جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 08:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه سوم


- کسی دونست زبانی که این جلسه دابی بهش پرداخت چی بود؟

دابی شدیدا به مشارکت دانش‌آموزان در ارائه‌ی درس اعتقاد داشت. اما مشارکت دانش آموزان در ارائه‌ی درس اصلا به دابی اعتقاد نداشت! دانش آموزان مثل دسته‌ی تسترالی که علف می‌جود به دابی زل زدند.

- به جلسات قبل فکر کرد، شاید تونست حدس زد. زور، زر ... حالا؟ بچه ها نترسید! یه چیزی گفت ...

- تژویر؟

- اون رو دابی به مصافش خواهد رفت! نه فورا ولی قطعا! ولی درس امروزمون این نبود. دابی 10 امتیاز به خاطر این حدس اشتباه از گریفیندور کم کرد.

و بالاخره سکوت کلاس شکست.

- عررررررر!

بلاتریکس می‌خواست با کروشیوی ظریفی شیون قطع نشدنی کوین را ساکت کند اما مروپ عروس مامان را کنترل کرد.

- یکی اون بچه رو ساکت کرد!

- پروفسور خوب راست میگه دیگه! خودتون گفتین یه حدس بزنه!

- دابی شوخی کرد! دابی بچه رو ترسوند! دابی بد!

دابی به یکی دو ضربه‌ی چکشی سرش به جاپروفسوری اکتفا کرد و پیش از آن که هرمیون برای گرفتنش وارد عمل شود، درس را ادامه داد.

- عوضش الان کوین جواب درست رو گفت، پس این دفعه دابی جدی جدی 10 امتیاز به گریفیندور داد.

- جواب؟ کدوم جواب پروفسور؟ کوین که چیزی نگفت!

- چرا دیگه ... گفت. البته در واقع نگفت. کوین به این زبان بین المللی تکلم کرد! ولی خوب پیاده شده‌ی تکلمش توسط نویسنده، شد همون جوابی که دابی مدنظر داشت. کسی متوجه شد دابی چی گفت؟

کلاس به تنظیمات کارخانه برگشت و دوباره سکوتی حکمفرما شد که یخش را تنها صدای کلاغ‌های پشت پنجره آب می‌کرد.

- هیچ کدومتون مشارکت که نکرد! توضیح یک طرفه‌ی من رو هم که نفهمید! اقلا پا شد جمع کرد باز یه اردویی چیزی رفت بلکه فرجی شد.

دانش‌آموزان که تا لحظاتی پیش در سکون و سکوت به جنازه می‌ماندند، در یک آن مانند هیپوگریف‌های از بند رها شده، به دابی حمله ور شدند تا دست او را بگیرند و او با یک بشکن غیبشان کند! درست مثل جلسه قبل، دابی با آن قد و قامت ریز بین دانش‌آموزان غیب و زیر آن‌ها له شد!

- دابی رو رها کرد! جای دوری نرفت! تا همین اعتراف‌خونه [نویسنده: بر وزن نمازخونه! ] هاگوارتزه، پیاده رفت!

***


چهار بنیانگذار هاگوارتز، بیش از هر زمانی با یکدیگر متحد به نظر می‌رسیدند. هر یک با ردای یکدست سیاه، ایستاده بودند مقابل درب سالن. با چهره‌ای مغموم و نگاهی دوخته به زمین.

سیبل تریلانی وارد سالن شد و بلافاصله نگاهش افتاد در نگاه روونا. لحظه‌ای بعد به جای رد و بدل کردن سلام، هر دو با هم زدند زیر گریه و همزمان پریدند در بغل یکدیگر.

- عرررررررررررررر!

- عرررررررررررررررررر!

سیبل، سبیلش را که در اثر زور زدن حین زار زدن حسابی آب دماغی شده بود، با شال روونا پاک کرد و سپس از آغوش او جدا شد. گوی بلورینی از خورجین گل منگلی‌ای که روی شنل سیاهش به دوش انداخته بود بیرون کشید و در آن خیره شد. سپس نگاهش را رو به چهار بنیانگذار انداخت و گریه‌ی خفیفی کرد.

- عرررر.

بعد دوباره دست از گریه کشید و راه افتاد رفت نشست داخل سالن.

- کسی فهمید چه صحبت‌هایی بین جمع برقرار شد؟

- پروفسور فکر می‌کنم اول پروفسور روونکلا به پروفسور تریلانی گفتن «تنهامون گذاشت!» و پروفسور تریلانی جواب دادن «دیدی چه زود رفت؟»

- 10 امتیاز برای ریونکلا بلک بانو!

- استاد بعدش هم که پروفسور تریلانی توی گوی بلورین نگاه کردن، رو به بنیانگذارا گفتن این شتر همین روزا رو یک یک شما هم می‌خوابه. چیز ... یعنی در خونتون. خونه‌ی یک یکتون مرلین شاهده.

- 10 امتیاز هم برای اسلیترین گلرت قربان!

هرمیون اما با وجود این سوال و جواب‌ها و تخس شدن کیلویی امتیاز، تمام مدت حواسش جای دیگری بود. ناگهان با لحنی که انگار مخاطبی ندارد پرسید:

- اما این مجلس یعنی ... چه کسی مُرده؟

بقیه‌ی دانش‌آموزان که تا لحظه‌ای قبل از این وجه ماجرا پاک غافل بودند، ناگهان دوزاریشان افتاد و در بهت فرو رفتند.

- دانش‌آموزا نترسید! کسی نمرد. هیئت مدیره ایده داد که برای پروفسور بینز ختم گرفت، بلکه پروفسور بینز باور کرد که مرد و ول کرد و رفت. الان همه سعی کرد نقش بازی کرد و حسابی هم ناراحت بود. بعدم هیئت مدیره دستور داد که همه در این مراسم شرکت کرد. در واقع دابی هم زر زد که برای این جا اومدن بهونه‌ی متدهای آموزشی و اردوی آموزشی رو گرفت. دابی خالی بند. دابی بد.

دابی یک تاج گل بزرگ ترحیم را برداشت و زارپ و زورپ! آنقدر کوبید بر سر خودش تا تک تک گلبرگ‌هایش بریزد. سپس ادامه داد.

- البته دابی اونقدر هم بی‌راه نگفت. از شانس دابی این اتفاق با موضوع درس هماهنگ شد. همونطور که خودتون دید، همتون به این زبان مسلط بود و تونست اون رو ترجمه کرد. به زبون زور ، همه تن داد. زبون زر رو همه دوست داشت. و این یکی زبون رو همه حس کرد! بهش زبون عَررررر یا اگر متکلم هم سن و سال کوین بود، زِر هم گفت. ساده‌ترش شد همون گریه که مشنگ و الف و جادوگر و پری و خون آشام همگی اون رو فهمید. حتا یک نوزاد هم از این زبون استفاده کرد که به مامانش گفت گشنه‌ش بود یا خودش رو کثیف کرد! زبون گریه معمولا خیلی عمیق شد و حس‌ها و پیام‌هایی رو بیرون ریخت که کلمات نتونست اون‌ها رو بیان کرد.

آرگوس فیلچ دوان دوان خودش را به هیئت مدیره رساند و او هم زد زیر گریه!

- پروفسور الان فیلچ داره می‌گه غم آخرتون باشه؟

- اشتباه فهمید پاتر بانو. فیلچ گفت که مهمون زیاد بود و نوشابه و کوبیده کم بود. دابی باید کلاس رو ترک کرد و به مطبخ رفت ... کار دابی در اومد!


تکلیف


1. آخرین بار چه چیزی باعث گریه‌ی شما شد؟ کوتاه و مختصر از زبان شخصیتتان پاسخ دهید. (5 نمره)

2. در یک رول، واکنش یک فرد یا جمعیت را به مرگ شخصیت خودتان به تصویر بکشید. (15 نمره)

در مورد تکلیف رول نویسی، نیازی نیست حتما به موضوع درس (گریه) مربوط باشه. ولی این که فرض کنیم شخصیتتون مرده رو نپیچونید و نگید من سنگ جادو و سه تا یادگار و هفت تا جانپیچ دارم و هیچ وقت نمی‌میرم. واکنش هم می‌تونه هر چیزی باشه ... از دیدن صحنه‌ی مرگ، تا همین مجلس ختم، یا یک جمعی که بعدها دارن در موردش حرف می‌زنن، یا کسی که در خلوت داره بهش فکر می‌کنه، یا هر چیز دیگه!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دابی در 1404/7/29 8:48:30
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1. به نظرتون داخل ساختمانی که دابی واردش شد چه خبر بوده؟ مثبت فکر کنید! نکردید هم نکردید. (3 نمره)
ما کمی دور ساختمون چرخیدیم قربان، اما همه پنجره ها شیشه ی دودی داشت و کرکره ها کشیده شده بود. البته با جد و جهد فراوان تونستیم یه ترک دیوار پیدا کرده و از اونجا به داخل خیره بشیم. اما از چیزی که دیدیم سر در نیاوردیم قربان. داخل ساختمون پر از وسایل شکنجه مثل شلاق و دستبند و پابند مشکی و یه استند به شکل علامت ایکس بود و صدای یکی که با خوشحالی التماس می کرد که کتک بخوره میومد.

