جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
طرف نجینی

همزمان که آکی از فرودگاه لندن خارج میشه تا گلرت رو پیدا کنه، نجینی هم با همون شدت از تالار اسلیترین به بیرون پرتاب میشه، اما چون به اندازه کافی حجم نداشته و اگر خواننده‌های پست کمی با قوانین فیزیک آشنا باشن، سریع متوجه میشن که نجینی به اندازه آکی نمی‌تونسته پرتاب بشه و در نتیجه راه دوری از تالار اسلیترین نمی‌ره و حتی از هاگوارتز هم خارج نمی‌شه. (قانون فیزیک رو رعایت کردیم، ولی اینکه چرا جان‌پیچ لرد ولدمورت رو با این شدت از تالار اسلیترین بیرون پرتاب کردن، خودشوت بعداً باید به ولدمورت پاسخگو باشن. )

خلاصه که سرتون رو درد نیارم، نجینی تو هاگوارتز می‌خزید و دنبال سالازار بود.

- میدونین سالازار اسلیترین کجاست؟
- بلیسلبیلیبلبلیب
- میدونین سالازار اسلیترین کجاست؟
- بیلسیبلبیلسیلسیبل
- میدونین سالازار اسلیترین کجاست؟
- لیبلیبلیبلیلیب
- میدونین سالازار اسلیترین کجاست؟
- یلیبلیبلیبلبی
- میدونین سالازار اسلیترین کجاست؟
- بلسبیلیبلیببیل

دیالوگ‌های بالا مربوط به نجینی میشه که از جادوآموزان مختلف هاگوارتز در مورد سالازار اسلیترین سوال پرسیده بود، ولی هیچ‌کدوم از این 5 نفر جادوآموز رندوم هاگوارتز زبان ماری بلد نبودن و چون داستان از دید نجینی نوشته شده، این زبان انسانی هست که برای نجینی پرت و پلا به نظر می‌رسه و زبون خودش که ماری هست شفاف و مشخصه. ناراحتی و سردرگمی نجینی رو فرا گرفت و گوشه‌ای دور خودش پیچیده بود و غصه می‌خورد که چجوری این ماموریت رو رد کنه که بالاخره صدای آشنایی به گوشش رسید. صدایی که شاید بخشیش رو می‌فهمید، با اینکه کمی لهجه ایرلندی داشت، اما قطعا کلمات مشخصی داشت. همزمان با این صداهای آشنا، انرژی سیاهی که منتشر می‌شد هم براش آشنا بود. به نظر می‌رسید که راه‌حل خودش سراغ نجینی اومده بود؛ بهترین موجودی که می‌تونست سالازار رو پیدا کنه، باسیلیسک ماگل‌به‌دهن و خون‌چکه‌کنان از دهنش و آوازخوان از لوله‌های قدیمی هاگوارتز به سمت نجینی در حال حرکت بود.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 04:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قدرت پرتاب تک درخت تالار اسلیترینی ها به قدری زیاد بود که هر کدوم از اون سه نفر به سه جهت مختلف پرتاب شدند. سامورایی جوان همانطور که به سمت نامعلومی می رفت، کاتانای بینوا اش را سفت بغل کرد تا مبادا حتی خش ریزی روی اون بیفته. دقایق همراه با باد های موسمی سپری شد و کاتانا و صاحبش مثل یک جنگنده خسته در ارتفاع چند هزار پایی شاهد این بودند که دیوار های هاگوارتز کوچک تر و کوچکتر می شه.
ـ الان باید چه معجونی به سرم بگیرم!

سوگیامای بیچاره تا به الان به جز زمان تعطیلات از هاگوارتز خارج نشده بود اما حالا شبیه بچه کبوتری بود که از لونه بیرون پریده و در به در دنبال راه نجاته. این بچه کبوتری فقط می دونست باید هر جور شده به لندن بره.
ـ جناب گلرت کجایی؟! دقیقا کجایی؟
ـ بابا جان چیزی شده؟

در این لحظه سامورایی صد و هشتاد درجه برگشت. در میان انبوه ابر ها، ماشین پرنده ای که به سمت مدرسه می رفت و جمعی از خانواده محترم غاز ها که به سمت ییلاق می رفتند، پیرمردی در شمایل دامبلدور اما با ریش و پشم ابری گون باعث هراس کاتانا و صاحبش شد.

