جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  281 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  352 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 11:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

~ 4 ~



همه‌چیز خیلی سریع رخ می‌دهد. از بلند شدن صدای آشنایی که به هلنا هشدار داده بود تا قطع شدن ناگهانی آن. به نظر غول غارنشینی موفق شده بود با چماقش پرتاب موفقیت‌آمیزی به آن‌جا داشته باشد. زیرا شخصی که هلنا را صدا زده بود، ادامه‌ی سخنش بر اثر برخورد چماقی که از پنجره وارد شده بود با تن نحیفش قطع شده بود و حالا در حال سقوط از پله‌ها بود. هلنا حتی فرصت پیدا نمی‌کند تا خودش را از مسیر کنار بکشد و دخترک علاوه بر درد سقوط، باید در این شرایط عبور از بدن یک روح را نیز تحمل می‌کرد.

چه کسی تصور می‌کرد روزی فرا رسد که ارواح در خطر قرار گیرند و موجود زنده‌‌ای هشدار به یک روح را بر دفاع از خودش ارجحیت دهد؟ شاید اگر حواسش به هلنا پرت نشده بود، نزدیک شدن چماق را از پشت پنجره می‌دید و فرصتی برای جاخالی دادن پیدا می‌کرد...

او یکی از جادوآموزان سال‌ششمی ریونکلاو بود. احتمالا ارواح دیگری نیز بودند که قربانی دمنتورها شده بودند و دخترک شاهد آن بوده است که نیاز به هشدار دادن درباره‌شان به هلنا دیده بود.

او حالا پایین پله‌ها بر روی زمین افتاده بود. هلنا از آن فاصله نمی‌توانست تشخیص دهد رنگ سرخی که اطراف دخترک را احاطه کرده است، از موهای بلند سرخ‌رنگش است یا خونریزی‌ای بر اثر سقوط و برخورد چماقِ غول‌پیکرِ غول غارنشین با سرش دارد.

اما چیزی که در آن لحظه مهم‌تر بود، دمنتوری بود که از پشت ظاهر شده بود و در حال نزدیک شدن به آن‌ها بود. مستقیم دخترک را هدف قرار گرفته بود. دختر با این که بر کف زمین حرکت‌های آرامی داشت، اما مشخص بود که بر اثر ضربه‌ی وارده به سرش هوشیاری کاملی ندارد.

هلنا به سرعت جلو می‌رود و سعی می‌کند با سخن گفتن با او حواس دمنتور را به خود جلب کند. دیگر می‌دانست که خودش نیز طعمه‌ی خوبی برای یک دمنتور حساب می‌شود. پس باید تلاشش را می‌کرد.
- هی! من اینجام! یه روح، آماده برای بلعیده شدن!

دمنتور ابتدا نگاه کوتاهی به هلنا می‌اندازد، اما خیلی زود با دیدن روح بودن او سرش را برمی‌گرداند و با خم شدن بر روی پیکر ریزنقش دختر آماده می‌شود تا بوسه‌ای بر لبانش زند و روح را از پیکرش بیرون بکشد.

هلنا با خود چه خیال کرده بود؟ معلوم بود دمنتوری که یک انسان با روح کامل پیش رویش دارد، روحی سرگردان هم‌چون هلنا را در مقابلش ناچیز می‌پندارد. او دیده بود که بلعیده شدن راهب چاق چند برابر سریع‌تر از مکیدن روح یک انسان زمان برده بود. همین نشان می‌داد هرچند روح‌ها نیز برای دمنتورها جذابیت کافی دارند، اما مسلما لذتی که از کشیدن روح از بدن یک موجود زنده کسب می‌کردند بیشتر از به یک‌باره بلعیدن یک روح با عمر هزارساله بود.

هلنا که می‌بیند آن‌قدر برای دمنتور جذابیت ندارد که بتواند دختر را نجات دهد، ناامیدانه شروع به فریاد زدن می‌کند بلکه کسی صدایش را بشنود و قبل از این که دیر شود کمکشان کند.
- یکی کمک کنه، هرکی که باشه!

اما در حالی که زمانی اندکی برای نجات دختر باقی‌مانده بود، خبری از هیچ صدایی که پاسخ آری به درخواست کمک هلنا بدهد نبود. هلنا با درماندگی نگاهی به اطراف می‌اندازد بلکه راهی برای کمک به او بیابد. بی‌مهابا با دیدن چوبدستی دختر که گوشه‌ای افتاده بود به سمتش حرکت می‌کند. اگر می‌توانست آن را به سمت دختر پرتاب کند، شاید شانسی برای نجاتش پیدا می‌کرد. پس تمام نیروی اراده‌ای که در خود می‌دید را در نوک انگشتانش جمع می‌کند تا چوبدستی را به جلو هل دهد.

موفق می‌شود.

ضربه‌اش چندان با قدرت نبود، اما به اندازه‌ی کافی چوبدستی به سمت دختر لیز می‌خورد تا در کنار دستان بی‌رمق او متوقف شود. هلنا با خوش‌حالی نگاهش را از چوبدستی به دختر می‌دوزد اما بلافاصله لبخند بر روی لب‌هایش خشک می‌شود. با چشم‌هایش می‌بیند که آخرین جوهره‌ی روح دختر در حال مکش توسط دمنتور است. هلنا بدون آن که فرصت فکر کردن پیدا کند، ناخودآگاه فریادی سر می‌دهد و به سمت دختر هجوم می‌برد بلکه بتواند خودش را بین دهان دمنتور و دخترک قرار دهد.
- نــــــه!

آخرین چیزی که هلنا می‌بیند بیرون جستن روح دختر از بدنش و فرو رفتن خودش در پیکر اوست.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 08:59
نمایش جزئیات
آفلاین
۴

رنجی برای هدایت به نور

کافه ی محبوب آستریکس. یک فنجان خون‌قهوه ی تلخ غلیظ مقابل خودش و یک فنجان ترکیبی از شیر فراوان، یک ته استکان خون، یک قاشق مرباخوری شیره ی خرما و یک نوک قاشق چای خوری قهوه مقابل من.

من با لبخند:
"آستریکس عزیز، به گمانم ما اولین خون آشام هایی هستیم که توانستیم ذائقه مان را به چیزی غیر از خون عادت دهیم."

من می نوشم و او نیز. من در حالی که قلبم از حضور در آنجا، نوشیدن ترکیب مقابلم و بودن در کنار او نرم شده و او در حالی که در چشمانش و در لبخندش هم شوق هست، هم غم و هم درد.