2. شما در این زمان که دابی رفته، یا به طور کلی وقتی کاری برای انجام دادن ندارید و مجبورید منتظر کسی یا چیزی بمونید، چی کار می‌کنید؟ توضیح بدید. (3 نمره)
ما تو این فرصت برای تعامل با مردم دریایی استفاده کردیم و سیبیل‌م به هوا و زوووو و وسطی بازی کردیم. رهبر مردم دریایی خیلی جرزنی می کرد و بعد از اینکه توی همه بازی ها باختیم تصمیم گرفتیم به همون بازی عادی اوقات فراغت خودمون رو بیاریم و ورزش رو بذاریم کنار. درنتیجه تا اومدن دابی کارت بازی انفجاری زدیم و با شبدر همه رو بریدیم.

این بار طی یک رول موقعیتی رو شرح بدین که کارتون گیر کرده و مجبور میشین برای حل کردنش سبیل کسی رو چرب کنید!

-نه خانم نرخ آبله همینقده. واکسن خوراکی آبله سه ظرفیتی ده گالیون، دوظرفیتی پنج گالیون. آبله اژدهایی، آبله تسترالی و آبله میمونی رو پوشش میده.

ملانی در یخدان را باز کرد و از داخل آن یک عدد واکسن ژله ای شکل به ساحره موردنظر داد.
-الان هم که فصل انواع آبله ست. همین پارسال بود که آبله تسترالی تو هاگوارتز غوغا کرده بود. بیچاره سال اولیا... این واکسن برای اونایی که از آمپول میترسن عالیه. توی اب کدوحلوایی هم حل میشه. فقط باید خنک باشه.

تعدادی سال اولی با خجالت پشت سر ساحره صف کشیده بودند. روزی آفتابی در هاگوارتز بود و ملانی دور از چشم اساتید و ارشدها در کنار دریاچه هاگوارتز بساط کرده و واکسن هایی که با ترکیب پوسته های آبله مریض هایش و مربای هویج جن های خانگی هاگوارتز تولید کرده بود رو به جادوآموزان بخت برگشته هاگوارتز می فروخت.
-سلامتی ژله ای داریم. بدو بدو حراجش کردم. برای مادر، خواهر، برادر ببر.

-برای سن بالا هم جواب میده؟

ملانی لبخند پت و پهنی به نویل زد.
-آره عزیزم. مادربزرگت تو این سن حتما باید به فکر ایمنی بدنش باشه. یکی ده گالیون. با یخ اضافه.

نویل چیزی درمورد شوگر زمزمه کرد و کیسه پولش را از جیبش درآورد.
ملانی چندماه وقت گذاشته بود تا بازار مناسب و کالای مناسب برای کاسبی را پیدا کند و بعد از تدریس آبله اژدهایی در کلاس شفابخشی و مریض شدن نصف قلعه، فکر کرد که زمان مناسبی برای اجرای نقشه اش فرا رسیده است. یک جایگزین خوراکی برای آمپول پیشگیری از آبله به نظر همان چیزی بود که در هاگوارتز خریدار داشت و باتوجه به اینکه خودش استاد شفابخشی قلعه بود دردسری برایش ایجاد نمی کرد.

-میعاو.

ملانی با لبخند به افق دریاچه سیاه خیره شده بود و تعطیلاتش در جزایر قناری رو تصور می کرد که با چیزی که به دور پایش پیچیده شد به دنیای واقعی برگشت.
خانم نوریس در کنار پایش نشسته بود و با کنجکاوی به او نگاه می کرد.
-تویی! اوه... میدونی که من خیلی گربه هارو دوست دارم.

-میعاووو.

جواب خانم نوریس وضوحا این بود که تسترال خودتی اما ملانی از رو نمی رفت.
-ببین اینجا چی داریم. کله پاچه ی موش.
-میوووو.
-درسته که بابات گفته، اما من که غریبه نیستم که چیزی نخوری. باشه خب، نرو.

ملانی آهی کشید. دخلش را باز کرد و کیسه تپلی از سکه ها را برداشت. خانم نوریس خرخر کرد و با خوشحالی جلو آمد.
-ببین کاسبی خرابه. اینم چون تویی و با هم رفیقیم بهت شیرینی میدم.

خانم نوریس پنجه ای به سیبیل هایش کشید و قیافه از خودراضی ای به خودش گرفت. سپس کیسه گالیون هارا به دندان گرفت و دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
1.

اونجا یک فرقه بود که مردم جمع می‌شدن و با هم به عبادت می‌پرداختن. اونجا به خواهران راهبه‌اش معروف است. دلیل مثبت 18 بودنش هم مسائل عقیدتی سنگینی بود که بحث می‌شد. درک این مسائل برای افراد زیر 18 سال بسیار سخت بود.

2.

من به این فکر می‌کنم اونی که من رو منتظر گذاشته رو چجوری شکنجه بدم. بستگی به تایم معطلی هم داره. از مشت شروع می‌شه می‌ره بالا.


3.

بلاتریکس برای اینکه بتواند "مغازه خودکشی" باز کند نیاز به پروانه کسب داشت. برای همین به محل مورد نظر آمده بود. باید امضای چند نفر را می‌گرفت تا پروانه را به او بدهند. ولی کارهای اداری در دنیای جادویی به همین آسانی نبود. دوندگی‌های بسیار داشت. ممکن بود از یک اتاق در طبقه‌ی 8 به یک اتاق در طبقه 3 پاس داده شده صرفا برای یک مهر! البته این همه‌ی ماجرا نبود چون ممکن بود وقتی به اتاق مذکور می‌رسیدی کارت را راه نیندازند و جملاتی مانند "جادومون قطع شده" یا " وقت عبادت مرلین رسیده" بشنوی و کارت عقب بیفتد.

بلاتریکس اعصاب این کارها را نداشت ولی مجبور بود که تحمل کند. خانه‌ی ریدل‌ها و مرگخواران با مشکل اقتصادی جدی‌ای روبه‌رو شده بود. لرد ولدمورت نیز برای اینکه این مشکل را از ریشه حل کند، تدبیری اندیشیده بود و به جای دزدی که کار سطح پایینی بود، به مرگخوارانش دستور داد که به سراغ پیدا کردن شغل بروند.

بلاتریکس خودش را بالاتر از آن می‌دانست که پیش کسی کار کند. برای همین فکر ایجاد شغل به ذهنش زد. به خودش نگاه کرد که در چه چیزی استعداد دارد. برای همین ایده‌ی تاسیس این مغازه به ذهنش رسید.
- به ارباب قسم اگه یه بار دیگه من رو بفرست یه طبقه‌ی دیگه اینجا رو روی سرشون خراب می‌کنم.

فردی کلافگی بلاتریکس را مشاهده کرد. دستانش را به نشانه‌ی "ای جان" به هم مالید و به سمت بلاتریکس حرکت کرد.
- مشکلی براتون پیش اومده؟
- ببین الان انقدر از این طبقه اون طبقه شدن خسته‌ام که می‌تونم همینجا تورو به هزار تیکه‌ی نامساوی تقسیم کنم. با زبون خوش همین راهی که اومدی رو برگرد.
- چاره‌ی کارت پیش منه.

بلاتریکس به سمت آن شخص برگشت.

شخصی را دید کلاه به سر با شکمی گنده. دکمه‌هایش به زور لباس را از باز شدن نجات می‌دادند. لنگی روی دوشش بود و سینی چای‌ای در دستش.

- تو با این ریختت چجوری می‌خوای کار منو درست کنی آخه؟ برو مرلین روزیتو جای دیگه بده.
- منو اینجوری نبین. من اینجا برو بیایی دارم. آبدارچی اینجام. تو تک تک این دفترا رفیق دارم. می‌تونم کارتو زیر یک ساعت انجام بدم.

بلاتریکس توجه‌اش جلب شد.
- تو که اصلا نمی‌دونی کار من چیه. من برای اینکه یک هفته‌س که دارم میام و می‌رم.
- کارش مهم نیست. من زیر یک ساعت برات حلش می‌کنم.

بلاتریکس پرونده‌اش را به آبدارچی تحویل داد.

- خب پس شروع کن.

آبدارچی خندید و پرونده را برگرداند.
- اولا اینجا جاش نیست. دوما روالش اینجوری نیست.

با دست اشاره کرد که دنبالش برود. با هم وارد آبدارخانه شدند.

- خب ببین خانوم، اینجور کارا آداب داره. همینجوری نمی‌شه که تو پرونده تو بدی به من و من بگم چشم. باید قبلش یه کاری برام بکنی.

بلاتریکس به دلیل درخواست زشت آبدارچی چوبدستی‌اش را زیر گلوی او قرار داد.
- جرئت داری یه بار دیگه تکرار کن.
- چوبدستی رو بیار پایین. چرا عصبانی می‌شه. همه جا همینه. اول اون کار بعد کارت راه می‌افته. کار خرج داره دیگه. بدون شیتیل که نمی‌شه کاری انجام داد.

