سوژه جدید:
رویداد ساحره در برابر جادوگر
(Witch VS Wizard)
مدافع ساحره
روزی روزگاری در یکی از روزهای زیبای بهاری، مدرسه جادوگری هاگوارتز آرومتر از هر وقت دیگهای بود. البته، دلیلش این بود که تعطیلات آخر هفته تازه شروع شده بود و همه از این فرصت استفاده کرده بودن تا یه دل سیر بخوابن. اما این آرامش، مدت خیلی کمی طول میکشه.
- به دادم برسین! کمکککک!
صدای جیغ لیسا توی خوابگاه گریفیندور میپیچه. دخترها که توی خواب نازشون به سر میبردن، از جاشون میپرن و یه چیز نارنجی رنگ و کوچیکی رو میبینن که دور گردن لیسا پیچیده شده. چون تازه از خواب پاشده بودن، یکم طول میکشه تا بیناییشون درست و حسابی کار کنه و بفهمن که اون روباه تلماست که دمش رو دور گردن لیسا پیچیده و خوابیده.
- این چیه داره من رو خفه میکنه؟
لیسا که از شدت ترس چشماش رو بسته بود تا با چیز وحشتناکی رو به رو نشه این رو میپرسه. فلور درحالی که خمیازه میکشه، جلو میاد و دم روباه رو از دور گردن لیسا باز میکنه و غرغرکنان اون رو توی بغل تلما میذاره.
- نترس! روباه تلما بود.
لیسا به آرومی چشماش رو باز میکنه و با دیدن روباهی که حالا توی بغل تلما لم داده، نفس عمیقی میکشه.
- خب چرا داشت من رو تو خواب خفه میکرد؟
- فقط خوابیده بود!
- خب چرا بغل خودت نخوابیده بود؟
تلما به تختش اشاره میکنه که روش پر از پرونده هایی بود که روی همدیگه گذاشته شده بودن و زیرش هم لباس های مچاله شدهاش قرار داشت.
- جا ندارم آخه... خودمم به زور میخوابم.

ببین بیچاره کل شب رو سرپا مونده؛ اونقدر خوابش میاد که حتی با جیغ تو هم بیدار نشد!
- آره فقط مارو بیدار کرد!
جینی زیرلب این رو میگه و بعد، به سمت تختش میره و روش دراز میکشه. البته اون هم خودش رو به زور بین یه کوه از کتاب هایی که اطرافش چیده شده بود جا میکنه. بقیه هم مثل جینی، به تخت خوابشون برمیگردن و مدت کوتاهی نمیگذره که صدای خر و پف هاشون بلند میشه. اما لیسا که خواب از سرش پریده بود، به اطرافش نگاه میکنه. تلما کاملا حق داشت؛ نه فقط اون، بلکه هیچکدوم از دخترای گریفیندور برای وسیلههاشون و حتی خودشون جا نداشتن. پایین تخت، کشوها و کمد لباس ها کاملا پر بودن اما بازم برای اونها کافی نبود! کف زمین هم پر بود از وسیلههای مختلف. لیسا دقیقا یادش نمیومد که وضعیت از چه زمانی اون شکلی بوده، اما مطمئن بود که دلیلش جمعیت زیاد دخترهای گریفیندوره.
لیسا به آرومی از بین لوازمآرایشیها، لباسها، زیورآلات، کتابها و وسایل دیگهای که روی زمین ریخته شده بودن رد میشه و از پله ها پایین میاد. وضعیت تالار اصلی گریفیندور هم فرقی با خوابگاه دختر ها نداشت و دخترها وسیله هایی که توی خوابگاه جا نمیشد رو اونجا گذاشته بودن. لیسا که از این همه شلوغی کلافه شده بود تصمیم میگیره به خوابگاه پسرها بره تا با آستریکس که ارشد گریفیندوره صحبت کنه تا چارهای برای کمبود جا توی خوابگاه گریفیندور پیدا کنن. وقتی به اتاق آستریکس میرسه، میبینه در تابوتش بازه و کسی داخلش نیست. برای همین فکر میکنه شاید آستریکس جای دیگهای از خوابگاه پسرهاست. اما هرچقدر که اتاق هارو میگرده نه تنها آستریکس رو پیدا نمیکنه؛ بلکه میبینه هیچکس توی خوابگاه پسرا نیست. اول با خودش میگه حتما بیرون تالار هستن ولی یهو یادش میاد که...
