جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

73 کاربر(ها) آنلاین هستند (59 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
73
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  29 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  301 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  287 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  362 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 22:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یک
دو
سه

اولین قربانی


نامش آگاتا بود. چند روز دیگر می‌توانست تولد سی سالگی‌اش را بگیرد. وضعیت مالی‌اش خوب نبود، چندین بدهی سنگین به گرینگوتز داشت. برای صاف کردن بدهی‌اش تنها راه حلی که به ذهنش خطور کرد شرط‌بندی کلفت بود؛ ولی تا به حال از نزدیکی کازینویی هم رد نشده بود. در رعایت قوانین بی‌توجه بود ولی هیچ کدام را تا به کنون با خواست و اراده خود نقض نکرده بود. آن روز کذائی، برای اولین شرط‌بندی عمرش به هاگزمید رفته بود.

شب، قبل از آنکه نعره هیولاهایی خانه‌ها را بلرزاند، تمام و کمال همان پولی که نیاز داشت بلکه بیشتر را به‌دست‌آورده بود. چهره‌اش خوش بود؛ شاید مال و منال نداشت، ولی شانس خوبی داشت... البته قبل از آن پسر جوان.

وقتی داشت مسرورانه از کازینو خرج می‌شد نیمه دیگری از جهان رویش را به آگاتا نشان داد. شورش. خوب توانسته بود پنهان شود. تا زمانی که خون‌آشامی او را از پناهگاهش به بیرون کشید. حتی در فرار از دست خون‌آشام هم توانسته بود جان سالم به در ببرد. می‌توانست بیشتر هم بدود، حتی شاید می‌توانست از سد غول‌هایی که دهکده را محاصره کرده بودند نیز عبور کند؛ تا جنگل ممنوعه راهی نبود. ناگاه فریاد دمنتورها به گوش رسید. دستانش محکم به دور کیف پول گره خورده و نمی‌توانست چوب‌دستی‌اش را بردارد. هدفش مشخص بود، نیازی به چوب‌دستی نداشت. از محاصر عبور می‌کرد و غیب و ظاهر می‌شد. فعلا که در محاصره بودند دیده بود چگونه نفرین شورشیان باعث مرگ دیگر غیب و ظاهر کنندگان شده بود.

توده سیاهی از بالای سرش رد شد و در مقابلش ایستاد. در میان تاریکی غران؛ پسری ایستاده بود. رنگ پریده و آرام. نهانه بود... از سوی دیگر صدای آرام آرام قدم زدن خون‌آشام به گوش می‌رسید. نیازی به دویدن نبود؛ پسر راه آگاتا را می‌بست و خون‌آشام به خواسته‌اش می‌رسید. صدای تپش قلب آگاتا در گوش‌هایش داد می‌زد... کمک می‌خواست. کیف را پرت کرد و چوب‌دستی‌اش را بیرون کشید؛ اما پیش از آنکه بتواند کار کند درد شدیدی در شانه‌اش هوش از سرش برد.

***


هیچ چیز نمی‌بینم الا بدن بی‌هوش ساحره‌ای نسبتا جوان که رو به روی خودم اسیر دندان خون‌آشامی شده بود. او زنده می‌ماند... ولی با زندگی جدید... احساس گناه می‌کنم. دستانم ثبات ندارند... فقط نمی‌خواهم ابرفورث ببیند همچین غلطی کرده‌ام.
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 18:53
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پایان داستان

تقدیم به آستریکس؛ بابت زحماتش در دوره‌ی نظارت گریفیندور


نمی‌دانست که چه مدت همان‌طور میرا را در آغوشش فشرده بود. احساس می‌کرد خون جاری در رگ‌هایش جای خود را به نفرت و حس انتقام‌جویی داده است. تلما زخم گردن روباه را نوازش می‌کند. اثری ‌که مشخص بود از حمله‌ی وحشیانه‌ی یک گرگینه به‌جای مانده. تلما می‌توانست لحظه‌ی واقعه را تصور کند که حیوان کوچک برای نجات دیگران و حتی کمی وقت خریدن برای فرارشان، به مبارزه‌ای نابرابر با یک گرگینه شتافته بود.

تلما به سختی از جایش بلند می‌شود. روباه را روی تخت خودش قرار می‌دهد و بوسه‌ای بر سر حیوان، می‌گذارد.
- متاسفم میرا... باید برم پیش بقیه.

نگاه تلما به نقطه‌ای نامعلوم قفل می‌شود.
- اونا به کمک من نیاز دارن...

چوبدستی اش را که به خون‌های ریخته شده روی زمین آغشته شده بود، برمی‌دارد و با ردایش، آن را پاک می‌کند. از بین به هم ریختگی‌ها، رد می‌شود و از خوابگاه خارج می‌شود. از بین در شکسته، نگاهی به خوابگاه پسرانه می‌اندازد. چیزی توجه‌اش را جلب نمی‌کند. به تالار باز می‌گردد که با شنیدن صدایی از بالای پله‌ها، سرش ناخودآگاه به آن سمت می‌چرخد. کمی منتظر می‌ماند اما صدای دیگری شنیده نمی‌شود.

چرخیدن سر تلما با برخورد جسم تیز و سنگینی به صورتش، به زمین پرتاب می‌شود. دستان تلما از شدت ضربه، بی‌حس می‌شوند. چشمانش تار می‌دیدند اما می‌توانست سایه‌هایی که می‌دید به گرگینه تشبیه کند. مایع گرمی روی صورتش جاری می‌شود. چشم چپش می‌سوخت و لایه‌ی سرخ رنگی مقابلش را گرفته بود. سعی می‌کند خودش را روی زمین بکشاند؛ اما با برخورد ضربه‌ی دیگری بر پهلویش، با شدت به دیوار سرخ رنگ می‌خورد. ناله‌ی خفه‌ای از گلویش دختر خارج می‌شود. او احساس می‌کرد تمام استخوان‌هایش خرد شده‌اند...

گرگینه که بعد از ساعت‌ها مبارزه، خسته شده بود و تحت کنترل همراهانش، اجازه‌ی لذت بردن از طعم لذیذ و تازه‌ی گوشت جادوآموزان را نداشت، با خوشحالی به سمت تلما می‌رود. او دندان های تیزش را به نمایش می‌گذارد و به قصد خوردن او، به سمتش خم می‌شود که صدای فریادی در تالار می‌پیچد و طلسم قرمزی به گرگینه می‌خورد. گرگینه دادی از درد سرمی‌دهد... تلما با صدای برخورد موجود بر زمین، چشمانش را بازمی‌کند.

- تلما!

تلما هرگز باور نمی‌کرد که منجی‌اش، ارشد خون‌آشام گریفیندور، آستریکس باشد... آستریکس که از دیدن جسم آسیب‌دیده‌ی تلما وحشت کرده بود، خود را به سرعت به او می‌رساند.
- تلما! چه بلایی سرت اومده؟!
- تقصیر توعه...

آستریکس شوکه می‌شود.
- منظورت چیه؟
- تو هم با اون هیولاها همکاری کردی!

آستریکس دلخور می‌شود.
- من سعی کردم همه رو نجات بدم! همه‌ی گریفی ها به‌علاوه‌ی تو. چطور فکر کردی می‌تونم با شما این‌کارو بکنم؟!

صدای قدم‌های افرادی در راهرو می‌پیچد. آستریکس دست و پایش را گم می‌کند و به‌سرعت در گوش تلما زمزمه می‌کند:
- چیزی نگو... فقط هر وقت که بهت اشاره کردم بدو... پشت ششمین شوالیه‌ی راهروی پایین یه حفره‌ست. همه اونجان؛ تو هم برو پیش بقیه.

و چیزی در دستان تلما قرار می‌دهد. لحظه‌ای بعد، چند خون‌آشام وارد تالار می‌شوند. یکی از آن‌ها به خون‌آشام و گرگینه‌ای که روی زمین افتاده بودند و سپس به تلما اشاره می‌کند.
- این دختره تنهایی از پس این دوتا براومده؟

آستریوس به قصد نشان‌دادن دندان نیشش، پوزخندی می‌زند.
- نمی‌دونم... به جثه‌اش که نمی‌خوره... وقتی پیداش کردم همین‌جا بود...
- بوی خونش داره مستم می‌کنه...

