★
صدای کشیده شدن نوک مداد بر روی کاغذ در اتاق لحظه ای قطع نمیشد. وین برای تمرکز بیشتر، تقریباً سرش رو به ورقه کاغذ چسبونده و چنان مشغول ترسیم نقشه ساخت یک فروشگاه در دیاگون بود که متوجه نشد بیشتر از تایم کاریش اونجا مونده و اکثر همکاراش پروژه شون رو تحویل دادن و رفتن.
در مراحل پایانی کشیدن نقشه بود که صدای در زدن باعث شد به خودش بیاد و سرش رو برگردونه به سمت در.
-بیا تو.
دستیار جدیدش بود. مردی جوان که به تازگی پاش به اونجا باز شده بود و خیلی تلاش میکرد رضایت بقیه و به ویژه بالادستیهاش رو به دست بیاره. وین هنوز خیلی خوب اون رو نمیشناخت و نسبت بهش محتاطانه رفتار میکرد. لبخند کوچکی زد که به نظر وین تصنعی اومد و وارد اتاق شد.
-سلام! هنوز درگیر پروژه هستی؟ تقریبا همه همکارا تحویلش دادن و رفتن، حتی توریس که پروژه ساخت زمین کوییدیچ با اون وسعت زیاد رو داشت! خواستم زودتر بیام و بهت بگم تایم کاریت تمومه، ولی گفتم شاید کار مهمی داری و بهتره مزاحمت نشم.
-هوم؟ منظورت چیه که تایم کاریم تمومه؟
وین سریعاً به ساعت مچیش نگاه کرد. اون درست میگفت. وین دو ساعت بیشتر از حالت عادی اونجا مونده بود؛ گویا زیاد غرق در کارش شده بود.
از جاش بلند شد و چمدونش رو برداشت که بره.
-نقشه رو ببر و بذارش تو پوشه مربوط. درصد کمیش باقی موند که فردا تکمیلش می کنم.
-حتماً.
همین که وین چراغ اتاق رو خاموش کرد که بره بیرون، دستیار دستش رو روی شونه وین گذاشت.
-فقط یه چیزی... خیلی مواظب باش. یه کم پیش خبر اومد که اقلیت های جادویی شورش کردن. کاراگاه های وزارتخونه هم توی کل لندن در حال گشت زدنن.
دستیار، وین رو رها کرد و اون از محل کار خارج شد. بعد از شنیدن خبر شورش دلشوره ی عجیبی داشت. مدتی ایستاد و اطراف رو ورانداز کرد تا مطمئن بشه اون اطراف امنه و وقتی مطمئن شد چیز خطرناکی اونجا نیست، راه افتاد.
باد سرد و استخوان سوزی میوزید. برخلاف معمول، عده کمی در مسیر برگشت دیده میشدن. شاید تنها چیزی که به آن شب رنگِ آرامش میداد، روشنایی بیشتر آسمان بود.
اما حتی این هم نشانه خوبی نبود و نه تنها چیزی از نگرانی جامعه جادوگری کم نمیکرد، بلکه خودش مایه نگرانی بود! کامل بودن ماه هیچ معنایی جز فعالیت یک گروه اضافه از اقلیت ها نداشت.
وین در طول مسیر، سنگینی نگاه کسی بر خودش رو احساس کرده بود. چند بار هم صدای راه رفتن کسی به غیر از خودش رو از پشت شنیده بود، بدون اینکه کسی پشت سرش باشه. اینها باعث شدن که سریع تر راه بره.
ناگهان تعدادی تکه پارچه از پشت به سمت وین پرتاب شدن و کنار پاش افتادن. وین با دیدن اونا شوکه شد؛ چون از اینکه قبلا ردایی با همین طرح و رنگ بر تن دستیارش دیده بود، تردیدی نداشت.
-پس کل مسیر داشته تعقیبم میکرده!
وین به سمت دستیارش چرخید. به علت انبساط غیر عادی بدنش برای تبدیل شدن به گرگینه، رداش پاره شده و پوستش با موهای قهوه ای رنگی پوشیده شده بود. لبخند شیطانی و بزرگی زده و آب دهانش جاری بود.
وین فوراً چمدانش را باز کرده و به دنبال چوبدستیش گشت؛ اما گویا چوبدستی زیر سایر وسایل مدفون شده بود و تلاش برای بیرون کشیدنش در این شرایط به هیچ وجه عاقلانه نبود، پس وین دریل مخروطیاش رو انتخاب کرد... استوانه ای باریک که نقش دسته رو ایفا میکرد و در یک انتهای اون مخروطی بزرگ و از جنس الماس قرار داشت. این مخروط با زدن دکمه ای بر روی دسته، میچرخید و هر چیزی رو که در تماس باهاش قرار میگرفت رو میشکافت.
وین، دکمهی روی دسته دریل رو فشرد و مخروط الماسین با سرعت بالا شروع به چرخش کرد. صدای گوش خراش ناشی از چرخش اون باعث شد گرگینه عصبی و تحریک به حمله بشه.
گرگینه داشت با سرعت بالایی به سمت وین هجوم میآورد. وین آب دهانش رو قورت داد و در حالی که دسته دریل رو محکم گرفته بود، به دقت حرکت گرگینه رو تحت نظر داشت. هر چه گرگینه نزدیکتر میشد، قلبش تندتر میتپید. دستش عرق کرده و ممکن بود هر لحظه دریل از دستش در بره و بیوفته.
وقتی گرگینه به اندازه کافی به وین نزدیک شد، دستش رو بالا برد و سپس با شدت به طرف گلوی وین حرکت داد تا با پنجهش اون رو بشکافه و وین رو تبدیل به گرگینه کنه؛ ولی وین به سرعت دسته دریل رو حرکت داد تا مخروط در حال چرخش بین گلوش و دست گرگینه قرار بگیره.
در نتیجه برخورد پنجه گرگینه با مخروط، انگشتای یک دستش جدا شده و هر کدام به سویی پرتاب شدن. گرگینه در حالی که دندونای تیزش رو به هم میفشرد، از احساس درد زوزه ای کشید و با خشم به وین نگاه کرد. وین جسورتر شده بود و گرگینه خشمگین تر.