تکلیف جلسه دوم ریاضیات جادویی.
نقل قول:
تکلیف اول (مفهومی): چرا آقای تال از بچه ها خواسته بود که برای رفتن به سرزمین عجایب، یه لباس اضافه با خودشون بیارن؟
چون دلقکه!

نه. مسخره نمیکنم. واقعا میگم، چون آدم دلقکیه. نه اینکه رفتارش دلقک گونه باشه ها، خودش آدم دلقکیه. یعنی اگه دلقک نبود باید بهش شک میکردیم. ولی چون آدم دلقکیه و ماهم بهش شک نمیکنیم، پس دلیلی نداره که از یک دلقک بپرسی چرا همچین چیزی خواسته. اصلا از کی تاحالا دلقکا رو حساب کتاب حرف میزنن یا رفتار میکنن. مطمعنن هم حتی اگه ازش بپرسی هم دلقک وارانه یه جواب دلقکی بهت میده و میره پی کارش.
اما نکته مهم و کنکوری سوال اینجاست که آقای هیبرنیوس یک دلقکن. ما که دلقک نیستیم... سوال هم از ما پرسیده شده و نه از آقای تال. پس چرا ما داریم بجای آقای تال دلقک بازی در میاریم و سوال رو عین آدم غیر دلقکی پاسخ نمیدیم؟
من به این سوالتون جواب میدم ولی. وقتی استادت یک دلقک باشه و کلاس چندم شرکتت توی کلاسشم باشه دور از ذهن نیست که دلقکیسم روی توهم اثر نکرده باشه و برای مدتی دلقک وارانه رفتار و حرف نزنی. منطقی نمیگم؟ اگه جوابتون بلهست پس هنوز کامل دلقک نشدم و جای امیدی دارم هنوز.
خب دیگه تا دلقک ما اون روی جوکریشو نشونمون نداده عین خونآشام خوب جواب پروفسور بدیم.
دلایل زیادی داره پروفسور. یکیش مثلا میتونه این باشه که داریم میریم سرزمین عجایب؟
مثلا توی سرزمین عجایب، که خب سرزمین عجایبم هست، ممکنه با یک دریاچه شکلاتی روبرو بشیم. چی از این خفن تر؟ یک دریاچه شکلاتی. بشخصه لباس اضافه مایو اوردم که با کله شیرجه بزنم توش. تازه، روی مایومم طرح
موز و توتفرنگی هم داره که ترکیبش با شکلات حسابی خوشمزه هم میشه.
شایدم توی سرزمین عجایب برسیم به جایی که کریستالهای درخشان به رنگ آبی، رنگی رنگی داشته باشه. و ماهم برای اینکه خرج سفرمون، خرج پروفسور و حتی خرج بیزنسمون در بیاد بخوایم همونجا یکم پختوپز کنیم، پس یه لباس
مناسب میتونه بهمون تو این امر کمک کنه.
حتی ممکنه توی سرزمین عجایب برای لحظهای در کنار آلیس و اون سرباز کارتیها بخوایم بریم جنگ کنیم. جایی رو تصور...چیز...یعنی تصرف کنیم. برای همین مواقع هم
لباس مناسب رو اوردیم تا عملکرد بهتری داشته باشیم. درود بر هیئتلُر. چیز... یعنی... درود بر پیشنماز... پیشواز؟... آهنگ پیشواز؟... چیزه آقا... اشتباه میزنیم ما باز دلقک خونمون عود کرد... منظورمون هیتلر و پیشوا بودن. این دلقک بازی مارو به دلقکی خودتون بگیری... چیز... ببخشید یعنی.
درکل که سرتون رو درد نیارم، ما برای هر مواقعی که فکرشو بکنید لباس مناسب رو برداشتیم. پروفسور هم مطمعنن برای همین منظور و استفادهها بودن که ازمون لباس اضافی خواستن.
نقل قول:
تکلیف سوم (رول نویسی): توی یه رول منسجم و خلاقانه، توضیح بدین که آقای تال و جادوآموز های گل منگولیش چه ماجراجویی شگفت انگیزی توی سرزمین عجایب داشتن؟ میتونین اون سرزمین عجایب رو دقیقا مثل سرزمین عجایبِ ″آلیس در سرزمین عجایب″ تصور کنین یا میتونین یه چیزی کاملا متفاوت رو توصیف کنین. ریش و قیچی کاملا تو دستای خودتونه!
- خب، خب، گل منگولیهای من. حاضر بشین که میخوام پورتال رو باز کنم.
ملت همگی با کلی از ساک و کیفدستی و کوله پشتی و چمدون مسافرتی در کنار پروفسور هیبرنیوس درست مقابل شکل مستطیل ایستاده بودند. اقای تال که برای بار چند صدمین بار و البته آخر میخواست از آماده بودن بچهها مطمعن بشه، با صدای بلند داد میزنه...
- آمادهاید بچهها؟
- بله ناخدا.
- نشنیدم صداتونو...
- بله ناخدا
- اوووووووووووووبا عربده کشی آقای تال یکهو از انتهای چوبدستیش نوری درخشان به سمت مستطیل میره و توی اون شروع میکنه به حل شدن. بعد از چند ثانیه صفحهای نورانی و چرخشی روی مستطیل شکل میگیره و همگی با اشاره آقای تال به سمتش حرکت میکنن و در کسری از ثانیه، نور ملت رو توی خودش محو میکنه.
دنیای 4735849!ثانیهای بعد ملت خودشون رو داخل یک دنیای عجیب میبینن. اونها به اطرافشون نگاه میکنن، دودی سیاه با ابر های تیره روی آسمون رو گرفته بود. در دور دست ها یک کوه بزرگ اتشفشانی که مشخصا فعال هم بود به چشم میخورد. در کنار کوه یک برج سیاه بلندی قرار داشت که بالای اون یک چشم قرمز بدون هیچ پلکی، همیشه بیدار داشت همینجور برای خودش چشم چرونی میکرد. به این
شکل.
- واو، چه سرزمین عجایب عجیب شده...
- عجب سرزمین بکری. شبیه جهنم ماست که. خوشمان آمد ما. اینجارم باید به اسم خودمون تصرف کنیم.
- میگم... آقای تال... سرزمین عجایب که آلیس توش بود و تو کتابا خونده بودیم همچین شبیه اینجا نیستا...
- خب مثل اینکه اشتباهی پیش اومده بچهها! ذاتا اینجای دنیای اشتباهیه که اومدیم ما. سرزمین عجایب آلیس نیست.
- عه؟ یعنی اون
سواری هم که از اونور داره با سرعت به سمتمون میاد از دوستای آلیس نیست؟
-نه بابا، معلومه که نیست. اون میاد که تیکه بزرگمون رو گوشمون کنه.
هیبرنیوس که متوجه نگرانی جادوعاموزهاش میشه، از اونجایی هم که خود شخص سالازار کنارشون بوده و نمیخواست جلوی مدیر مدرسه بی احتیاط جلوه بده خودش رو سریع چوبدستیش رو روی هوا میچرخونه و یک چادر سیرک مانندی روی سرشون نازل میشه.
- خب بچهها. زیر این چادر در امانیم. آدم بدا این دنیا نمیتونن مارو این تو ببینن. خب... بزار ببینم... چرا کدها درست کار نکردن...
آقای تال کاغذ پوستی که روش اعداد کدهارو نوشته بود رو از جیبش در میاره و نگاه میکنه... اما ثانیهای بعد اخماش در هم میرن...
- چرا اعداد کدها اینجوری شدن؟! چرا عدد ها عوض شدن! چرا 14 شبیه سر اردک شده! چرا 5 شبیه شکم آدم چاق شده... اینطرفم که 5 شبیه کوفته تبریزی شده! چرا 3 دندههاش رو به بالاس. من مطمعنم که هر سه دندنههاش به سمت چپ نگاه میکردن که!...
آقای تال مشغول بررسی کدها بود که کوین از لابهلای پای ملت بیرون میاد و با شور و ذوق رو به آقای تال میگه...
- اغای تال میبینی چه خوب نقاشی کشیدم براتون... حوصلم سر رفته بود...بعد... با خودم فک کلدم چیکار کنم، چیکار نکنم... کاقذ پوشتی شما که روی میز بود رو برداشتمو نقاشی چشیدم... اردکه خوجل نشده؟
آقای تال با لبخندی که هرثانیه کشیدهتر میشد و عصب چشم راستش ناخوداگاه ویبره میزد به حرفای کوین خیره شده بود... نمیدونست یک بچه 3ساله رو درسته که تنبیه کنه یا نه... حتی توی ذهنش فکر کرد که شاید خوب باشه بندازتش توی قفس و برای نمایش سیرک بعدی ازش استفاده کنه اما سریع با دادی که از یکی از ملت بلند شد توجهش پرت شد...
- بچهها اونجارو ببینید، اون
پیرمرد چقد شبیه دامبلدوره... حتما خودشه... ارهههه دامبلدور اومده که مارو نجات بده...
- بچهها... دو دیقه ساکت شید. اون پیرمرد دامبلدور نیست. حتی اصلا آدم خوبی نیست. اجازه بدید کدارو دوباره وارد کنمو از این جا سریع بزنیم به چاک.
آقای تال که میدید کم کم از دور دستها موجودات فریکی و ترسناک گشونگشون داشتند به سمتشون حرکت میکردند، بدون معطلی و بحث اضافی با کوین، سریع چوبدستیش رو به سمتی گرفت و مستطیلی ظاهر کرد. سپس با خوندن اعداد و ارقام و کلمات دوباره پورتالی درست شد و ملت سریع پریدن توش.
دنیای 6032710!ملت سریع روی هوا ظاهر شدن و زمین افتادند. سریع خودشون رو جمعجور و به اطراف نگاه کردند... دنیای عجیبی بود. اما مطمعنن هرجا بود، سرزمین عجایب آلیس نبود. ملت از این مطمعن بودند چون توی کتابهای سرزمین عجایب آلیس نخونده بودند که روی آسمون چندین سیاره و چندین کشتی فضایی باشه.
درواقع، وقتی ملت به اطرافشون نگاه میکنن. وسط ناکجاآبادن که چند تا ساختمون عجیب غریب با چیزمیزای نورانی درخشان روشه. چند تا ربات کوچیک دایرهای میبینن که با دیدن اینها صدای عجیبی از خودشون دراورده و سریع به سمتی میرن و قایم میشن.
- واو اینجا کجاس دیگه...
- خب، بچه ها مثل اینکه بازم جای اشتباهی اومدیم.
- پروفسور... اونجا چند نفر آدم با
لباسای سفید هستن که دارن به سمتمون میان... نظرت چیه ازشون آدرس بپرسیم.
- بچهها فکر نکنم ایده خوبی باشه... اجازه بدین دوباره من کد هارو درست بچینم و از اینجا سریع خارج بشیم. از دست تو کوین...
آستریکس که وضعیت آقای تال رو میبینه، نزدیکش میشه و دستشو روی شونش میذاره...
- hey... first time?
دست آستریکس روی شونه آقای تال، ملت مشغول تماشای نزدیک شدن آدم سفیدا، که ناگهان صدای سنگین نفس کشیدن کسی از پشت سر ملت به گوش میرسه... ملت سریع بر میگردن، جلوتر از همه سالازار اسلیترین قرار داشت که سریع چوبدستیش رو برای احتمال هر خطری بیرون میکشه. اما با صحنهای که مواجه میشن قبل از هرکاری تعجب میکنند.
یک
شخص عجیب، با ماسکی عجیب و کلاهی عجیب تر، کاملا سیاه پوش، با شنلی سیاه و چیزی مثل یک شمشیر لیزری مقابلشون ایستاده بود.
سالازار که جلوتر از بقیه بود با اخمای درهم رفته و صدای پر غرورش میگه...
- هعی... تو دیگه کی هستی؟ از بچههای ما فاصله بگیر. این چه ریخت و قیافهای برای خودت درست کردی! کاسه توالت چرا گذاشتی روی سرت. پنل کولر ماگل هارم که چسبوندی به سینت...
شخص مقابل که کاملا ساکن و آروم ایستاده بود، دوباره نفس سنگینی بیرون میده...
- I'm Darth Vader. Dark sith lord.
سالازار هم که از شنیدن کلمه دارک لرد گوشاش تیز شده بودن و تو کتش نمیرفت که بغیر از اون و لرد ولدمورت دارک لرد دیگه ای باشه سریع یک قدم جلوتر میذاره و میگه...
- هعی ببین صدات که از ته چاه فاضلاب میاد. ولی اینجا ارباب تاریکی فقط ماییم. یکی از نوادگانمون هم که دارک لرد شده. شمارو ما بجا نمیاریم. یا نواده ما هستی یاهم یه کپی چیپ. نواده ما، لرد ولدمورت قیافش خیلی خفن تر از توعه. اصلا بگو ببینم، تو که خودت رو دارک لرد صدا میزنی افتخاراتت چیه؟
دارث ویدر دوباره با نفس سنگینی که بیرون میده یک قدم دیگه جلوتر میاد...
- کل کهکشان رو تصاحب کردم و دارم حکومت میکنم. همه سیاره ها و همه موجودات توی اون تحت حاکمیت من هستند! حالا تو بهم بگو این نواده شما که دارک لرده... چیکار کرده تا حالا؟
- ولدمورت ما لرد خفنیه... کلی مرگخوار دور خودش جمع کرده و همه جادوگرا ازش میترسن. حتی یبار به مدرسه هاگوارتز که بهترین مدرسه جادوعاموزی دنیاست، هم حمله کرد.
- و موفق شد؟
- نه راستش...
- چرا؟ حتما قوی ترین جادوگر دنیا جلوش ایستاد درسته؟
- نه والا... چند تا بچه مدرسهای شکستش دادن...
- منو مسخره کردی دو ساعت... با فورس حالتو جا بیارم...
- آقا فورس چیه بابا ما زوری دوست نداریم عجب علایقی داری ها مرد حسابی... برای همینه که ست لباستم شبیه همون آدماست...
حرف سالازار تموم نمیشه که دارث ویدر سریع با لایت سیبرش به سالازار حمله میکنه و سالازار هم با چوبدستیش وردی میخونه و جادویی سبز رنگ مخصوصش به سمت دارث پرتاب میشه اما دارث لایت سیبر خودش رو مقابل جادوی سالازار قرار میده و باهم برخورد میکنن.
هیبرنیوس که اوضاع رو شدیدا قاراشمیش میبینه دوباره چوبدستیش رو بالا میگیره و مستطیلی ظاهر میکنه. اما اینبار متفاوت تر از دفه قبل بجای اینکه خودش اعداد رو محاسبه کنه، کوین رو زیر بغلش میگیره و بهش میگه...
- کوین اینارو خودت کشیدی. ببین کنار کدوم عددا عکس هاگوارتز هستش... همون برام بخون تا از اینجا در بریم.
کوین کاغذ رو سریع دستش میگیره و شروع به خوندن اعداد. سالازار هم که اون طرف زمین مشغول دوئل با دارث بود و حسابی گردوخاک بپا کرده بودن ناگهان جلوی روشون یک پورتال باز میشه و ملت سریع به سمتش حرکت میکنند. سالازرم آستریکس و گادفری هرکدوم زیربغلاشو میگیرنو به سمت پورتال میکشوننش. در آخر دارث ویدر درحالی که با خونسردی فرار کردن ملت رو نگاه میکرد متوجه بچه کوچیکی میشه که لابهلای ملت زیر بغل یکیشون داشت براش بایبای میکرد و دارث ویدر تا اومد براش بایبای کنه یهو همون بچه انگشت وسطش و زبونش رو به سمت دارث گرفت و نشون داد. دارث نمیدونست معنی اینکارا چیه و بهت زده فقط نگاه کرد.
ثانیهای بعد، کلاس ریاضیات جادویی!کل ملت در ثانیهای توی کلاس ظاهر شدن و روی زمین ریختن. ملت داشتن یکی یکی از روی هم بلند میشدن که کوین کوچولو از لای ملت بیرون پرید و به سمت کاغذ کد ها جهشی کرد. اما آقای تال سریع روی هوا اون رو گفت...
- صبر کن ببینم وروجک... به کجا چنین شتابان؟
- خیلی خوش گذشت که... بازم میخوام من... بازم میخوام من... اینبار بریم به دنیای کارخونه هیولاها...
- نه مرسی تا همین الانشم دو هزار کلمه نویسنده این پست رو نوشته و حسابی خسته شده. هم به خود نویسنده و هم به خواننده رحم کن که قراره این همرو بخونن. بیا بشین سرجات بذار تکلیفو همینجا تموم کنیم...
- آقا چیچیو تموم کنیم... من هنوز کارم با اون یارو کلاه توالتیه نیمه تموم مونده... بحث حیثیتی شده به نواده ما توهین میکرد... همون شمشیرو از پشت میکنم تو... وسط ستون فقراتش... نه اخه ده ولم کنید میگم...
آقای تال که اوضاع سالازار و بقیه ملت رو صلاح نمیدید، ترجیح داد هرچه سریعتر همشون رو مرخص کنه...
- خب،خب، ملت جمع کنید دیگه بستونه. کلاس این جلسه و تکلیف این جلسه هم تا همینجا بود دیگه. پاشید برید به کارای دیگتون برسید. پایان.