خون‌آشام دیگر، پس از گفتن این به سمت تلما قدم برمی‌دارد.

- اون برای منه! اول از همه من پیداش کردم.

آستریکس چشمکی به تلما که آماده‌ی فرار بود، می‌زند.
- اجازه نمی‌دم کسی بهش دست بزنه... حالا!

همه چیز در صدم ثانیه اتفاق افتاد. با خروج طلسم‌های سرخ و نارنجی از چوبدستی آستریکس، تلما با جهشی بلند شد و تا تابلوی بانوی چاق دوید. تنها چیزی که در آخرین لحظه‌ی خروجش متوجه شد، حمله‌ی وحشیانه‌ی آن هیولاها به آستریکس بود. اما تلما برنگشت. همان‌گونه دوید تا به محل اختفای دوستانش رسید. سنگ پشت زره شوالیه را که تکان داد، با چهره‌ی ترسیده‌ی دوستانش مواجه شد. ملانی دستش را به سوی تلما دراز می‌کند و او را بالا می‌کشد.

- تلما! کجا بودی؟ حالت خوبه؟

تلما نفس عمیقی می‌کشد و با سر، به سوال روزالین بله می‌گوید.
- من خوبم... شما؟
- آستریکس تونست نجات‌مون بده... موقع فراری دادن ما می‌گفت تو رو که بیهوش شده بودی یه جا مخفی کرده. اون برگشت تا تو رو بیاره...

کوین که در آغوش لورا جمع شده بود، با گریه می‌گوید:
- پش آشتریکش کو؟

تلما در آن لحظه تنها سکوت می‌کند و می‌اندیشد. او اشتباه کرده بود... آستریکس نه یک خائن، بلکه یک قهرمان بود...

یک هفته بعد

راهروهای هاگوارتز مانند همیشه شلوغ بودند. اما این‌بار نه سرشار از نوجوانان خندان... بلکه کسانی که یک هفته‌ی پیش، با کابوسی دست و پنجه نرم کرده بودند و اکنون، از مراسم یادبود دوستان‌شان بازمی‌گشتند. گریفیندوری‌ها هم همانند دیگران، با سرهای پایین افتاده به تالار خصوصی‌شان که دوباره همانند قدیم پاک و چیده شده بود، برگشتند‌. اما دیگر خبری از میرا که هر کسی را که وارد تالار می‌شود بو کند و یا آستریکس که مشغول گفتگو با دیگران باشد نبود... اکنون، تنها سکوت بود که صحبت می‌کرد...

همه، دوباره دور شومینه نشستند. تلما که زیر چشمانش گود افتاده بود و احساس عذاب وجدانی که بابت قضاوت نادرست آستریکس داشت، خواب و خوراک را از او دریغ کرده بود. مدال طلایی رنگی را که از همان شب که آستریکس در دستانش نهاده بود، به دیگران نشان داد. مدالی که ارشد گریفیندور بودن آستریکس را نشان می‌داد و آنها به خاطر نداشتند که روزی به همراه او نباشد. مدالی که دیگر جایش در تابلوی بالای شومینه بود و نه بر سینه‌ی آستریکس... آستریکس دیگر نام ارشدشان نبود؛ بلکه نمادی از شجاعت و فداکاری گریفیندوری بود که تا همیشه در یادها باقی می‌ماند...
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/20 0:07:24
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
:۱:

:۲:

:۳:

زمان، چون گِردابی سیاه، مرا در خود می‌بلعید. دیگر دیر شده بود؛ برای نجات، برای فریاد، برای امید. ورودِ شومِ آنان به خوابگاه، گرما و رنگ را از تار و پودِ فضا ربوده بود، و تنها تکه‌لرزانی از امید، در دلِ مضطربم باقی مانده بود؛ امیدی که به سادگی تسلیمِ این تاریکیِ محض نمی‌شد.هر قدمِ نزدیک‌ترشان، خنجری بود در قلبم، و هر تپشِ هراس‌آلود، آتشی بر جانم می‌زد. دستم را بر رویِ سینه‌ام می‌فشردم، لباسم را چنگ می‌زدم، گویی می‌خواستم قلبِ واژگون‌شده‌ام را آرام کنم؛ این تپشِ دیوانه‌وار را به سکوتی مرگبار وادار کنم، تا شاید به خود یادآور شود که چگونه باید نقابِ عادی بودن را بر چهره زند.
نزدیک‌تر می‌آمدند؛و بویِ خون، تند و زننده، مشامم را می‌آزرد. هرچه نزدیک‌تر، گویی تنها خونی متحرک بودند، رگ‌هایی گشاد شده از جسدِ جهان، که در پیِ یافتنِ لقمه‌ای تازه می‌گشتند.

هاله‌ای از تاریکیِ غلیظ، گویی از تنِ آنان ساطع می‌شد. یکی از آنان، تجسمِ نفرتی باستانی، روبرویِ من و آستریکس ایستاد. سه تن دیگر، سایه‌هایی شوم، در پسِ سر، صف کشیدند. نگاهم به او قفل شد؛ چشمانش، دو گودالِ سیاه از نفرت، که گویی از اعماقِ ابدیت برمی‌خاست و آستریکس را می‌بلعید. این نفرتِ سیال، قوی‌تر از هر بندِ هستی، او را در جایش میخکوب کرده بود؛ و این میخکوب شدن، برایِ ما، یک موهبتِ مرگبار بود.هرچه نزدیک‌تر، هیبتشان سهمگین‌تر و تاریک‌تر می‌شد. آنگاه فهمیدم؛ چرا حتی شعله‌های شومینه نیز، تابِ ماندن نداشتند و رو به خاموشی می‌گراییدند. آنان، سفیرانِ تاریکی و وهم، آمده بودند تا هر نوری را در پیشِ رویِ خویش، به خاکستر بدل کنند.

لرزشِ دستانم، با نزدیک شدنشان، شدت گرفت. گوشهٔ ردایم را در مشت فشردم، شاید بتوانم این لرزشِ بی‌امانِ تنم را پنهان کنم. نگاهی دزدانه به آستریکس انداختم؛ ابروانش در هم گره خورده بود، اخمی غلیظ‌تر از همیشه، نشانهٔ نبردی درونی. چشم در چشمِ کثیف‌ترینِ آنان شد؛ خون، بر چانه‌اش و ردایِ چرکینش چکیده بود. نگاهم را به پشتِ سرِ او، به نقطه‌ای نامعلوم بر دیوار، دوختم؛ گویی در جستجویِ راهِ گریز.
یک قدمِ دیگر… گویی هوا را از ریه‌هایمان می‌دزدیدند. بویِ خون و آهنِ زنگ‌زده، جایِ اکسیژن را پر می‌کرد. نه آستریکس عقب رفت، نه من. سکوتِ سنگینِ مرگ، اطرافمان را فرا گرفته بود.ناگهان، صدایی گوش‌خراش و تهدیدآمیز، سکوتِ وهم‌آلود را شکافت؛ صدایِ خون‌آشامی که نفرتش، از دهانش بیرون می‌زد.
«آستریکسِ بیچاره! چقدر عاجزی که در کنارِ شکار ایستاده‌ای؟ از کی تا حالا، شکار را رها کرده و به یاریِ این موجوداتِ حقیر پرداخته‌ای؟»

از گوشهٔ چشم، آستریکس را زیر نظر گرفتم. خونِ خشکیده بر لباسش، گواهِ دردی کهنه، بود. هنوز هم، هر عضلهٔ صورتش، فریادِ نبرد می‌زد.اخمش را عمیق‌تر کرد. نزدیک‌تر به آنان ایستاد. یقهٔ لباسِ سیاهش را در چنگِ لرزانش گرفت، و با نفرتی که از اعماقِ جانش برمی‌خاست، فریاد زد.
«بدبخت‌تر از تو، در تمامِ طول زندگی ام ، ندیده‌ام! اگر معنایِ دوستی و دوست داشتن را نمی‌دانی، پس بدبخت‌تر از تو یافت نمی‌شود! و اگر خانواده برایت هیچ است، بهتر است همین امشب، خود را به نیستی بسپاری!»