ـ یا ریش و پشم مرلین!من دارم با روح دامبلدور صحبت میکنم. بلاخره مرگ یقه تو رو هم گرفت؟
ـ نترس بابا جان! دامبلدور سنننه؟! منم هوهو خان ... باد مهربان!

پیرمرد ابری یا همون هوهو خان در هوا چند پشتک بارو زد و سپس گروه ارکستر ابری با او همراه شد و موزیک معرفی او نواخته شد. ارکستر شروع کرد و پیرمرد ابری غرق در تک تک ابیات شعرش شد‌. بر عکس او آکی با پایان هر بیت بر روح پاک ترانه سرا زیر لب ناسزا می گفت.
ـ این دیگه چه آهنگ مضخرفیه!

آیا شما این موزیک بی سر و ته رو یادتونه؟ آیا حس نوستالژی در شما بیدار شد ؟! آیا یادتون اومد این آقای هو هو خان چیکاره بود و اینا ؟... آفرین! منم یادم نمیاد. اما آیا مهمه ؟! نه؛ چون چیزی که مهمه اینکه این آکی فلک زده جناب گلرت رو پیدا کنه.

ـ بابا جان من این همه برات شعر خوندم.
ـ جمعش کن مشتی!

اینطوری شد که خیلی شیک سامورایی قصه ما اصول اخلاقی و ... رو می بوسه و کنار می ذاره؛ و هوهو خان رو به راحتی آب خوردن ایگنور می‌کنه.

دقایقی بعد پس از کمی تلاش و هماهنگی با برج مراقبت لندن در فرودگاه فرود میاد و همانطور که کاتانا رو زیر بغلش می زنه با توکل بر جد بزرگ سالازار و این حرفا به سمت لندن می‌ره تا گلرت رو پیدا کنه.
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/1/27 10:59:52
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1405 23:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با عزم و اراده ای تازه کجول برگو را روی یکی از شاخه هایش گذاشت و راهی تالار اسلیترین شد. وقتی از در وارد شد سرش را به نشانه تعجب و کنجکاوی کمی کج کرد، هر کدام از اعضا در سویی با مشکلی دست و پنجه نرم میکردند.

دراکو در کنار شومینه خاموش و زیر چندین لایه پتو در حال قندیل بستن، آستوریا که داشت با مهارت جادویی اش او را گرم میکرد، سوروس که اشک هایش روی صورتش یخ زده بود دیگر سیگار برگ نمیتوانست روشن کند، بلاتریکس که آلبوم گلپسر هایش بهم چسبیده بود و باز نمیشد، آدلاید که کاملا در تالار غیب شده بود و کسی از او خبر نداشت و سایر اعضا که دور هم مانند پنگوئن ها حلقه زده بودند تا خود را گرم نگه دارند.

- خرچ خرچ.

همان بر وزن اهم اهم بود که درخت سان سعی کرد توجه همه حاضرین را به خود جلب کند.
- لوبیا سبز های من، از اونجایی که سه خدای تاریکی اعظم ما الان در غیبت صغری به سر میبرن، ازتون میخوام که سه نفر از شما که شجاعت و جسارت برای طی کردن سفری کوتاه رو دارن به جلو بیان. میخوام پیغام من رو مبنی بر تعیین قوانین جدید برای تالار زمردینمون بهشون برسونین.

اما هیچکس از جایش تکان نخورد، نمی‌توانستند که تکان بخورند از آنجا که لباسها و رداهایشان یخ زده بود و به زمین زیرشان چسبیده بودند. گردن هایشان هم که مانند چوب خشک بی حرکت و شکننده شده بود و اصلا قابلیت انعطاف نداشت که بخواهند بچرخانند.

- با شما بودم باقالی سبز های نپخته!

دراکو که تازه یخش کمی آب شده بود ولی همچنان از سرما میلرزید، چشمش را به سمت کجول گرداند.
- میشه حداقل شومینه رو روشن کنی؟
-خیر.
- شمع؟
-...شمع؟

کجول چند لحظه به فکر رفت تا بررسی کند شمع از چه واقعا ساخته شده ولی چون با خیره شدن به دود یخ زده ی سیگار اسنیپ به نتیجه ای نرسید‌، سری به نشانه تایید تکان داد.
- شمع مجازه. اما فقط به شرطی که اون سه نفر رو خودتون بفرستید جلو، اگر من انتخاب کنم امتیازات بعدیتون رو ممکنه از دست بدین.

