:۱:
:۲:
همهمهی دخترها آرامآرام از دلِ خوابِ سنگینِ نیمهشبیِ سرد، بیدار شد؛ نخست چند نفسِ هراسان که از میانِ بالشها بیرون میآمد، چند نجوا که در تاریکی گم میشد، چند پرسشِ بریده که در هوا معلق میماند، و بعد ترس، مثل جوهری تیره که در آب پخش میشود، در سراسرِ خوابگاه دخترانه گریفیندور پخش شد. هر تخت به جزیرهای لرزان بدل شده بود؛در دریایِ متلاطمِ وحشت، و هر نگاه، در جستوجویِ پناهی، به دیگری میآویخت، در حالی که سایههایِ رقصانِ شومینه بر دیوارها، هیولاهایِ خیالی را تغذیه میکرد.
و من میانِ آن هراسِ نوپا ایستاده بودم؛ با قلبی که هنوز از ضربههایِ هولناکِ کشفِ حمله، مثلِ پرندهای در قفس میکوبید، اما چیزی در وجودم، چیزی ژرفتر از آن حسِ خفهکنندهیِ ترس، من را وادار میکرد خودم را جمع و جور کنم. همیشه همینطور بود. انگار در میانِ بزرگترینِ آشوبها، نخستین غریزهام نه فرار، که سرشماریِ دلها بود؛ شمردنِ نفسها، سنجیدنِ لرزشها، و یافتنِ آن نقطهیِ آرامشی که بتواند از میانِ این طوفان، راهی به ساحلِ امن پیدا کند.
چه کسی دارد بیصدا اشک میریزد؟
چه کسی از شدتِ ترس دارد میلرزد و دندانهایش به هم میخورد؟
چه کسی بیش از بقیه به یک صدایِ آرام، یک حضورِ مطمئن، یک دستِ یاریگر نیاز دارد؟
قدمی کوچک به جلو برداشتم.میدانستم خطر همچنان نزدیک است. نفسِ عمیقی کشیدم، سعی کردم هوایِ سرد و آمیخته با بویِ دود و اضطراب را به ریههایم بکشم و صدایم را، تا جایی که میتوانست، نرم و در عینِ حال محکم کنم؛ صدایی که از اعماقِ وجودم برمیخاست، نه فقط از حنجره.
«هیچکس از تختش پایین نپره. همه آروم باشین… خواهش میکنم. نفسِ عمیق بکشین. تا وقتی کنارِ هم باشیم، تا وقتی با هم فکر کنیم، میتونیم از پسِ هر چیزی بربیاییم.»
نگاهم را بینِ چهرههایِ وحشتزده چرخاندم. سعی کردم در هر نگاه، اثری از اطمینان بکارم، حتی اگر خودم آن را به سختی پیدا میکردم. به دخترِ سالِ اولی اشاره کردم که پتویِ گلدوزیشدهاش را تا زیرِ چانه بالا کشیده بود و چشمانش مثلِ دو ستارهیِ وحشتزده میدرخشید. بیاختیار به سمتش میرفتم. لبهی تختش نشستم و با دستهایی که خودشان هم سرد بودند، پتو را دورِ شانههایش مرتب کردم.
«نگام کن عزیزم… نفس بکش، کنارِ من.»
اینگونه، در میانِ آن تاریکیِ پراضطراب، شروع کردم به ساختنِ یک چارچوب؛ چارچوبی از حضور، از صداقت، و از آن حسِ مشترکِ مسئولیت که میدانستم در رگهایِ هر کدام از ما، هرچند ضعیف، جریان دارد.
هنوز کلماتم در هوای سنگینِ اتاق میلرزید که از جایی درونِ دیوار، صدایی برخاست؛ آهسته، اما آنقدر نابههنگام که همه را میخکوب کرد. انگار یکی از سنگهای قدیمیِ قلعه، رازی را که قرنها بلعیده بود، بالاخره پس داده باشد.بعد، یکی از بخشهای دیوار کنار رفت و از دلِ تاریکیِ راهی پنهان، پیکری بیرون لغزید.
آستریکس!
بالاخره پیدا شد.
پوشیده در سیاهی، با موهای بلند و تیرهای که آشفته روی شانهها و یقهاش ریخته بود؛ اما آنچه اینبار نگاه را میدزدید، نه هیبت همیشگیاش، که خون بود. خون از پهلویش گذشته و بر لباس تیرهاش نشسته بود، چنان پررنگ که حتی در نورِ ضعیف اتاق هم دیده میشد. یک دستش را محکم بر زخم نگه داشته بود و با این حال، روی دوپا ایستاده بود؛ با همان لجاجتِ خاموشی که انگار جزئی از استخوانهایش بود.یکی از دخترها جیغی خفه کرد. دیگری نامش را با ناباوری زمزمه کرد.
آستریکس نگاه کوتاهی به جمع انداخت؛ نگاهی تیز، اما خسته در نگاهش همان بیداریِ همیشگی بود.
«وقت نداریم.»