لرزشِ وجودم، دیگر قابلِ کنترل نبود. اضطراب، چون ماری سیاه، تمامِ تنم را در خود پیچیده بود. خواستم آستریکس را به عقب بکشم، ولی دستی نامرئی، موهایم را به عقب کشید و با خشونتِ تمام، مرا بر زمین کوبید.درد، جایگزینِ اضطراب شد؛ تیزیِ ناگهانیِ ضربه، اشک را بر گونه‌هایم جاری ساخت. دستانم را بر زمین گذاشتم تا بلند شوم، که همان دست، دوباره موهایم را کشید و صورتش را کنارِ گوشم آورد؛ نفَسِ سردش، چون زهر در رگ‌هایم دوید.
«دخترکِ احمق! باید تاوانِ تمامِ شکار‌هایِ از دست رفته‌ام را امشب بپردازی!»

صدایِ نازک و خش‌دارش، نشان از زنی سالخورده می‌داد. سرم را با خشونت کشید، و مرا مجبور کرد به آستریکس بنگرم؛ او که با خنجری عمودی، در قلبش، بر رویِ دو زانو، در حالِ جان دادن بود. اشک‌هایم سیل‌آسا جاری شد، و هق‌هقِ از گلویم، خنده‌هایِ شومِ آنان را برانگیخت. قلبم، در عذابِ سوگ، می‌سوخت. دیگر، جان دادنِ خویش، برایم اهمیتی نداشت، وقتی مرگِ او، توسطِ من رقم خورده بود.
پنج نقطهٔ تیز، در کفِ سرم فرو رفت؛ سوزشِ خون، که از پیشانی‌ام سرازیر می‌شد، حسی بیگانه، به من داد. خون‌آشامِ میانسال، با ناخن‌هایِ تیز و چرکینش، کفِ سرم را سوراخ می‌کرد. سوزشِ سرم، در برابرِ آتشِ اندوهِ قلبم، هیچ بود. اشک‌هایم، خشکیده بر گونه‌هایم، گویی نمادِ تبدیلِ غم به نفرتی سوزان، بود. حسِ انتقام، اکنون قوی‌تر از هر دردی، شعله می‌کشید.
هنوز اسیر دستان پیر و کثیف خوناشام میانسال بودم که حس سرازیر شدن و مایعی لزج را در پهلویم احساس کردم.خون با چاقویی که اکنون در پهلویم جاری میشود و سوزشی که احساس میکنم پیامبر تکان خوردن چاقو در پهلویم است.
چشمانم سویشان را از دست میدهد.
قلبم عذادار مرگ دوستانم ماند.
جسمم لگد مال قاتلانش شد.
و روحم تا اخرین لحظه عمرش به نور وفادار ماند.

پایان
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/19 12:49:21
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1405 21:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

~ 10 ~
(پست پایانی)


هلنا چشم‌هایش را که باز می‌کند، احساس می‌کند دنیا دور سرش در حال چرخیدن است. از نرم بودن محل تکیه‌گاهش تشخیص می‌دهد که بر روی مبلی دراز کشیده است. با وجود تار بودن دیدش، تلاش می‌کند بدن کوفته‌اش را حرکت دهد و از جایش بلند شود که صدایی آشنا او را از حرکت بازمی‌دارد.

- خیلی تلاش نکن. مجبور شدم یکم از خونت بخورم تا مطمئن شم اونقد ضعیف می‌شی که بیش از این شیطنت نکنی...

این جملات باعث می‌شود هلنا ناخودآگاه دستش را به سمت گردنش ببرد و با برخورد انگشتانش بر جای زخم دو دندان نیش خون‌آشام، ناله‌ی ضعیفی از دهانش خارج می‌شود. اما از لحن الکس مطمئن بود خبر بد اصلی هنوز در راه است.

- و بذاری مراحل تبدیلت در آرامش پیش بره.

با شنیدن این حرف انگار که سطل آب یخی را به یک‌باره بر روی سرش خالی کرده باشند، رنگ از رخسارش می‌پرد. حالا که مزه‌ی آهن را در دهانش حس می‌کند می‌فهمد الکس از چه حرف می‌زند. او کار خودش را در مدتی که هلنا بیهوش بوده است انجام داده بود... تبدیل کردنش به یک خون‌آشام!

دلش به هم می‌پیچد و حالت تهوع به او دست می‌دهد. دوست داشت هرچه خون خورده است را بالا بیاورد بلکه بتواند مانع تبدیل شدن بدنی که در حقیقت متعلق به خودش نبود، به خون‌آشام شود. اما به جای آن سرفه‌های کوتاهی به سراغش می‌آیند که تنها مقدار کمی خون را از دهانش به بیرون منتقل می‌کند.

- باهاش مقابله نکن. چیزیه که در نهایت رخ می‌ده.

الکس که روی مبل دیگری در مقابل او نشسته بود، از جایش برمی‌خیزد و جلوی هلنا می‌ایستد. دستش را دراز می‌کند تا به او در بلند شدن از جایش کمک کند. اما هلنا بی‌توجه به او و با تلاش خودش به حالت نشسته در می‌آید. خون‌آشام بدون آن که اثری از دلخوری در چهره‌اش نمایان شود، دوباره از او دور می‌شود و این‌بار با دو لیوان پر از مایعی سرخ رنگ برمی‌گردد.

- تا بیهوش بودی متوجه شدم یه سال‌اولی ناقلا تونسته بود تمام مدت تو خوابگاه پسران پنهان بشه. اتفاق خوبی بود. چون حالا که مراحل تبدیلت در حال تکمیله، برای تجدید قوا نیاز به خون داری.

این حرف‌ها هیچ کمکی به بهتر شدن حال هلنا نمی‌کند. بلکه دوباره سرفه‌هایش را تشدید می‌بخشد. بدنش با تمام قوا در حال پس زدن این تبدیل بود. باورش نمی‌شد تنها در عرض چند ساعت باید ابتدا بدن ساحره‌ای را در یک اتفاق معجزه‌آسا بدست می‌آورد و سپس به همان زودی قدرت جادویی‌اش را با زندگی خون‌آشامی تبادل می‌کرد.

الکس که حالا بالای سر او ایستاده بود، با احتیاط جام خونین را به سمت هلنا می‌گیرد.
- بخور. حالتو بهتر می‌کنه.

هلنا با خشم به قصد ضربه زدن به لیوان برای افتادن و شکستنش دستش را حرکت می‌دهد، اما الکس که احتمال این واکنش را می‌داد، دستش را عقب می‌کشد و اخمی می‌کند.
- باشه. اگه این چیزیه که خودت می‌خوای، می‌تونیم از راه سخت جلو بریم.

الکس به محض گفتن این حرف خودش را کنار هلنا می‌اندازد و او را از پشت می‌گیرد. با یک دستش هر دو دست هلنا را گیر می‌اندازد و با دست دیگرش دوباره جام لبریز از خون را برمی‌دارد و به زور در دهان دختر می‌ریزد.

با هر جرعه‌ای از خون که وارد سیستم بدنش می‌شد، احساس می‌کرد که بدنش در حال تکمیل کردن تبدیل و ترمیم زخم‌هایش است. بالاخره وقتی الکس آخرین قطره از خون را نیز به هلنا می‌نوشاند، او را رها کرده و به سراغ جام خودش می‌رود.
- دوست داشتم به سلامتی هم بنوشیم، ولی تقلا کردنت هم دوست داشتنیه.

الکس با حس پیروزی‌ای که سراسر وجودش را پر کرده بود، به کنار پنجره می‌رود و با کنار زدن پرده‌ای که نیمی از آن پاره شده بود، به بیرون خیره می‌شود.
- شب زیباییه. شاید بتونم بگم بهترین شب زندگیم!
- و همین‌طور آخریش!

الکس با شنیدن این حرف برمی‌گردد و به محض برگشتن و رو به رو شدن با هلنا که جلویش ایستاده بود، نفس در سینه حبس می‌کند. چشم‌هایش از وحشتی آمیخته به تعجب باز می‌ماند. سرش را به آرامی پایین می‌آورد و تکه چوبی که در قلبش فرو رفته بود را می‌بیند. دست‌های الکس عاجزانه به سمت چوب حرکت می‌کند تا پیش از کشته شدن تلاشی برای خارج کردن آن و نجات خود پیدا کند، اما هلنا با قدرت بیشتری مانع موفقیت او می‌شود.
- خون‌آشاما قدرتشون رو از روحشون می‌گیرن نه؟ تو در مقابل من کودکی بیش نیستی. نباید با یه روح هزار ساله در میفتادی!

از نگاه الکس مشخص بود که درکی از هیچ‌یک از سخنان هلنا ندارد. حق هم داشت. چه کسی تصور می‌کرد یک روح هزار ساله جسم یک دختر 16 ساله را به تسخیر خود در آورده باشد؟ خون‌آشام برای چند ثانیه‌ی دیگر نیز به تقلایش ادامه می‌دهد، اما خیلی زود پیکرش خموده شده و با صدای بلندی بر کف تالار خصوصی ریونکلاو فرود می‌آید.

هلنا بی‌هیچ احساسی رویش را برمی‌گرداند و به سمت تکه چوب دیگری که گوشه‌ای افتاده بود می‌رود. در حین نزدیک شدن به چوب، تمام خاطراتش در چشم بر هم زدنی مرور می‌شود. از لحظه‌ای که خنجر بارون در قلبش فرو رفته بود، تا هزاران سالی که بعنوان روح زندگی کرده بود. بوی مرگ که آمیخته به خون دوستانش بود، کل حس بویایی‌اش را به خود اختصاص داده بود. این زندگی‌ای نبود که او بخواهد. نه این بدن به او تعلق داشت و نه یک زندگی خون‌آشامی را شایسته‌ی دختر بزرگ‌ترین جادوگران تاریخ می‌دانست.

چوب را از روی زمین برمی‌دارد و بدون هیچ‌تردیدی، آن را در قلب خودش فرو می‌کند. برای سومین بار در آن شب مصیبت‌بار، دنیا جلوی چشمانش سیاه می‌شود. تنها تفاوتش با سایر دفعات این بود که این‌بار دیگر خبری از گشوده شدن دوباره‌ی دنیا به رویش نبود.

مرگ در نهایت به سراغش آمده بود.

پایان
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1405 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین


And finally The End


گورستانی اطراف دهکده‌ی هاگزمید

اگر می‌توانست دورتر هم می‌رفت. اگر می‌توانست از تمامی هم‌نوعان خود فرار کند، انجامش می‌داد. هم‌نوعان خود؟! آیا می‌توانست چنین چیزی را دوباره به فکر بیاورد؟! چیزی که از آن مطمئن بود این بود که در این آشوب، این گورستان آخرین مکانی‌ است که تمامی موجودات ممکن است به آن پناه بیاورند.

تمام بدن پیرمرد به رعشه افتاده بود، حواس پنج‌گانه‌اش همگی حساس‌تر شده بودند، نیش‌هایش زجه‌های هولناکی می‌زدند و قلبش، قلبش انگار از حرکت ایستاده بود. با هر توانی که برایش مانده بود خود را به گوری رساند و کنارش دراز کشید، دستش را روی گردنش گذاشت و از درد به خودش پیچید. نگاهش به اطراف چرخید و وقتی چیزی که میخواست را پیدا کرد، کشان کشان به سمتش رفت. با زحمتی فراوان تکه چوب بُرنده‌ای که کنار درختی خشک و پیر افتاده بود را برداشت و به قلب خود نزدیک کرد. به هیچ وجه، نفرینشان همین بود، همین‌که به هیچ جوره نتوانند خودشان را نابود کنند، موجودات بیچاره.

- من آماده‌ام، همیشه بودم، تمام این مدت آماده بودم.
پیرمرد شانس خودش را برای اولین‌ و آخرین بار امتحان کرد. چرا که مرگ همیشه آنجا پرسه می‌زد، مرگ همیشه آنجا، در گورخانه‌ی خود منتظر بود. چرا که هر آغازی، پایانی هم دارد، هر بهاری، زمستانی دارد و هر زندگی‌ای، مرگی هم دارد.
آن شبح سیاه عظیم همانجا بود، همیشه همانجا بود.
- از آخرین باری که دیدمت خیلی گذشته پیرمرد، اونقدر که میشه گفت دیگه حتی به یاد ندارم چرا جونت رو بهت بخشیدم و کاری بهت نداشتم... آها، درسته. ما دوست هم بودیم. چه کلمه‌ی عجیبی، مگه نه؟! و می‌دونی عجیب‌تر از اون چیه؟ اینکه با مرگ دوست باشی، اینکه دوستش داشته باشی. همینه، درسته همینه پیرمرد. همینه که وادارم کرد ازت دست بکشم، درسته همین بود.
- کـمکـ...ـم کن، التـ...ـماست می‌کنم.
- کمکت کنم؟ که چی؟ که به آرزوت برسی؟ که بمیری؟ چه خیال خامی. چرا انقدر مشتاقی که بهم بپیوندی، چطور مگه؟! خوشت نمیاد از اینکه حالا دیگه جاودانگیت قطعی میشه، حالا دیگه راحت‌تر می‌تونی از دستم دربری. اوه... یادم نبود، تو ترسی نداشتی از من.
- داشتـ...م، ولی تو دوسـ...تم بودی، دوست من، آخ!
پیرمرد حسش می‌کرد، قلبش همانند الماسی سرد و سفت و پوستش سخت‌تر از فولاد شده بود. بدتر از آن هم احساساتش، احساساتش درگیر خودخواهی و جاه‌طلبی‌ای شده بود که هیچوقت فکرش را هم نمی‌کرد. باید تمرکز می‌داشت، باید به یاد می‌آورد که تا به امروز چه کسی بوده، چه اعتقاداتی داشته و چه احساساتی را تجربه کرده است. باید یادش ‌می‌ماند و این تنها راهش بود، تنها راه رهایی از این نفرین خونین. پس تمام قدرتی که در درون قلبش باقیمانده بود را جمع کرد و دمی عمیق کشید.
- اشتباه می‌کنی، من ازت می‌ترسم! همیشه کابوس آمدنت رو می‌بینم، همیشه منتظرتم، تو دوست من بودی. تو باید منو می‌بردی. بودنم اشتباه بود، دلیلش شجاعت نبود، باید منو می‌بردی. کمکم کن از اینجا برم، کمک!

به یک آن، رنگ پوست پیرمرد سفید و بی روح شد و چشمانش برخلاف همیشه که با مهربانی همگون بود، حال بی احساس‌ترین گوی‌ها را داشت. او کاملاً تبدیل شده بود.
مرگ با تمسخر به چیزی که از پیرمرد باقیمانده بود، خیره شد. درست است، او مستحق چنین زندگی‌ای بود.
ولی درنگش به چه خاطر بود؟! چیزی در درون پیرمرد مقابلش جان گرفت، بی احساس و سرد، با نگاهی تشنه و جاه‌طلب. همین بس نبود؟! همینکه او را اینطور ببیند؟!
مرگ قبل آنکه موجود روبه رویش حرکتی بتواند بکند، دستانش را بالای سر پیرمرد برد و همانند لمس ابریشمی ابرهای آسمان، وجود سفیدی را از آن بدن بیرون کشید و درآغوشش پنهان کرد.

جسد مرد ایستاد، قدرتی بی سابقه در آن بدن پیر ایجاد شده بود که حتی در جوانی‌هایش هم ندیده بود. حقیقت آن بود که مرگ از امشب و آشوبش خوشش آمده بود، و دوست داشت نتیجه‌اش را با کمترین دخالتی تماشا کند.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1405 16:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول


- از این طرف!

خون‌آشام رنگ و رو رفته مقابل گروهی ده نفره از جادوآموزان کوتاه‌قامت که رداهای گشادشان روی زمین کشیده می‌شد می‌دوید. رنگ کراواتی که روی پیراهن و کت مشکی‌اش زده بود به مانند آستر ردای نوجوانانی که او را دنبال می‌کردند قرمز بود. چشمانش که بر فراز ماسکی که بر چهره داشت می‌درخشیدند نیز کهربایی بودند.

درون چشمانش انعکاسی سرخ از راه روبرو دیده می‌شد؛ راهرو‌یی کامل سنگی که به قفسه‌های شیشه‌ای از جام‌های طلایی مزین شده بود، زره‌های تمام قد و آهنی شوالیه‌‌ها کنار دیوارها گذاشته شده بودند و نقاشی‌های متحرک در جنب و جوش بودند. راهروی پهن به دو مسیر منتهی می‌شد که یک خاصه مشترک داشتند، آواهای درهم، جیغ و شیون.