اعضا که یخ هاشون با شنیدن خبر خوش کجول ترک خورد، به سرعت سه عضو را گلچین کرده و تحویل شاخه های کجول دادند. دلفی و نجینی و آکی هاج و واج به یکدیگر و سپس به کجول نگاه کردند. آکی سوگیاما که از انتخابش بیش از بقیه متعجب شده بود به دستی که او را به جلو هدایت کرد نگاه کرد اما کسی در پشت سرش نبود.
- حالا بقیه انتخاب هاتون قابل درکه اما حتی کاتانا هم کمی این وسط بوی های مشکوکی حس میکنه و نمیدونه چرا بنده رو انتخاب کردید. میشه روشنم کنید کجول سان؟
- اون رو وقتی بری پیش گلرت خودش روشنت میکنه فعلا آماده شید برید هرکدومتون سراغ یکی از خدایان تاریکی. آکی برو سراغ جناب گریندلوالد، دلفی طبيعتا سمتی که ارباب تاریکی رفتن، نجینی توهم برو سراغ سالازار اسلیترین کبیر. همگی به پییییش.

بدون حرف و نکته ای دیگر، ارشد گروه اسلیترین با شاخه هایش مانند منجنیقی هر سه‌ی آنها را از اولین پنجره ای که دید به بیرون پرتاب کرد تا به ماموریت های محول شده هرچه سریع تر رسیدگی کنند.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 4 دی 1404 18:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کجول، در حالی که با قدرت و بی‌رحمی ارشد بودن خود را ادامه می‌داد، یک راز خیلی کوچک را نیز پنهان می‌کرد، که تا به حال کسی متوجه آن نشده بود.

- کجول، نکنه کسی بفهمه تو عمدا وقتی رو واسه سخنرانی انتخاب کردی که خدایان تاریکی اسلیترین برای کاری بیرون بودن؟

درخت‌سان، صورتش را در هم کشید و به سمت برگو برگشت.
- تو حیوون خونگیمی یا دشمنم؟ می‌‌خوای لوم بدی؟
- نه بابا به فتوسنتزت برس، من چیزی به کسی نمیگم.

برگو کنار او دراز کشید تا فتوسنتزشان را ادامه دهند.

- اه! آرامشمو به هم زدی برگ کودزاده!

کجول از جایش بلند شد. بالاخره که سه خدای تاریکی بازمی‌گشتند و او باید کاری می‌کرد. شاید برایشان نامه می‌نوشت و با احترام قوانین را برایشان می‌گفت؟

با خوشحالی از جایش بلند شد و قبل از اینکه شکوفه‌های گل روی سرش باز شوند، یادش افتاد که قانون ممنوعیت استفاده از کاغذ را خودش وضع کرده.

گل‌ها پژمرده شدند و کجول دوباره روی زمین وا رفت.

- هی کجول، میگم چرا سه تا از اسلیترینی‌ها رو نمی‌فرستی که پیغامو براشون ببرن؟ از ارشد بودنت واسه دستور دادن بهشون استفاده کن. اینطوری هم محترمانه‌تره، هم مورد خشمشون واقع نمیشی. اون سه تا میشن سپر بلا واسه تو!

برگو به جای مغز رگبرگ داشت، ولی همین رگبرگ‌هایش از صد مغز بهتر کار می‌کردند!
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1404 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
روزها از اعلامیه‌ی کجول گذشته بود و نه‌تنها چیزی به باحالی بچه‌های اسلیترین اضافه نشده بود، بلکه شاید حتی به بی‌حالیشون هم خیلی اضافه شده بود. خب مشخص بود چرا، اما چون ما نویسنده‌ی مهربونی هستیم، براتون توضیح می‌دیم که چرا بچه‌های اسلیترین توی فقط چند روز از باحال‌ترین به بی‌حال‌ترین موجودات هاگوارتز تبدیل شده بودن.