این ها را به خاطر می آورم، در حالی که من و او در رقصی ظریف بر سقوف قلعه ی هاگوارتز از یک نقطه به نقطه ی دیگر می جهیم و ضرباتی کوبنده اما نه مرگبار بر همدیگر فرود می آوریم. پوست های رنگ پریده ای که به کبودی های آبی و بنفش مزین شده. خطوط باریک شکستگی بر استخوان ها. رگه های خون.

اما هم من و هم او می دانیم که باید رقص را تندتر کنیم، اگر می خواهیم به مطلوبمان برسیم. و مطلوب من چیست؟
حالا که آن غم و درد آمیخته به شوق در چشمان قهوه ای آستریکس را به خاطر آورده ام، فهمیده ام فقط ایزابل نیست که می خواهم نجاتش دهم.

جهشی تند و بلند رو به جلو و ضربه ای که همراه با حرارتی آتشین بر سینه اش، بر قلبش فرود می آورم.
چشمانش گشاد می شوند، دهانش باز می ماند، صورتش منقبض می شود، رگ پیشانی اش بیرون می زند.
او سرشار از ناباوری شده.
به عقب تلوتلو می خورد.

من با لبخندی تلخ:
"آستریکس، در گذشته تصور می کردم تو را می کشم تا تاریکی ای که هستی را نابود کنم. اما بعد سایه ات مثل یک چتر بر فراز روحم گسترانیده شد و مرا آرامش بخشید. حالا نوبت من است."

با حالت نشسته روی زمین می افتد و دستش را روی قلبش می گذارد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویش خارج می شود:
"گادفری، تو چه کار کردی؟"

جلو می روم و مقابلش روی زمین می نشینم و دستم را روی شانه اش می گذارم.
"این قدرتیست که از بدل کننده ام مارکیز مالخازار به ارث برده ام. تاریکی ای که همراه با آتش بر حیات می نشیند. نگران نباش. حرارتی که وارد کردم، حساب شده بود. فقط قلبت را سوزانده و به جاهای دیگر بدنت سرایت نمی کند."

چشمانش مرطوب می شود. صورتش در هم می رود. با لحنی که هم کنایه در آن هست و هم درد:
"فقط قلب؟"

پوزخندی می زند که به تمسخر و رنج آلوده است و در این لحظه بدنش دیگر تاب نمی آورد و مایل می شود و پایین می رود و روی زمین می آرامد. با چشمان باز و نگاه خیره، در حالی که نفس نمی کشد. مثل یک جسد.

ترس از اعماق سینه ام بالا می آید و به گلو و دهانم می رسد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و با صدایی لرزان زمزمه می کنم:
"تو حالت خوب است. فقط الان خوابیده ای."

بله، از خون خودم به او خواهم نوشاند و او قادر خواهد بود قلبش را ترمیم کند.
اما آن نگاهی که قبل از بیهوش شدن در چشمانش بود؟ آن حیرت و ناباوری؟
به یاد دوک گابریل می افتم. مگر غیر از این است که او گاه با نرمی به نور می برد و گاه با درد؟
من نیز چنین می کنم. اعمال رنجی کنترل شده در مسیر هدایت به نور قابل قبول و حتی نیکوست.

این ها را به خودم می گویم، در حالی که دستانم مثل یخ سرد شده اند و دارند می لرزند. بطری خونی را از جیب ردایم بیرون می آورم، چوب پنبه اش را خارج می کنم و سرخ‌مایع درونش را یک نفس می بلعم.
بدنم به طرز خوشایندی گرم می شود و لرزش دست هایم متوقف. غبار ترسی که ذهنم را پوشانده، کنار می رود. رو به آستریکس از هوش رفته لبخند می زنم.
"می بینی دوست عزیرم؟ انگار از بند باریک پایین آمده ام و روی زمین سفتم."

او را بلند می کنم و روی شانه ام می گذارم و بعد برمی خیزم و به سمت لبه ی یکی از سقوف می روم و از دیوار پایین می خزم و به یک پنجره ی بسته می رسم و قفلش را باز می کنم و داخل چارچوبش می لغزم.
حالا داخل قلعه ام و باید رایحه ی ایزابل را بیابم.
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 02:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول
پست دوم



زنده بودن در آن لحظه، موهبت بود یا نفرین؟ شاید اگر می‌توانست به درستی هوشیاری‌اش را به دست آورد، پاسخی برای این سوال می‌یافت. بدنش از شدت شوک، هنوز چیزی از درد احساس نمی‌کرد. اما مایع گرم و غلیظی که قطره قطره از روی پیشانی‌اش راه خود را پیدا کرده بود و شقیقه و سپس گونه‌اش را به رنگ سرخ در می‌آورد، نشان می‌داد که ساعات آینده، حال جسمی خوب از او دریغ خواهد شد.

سرمای گزنده‌ای بدنش را به آرامی و با حوصله احاطه کرد و سایه‌های دمنتور، بدن لرزانش را فرا گرفت. حس نا امنی به او اجازه نداد که بیش از این فکر کند. بدن کرخت شده و سنگینش را روی زمین سخت تالار ریونکلاو به عقب کشاند و سعی کرد از دمنتور فاصله بگیرد. به چوبدستی‌اش چنگ انداخت اما بوسه‌ی مرگ آلود دمنتور، قرار نبود به او مجال کمک خواستن بدهد.

قطرات اشک با خون روی صورتش ترکیب شد و پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد، بلکه بتواند در میان سیلی از نا امیدی‌ و ترس‌هایی که به او هجوم می‌آورد و تمام لحظات شومی که تلاش کرده بود از خاطرش بشوید، به خاطره‌ای خوش چنگ بی‌اندازد. گرچه، شاید فقط باید از تقلا برای زنده ماندن دست بر می‌داشت. باید اجازه می‌داد به جای خون، مرگ در رگ‌هایش جریان پیدا کند. اما در اعماق ذهنش، چیزی شروع به نجوا کرد.





_ گفته بودم دیگه برنگرد اینجا، میدهرست.

هر کس دیگری که بود، با شنیدن چنین لحن سردی در جایش می‌ایستاد و قدم از قدم بر نمی‌داشت.

اما او هرکسی نبود. بنابراین با جسارتی فریبنده، بدن ظریفش را میان بازوهای خود قفل کرد. با انگشتان کشیده و رنگ پریده‌اش، موهای سیاه و بلندش را کنار زد و بوسه‌های داغی را از روی لاله‌ گوش تا خط فکش آغاز کرد. بوسه‌ی طولانی روی شاهرگش کاشت و خون شیرینی که در رگ‌های ایزابل جریان داشت را بویید. دندان‌های نیشی که تیز شده بود را هوس‌انگیز بر روی پوستش کشید و در برابر وسوسه‌ی فرو کردن آنها در گوشتش، مقاومت کرد.