بلاتریکس فهمید که موضوعی که در ذهنش بود اشتباه بوده است برای همین چوبدستی را کنار گذاشت.
- خب مثل آدم از اول بگو پول می‌خوای دیگه.
- هیش! آروم‌تر الان همه می‌فهمن. خیلی آروم 100 گالیون بذار لای پرونده‌هات و بده به من.

آبدارچی وقت این را می‌گفت اطراف را می‌پایید.

- چیکار داری می‌کنی، کسی اینجا نیست که. بعدشم 100 تا خیلی زیاده.
- دیوارای اینجا گوش داره. و اینکه نرخ همینه. اگه می‌خوای کارت راه بیفته باید سر کیسه رو شل کنی.

بلاتریکس چاره‌ای نداشت. باید سریع مغازه را افتتاح می‌کرد تا به درآمد برسد. برای همین طبق حرف آبدارچی عمل کرد.

- حالا شد. یک ساعت دیگه بیا همینجا پروانه‌تو بگیر و برو.

آبدارچی با یک سینی چایی و به همراه پرونده از آبدارخانه خارج شد. بلاتریکس هم برای اینکه جواب صدای شکمش را بدهد رفت تا چیزی بخورد. دقیقا یک ساعت بعد برگشت و آبدارچی را دید که جلوی در آبدارخانه منتظر اوست.
- تموم شد؟
- گفتم که کارو درست می‌کنم برات. بفرما! این پروانه کسبی که نیاز داشتی. کار دیگه‌ای نداری انجام بدم برات؟

بلاتریکس با تعجب به پروانه‌ی کسب خود نگاه می‌کرد. با سر جواب آبدارچی را داد و از آنجا خارج شد. باورش نمی‌شد که به این سرعت کاری را که برایش یک هفته معطل شده بود انجام شد. برایش سوال بود که اگر به همین آسانیست پس برای چه سختش می‌کنند؟ چرا کارها را سریع انجام نمی‌دهند که تمام شود؟

ذهنش را از این سوالات خالی کرد. کارهای مهم‌تری داشت. باید به درآمد می‌رسید.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/7/28 23:02:07
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
1. پروفسور دابی با عجله وارد ساختمان "Pig Pen" شد و دانش‌آموزان را بیرون، جلوی در نگه داشت. در فضای کم‌نور و جلبک‌زده‌ی داخل، پری دریایی پیری با نگاهی خسته و بی‌حوصله، بی‌مقدمه گفت:
-برای بستن بخت فرد مورد نظر... به نام مادرش نیاز دارم

دابی، که از این شرط غافلگیر شده بود، لحظه‌ای خشکش زد. با سرعتی برق‌آسا به سمت در برگشت، آن را فقط به اندازه‌ای باز کرد که سرش بیرون بیاید و با چشمانی مضطرب که بین دانش‌آموزان کنجکاو می‌چرخید، زمزمه کرد:
-کسی اسم مادر وینکی رو دونست؟ دابی... لازم داشت! تصویر تغییر اندازه داده شده

یکی از آنها با اعتماد به نفس کاذب فریاد زد:
-شیلا! مطمئنم شیلا بود!

اما بردلی سریع‌تر تصحیح کرد:
-نه بابا! صد در صد زیلا بود!

در میان سر و صدای حدس و گمان‌های دانش‌آموزان برای نام مادر وینکی، ناگهان لاکرتیا با صدایی آرام اما قاطع گفت:
-پروفسور! مگه نگفتین زبان زر حتی سنگم آب میکنه؟ شاید با یه کیسه گالیون بیشتر، بشه اینم حل کرد

دابی که انگارجرقه‌ای در ذهنش زده شده بود، چشمان گرد شده‌اش ناگهان برقی زد و با نیش باز که حالا از نگرانی به رضایت تغییر یافته بود، به لاکرتیا نگاهی سرشار از تحسین انداخت.
-آفرین لاکرتیا دابی 10 امتیاز به ریونکلاو داد!

و سپس نگاهش را به پری دریایی پیر آن سوی در دوخت؛ پری‌ای که با همان نگاه خسته، اما حالا کمی کنجکاو، منتظر ادامه‌ی ماجرا بود...



2. .لاکرتیاکه چشم پروفسور رو دور و باقی جادوآموزها رو مشغول یه بازی ماگلی دید و ازونجا که همیشه به فکر کلکسیون حیوون‌های تاکسیدرمی شده‌ش بود و از پروانه‌های رنگی و سوسک‌های گوزنی گرفته تا پشه‌ها و حتی شپش‌هایی که از موهای نداشته جن‌های آشپزخونه هاگوارتز که توی غذاهای سرسرا بود، توش پیدا می شد،حتی یک ثانیه رو هم از دست نداد. چشمش افتاد به یک اسبک ماهی نر با شیکم برآمده که توجهشو حسابی جلب کرده بود و در صدد بوداونو برای کلکسیونش بگیره. چرخید سمت گابریلا و با لحن ملتمسانه زمزمه کرد:
-گابریللل؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

-هوومم؟

- گابریلا جووون؟اون اسبک ماهی رو می‌بینی؟ لطفاًاا برام بگییرشش

گابریلا اما سرش رو تکون داد و گفت:
-نخیر لاک. نمیشه. مگه نمی‌بینی حامله‌ست؟

لاکرتیا با تعجب گفت:
-ولی اون که نره!
که گابریلا با خنده جواب داد:
-لاک مگه نمیدونی این قضیه واسه اسبک ماهیا برعکسه، نرها حامله میشن.

لاکرتیا که از این کشف جدید شوکه شده بود، قید اون اسبک ماهی روکه همزمان پدر، مادر و سرپرست خانواده بود زد و تصمیم گرفت ماهی بادکنکی شکار کنه ولی مشکل این بود که چطور اونو بگیره. اما ازونجا که گابریلا برای این یکی هم یه راه حل داشت در عرض یه چشم بهم زدن یه بلبشو راه انداخت و شلوار یکی از پسرای فلک زده رو با جادو کش رفت، دمپا های شلوارو با یه طلسم گره زد و سرانجام به وسیله شلوار ماهیگیری، موفق به شکار ماهی بادکنکی خار دار شدن



رول نویسی

آن شب، هاگوارتز نفس‌های سنگین و خسته خود را در سکوت راهروهای سنگی‌اش رها کرده بود. بوی سوپ کلم و خوراک جگر ماهی اوزون برون،که ظاهراً از منوی شام تالار بزرگ نشأت می‌گرفت، در هوا موج می‌زد. برای اکثر اهالی قلعه، این سیگنالی برای شکم‌های غرغرو و رویاهای شیرین بود. اما برای لاکرتیا، این صداها و بوها، چیزی جز یک دعوت‌نامه رسمی به "منطقه ممنوعه" نبود. منطق او ساده بود: "سرسرا پر است، پس سایر نقاط خالی است. بهترین فرصت برای یک ماجراجویی غیرقانونی!"
لاکرتیا، که از قضا متخصص ناپدید شدن در تاریکی بود، با ردای سورمه‌ای رنگ پریده‌اش، به سمت کلاس معجون‌سازی پروفسور اسنیپ می‌خزید گام بر میداشت. البته نه طبق معمول برای منفجر کردن چیزی، اینباربرای کنجکاوی. امتحان‌های پایان‌ترم هاگوارتز نزدیک بود و اضطراب ناشی از آن‌ها، لاکرتیا را به سمت یک راه‌حل مخاطره‌آمیز سوق داده بود. او به شدت معتقد بود که اینبار تنها راه برای پیشرفت هوش و سرعت یادگیری‌اش، سرک کشیدن به اسراری است که قرار نیست فاش شوند. کتابی کهنه و مرموز از کتابخانه ممنوعه ریونکلاو، وعده معجونی را به او داده بود که "درهای ادراک را باز می‌کند و ذهن را همچون یک طوفان فکری، به سرعت نور راه می‌اندازد." و مواد لازم؟ خب، فقط در گاوصندوق اسرارآمیز اسنیپ پیدا می‌شدند که از نظر او، همان کمد محتوی مواد در انتهای کلاس بود. او بی‌صبرانه به دنبال این معجون ممنوعه بود تا بتواند تمام مشق هایش ها را به خوبی نوشته ودرسهایش را به خوبی به خاطر بسپارد.

-عالی شد
زیر لب زمزمه کرد.

-وقتی بقیه دارن جیگر اوزون برون می بلعن، پس می‌تونم موادو بردارم و برگردم خوابگاه

به این حجم از سهولت نقشه اش، تقریباً حس گناه و مقداری شک داشت؛ گناهی به شیرینی کشف یک میانبر جادویی به سوی نبوغ! با احتیاط، در انبارک تاریک و مملو از بوهای عجیب، شیشه مورد نظرش را با کمک نور لرزان چوب‌دستی‌اش پیدا کرد:
-گرد پای ششم رتیل شتری هرمافرودیت – با احتیاط استفاده شود.

جمله آخر برای لاکرتیا، چیزی جز یک تحریک بی‌اهمیت نبود. درپوش را باز کرد و بله، توده‌ای از گرد ظریف و خاکستری به هوا برخاست، قبل از اینکه حتی بتواند نام کامل معجون را به یاد بیاورد، در دام افتاد. تلاش برای فرو نشاندن عطسه‌ای که مانند یک دیو خفته در گلویش خانه کرده بود، بی‌فایده بود و چاره‌ای جز تسلیم نداشت.
-هااااااااااپپپپپپپپپچوو

صدای عطسه‌اش، بلندتر از صدای یک ترومپت، در سکوت راهروها پیچید. قلبش از جا کنده شد و به جای سینه، مستقیم به مغزش حمله کرد و خواست از گوش‌هایش بیرون بزند. هنوز صدای پژواک "چوووووو" در دیوارها می‌لرزید که صدای خش‌خش کفش‌های کهنه و قدم‌های گربه‌ای موذی از انتهای راهرو به گوش رسید. لاکرتیا فقط فرصت داشت به این فکر کند که چقدر از صاحب صدای آن پا متنفر است و کاش می‌توانست به زمان گذشته برگردد... فیلچ و گربه‌اش، خانم نوریس، بی‌شک به سمت منبع این صدای مهیب در حرکت بودند...

فیلچ، سرایدار هاگوارتز، با چهره‌ای سنگی و فانوسی شبح‌وار، ناگهان در چارچوب در ظاهر شد. کنار پاهایش، خانم نوریس، گربه‌اش، با چشمانی سبز فسفری و پوزخندی شیطانی، خیره به لاکرتیا نشسته بود. لاکرتیا قسم می‌خورد که نوریس داشت می‌خندید!

-لااااکرتیا بلللک!بازم آخرای شب، وقتی بقیه مشغولن تو پیدات شد

صدای خشن فیلچ، شبیه خرد شدن استخوان در هاون، در گوش لاکرتیا پیچید. لاکرتیا زیر لب غرولند کرد:
-اگر این عطسه لعنتی نبود، الان به تو جواب پس نمیدادم

-دیگه کافیه! این بار دیگه به این راحتیا خلاص نمی‌شی! کسر امتیاز، کار اجباری توی دستشویی طبقه پنجم، و گزارش مستقیم به پروفسور اسنیپ که پوست از کله‌ات می‌کنه بلک!
فیلچ غرید، و نوریس با یک میو ی تأییدآمیز همراهی‌اش کرد. لاکرتیا که ذهنش کاملا در ناامیدی فرو رفته بود، ناگهان چشمش به خانم نوریس افتاد. گربه با حالتی غیرعادی، به سوراخی کوچک در دیوار انبارک خیره شده بود، انگار که نقشه یک توطئه را می‌کشید. جرقه‌ای در ذهن لاکرتیا روشن شد، جرقه ای به درخشندگی "لوموس ماکسیما"

-آقای فیلچ
لاکرتیا با صدایی که از ته چاه ناامیدی، بیرون آمد، گفت:
-می‌ دونم که نباید این وقت شب اینجا باشم... ولی در عوضش میتونم شام امشب روباه لیلیو برای خانم نوریس بیارم!

فیلچ با شنیدن " شام امشب روباه لیلی" یک لحظه خشکش زد. چشمانش گرد شد و خانم نوریس با یک "میو"ی طولانی و خواستار، دمش را تکان داد. این همیشه نقطه ضعف فیلچ بود؛ نوریس و شکارهایش.
- حالا که همه سر شامن، خوابگاها خالیه و منم میتونم برم و اونو بیارم... لطفا

لاکرتیا، اینها را به عنوان آخرین برگ برنده‌اش، التماس‌کنان زمزمه کرد. فیلچ، که بین وظیفه و علاقه به خانم نوریس گیر کرده بود، لحظه‌ای مردد ماند. وسوسه دیدن نوریس در حال تعقیب یک موش بسیار قوی‌تر از اجرای قوانین بود. پس از کمی مکث، با صدایی که هنوز از خشم می‌لرزید، اما دیگر از آن قطعیت اولیه خبری نبود، گفت:
-باشه... اینبار دیگه آخریشه! ولی حواست باشه اگه حقه ای در کار باشه، میبرمت سرسرا و جلوی همه به اسنیپ تحویلت میدم!

لاکرتیا با سرعتی باورنکردنی خودش را به خوابگاه رساند و آن موش بخت برگشته ای که شام امشب روباه لیلی بود را برداشت. زیر لب زمزمه کرد:
-لیلی، متأسفم!

و با احتیاط به فیلچ تحویل داد. نوریس با دیدن موش بیچاره که به مراتب از تصوراتش کوچکتر بود، غرش دندان‌خراشی سر داد و با یک پرش، آن را از دست فیلچ قاپید و به سرعت ناپدید شد تا با طعمه‌اش خلوت کند.
لاکرتیا، با نفس راحتی از آن موقعیت گریخت.هرگز فکر نمی‌کرد یک عطسه بی‌موقع بتواند او را به دام بیاندازد و یک موش ازفاجعه بزرگ نجاتش دهد. حالا حداقل می‌توانست با خیال راحت به خوابگاهش برگردد و برای فردا صبح، فکری به حال آن معجون لعنتی و راه‌های قانونی‌تر برای به‌دست آوردن مواد آن بکند. هرچند که در اعماق وجودش، می‌دانست که باز هم راهی برای دور زدن پیدا خواهد کرد.بالاخره او یک بلک ریونکلاوی بود!

افرادی که لایک کردند

Only Raven



پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 09:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به نظرتون داخل ساختمانی که دابی واردش شد چه خبر بوده؟ مثبت فکر کنید!   نکردید هم نکردید.   (3 نمره)
از اونجا که تو کاور رپ اول دابی، ما دیدیم سوشرت پوشیده‌و امروز هم هودی تنش بود، می فهمیم دابی بازم رفته سراغ رپ. اما چرا نذاشت ما نوگلان باغ دانش بریم تو؟ شنیدین میگن موسیقی های زیر زمینی غیر قانونی هستن؟ حالا این موسیقی که زیر دریاییه دیگه قراره چقدر وضعش خراب باشه. برای همین دابی اجازه نداد ما بریم تو و گفت جای خوبی نیست. 


2. شما در این زمان که دابی رفته، یا به طور کلی وقتی کاری برای انجام دادن ندارید و مجبورید منتظر کسی یا چیزی بمونید، چی کار می‌کنید؟ توضیح بدید. (3 نمره)
من به طور کلی فضولی کنجکاوی میکنم. اقتضای سنمه. علاقه دارم سر از همه چیز در بیارم و میرم اینور اونور رو می گردم تا چیزای جدید کشف کنم. همه چیز برام جالب و شگفت انگیزه.

رول نویسی: این بار طی یک رول موقعیتی رو شرح بدین که کارتون گیر کرده و مجبور میشین برای حل کردنش سبیل کسی رو چرب کنید!


- ولم کن بچه! قلپ قلپ...
- ببخشید  بانو شیبل تا شیبیلتو چرب نکنم دشت بر نمیدارم.  

کوین با حرکت چوبدستی اش سیبلی را که با طناب بسته شده بود، درون خمره‌ای روغن فرو می برد و بعد همانطور روغنی بیرون می‌آورد و مجددا کارش را تکرار می کرد. 

- نگران نباش بانو شیبل اژ بهترین روغن موهای اشنیپ اشتفاده کردم.  
- سیبیلم که هیچی، کل سرتا پام چرب شد!... ولم کن... اصلا کی بهت گفته باید سیبیلمو روغن مالی کنی؟


فلش بک

اوتیس تو باید حواست به کایوتا... خشششش... باش خخخخشششش...

- بیار بیار بیار! 

من همونم که یه روز..خشش.. دریا بشم.. خشش

- نه! لطفا کار کن تلویژیون مشنگ! نباید بژاری بابای اوتیش بمیرهههه. 

آرزو داشتم  برم تا به دریا برخششششششش....‌

تلویزیون خانه کارتر ها دیگر نتوانست سی دی رئیس مزرعه را پخش کند در نتیجه کارتون کوین روی صحنه حساس مبارزه پدر اوتیس با کایوت های بدجنس، گیر کرد. کوین هم که از صبح پای تلویزیون نشسته بود تا برنامه اش را ببیند، وقتی دید سی دی اش خش دار شده اول به حالت و بعد به حالت در آمد. و تا سه ساعت همینطور وَنگ زد. 

سه ساعت بعد:

- آه.  

کوین به طور کامل تخلیه انرژی شده بود و دیگر توان نق زدن نداشت برای همین آه می کشید. آن روز  کلاس های هاگوارتز را پیچانده بود تا به خانه بازگردد و انیمیشن پارتی بگیرد. ولی از شانس بدی که داشت، همین اول کار به مشکل خورده بود. 

- کاش حداقل می رفتم شَر کلاشا که گریف نمره بگیره. تاژه اون موقع آشتریکش و دابی تو کلاش ژبان با هم جر و بحش می کردن یه مقدار می خندی...

ناگهان کوین سخنش را قطع کرد. همین الان از چه کلاسی حرف زده بود؟
 - درشته خودشه ژبان! ژبان ژر و شیبیل چرب کنی.  


خودش بود! همین چند روز پیش پروفسور دابی سر کلاس زبان به دانش آموزانش تکلیفی داد که کوین به خوبی آن را به یاد داشت: نقل قول:
تا حالا شده کارتون گیر کرده باشه و مجبور شده باشین برای حل کردنش، سبیل کسی رو چرب کنید!؟ شرح بدینش.

آن روز جواب کوین منفی بود ولی حالا که سی دی کارتون خش دارش درون دستگاه گیر کرده بود، می توانست خاطره این حادثه را به عنوان جواب  سوال را تحویل بدهد. فقط تنها کاری که باید می کرد عمل کردن به بخش دوم سوال، یعنی چرب کردن سیبیل کسی بود. 
-

پایان فلش بک

-
-

سیبل که از سر تا پایش روغن می چکید، روی زمین ایستاده و با نگاه پوکر فیس به کوین خیره شده بود. حالا که می دانست داستان از چه قرار است، نمی تواست از دست کودک عصبانی باشد. فقط با خود فکر می کرد چرا اساتید اجازه ورود بچه ای به هاگوارتز را می دهند که فرق سیبیل چرب کردن واقعی و استعاری را نمی فهمد. و حتی نمیداند برای تعمیر تلویزیونش نزد چه کسی برود.

- حالا تلویژیونمو درشت می کنی؟
- کوین می دونستی تلویزیون واسه مشنگاست؟! من تلویزیون تعمیر نمی کنم چون مشنگ نیستم و اصلا بلد نیستم باهاش کار کنم که بخوای سیبیلمو چرب کنی.

کوین که تمام امید هایش ناامید شده بود، سرش را پایین انداخت و بغض کرد.
- پش باید برم پیش کی؟ تاژه روغنمم تموم شد.

سیبل درحالی که موهایش را گرفته بود و مثل پارچه خیس می چالند تا روغنشان خالی شود، با احتیاط نزدیک کوین آمد و در گوشش چیزهایی گفت. بعد از درون جیبش یک بطری روغن زهر تمساح یادگار هکتور مرحوم (به یاد آن عزیز هیچ صلواتی نفرستید ها! ) خارج کرد و دست بچه داد.



چند روز بعد_ دفتر مدیران


- سلام علیکم.
- علیک سلام سلام علیکم. ببینم شما کی باشید؟ چجوری دسترسی گروه مدیران رو داری؟

مدیران دور انسان تازه وارد حلقه زدند تا او را تعیین هویت کنند و بفهمند از کدام سوراخی راه ورود به دفتر مدیریت را پیدا کرده.

- بابا بچه ها بکشین کنار! من سیریوس بلکم. مدیر فنی! به این زودی یادتون رفته؟

هوریس که مسئول رسیدگی به امور مزاحمان و قانون زیر پاگذاران بود، جلو آمد و به برسی کسی که خودش را سیریوس بلک معرفی کرده بود، پرداخت.

- داداش نگرد. من جدی بلکم. این کارت شناساییم. ببین.
- راست میگه ها بچه ها! ای پیشم همونه! چه بلایی سرت اومده سیریوس؟

سیریوس که نمی دانست دلیل واکنش عجیب دوستانش چیست، روی صندلی اش که کنار پنجره بود نشست و از ماجرای پیدا کردن سکه های طلایی روی زمین حرف زد. در واقع چند روز پیش وقتی در حال آپدیت زیر بنای دنیای جادوگری بود، جلوی دفترش سکه ای طلا دید و وقتی آن را برداشت، فهمید کلی سکه دیگر هم در کار است. انگار سکه ها مسیری را ساخته بودند. سیریوس دانه دانه سکه ها را بر داشت تا جایی که به آخرین سکه و انتهای مسیر رسید، آن گاه متوجه تلویزیونی بزرگ شد که سی دی درون دی وی دی اش گیر کرده بود.
از آنجایی که قبلا آرتور ویزلی یکی از این ها را داشت و او هم قبلا انگولکش کرده بود، می دانست با این یکی هم چطور باید کار کند. پس کمی با دستگاه ور رفت تا آنکه درست شد.

- بعدشم که اومدم برگردم خونه دیدم یه بطری روغن مو و سیبیل رو با روبان تزئین کردن و گذاشتن اونجا به عنوان هدیه تشکر. امروزم زدمش و اومدم سر کار. جذاب شدم نه؟
- آره خیلی.
- قیافتون که یه چیز دیگه نشون میده.


مدیران به یکدیگر نگاه کردند و آب دهانشان را قورت دادند. بعد هلگا بی سر و صدا آینه ای جلوی سیریوس گذاشت و خودش رفت در افق محو شود.
قبل روغن:
تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد روغن:
تصویر تغییر اندازه داده شده


سیریوس که خودش را دید ناگهان کنترلش را از دست داد و عقب عقبکی رفت. سپس از همان پنجره باز به بیرون پرت شد چیزی جز پرده معلق در هوا، از او باقی نماند و اتفاق کتاب شش شبیه سازی شد.

نتیجه اخلاقی هم نداریم.
برای شادی روح این یکی مرحوم صلوات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی دوم کلاس زبان‌شناسی جادویی، به تدریس پروفسور دابی

نقل قول:
1. به نظرتون داخل ساختمانی که دابی واردش شد چه خبر بوده؟ مثبت فکر کنید! نکردید هم نکردید. (3 نمره)
اونجا یه رمزتاز خوشگل هست که پروفسور میره بهش دست میزنه میره تو دنیای ماگل ها. یه حقوق ناچیزی از یه سری پدر مادر ماگل میگیره تا بچه ماگل های زیر دو سال رو به خوبی نجات بده. از اونجایی که این بچه ها شبا زود نمی‌خوابن؛ و زیادی آتیش می‌سوزونن، شبا میره سراغ اون بچه‌ها تا بترسونتشون قشنگ بخوابن . کار خاصی نمی‌کنن

نقل قول:
2. شما در این زمان که دابی رفته، یا به طور کلی وقتی کاری برای انجام دادن ندارید و مجبورید منتظر کسی یا چیزی بمونید، چی کار می‌کنید؟ توضیح بدید. (3 نمره)
آخه الان بگم... یه موقع اخراجم نمی‌ کنین؟ کتاب زبان شناسی بود؛ بازش کردم درس بعدی رو مطالعه کنم اون موجود دریایی رفیق لرد خوردش

نقل قول:
رول نویسی: این بار طی یک رول موقعیتی رو شرح بدین که کارتون گیر کرده و مجبور میشین برای حل کردنش سبیل کسی رو چرب کنید!
_ بزا بیام تو دیگه
_ نچ.
_ یه دیقه... فقط می‌خوام ببینم اون تو چه خبره...
_ نمیشه.

کنجکاوی هرمیون بر اون غلبه کرده بود. اون به حدس و گمان‌هاش و چیز هایی که برای پروفسور می‌نوشت اکتفا نکرده بود و اومده ببینه واقعا تو اون ساختمونی که پروفسور دابی رفت توش چه خبره.
هرمیون با خودش گفت: اینجوری نمیشه. باید به یه راه دیگه متوسل شم. دیروز هری تو حیاط درباره ی رشوه و اینا صحبت می‌کرد. خوبه‌ها!
و طلسمی خوند. در مقابل شمش های طلا و گالیون ها ظاهر شد. او نه منتظر جواب نگهبان موند نه به صدای جیغ نگهبان های بانک. یه راست رفت تو.
_ سللاااممم پروفسور... عه وا خاک به سرم

نویسنده تصمیم گرفت چیزی که هرمیون بخت برگشته دیده رو اینجا ننویسه و فقط بگه هرمیون با رنگ و رویی مثل گچ از اونجا خارج شده و بار اول و آخرش شد که رشوه داد و سیبیل کسی رو چرب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به تکلیف جلسه دوم کلاس زبان‌شناسی:

1.
در واقع، در این ساختمان تعداد بسیاری دکتر لاکهارت دریایی (جهت زیاد شدن گونه‌‌ منحصر به فردش، تکامل دریایی داشته و به تعداد زیاد از روی خودش تکثیر کرده.) قرار دارند که برایشان حضور دابی کاملا علی‌السویه هست اما برایشان حضور سایر جادوآموزان کاملا علی‌السویه نیست! لذا استاد دابی، حضور سایر جادوآموزان در این مکان را کان‌لم‌یکن کردند تا یک وقت دکتر لاکهارت‌های دریایی به شکل علی‌السویه‌ای مکدر نشوند و عافیت جادوآموزان را نسوزانند.

2.
مامان روی پله بانک مردمان دریایی می‌شینه و لبو میل می‌نمایه. اینطوری هم اوقاتش می‌گذره و هم ویتامین به بدنش می‌رسه. اینکارو به استاد دابی هم پیشنهاد می‌کنه... می‌چسبه.

3.
- بچه‌مون افسردگی گرفته، مرد... هر تابستون که میاد، خونه زل می‌زنه به یه گوشه‌ی دیوار خونه‌ی ریدل. غذا هم که نمی‌خوره، شده پوست و استخون! نگاه... دماغ و موهاشم حتی ریخته از سوءتغذیه!
- همم...
- همش تقصیر دامبلدوره! انقدر بچه‌های دیگه رو تو مدرسه تشویق می‌کنه و گریفیندوری‌ها رو تو سر پسر مامان می‌زنه، بچه‌م از زندگی سیر شده.
- اوهوم.
- باید یه راهی پیدا کنیم. نمی‌خوام پسر مامان با بحران عدم اعتمادبه‌نفس بزرگ بشه. پس‌فردا در مسیر لرد تاریکی شدنش نباید از کمبود اعتمادبه‌نفس رنج ببره... می‌شنوی چی می‌گم؟ آهای!

مروپ لحظاتی به شوهرش زل زده بود که سرش تا مهره‌ی هفتم ستون فقرات توی گوشیش فرو رفته بود و ویدیوی یوتیوب ای‌اِس‌اِم‌آر ریتا اسکیتر در حال چسبوندن استیکر روی دماغ دابی رو تماشا می‌کرد. طبیعتاً وقتی این مقدار از بی‌توجهی شوهرش به وضعیت فرزندشونو دید، فهمید باید خودش دست‌به‌کار بشه، قبل از اینکه خیلی دیر بشه.

دفتر مدیریت هاگوارتز:

- اوه... بانو گانت عزیز، چی باعث شده این وقت شب افتخار دیدن‌تون نصیبم بشه؟

شاید فکر کنین "شب" رو اشتباه شنیدین، یا شایدم اگر یکم تفکرات مرگخوارانه داشته باشین، فکر کنین دامبلدور اون‌قدر پیر و خرفت شده که دیگه جای شب و روزم قاطی کرده؛ ولی نه... واقعاً شب بود! به هر حال، انتظار ندارین مادر تاریکی لنگه‌ی ظهر پاشه بره سبیل ملتو چرب کنه که! تازه اونم دامبلدور... بالاخره پیرمردی آبرو داره جلو مینروا اینا!

- مامان معترضه به سبک مدیریتی شما، آقا! همش بچه‌های مردمو سر صف تشویق می‌کنین و بهشون اوجولات و امتیاز می‌دین، بعد بچه‌ی مامانو تشویق نمی‌کنین که هیچ، سرکوبم می‌کنین! هی بهش می‌گین سوت و یویوی ملتو ندزده و بعدم کمد لباسشو آتیش می‌زنین! آخه تبعیض تا کی؟ تا کی ظلم به کودک معصوم، مظلوم و بی‌زبون مامان؟

دامبلدور، اول ریش و سبیل‌شو مرتب کرد و بعد، نوک انگشتاشو به حالت متفکرانه، روی قرار داد.
- متأسفانه فرزند شما قانون‌پذیر نیست. نمی‌تونیم که الکی تشویقش کنیم، خانم عزیز.
- نمی‌تونین؟
- نه.
- باشه پس.

مروپ با خونسردی سرشو تکون داد. عینک آفتابی‌شو روی چشمش گذاشت و به صندلیش تکیه داد، بعد پاشو روی میز دامبلدور قرار داد. لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما شد. فقط صدای قدقد آهسته ققنوس دامبلدور شنیده می‌شد... تا اینکه در، ناگهان با لگد باز شد.

چند مرد کت‌وشلواری با عینک آفتابی، در حالی که هرکدوم یکی‌ یدونه کیف سامسونت دستشون داشتن، وارد شدن. کیف‌ها رو که پر گالیون طلایی بود، باز کردن و یکی‌یکی روی میز دامبلدور، کنار پای مادر تاریکی چیدن.

- این... این همه گالیونو از کجا...

دامبلدور حق داشت تعجب کنه. آخه حساب بانکی خالی مروپ، به‌عنوان کسی که پیکسی توی صندوقش پر نمی‌زد، مشهور کل دنیای جادوگری بود. مادر تاریکی انقدر بی‌پول بود که حتی توی لیگ اخیر نتونسته بود جارو تهیه کنه و با دعای خیر مادرانه‌ش و بهشت زیر پاش، تونسته بود بهترین بازیکن کوییدیچ بشه.
پس حالا واقعا این همه پولو از کجا آورده بود؟

مروپ عینکشو روی دماغش صاف کرد و با یه حالتی که بخواد بگه "این پولا که چیزی نیست"، با بی‌خیالی به کیف‌ها نگاه انداخت‌.
- هه... اینارو می‌گی؟ پولای خوردِ ته صندوق جدبزرگوار مامان بود. از اون‌جایی که برای ایشون همیشه اصالت خونواده در مرحله‌ی بالاتری از گالیون قرار داشته، مقداری از ثروت بی‌کران‌شونو به مامان سپردن تا مامان باهاش در جهت تقویت روحیه و اعتماد به نفس ارباب آینده‌ی دنیای جادوگری اقدام کنه.

دامبلدور با وجود اینکه نمی‌تونست چشماشو از محتوای طلایی داخل کیف‌ها جدا کنه، آب دهنشو قورت داد و گفت:
- نه... نه. اخلاق حرفه‌ای من اجازه نمی...

در همین لحظه، صدای تق باز شدن یکی از کیف‌ها که هنوز باز نشده بود به گوش رسید و از داخلش، شخص شخیص گلرت گریندل‌والد با یه چشمک و لبخند فریبنده تا کمر بیرون اومد.
- آلبالوی ریش‌نقره‌ای عزیزم... امیدوارم در صحت و سلامت عقلی به سر ببری و بیشتر به جملاتی که در لحظات آینده از دهان خودت خارج می‌کنی، فکر کنی.

گلرت از داخل جیب پالتوی بلند مشکیش، یه کاسه روغن مایع لادن طلایی درآورد و با دستای ظریفش روی سبیلا و ریش نقره‌ای دامبلدور مالید و ماساژ داد. بعد که دامبلدور حسابی چرب شد، یه ماچ روی گونه‌ی پیرمرد گذاشت و یه سکه گالیونم بین لبای آلبوس قرار داد و دوباره داخل سامسونتش فرو رفت.

از اون شب به بعد، هر وقت تام کوچولوی مامان به دیوار خونه‌ی ریدل زل می‌زد، یه لبخند ریز شیطانی روی صورت پر ابهتش نمایون می‌شد. حتی روایات حاکی از اونه که این اتفاق، تأثیر ویژه‌ای روی اعتمادبه‌نفس ارباب تاریکی‌های آینده برای انجام قتل‌هاش گذاشت چون از اون به بعد بود که تا زمان ورود هری پاتر به مدرسه، گروه اسلیترین بارها و بارها به‌طور متوالی، قهرمان جام گروه‌ها و کوییدیچ شدند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1404 22:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده










_ بیبین چه مهربونه!
_ کجاش مهربونه؟! معلومه از اون گیراس

هاگرید دست برد لای مو و ریش ها و پشم هاش که به اندازه انسان های غارنشین بود و از سر کلافگی اون هارو خاروند

_ اصلا من نمیفهمم به تو چه ربطی داره شرکت کردن یا نکردن من تو کلاس؟
_ بردلی! بچه جون! من صلاحتو میخوام! بفهم!
_ یعنی چی؟ نمیفهمم اتفاقا!
_ بابا من یه شخصیت محوریم تو داستان های هری پاتر! بنفعته تو پستت باشم!
_ الان تو از کجا دراومدی آخه؟ از چراغ جادو؟ ولش کن اصلا! حالا میگی چیکار کنم؟
_ آفرین حالا شدی پسر خوب! اول بیا این دو تا سوال پرفسور دابی رو جواب بده!
_ این عکسی که تو نشون دادی چرا اینجوریه؟ چرا دابی دراز شده؟ این چیه دور گردنش؟
_ اونا جورابن! پاپیون زده! بعدم با جن های خونگی تو آشپزخونه هاگ ساخت و پاخت کرده هر روز بهش شیر میدن میخوره قد کشیده! خودش البته میگه هنوز تو سن رشدم و طبیعیه!
_ آهان اوکی! ملتفت شدم! حالا سوال هارو بده!

تکلیف:

سوالات غیر رول با جواب کوتاه (یک جمله تا نهایتا یک پاراگراف):

1. به نظرتون داخل ساختمانی که دابی واردش شد چه خبر بوده؟ مثبت فکر کنید! نکردید هم نکردید. (3 نمره)

بنظر ما ساختمانی که دابی واردش شد در واقع یک عدد حمام نمره یا همان حمام عمومی سابق، در زیر دریا می باشد! زیرا، درست است که دابی جزو اساتید هاگوارتز به شمار می آید اما با اعتراض بقیه اساتید اجازه استفاده از حمام مخصوص آن ها را ندارد و در نتیجه مجبور است با ساخت و پاخت با موجودات دریایی دریاچه، یواشکی به زیر آب برود و داخل آن اتاق حمام کند!
اینکه در آن حمام و اتاق، دیگر چه موجودات و یا احیانا جن های خانگی نر یا ماده ای موجود می باشند، از حوصله این سوال خارج است و مثبت شونزده می باشد.

2. شما در این زمان که دابی رفته، یا به طور کلی وقتی کاری برای انجام دادن ندارید و مجبورید منتظر کسی یا چیزی بمونید، چی کار می‌کنید؟ توضیح بدید. (3 نمره)

حقیقتا بنده در زمانی که در هاگوارتز محصل بودم در چنین مواقع بیکاری دستم را میکردم زیر میز و یک قُل دو قُل بازی میکردم! در واقع دو تا تیله جادویی داشتم که اونا رو هی به هم میزدم و تَق تَق صدا میکردند و از صدایشان خوشم می آمد و به وجد می آمدم! اما یکبار در سر کلاس، یکی از اساتید ناراحت شد و گفت:
_ پدرسوخته اون زیر داری چیکار میکنی؟

آقا ما رو بردن دفتر مدیر هاگ و استنتاخ و سوال و جواب که قضیه چی بوده و ما به چه سختی ثابت کردیم فقط داشتیم با تیله هامون بازی میکردیم.
از آن زمان دیگر داریم سعی میکنیم این عادت را کنار بگذاریم ولی تا زمان نگارش این پاسخ هنوز متاسفانه موفق نشده ایم!

---

رول نویسی: این بار طی یک رول موقعیتی رو شرح بدین که کارتون گیر کرده و مجبور میشین برای حل کردنش سبیل کسی رو چرب کنید![/quote]

هاگرید:
_ باریکلا پسر خوب! حالا که اون سوالات رو جواب دادی حالا تو هم باید بری همونجا که پرفسور دابی رفت! یعنی زیر آب های دریاچه هاگوارتز و حمام نمره عمومی!

بردلی:
_ یعنی چی؟ من دیروز حموم بودم!
_ دیروز پیروز رو ولش کن! این تکلیفه! زوریه باید انجام بدی! بیا این جلبکو بخور که آبشش درآری بعد برو اونجا! فقط اینکه جلوی حموم یه غولچماق وایساده که باید سیبیلشو چرب کنی تا بذاره بری تو!
_چطوری سیبیلشو چرب کنم؟
_ طبق گفته های پرفسور دابی در کلاس، یا با زور یا با زَر!
_ زَرَم کجا بود الان؟ گالیون ندارم تو جیبم!
_ پس با زور!

خلاصه بردلی هِلِک هِلِک خودشو رسوند به دریاچه هاگوارتز و جلبک رو خورد و چند تا اووووغ اووووغ کرد و بعد چند دقیقه آبشش درآورد و به زیر آب های دریاچه هاگوارتز رفت.

کم کم نور خورشید محو و محوتر میشد و فضای زیر آب تاریک و تاریک تر. این اولین بار بود که بردلی اینجا می آمد. پاهاش هم کم کم مثل ماهی ها پَره درآورد و شِلِپ شولوپ کنان و پا زنان پایین و پایین تر رفت. به عمق آب. در آنجا ساختمانی نورانی مشخص بود که یک غولچماق دریایی با یک عدد نیزه سه سر دراز در ابتدای آن ایستاده بود. مشخص بود که آنجا همان حمام عمومی زیرآبی می باشد.

بردلی سرعتش را کمتر کرد و جلوی یارو ایستاد و گفت:
_ قُلُپ قُلُپ قُلُپ!

و تازه متوجه شد که زیر آب دیگه نمیتونه حرف بزنه بنابراین تصمیم گرفت طبق توصیه هاگرید و اشاره دابی در کلاسش، از زبان بین المللی زور استفاده بکند! بنابراین معطل نکرد و رفت جلوی یارو نگهبانه و چشماشو یه جوری چرخوند و سمت چپ رو نشون داد! نگهبانه تا کنجکاو شد و برگشت ببینه سمت چپش چیه، بردلی یه پس گردنی محکم به یارو زد!

نگهبانه که جا خورده بود کله شو برگردوند و به بردلی با تعجب نگاه کرد!
حالا بردلی هم که خیال میکرد این زبان زور، در اینجا، یعنی در زیرآب رایجه، نیششو باز کرده بود و ریلکس به نگهبانه میخندید!

اما نگهبانه گویا ناراحت شد و چیزهایی با خود به زبان مردمان زیر آب بَلغور کرد و ناگهان نیزه سه سرش را به سمت دهان بردلی برد تا بکند در حلقش! بردلی اما چون جستجوگر کوییدیچ بود و حرکات سریعی داشت، به موقع جا خالی داد و گذاشت به فرار!

آقا از اینور آب به اونور آب... غولچماقه ول کن نبود و به دنبال بردلی شنا میکرد.
تا اینکه بردلی یه کشتی غرق شده در زیر آب پیدا کرد و رفت توش قایم شه که دید بَه بَه چقدر سکه طلای گالیون تو کشتی ریخته! احتمالا کشتی دزدان دریایی هاگوارتز بوده! خلاصه تا غولچماقه بردلی رو پیدا کرد و خواست دوباره نیزه شو بکنه تو حلقش، بردلی با اعتماد به نفس دستش را بالا برد و او را متوقف کرد و چند سکه طلای گالیون کف دستش گذاشت!


اینجا بود که عملیات چرب کردن سیبیل جواب داد و بردلی از مانع نگهبان رد شد و به حمام عمومی رفت تا به دابی اعلام کند تکلیفش را به درستی انجام داده!

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سؤال 1:

به نظر ما جواب سؤال بسیار واضح است. روی ساختمان نوشته بود مداد بزرگ و صورتی هم بود که نتیجه می‌گیریم این نشانه مدادهایی است که در زمین فرومی‌روند که مردم رویشان تاب بخوردند. این عمل یک ورزش المپیکی گران است که حتی مردم دیگری می‌روند که پول بدهند به این ورزشکاران بدبختی که روی میله‌ها تاب می‌خورند. متأسفانه فدراسیون خوبی هم ندارند و این بیچاره‌ها با کمترین لباس ممکن روی مدادها تاب می‌خورند. آن گولاخ دریایی هم معمولاً مسئولان خیریه هستند که نگذراند پول این ورزشکاران بی‌پول به غارت برود و حتماً به دست خودشان برسد. دابی نیز که صددرصد در کار خیر می‌باشد؛ رفته که به این ورزشکاران بیچاره کمک کند.


سؤال 2:


اول اینکه ما منتظر کسی نمی‌مانیم، کلاس را ترک می‌کنیم و اگر فرضاً منتظر بمانیم، هدف ما گولاخ دریایی است. سریعاً با او داداشی شده و او را جذب مرگخواران می‌کنیم که بادی گارد ما باشد. (گفتید کوتاه بنویسیم وگرنه ما می‌توانستیم ادامه بدیم)


سوال 3:

لرد چشمانش را باز کرد و زیر حجمی از گلرت که رویش بود، نفسش حبس شد. گلرت مثل همیشه در تختش خوابیده بود. در خواب چرخیده بود و سرش روی پای لرد بود و پایش را روی کله بی‌گناه لرد انداخته بود. لرد که باشگاهش را منظم می‌رفت و برپی (اگر نمی دونید چیه سرچ کنید) حرفه‌ای را اجرا می‌کرد، در یک حرکت بلند شد و گلرت را روی زمین انداخت.
البته بعد نتوانست از حرکت زیبایش لذت ببرد؛ چون بوی شدیدی در بینی‌اش پیچید و رسماً یک ارور 404 را به مغزش وارد کرد.
- گلرت؟ لباس‌های خونی بعد از قتل عامتو شستی؟... نه... این بو گوسفند چیه میاد؟
اما گلرت تکانی نخورد. لرد جلو رفت و صورتش را چرخاند و دید تمام صورت گلرت سبز شده و بچه بیچاره از خفگی بوی پیچیده در خانه بیهوش شده است. لرد لحظه‌ای برای گلرت دلش سوخت و پتو را رویش کشید که حداقل وقتی غش کرده سردش نشود.
بعد یکی از پیراهن‌هایش را در آورد و آستین‌هایش را در سوراخ‌های بینی‌اش فروکرد که او نیز بیهوش نشود. بیرون از اتاق لرد؛ همه چیز درهم بود. مرگخواران جای‌جای خانه غش کرده بودند و حتی یکی از آنها خودش را از پنجره بیرون انداخته بود که به هوای تازه برسد. لرد چندین بار طلسم تخلیه هوا را در خانه انجام داد؛ ولی بو به‌قدری قوی و شدید بود که تأثیری نداشت.
بو مشخصاً از آشپزخانه می‌آمد. لرد که انتظار چنین بویی را از غذای مروپ نداشت، با پیرهنی که از دماغش آویزان بود به سمت آشپزخانه رفت. درست دم در آشپزخانه مروپ با چشمان قرمز روی زمین نشسته بود و ماسک اکسیژن به‌صورت داشت و البته کارش بسیار منطقی بود؛ چون شدت بو بسیار زیاد بود و لرد هم داشت بالا می‌آورد. مروپ که حال بد پسرش را دید سریعاً ماسک اکسیژن دوم را بیرون کشید و به‌صورت لرد زد.

- مامانم؟... این بوی وحشتناک چیه؟ چی درست کردی؟

مروپ که به او برخورده بود گفت:
- من؟... غذاهای من اینجوریه؟... پسر نامرد مامان!

لرد سری کج کرد و گفت:
- ما که نمیدونستیم! ولی واقعاً گفتیم که این کارا به شما نمیاد! کی تو آشپزخونه است؟
مروپی اشکی ریخت و گفت:

- بلا! من بهش گفتم که آب قلم برای پسرم خوبه... گفت من درست کنم!... من یه لحظه نبودم! دیدم ران گوسفند رو همین‌جوری ریخته تو قابلمه! فکر کن! با پشمش!... هرچی میگم... ول کن! میگه نه! دیگه داشت به منم کروشیو می‌زد که اومدم بیرون!

- خب سیبیلشو چرب کن!

- سیبیل نداره که!

- مامانم این استعاره است! یعنی راضی‌اش کنی! رشوه بدی!... یعنی چی همه رفتن در مورد سیبیل واقعی نوشتن؟
بعد لرد بعد پنجم را شکست و از درون رول به دابی که متن را می‌خواند نگاهی انداخت و چشمکی زد.

مروپ که دیگر تحمل نداشت از سر جایش بلند شد و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:
- کار خودته مامان جان! زنی رو راضی کن!

لرد که حس بتمن خونش بالا زده بود و می‌رفت که گاتام زندگی اش یعنی همان خانه ریدلها را نجات دهد وارد آشپزخانه شد. آشپزخانه مثل کلوپ‌های زیرزمینی پر از دودهای رنگی بود و دیگی بزرگ روی گاز می‌جوشید که سمی از آن بیرون‌زده بود که هنوز پشم داشت و بعضی از پشم‌هایش فر خورده بود.
بلا مانند معتادین سنگین با موهای سیاه پریشان، چهره رنگ‌پریده و چشم‌های ازحدقه‌درآمده بالای قابلمه ایستاده بود و فقط به پشم‌ها زل‌زده بود.
- بلای قشنگم!... این آشغ... این غذا چیه؟

بلا به صورت ربات طور چرخید و گفت:
- آب قلم براتون گذاشتم قوی بشین لردم!

- این.. این آب پشمه!... میخوای ببریم بریزیم دور؟

بلا کاملاً وارد فاز وحشی خود شد و گفت:
- نه! من سه ساعته روی سر منتظرم که بپزه!

لرد آهی کشید و گفت:
- من اینو نمی‌خورم! بیخیال شو!

بلا یک ثانیه به لرد نگاه کرد و بعد به طرز عجیبی زد زیر گریه.
- همش همین کارو می‌کنی! فقط غذاهای مامانتو دوست داری! من چی پس؟... میدونی اقدس خانم زن گودریک میگه گودریک فقط غذاها خودشو میخوره؟ اصلاً من چرا با مادرشوهر یک جا زندگی می‌کنم؟... من خونه جدا میخوام!... غذاهای من چی کم داره؟

بلا همین جور ادامه می‌داد و لرد که به شنیدن این جور چیزها عادت داشت آهی کشید و گفت:
- بیا بریم برات طلا بخرم!

بلا که مثل بیشترخانمهای جهات یک قسمت مخصوص خرید در ذهنش داشت، بلافاصله شاد شد و گفت:
- یک سینه ریز میخوام از گردنم تا نافم!

لرد گفت:
- اول این رو بنداز بیرون!... بعد بریم...بریم خودمو بدبخت کنم!

و این‌گونه ران گوسفند دور انداخته شد و لرد بتمنی بار دیگر از خودگذشتگی کرد و خانه ریدلها را نجات داد.

(اسپانسر شده توسط طلافروشی اکبر و برادران.
آدرس: فلکه سوم هاگزمید- دور میدان
با گفتن کد "لرد ولدمورت کبیر" پنج درصد تخفیف بگیرید)

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 13:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1.
داخل ساختمان، بوی نمک دریا با عطر جلبک و صدف پیچیده بود. نورِ آبی ملایمی از میان آب‌ها رد می‌شد و حباب‌های کوچک در هوا شناور بودند. وسط سالن، دابی روی صندلی صدفی بزرگی نشسته بود و چند پری‌دریایی با دم‌های درخشان و تاج‌های مرجانی اطرافش می‌چرخیدند. یکی پرز های روی سرش را با شانه‌ی مرواریدی مرتب می‌کرد، دیگری ناخن‌های پایش را برق می‌انداخت و سومی داشت با جان و دل کمرش را ماساژ میداد و چهارمی با جدیت دستور می‌داد.
_زودتر بچه ها جناب پروفسور دابی خان عجله دارن! هی تو! بهتر ماساژ بده.

دابی در حالی که حباب از دماغش بیرون می‌آمد، با لبخند گفت:
– دابی بعد از هفته‌ی سخت تدریس، به بازسازی ذهنی نیاز داشت! آموزش زبان بدن، بخش مهمی از کلاس‌ها بود!






2.
وقتی پروفسور دابی رفت داخل، هرکی مشغول یه کاری بود.
رودریک زانوی غم بغل کرده بود، چون گوشی جذاب و یکی یه دانه اش فقط در عمق ۵۰ متری ضد اب بود نه در اعماق بیکینی‌باتم. و تنها چیزی که از ان باقی مانده بود، دود دریایی بود.
ابولولو و اقای تال هم با هم جمعی از افراد را سرگرم کرده بودند و کوین با اشتیاق برایشان کف میزد.
و مروپ در حال گریز از گولاخ دریایی بود چون تخم کمیاب گولاخ دریایی را برداشته بود در حال شکستن ان بود، که چشم حسود و بدخواه‌های شازده پسرش را کور کند.
لیلی هم از انجایی که نمیتوانست کتاب های یکی یدانه اش را به اب بیاورد و خیسشان کند، پس ان ها را بیرون اب گذاشته بود و در نتیجه کتابی برای خواندن نداشت و بهترین کاری که به نظرش میتوانست بکند، غرق شدن در تخیلاتش بود. شاید نمیتوانست در دنیای نویسندگان، سفر کند، ولی میتوانست در دنیای تخیلات خودش زندگی کند.





3.
لیلی با هیجان وارد کتابفروشی تازه تأسیس شد، نفسش از بوی مرکب تازه و کاغذ پر شده بود. قفسه‌ها از بالا تا پایین پر بودند از کتاب‌های رنگارنگ و جلدهای براق که انگار هرکدام داستانی در خود داشتند. چشم‌های لیلی سریع قفسه‌ها را بررسی کردند و بالاخره کتاب مورد نظرش را دید، ان هم همان نسخه‌ای که مدت‌ها به دنبال آن بود.
لیلی با شور و هیجان پرسید.
-سلام! کتاب رازهای تاریخ ماگلی رو دارین؟

فروشنده سبیل‌دار که سبیلش انگار با طلسم‌های عجیب شکل گرفته بود و لحظه‌ای آرام نمی‌نشست، نگاهی به لیلی انداخت و گفت:
-متأسفم دختر، اون کتاب فعلاً موجود نیست.

لیلی با تعجب گفت:
-چی؟ اما من همین الان دیدمش روی قفسه!

فروشنده شانه‌ای بالا انداخت و با نگاهی دقیق ولی با من من گفت:
-ممکنه باشه… ولی واقعاً نداریم.
-مطمئنید؟
-معلومه! اصلا... همین الان اخریش رو فروختم!

لیلی قدمی به جلو برداشت و گفت:
-نه، واقعاً دیدمش! چرا بهم نمی‌دیدش؟

فروشنده سرش را تکان داد:
-چون من اجا... یعنی...گفتم که همین الان تمومش کردیم.
-ولی بعد از اینکه دیدمش و اومدم تو مغازه کسی بیرون نرفت!
-گفتم که نداریم برو دیگه دختر!

لیلی با لبخند شیطنت‌آمیز ابرویش را بالا برد و گفت:
-پس خودم برم بردارم.

فردی گنده بک که مشخص بود یکی از فروشنده هاست، سر راهش سبز شد.
-نه، نه! حتی فکرش رو هم نکن! گفتیم که نداریم.

لیلی به فروشنده سیبیل چخماقی نگاه کرد که زیرچشمی به انها نگاه میکرد. کمی به جلو رفت تا از دیدش خارج شود. دستش را جیبش برد و چند گالیون دراورد و به صورت وسوسه انگیزی جلوی مرد تکان داد.
-مطمئنین تموم شده؟ حتی یدونم نیست؟

مرد با تردید به پیشخوان نگاه کرد صدایش را پایین اورد و گفت:
- حالا... شاید... یه دونه ازش... مونده باشه. میتونی... بری نگاه کنی.

لیلی با لبخندی گرم از کنار فروشنده رد شد و خودش را به کتاب رساند سریع ان را در کیفش چپاند چون میدانست مقداری بیشتر از ارزش کتاب به فروشنده رشوه داده پس عذاب وجدانی هم نداشت و با خیال راحت و لبخندی گرم رو به فروشنده سیبیل چخماقی گفت:
-خب دیگه همکارتون منو راضی کرد که کتابو تموم کردید ببخشید که مزاحم شدم!

و با متانت از مغازه خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven