جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

شیطنت‌های گریفیندوری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 17:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره


بردلی احساس می کرد یک مشکلی وجود داره و دختر ها دارند چیزی را از او پنهان می کنند. ولی با این حال رفت و ریونکلاوی ها رو صدا کرد و پیش جینی و لیسا اورد.

ریونکلاوی ها از دیدن جینی و لیسا خیلی تعجب کرده بودند:
- چی شده...
- اتفاقی افتاده.....
- امیدوارم کار مهمی داشته باشید.

لیسا که عجله داشت و می خواست زودتر انها را از نقشه با خبر کند، گفت:
- اگه می خواید بفهمید باید یه دقیقه ساکت باشید که بتونیم رهتون بگیم دیگه!

دخترا به سرعت ساکت شدن.
جینی اهی کشید:
- حالا بهتر شد. خب ازتون می خوام صبر کنید حرفمون تموم بشه بعد حرفاتونو بزنید. خب ما ساحره های گریفیندوری خیلی از دست جادوگرا خسته شدیم! اونا حق ما رو گرفتن می دونستید که تختاشون اندازه تختا ی ماست؟

ساحره های ریونکلاو دهانشان از تعجب باز مانده بود. لیسا ادامه داد:
- نه تنها تختاشون، بلکه کل وسایلاشون اندازه ماست. به نظرتون این بی انصافی نیست؟
جینی با لحن قاطعانه ای گفت:
- معلومه که بی انصافیه. و ما تصمیم گرفتیم دخترای هر چهار تا گروهو جمع کنیم و به این بی انصافی خاتمه بدیم.

لیسا که داشت به ریونکلاوی ها نگاه می کرد گفت:
- حالا کی حاضره با ما بیاد خوابگاه گریف و پسرا رو سرکوب کنه؟
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 17:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره


لیسا و جینی بعد از جدا شدن از بقیه و خروج از تالار گریفیندور، برای لحظه‌ای وایمیسن تا ببینن کجا باید برن.
- خب... به نظرت از کجا می‌تونیم یه ساحره‌ی ریونکلاوی پیدا کنیم؟
- کتابخونه!

لیسا حتی نیازی نداشت برای تایید حرف جینی فکر کنه. چون منطقی‌ترین جای ممکن رو جینی نام برده بود و خودش هم به یاد داشت که هروقت به کتابخونه رفته بود، بدون شک یک ریونکلاوی رو که لای کتابا گم شده بود می‌دید. پس لیسا میاد به سمت کتابخونه حرکت کنه اما می‌بینه جینی از جاش تکون نمی‌خوره و به جاش می‌گه:
- با این حال به نظرم بهتره به تالار خصوصیشون بریم. اونجا احتمالا با تعداد بیشتری مواجه می‌شیم که در صورتی که باهامون همراه شن، می‌تونن برن و ساحره‌های بیشتری رو جذب کنن.

ازونجایی که حرفای جینی برای لیسا منطقی بود، سری به نشانه‌ی موافقت تکون می‌ده و هر دو رهسپار مسیری می‌شن که انتهاش به تالار خصوصی ریونکلاو می‌رسه. اونجا می‌تونستن یه ساحره از ریونکلاو رو پیدا کنن و ازش بخوان هر ساحره‌ی دیگه‌ای که داخل تالار هست رو با خودش بیرون بیاره تا یک‌جا با چند ساحره‌ی ریونکلاوی هم‌صحبت بشن.

اما از بخت بد لیسا و جینی، نه‌تنها در طول مسیر حتی یک عدد ریونکلاوی هم دیده نمی‌شه، بلکه در انتهای مسیر با یک جادوگر ریونکلاوی مواجه می‌شن! جینی که از دور در حال تماشای بردلی بود که به تازگی از تالار خصوصی ریونکلاو خارج شده بود، با چهره‌ای ناراحت رو به لیسا می‌پرسه:
- به نظرت چقد احتمال داره که نه‌تنها تو مسیر حتی یک ساحره نبینیم بلکه تهشم از ریونکلاوی که کلا 5 تا جادوگر بیشتر نداره، دقیقا با یکی از همین 5 نفر مواجه شیم به جای یکی از 15 تا ساحره؟
- مطمئنا اگه هرکدوممون به محاسبه‌ی چنین ارقامی علاقمند بودیم الان جامون تو ریونکلاو بود نه گریفیندور!