ایزابل نیشخندی زد و اغواگرانه بدنش را در آغوش او چرخاند و بدون ثانیه‌ای مجال، یقه‌ی پیراهن خوش پوش خون آشام را محکم گرفت و لب‌های گادفری را اسیر طعم خواستنی لب‌های سرخ خودش کرد. او را به عقب هدایت کرده و مجبورش کرد روی نزدیک‌ترین مبل سلطنتی موجود در سالن بنشیند تا ایزابل کنترل بوسه را کاملا به دست بگیرد.

دقایقی بعد با نفس‌های شلخته و کوتاه، از یکدیگر دست کشیدند. ایزابل با دو انگشت، چانه‌ی گادفری را اسیر کرد تا تمام نگاه و توجهش را برای خود داشته باشد. انگشت شستش را روی لب پایینی‌اش کشید و فاصله‌ی بین صورت‌هایشان را کمتر کرد. در میان نفس‌های داغش، به آرامی لب زد:
_ خوشت نمیاد اگه بفهمی با کسی که بی اجازه بهم دست می‌زنه چیکار می‌کنم. فکر همه جاشو کردی، میدهرست...؟

نگاهش بین اجزای چهره‌ی زیبای بانویش جا به جا شد. ایزابل سرش را کج کرد. لبش را به دندان گرفت و نیشخند زد.

_ بله، بانوی من. می‌خوام به دستت بیارم.
_ اوه لعنتی... یه نفر خجالت رو گذاشته کنار.

سرش را به عقب هل داد و لب‌های تر شده‌اش را روی سیب گلوی گادفری کشید. گناه آلود، روی پوست پاکش زمزمه کرد:
_ با من غرق شو. با من بسوز. با من به جهنم سقوط کن... و فرشته‌ی گناهکار من باش، گادفری میدهرست.

نفس حبس شده‌ای از میان لب‌های خون آشام رها شد.
_ در اقیانوس نگاهت غرق می‌شم. برای تو می‌سوزم و به آتش می‌کشم. از این دنیا جهنم می‌سازم و برای تو بهشت می‌شم.

سرش را پایین آورد تا چشم در چشم او گره بزند.

_ خدای من باش، ایزابل... من تو رو می‌پرستم.




و همین کافی بود تا افسون پاترونوس در کالبد کلاغی نورانی، به کمکش بشتابد.
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1405/2/14 12:45:49
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
1

2

این پیکر منفرد، به اسارت نشسته در تثلیث ترس و تردید و تمایل، می‌رفت به سوی موهوم‌سرایی که وهم و اوهام به آن حکم می‌راند. شماتت می‌کردم زانوانم را که چرا این‌گونه حقیرانه به لرزه در افتاده‌اند و از اراده تهی‌اند؟ و قلبم را که چرا می‌لرزد؟ که چرا شک دارد؟

هرچه بیش‌تر در آن تاریکی بی‌منتها فرو می‌رفتم، بیش‌تر خود را گم می‌یافتم. نگاهم از خود کوتاهی می‌کرد و گام‌هایم پس و پیش می‌افتاد. من که غریبه نبودم با هم‌نشینی با آنها، پس چرا اکنون طاق جسارت برایم کوتاهی می‌کرد؟

صدای‌شان را می‌شنیدم، با سُم‌هایی که در استواری بی‌همتا بودند و یگانه. بازوانی وحشی که امان از زه می‌بریدند و قدرتی رام‌نشدنی. سانتورها بودند که به دورم می‌رقصیدند و شیهه می‌کشیدند و حلقه را به دور من تنگ‌تر می‌کردند. خشمگین و بی‌رحم.

دستانم را بالا آوردم تا ببینند خالی‌ست. کمی خم شدم تا بدانند در خیال حیله و نبردی نیستم. با صدایی که در میان باد گم می‌شد گفتم: «دوستان من، نیازی به این جنگ و...»

- ما دوست تو نیستیم؛ جادوگر!

دیگر هم‌نوعانش با شنیدن این واگویه، فریاد مستی سر دادند و به راستی حرفش بالیدند. سُم کوباندند و گفتند که دوستی در میان جادوگران نخواهند داشت.

- بزرگواران! شکوه‌مندان! هم‌سواران باد! من به جنگ شما نیومدم. من میلی به جنگ با شما...

سم کوفتند. خرناس‌کشان حرف‌هایم را می‌کشتند. هیچ میل‌شان نبودند تا بدانند که چه می‌گویم. به دوستی به آنها راهی نبود. کسی از میان آنها به جلو آمد. بلند قامت‌تر و زلف افراشته‌تر از دیگران بود. صدایی خشن امّا آرام داشت.

- شما هم از بین دیگر جادوگران استثنا نیستی آقای اسکمندر.

مرا می‌شناخت. به مانند بسیاری از جادوگران با من آشنایی داشت؛ امّا گمان نمی‌داشتم که او، مرا به نیک‌نامی بشناسد. دوست داشتم که بدانم او چه خواهد گفت.

- شما رو به خوبی می‌شناسم آقای اسکمندر، فکر کردین در جایگاهی هستین که به این سو و آن سو حرکت کنید و تعیین کنید چه چیزی جانوره و چه چیزی انسان؟

- این حرف شما اشتـ...

- مضحکه‌ست! مضحکه‌ای‌ست که شما راه انداختین. چه کسی به شما این اجازه رو داده که برای دیگران تعیین کنید چه گونه‌ای هستن؟ چه کسی به شما این حق رو داده تا...

خم شدم، تقریباً به زانو افتاده. سر به پایین افتاده و با چشمانی که به خاک می‌نگریستند، بی‌شرمانه صحبت او را قطع می‌کردم: «جناب... من نام شما رو نمی‌دونم... از این ضایعه عذر می‌خوام و امّیدوارم که قصور من رو ببخشید. شما دچار سؤتفـ...»

- آه، آقای اسکمندر، همون‌شکلی که خیال می‌کردم. شما هم تفاوتی با دیگر جادوگران نداری. شما دیدگاه خودت رو حقانیت می‌دونی و هر حرف دیگری رو سؤتفاهم می‌خونی. این‌بار امّا این‌گونه نیست. این‌بار شما تعیین نمی‌کنید که چه چیزی سؤتفاهمه!