دلشورهام شدیدتر شد. زخمی بود، و همین کافی بود که هزار سؤال همزمان در سرم ردیف شوند. تلما کجا بود؟ ملانی کجا بود؟ چرا هیچکدامشان پیش ما نبودند؟ آیا اصلاً زنده بودند؟ چرا هیچکس ازشان خبری نداشت؟مغزم مثل موتوری از سؤالها میسوخت، اما سعی کردم صدایم نلرزد. کلمات را کنترل کردم.
«تو زخمی شدی… من سرِ شب صدایی شنیدم، یعنی هممون شنیدیم. من نمیدونم… یعنی ملانی نیست و تلما هم ندیدمش…»
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند. بعد، با همان بیحوصلگیِ تلخی که فقط از کسی برمیآمد که درد را به زور در سینهاش حبس کرده.
«وقت نداریم. باید فرار کنید. تلما و ملانی پسر هارو به راه امن بردن. شما باید از پشتِ قلعه برید، سمتِ گلخانه. اونجا پیداشون میکنید.»
بیآنکه منتظر پاسخ بماند، به سمت دیوار برگشت. من هم نگاهام را به شکافِ تاریکِ پشتِ سنگ انداختم؛ راهرویی مخوف، ساکت، و غریب. کوتاه و محکم ادامه داد.
«این راه به سمت یکی از گذرهای قدیمیِ پشتِ قلعه می ره. اونا هنوز همهی مسیرهای زیرِ برج رو نمیشناسن. باید همین حالا برین.»
ترس مثل موجی تازه از میان دخترها گذشت. چند نفر بیاختیار به هم چسبیدند. سالاولیها تقریباً رنگ نداشتند. نگاهشان میکنم و چیزی در سینه ام فشرده میشود؛ اینها دیگر فقط همگروهی یا همسال نبودند. در آن لحظه، تکتکشان برایم چیزی شبیه مسئولیت بودند، شبیه پرندههایی هراسان که اگر دستشان را رها میکردم، شب میبلعیدشان.پس صدایم را دوباره پیدا میکنم.
«گوش کنین به من. همه با هم میریم. کسی جا نمیمونه. سالبالاییها، هرکدوم دست یکی از کوچکترها رو بگیرین. هیچکس تنها حرکت نمیکنه.»
حین حرف زدن دست دختر سالاولی را که درآغوش نگه داشته بودم را میگیرم و او را تا دهانهی راه مخفی می برم. با هر کلمه، با هر لمس کوتاه و مطمئن، انگار تکهتکه از وحشت جمع را در خود میکشیم تا راه برای بقیه باز شود. وقتی آخرین دخترها به دهانهی تونل رسیدند، نفسی کوتاه از سر آسودگی میکشم و بالاخره به سمت آستریکس بر میگردم،شاید تا کنون جرعت نگا کردن به او را نداشتم و حال باید تتمه جرعتم را خرج کنم.
«حالا تو.»
آستریکس با اخمی کمرنگ به درِ خوابگاه نگاه کرد؛ همان دری که آن سویش، صدای قدمها و کشیدهشدن چیزی سخت بر زمین هر لحظه نزدیکتر میشد. در آن لحظه، صدای ضربهای سنگین بر در فرود آمد. یکی از لولاها ترک برداشت. چند دختر از درون راه مخفی جیغ خفهای کشیدند.آستریکس زیرلب ناسزایی گفت و اندکی تلوتلو خورد. بیاختیار بازویش را گرفتم. سرمای تن او از آستین لباس هم حس میشد، بدنش از درد سفت شده بود.حس درونی ام میدانست که اگر آستریکس را تنها بگذارم قلبم تا اخرین روز عمرم در آتش عذاب وجدان خواهد سوخت.
صدای دومین ضربه بلند شد؛این بار چنان سهمگین که در از میانه شکافت. اندک نور در خوابگاه، انگار از ترس، برای لحظهای به زردی بیمارگونهای افتاد.و بعد تاریکی وارد شد.خونآشامها از شکاف درون اتاق سرازیر شدند؛ بلند، سیاهپوش، با چهرههایی که بیش از آنکه انسانی باشند، به تجسمِ چیزی هولناک میمانستند. چشمهایشان در تاریکی برق میزدو بوی خطر با آمدنشان غلیظتر شد.یکی از آنها همانجا ایستاد و با نفرتی عمیق به آستریکس نگاه کرد؛ نفرتی کهنه؛ انگار زخمش را میشناخت و حال زمان عمیقتر کردنش فردا رسیده بود.
آستریکس بیدرنگ مرا را پشت سر خود کشید.
«برو داخل تونل.»
اما تکان نخوردم،نمیتوانستم فرار کنم آن هم الان! به دهانهی راه مخفی چشم میدوزم، تا مطمئن شوم که کسی در راپله ها گیر نکرده باشد، تنها وقتی صدای آخرین قدمها در تونل پیچید، نفسی لرزان بیرون میدهم.چشمانم اشک آلودم را به آستریکس میدوزم و اولین قطه اشکم مهمان گونه هایم می شود راه دیگری وجود ندارد.دستم را به اجری میکشم که رد خون آستریکس روی آن خود نمایی میکند و آجر های دیوار خوابگاه دوباره راه مخفی را پنهان میکنند.فریاد خشمگین یکی از آن خوناشام ها، مثل تیغهای از شب، در اتاق پیچید و لحظهای بعد، سایهها به دنبالمان هجوم می آورند.