هر دو خنده‌ای می‌کنن و آماده‌ی رویارویی با بردلی می‌شن.
- سلام بردلی. می‌شه ساحره‌های گروهتون رو صدا کنی بیان؟

بردلی ابرویی بالا می‌ندازه. چرا دو ساحره‌ی گریفیندور باید خواهان دیدن نه یک ساحره بلکه ساحره‌های ریونکلاو می‌بودن؟
لیسا با دیدن چهره‌ی بردلی که داشت رو به مشکوک شدن می‌رفت، سریع اضافه می‌کنه:
- حرفای دخترونه‌ داریم آخه.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 16:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره



- خب... از کجا شروع کنیم؟
این صدای فلور بود که روی یکی از کوسن ها نشسته بود.

جینی پس از اندکی تامل جواب داد:
- به نظرم باید پخش بشیم، اینجوری می تونیم همزمان به همه گروها از انقلابی که در راهه خبر بدیم.

ملانی گفت:
- موافقم. ولی هیچکس نباید تنها بره، ممکنه جادوگرا سعی کنن جلومونو بگیرن.

لیسا در حالی داشت دماغش را می مالید گفت:
- باید به گروهای دو تایی تقسیم بشیم. از اونجایی که تعدادمون زیاده میتونبم کوینم ببریم و مواظبش باشیم.

چند دقیقه بعد

تمام گریفیندوری های موجود در تالار خصوصی جفت شده و در حال بیرون رفتن بودند. که ملانی نگه شان داشت:
- بیاید یه بار دیگه نقشه رو مرور کنیم. خب جینی و لیسا میرن پیش ساحره های ریونکلاوی.

هرمیون ادامه داد:
- من و لورا هم میریم پیش دخترای هافلپاف.
- بله و در نهایت من و فلور و کوین هم میریم تالار اسلیترین.

جینی گفت:
- بعدش بهترین کار اینه که همه دخترا رو بکشونیم تو خوابگاهشون که پسرا حرفامونو نشنون و بهشون شرایطو توضیح میدیم و در نهایت میاریمشون خوابگاه پسرونه گریف تا با کمک همه دخترایی که با این وضعیت موافقن نقشه بکشیم.
- خب دیگه به نظرم همه اماده اید. موفق باشید دخترا!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/1/16 16:52:55
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 15:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره

-خب، شنل های مشکی و جلیقه و دامن یه کمد، لباسهای رنگی و کلاه ها و وسایل جاروسواری اینجا... داروها و ردای سبز شفادهندگی اینجا... هی گلدون من باید اونجا باشه.

هرمیون که قبلا سه تا کمد رو پر از کتاب و لوازم تحریر کرده بود حالا ردیف ژورنال هاش رو جای گلدون های دارویی ملانی روی میز چیده بود. خوابگاه پسرای گریف جادار بود اما نه به اندازه ای که اونهمه دختر نیاز داشتن.

بعد از چند ساعت اسباب کشی، دخترا روی فرش و کوسن هایی که برای شب نشینی و گردهمایی وسط خوابگاه پسرا دور هم چیدن ولو شده بودن و خودشون رو باد می زدن. ملانی به فکر فرو رفته بود.
- دقت کردین خوابگاه پسرا دقیقا مثل خوابگاه ما بود؟
- مگه باید فرق می‌کرد؟

لورا این رو می‌پرسه. اما ملانی غرق در فکر ادامه میده.
- معلومه! کل لباس و وسیله های آستریکس و کوین باهم یه کمد رو هم پر نکرده بودن. اونوقت ما حداقل باید سه تا کمد داشته باشیم. تازه گلدونای من هنوز جا ندارن.
ملانی با ناامیدی به گلدوناش که بین کتاب های هرمیون و ماسک های لیسا چپانده بود نگاه کرد.

-تازه... تخت خوابشون هم دقیقا اندازه مال ماست.
- آره! درحالی که اونا هرجور شب میخوابن صبح هم همونطوری بیدار میشن؛ اونوقت من اونقدر تکون میخورم که شبی دوبار از تخت میوفتم پایین.

فلور که صورت قشنگش از عصبانیت قرمز شده بود هم ادامه داد.
- حتی آینه شونم اندازه‌ی مال ماست... من مطمئنم اونا حتی سالی یه بارم خودشون رو تو آینه نگاه نمیکنن. جای اینکه آینه‌ی دخترا رو بزرگتر کنن که دیگه نیاز نباشه هر صبح دو ساعت تو صف بمونیم...

- حتی قفسه‌ی کتاب هامون هم هم‌اندازه است! اصلا مگه پسراهم کتاب میخونن؟

درست مثل هر زمان دیگری، بعد از یه گفتگوی پر از همدردی و غر دخترونه راه حل مشکل پیدا شد و خودش رو تو بغل دخترا انداخت. تلما اولین کسی بود که متوجهش شد.
- بچه ها باید یه کاری کنیم!
- مثلا چیکار؟
- باید به همه‌ی دخترهای هاگوارتز این ناحقی رو خبر بدیم! باید بدونن حق شون داره خورده میشه. الان ما با قدرتی که داریم میتونیم خیلی چیزا رو بهتر کنیم. مثلا ببینید چقدر جامون باز تر شد. میتونیم آینه ها و تخت ها و کمد ها و حتی دنیای جادوگری رو تغییر بدیم.
-تلما فکر نکنم ما...
-راس میگه! الان دخترهای هافلی حسرت یه دورهمی دخترونه و یه خلوت با قهوه و کتاب کنار پنجره رو دارن. مطمئنم اونا هم ناراضی ان. ما میتونیم از اینجا استفاده ی بیشتری بکنیم.
-یعنی میگی اینجارو پاتوق دورهمی ساحره ها کنیم؟

ملانی و تلما نگاه شیطنت باری به هم انداختن.
- با کمک بقیه‌ی دخترا می‌تونیم کل هاگوارتز رو تصاحب کنیم! دوره سلطنت جادوگرا به سر رسیده.
-و اونوقت میتونیم اصلاحاتمون رو انجام بدیم.
-اول باید مدافعین حقوق ساحرگان رو پیدا کنیم.
-خیله خب، بقیه وسایلتون رو بچینید که اینجا قراره نقطه شروع خفنی باشه!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 15:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه جدید:
رویداد ساحره در برابر جادوگر
(Witch  VS  Wizard)

مدافع ساحره


روزی روزگاری در یکی از روزهای زیبای بهاری، مدرسه جادوگری هاگوارتز آروم‌تر از هر وقت دیگه‌ای بود. البته، دلیلش این بود که تعطیلات آخر هفته تازه شروع شده بود و همه از این فرصت استفاده کرده بودن تا یه دل سیر بخوابن. اما این آرامش، مدت خیلی کمی طول میکشه.

- به دادم برسین! کمکککک!

صدای جیغ لیسا توی خوابگاه گریفیندور می‌پیچه. دخترها که توی خواب نازشون به سر می‌بردن، از جاشون می‌پرن و یه چیز نارنجی رنگ و کوچیکی رو می‌بینن که دور گردن لیسا پیچیده شده. چون تازه از خواب پاشده بودن، یکم طول میکشه تا بینایی‌شون درست و حسابی کار کنه و بفهمن که اون روباه تلماست که دمش رو دور گردن لیسا پیچیده و خوابیده.

- این چیه داره من رو خفه میکنه؟  

لیسا که از شدت ترس چشماش رو بسته بود تا با چیز وحشتناکی رو به رو نشه این رو میپرسه. فلور درحالی که خمیازه میکشه، جلو میاد و دم روباه رو از دور گردن لیسا باز میکنه و غرغرکنان اون رو توی بغل تلما میذاره.
- نترس! روباه تلما بود.  

لیسا به آرومی چشماش رو باز میکنه و با دیدن روباهی که حالا توی بغل تلما لم داده، نفس عمیقی میکشه.
- خب چرا داشت من رو تو خواب خفه میکرد؟
- فقط خوابیده بود!
- خب چرا بغل خودت نخوابیده بود؟

تلما به تختش اشاره میکنه که روش پر از پرونده هایی بود که روی همدیگه گذاشته شده بودن و زیرش هم لباس های مچاله شده‌اش قرار داشت.
- جا ندارم آخه... خودمم به زور می‌خوابم. ببین بیچاره کل شب رو سرپا مونده؛ اونقدر خوابش میاد که حتی با جیغ تو هم بیدار نشد!  
- آره فقط مارو بیدار کرد!

جینی زیرلب این رو میگه و بعد، به سمت تختش میره و روش دراز میکشه. البته اون هم خودش رو به زور بین یه کوه از کتاب هایی که اطرافش چیده شده بود جا میکنه. بقیه هم مثل جینی، به تخت خوابشون برمیگردن و مدت کوتاهی نمی‌گذره که صدای خر و پف هاشون بلند میشه. اما لیسا که خواب از سرش پریده بود، به اطرافش نگاه میکنه. تلما کاملا حق داشت؛ نه فقط اون، بلکه هیچکدوم از دخترای گریفیندور برای وسیله‌هاشون و حتی خودشون جا نداشتن. پایین تخت، کشو‌ها و کمد لباس ها کاملا پر بودن اما بازم برای اونها کافی نبود! کف زمین هم پر بود از وسیله‌های مختلف. لیسا دقیقا یادش نمیومد که وضعیت از چه زمانی اون شکلی بوده، اما مطمئن بود که دلیلش جمعیت زیاد دخترهای گریفیندوره.
لیسا به آرومی از بین لوازم‌آرایشی‌ها، لباس‌ها، زیورآلات، کتاب‌ها و وسایل دیگه‌ای که روی زمین ریخته شده بودن رد میشه و از پله ها پایین میاد. وضعیت تالار اصلی گریفیندور هم فرقی با خوابگاه دختر ها نداشت و دخترها وسیله هایی که توی خوابگاه جا نمی‌شد رو اونجا گذاشته بودن. لیسا که از این همه شلوغی کلافه شده بود تصمیم میگیره به خوابگاه پسرها بره تا با آستریکس که ارشد گریفیندوره صحبت کنه تا چاره‌ای برای کمبود جا توی خوابگاه گریفیندور پیدا کنن. وقتی به اتاق آستریکس می‌رسه، می‌بینه در تابوتش بازه و کسی داخلش نیست. برای همین فکر میکنه شاید آستریکس جای دیگه‌ای از خوابگاه پسرهاست. اما هرچقدر که اتاق هارو میگرده نه تنها آستریکس رو پیدا نمیکنه؛ بلکه میبینه هیچکس توی خوابگاه پسرا نیست. اول با خودش میگه حتما بیرون تالار هستن ولی یهو یادش میاد که...
- تنها پسرهای گریفیندور کوین و آستریکس هستن!

از اون جهت که کوین بیشتر اوقات با دخترا می‌خوابه، آستریکس توی خوابگاه پسرا تنهاست.

- لیسا! اینجا چی‌کار میکنی؟

ملانی که از پشت نزدیک لیسا شده بود این رو میپرسه.

- هیچی... اومده بودم آستریکس رو ببینم که دیدم اینجا نیست.
- اوه! راستش باید بهتون یه چیزی بگم... بیا بریم پیش بقیه دخترا.

دقایقی بعد؛ خوابگاه دخترانه گریفیندور

- خب بچه ها! متاسفانه آستریکس تا مدتی نمیتونه برگرده.
- چرا؟
- چون توی آزکابان زندانی شده!
- چی؟!

گریفیندوری‌ها یک صدا باهم این رو می‌پرسن. هیچکدوم نمی‌تونستن باور کنن که ارشدشون الان زندانی آزکابانه.

- یعنی عمو آشتریکس دیگه برنمی گرده؟   

ملانی کوین رو که داشت گریه میکرد بغل میکنه.
- چرا عزیزم... فقط یه مدت کوتاهی طول می‌کشه.  

لیسا که از لحظه‌ای که خوابگاه پسرا رو دیده بود فکری به ذهنش رسیده بود، لبخند خبیثانه‌ای می‌زنه.

- ملانی! نظرت چیه که حالا که پسرا نیستن ما از خوابگاهشون استفاده کنیم؟  
-یعنی چطوری؟ هر کس خوابگاه خودشو داره.

لیسا بدون توجه به تعجب ملانی ادامه داد...
- نگاه کن! همه جا پر از وسایله؛ اما بازم برامون کافی نیست. ولی خوابگاه پسرا خالیه خالیه! چرا ازش استفاده نکنیم؟
- ولی پسرها...

تلما که با حرف های لیسا هیجان زده شده بود ادامه داد.
- پسرها فقط کوین و آستریکسن! آستریکس که فعلا نیست... کوین هم که همش پیش ما میخوابه.

ملانی نگاهی به کوین که کف خوابگاه دخترا درست وسط خرت و پرت ها داشت کتابش رو رنگ آمیزی می کرد انداخت و لبخند شیطنت آمیزی به لبش اومد. بقیه دخترای گریفی هم با این حرف تلما، به هم خیره شده بودن و ذهن‌شون به صورت بلوتوثی به هم وصل شد. همه اونها به میزان فضای اضافه‌ای که میتونستن توی خوابگاه پسرا داشته باشن فکر می‌کردن.
-حق با شماست. اینهمه فضای اضافه حیفه که خالی بمونه. میتونیم حتی ازش به عنوان پاتوق استفاده کنیم و شب نشینی هامونو اونجا برگزار کنیم.
-تازه من از یکی از هافلی ها شنیدم که اونا نه تنها دورهمی و حرفای دخترونه ندارن، بلکه پسرا با سروصداشون حتی یه خواب آروم رو هم بهشون حروم کردن.
-این غیرقابل بخششه.
-خواب کافی برای پوست ضروریه... جنایتکارها...

عصر اون روز، دخترهای گریفی همونطور که ایده های استقلال طلبی رو با همدیگه رد و بدل می کردن و چشم هاشون از قدرت طلبی و سرکشی می درخشید، وسیله‌هاشون رو به خوابگاه پسرای گریف بردن و شروع به تغییر دکوراسیون کردن.
هرکس گوشه ای رو دست گرفته بود و وسایلش رو طبق میلش می چید. اما خوابگاه پسرا هم جوابگوی اون همه وسیله نبود. با توجه به اینکه محوطه بزرگی برای شب نشینی و دورهمی درنظر گرفته بودن، هنوز نیاز به جای بیشتری داشتن.
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/1/16 15:59:06
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه!


ملت که همینطور پوکرفیس وارانه همدیگه رو نگاه میکردن و انتظار معجزه‌ای بودن تا راه حلی جلوشون بذاره... و... معجزه میشه و راه جل با ردای مشکی و کراوات قرمز و ماسکی بصورت جفت پا عین کارتونای دهه 90 میپره وسط صحنه.

- آستریکس اینجا چیکار میکنی تو؟
- دیگه شور سوژه در اومده. اومدم که جمش کنم.
- چرا اخه مگه چیکار کردیم؟
- چیکار کردین؟ می‌خواستین مگه چیکار کنین؟ کوین رو خون‌آشام کردین! یه بچه دو ساله رو! اون هنوز زیر سن قانونی بود! به ننه بابای ملت قراره چی بگم من الان؟

بردلی که از جدی و عصبانیت آستریکس گرخیده بود، یهو از آستینش نیمبوسشو در میاره و سوارش میشه. دور پلیسی میزنه، میده دنده دو، با گاز دادنو ول کردن کلاج جلوی نیمبوسشو میده بالا گاز گاز کنان از کتابخونه در میره.
میمونه بقیه ملت و کوین خون‌آشام شده. استریکس سمتش برمیگرده. با دو دستش پهلو کوین رو میگیره و بالا میبره. نگاهی به گردنش که جای دو زخم نیش مانند روش بود میندازه. توی ذهنش چند تا بدو بیرا به گادفری میگه. حسابی از اینکه نتونسته بود خودشو مقابل یه بچه بی گناه نگه داره ناراحت و عصبی بود.
- خب، وقتی نمیدونید. از کسی که بلده بپرسید. اینقد خودسر دنبال چیزای خطرناک نرین.
- مگه تو میدونی که چجوری میشه خون‌آشامی کوین رو درمون کرد؟
- طبق معمول. نوشیدنی معروفی که دوای هر دردیه. همیشه هم جواب داده. مامان بزرگا از قدیم یچی میدونستن که میگفتن.
- چه نوشیدنی آستریکس؟
- چای نبات.

ملت اول تو کتشون نمیره که چای نبات، معجون مخصوص و پیچیده مادربزرگان خاورمیانه‌ای واقعا کارساز باشه... اما بعد از اینکه استریکس کوین رو با خودش به سمت تالار خصوصی گریفیندور بود. با جارو و اردنکی ملت ریونکلاوی و اضافی رو ازش پرت کرد بیرون. برای کوین دم کرد و بعد از چند تا تیکه نبات انداختن توش و دادن به کوین، بعد از یه شب خوابیدن و بیدار شدن، بلاخره کوین به فرم انسانی خودش برگشت... ملت خوشحال و شاد و شنگول شدن و دست تو دست هم بابا زنجیر باف گویان به شادی پرداختن.

آستریکس هم بعد از کش دار شدن این سوژه یاد گرفت که دیگه موقع شکار ناظر ملت رو کش نره و تا وقتی که تالار این همه ملت فعال داره نیازی به پت خونگی نیست اصلا. حالا که نه النیسی و نه الستوری و نه... هرکی دیگه‌ای که الان نبود بود که سوژه رو از موقع شروعش یادش بمونه و پیش ببره. پس دیگه استریکس به این نتیجه میرسید که وقت تموم شدن این سوژس تا جا برای سوژه های آینده خیلی خیلی دور باز بشه و ملت بتونن خلاقیت خودشون رو بالا بیارن.

پایان سوژه.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 17:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:

کوین خون آشام شده! و لیلی، جینی، لیسا و بردلی میخوان راهی پیدا کنن تا وارد قسمت ممنوعه کتابخانه هاگوارتز بشن و کتابی پیدا کنن که طلسم ضد خون آشام را بهشون یاد بده و کوین را به حالت قبل برگردانند...


---

لیلی: کاری نداره که! هر کی بشکل جانورنماش درمیاد و مخفیانه میریم اونجا... مثلا من سنجاب میشم! هیشکی متوجه نمیشه!
جینی: منم گربه وحشی (باب کَت) میشم، یواشکی میرم! هیشکی متوجه نمیشه! ... فقط اینکه باید کوین هم با خودمون ببریم، ولی مشکلی پیش نمیاد چون الان که خون آشامه، خفاش میشه و کسی متوجهش نمیشه ...

اینجا بردلی اومد گلوشو صاف کنه و بگه چی میشه که ... جینی پرید وسط حرفش و گفت:
_ بِرَد هم که عشق پروازه! پرنده میشه! کسی متوجهش نمیشه! ... فقط میمونه لیسا! لیسا تو چی میشی؟

لیسا: _ من؟ ... اووووم ... اِممممم ...
_ بگو دیگه!
_ حقیقتش... راستش ...
_ بگو بابا جون به لبمون کردی!
_ باشه ... باشه ... من جانورنمام کَرگَدَنه!
_ جـــــــان؟ چــــــــی؟ تو که عشق گربه ای! کرگدن از کجات درآوردی؟

لیسا این پا و اون پا کرد و گفت:
_ میخواستم تنوع شه!

لیلی در حالی که داشت سرشو میخاروند گفت:
_ حالا با این تنوع طلبی... کرگدن چه جوری ببریم اونجا تا بقیه متوجه نشن؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 14:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کتابخانه:

جینی و لیلی، کوین رو در محاصره‌ی چندین کتاب مصور قرار داده بودن تا خیالشون از بابت سرگرم بودنش راحت باشه و خودشون دنبال نشانی از کتابی می‌گشتن که راهی برای دوباره انسان شدن کوین توش باشه. کپه‌ی کتابایی که در دو طرف جینی و لیلی روی هم انباشته شده بود هم دست کمی از کتابای مصور کوین نداشت.

جینی با تکون چوبدستی گرد و خاکو از روی کتابی که به تازگی برداشته بود پاک می‌کنه و شروع به ورق زدنش می‌کنه.
- چیزی پیدا کردی؟

لیلی با صدای بلندی کتاب قطوری که بررسیش به پایان رسیده بودو می‌بنده.
- نه! این همه کتابو چک کردیم و حتی یکیشونم به درد نخورد. مطمئنی قراره از باقیشون چیزی دستگیرمون بشه؟

جینی با ناامیدی به چک کردن فهرست مطالب کتاب ادامه می‌ده.
- بالاخره باید تلاشمونو بکنیم. تو این دنیای جادویی هیچ‌چیزی غیر ممکن نیست. فقط باید پیداش کنیم!

لیلی آهی می‌کشه و دستشو برای برداشتن کتاب بعدی دراز می‌کنه که ناگهان توجهش به بردلی و لیسا که در حال حرکت به سمتشون بودن جلب می‌شه.
- هورا! یار کمکی رسید.

و با خوش‌حالی از جاش بلند می‌شه و با رسیدن بردلی و لیسا بلافاصله نیمی از کتابای جلوشو برمی‌داره و تو بغل بردلی می‌ذاره.
- خوش‌حالم اومدین. اینطوری سریع‌تر می‌تونیم دنبال راهی برای دوباره انسان کردن کوین بگردیم.

بردلی کتابا رو تحویل می‌گیره اما بلافاصله روی میز برشون می‌گردونه.
- بگین که انتظار ندارین تو این کتابا چیزی پیدا بشه؟

لیلی و جینی تعجب می‌کنن. بردلی قبل از این که اونا بخوان چیزی بپرسن ادامه می‌ده:
- ما دنبال یه چیز غیر معمول که احتمالا روش پیچیده‌ای هم داره می‌گردیم. مطمئنا اگه راهی برای چنین کاری هم وجود داشته باشه باید تو بخش ممنوعه دنبالش گشت!

نگاه لیلی، جینی و لیسا با شنیدن این حرف به صورت ناخودآگاه به سمت ممنوعه‌ی کتابخونه برمی‌گرده که ورود بهش کار ساده‌ای نبود.
- ولی... چطوری می‌تونیم اونجا بریم؟

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1404 10:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جینی گفت:
- بعدش قایم موشک بازی می کنیم. سه تایی فقط منو لیلی و تو.
- نه!

لیلی با تعجب پرسید:
- چرا نه؟
- چون شه نفل بلای گایم موشک باژی کمه!

جینی ارام کنارش نشست:
- چند نفر باشیم خوبه؟

کوین چند لحظه فکر کرد بعد گفت:
- کل مدرشه هم باژی کنن باژم کمه

دو دختر اهی کشیدند. کوین بازی سختی را شروع کرده بود.

ناگهان فکری به ذهن جینی رسید. از کوین پرسید:
- کوین! می دونی توی کتابخونه چی هست؟
- کتابای بدون عکش کشل کننده.

جینی گفت:
- من دیدم که هفته ی پیش توی کتابخونه یه بخش جدید گذاشتن به اسم بخش کتابای مصور.

چشمان کوین گرد شد:
- کتابای مشور؟
- اره

کوین بستنی اش را زمین انداخت و به سمت در خروجی دوید:
- بیاید بلیم کتابخونه

دختر ها به سمت کوین رفتند و با هم از انجا خارج شدند.

چند دقیقه بعد

لیسا و بردلی وارد اشپز خانه شدند ولی اثری از جینی و لیلی و کوین نبود.

بردلی با تعجب پرسید:
- اونا کجان؟
- نمی دونم. بیا از یکی از جنا بپرسیم.

بردلی سر تکان داد. به سمت یکی از جن ها رفت و گفت:
- ببخشید!

جن سرش را بلند کرد:
- ارباب جن را صدا کرد؟
- اره! ببینم تو دو تا دختر با یه پسر کوچولو اینجا ندیدی؟
- جن اونا رو دید. پسر کوچیکه از جن بستنی عجیب خواست. بعدشم با دوستاش رفتن کتابخونه.

بردلی برگشت پیش لیسا:
- اونا رفتن کتابخونه.
- پس ما هم میریم دنبالشون.

و با هم از اشپز خانه خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1404 18:06
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
خلاصه:
طی یک‌سری اتفاقات گوار و ناگوار کوین که توسط ریونی‌ها ربوده شده بود، گردنش را با اختیار خودش به دندان‌های گادفری فرو برد و حالا تبدیل به خون‌آشام شده است و النیس هم خون اشام شده. جینی و لیلی برای کنترل اوضاع و ایجاد کمی آرامش، کوین را به آشپزخانه‌ی هاگوارتز بردند تا بستنی (با طعم پیتزا و توت‌فرنگی و تکه‌های سیب‌زمینی و لازانیا)بخورد و به او نشان دهند که "خون‌آشام شدن آن‌قدرها هم چیز ترسناکی نیست" و در همین حین میخواهند به کتابخانه بروند تا راهی برای انسان کردن کوین پیدا کنند و از ان طرف ریونی ها و گریفی ها هم که نگران میشوندو بردلی و لیسا را به دنبالشان میفرستند.
-------------------------------------------


- خب پس منتظر چییم بریم دیگه!
-هیچی... کوین بیا بریم!

کوین که تا حالا کوچکترن توجهی به حرف های بقیه نمیکرد، با شنیدن اسمش از جا پرید:
-شی؟
-میگم حالا که حالت بهتر شد بیا بریم!
-کژا؟
- یه سر کوچولو میریم کتابخونه.

کوین بدون کوچکترین ابرازاحساساتی به حرف لیلی و با کمال ارامش گفت:
-نه.
-چی؟
-نه!
-چی نه؟
-نمیام!
-چرا؟
-نموخوام!
-چرا نمیخوای؟
-چون نموخوام؟
-یه سر کوچیک؛ خیلی طول نمیکشه!

کوین بدون اینکه سرش را از روی 2 قاشق باقی مانده از بستنیش بلند کند، با صدایی گرفته گفت:
-نه!

لیلی با کلافگی ولی با لحنی مهربان گفت:
- حتی اگر شومینه گرم داشته باشه؟
-نه!

جینی دست به سینه ایستاد:
-حتی اگر شیرکاکائو بیارم برات؟
-نه!

لیلی سعی که می کرد لحنش پر هیجان باشد گفت:
- بستنی چی؟
- هنوزم نه؛ اخه تازه خولدم!

جینی و لیلی نگاه ملتمسانه ای به یکدیگر انداختند. لیلی جلوی کوین زانو زد:
- اگه بعدش قایم موشک بازی کنیم چی؟


ایا کوین با قایم موشک راضی میشد؟ یا سمج تر از این حرف ها بود؟
دختر ها لجباز تر بودند یا کوین؟

افرادی که لایک کردند


Only Raven