به من فرصتی داده نشد. دیری نپایید که پوست به سوزش تازیانه آشنا شد. افسار که بر تن می‌جهید و آنها، آن سانتورها، چه بی‌رحمانه مرا مانند نعشی بی‌هویت، به همراه خود، به تیرگی بیش‌تری فرو می‌بردند.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 00:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~1~


ساعت‌ها بود که لیلی روی تختش غلت می‌زد، اما هربار خواب مثل گنجشک کوچکی که شاهینی به دنبالش افتاده، از او می‌گریخت. این بی‌خوابی برای او که شب‌هایش را با خیال‌بافی درباره تمام زندگی‌هایی که می‌توانست داشته باشد می‌گذراند، چیز عجیبی نبود. خیلی از شب‌ها او ساحره‌ای تنها در دل جنگل بود و گاه ماگلی ثروتمند در عمارتی باشکوه. اما امشب فرق داشت؛ این‌بار نه خبری از تخیل بود و نه رویاپردازی. فقط یک دلشوره عجیب، که تمام وجودش را بر هم می‌ریخت.

انقدر در تختش غلت خورد و به پرده یا سقف خوابگاه نگاه کرد که در نهایت دیگر طاقت نیاورد. با پاهای برهنه و لرزان از تخت پایین آمد و دمپایی‌هایش را پوشید. سرمای آزاردهنده‌ای در اتاق خوابگاه خزیده بود. لیلی با دستان لرزان، شال گرمی را روی لباس خواب نازک و سفیدش کشید، اما انگار هرچه لایه‌های بیشتری روی تنش می‌انداخت، سرما عمیق‌تر به استخوان‌هایش نفوذ می‌کرد.

آرام دوستانش را که در خواب عمیق بودند، از نظر گذراند و به سمت پنجره رفت. اما در نیمه‌ی راه، چیزی نرم و پشمالو که بی‌شک قسمتی از بدن موجودی زنده بود، دور پایش پیچید. صدای جیغ خفه‌ای که از گلویش خارج شد، آنقدر آرام بود که انگار هرگز از دهانش خارج نشده است. لیلی سرش را به سمت موجودی چرخاند که خود را به پایش می‌مالید. پنی، گربه‌ی لاکرتیا را دید و در حالی که خود را به خاطر ترسیدن از او سرزنش می‌کرد، پنی را نوازش کرد و به سمت پنجره رفت. پرده‌ی آبی‌رنگ و سنگین را کنار زد. بیرون از پنجره، جایی که همیشه آسمان، دریاچه و حتی جنگل ممنوعه از آن دیده می‌شد، حالا به مِهی غلیظ و بی‌سابقه سفیدپوش شده بود و هیچ چیز پیدا نبود.

لیلی دوباره به سمت تختش رفت، اما با فکر دراز کشیدن دوباره، از تخت فاصله گرفت. در میان صدای خش‌خش لباسش، صدایی شنید که آنقدر ضعیف بود که امکان نداشت جز ساخته‌ی ذهنش باشد. صدا اما قطع نشد.

از اتاق خوابگاه بیرون زد و از پله‌های مارپیچ پایین رفت تا به تالار اصلی ریونکلاو برسد.
تالار، که هر روز با پنجره‌های قدی و کتاب‌های چیده‌شده‌اش به او آرامش می‌داد، امروز نمی‌توانست تسکینش دهد.
شعله‌های رقصان درون شومینه سنگی، روی مبل‌های مخملی آبی‌رنگ سایه‌های عجیبی می‌انداختند. لیلی بی‌قرار، با صدای تق‌تق دمپایی‌هایش روی کف سنگی تالار قدم می‌زد.

ناگهان همان صدا به گوشش رسید. گویی مغزش قصد داشت با پخش کردن صداها‌ی غرش و جیغ در سرش، او را فریب دهد. اما صدا مدام تکرار می‌شد و هر بار در نظرش نزدیک‌تر و واضح‌تر می‌شد. تا جایی که دیگر امکان نداشت آن صداها، صدایی تخیلی باشد. لیلی در حالی که تمام بدنش از وحشت می‌لرزید، گوش تیز کرد. هر صدای کوچکی که از سمت شومینه می‌آمد، او را از جا می‌پراند.ناخودآگاه انگشتانش را محکم‌تر فشار می‌داد. دیگر نمی‌توانست این وضعیت را تحمل کند. باید می‌فهمید چه خبر است.

همین که با قدم‌های لرزان به سمت در تالار رفت، صدایی از پشت سرش بلند شد. با جیغی کوتاه به سمت منبع صدا چرخید.با دیدن کاساندرا که با چهره‌ای رنگ‌پریده، از پله‌ها پایین می‌آمد، نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:
-تویی کاساندرا؟ ترسیدم.

کاساندرا، همان‌طور که با چشمانی گرد شده به اطراف نگاه می‌کرد، پرسید:
-ترس برای چی؟ این صداها برای چیه؟

صدای لیلی لحظه به لحظه درمانده‌تر می‌شد.
-تو هم می‌شنوی؟ فکر کردم دیوونه شدم و دارم توهم می‌زنم.

کاساندرا سری تکان داد.
-وقتی دیدم نیستی، فکر کردم صدای توئه، اما... فکر نکنم خیلی عادت به غرش کردن داشته باشی...

کم‌کم بقیه‌ی هم‌گروهی‌هایشان هم از پله‌ها سرازیر شدند؛ هرکدام با چهره‌ای مشوش و لرزان. دیدن اینکه همه آن‌ها صدا را شنیده بودند، نه تنها مایه آرامش نبود، بلکه باعث شد جَوی سنگین تالار را پر کند. لیلی که حالا در میان دوستانش بود، با هر قدمی که به در سنگین تالار نزدیک می‌شد، ضربان قلبش را در گوش‌هایش می‌شنید. گویی طبل جنگی در سینه‌اش کوبیده می‌شد.

دستش به سمت دستگیره در رفت، اما پیش از آنکه لمسش کند، کف سنگی تالار زیر پایش لرزید. آنقدر نزدیک که انگار از درون زمین برمی‌خاست. لیلی، با دستان یخ‌زده اما اراده‌ای که حالا شعله‌ور شده بود، جلو رفت. دستگیره را چنگ زد و با حرکتی ارام، در را نیمه‌باز کرد.

چشمانش را به شکاف باریک در دوخت. در لحظه اول، چیزی جز تاریکی مطلق ندید اما ان صحنه که بی‌شک به کابوس شب‌هایش تبدیل می‌شد، باعث شد خشکش بزند...

Only Raven

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 22:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تانکس روی شاخه ی بلند کاج جنگلی دراز کشیده بود و با یک تاپ شلوارک طبق عادت به آسمان تاریک اطرافش خیره مانده بود. جاروی پرنده اش چند شاخه بالاتر از خودش چفت کرده بود به چشم می خورد. اما مثل شب های دیگر این تنهایی برایش آرامش بخش نبود.
شب ماه کامل بود اما یک چیز نسبت به تمام شب ها فرق کرده بود.
و آن صداهای نا آرامی بود که از اطراف شنیده می شد.
همیشه صدایی مانند راه رفتن در سایه ها وجود داشت. انگار روح جنگل در تن هر کس که جرئت می کرد به صدایش گوش دهد رخنه می کرد.
اما این صدا ،مانند له کردن این روح ساکت به نظر می رسید.
زمزمه ها بلندتر از صدای جیرجیرک ها بودند.
و نزدیک و نزدیکتر می شدند . خلسه ی خواب آلود نیمفادورا که آخرین ریسمانش به آرامش تصنعی آن اطراف بود پاره شد. همانجا بودند، درست پایین درخت دورا دو غول زیر زمینی که تورهای جادوگیر را روی دستانشان حمل می کردند. تور جادوگیر نه تنها جادوگر ها را از حرکت باز می داشت، که جادویشان را بی اثر می کرد.
مثل یک تله ی خرس! این چیزی بود که پدرش به او گفته بود.
شاید ماگل ها چنین کاری با جادوگران می کردند اما چنین توری به چه کار غول های زیرزمینی می آید؟
-بذار ببینیم وقتی خودشون هم جزوی از ما باشن می تونن برتری جویی کنن؟
نفس حبس شده ی تانکس آزاد شد.
آنقدر خودش در زمان جادوآموزی دست به فعالیت های روشنفکرانه زده بود که وقتی یک انقلاب را ببیند بشناسد.
آهسته دستش را بالا برد جارویش را بردارد و از آن محیط فرار کند.
اما اقلیت ها فقط شامل غول های زیر زمینی نبودند. موجوداتی را در بر می گرفتند که بویایی و شنوایی محشری داشتند ، و بیشتر از همه ی اینها سریع بودند. مثل موجودی که چشم های قرمز و دندان های نیشش در نیم متری دورا برق می زدند، خون آشامی که حالا بالای درخت و رو به روی دورا ایستاده بود.
تانکس ابروهایش را در هم گره زد و دندانهایش را به هم فشار داد.
چوبدستی اش همین حالا در دستش بود اما چه فایده وقتی می دانی قبل از اینکه فرصت کنی حتی بخش اول افسونت را به زبان بیاوری مردی.
پایین پلک خون آشام جمع شده و نگاهش متمرکز بود.
نیمفادورا سعی کرد نفسش را منظم کند:« چی می خوای؟»
بینی خون آشام از انزجار چین خورد تا پوست بی عیبش مثل پارچه ای مچاله شده زیباییش را دور بیندازد:« دونستنش باعث نمیشه حق انتخابی داشته باشی!»
دورا لبخند زد. نه به خاطر اینکه چیزی برای لبخند زدن وجود داشته باشد. مثل هر کاری که باید انجام شود تا زندگی پیش برود. مثل بلند شدن از تخت. مثل خوابیدن و مثل غذا خوردن.
چیزی که دقیقه ای پیش شنیده بود را به یاد آورد. خبر هنوز زیادی تازه بود و حتی نمی توانست باور کند که حتما آن را شنیده است:« می خوای تبدیلم کنی؟»
خون آشام چین های صورتش را صاف کرد و با نگاهی بی حوصله منتظر ادامه ی حرف تانکس ماند.
تانکس تلاش کرد ذهنش را به کار بندازد. باید چیزی می گفت. باید کاری می کرد اما تنها چیزی که توی ذهنش پیدا می کرد این آگاهی بود که چقدر شاخه ی زیر پایش نازک به نظر می رسد.
و زیر پایش غول هایی بودند که فقط نگاه می کردند و حتی به خودشان زحمت نداده بودند برایش تور پهن کنند. نبرد غافلگیرانه با یک خون آشام یک بازی از پیش باخته بود پس چرا هنوز مغلوب نشده بود؟
-پس چرا تعلل می کنی؟
به محض گفتنش آژیر های مغزش به صدا در آمدند. این چه سوال احمقانه ای بود؟
اما با دیدن تغییر جهت نگاه خون آشام به سمت گردنش همه چیز در ذهنش سفید شد. حس کرد که می تواند نبض دیوانه وارش را درست همانجا روی گردنش احساس کند:«چ...چ..چرا باید تب..تبدیلم کنی؟...بهم توضی بده.»
-چرا باید این کارو انجام بدم؟
خون آشام صدایش را بالا برده بود و حالا ارتعاش صدایش موهای تن نیمفادورا را سیخ می کرد.
دورا دستش را به تنه ی درخت تکیه داد. و ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد. صدایش ابتدا به آرامی در می آمد اما بعد که به گوش خودش رسید قابل فهم شد:« چون این انقلاب ضررش برای کسی مثل تو بیشتر از سودشه. اگر همه ی جادوگرا شکار بشن از خون کی می خوای تغذیه کنی؟»
هیچ تغییری در ظاهر خون آشام ایجاد نشد. دورا حس کرد دارد می بازد. او چیزی برای از دست دادن نداشت:« ماگل ها می مونن...اما واقعا خونشون همون طعم رو داره؟»
خون آشام هنوز ساکن بود. هنوز حتی نفس نمی کشید. چشمان سردش تمام تلاش های دورا را به تمسخر می گرفتند.
-اگر تبدیلم نکنی، ...می تونم تا پایان این شورش منبع تغذیه ت باشم. کمکت هم می کنم. توی دسته ی شما خواهم بود.
و ناگهان خون آشام به خنده افتاد. دورا نمی دانست که خون آشام ها هم می توانند بخندند. شاید می توانستند خرناس بکشند، شاید می توانستند نیشخند یا پوزخند بزنند تا با دندانهایشان مردم را تهدید کنند. اما خنده؟
و چقدر این خنده آشنا به نظر می رسید. دختر مو طلایی خون آشام عمیقا او را به یاد یکی از هم مدرسه ای های ریون کلاوی اش انداخت‌:«نیمفادورا تانکس! کارآموز کارآگاهی! طرفدار همیشگی حق...یه نگاه به خودت بنداز! حتی یه چک هم نخوردی و انقدر راحت روحت رو فروختی. وقتی جادوگرایی مثل تو وجود دارن بیشتر به آرمان انقلابمون ایمان میارم. من رو حتی به مصاحبه ورودی آکادمی کاراگاهی راه ندادن چون هر کس می فهمه..می فهممه که چی هستم..دیگه کی بودنم براش بی اهمیت میشه ... اما توی عوضی!...»
نیمفادورا آب دهانش را قورت داد او کی بودن آدم مقابلش را به یاد آورده بود:« تو قاتل نیستی مری.‌ و این عوضی به دردت می خوره!... این چیزیه که من می بینم.»
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/14 0:27:34
شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
۳

رام کننده ی تاریکی و نور

قبلا یک بار در جنگ شرکت کردم. علیه بدل کننده ام. بر خلاف همرزمانم نمی جنگیدم تا او را به بند بکشم، بلکه فقط نمی خواستم او از دام یک زنجیر به زنجیری دیگر بیفتد‌‌. می ترسیدم او به سمت نوری حرکت کند که در نهایت ممکن است ویرانش کند. حالا خودم دارم به سمت آن نور می روم.

و نبرد امشب، متعلق به من نیست. من چهره های در هم جمع شده از ترس را می بینم، چشمانی که ملتمسانه به من خیره می شوند، دستانی که به سمتم دراز می شوند. اما فقط آن ها را با سوگی در قلبم تنها می گذارم. نباید درگیر شوم و خودم را در معرض مرگ قرار دهم. باید برای ایزابل زنده بمانم.

به هاگوارتز رسیده ام و از دیواری بالا رفته ام و در حال حرکت روی سقوفم. با پشتی اندک خمیده، سری رو به پایین و قدم های آهسته و می کوشم نه توجه انسان ها را به خود جلب کنم و نه گونه های دیگر را. با این حال صدایی مرا خطاب قرار می دهد، نرم و آرام. به سمتش برمی گردم و آستریکس را می بینم. او نقابش را برداشته و چشمان قهوه ای رنگش به من دوخته شده.

آستریکس:
"تو امشب برای ایزابل آمده ای. همین طور است، مگر نه گادفری؟"

من:
"بله دوست من. تو از احساساتم به او خبر داری. قبلا برایت گفته ام."

آستریکس:
"بله و من هم به تو گفته بودم که تو و او برای هم خوب نیستید. پیوند بین تو و او یعنی ویرانی، به خصوص اگر بخواهی او را بدل کنی."

من:
"می فهمم چه می گویی، آستریکس. اما من نیاز دارم این کار را بکنم. باید تلاش کنم او را به سمت نور بیاورم. نمی توانم رهایش کنم."

آستریکس:
"گادفری، تو حتی در مورد عزیمت خودت به نور هم مطمئن نیستی. از یک سوی چنگال هایی سپید قلبت را به سمت روشنایی ای ویرانگر می کشند و از یک سوی باتلاق تاریکی اغواگر در گوش هایت لالایی می خواند و تو بین پرواز و آرمیدن در تابوتت سر در گمی.
با این اوصاف چه طور ممکن است بتوانی به ایزابل کمک کنی؟"

من:
"وجود او در کنارم به من کمک خواهد کرد که ثابت قدم شوم. شاید اکنون متزلزل باشم، اما وقتی دوباره دستانش در دستانم قرار گیرد، نگاه هایمان در هم گره بخورد، در آن وقت می توانم به جای این بند باریک روی یک زمین سفت قدم بردارم."

آستریکس:
"شاید همین طور شود که تو می گویی‌. اما حتی اگر خودت هم روحت را با آرامش به نور بسپاری، همچنان قادر نخواهی بود ایزابل را نجات دهی. او شبیه به بدل کننده ات است. نور او را در خود ذوب می کند."

من:
"من درباره ی مارکیز مالخازار اشتباه می کردم. او اکنون در کنار دوک گابریل حالش خوب است. روحش آرام است."

آستریکس:
"شاید آرام است، چون گرم شده، اما در واقع دارد اندک اندک ذوب می شود."

من:
"آستریکس، نمی خواهم دیگر به آن عقیده پایبند باشم که برخی موجودات برای تاریکی خلق شده اند. هر کدام از ما می توانیم به نوبه ی خود به سمت نور حرکت کنیم."

آستریکس:
"شاید این طور باشد، گادفری. اما من نمی خواهم خطر کنم. تو و ایزابل هر دو برای من مهم هستید. اگر او را بدل کنی، یا در نور می سوزانی اش یا توسط کینه ی او بلعیده می شوی."

من:
"تو می خواهی با من بجنگی، آستریکس؟"

آستریکس:
"بله، گادفری عزیزم. تو را می گیرم و در یک تابوت محبوست می کنم. نگران نباش. به خوبی از تو مراقبت می کنم و به تو خون می نوشانم. و فقط من و تو نخواهیم بود. من ایزابل را بدل می کنم و نزد خودمان می آورم. میل او به تاریکی و اشتیاق تو به نور را نرم می کنم. این بهترین مسیر برای تو و اوست."

من:
"سعادتی که تو برای ما در نظر داری، در جهنم است."

آستریکس:
"آن را بپذیر، چون در بهشت جایی برای ما نیست."

و به سمتم خیز برمی دارد.
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 21:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

~ 3 ~


بالاخره هلنا توانش را باز میابد و در جهت مخالف بارون به حرکت در می‌آید. به محض عبور از اولین دیوار در میابد که حتی اگر تصمیم به حرکت نگرفته بود هم نبرد به سرعت خود را به او را می‌رساند. در هر دو طرف راهرویی که قرار داشت جادوآموزانی در تلاش برای فرار از گرگینه‌هایی بودند که به سمتشان هجوم آورده بودند. گرگینه‌ها در حالت عادی نیز در هنگام تبدیل کنترلی بر خود نداشتند و خطرناک بودند، چه برسد به آن زمان که با هدف حمله‌ور شدن به انسان‌ها به هاگوارتز هجوم آورده بودند.

آیا راه نجاتی بود؟

نمی‌دانست.

چیزی که می‌دانست هم اصلا خوشایند نبود. شاید این اولین‌بار بود که در یک نبرد حتی روح‌ها نیز در امان نبودند. اما چیزی که دردناک‌تر و سخت‌تر از این بود که به ناگاه بفهمی زندگی ابدی‌ای که خیال می‌کردی در چشم بر هم زدنی قادر به از بین رفتن است، این بود که در این نبرد به معنای واقعی کلمه هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید.

هلنا نه فرصتی برای کمک به آن‌ها داشت و نه توانی برای آن. او یک روح بود. مگر یک روح در یک نبرد چه کاری می‌توانست انجام دهد... جز تماشا کردن؟ نه قادر به لمس کردن چیزی که کمک‌کننده باشد بود و نه قادر به شلیک طلسم‌هایی برای دفاع از جادوآموران بی‌گناه.

هلنا با اندوه نگاهش را از دو طرف برمی‌دارد و به سمت دیواری می‌رود که به راه‌پله‌هایی می‌رسید که به برج ریونکلاو منتهی می‌شد. شاید نمی‌توانست به کسی کمک کند، اما حداقل می‌توانست به آن‌هایی که هنوز در خطر قرار نگرفته بودند هشدار دهد. هشدار بلکه بتوانند پیش از آن که "بیش از این" غافلگیر شوند، آمادگی حداقلی‌ای برای دفاع از خود پیدا کنند.

مقصد هلنا مشخص بود. تالار خصوصی ریونکلاو. یکی از بالاترین برج‌های هاگوارتز که قطعا در یک حمله‌ی زمینی آن هم در نیمه‌شب، یکی از دورترین مناطقی بود که مورد هجوم قرار می‌گرفت... یا حداقل این چیزی بود که هلنا دوست داشت باور کند. بی‌توجه به آن که حتی اگر دیگر گونه‌ها نیز آن‌قدر سریع نبوده باشند که تا آن زمان آن همه طبقه را طی کرده و به برج ریونکلاو برسند، دمنتورها که قادر به پرواز بودند حتما انجامش داده بودند. دمنتورهایی که حداقل تا آن لحظه تنها دشمنان ارواح به حساب می‌آمدند.

پس در واقع هلنا در حال قدم گذاشتن به خطرناک‌ترین نقطه‌ای که برای ارواح می‌شد متصور شد بود. نکته‌ای که حتی اگر می‌دانست هم به آن اهمیتی نمی‌داد. باید هم‌گروهی‌هایش را مطلع می‌کرد. این تنها کاری بود که بعنوان روح قادر به انجامش بود... تنها کمک.

با یادآوری این حجم از ناتوانی احساس سنگینی‌ای در قلبش می‌کند. خصوصا که حالا دیگر تقریبا به برج ریونکلاو رسیده بود و سرمای گزنده‌ای که از هر سو به سمتش خیز برمی‌داشت را احساس می‌کرد. با این که روح بود، اما به وضوح قادر به حس کردن موج سرمای حضور دمنتورها بود و این کمکی به بهتر شدن حالش نمی‌کرد.

صدای اندک فریادهای اکسپکتوپاترونوم از در تالار خصوصی ریونکلاو که به پهنا باز بود به گوش می‌رسد. درِ باز... چه معنایی داشت جز آن که دیر رسیده بود؟ بله، صداها به قدری بلند بود و سرتاسر هاگوارتز را در برگرفته بود که حتما تا آن لحظه بسیاری از جادوآموزان ریونکلاوی از وضعیت خطرناکی که هاگوارتز در آن قرار گرفته بود مطلع شده و تالار را ترک کرده بودند. مشخص بود تنها تعدادی که دیرتر راهی شده بودند برای مقابله با دمنتورها باقی مانده بودند.

- هلنا! فرار کن. دمنتورا! اونا می‌تونـ...

صدایی آشنا که از بالای پله‌ها هلنا را مورد خطاب قرار داده بود و فرصت پیدا نکرده بود تا کامل شود، در صدای مهیبی که شکستن شیشه‌ی کنار راه‌پله را به دنبال داشت گم می‌شود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 20:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
×۱×

×۲×


تلما شوکه شده بود. احساس می‌کرد دست‌هایی نامرئی از درون زمین خارج شده و او را نگه داشته اند. قلبش با چنان ضرب و سرعتی در سینه‌اش می‌کوبید که اگر با استخوان‌های محکمی احاطه نشده بود، به حتم از بدنش بیرون می‌پرید. نمی‌دانست منبع سرمای دل‌خراش صورت و دستانش حضور دمنتور‌هاست یا از ترس و وحشت است... او همچون آخرین برگ سرخ روی شاخه‌ی درختی در پاییز، می‌لرزید؛ اما خودش هم می‌دانست که عاقبتی جز سقوط در انتظارش نیست. در ذهنش خود را سرزنش می‌کرد. اگر زودتر از وقوع آن فاجعه، همه چیز را دریافته بود، اکنون جان خودش و دیگران در خطر نبود.

همه چیز تقصیر او بود... این فکر، آخرین توان باقی‌مانده در قهقرای وجودش را از بین برد. او شکست؛ تسلیم شد... دیگر تلاش برای عبور از حصارهای نامرئی دورش نکرد. همان‌جا ایستاد تا زمان مرگش فرا رسد.
سرما شدت گرفت. گویی خطر نزدیک می‌آمد. تلما خواست در واپسین دقایق، زندگی‌اش را از نظر بگذراند. لحظات تلخ و شیرین از مقابل چشمانش عبور کردند؛ اما یک تصویر، رد نشد. بلکه همان‌جا ایستاد. تصویر شبی که با هم‌گروهی‌هایش گرد شومینه‌ی تالار گریفیندور، نشسته و تا صبح، صحبت کرده بودند.
پایان تلما مرگ بود؛ اما پایان دوستانش چه؟ پایان خانواده‌ای که در هاگوارتز نصیبش شده بود؟ او نباید اجازه می‌داد که آن‌ها قربانی آن جانوران خونخوار شوند. باید به آنان خبر می‌داد...

- ولم کن!

صدای فریاد مردی در سرسرا می‌پیچد. تلما که به خودش آمده بود، گوشه‌ای پناه می‌گیرد و از روزنه‌ی کوچکی، به میانه‌ی سرسرا خیره می‌شود. مردی که برایش آشنا نبود، در دستان موجودی که از او بلندتر و قدرتمندتر به نظر می‌رسید، دست و پا می‌زد و تلاش می‌کرد که بگریزد.
- بذار برم! نمی‌تونی من رو بکشی!

تلما نمی‌توانست ببیند ولی مطمئن بود که نیشخندی بر لبان آن موجود نقش بسته است.

- نگران نباش! قرار نیست بمیری... میخوام بهت یه لطفی کنم. قراره تو هم از موهبت من بهره‌مند بشی!
- هیولا!

موجود، او را بیشتر می‌فشرد.
- وقتی کارمون تموم بشه، همه‌ی شما به همون‌ چیزی تبدیل می‌شین که "هیولا" خطابش می‌کنین!

تلما به صورت ناخودآگاه، جیغ خفه‌ای می‌کشد. نقشه‌ی آنان، تبدیل هاگوارتز به یک کشتارگاه نبود. آن‌ها قصد هدیه‌ی نفرین خویش به دیگران را داشتند. آن‌ها می‌خواستند دیگران را به هم‌نوعان خویش تبدیل کنند.

