1
Loyalty
باد هنوز آرام نگرفته بود. مه غلیظ مثل پردهای نیمهشفاف روی دشت گسترده شده بود و ارتش پشت سر آستریکس در سکوتی سنگین نفس میکشید؛ سکوتی که بیشتر شبیه انتظار بود تا آرامش. صدای برخورد زرهها، خشخش چرم و زمزمههای کوتاه در میان صفوف خونآشامها و گرگینهها گم میشد و هر بار که آذرخش آسمان را میشکافت، هزاران چشم براق در تاریکی میدرخشیدند.
آستریکس هنوز رو به قلعه ایستاده بود، بیحرکت، مثل مجسمهای که فقط نفس میکشد. انگار زمان برای او کندتر میگذشت. دستانش آرام پایین آمد و چوبدستی را کنار بدنش نگه داشت، اما نور سرخ آن خاموش نشد؛ فقط کمسو شد، مثل اخگری که منتظر دمیدن دوباره است.
- میدانید بدترین بخش خیانت چیست؟
بدون اینکه برگردد پرسید. صدایش نه بلند بود و نه خشمگین؛ بیشتر شبیه کسی بود که حقیقتی را با خودش تکرار میکند.
- نه لحظهای که اتفاق میافتد... نه حتی زخمش.
مکثی کوتاه کرد و سپس ادامه داد...
- بدترین بخشش این است که بعد از آن، دیگر هیچ خاطرهای همان حس قبلی را ندارد.
چند نفر از نزدیکترین همراهانش، خونآشامی با ردایی بلند و گرگینهای که هنوز نیمهدگرگون بود، ناخودآگاه یک قدم جلوتر آمدند. نه از روی بیقراری، بلکه از روی نیازی ناخودآگاه برای نزدیکتر شنیدن. برای فهمیدن مردی که قرار بود آنها را تا قلب دنیایی که از آن طرد شده بودند هدایت کند.
آستریکس ادامه داد:
- سالها فکر میکردم اگر کافی باشد... اگر وفادار بمانم، اگر بمانم و بجنگم و باور داشته باشم... بالاخره جایی برایم خواهد بود.
لبخندی کوتاه و بیروح روی لبانش نشست.
- اما وفاداری، وقتی یکطرفه باشد، فقط اسم دیگری برای تنهایی است.
باد ناگهان شدت گرفت و ردای تیرهاش را به حرکت درآورد. پشت سرش صفوف ارتش به آرامی موج برداشتند؛ نه از ترس، بلکه از هیجان نزدیک شدن لحظهای که مدتها منتظرش بودند. صدای دوردست گرگینهای که نالهای کوتاه کشید، در دشت پیچید و دوباره خاموش شد.
- آنها فکر کردند اگر در را ببندند، داستان تمام میشود.
آستریکس آرام سرش را بالا آورد و به برجهای دوردست خیره شد.
- فکر کردند اگر نامت را از یاد ببرند، انگار هرگز وجود نداشتهای.
آذرخشی دیگر، نزدیکتر از قبل، آسمان را درید. سایههای برجهای قلعه واضحتر شدند؛ دیوارهایی که زمانی نماد امنیت بودند، حالا مثل مرزی به نظر میرسیدند که باید شکسته شود.
آستریکس آهسته چرخید و برای اولین بار رو به ارتشش ایستاد. نگاه سرخش روی چهرهها لغزید، چهرههایی که هر کدام داستانی از طرد شدن، ترس یا زندگی در حاشیه داشتند. اما حالا در چشمانشان چیزی مشترک بود... انتظار.
- امشب، هیچکس تنها نیست!
این جمله را محکمتر گفت، اما هنوز صدایش آرام بود.
- امشب، هیچکس قرار نیست پشت در بماند.
زمزمهای میان صفوف پیچید؛ نه فریاد، نه تشویق. فقط موجی از نفسهایی که همزمان رها شدند. انگار سالها وزن نامرئی از روی سینهها برداشته شده باشد.
آستریکس چند قدم جلو رفت. فاصلهی میان او و قلعه کوتاه نبود، اما دیگر دور هم به نظر نمیرسید. هر گامش روی زمین خیس صدایی نرم ایجاد میکرد. وقتی ایستاد، چوبدستیاش را بالا آورد و نور سرخ این بار روشنتر شد، مه اطرافش را شکافت و مسیر پیش رو را به رنگ خون درآورد.
- به خاطر داشته باشید... ما اینجا نیستیم تا چیزی را نابود کنیم.
نگاهش سخت شد.
- ما اینجا هستیم تا نشان دهیم که نمیتوان حقیقت را پشت دیوارها دفن کرد.
رعدی مهیب آسمان را لرزاند؛ آنقدر نزدیک که زمین زیر پا لرزید. و درست در همان لحظه، آستریکس چوبدستی را به سمت قلعه نشانه رفت.
- حرکت کنید.
هیچ فریادی داده نشد. هیچ شیپور جنگی به صدا درنیامد. فقط یک حرکت جمعی، یک قدم واحد، و بعد هزاران قدم دیگر که زمین را به لرزه انداختند. ارتش سایهها به راه افتاد.
مه شکافته شد. صدای گامها بلندتر شد. صدای نفسها، زرهها، پنجههایی که خاک را میشکافتند، و بالهایی که در آسمان تاریک به حرکت درآمدند. آذرخشها حالا پشت سرشان میدرخشیدند و هر بار سایهی ارتش را بزرگتر و وحشتناکتر روی زمین میکشیدند.
آستریکس جلوتر از همه حرکت میکرد. نه سریع، نه شتابزده، با همان قدمهای آرام و مطمئنی که گویی از ابتدا میدانست این مسیر به کجا ختم میشود.
و در دوردست، دروازههای عظیم قلعه، برای نخستین بار در این شب، به وضوح دیده میشدند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