آستریکس متوقف شد و دستانش را باز کرد، پیشروی یکی دو جادوآموزی که هم‌پای خودش می‌دویدند را با سد شدن پایان داد و به دنبال آن دیگر صداهای برخورد کفش‌‌ با سنگ‌ نیز تمام شدند. سپس سال اولی‌ها را عقب داد و چوب دستیش را از آستین بیرون کشید.
- عقب وایسید!

نوک چوبدستی و جانب چشمانش را به سوی مسیر سمت چپ گرفت، امتداد چوبدستی به نقاشی‌ٔ نصب شده روی دیوار می‌رسید، جادوگری فرتوت و ریش‌بلند که پیژامه راه راه پوشیده و بالشتش را در آغوش گرفته بود. سایه‌ای روی نقاشی پدیدار و آن را از نظر محو کرد. صدای نزدیک قدم‌ها همراه با آوای واژگونی و شکسته شدن اشیاء از راهرو به گوش می‌رسید.

لحظه‌ای بعد فریادی از ظلمتی که نقاشی در آن قرار داشت شنیده شد. مشعل دیواری که متصل به ایوان بالای راهرو بود چیزی را نمایان کرد. چماغی به بلندی همان سال اولی‌های پشت آستریکس. کم‌کم بوی خون روی سقف بینی آستریکس می‌نشست پس نفسی عمیق کشید. صداهای سنگین و متوالی قدم‌ها نزدیک‌تر شدند.

حالا غولی سرتاپا جلوی مشعل بود. قدش به سقف می‌رسید، چهره‌اش عریض و نامیزان بود و نیم‌تنه بالایی چاق و جلو‌افتاده اما پاهای لاغرتر و کم‌جثه داشت. از پشتش دو ژنده‌پوش که نیش‌هایشان را نشان می‌دادند و سه گرگینه نمایان شدند. همراهان غول او را کنار زدند و به سوی آستریکس هجوم آوردند که با گسیل شدن طلسم‌های قرمز و نارنجی از جانب او همراه شد. یکی از همین شلیک‌ها خون‌آشامی را روی زمین خشک کرد.

گروه به آستریکس نزدیک‌تر می‌شدند. پشت سر او و از سال اولی‌ها صدای نفس نفس و گریه‌های خفه می‌آمد اما صدای کشیده شدن چوبدستی روی ردا و زمزمه وردها هم شنیده می‌شد. گرگینه‌ای که جلوی صف بود به سوی شانه‌ی آستریکس جهید اما او تنه‌اش را کنار کشید و گرگینه درست روبه‌روی سال‌اولی‌ها افتاد پس پوزخندی زد و همانطور که روی زمین زانو زده بود آن‌ها را از نگاه گذراند و دستش را به طرفشان دراز کرد. سپس آستریکس چوبدستی را به سویش گرفت.
- دی‌پالسو!

گرگینه پرتاب شد و روی هوا پیچید تا از بغل به دیوار مقابلش تلاقی و صدای شکسته شدن دنده‌هایش طنین کند. چشم همه به او بود اما آستریکس از شیشه‌ی قفسه‌ای که سه جام کوییدیچ اخیر را در خود جای داد بود، بازتاب خون‌آشامی که پشت سر کمین کرده بود را دید. خون‌آشام تیره پوش سرش را چرخاند و نیش‌هایش را در گردن آستریکس فرو کرد.

چهره آستریکس در هم رفت و با سرش به پیشانی خون‌آشام می‌کوبید و بر اثر این ضربات ماسک از صورتش جدا شد. خون‌آشام دستانش را دور او حلقه کرده بود و جلوی جنبش‌ و تکان‌های بدن او را می‌گرفت، گرگینه‌ای که روی زمین از پا در آمده بود خودش را جلو کشید و با دندان عضله‌ی پشت پای آستریکس را جدا کرد.

خون‌آشام بعدی تند خیز برداشت و مقابل آستریکسی که از درد فریاد می‌کشید ایستاد، می‌رفت که نیشش را در گردن او جای دهد اما آستریکس زودتر جنبید و بخشی از گردن او را با نیش کند. گرگینه دوم عقب‌تر چوبدستی به طرف آستریکس نشانه رفته بود و غول پشت سرش آرام گام برمی‌داشت. جادوآموزان جسته و گریخته طلسم‌های ناکارآمدی می‌فرستادند و خیلی‌ها از ترس خشکشان زده بود. سر آستریکس به سویشان چرخید.
- نه... فرار کنید!

حرف‌های آستریکس در هیاهوی صحنه گم بود و با پاسخی از جادوآموزان مواجه نشد. غول جلوتر می‌آمد و چماغش را آرام و بی‌تفاوت تکان می‌داد اما بانگ برخورد چماغ با دیوارها توجه آستریکس را برگرداند و پلک‌هایش بازتر شدند. همانطور که زمین‌گیر شده بود، به سختی مچ دستش را تکان داد و چوبدستی را به راستای منتهی به پاهای غول گرفت سپس طنابی از نوک جوبدستی‌ خارج شد و به دور آن‌‌ها پیچید.

غول تعادلش را از دست داد، چماغش روی زمین افتاد و خودش گرگینه چوب‌دستی‌دار را زیر تنه‌اش له کرد. همزمان که خون از زیر بدن غول روی سنگ‌های کفی قلعه جاری بود و به جایی که چماغ افتاده بود می‌رسید آستریکس ورد بعدی را زیرلب و به سوی چماغ خواند.
- اکیو بِلاجن...

چماغ عظیم خاردار با شتاب به سمت آستریکس، دو خون‌آشام و گرگینه می‌آمد. حالا این مهاجمین بودند که قصد داشتند از آستریکس دور شوند اما او آنان را با دست‌های مجروح سفت چسبیده بود. چماغ معلق می‌چرخید و خارهای آهنی‌اش زیر نور مشعل‌ها برق می‌زدند تا اینکه به جمع رسید و با بانگ بلندی به آن‌ها برخورد کرد و در گوشت و استخوان‌هایشان فرود آمد.

آستریکس و یورشگر‌‌ها روی زمین پخش شده بودند و خون روی سنگ‌ها روان بود. خود آستریکس به سختی نفس می‌کشید و هس هس های نامفهوم از مهاجمین شنیده می‌شد. سرش را برگرداند و رو به سال اولی‌ها گفت:
- مجسمه ساحره... تک چشم... سمت راست، برید!
- ما ولت نمی‌کنیم.
- نه!

سکوت بلندی برقرار شد سپس پسری مو نارنجی راهش را کشید و از کنار غول بی‌هوش رد شد و به سوی راهروی سمت راست رفت، دیگر جادوآموزان نیز نگاهای مرطوب و اشک‌بارشان را از آستریکس زخمی گرفتند و در پی پسرک قدم گذاشتد...
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/18 16:48:56
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1405 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
:۱:

:۲:


همهمه‌ی دخترها آرام‌آرام از دلِ خوابِ سنگینِ نیمه‌شبیِ سرد، بیدار شد؛ نخست چند نفسِ هراسان که از میانِ بالش‌ها بیرون می‌آمد، چند نجوا که در تاریکی گم می‌شد، چند پرسشِ بریده که در هوا معلق می‌ماند، و بعد ترس، مثل جوهری تیره که در آب پخش می‌شود، در سراسرِ خوابگاه دخترانه گریفیندور پخش شد. هر تخت به جزیره‌ای لرزان بدل شده بود؛در دریایِ متلاطمِ وحشت، و هر نگاه، در جست‌وجویِ پناهی، به دیگری می‌آویخت، در حالی که سایه‌هایِ رقصانِ شومینه بر دیوارها، هیولاهایِ خیالی را تغذیه می‌کرد.
و من میانِ آن هراسِ نوپا ایستاده بودم؛ با قلبی که هنوز از ضربه‌هایِ هولناکِ کشفِ حمله، مثلِ پرنده‌ای در قفس می‌کوبید، اما چیزی در وجودم، چیزی ژرف‌تر از آن حسِ خفه‌کننده‌یِ ترس، من را وادار می‌کرد خودم را جمع و جور کنم. همیشه همین‌طور بود. انگار در میانِ بزرگترینِ آشوب‌ها، نخستین غریزه‌ام نه فرار، که سرشماریِ دل‌ها بود؛ شمردنِ نفس‌ها، سنجیدنِ لرزش‌ها، و یافتنِ آن نقطه‌یِ آرامشی که بتواند از میانِ این طوفان، راهی به ساحلِ امن پیدا کند.
چه کسی دارد بی‌صدا اشک می‌ریزد؟
چه کسی از شدتِ ترس دارد می‌لرزد و دندان‌هایش به هم می‌خورد؟
چه کسی بیش از بقیه به یک صدایِ آرام، یک حضورِ مطمئن، یک دستِ یاری‌گر نیاز دارد؟

قدمی کوچک به جلو برداشتم.می‌دانستم خطر همچنان نزدیک است. نفسِ عمیقی کشیدم، سعی کردم هوایِ سرد و آمیخته با بویِ دود و اضطراب را به ریه‌هایم بکشم و صدایم را، تا جایی که می‌توانست، نرم و در عینِ حال محکم کنم؛ صدایی که از اعماقِ وجودم برمی‌خاست، نه فقط از حنجره.

«هیچ‌کس از تختش پایین نپره. همه آروم باشین… خواهش می‌کنم. نفسِ عمیق بکشین. تا وقتی کنارِ هم باشیم، تا وقتی با هم فکر کنیم، می‌تونیم از پسِ هر چیزی بربیاییم.»

نگاهم را بینِ چهره‌هایِ وحشت‌زده چرخاندم. سعی کردم در هر نگاه، اثری از اطمینان بکارم، حتی اگر خودم آن را به سختی پیدا می‌کردم. به دخترِ سالِ اولی اشاره کردم که پتویِ گلدوزی‌شده‌اش را تا زیرِ چانه بالا کشیده بود و چشمانش مثلِ دو ستاره‌یِ وحشت‌زده می‌درخشید. بی‌اختیار به سمتش می‌رفتم. لبه‌ی تختش نشستم و با دست‌هایی که خودشان هم سرد بودند، پتو را دورِ شانه‌هایش مرتب کردم.

«نگام کن عزیزم… نفس بکش، کنارِ من.»

این‌گونه، در میانِ آن تاریکیِ پراضطراب، شروع کردم به ساختنِ یک چارچوب؛ چارچوبی از حضور، از صداقت، و از آن حسِ مشترکِ مسئولیت که می‌دانستم در رگ‌هایِ هر کدام از ما، هرچند ضعیف، جریان دارد.
هنوز کلماتم در هوای سنگینِ اتاق می‌لرزید که از جایی درونِ دیوار، صدایی برخاست؛ آهسته، اما آن‌قدر نابه‌هنگام که همه را میخکوب کرد. انگار یکی از سنگ‌های قدیمیِ قلعه، رازی را که قرن‌ها بلعیده بود، بالاخره پس داده باشد.بعد، یکی از بخش‌های دیوار کنار رفت و از دلِ تاریکیِ راهی پنهان، پیکری بیرون لغزید.

آستریکس!
بالاخره پیدا شد.

پوشیده در سیاهی، با موهای بلند و تیره‌ای که آشفته روی شانه‌ها و یقه‌اش ریخته بود؛ اما آن‌چه این‌بار نگاه را می‌دزدید، نه هیبت همیشگی‌اش، که خون بود. خون از پهلویش گذشته و بر لباس تیره‌اش نشسته بود، چنان پررنگ که حتی در نورِ ضعیف اتاق هم دیده می‌شد. یک دستش را محکم بر زخم نگه داشته بود و با این حال، روی دوپا ایستاده بود؛ با همان لجاجتِ خاموشی که انگار جزئی از استخوان‌هایش بود.یکی از دخترها جیغی خفه کرد. دیگری نامش را با ناباوری زمزمه کرد.
آستریکس نگاه کوتاهی به جمع انداخت؛ نگاهی تیز، اما خسته در نگاهش همان بیداریِ همیشگی بود.

«وقت نداریم.»

دلشوره‌ام شدیدتر شد. زخمی بود، و همین کافی بود که هزار سؤال هم‌زمان در سرم ردیف شوند. تلما کجا بود؟ ملانی کجا بود؟ چرا هیچ‌کدامشان پیش ما نبودند؟ آیا اصلاً زنده بودند؟ چرا هیچ‌کس ازشان خبری نداشت؟مغزم مثل موتوری از سؤال‌ها می‌سوخت، اما سعی کردم صدایم نلرزد. کلمات را کنترل کردم.

«تو زخمی شدی… من سرِ شب صدایی شنیدم، یعنی هممون شنیدیم. من نمی‌دونم… یعنی ملانی نیست و تلما هم ندیدمش…»

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم ماند. بعد، با همان بی‌حوصلگیِ تلخی که فقط از کسی برمی‌آمد که درد را به زور در سینه‌اش حبس کرده.

«وقت نداریم. باید فرار کنید. تلما و ملانی پسر هارو به راه امن بردن. شما باید از پشتِ قلعه برید، سمتِ گلخانه. اون‌جا پیداشون می‌کنید.»

بی‌آن‌که منتظر پاسخ بماند، به سمت دیوار برگشت. من هم نگاه‌ام را به شکافِ تاریکِ پشتِ سنگ انداختم؛ راهرویی مخوف، ساکت، و غریب. کوتاه و محکم ادامه داد.

«این راه به سمت یکی از گذرهای قدیمیِ پشتِ قلعه می ره. اونا هنوز همه‌ی مسیرهای زیرِ برج رو نمی‌شناسن. باید همین حالا برین.»

ترس مثل موجی تازه از میان دخترها گذشت. چند نفر بی‌اختیار به هم چسبیدند. سال‌اولی‌ها تقریباً رنگ نداشتند. نگاهشان میکنم و چیزی در سینه ام فشرده میشود؛ این‌ها دیگر فقط هم‌گروهی یا هم‌سال نبودند. در آن لحظه، تک‌تکشان برایم چیزی شبیه مسئولیت بودند، شبیه پرنده‌هایی هراسان که اگر دستشان را رها می‌کردم، شب می‌بلعیدشان.پس صدایم را دوباره پیدا میکنم.

«گوش کنین به من. همه با هم می‌ریم. کسی جا نمی‌مونه. سال‌بالایی‌ها، هرکدوم دست یکی از کوچکترها رو بگیرین. هیچ‌کس تنها حرکت نمی‌کنه.»

حین حرف زدن دست دختر سال‌اولی را که درآغوش نگه داشته بودم را میگیرم و او را تا دهانه‌ی راه مخفی می برم. با هر کلمه، با هر لمس کوتاه و مطمئن، انگار تکه‌تکه از وحشت جمع را در خود می‌کشیم تا راه برای بقیه باز شود. وقتی آخرین دخترها به دهانه‌ی تونل رسیدند، نفسی کوتاه از سر آسودگی میکشم و بالاخره به سمت آستریکس بر میگردم،شاید تا کنون جرعت نگا کردن به او را نداشتم و حال باید تتمه جرعتم را خرج کنم.

«حالا تو.»

آستریکس با اخمی کم‌رنگ به درِ خوابگاه نگاه کرد؛ همان دری که آن سویش، صدای قدم‌ها و کشیده‌شدن چیزی سخت بر زمین هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. در آن لحظه، صدای ضربه‌ای سنگین بر در فرود آمد. یکی از لولاها ترک برداشت. چند دختر از درون راه مخفی جیغ خفه‌ای کشیدند.آستریکس زیرلب ناسزایی گفت و اندکی تلوتلو خورد. بی‌اختیار بازویش را گرفتم. سرمای تن او از آستین لباس هم حس می‌شد، بدنش از درد سفت شده بود.حس درونی ام میدانست که اگر آستریکس را تنها بگذارم قلبم تا اخرین روز عمرم در آتش عذاب وجدان خواهد سوخت.

صدای دومین ضربه بلند شد؛این بار چنان سهمگین که در از میانه شکافت. اندک نور در خوابگاه، انگار از ترس، برای لحظه‌ای به زردی بیمارگونه‌ای افتاد.و بعد تاریکی وارد شد.خون‌آشام‌ها از شکاف درون اتاق سرازیر شدند؛ بلند، سیاه‌پوش، با چهره‌هایی که بیش از آن‌که انسانی باشند، به تجسمِ چیزی هولناک می‌مانستند. چشم‌هایشان در تاریکی برق می‌زدو بوی خطر با آمدنشان غلیظ‌تر شد.یکی از آن‌ها همان‌جا ایستاد و با نفرتی عمیق به آستریکس نگاه کرد؛ نفرتی کهنه؛ انگار زخمش را می‌شناخت و حال زمان عمیق‌تر کردنش فردا رسیده بود.

آستریکس بی‌درنگ مرا را پشت سر خود کشید.

«برو داخل تونل.»

اما تکان نخوردم،نمیتوانستم فرار کنم آن هم الان! به دهانه‌ی راه مخفی چشم میدوزم، تا مطمئن شوم که کسی در راپله ها گیر نکرده باشد، تنها وقتی صدای آخرین قدم‌ها در تونل پیچید، نفسی لرزان بیرون میدهم.چشمانم اشک آلودم را به آستریکس میدوزم و اولین قطه اشکم مهمان گونه هایم می شود راه دیگری وجود ندارد.دستم را به اجری میکشم که رد خون آستریکس روی آن خود نمایی میکند و آجر های دیوار خوابگاه دوباره راه مخفی را پنهان میکنند.فریاد خشمگین یکی از آن خوناشام ها، مثل تیغه‌ای از شب، در اتاق پیچید و لحظه‌ای بعد، سایه‌ها به دنبالمان هجوم می آورند.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/18 12:55:27
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/18 12:58:59
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/18 13:05:18
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1405 01:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

~ 9 ~


همه چیز واضح بود. خون‌آشام دقیقا می‌دانست هلنا کجاست. پس هلنا با وجود این که از ترس در خودش مچاله شده بود، سرجایش می‌چرخد و چوبدستی را آماده جلویش می‌گیرد. الکس که حالا به بالای سر او رسیده بود، کاناپه را با قدرتی باورنکردنی کنار می‌زند و هلنا به دنبال آن طلسمی روانه‌اش می‌کند که خون‌آشام به راحتی از آن جاخالی می‌دهد.

- به نظر داری تو اجرای طلسم مهارت پیدا می‌کنی نه؟

هلنا بدون این که پشتش را به خون‌آشام کند، در حالی که چوبدستی‌اش را به سمت او نشانه گرفته بود، با قدم‌هایی آرام عقب عقب شروع به حرکت به سمت آزمایشگاه سرّی ریونکلاو می‌کند. او امیدوار بود خون‌آشام به دست کم گرفتن او ادامه بدهد و اجازه دهد تعقیب و گریزی بینشان رخ دهد. چرا که هلنا هنوز از توانایی جادویی خود مطمئن نبود، بخصوص در مقابل یک خون‌آشام که با سرعت بالایی که دارد قدرت تقابل خوبی در جاخالی دادن از طلسم‌ها دارد. بنابراین پناه بردن به آزمایشگاه سری و استفاده از وسیله‌های آن را تنها راه نجات خود می‌دید. آن‌جا کلی مواد مختلف بود که با پرتاب آن‌ها به سمت خون‌آشام می‌توانست از پس او برآید.

اما به نظر می‌آمد خون‌آشام باهوش‌تر از این حرف‌ها باشد که به هلنا اجازه‌ی خارج شدن از آن محوطه را بدهد، زیرا مستقیما شروع به دویدن به سمت هلنا می‌کند. هلنا تلاش می‌کند طلسمی به سمت او نشانه رود اما موفق نمی‌شود و خون‌آشام با رسیدن به او، چوبدستی را از دستش بیرون می‌کشد و به قدری محکم به سمت دیوار پرتاب می‌کند که چوبدستی شکسته و چند تکه می‌شود.

هلنا با اندوه نگاهش را از چوبدستی چند تکه شده برمی‌دارد و با این که می‌دانست دویدن در مقابل یک خون‌آشام بی‌فایده است، اما از سر ناچاری شروع به دویدن به سمت آزمایشگاه می‌کند. خون‌آشام اجازه نمی‌دهد هلنا حتی یک قدم بردارد و با حلقه کردن دستانش به دور کمر او و بلند کردنش از روی زمین مانع از فرار کردنش می‌شود. بدن رز که حالا در اختیار هلنا بود، به قدری ظریف و ریزنقش بود که در مقابل الکس که خون‌آشامی قدبلند و قوی بود هیچ شانسی برای دفاع از خود نداشت.

- ولم کن! بذار برم!

خون‌آشام بی‌توجه به دست و پا زدن‌های هلنا او را روی زمین می‌گذارد و موهای سرخ‌رنگش را به گونه‌ای کنار می‌زند که گردن دخترک آماده برای فرو رفتن دندان‌های نیشش به داخل آن شود. اما به جای آن در گوشش زمزمه می‌کند:
- بهم بگو... یه جادوآموز سال‌بالایی هاگوارتز که از قضا ریونکلاوی هم هست چطور می‌تونه اینقد در انجام جادو ضعیف باشه؟ واقعا از ترسه؟

الکس همزمان با گفتن این حرف، زبانش را بر روی بخش کوچکی از خون جاری شده از زخم سرش در کنار گوش هلنا می‌کشد.
- بوی ترس رو توی خونت حس می‌کنم، ولی نه بیشتر از باقی کسانی که تا حالا کشتم. ناتوانی در اجرای جادو فقط به خاطر ترس... یعنی اینقد ضعیفی؟

هلنا تقلای بیشتری برای فرار کردن از گره دستان خون‌آشام می‌کند و همین باعث می‌شود الکس این‌بار بازوان هلنا را بگیرد و او را وادار به چرخش کند تا حالا رویشان به سمت یکدیگر باشد. اما هلنا به جای نگاه کردن به او، دنبال هرچیزی در اطراف می‌گردد تا با آن بتواند از خودش دفاع کند. توجهش به چماق یکی از مدافعان تیم کوییدیچ ریونکلاو جلب می‌شود که در چند قدمی‌اش بر روی زمین افتاده بود.

الکس با یکی از دستانش چانه‌ی هلنا را می‌گیرد و بالا می‌آورد تا او را مجبور کند به صورتش نگاه کند.
- حالا که اینقد ساحره‌ی ضعیفی هستی، نمی‌خوای هدیه‌ای که می‌تونم بهت بدم رو با افتخار بپذیری؟ حداقل بعنوان یه خون‌آشام می‌تونی قوی باشی!

الکس با امیدواری به چشمان هلنا خیره می‌شود. اما در چشم‌های هلنا تنها چیزی که موج می‌زد حس انزجار بود.
- هرگز.

خون‌آشام سیلی محکمی به هلنا می‌زند که باعث می‌شود نقش بر زمین شود.
- شاید واقعا ضعیف‌تر از اونی هستی که لیاقت خون‌آشام شدن رو داشته باشی. شاید بهتره به جای تبدیل کردنت، خونتو خالی کنم تا حداقل دلی از عزا در بیارم!

الکس خم می‌شود و بر روی زانوانش می‌نشیند تا هم‌راستا با هلنا قرار گیرد که به حالت نشسته در آمده بود و دستش را بر روی گوش سرخ‌شده و دردآلودش بر اثر ضربه قرار داده بود. از شدت ترس قادر نبود لرزش بدنش را کنترل کند اما نگاهش بر روی چماقی قفل شده بود که حالا در کنار دست دیگرش قرار داشت.

- ولی خب، نمی‌تونم انکار کنم که خوشگلی. بعدا ازم تشکر می‌کنی که چطور تو رو از یه ساحره‌ی ضعیف، به یه خون‌آشام قوی تبدیل کردم!

الکس دندان‌های نیشش را به نمایش در می‌آورد و آماده برای فرو کردن آن در مچ دستش می‌شود تا خونش را تقدیم هلنا کند. هلنا از فرصت استفاده کرده و چماق را برمی‌دارد و محکم بر صورت خون‌آشام می‌کوبد. او با این خیال که وقت کافی برای فرار کردن خودش خریده است از جا بلند می‌شود و شروع به دویدن به سمت آزمایشگاه می‌کند.

خون‌آشام با بدخلقی سرش را به گونه‌ای حرکت می‌دهد تا مهره‌های گردنش جا بیفتد، سپس سرپا می‌ایستد و در یک حرکت سریع خودش را به هلنا که در آستانه‌ی در ورودی آزمایشگاه قرار داشت می‌رساند و با قرار گرفتن جلوی او، لبخند شیطانی‌ای می‌زند و هلنا را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند. هلنا محکم به دیوار برخورد می‌کند و بر اثر ضربه‌ی وارده بیهوش بر روی زمین می‌افتد.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 23:20
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پست ششم


از پله‌ها بالا می‌رود. حس آرامش عجیبی وجودش را فرا گرفته بود. نمی‌دانست که آن خون‌آشام، جان چند نفر را گرفته و چندین کس را به نفرین خود مبتلا کرده بود... حال تلما توانسته بود انتقام تمام آنان را از او بگیرد. اکنون تنها نیاز داشت اثری از دیگران بیابد و از آن تالار لعنت‌شده خارج شود. با سرعت بیشتری از پله‌ها بالا رفت. تصمیم گرفت در ابتدا خوابگاه دخترانه را بررسی کند. در را که نیمه‌باز بود، گشود. وضعیت خوابگاه تفاوتی با تالار گریفیندور نداشت. پرده‌ها بر اثر پنجه‌های گرگینه پاره شده، ملافه‌ها روی زمین کشیده شده و وسایل دخترها پخش شده بودند.

تلما نفس عمیقی می‌کشد و سعی می‌کند با بی‌خیالی از کنار لکه‌های خون روی دیوار، رد شود. حتی از آن فاصله هم می‌توانست پرونده‌های پاره شده‌اش را که روی تخت و اطرافش ریخته بودند، ببیند. ناخودآگاه، حسی درونی او را به آن سمت فرامی‌خواند. قدم برمی‌دارد. نزدیک‌تر که می‌شود، خز نارنجی رنگی که از زیر کاغذها بیرون زده بود، به چشمش می‌خورد. قلبش برای لحظه‌ای از تپش دست می‌کشد... گویی قدم بعدی را نه بر زمین، بلکه بر خارها می‌گذارد. دم نارنجی رنگ روباه، دیگر به خوبی دیده می‌شود.

- میرا!

تلما زمین می‌افتد. دستان لرزانش کاغذ‌ها را که سنگین‌تر از سنگ به نظر می‌آمدند، به سختی کنار می‌زند. مدت طولانی‌ای طول نمی‌کشد که جسد بی‌جان و سرد روباه، در مقابل چشمانش به نمایش گذاشته می‌شود. هنوز از زخم عمیق روی گردن روباه، خون می‌آمد. تلما روباه را در آغوش می‌گیرد. بوی خون، ریه‌هایش را پر می‌کند...
- میرا... خواهش می‌کنم، میرا...

قطره‌ی اشک درخشانی از روی گونه‌اش بر زخم باز روباه می‌چکد.
- خواهش می‌کنم زنده بمون...

دانه‌های اشک، از یکدیگر پیشی می‌گرفتند.

- لطفاً من رو تنها نذار...

صدای بلند هق‌هق تلما، سکوت تالار گریفیندور را می‌شکند. او که از شدت ناراحتی، نفس کشیدن را فراموش کرده بود، میرا را محکم‌تر به خودش می‌فشرد.
- تو نباید بمیری... می‌فهمی؟!

مگر به چه اندازه درگیر مبارزه با آن دیوانه‌ساز بود که تمام این اتفاقات رخ داده بود؟ چیزی درست نبود... چشمانش را بست؛ باید به‌خاطر می‌آورد...

تنها تا زمانی که روباهی برفی از چوبدستی‌اش خارج شده و به دیوانه‌ساز حمله‌ور شده بود را به‌خاطر داشت. بیشتر به ذهنش فشار آورد... زمانی که روی پاهایش ایستاده و وارد تالار گریفیندور شده بود... نکته همان‌جا بود؛ مکانی که چشم‌هایش را گشود، با محل درگیری‌اش با دیوانه‌ساز فرق داشت! چه اتفاقی در آن فاصله افتاده بود؟ چگونه در تمام مدتی که دیگران مشغول جنگیدن برای بقا بودند، او بدون هیچ آسیبی زنده مانده بود؟
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین

The Beginning
The Middle


پیرمرد زودتر رسیده بود یا هدف آن خون‌آشام بد‌نهاد نه کودک، بلکه کس دیگری بود؟!‌ کودک در آغوش پیرمرد رمیده بود و پیرمرد خود را سپری میان کودک و خون‌آشام کرده بود. اما قصد آن هیولا چه بود؟! آیا نفرین پیرمرد این بود که کودکی که خودش نجات داده است را درگیر این فاجعه‌ی خونین کند؟!
آری، روی گردن پیرمرد جای دو دندان نیش خونین مانده بود. آه که چه جُرمیست جاودانه کردن مردی که هزاران سال در آرزوی دیدار مرگش، هر بار مرده است!

و اما خون‌آشام در چشمی به هم زدن، غیب شد. پیرمرد ماند و کودک. همان داستان قدیمیِ پیرمرد و کودکش و نجات پیدا کردن از ماجراجویی چالش‌وارانه‌شان به همراه مقدار زیادی شانس؟! همان داستان همیشگی فداکاری‌ها، درس گرفتن‌ها، سختی‌کشیدن‌ها؟!

هر چند پیرمرد حسش می‌کرد، زیر پوست چروکش، توی رگ‌های برجسته‌اش، چیزی می‌جوشید. چیزی که ممکن بود هر لحظه، هر آن او را به گناهی غیر قابل بازگشت وادار کند. چیزی که آمده بود تا خوی او را برای همیشه عوض کند.
تشنه بود؟! تشنه‌اش شده بود؟! اما میلی به سیرآب شدن نداشت، بلکه در اعماق ذهنش به دنبال چیزی بود که کف دستان کودکش نمایان بود، خون!
تا چه حد می‌توانست دوام بیاورد را نمی‌دانست. اما آنچه می‌دانست این بود که کودکی که درآغوشش گرفته بود، ممکن بود تنها بازمانده‌ی این شب پر سر و صدا باشد. پس به سختی دمی گرفت و نفسش را حبس کرد، باید کمترین بو را احساس می‌کرد، سپس سرش را پایین گرفت و از آنجا غیب شد.


نزدیکی بید کتک‌زن- هاگوارتز

اینجا جایی نبود که قرار بود برود، هم‌زمان فکر کردن به دلیل اینکه چرا به اینجا کشیده شده است و تمرکز بر تبدیل نشدنش، تقریباً غیرممکن بود. نگاهش به بیدی که از سرما یخ زده بود افتاد، پیرمرد اما سخت در تب می‌سوخت. همیشه زیر این درخت حفره ای تاریک منتهی به شیون آوارگان بود، ممکن بود در حال حاضر آنجا امن باشد؟!
نگاهی به کودک که حال آرام در آغوشش خوابیده بود کرد، خون زیادی از دست داده بود. خون... نباید فکرش را هم می‌کرد. چطور چنین مایع حیاتی‌ای، تبدیل به مصیبتی چنان هولناک شده بود؟!
او اما وقت فکر کردن به این چیزها را نداشت، پس کودک را درآغوشش فشرد و داخل حفره پرید و پشت سرش این راه ورودی قدیمی را برای همیشه بست.


کلبه‌ی شیون آوارگان- دهکده‌ی هاگزمید

ارواح، جالب بود. همگی آنجا بودند! به دور از جنب و جوش آن بیرون، پناهگاهی کاملا مناسب خود برگزیده بودند. پیرمرد خود را از چشم ارواح پنهان کرد. بهرحال کسی نباید متوجه خفت کشیدنش آن هم در این سن، آن هم به این شکل باشد. چه می‌شد اگر آخرین خاطره‌ی آنها از پیرمرد همین تبدیل شدن بی‌بدیلش باشد؟! آیا قرار است او را با این شمایل به خاطر بیاورند؟! خیر، نباید اجازه می‌داد.
چوبدستی‌اش را درآورد و کودک را از آغوش پدرانه‌اش جدا کرد و همانطور که عرقی سرد روی پیشانی‌اش نشسته بود و دردی محسوس در دندان‌های نیشش احساس می‌شد، او را معلق کرد و روی تخت تمام سیاه گوشه‌ی کلبه فرود آورد و در چشم بر هم زدنی غیب شد. شاید آن کودک در کنار ارواح هاگوارتز جایش امن‌تر باشد.