدون هیچ نظم و ترتیبی شروع به کوبیدن همزمان روی تمام دکمه‌ها کرد. باورش نمی‌شد! جادو داشت عمل می‌کرد! دابی توی صفحه سرش را عقب می‌برد و با فریاد «دابی گنگ!» آن را در صورت دشمن می‌کوبید. کوین با کشف این فن، قفلی زد روی آن و راندهای بعد را یکی پس از دیگری پیروز شد.

- یاد گرفتم وردش رو! باید عقب رو بگیرم و مشلش و مربع رو همژمان بژنم!

آقای تال دسته را از کوین گرفت و دایره‌ی جدیدی را در دستگاه گذاشت. دابی وارد دنیای جدیدی شد:

تصویر تغییر اندازه داده شده

رودریک با دیدن صفحه بلافاصله بالا و پایین پرید و فریاد زد:

- دسته رو بدین به من! اینو من خوب بلدم!

رودریک با سرعت نور دکمه‌های ضربدر و مثلث و جهت‌های مختلف را فشار می‌داد و بقیه با تعجب به او خیره شده بودند. دست آخر دابی با یک شوت محکم دروازه را باز کرد ...

دابی که در پوست خود نمی‌گنجید، گونی کهنه‌ای که به خود پیچیده بود را به عنوان شادی بعد از گل از تنش خارج کرد.

- ای لعنتی! آفساید گرفت.

دابی این را که فهمید، کنترلش ار دست رودریک خارج شد و به داور حمله‌ور شد.

- داور بد! داور سماور! داور خاور!

و با فنی که در بازی قبلی یاد گرفته بود، صورت داور را پر از خون کرد. آقای تال سریع دایره‌ی جدیدی داخل دستگاه گذاشت تا فضا خشونت بیشتری پیدا نکند.

تصویر تغییر اندازه داده شده

گابریلا دسته را به دست گرفت و شروع به هدایت دابی در مسیر جنگلی کرد.

- چقدر طولش میدی گابر ... زودی رد شو مرحله رو تموم کن دیگه!
- نه من نمی‌خوام به پایان برسم. می‌خوام از مسیر لذت ببرم. می‌خوام همه‌ی سیب‌های بازی رو بخورم.

آقای تال که می‌دانست 100% کردن تمام اچیومنت‌ها و امتیازات بازی زمان آن را از طول کلاسش بیشتر می‌کند، اجازه نداد گابریلا به آرزویش برسد و سراغ دایره‌ی جادویی بعدی رفت.

تصویر تغییر اندازه داده شده

- پروفسور توی این یکی بازی باید چی کار کنیم؟

- خوب این جا در واقع می‌تونید هر کاری که دلتون خواست بکنید. توی این بازی دیگه دابی واقعا یک جن آزاده. می‌تونه هر جا دلش خواست بره و هر مسیری رو پیش بگیره. قانونمدار باشه یا خلافکار ... درست مثل زندگی واقعی!

بدون آن که کسی دسته را کنترل کند، دابی سریعا یک اسلحه برداشت و به سمت ساحل روانه شد.

- دابی بد!

- خوب همون طور که می‌بینید جادوهای این بازی معمولا روی سیاه هر کسی رو از اعماق وجودش بیرون می‌کشه و نمایان می‌کنه. به نظرم بهتره ما برگردیم به هاگوارتز و دابی رو توی این دنیای آزاد تنها بذاریم.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 22:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1.
این ممکنه دلایل زیادی داشته باشه. اولا اونجا سرزمین عجایبه. از کجا معلوم چند روز اونجان؟ اصلا شما بگو دو ساعت از کجا معلوم گذر زمان دو دنیا یکسانه؟ شاید واقعا دو ساعت تو دنیای دیگه مونده باشن، ولی زمان اونجا براشون ده ها سال بگذره.دوما از کجا معلوم چی پیش روشونه؟ شاید اونجا بارون گل بباره، نباید با خودشون یه دست لباس داشته باشن؟ در ضمن اقای تال شخصیت پیچیده و مرموزی داره. از کجا معلوم بچه ها رو به چه جاهایی میبره و چی تو ذهنشه؟

2.
_راستی فقط نصف لباساتونو برداریدو بقیه رو بزارید بمونه.
و بدون اینکه منتظر واکنش جادواموزانش بماند، لوزی ترو تمیزی در هوا رسم کرد.
نورِ لوزی روی هوا لرزید. خطوط طلایی در هم پیچیدند و چیزی شبیه بادِ از درونش وزید. کلاس در یک لحظه در سکوت فرو رفت.
هیچ‌کس جرئت نکرد نفس بکشد.
و بعد، آقای تال گفت:
ـ خب جادوآموزها... وقتشه.

قدم اول را خودش برداشت. نورِ لوزی مثل آینه‌ای مایع از هم باز شد و پروفسور تال درونش فرو رفت. چند ثانیه سکوت بود، بعد صدای آرامش از آن سوی نور آمد:
ـ نترسین. این فقط یه بُعدِ دیگه‌ست که موقته، نه یه مکان ابدی.

یکی‌یکی با تردید از دروازه گذشتند. هوا ناگهان سرد شد، بعد دوباره گرم، و بعد… هیچ.
وقتی چشم‌ها را باز کردند، همه‌چیز مثل قبل بود. همان نیمکت‌ها، همان تخته‌سیاه، همان نورِ لامپ‌های معلق.
چند نفر با هم خندیدند.
یکی گفت:
ـ استاد، فکر کنم اشتباه اومدیم.
اما تال چیزی نگفت، فقط به سقف خیره شده بود، جایی که سایه‌ها شکل نداشتند.
صدای جیغِ کوتاهی از گوشه‌ی کلاس بلند شد. دخترری دستش را روی دهانش گذاشت و عقب پرید.
ـ سا..سا...یم...
همه برگشتند.
سایه‌ی او روی دیوار، چند ثانیه بعد از خودش حرکت می‌کرد یا به عبارتی، انگار سایه‌اش داشت خودش را از او جدا می‌کرد و حتی مثل او رفتار نمیکرد.
لبخندی بر لب هیبرونوس نشست و دانش اموزان بی اختیار به سایه هایشان نگاه کردند. با وجود اینکه همه خشکشان زده بود، سایه هیچکس بی حرکت نبود و سایه هرکس هرطرف که میخواست میرفت و هر کاری که میخواست میکرد.
همه با دهانی باز، محو حرکات سایه شان شده بودند و هیچکس به بیرون پنجره نگاه نمیکرد. هیچ کس نفهمید، که ان بیرون اسمان به قرمزی خون، چمن ها بنفشی گل بنفشه، درختان ابی اسمانی و حشرات نارنجی شده بودند.
تال با همان لبخند رضایت، زیر لب گفت:
ـ خب... حالا مطمئنم اشتباه نیومدیم.

کلاس هنوز همان کلاس بود، اما حسی متفاوت داشت؛
هوا سنگین‌تر شده بود، صداها کندتر به گوش می‌رسیدند.
لیلی دستش را به دیوار زد، اما دیوار مثل پارچه‌ی نرم فرو رفت و بعد خودش را ترمیم کرد.
ـ استاد... ما کجاییم؟

تال برای اولین بار با صدای آرام و جدی گفت:
ـ توی همون سرزمین عجایبی که وعده‌ش رو دادم.
ـ ولی... چرا اینجوریه؟
ـ چون اینجا، جادو مثل ما فکر نمی‌کنه. خودش تصمیم می‌گیره چی واقعی باشه.
- یعنی چ...

ولی به سرعت هوا تاریک شد، به سیاهی قیر، و هیچ کس دیگری را نمیدید.

-کی لوموس زد؟
-مــــــــــ...
- سریع خاموشش کن!
-ناکس.
دنیا به حالت عادی برگشت اما نه حالت عادی،بلکه به حالت عادی سرزمین غیرعادی. هیبرونوس شروع کرد به راه رفتن:
- اینجا بودن یه قانون داره، فعلا جادو نکنید. همونطور که گفتم، جادو اینجا هر جور میخواد عمل میکنه. پس تا قبل از اموزشش نباید اینجا جادو کنید. امروزم به اندازه کافی اینجا بودیم پس فعلا برمیگردیم.

همه از ناگهانی این تصمیم جا خوردند. دروازه لوزی که در هوا معلق مانده بود، شروع کرد به لرزیدن. لبه‌هایش فرو ریخت و صدای باد از درونش بلند شد.
لحظه‌ای بعد، زمین لرزید. سایه‌ی همه‌ی بچه‌ها از دیوار جدا شد و روی زمین ایستاد، دقیقاً روبه‌رویشان.
هر سایه، بدون صدا، همان حرکات صاحبش را تکرار می‌کرد؛ اما با اندکی تأخیر، مثل تصویری که از زمان جا مانده باشد اسمان ابی و چمن ها سبز شد و همچی عادی شد نه از عادی های غیر عادی بلکه از عادی های واقعا عادی.

اما روی تخته‌ی سیاه، هنوز لوزیِ نورانی با درخشش ضعیفی می‌لرزید.انگار هنوز دروازه، کامل بسته نشده بود.



من سری پیش یادم رفت بگم که حتما تو این کلاس شرکت میکنم.
پس الان به جاش دوبار میگمش :
من جلسه بعد شرکت میکنم
من جلسه بعد شرکت میکنم

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/7/24 8:06:50

Only Raven

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
آقا اجازه؟
آخه قرار بود به سرزمین عجایبی بریم که ناشناخته‌س و فقط روونا می‌دونه با چی قراره مواجه بشیم! واسه همین یه دست لباس اضافه کمک می‌کنه که اگه مبادا لباس اصلیمون پاره پوره شد، بتونیم به جای لخت بودن از زاپاس استفاده کنیم. شایدم که اصن یهو هوا سرد می‌بود اونجا و نیاز داشتیم دو تا لباس بپوشیم تا گرم شیم! یا آسیب ببینیم و بخوایم جای زخم رو ببندیم.

خب راستش اینا در نگاه اول بود. در نگاه دوم شاید اونجا دشمن پیدا کنیم و بعنوان هدیه بخوایم یه دست لباس بهشون هدیه بدیم تا به جای دشمنی باهامون دوست بشن. لباس همیشه ارزشمنده نه؟

خلاصه که کار از محکم‌کاری هیچ‌وقت عیب نمی‌کنه.

(در نگاه سوم تو متن رول اومده!)


2.
فرض کنم که جنگل ممنوعه رو تصاحب کردم؟ چرا فرض وقتی همین لحظه که دارین گزارش کارمو برای تکلیف می‌خونین این عمل در واقع انجام شده؟

(1) Nah. نه این که نخواما، نه. موضوع اینه که اونا (موجودات جادویی جنگل ممنوعه) فقط منو قبول دارن. پس برای این که شورش نکنن و زندگی آرومی تحت مَلَکِگیِ (بر وزن پادشاهی) من داشته باشن، پاسخ خیر می‌باشد.

(2) با شکست دادن قوی‌ترین موجود در جنگل ممنوعه یعنی... اگه گفتین؟ آفرین! آکرومانتیولا! از قضا آراگوگ رفیق هاگرید می‌شه. حالا شاید فکر کنین شکست فیزیکی دادم نه؟ خب... هم آره هم نه. در واقع من هدفم گفتگو بود به روونا و آخرشم با گفتگو پیروز شدم. باور نمی‌کنین برین چک کنین ببینین زنده‌س یا نه و اصن آسیبی دیده یا نه! فقط یکم برای این که مذاکرات خوب پیش بره، نیاز بود دست و پای چند تا از بچه‌هاشو بکنم، یکی دو تاشونو چشماشونو از حدقه در بیارم و یکی رم زنده زنده بسوزونم. بالاخره تو هر مذاکره‌ای که موضع قدرت سمت تو باشه یه چیزایی موضع ضعف باید از دست بده دیگه نه؟

(3) مَلَکِگیِ می‌کنم! می‌شه قلمرویی که با آسودگی توش قدم می‌ذارم. بادیگاردای قوی‌هیکل استخدام می‌کنم. میوه‌های طبیعی خوشمزه می‌خورم. حتی بعضی وقتا دستور شکار می‌دم و موجودات جادوییِ کبابیِ خوشمزه می‌خورم.

(4) یکی؟ کم گفتین راستش. تقریبا همه‌شون دوستم حساب می‌شن. ولی چون اصرار می‌کنین یکیشون رو اسم می‌برم که دوست بسیار قدیمیم حساب می‌شه و در واقع اون بود که بهم گفت اگه آراگوگ رو شکست بدم کل جنگل ممنوعه در مقابلم به زانو در میان! تک‌شاخ سیاه‌رنگی که اسمش راول (Ravelle) هست! مطمئنم قبلا دیدینش! این خوشگل پسره و بسیار شیطون‌بلاس.

این که چرا سیاهه... با یه اختلال مادرزادی به دنیا اومد که رنگ‌دانه‌هاش درست عمل نکردن! همون باعث رنگارنگ شدن یال و دمش هم شده. همه فکر می‌کردن شیطانیه. آخه می‌دونین؟ تک‌شاخا سفید و درخشان هستن، اما تنها درخشش اون یالای رنگیش بود. همینم باعث شده بود از بقیه تک‌شاخا دور بیفته و تو جمع راهش ندن. واسه همینم سریع با من راه اومد. قبلش محبت ندیده بود. ولی وقتی با هم رفیق شدیم، انگار که از نو متولد شده باشه، شخصیت شنگول و شیطونش هم فرصت خودنمایی پیدا کرد.


3.
تنها عبور از پورتال کافی بود تا هرکس به آن قدم می‌گذاشت به صورت ناخودآگاه خیره به آسمان نگاه کند. روز بود و خورشید سفید رنگی در پهنه‌ی آن می‌درخشید. اما عجیب‌تر از رنگ خورشید، رنگ خود آسمان بود. به جای آن‌ که آبی رنگ باشد، طوری بود که گویا رنگین‌کمان عظیمی کل آن را در بر گرفته باشد و در سرتاسر آسمان گسترده شده باشد. به قدری زیبا بود که چشم برداشتن از آن ممکن نبود.

گابریلا پیش از این تصور می‌کرد قشنگ بودن رنگین‌کمان نه فقط به خاطر رنگارنگ بودنش، بلکه به خاطر قرار گرفتن در پس زمینه‌ای آبی‌رنگ است که زیبایی‌اش را دو چندان می‌کند. اما حالا که تا چشم کار می‌کرد رنگ‌های رنگین‌کمان بودند که آسمان را در هم نوردیده بودند، می‌شد با اطمینان ایمان آورد که زیبایی رنگین‌کمان با همان هفت رنگ زیبایی که آن را تشکیل می‌دادند، بیش از کافی بود.

هیچ‌کس نمی‌توانست از نگاه کردن به آسمان سیراب شود. اما بالاخره سرزمینی که آسمانش این‌چنین بود، بدون شک باقی قسمت‌هایش چیزهای بیشتری برای عرضه کردن داشت. پس با صدای آقای تال که جادوآموزان را به حرکت رو به جلو فرا می‌خواند، جادوآموزان یکی یکی ناچارا دست از خیره شدن به آسمان برمی‌دارند. تازه با حرکت به دنبال پروفسور مالکولم بود که درمی‌یابند آن‌قدر طولانی‌مدت به بالا نگریسته بودند که گردن‌هایشان خشک شده است. از دست آقای تال که مشغول ماساژ دادن گردنش بود، می‌شد فهمید او نیز به همان اندازه از نگریستن به آسمان لذت برده است.

کمی که جلوتر می‌روند، نسیم ملایمی شروع به وزیدن می‌کند که برگ‌هایی به همان رنگارنگیِ آسمان را با خود حمل می‌کردند. اما چیزی که عجیب بود، این بود که سبزه‌زار زیر پایشان و اندک درخت‌هایی که در اطرافشان سر به آسمان نهاده بودند، کاملا معمولی بودند!

یعنی سبزه‌زار مثل زمین سبز بود و درختان با تنه‌های قهوه‌ای‌رنگ و همان سبزی قابل انتظار قد برافراشته بودند. تنها تفاوت این بود که به نظر درخشان‌تر می‌رسیدند. انگار که به سرزمینی بکر که هرگز غریبه‌ای نیامده است، قدم گذاشته‌اند.

همین باعث می‌شود جادوآموزان تعجب کنند که این برگ‌های رنگارنگ از کجا برخاسته و توسط باد تا آن نقطه حمل شده‌اند. این سوالی بود که پروفسور مالکولم خطور کردنش به ذهن جادوآموزان را حدس زده بود، چرا که بدون بلند شدن انگشتی برای پرسش، خودش می‌گوید:
- عجیبه... این برگای رنگی عجیبه.

آقای تال همزمان با گفتن این حرف، تلاش می‌کند تا برگی را در هوا بقاپد. اما هر برگی که احتمال تماس با دستانش را می‌داد، ناگهان پودر می‌شود و از بین می‌رود.

همان موقع، گادفری و لیسا که حواس پنج‌گانه‌شان قوی‌تر از سایرین بود، با تردید نگاهی به یکدیگر می‌اندازند. لیسا زودتر به سخن در می‌آید.
- پروفسور شما هم حس می‌کنین؟

گادفری روی زمین زانو می‌زند و کف دست‌هایش را بر روی زمین می‌گذارد.
- یه چیزایی دارن نزدیک می‌شن.

لیلی که در میان جمعیت جادوآموزان به سختی دیده می‌شد، تنها صدایش بدون این که دیده شود به هوا برمی‌خیزد.
- یه چیزایی؟ منظورت یه چیزی نبود؟

حالا که همه‌ی جادوآموزان لرزش را حس می‌کردند، آقای تال با احتیاط چند قدم جلوتر از جادوآموزان می‌ایستد.
- این لرزش یا می‌تونه از یه جانور خیلی بزرگ باشه، یا تعداد زیادی جانور!

رودریک کنجکاوانه می‌پرسد:
- کدومش بدتره؟

سوالِ خوبی بود. اما پاسخ آن را هیچ‌کس نمی‌دانست. نه حداقل تا زمانی که جانور یا جانوران نزدیک‌تر شوند و در محدوده‌ی دیدشان قرار گیرند. از بخت بدشان در دشتی قرار گرفته بودند که دور تا دور آن در ارتفاعی بالاتر گرفته بود. بنابراین هرچه که بود، تا به بلندی نمی‌رسید قابل تشخیص نبود.

- بیشتر از یکی هستن!

این حرف گادفری باعث می‌شود زنگ خطری در ذهن همگان به صدا در آید. شاید تنها یک ربع از ورود آن‌ها به پورتال می‌گذشت و حالا گله‌ای از موجودات که معلوم نبود چه هستند، به سمتشان می‌تاختند.

- پروفسور؟ به نظرتون برای خوشامد دارن میان یا خوردنمون؟

آقای تال پاسخی نمی‌دهد. آن‌ها وارد مکانی زیبا با طبیعتی بکر شده بودند که حاضر نبود تنها به خاطر احتمالات، تجربه‌ی بیشتر پیش رفتن در آن را از دست دهد. بنابراین کمی صبر می‌کند تا جانورانی که هدف قرارشان داده بودند، حداقل کمی نزدیک‌تر شوند تا ببیند بوی خطر را حس می‌کند یا خوشامد.

- کشتنمون!

بالاخره آقای تال پاسخ می‌دهد و بلافاصله در حالی که به سمت جادوآموزان برگشته است ادامه می‌دهد:
- همگی لباس‌های زاپاستون رو در بیارین و بادش کنین. بذارین فکر کنن اونا هم موجوداتی برای مقابله هستن تا فرصت کافی برای فرار کردن رو پیدا کنیم!

جادوآموزان اطاعت می‌کنند و به سرعت لباس‌های اضافه‌ای که آقای تال از آن‌ها خواسته بود تا با خود به سرزمین عجایب بیاورند، بیرون می‌آورند و تعدادی را هم‌چون بادکنک پر باد و تعدادی را هم‌چون بادبادک معلق در هوا رها می‌کنند.

حالا که موجودات به قدر کافی نزدیک شده بودند، می‌توانستند ببینند که تمامی آن‌ها از یک گونه بودند، فقط در سایزهای مختلف. موجوداتی که بی‌شباهت به مانتیکور نبودند و هم سرعتشان زیاد بود و هم بدنشان قدرتمند به نظر می‌رسید. بدتر از آن چنگال‌های تیزشان بود که درست همانند ادوارد دست‌قیچی دراز و بُرَّنده به نظر می‌رسید. تفاوت دیگرشان در این بود که روی دو پا راه می‌رفتند و این یعنی دست‌های قیچی‌مانندشان بی‌وقفه هوا را می‌شکافت.

جادوآموزان با فرصتی که با ساخت جادوآموزان مصنوعی بدست آورده بودند، فریادزنان به سمت پورتال می‌دوند و پروفسور مالکولم بعنوان آخرین نفر پشت سرشان وارد می‌شود. به محض ورود به کلاس و برخورد پاهای آقال تال با کف زمین، برمی‌گردد تا پورتال را ببندد.

اما چیزی باعث می‌شود برای لحظه‌ای تردید کند و پورتال را درجا از بین نبرد. چرا که برخلاف انتظارش، جانوران با رسیدن به پورتال می‌ایستادند و تنها به آن‌ها خیره می‌ماندند. به نظر نمی‌آمد قصد حمله داشته باشند.

- اممم... پروفسور مطمئنین نمی‌خواستن برامون فرش قرمز بندازن؟

آقای تال دیگر درنگ نمی‌کند و با حرکت چوبدستی‌اش پورتال را می‌بندد.
- نه. تنها چیزی که می‌خواستن این بود که ما تو سرزمینشون نباشیم!

جادوآموزان با شنیدن این حرف با خود فکر می‌کنند بیخود نبود که طبیعت آن‌جا به نظر دست‌نخورده می‌آمد. آن سرزمین هرچه که بود، تنها برای تک‌گونه‌ی ساکنینش بود که پیش‌تر دیده بودند.


* پروفسور جلسه بعد هم اگه روونا یاری کنه شرکت خواهم کرد.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: جمعه 18 مهر 1404 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به تکلیف اختصاصی:


دست آفتاب که نوازش می کند شعله ی درونم را

نشسته ام بر لبه ی تختم. در اتاقی در مکانی که تا چندی پیش عاشقش بودم، چون خانه ی معشوقم رزالی است، جایی که او متولد شده، رشد کرده و من در آن با او ملاقات کرده ام و قلبم را به او داده ام. پرده از پنجره کنار زده شده و آفتاب بر صورتم می تابد. باید خوشحال باشم که پس از این همه سال دارم چنین چیزی را تجربه می کنم، اما در عوض فقط خشم در درونم غلیان می کند و می جوشد و من صدایی حیوان مانند از گلویم خارج می کنم و به سمت پنجره خیز برمی دارم و پرده را طوری می کشم که تکه ای از آن کنده می شود و در دستم می ماند. من لحظاتی به تکه پارچه ی مخملی آبی روشنی که در دستم است، نگاه می کنم و چشمان پطروس ملعون را به خاطر می آورم. صورتم منقبض می شود و رگ پیشانی ام بیرون می زند، طوری که حس می کنم الان است که بترکد. به سمت شمع روی میز می روم و انگشتم را به سمتش تکان می دهم و وقتی می بینم شعله ور نمی شود، با حالتی که انگار سیلی خورده ام، به آن خیره می شوم و این بار همراه با خشم تحقیر و درماندگی را هم می چشم. از کشوی زیر میز بطری حاوی محلول اشتعال زا را درمی آورم و می خواهم کمی از آن را روی شمع بریزم، اما ناگهان مقدار زیادی از محلول روی شمع و میز می ریزد و شعله های آتش مثل دوزخ در برابر دیدگانم ظاهر می شوند. تکه پارچه ی پرده از دستم می افتد و من وحشت زده به سمت تختم شیرجه می روم و به لحاف چنگ می زنم و آن را روی میز می اندازم. حالا دیگر خبری از شعله های آتش نیست و من در حالی که فشار رنج آور را همراه با لذتی تلخ تجربه می کنم، لبخندی کج بر لبانم نقش می بندد و می گویم:
"می شود که تو هم همین طور نیست بشوی، پطروس؟"

به بطری محلول که در کشوی نیمه باز است و انگار مثل یک شیطان نگاهم می کند، خیره می شوم و صدایی هوف مانند از دهانم خارج می شود.
"آن پطروس ملعون می گوید مخالف موهبت های تاریک است، اما هنوز با آن همروحی جادوگرش در ارتباط است و این محلول دوزخی را هم از او گرفته."

و خم می شوم و آن تکه ی مخملی آبی کنده شده از پرده را برمی دارم و به سمت پنجره می روم و بازش می کنم و تکه پارچه را به بیرون پرت می کنم. نسیم ملایمی می وزد و آفتاب کمرنگ پاییزی بر گونه ام می تابد. انگار چیزی در قلبم نرم می شود، اما آتش خشم در درونم نمی گذارد که از این وضعیت لذت ببرم، از اولین روز انسان بودنم پس از سال ها خون آشامی.

ممکن بود زمانی من تصمیم بگیرم به خاطر آن حس برگشت به گذشته مدتی کوتاه انسان شوم و بعد دوباره به خون آشام بدل شوم. اما حالا وضع فرق می کند. راهب پطروس، برادر دوقلوی معشوقم رزالی، بدون اینکه بفهمم معجون بازگشت به حالت انسانی را به خورد من داده. و البته که می دانم این معجون را هم آن همروحی جادوگر سرخ موی لعنتی اش، لوی درست کرده. احتمالا پطروس با چهره ای آکنده از احساس و اشکی در چشمانش نزد لوی رفته و گفته که نمی تواند تحمل کند من، گادفری، معشوق خواهر نازنینش، در تاریکی اسیر بمانم و اینکه اگر من در رنج باشم، رزالی هم در عذاب است و پس او هم عذاب می کشد و حرف هایی بی معنی از این قبیل و این گونه لوی را با خودش همدست کرده. لعنت به هر دویشان! دوست داشتم بتوانم همین حالا به سراغشان بروم. در یکی از همین سرداب های این معبد که می دانم اکنون مثل دو موش کثیف داخلش خزیده اند و دست های کثیف همدیگر را گرفته اند و نگاه هایشان را به هم دوخته اند. دوست دارم بروم و همین محلول اشتعال زا را بریزم رویشان و آتششان بزنم و صدای قهققه ام سرداب را پر کند.

و خب، چرا این کار را نکنم؟

بطری محلول را از داخل کشو برمی دارم و از اتاق خارج می شوم و در راهروها و پلکان ها به حرکت درمی آیم. می دانید، موضوع فقط آن ها نیستند. از خودم هم خشمگینم. معبد جایی بود که می خواستند در آن مرا به قتل برسانند. اما من در آنجا عاشق رزالی شدم و از طرفی ساکنان معبد هم کم کم رفتاری متفاوت نسبت به من در پیش گرفتند. دیگر خشونت فیزیکی نبود. رفتار ملایم بود، اما با نگاه بالا به پایین و این طور که انگار من یک بیمار و موجودی ناهنجار و رقت انگیز هستم و شایسته ی نگاهی ترحم آمیز و درمان. پزشک به بالینم می آوردند و سخنرانی های طولانی و بی سر و ته برایم ترتیب می دادند. و من؟ به خاطر عشقم به رزالی مدارا می کردم با آن ها و وانمود می کردم با آن ها موافقم. و حالا همین باعث شده بی نهایت از خودم خشمگین باشم.

همان طور که سرداب ها را یکی یکی چک می کنم، صدایشان را از یکی از آن ها می شنوم. پشت در مکث می کنم و گوش می دهم.

پطروس دارد می گوید:
"لوی عزیزم، پشیمانم که این کار را کردم. حالا گادفری دوباره از من متنفر می شود و رابطه اش با رزالی هم دوباره متزلزل می شود و همه چیز به هم می ریزد."

لوی:
"جانم، نمی گویم آنچه کردی، درست بود، اما حالا گادفری دوباره طعم انسان بودن را می چشد و می تواند تصمیم بگیرد که این طور بماند یا اینکه توسط دومینیک مورن یا خون آشامی دیگر دوباره تبدیل شود."

شعله های خشم درونم را حس می کنم که مقداری فروکش می کنند. نفسی را که انگار در سینه ام حبس شده بود، با حالتی آه مانند بیرون می دهم. رویم را برمی گردانم و از سرداب دور می شوم. از معبد خارج می شوم. به دیوار آن تکیه می دهم و می گذارم آفتاب بر من بتابد و لبخند می زنم.

با غروب خورشید نزد دومینیک مورن می روم و از او می خواهم نیش بر من بگذارد و موهبت تاریک را به من تقدیم کند. اما تا آن زمان می خواهم بگذارم آفتاب در من نفوذ کند و به خاطره ای فراموش ناپذیر بدل شود. می دانم که از پطروس و همراهانش نفرت و انزجار دارم و این حس هرگز تغییر نخواهد کرد. می دانم که آن حس محبت و دلسوزی شان حتی بیش از خشونت آشکارشان حالم را به هم می زند. اما این معبد را هنوز هم می توانم در آغوش بگیرم. به خاطر عشقی که در گذشته در آن چشیدم و طعم آن همیشه در قلبم می ماند.

افرادی که لایک کردند

برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.