خون‌آشام که اکنون نفرین خویش را به آن مرد جوان بخشیده بود، به سمت صدای جیغ حرکت می‌کند.
- پس نفر بعدی با پاهای خودش اومده...

خطر، نزدیک‌تر می‌شد...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین


صدای کشیده شدن نوک مداد بر روی کاغذ در اتاق لحظه ای قطع نمی‌شد. وین برای تمرکز بیشتر، تقریباً سرش رو به ورقه کاغذ چسبونده و چنان مشغول ترسیم نقشه ساخت یک فروشگاه در دیاگون بود که متوجه نشد بیشتر از تایم کاریش اونجا مونده و اکثر همکاراش پروژه شون رو تحویل دادن و رفتن.

در مراحل پایانی کشیدن نقشه بود که صدای در زدن باعث شد به خودش بیاد و سرش رو برگردونه به سمت در.
-بیا تو.

دستیار جدیدش بود‌. مردی جوان که به تازگی پاش به اونجا باز شده بود و خیلی تلاش می‌کرد رضایت بقیه و به ویژه بالادستی‌هاش رو به دست بیاره. وین هنوز خیلی خوب اون رو نمی‌شناخت و نسبت بهش محتاطانه رفتار می‌کرد. لبخند کوچکی زد که به نظر وین تصنعی اومد و وارد اتاق شد.
-سلام! هنوز درگیر پروژه هستی؟ تقریبا همه همکارا تحویلش دادن و رفتن، حتی توریس که پروژه ساخت زمین کوییدیچ با اون وسعت زیاد رو داشت! خواستم زودتر بیام و بهت بگم تایم کاریت تمومه، ولی گفتم شاید کار مهمی داری و بهتره مزاحمت نشم.
-هوم؟ منظورت چیه که تایم کاریم تمومه؟

وین سریعاً به ساعت مچیش نگاه کرد. اون درست می‌گفت. وین دو ساعت بیشتر از حالت عادی اونجا مونده بود؛ گویا زیاد غرق در کارش شده بود.

از جاش بلند شد و چمدونش رو برداشت که بره.
-نقشه رو ببر و بذارش تو پوشه مربوط. درصد کمیش باقی موند که فردا تکمیلش می کنم.
-حتماً.

همین که وین چراغ اتاق رو خاموش کرد که بره بیرون، دستیار دستش رو روی شونه وین گذاشت.
-فقط یه چیزی... خیلی مواظب باش. یه کم پیش خبر اومد که اقلیت های جادویی شورش کردن. کاراگاه های وزارتخونه هم توی کل لندن در حال گشت زدنن.

دستیار، وین رو رها کرد و اون از محل کار خارج شد. بعد از شنیدن خبر شورش دلشوره ی عجیبی داشت. مدتی ایستاد و اطراف رو ورانداز کرد تا مطمئن بشه اون اطراف امنه و وقتی مطمئن شد چیز خطرناکی اونجا نیست، راه افتاد.

باد سرد و استخوان سوزی می‌وزید. برخلاف معمول، عده کمی در مسیر برگشت دیده می‌شدن. شاید تنها چیزی که به آن شب رنگِ آرامش می‌داد، روشنایی بیشتر آسمان بود.

اما حتی این هم نشانه خوبی نبود و نه تنها چیزی از نگرانی جامعه جادوگری کم نمیکرد، بلکه خودش مایه نگرانی بود! کامل بودن ماه هیچ معنایی جز فعالیت یک گروه اضافه از اقلیت ها نداشت.

وین در طول مسیر، سنگینی نگاه کسی بر خودش رو احساس کرده بود. چند بار هم صدای راه رفتن کسی به غیر از خودش رو از پشت شنیده بود، بدون اینکه کسی پشت سرش باشه. اینها باعث شدن که سریع تر راه بره.

ناگهان تعدادی تکه پارچه از پشت به سمت وین پرتاب شدن و کنار پاش افتادن. وین با دیدن اونا شوکه شد؛ چون از اینکه قبلا ردایی با همین طرح و رنگ بر تن دستیارش دیده بود، تردیدی نداشت.
-پس کل مسیر داشته تعقیبم می‌کرده!

وین به سمت دستیارش چرخید. به علت انبساط غیر عادی بدنش برای تبدیل شدن به گرگینه، رداش پاره شده و پوستش با موهای قهوه ای رنگی پوشیده شده بود. لبخند شیطانی و بزرگی زده و آب دهانش جاری بود.

وین فوراً چمدانش را باز کرده و به دنبال چوبدستیش گشت؛ اما گویا چوبدستی زیر سایر وسایل مدفون شده بود و تلاش برای بیرون کشیدنش در این شرایط به هیچ وجه عاقلانه نبود، پس وین دریل مخروطی‌اش رو انتخاب کرد... استوانه ای باریک که نقش دسته رو ایفا می‌‌کرد و در یک انتهای اون مخروطی بزرگ و از جنس الماس قرار داشت. این مخروط با زدن دکمه ای بر روی دسته، می‌چرخید و هر چیزی رو که در تماس باهاش قرار می‌گرفت رو می‌شکافت.

وین، دکمه‌ی روی دسته دریل رو فشرد و مخروط الماسین با سرعت بالا شروع به چرخش کرد. صدای گوش خراش ناشی از چرخش اون باعث شد گرگینه عصبی و تحریک به حمله بشه.

گرگینه داشت با سرعت بالایی به سمت وین هجوم می‌آورد. وین آب دهانش رو قورت داد و در حالی که دسته دریل رو محکم گرفته بود، به دقت حرکت گرگینه رو تحت نظر داشت. هر چه گرگینه نزدیکتر ‌میشد، قلبش تندتر می‌تپید. دستش عرق کرده و ممکن بود هر لحظه دریل از دستش در بره و بیوفته.

وقتی گرگینه به اندازه کافی به وین نزدیک شد، دستش رو بالا برد و سپس با شدت به طرف گلوی وین حرکت داد تا با پنجه‌ش اون رو بشکافه و وین رو تبدیل به گرگینه کنه؛ ولی وین به سرعت دسته دریل رو حرکت داد تا مخروط در حال چرخش بین گلوش و دست گرگینه قرار بگیره.

در نتیجه برخورد پنجه گرگینه با مخروط، انگشتای یک دستش جدا شده و هر کدام به سویی پرتاب شدن. گرگینه در حالی که دندونای تیزش رو به هم می‌فشرد، از احساس درد زوزه ای کشید و با خشم به وین نگاه کرد. وین جسورتر شده بود و گرگینه خشمگین تر.

تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost