1. پروفسور دابی با عجله وارد ساختمان "Pig Pen" شد و دانشآموزان را بیرون، جلوی در نگه داشت. در فضای کمنور و جلبکزدهی داخل، پری دریایی پیری با نگاهی خسته و بیحوصله، بیمقدمه گفت:
-برای بستن بخت فرد مورد نظر... به نام مادرش نیاز دارم
دابی، که از این شرط غافلگیر شده بود، لحظهای خشکش زد. با سرعتی برقآسا به سمت در برگشت، آن را فقط به اندازهای باز کرد که سرش بیرون بیاید و با چشمانی مضطرب که بین دانشآموزان کنجکاو میچرخید، زمزمه کرد:
-کسی اسم مادر وینکی رو دونست؟ دابی... لازم داشت!

یکی از آنها با اعتماد به نفس کاذب فریاد زد:
-شیلا! مطمئنم شیلا بود!
اما بردلی سریعتر تصحیح کرد:
-نه بابا! صد در صد زیلا بود!
در میان سر و صدای حدس و گمانهای دانشآموزان برای نام مادر وینکی، ناگهان لاکرتیا با صدایی آرام اما قاطع گفت:
-پروفسور! مگه نگفتین زبان زر حتی سنگم آب میکنه؟ شاید با یه کیسه گالیون بیشتر، بشه اینم حل کرد
دابی که انگارجرقهای در ذهنش زده شده بود، چشمان گرد شدهاش ناگهان برقی زد و با نیش باز که حالا از نگرانی به رضایت تغییر یافته بود، به لاکرتیا نگاهی سرشار از تحسین انداخت.
-آفرین لاکرتیا

دابی 10 امتیاز به ریونکلاو داد!
و سپس نگاهش را به پری دریایی پیر آن سوی در دوخت؛ پریای که با همان نگاه خسته، اما حالا کمی کنجکاو، منتظر ادامهی ماجرا بود...
2. .لاکرتیاکه چشم پروفسور رو دور و باقی جادوآموزها رو مشغول یه بازی ماگلی دید و ازونجا که همیشه به فکر کلکسیون حیوونهای تاکسیدرمی شدهش بود و از پروانههای رنگی و سوسکهای گوزنی گرفته تا پشهها و حتی شپشهایی که از موهای نداشته جنهای آشپزخونه هاگوارتز که توی غذاهای سرسرا بود، توش پیدا می شد،حتی یک ثانیه رو هم از دست نداد. چشمش افتاد به یک اسبک ماهی نر با شیکم برآمده که توجهشو حسابی جلب کرده بود و در صدد بوداونو برای کلکسیونش بگیره. چرخید سمت گابریلا و با لحن ملتمسانه زمزمه کرد:
-گابریللل؟

-هوومم؟
- گابریلا جووون؟اون اسبک ماهی رو میبینی؟ لطفاًاا برام بگییرشش
گابریلا اما سرش رو تکون داد و گفت:
-نخیر لاک. نمیشه. مگه نمیبینی حاملهست؟
لاکرتیا با تعجب گفت:
-ولی اون که نره!
که گابریلا با خنده جواب داد:
-لاک مگه نمیدونی این قضیه واسه اسبک ماهیا برعکسه، نرها حامله میشن.
لاکرتیا که از این کشف جدید شوکه شده بود، قید اون اسبک ماهی روکه همزمان پدر، مادر و سرپرست خانواده بود زد و تصمیم گرفت ماهی بادکنکی شکار کنه ولی مشکل این بود که چطور اونو بگیره. اما ازونجا که گابریلا برای این یکی هم یه راه حل داشت در عرض یه چشم بهم زدن یه بلبشو راه انداخت و شلوار یکی از پسرای فلک زده رو با جادو کش رفت، دمپا های شلوارو با یه طلسم گره زد و سرانجام به وسیله شلوار ماهیگیری، موفق به شکار ماهی بادکنکی خار دار شدن
رول نویسی
آن شب، هاگوارتز نفسهای سنگین و خسته خود را در سکوت راهروهای سنگیاش رها کرده بود. بوی سوپ کلم و خوراک جگر ماهی اوزون برون،که ظاهراً از منوی شام تالار بزرگ نشأت میگرفت، در هوا موج میزد. برای اکثر اهالی قلعه، این سیگنالی برای شکمهای غرغرو و رویاهای شیرین بود. اما برای لاکرتیا، این صداها و بوها، چیزی جز یک دعوتنامه رسمی به "منطقه ممنوعه" نبود. منطق او ساده بود: "سرسرا پر است، پس سایر نقاط خالی است. بهترین فرصت برای یک ماجراجویی غیرقانونی!"
لاکرتیا، که از قضا متخصص ناپدید شدن در تاریکی بود، با ردای سورمهای رنگ پریدهاش، به سمت کلاس معجونسازی پروفسور اسنیپ
میخزید گام بر میداشت. البته نه طبق معمول برای منفجر کردن چیزی، اینباربرای کنجکاوی. امتحانهای پایانترم هاگوارتز نزدیک بود و اضطراب ناشی از آنها، لاکرتیا را به سمت یک راهحل مخاطرهآمیز سوق داده بود. او به شدت معتقد بود که اینبار تنها راه برای پیشرفت هوش و سرعت یادگیریاش، سرک کشیدن به اسراری است که قرار نیست فاش شوند. کتابی کهنه و مرموز از کتابخانه ممنوعه ریونکلاو، وعده معجونی را به او داده بود که "درهای ادراک را باز میکند و ذهن را همچون یک طوفان فکری، به سرعت نور راه میاندازد." و مواد لازم؟ خب، فقط در گاوصندوق اسرارآمیز اسنیپ پیدا میشدند که از نظر او، همان کمد محتوی مواد در انتهای کلاس بود. او بیصبرانه به دنبال این معجون ممنوعه بود تا بتواند تمام مشق هایش ها را به خوبی نوشته ودرسهایش را به خوبی به خاطر بسپارد.
-عالی شد
زیر لب زمزمه کرد.
-وقتی بقیه دارن جیگر اوزون برون می بلعن، پس میتونم موادو بردارم و برگردم خوابگاه
به این حجم از سهولت نقشه اش، تقریباً حس گناه و مقداری شک داشت؛ گناهی به شیرینی کشف یک میانبر جادویی به سوی نبوغ! با احتیاط، در انبارک تاریک و مملو از بوهای عجیب، شیشه مورد نظرش را با کمک نور لرزان چوبدستیاش پیدا کرد:
-گرد پای ششم رتیل شتری هرمافرودیت – با احتیاط استفاده شود.
جمله آخر برای لاکرتیا، چیزی جز یک تحریک بیاهمیت نبود. درپوش را باز کرد و بله، تودهای از گرد ظریف و خاکستری به هوا برخاست، قبل از اینکه حتی بتواند نام کامل معجون را به یاد بیاورد، در دام افتاد. تلاش برای فرو نشاندن عطسهای که مانند یک دیو خفته در گلویش خانه کرده بود، بیفایده بود و چارهای جز تسلیم نداشت.
-هااااااااااپپپپپپپپپچوو
صدای عطسهاش، بلندتر از صدای یک ترومپت، در سکوت راهروها پیچید. قلبش از جا کنده شد و به جای سینه، مستقیم به مغزش حمله کرد و خواست از گوشهایش بیرون بزند. هنوز صدای پژواک "چوووووو" در دیوارها میلرزید که صدای خشخش کفشهای کهنه و قدمهای گربهای موذی از انتهای راهرو به گوش رسید. لاکرتیا فقط فرصت داشت به این فکر کند که چقدر از صاحب صدای آن پا متنفر است و کاش میتوانست به زمان گذشته برگردد... فیلچ و گربهاش، خانم نوریس، بیشک به سمت منبع این صدای مهیب در حرکت بودند...
فیلچ، سرایدار هاگوارتز، با چهرهای سنگی و فانوسی شبحوار، ناگهان در چارچوب در ظاهر شد. کنار پاهایش، خانم نوریس، گربهاش، با چشمانی سبز فسفری و پوزخندی شیطانی، خیره به لاکرتیا نشسته بود. لاکرتیا قسم میخورد که نوریس داشت میخندید!
-لااااکرتیا بلللک!بازم آخرای شب، وقتی بقیه مشغولن تو پیدات شد
صدای خشن فیلچ، شبیه خرد شدن استخوان در هاون، در گوش لاکرتیا پیچید. لاکرتیا زیر لب غرولند کرد:
-اگر این عطسه لعنتی نبود، الان به تو جواب پس نمیدادم
-دیگه کافیه! این بار دیگه به این راحتیا خلاص نمیشی! کسر امتیاز، کار اجباری توی دستشویی طبقه پنجم، و گزارش مستقیم به پروفسور اسنیپ که پوست از کلهات میکنه بلک!
فیلچ غرید، و نوریس با یک میو ی تأییدآمیز همراهیاش کرد. لاکرتیا که ذهنش کاملا در ناامیدی فرو رفته بود، ناگهان چشمش به خانم نوریس افتاد. گربه با حالتی غیرعادی، به سوراخی کوچک در دیوار انبارک خیره شده بود، انگار که نقشه یک توطئه را میکشید. جرقهای در ذهن لاکرتیا روشن شد، جرقه ای به درخشندگی "لوموس ماکسیما"
-آقای فیلچ
لاکرتیا با صدایی که از ته چاه ناامیدی، بیرون آمد، گفت:
-می دونم که نباید این وقت شب اینجا باشم... ولی در عوضش میتونم شام امشب روباه لیلیو برای خانم نوریس بیارم!
فیلچ با شنیدن " شام امشب روباه لیلی" یک لحظه خشکش زد. چشمانش گرد شد و خانم نوریس با یک "میو"ی طولانی و خواستار، دمش را تکان داد. این همیشه نقطه ضعف فیلچ بود؛ نوریس و شکارهایش.
- حالا که همه سر شامن، خوابگاها خالیه و منم میتونم برم و اونو بیارم... لطفا
لاکرتیا، اینها را به عنوان آخرین برگ برندهاش، التماسکنان زمزمه کرد. فیلچ، که بین وظیفه و علاقه به خانم نوریس گیر کرده بود، لحظهای مردد ماند. وسوسه دیدن نوریس در حال تعقیب یک موش بسیار قویتر از اجرای قوانین بود. پس از کمی مکث، با صدایی که هنوز از خشم میلرزید، اما دیگر از آن قطعیت اولیه خبری نبود، گفت:
-باشه... اینبار دیگه آخریشه! ولی حواست باشه اگه حقه ای در کار باشه، میبرمت سرسرا و جلوی همه به اسنیپ تحویلت میدم!
لاکرتیا با سرعتی باورنکردنی خودش را به خوابگاه رساند و آن موش بخت برگشته ای که شام امشب روباه لیلی بود را برداشت. زیر لب زمزمه کرد:
-لیلی، متأسفم!
و با احتیاط به فیلچ تحویل داد. نوریس با دیدن موش بیچاره که به مراتب از تصوراتش کوچکتر بود، غرش دندانخراشی سر داد و با یک پرش، آن را از دست فیلچ قاپید و به سرعت ناپدید شد تا با طعمهاش خلوت کند.
لاکرتیا، با نفس راحتی از آن موقعیت گریخت.هرگز فکر نمیکرد یک عطسه بیموقع بتواند او را به دام بیاندازد و یک موش ازفاجعه بزرگ نجاتش دهد. حالا حداقل میتوانست با خیال راحت به خوابگاهش برگردد و برای فردا صبح، فکری به حال آن معجون لعنتی و راههای قانونیتر برای بهدست آوردن مواد آن بکند. هرچند که در اعماق وجودش، میدانست که باز هم راهی برای دور زدن پیدا خواهد کرد.بالاخره او یک بلک ریونکلاوی بود!