این دراکو مالفوی بود که به تنهایی جلوی شومینه‌ی خاموش تالار اسلیترین نشسته بود. پنج تا لحاف از جنس پر قو که از قصر مالفوی‌ها آورده بود کافی نبود و مجبور شده بود از مامان‌بزرگ‌های شرقی‌ها چند تا لحاف سنگین‌تر با طرح ببر هم قرض بگیره و بندازه روی خودش تا از سرما یخ نزنه. به دلیل قوانین جدید کجول درباره‌ی ممنوعیت استفاده از هرگونه محصولات درختی و گیاهی، شومینه هم چوبی برای روشن شدن نداشت و از اونجایی که تالار خصوصی اسلیترین توی طبقات پایین هاگوارتز و نزدیک دریاچه قرار داشت، از همه‌جا سردتر بود و تقریباً تبدیل شده بود به یه فریزر درست‌وحسابی که حتی می‌شد گوشت رو توش سال‌ها بدون خراب شدن نگه داشت. دراکو همین‌طور می‌لرزید، دندون‌هاش به هم می‌خورد و توی یه مونولوگ کاملاً دراماتیک شروع کرد به حرف زدن با خواننده‌های این پست:

- این‌قدر اینجا سرده که حتی توانایی اینو ندارم بلند شم چند تا از جادوآموزای یتیم و فقیر و مریض هاگوارتز رو مسخره کنم که چقدر بدشانسن که مثل من پولدار به دنیا نیومدن . از اون طرف هم موهای زیبای بلوندم که تمام ساحره‌های هاگوارتز، از جمله هرمیون گرنجر، براش می‌میرن و حاضرن همه‌ی جونشون رو بدن تا یه دستی لای موهام بکشن، یخ زده و انگار خشن‌ترین نوع تافت رو بهش زدم. از جاشون تکون نمی‌خورن.

اما این پایان کار نبود. درسته که دراکو داشت یخ می‌زد، اما کمی اون‌ورتر، توی بخش‌های دیگه‌ی تالار اسلیترین، زندگی‌ها به شکل عجیبی تغییر کرده بود. سوپ‌هایی که دیگه طعم قدیم رو نداشتن، هم چون سبزی توشون نبود و هم چون مروپی دیگه نبود که استخون تسترال بندازه توشون. قطعاً نواده‌های سالازار توی پست‌های آینده گزارش‌هایی از زندگی جدیدشون زیر سایه‌ی قوانین کجول می‌دن، اما یه سوال مهم هنوز بی‌جواب مونده بود: خود سالازار کجاست؟ لرد کجاست؟ گریندل‌والد کجاست؟ آیا خدایان تاریکی هم درگیر این قوانین شدن یا فقط غیر خدایان اسلیترینی‌ها قراره تاوانش رو بدن؟
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1404 17:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید:


اسلیترینی‌ها، هر کدام یک گوشه کز کرده، و هر یک با نگاهی خصمانه به دیگری نگاه می‌کردند. حالا شبیه هر چیزی بودند جز اسلیترینی‌های باحال.

فلش بک:

اعضای اسلیترین در تالارشان جمع شده بودند تا ارشد جدید وارد شود و خودش را معرفی کند. هر یک با خود فکر می‌کردند که آیا می‌توانند سریع با اخلاقیات ارشد جدیدشان خو بگیرند یا خیر، که این فکر، با در تالار که باز شد نیمه تمام ماند.

- گوپس!

کجول که برای عبور از چهارچوب در به مشکل خورده بود، حالا سر ضربه دیده‌اش را در دستش گرفته بود و به زمین و زمان فحش می‌داد.
- بی‌برگِ کم رگبرگ کود زاده! یه جوری با شاخه‌هام کتکت می‌زنم که...
- چهارچوب درو؟

درخت‌سان با انگشت‌هایش برگوی پر حرف را از شانه‌اش برداشت و به سمت نقطه نامعلومی پرت کرد.

از جایش بلند شد و در حالی که کاملا دولا بود، از چهارچوب در رد شد.
- اگه ببینم کسی می‌خنده، تا می‌خوره کتکش می‌زنم!

اسلیترینی‌ها نیششان را بستند و به ارشد عصبانی‌شان که جوانه‌های فلفل روی سرش در حال رسیدن بود چشم دوختند.
- تا حالا هر چی سوسول بازی و ننه من تک درخت جنگلم بازی درآوردین بسه! از این به بعد حکومت نظامیه.

از گوشه‌ای که هیچکس نفهمید دقیقا کجاست یک چماق چوبی درجه یک بیرون آورد.
- خودشم شخصا اینو از جسد یه درخت جدا کردم.

چشم‌هایش ثانیه‌ای غمگین شد و دوباره به حالت عصبانی درآمد.
- تو کل زندگیم دنبال یه روشی بودم که بتونم جلوی قتل عام درختا و سبزیجاتو بگیرم.

مانند کسانی که از نوزادی حماسه طلب بوده‌اند قیافه‌ گرفت و شروع به قدم زدن جلوی اسلیترینی‌های ترسیده کرد.

- جادوگرا و ماگلا بچه‌هاشونو می‌کنن و گاز می‌زنن. درختا رو بابت کارای چرت و بی‌برگ خودشون می‌کشن، و سبزیجات بی‌نوا و معصوم رو توی دیگشون آبپز می‌کنن.
- ببخشید یه سوال!

سر ها به سمت پسر جسوری برگشت که جرعت کرده بود میان حرف‌های کجول بپرد.

- چون شجاع بودی کاریت ندارم. سوالتو بپرس!
- اول اینکه ما تو خونمون سبزیجاتمونو آبپز نمی‌کنیم چون مزه خوبی نمیده. اکثرا سرخش می‌کنیم.
دوم هم اینکه خب به ما چه! الان قصدتون از گفتن اینا چیه؟

فرد مذکور زیادی جسور بود. نگاه‌ها به سمت کجول برگشت که زیاد عصبانی بنظر نمی‌رسید، و حالا داشت به پایین پای او نگاه می‌کرد.
- برگو اگه درست انجامش ندی تاکسیدرمیت می‌کنم.

برگو وارد پاچه شلوار فرد جسور شد و سعی کرد با چندین عمل حرفه‌ای او را از کارش پشیمان کند.

- خب... کسی سوالی نداره؟

نگاه‌ها از پسر بدبختی که حالا روی زمین لوله شده بود و سعی می‌کرد برگو را از شلوارش درآورد جدا شد و به سمت کجول برگشت.
- خب همونطور که چند وقت پیش تو یه کتاب خوندم، می‌گفت اگه می‌خواین یه کار حماسی بزرگ انجام بدین، اول از یه جامعه کوچیک شروعش کنین. در نتیجه...

صدایش را بلند کرد تا حتی کسانی که ته جمعیت بودند نیز بتوانند قوانین جدید را بشنوند.
- تا اطلاع ثانوی مصرف هر گونه سبزیجات و مشتقات درختی ممنوع! استفاده از کتاب‌ها و برگه‌هایی که منشاءش درختا باشن ممنوع! به منم ربطی نداره که می‌خواین چطور اینکار رو بکنین، ولی از این به بعد اگه این قوانینو زیر پا بذارین....

پوزخندی زد.
- خب اگه می‌خواین زیر پا بزارین تا نتیجشو ببینین. در ضمن... هر کس قوانینو شکست و شما دیدین، در ازای لو دادن طرف 5 تا گالیون گیرتون میاد.

سپس اسلیترینی‌هایی که حالا دیگر باحال نبودند را در شُک تنها گذاشت.
ویرایش شده توسط کجول هات در 1404/10/2 20:11:47
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ چهارم کلاس‌های عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر


پس از هفته‌هایی پرتنش، مسیر داستان به شکلی آرام و غیرمنتظره تغییر کرد. اتحاد سه گروه و شکل‌گیری حرکت تازه در تالار اسلیترین، هاگوارتز را به نقطه‌ای رساند که ادامه تقابل دیگر معنای پیشین را نداشت. جادوآموزان، چه آنان که در دل اتحاد بودند و چه کسانی که راهی متفاوت برگزیده بودند، کم‌کم دریافتند که این چندپارگی بیش از آنکه قدرت بسازد، انرژی را پراکنده می‌کند. فضا آماده شنیدن صدایی تازه بود.

در چنین شبی، سالازار اسلیترین درهای تالار را گشود و همه را به جشنی فراگیر دعوت کرد. دعوتی ساده، بی‌شرط و فراگیر؛ برای همه گروه‌ها، بدون توجه به رنگ ردا یا پیشینه انتخاب‌ها. او در میان جمع، هدفی روشن را مطرح کرد: دوستی میان جادوگران و حرکت جمعی برای رساندن دنیای جادوگری به جایگاهی که شایسته آن است. جایگاهی که تنها با اتحاد، همکاری و نگاه مشترک به آینده دست‌یافتنی خواهد بود.

جشن، به سرعت جان گرفت. میزها از خوراک و نوشیدنی پر شد، موسیقی در تالار پیچید و خنده‌ها دیوارهای قلعه را پر کرد. جادوآموزان کنار یکدیگر نشستند، رقصیدند، آواز خواندند و از داستان‌هایشان گفتند. مرزهای گروهی در آن شب رنگ باخت و جای خود را به تجربه‌ای مشترک داد؛ تجربه‌ای که نشان می‌داد تفاوت‌ها می‌توانند کنار هم معنا پیدا کنند.

صبح روز بعد، با نخستین نور خورشید، هاگوارتز آرام‌تر از همیشه بود. جادوآموزان، با لبخند و خاطراتی تازه، قلعه را ترک کردند؛ خاطراتی از شبی که به آن‌ها آموخت کنار هم بودن چه کیفیتی به جهانشان می‌بخشد. آن روز، هاگوارتز شاهد پایانی ساده اما عمیق بود؛ پایانی که بیش از هر پیمان رسمی، بذر همدلی و هدف مشترک را در دل‌ها کاشت.



پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژه‌های جدید است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1404 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت از انتهای میز شروع به دست‌زدن کرد و از جایش برخاست.
- واقعاً از اینکه می‌بینم هنوز هم تفکرات درست توی اسلیترین وجود داره خوشحال میشم... آفرین بلا!

بلاتریکس که از تعریف اربابش راضی بود، بار دیگر مشتش را در هوا تکان داد و گفت:
- ما نباید بذاریم بهمون بی‌احترامی بشه! ما حقمون رو پس می‌گیریم و این اتحاد مسخره هم نمیتونه هیچ کاری انجام بده!

اسلیترینی ها هورا کشیدند و موافقتشان را نشان دادند. اما در میان صداهای خوشحال و مغرور اسلیترینی ها جای یک‌صدا خالی بود. صدایی که به اتحاد پیوسته بود و آن را راهی برای بقای خود قلعه می‌دانست. کسی که معتقد بود که جنگ و جدال‌های فراوان جز ویرانی برای همه نخواهد بود و آموزش و پیشرفت در هاگوارتز تنها با کمک همگان امکان‌پذیر خواهد بود. او کسی نبود جز فرزند خود لرد سیاه، دلفی.

البته لرد سیاه متوجه غیبت او شده بود. دخترش درست مانند خودش عاشق هاگوارتز بود و لرد این موضوع را درک می‌کرد که دلفی می‌خواست از تمامیت وجودی هاگوارتز محافظت کند؛ اما باز هم در نظرش دلفی به آرمان‌های والای اسلیترین خیانت کرده بود و این چیزی نبود که قابل‌بخشش باشد. حتی برای دختر خودش.

از سر میز اسلیترین بلند شد و به کنار پنجره رفت. نگاهی به زمین‌های اطراف دریاچه انداخت و به فکر فرورفت. باید این اتحاد از مرکز نابود می‌شد و از بین می‌رفت. دخترش را چه کسی با اتحاد آشنا کرده بود؟
اخم کرد و سعی کرد کارهای چند وقت اخیر دلفی را مرور کند. کمی که گذشت چیزی در ذهنش درخشید. او چندین بار دلفی را همراه با ریگولوس بلک و هلگا دیده بود. شاید آنها بودند که فکر این اتحاد را در سر دلفی انداخته بودند. هر چه بیشتر فکر می‌کرد بیشتر منطقی به نظر می‌رسید که پای یک جادوگر بزرگ نیز در میان باشد. کسی مانند هلگا کاملاً به چنین نقشی می‌خورد. کسی که افکار دانش‌آموزان را سامان داده و به آنها جهت بدهد.

با ناراحتی به سمت بلا برگشت و گفت:
- میدونی الان دلفی کجاست؟

بلا لب‌هایش را جمع کرد و به نقطه نامعلومی خیره شد. پس او نیز از رفتارهای عجیب دخترش خبر داشت. چند ثانیه طول کشید که به سخن بیاید.
- حتماً خودتون میدونید که دلفی موافق اتحاده... نمیدونم چرا فکر میکنه که ما به کمک گروه‌های دیگه احتیاج داریم؟... اون میخواد بهشون کمک کنه که هاگوارتز رو یکپارچه کنن!... ولی الان دقیقاً نمیدونم کجاست...

لرد سری تکان داد و پرسید:
- تا حالا اسمی از کسی برده؟... آدم متفاوتی که باهاش وقت بگذرونه؟

بلا به فکر فرو رفت و گفت:
- جز بچه‌های اسلیترین... خب... اممم... آها! چند بار رفت هلگا رو ببینه. البته گفت در مورد وزارتخونه و ایناهاست. دیگه خیلی نپرسیدم.

لرد نیشخندی زد. بعید بود که هلگا بخواهد با دلفی در مورد وزارتخانه صحبت کند. این یک پوشش بود برای صحبت‌هایی که حتماً دلفی نمی‌خواست چیزی از آنها به مادرش بگوید. باید از کارشان سر درمیاورد و به‌موقع جلوی این اتحاد بی‌معنی را می‌گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- تام، ما اینجا جمع شدیم که هاگوارتز رو برگردونیم به حالت اولش. ما اون چیزی نیستیم که فکر می‌کنی‌ همه‌ی جادوگرا اونجوری که تو فکر می‌کنی نیستن.

درست می‌گفت، ولی سخنانش در مغز تام ریدل قابل تحلیل نبودند. او که تمام عمرش را با طرز فکر دیگری بزرگ شده بود و ارتباطش با بزرگان اسلیترین معنی دیگری از جادو را در مغزش پرورانده بود.
- زمان نشون می‌ده که حرف کدوممون درسته. منتظر اون لحظه می‌مونم که به صورتت نگاه می‌کنم و تو از چشمام می‌خونی که "دیدی حق با من بود.".

تام سخنانش را با نیشخند تمام کرد و از جمع آن‌ها خارج شد. حسی به او می‌گفت که آن جمع قرار نیست از هم بپاشد، پس ماندنش در آنجا ثمره‌ای نداشت. با ترک او همفکری‌ها دوباره بالا گرفت.

در جای دیگری از تالار اسلیترین

- اون احمقا فکر کردن با اتحاد دوزاریشون می‌تونن کاری کنن؟ چرا فکر کردن ما اصلا نیازی به توجه اونا داریم؟ ما اسلیترینیم و اونا یه مشت هیچی!

با کلمه‌ی آخر مشتی به میز کوبید. میزی که جادوآموزانی با ردای سبز رنگ دوره‌اش کرده بودند. اخم را می‌شد در تک تک صورت‌های آن‌ها مشاهده کرد.

- بلا راست می‌گه! اگه اونا می‌خوان ما رو جزو این مدرسه فرض نکنن، ما هم باید باهاشون مثل خودشون رفتار کنیم. تعداد اونا بیشتره ولی نود درصدشون اصلا خون اصیل ندارن که حتی لازم باشه حساب بشن... یه مشت لجنزاده‌ان که حتی نباید راه داده بشن توی این مدرسه.

با این صحبت‌ها، به‌نظر می‌رسد فردا حال هاگوارتز خوب نخواهد بود.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/8/23 22:18:25
پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1404 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در میان آن جادوآموزان، فردی حضور داشت که جادوگر نبود و حتی حضورش هم در آن مدرسه به اختیار خودش نبود. در حالی که سایه‌ای چهره‌اش را پوشانده بود، با صدایی سرد و آرام زمزمه کرد.
- اوه... درست شنیدم؟ جادوگران خودبرتربین بالاخره از رقابت خسته شدند؟

صدای تام ریدل سینیور در فضای زیرزمین پیچید و به گوش جادوگران و ساحره‌هایی رسید که در تاریکی پنهان شده بودند. او آرام، با قدم‌هایی سنجیده پیش رفت و پشت میزی گرد از چوب گردو نشست.
- اما صبر کن ببینم... جادوگری که رقابت نکنه و برتریش رو نشون نده، به چه دردی می‌خوره؟ چطور می‌خواد قدرت و تواناییش رو به بقیه جادوگرا ثابت کنه؟ ذات شما با جادو تنیده شده و به قول خودتون، جادو یعنی قدرت؛ و قدرتی که به کار گرفته نشه، هیچ ارزشی نداره.

لبخند کجی بر لبانش نشست؛ لبخندی که چهره‌ی زیبا و جذابش را به چیزی شیطانی بدل می‌کرد و او را بیش از پیش شبیه پسرش، لرد سیاه می‌نمود.
- شما محکوم به رقابتید و رقابت، علاوه بر ثمره قدرت که همتون ذاتا دنبالشین، با خودش حسادت هم به همراه میاره.

به‌نظر می‌رسید که تام ریدل سینیور، به‌عنوان یک ماگل ناتوان در میان هزاران جادوگر قدرتمند، راز بقا را به‌خوبی آموخته بود: ایجاد تفرقه میان گونه‌ای دیگر برای نابودی آنان و باقی ماندن نژاد خودش.
S.O.S