-
تنها پسرهای گریفیندور کوین و آستریکس هستن!
از اون جهت که کوین بیشتر اوقات با دخترا میخوابه، آستریکس توی خوابگاه پسرا تنهاست.
- لیسا! اینجا چیکار میکنی؟
ملانی که از پشت نزدیک لیسا شده بود این رو میپرسه.
- هیچی... اومده بودم آستریکس رو ببینم که دیدم اینجا نیست.
- اوه! راستش باید بهتون یه چیزی بگم... بیا بریم پیش بقیه دخترا.
دقایقی بعد؛ خوابگاه دخترانه گریفیندور
- خب بچه ها! متاسفانه آستریکس تا مدتی نمیتونه برگرده.
- چرا؟
- چون توی آزکابان زندانی شده!
- چی؟!
گریفیندوریها یک صدا باهم این رو میپرسن. هیچکدوم نمیتونستن باور کنن که ارشدشون الان زندانی آزکابانه.
- یعنی عمو آشتریکس دیگه برنمی گرده؟
ملانی کوین رو که داشت گریه میکرد بغل میکنه.
- چرا عزیزم... فقط یه مدت کوتاهی طول میکشه.
لیسا که از لحظهای که خوابگاه پسرا رو دیده بود فکری به ذهنش رسیده بود، لبخند خبیثانهای میزنه.
- ملانی! نظرت چیه که حالا که پسرا نیستن ما از خوابگاهشون استفاده کنیم؟
-یعنی چطوری؟ هر کس خوابگاه خودشو داره.

لیسا بدون توجه به تعجب ملانی ادامه داد...
- نگاه کن! همه جا پر از وسایله؛ اما بازم برامون کافی نیست. ولی خوابگاه پسرا خالیه خالیه! چرا ازش استفاده نکنیم؟
- ولی پسرها...
تلما که با حرف های لیسا هیجان زده شده بود ادامه داد.
- پسرها فقط کوین و آستریکسن! آستریکس که فعلا نیست... کوین هم که همش پیش ما میخوابه.
ملانی نگاهی به کوین که کف خوابگاه دخترا درست وسط خرت و پرت ها داشت کتابش رو رنگ آمیزی می کرد انداخت و لبخند شیطنت آمیزی به لبش اومد. بقیه دخترای گریفی هم با این حرف تلما، به هم خیره شده بودن و ذهنشون به صورت بلوتوثی به هم وصل شد. همه اونها به میزان فضای اضافهای که میتونستن توی خوابگاه پسرا داشته باشن فکر میکردن.
-حق با شماست. اینهمه فضای اضافه حیفه که خالی بمونه. میتونیم حتی ازش به عنوان پاتوق استفاده کنیم و شب نشینی هامونو اونجا برگزار کنیم.
-تازه من از یکی از هافلی ها شنیدم که اونا نه تنها دورهمی و حرفای دخترونه ندارن، بلکه پسرا با سروصداشون حتی یه خواب آروم رو هم بهشون حروم کردن.
-این غیرقابل بخششه.
-خواب کافی برای پوست ضروریه... جنایتکارها...
عصر اون روز، دخترهای گریفی همونطور که ایده های استقلال طلبی رو با همدیگه رد و بدل می کردن و چشم هاشون از قدرت طلبی و سرکشی می درخشید، وسیلههاشون رو به خوابگاه پسرای گریف بردن و شروع به تغییر دکوراسیون کردن.
هرکس گوشه ای رو دست گرفته بود و وسایلش رو طبق میلش می چید. اما خوابگاه پسرا هم جوابگوی اون همه وسیله نبود. با توجه به اینکه محوطه بزرگی برای شب نشینی و دورهمی درنظر گرفته بودن، هنوز نیاز به جای بیشتری داشتن.