جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زير نور ماه! (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1405 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین

1
Loyalty

باد هنوز آرام نگرفته بود. مه غلیظ مثل پرده‌ای نیمه‌شفاف روی دشت گسترده شده بود و ارتش پشت سر آستریکس در سکوتی سنگین نفس می‌کشید؛ سکوتی که بیشتر شبیه انتظار بود تا آرامش. صدای برخورد زره‌ها، خش‌خش چرم و زمزمه‌های کوتاه در میان صفوف خون‌آشام‌ها و گرگینه‌ها گم می‌شد و هر بار که آذرخش آسمان را می‌شکافت، هزاران چشم براق در تاریکی می‌درخشیدند.
آستریکس هنوز رو به قلعه ایستاده بود، بی‌حرکت، مثل مجسمه‌ای که فقط نفس می‌کشد. انگار زمان برای او کندتر می‌گذشت. دستانش آرام پایین آمد و چوب‌دستی را کنار بدنش نگه داشت، اما نور سرخ آن خاموش نشد؛ فقط کم‌سو شد، مثل اخگری که منتظر دمیدن دوباره است.
- می‌دانید بدترین بخش خیانت چیست؟

بدون اینکه برگردد پرسید. صدایش نه بلند بود و نه خشمگین؛ بیشتر شبیه کسی بود که حقیقتی را با خودش تکرار می‌کند.
- نه لحظه‌ای که اتفاق می‌افتد... نه حتی زخمش.

مکثی کوتاه کرد و سپس ادامه داد...
- بدترین بخشش این است که بعد از آن، دیگر هیچ خاطره‌ای همان حس قبلی را ندارد.

چند نفر از نزدیک‌ترین همراهانش، خون‌آشامی با ردایی بلند و گرگینه‌ای که هنوز نیمه‌دگرگون بود، ناخودآگاه یک قدم جلوتر آمدند. نه از روی بی‌قراری، بلکه از روی نیازی ناخودآگاه برای نزدیک‌تر شنیدن. برای فهمیدن مردی که قرار بود آن‌ها را تا قلب دنیایی که از آن طرد شده بودند هدایت کند.
آستریکس ادامه داد:
- سال‌ها فکر می‌کردم اگر کافی باشد... اگر وفادار بمانم، اگر بمانم و بجنگم و باور داشته باشم... بالاخره جایی برایم خواهد بود.

لبخندی کوتاه و بی‌روح روی لبانش نشست.
- اما وفاداری، وقتی یک‌طرفه باشد، فقط اسم دیگری برای تنهایی است.

باد ناگهان شدت گرفت و ردای تیره‌اش را به حرکت درآورد. پشت سرش صفوف ارتش به آرامی موج برداشتند؛ نه از ترس، بلکه از هیجان نزدیک شدن لحظه‌ای که مدت‌ها منتظرش بودند. صدای دوردست گرگینه‌ای که ناله‌ای کوتاه کشید، در دشت پیچید و دوباره خاموش شد.
- آن‌ها فکر کردند اگر در را ببندند، داستان تمام می‌شود.

آستریکس آرام سرش را بالا آورد و به برج‌های دوردست خیره شد.
- فکر کردند اگر نامت را از یاد ببرند، انگار هرگز وجود نداشته‌ای.

آذرخشی دیگر، نزدیک‌تر از قبل، آسمان را درید. سایه‌های برج‌های قلعه واضح‌تر شدند؛ دیوارهایی که زمانی نماد امنیت بودند، حالا مثل مرزی به نظر می‌رسیدند که باید شکسته شود.
آستریکس آهسته چرخید و برای اولین بار رو به ارتشش ایستاد. نگاه سرخش روی چهره‌ها لغزید، چهره‌هایی که هر کدام داستانی از طرد شدن، ترس یا زندگی در حاشیه داشتند. اما حالا در چشمانشان چیزی مشترک بود... انتظار.
- امشب، هیچ‌کس تنها نیست!

این جمله را محکم‌تر گفت، اما هنوز صدایش آرام بود.
- امشب، هیچ‌کس قرار نیست پشت در بماند.

زمزمه‌ای میان صفوف پیچید؛ نه فریاد، نه تشویق. فقط موجی از نفس‌هایی که هم‌زمان رها شدند. انگار سال‌ها وزن نامرئی از روی سینه‌ها برداشته شده باشد.
آستریکس چند قدم جلو رفت. فاصله‌ی میان او و قلعه کوتاه نبود، اما دیگر دور هم به نظر نمی‌رسید. هر گامش روی زمین خیس صدایی نرم ایجاد می‌کرد. وقتی ایستاد، چوب‌دستی‌اش را بالا آورد و نور سرخ این بار روشن‌تر شد، مه اطرافش را شکافت و مسیر پیش رو را به رنگ خون درآورد.
- به خاطر داشته باشید... ما اینجا نیستیم تا چیزی را نابود کنیم.

نگاهش سخت شد.
- ما اینجا هستیم تا نشان دهیم که نمی‌توان حقیقت را پشت دیوارها دفن کرد.

رعدی مهیب آسمان را لرزاند؛ آن‌قدر نزدیک که زمین زیر پا لرزید. و درست در همان لحظه، آستریکس چوب‌دستی را به سمت قلعه نشانه رفت.
- حرکت کنید.

هیچ فریادی داده نشد. هیچ شیپور جنگی به صدا درنیامد. فقط یک حرکت جمعی، یک قدم واحد، و بعد هزاران قدم دیگر که زمین را به لرزه انداختند. ارتش سایه‌ها به راه افتاد.
مه شکافته شد. صدای گام‌ها بلندتر شد. صدای نفس‌ها، زره‌ها، پنجه‌هایی که خاک را می‌شکافتند، و بال‌هایی که در آسمان تاریک به حرکت درآمدند. آذرخش‌ها حالا پشت سرشان می‌درخشیدند و هر بار سایه‌ی ارتش را بزرگ‌تر و وحشتناک‌تر روی زمین می‌کشیدند.

آستریکس جلوتر از همه حرکت می‌کرد. نه سریع، نه شتاب‌زده، با همان قدم‌های آرام و مطمئنی که گویی از ابتدا می‌دانست این مسیر به کجا ختم می‌شود.
و در دوردست، دروازه‌های عظیم قلعه، برای نخستین بار در این شب، به وضوح دیده می‌شدند.

ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/2/21 12:16:13
ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/2/21 18:17:39
ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/2/21 18:19:26
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1405 03:05
نمایش جزئیات
آفلاین
۳

پاره های ابر بر ماه

از زبان گادفری

شمع ها می سوزند. با عطری که انگار از بهشت آمده، اما به جهنم می برد. نور زرد کم جان، فرش مخمل جگر تیره و ایزابل که ملبس به ردایی سپید به سوی جایگاهی می رود که شبیه محراب است، اما محراب نیست. تنها یک میز است با مجسمه های خون آشامان درگذشته بر آن.
مردمان اسکاربرو هنوز معابد را محلی برای نیایش می دانند. مارکیز مالخازار تنها آن ها را از پرستش خود و مراسم قربانی منع کرده، اما عبادتشان را به کلی از آن ها نستانده.
اما چه طور می توانم اینجا را یک معبد بدانم، وقتی مارکیز را می بینم که مقابل آن مجسمه ها ایستاده، طوری که انگار تنها چیزی برای فراموشی هستند؟
و رایحه ی شمع های الهی، روح او را نه به بهشت می برد و نه جهنم. شاید فقط او را به یاد گذشته ی انسانی اش بیندازد. آن زمان که همسرش سلستیا مایه ی نیک بختی اش بود. در جهانی که به آشوب خون آشام ها و انسان ها آلوده شده بود.

و حالا حضور ایزابل برای او چه معنایی دارد؟ آیا او سلستیای جدیدش است؟
می دانم که می خواهدش. این را می فهمم، بدون اینکه به چشمان خاکستری مشتاقش نگاه کنم. میل او به ایزابل مثل نور بیمار این شمع ها، مثل رایحه ی خواب کننده شان در هوا پراکنده شده.

ایزابل جلو می رود و در فاصله ی کمی از مالخازار متوقف می شود. او کلماتی از وفاداری به زبان می آورد که برایم بی معنیست. او زنی نیست که بخواهد به کسی خدمت کند. پس از مالخازار چه می خواهد؟ آنچه من از او دریغ می کنم را؟

خدمتکار دو جام پر از خون و شراب را برای مالخازار و ایزابل می آورد و آن ها می نوشند، در حالی که سرهایشان را بالا گرفته اند و پلک هایشان بسته است.
آن ها می گویند به بیداری می روند، اما آنچه من می بینم فرو رفتن در خواب است.

من که دارم از طبقه ی بالا و از میان تاریکی نگاهشان می کنم، قبل از آنکه خون و شرابشان را تا انتها بنوشند، رویم را برمی گردانم و به سمت یک پنجره می روم و از داخل چارچوبش به بیرون می لغزم و از روی دیوار پایین می خزم. با جسمی سبک، اما روحی سنگین.

به ساختمان جانبی عمارت می روم، به اتاق خودم و ایزابل. اینجا همیشه خلوت تر از ساختمان اصلیست و مگس های کنجکاو خون آشام نما و انسان نما را کمتر اطرافم می بینم.
به سمت صندوقی در گوشه ی اتاق می روم و یک بطری خون از داخلش برمی دارم و چوب پنبه اش را جدا می کنم و شروع می کنم به نوشیدن، بی آنکه طعم خون را احساس کنم. به طرف تابوت فلزی ام می روم و بر درپوش بسته اش می نشینم و انتظار ایزابل را می کشم.

لحظه ها به کندی می گذرند. سکوت بر قلبم فشار می آورد. با انگشتانم به درپوش تابوت ضربه می زنم. جرعه های خون را به سرعت پایین می دهم تا صدای بلعیدنم را بشنوم. از جایم بلند می شوم و با قدم هایی تند بر کف اتاق به حرکت درمی آیم.

و بالاخره او می آید. با چشمانی که برق می زند و لبخندی حجیم بر لب. موهایش اندکی به هم ریخته و ردایش کمی چروک برداشته.
نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم با لحنی آرام حرف بزنم.
"دیر برگشتی."

ایزابل به سمت تابوتش می رود و بر درپوش آن می نشیند.
"مهمانی طول کشید."

من:
"مهمانی؟"

ایزابل:
"بله، به مناسبت ورود من به عمارت مارکیز مالخازار و نقش جدیدم به عنوان هدایتگر خون آشامان تازه بدل شده."

من:
"ایزابل، من به تو گفته بودم از خون آشام ها و انسان های این عمارت فاصله بگیری. با مارکیز مالخازار محترمانه برخورد کنی، اما به او نزدیک نشوی. و تو به هیچ کدام از توصیه های من گوش نکردی."

چشمانش را به من می دوزد.
"آیا تو کارهایی که من از تو می خواهم را انجام می دهی؟
هر غروب که از تابوت درمی آیم، می بینم که تو قبلا اینجا را ترک کرده ای و به این فکر می کنم که الان کجا هستی؟ آیا پنهانی در خیابان ها می پلکی و نیش در انسان ها فرو می کنی؟ به خودم می گویم اگر تو را بگیرند، چه می شود؟
بعد سعی می کنم خودم را آرام کنم. به این فکر می کنم که شاید اصلا به شکار نرفته باشی. شاید فقط نزد آن معشوق راهبه ات باشی."

جملات آخر را با لحنی آلوده به کنایه و درد به زبان می آورد.

من:
"گمان می کردم مساله ی رزالی را با هم حل کرده ایم."

ایزابل نفسش را به تندی بیرون می دهد.
"بله، ترجیح می دهی خوش خیال باشی تا وجدانت درد نگیرد.
گادفری، تو با رزالی مرا تحقیر می کنی و انتظار داری مطابق میلت عمل کنم و خودم را در این اتاق زندانی کنم.
به من بگو اصلا چرا مرا به اینجا آوردی؟"

من:
"مجبور بودم، ایزابل. من که برایت توضیح دادم. نمی توانم از مارکیز مالخازار دور باشم. باید مراقب او باشم."

ایزابل:
"آ، بله، گادفری حمایت کننده. گادفری مراقب. حواسش جمع است تا مبادا کسی بیش از حد در تاریکی یا نور فرو رود و خود را تباه کند."

من:
"ایزابل، تو نباید خودت را درگیر جنگ کنی. جنگ با پرستشگران خائن ارتباطی با تو ندارد. در واقع نمی توانم درک کنم چرا خودت را دخیل کرده ای. آیا قصدت آزار و اذیت من است؟"

لبخندی به لب می آورد، به ظاهر شیرین.
"شاید. اما فقط این نیست. عزیزم، شاید برایت دردناک باشد. اما جز تو فکرهای دیگری هم در سر من هست."

من:
"هر چه به مارکیز مالخازار نزدیک تر باشی، زندگی ات غم آلودتر خواهد بود. متوجه نیستی، ایزابل؟ او دارد تو را جایگزین همسر مرده اش سلستیا می کند."

چشمان ایزابل کمی گشاد می شود. لحظه ای سکوت برقرار می شود. ایزابل بر درپوش تابوت نشسته، مثل یک مجسمه، بی آنکه حرکت کند.
و بعد ناگهان شروع می کند به خندیدن.
"اوه، گادفری. پس تو حسادت می کنی.
خیلی برایم جالب است."

از روی درپوش پایین می آید و آن را باز می کند و به نرمی داخل تابوتش می لغزد. من بالای سرش می روم.
"این یک بازی نیست. او تو را به کشتن می دهد."

ایزابل با لحنی معصومانه:
"بیا این بحث را تمام کنیم، عزیزم. خسته ام. می خواهم بخوابم."

با چهره ای در هم یک قدم عقب می روم.

ایزابل:
"نمی خواهی مرا ببوسی؟"

جلو می روم و بر تابوتش خم می شوم و می گذارم لب هایم بر لب هایش بیارامد. خنکایی را حس می کنم که بر التهاب درونم می ریزد.
ایزابل صورتش را با ملایمت کنار می کشد و در گوشم زمزمه می کند:
"من فقط دارم وارد زندگی ات می شوم، گادفری. مارکیز مالخازار، جنگ. تمام این ها بخشی از توست.
گفتی می خواهی مراقب مارکیز باشی. من هم دارم همین کار را می کنم. اما با شیوه ی خودم.
تو نمی توانی با حبس کردنم در این اتاق از من مراقبت کنی، آن گونه فقط مرا می پوسانی."

صورتم را از روی او بلند می کنم و می بینم که پلک هایش را بسته. چهره اش آرام است و لبخند به لب دارد. درپوش تابوت را می بندم و به سمت پنجره می روم. به ماه نگاه می کنم و پاره های ابر که نیمی از آن را پوشانده اند.
نباید ایزابل را با خودم به اینجا می آوردم. شاید نباید اصلا تبدیلش می کردم. اما حالا برای این حرف ها دیر شده. من او را به باتلاق سوق داده ام و می دانم که نمی توانم او را بیرون بکشم.
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 23:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


"حاضری برای آنکه کسی دردت را بفهمد، دست به چه کارهایی بزنی؟ آیا مرزهای اخلاقی‌ات را در هم می‌شکنی؟ "



غمگینم... دلم گرفته... آشفتم... حالم بده... کاش یکی بفهمه و وادارم کنه حرف بزنم. کاش فقط یکی تو شب قبل تبدیل دستمو بگیره و بفهمه چی میگم. داشتن یه دوست که مجبورت کنه رازهات رو فاش کنی و دردت رو درمان، خواسته زیادیه؟ کاش...

یهو کل اون حس ترحم و دلسوزی که نسبت به خودم داشتم از بین میره. آروم به خودم میگم آره، داشتن دوستای عادی واسه من زیادیه. تجربه خوشبختی زیادیه. هر چیز خوبی زیادیه. اما دلیل نمی‌شه که نتونم احساساتمو به دیگران بفهمونم. اتفاقا فهموندن این حس درموندگی، نفرت از خود و دیگران، غم عمیق و تنهایی خیلی راحته. راحت تر از هر چیزی که بخوام تصورش رو کنم.

بلند میشم و به جنگل نگاه می‌کنم. می‌دونم چند ساعت دیگه ماه بیرون میاد ولی دیگه نمی‌ترسم. امشب قراره اقلیت ها به هاگوارتز و جامعه جادوگری هجوم ببرن تا نشون بدن اونا هم جزوی از جامعه ای هستن که خیلیا بهشون می‌گن هیولا. اولش باهاشون مخالف بودم فکر می‌کردم این کار مرزهای اخلاقیمو از بین می‌بره. اما امروز بعد طرد شدنم از کافه جادوگرا، متوجه شدم از یه تیکه آشغال بیشتر براشون ارزش ندارم. جادوگرای خودخواه!
آدمای خودخواه!
حالم از همه‌تون بهم می‌خوره!


باد موهامو نوازش می‌کنه. پوزخند می‌زنم. امشب قراره واقعا به همه نشون بدیم هیولا کیه. تموم غم و دردم تو یه لحظه پودر میشه و قدرت سراغم میاد. جغدی سر شاخه هوهو می‌کنه. زیر لب می‌‌گم:

- حالا وقتشه تموم آدمایی که از خوبیام سو استفاده کردن و اسمم رو هیولا گذاشتن، طعم واقعی درد رو بچشن.

ماه کم کم بالا میاد و برای اولین بار جریان لذت بخش آدرنالین رو تو رگام حس می‌کنم...
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
۲

خونی برای بیداری

از زبان مالخازار

با قدم هایی آهسته وارد تالار می شود. نگاهش محتاط است، اما کنجکاو هم هست. چهره اش به خاطر حال نامناسب و خونی که بالا آورده، هنوز رنگ پریده است. من در حالی که بر تخت تکیه زده ام، با دست او را به سمت خود دعوت می کنم:
"بیا اینجا و کنارم بنشین."

او چنین می کند و با نگاهی نه کاملا خیره با ترکیبی از ادب و جسارت چشمان آبی اش را به من می دوزد. لبخندی کج و معنی دار روی لبانش می نشیند.
"شما هم به گادفری شبیه هستید و هم نیستید، سرورم."

من هم به او لبخند می زنم.
"منظورت چیست، ایزابل؟"

ایزابل:
"هر دو در تاریکی به دنبال نور می گردید، اما شما چندان اهمیت نمی دهید که برای رسیدن به مقصودتان کمی در سیاهی غرق شوید."

من:
"تاریکی را می توان تاب آورد، اگر عقلانیت را حفظ کرد و از جنون دوری جست. اگر بخواهم در باتلاق سیاهی دست و پا بزنم، بیشتر در آن فرو خواهم رفت. پس می گذارم مرا در خود فرو برد، در من نفوذ کند و زمانی که گمان کرد با من یکی شده، بالا می آیم."

ایزابل:
"بازی خطرناکیست، سرورم."

من:
"دوست داری طعم آن را بچشی؟"

و مچ دستم را به نیش می برم و سوراخ می کنم و در حالی که خون سرخ تیره از رگم جاری شده، دستم را به سمت ایزابل می برم.
"خونم را بنوش. به روحت کمک می کند تا با هدیه ی تاریک به صلح برسد."

او با تردید به خونی که جاری شده، نگاه می کند.

من:
"مسیر رستگاری ای که گادفری برایت چیده، وجودت را مچاله می کند. مثل گلی که آب به آن می رسد، اما در نهایت خشک و پژمرده می شود. او خودش هم نمی داند از زندگی اش چه می خواهد. گاه در اسکاربرو از جام خون شرور می نوشد، گاه در سایه ها بر اشرار نیش فرو می کند و آن ها را می نوشد و گاه برای خود مراسمی رقت آلود که تنها انعکاسی از آن مراسم لعن شده ی سابق است، ترتیب می دهد. و هیچ کدام از این ها قانعش نمی کند. این سر در گمی او در تو نیز پخش شده. خون من کمکت می کند که پاهایت در سیاهی سفت شود، که بمانی."

این بار نگاهش را لحظاتی مستقیم در چشمانم می دوزد و بعد دهانش را به سمت رگ شکافته ام می برد و شروع می کند به نوشیدن. اول آهسته و بعد کم کم با ولع. صورتش با دیدن خاطراتم گاه منقبض می شود و چشمانش اندکی گشاد، اما دست نمی کشد.

وقتی حس می کنم به اندازه ی کافی نوشیده، دستم را با ملایمت از دهانش عقب می کشم و یک دستمال ابریشمی از جیب ردایم بیرون می آورم و با آن رگه ی خونی که از میان لب هایش جاری شده را پاک می کنم. لرز آرامی بر تنش می افتد.

من:
"از ریسمانی که روحت را از خون به من وصل کرده‌‌‌، نهراس. این بندی نیست که تو را اسیر کند."

خدمتکار را صدا می کنم و از او می خواهم برایمان خون بیاورد. لحظاتی بعد یک سینی با یک کوزه ی پر از خون و دو جام مقابلمان است. جام ها را پر می کنم و یکی را به دستش می دهم. او آن را به لب می برد و جرعه ی کوچکی از آن را با احتیاط می نوشد.

من در حالی که از جام خود می نوشم، اما حواسم معطوف به اوست:
"چه احساسی داری؟"

ایزابل:
"به گمانم بهتر از قبل شده."

من:
"و بهتر هم خواهد شد، اگر باز از من بنوشی. گردابی که خون گادفری در تن و روحت به پا کرده، کم کم محو می شود، نه به یک باره."

با حالتی پرسشگرانه به من نگاه می کند.
"اما سرورم، چه باعث شده شما بخواهید از خون گرانبهایتان به من ببخشید؟"

من کمی مکث می کنم و بعد آهی نامحسوس می کشم.
"گادفری برای من عزیز است. اولین بار وقتی دیدمش که از جاودانگی ام سیر شده بودم و می خواستم به زندگی ام پایان دهم. اشتیاق افسار گسیخته ی او به حیات به یادم آورد که زندگی چه قدر ارزشمند است، حتی اگر در بند باشم. و وقتی این را درک کردم، توانستم مبارزه برای آزادی ام را شروع کنم.
اما گادفری نمی تواند مرا بفهمد. او فکر می کند من دارم به سمت یک نور ویرانگر حرکت می کنم، درخششی که تابش را ندارم. گمان می کند می خواهم از خون شرور در جام به خون حیوان و آب آهن نوشی روی بیاورم و این گونه روحم را در هم بشکنم. او نمی تواند درک کند من چه می خواهم. اما تو می توانی."

در چشمان آبی اش خیره می شوم.
"تو شبیه من هستی، ایزابل. این را حس می کنم، حتی بدون اینکه از خونت نوشیده باشم. تو می توانی در تاریکی عمیق قدم برداری و از کنار نور ویرانگر عبور کنی، بی آنکه محو شوی. تو می توانی به من کمک کنی نه تنها اسکاربرو بلکه انگلستان و جهان را تبدیل به بهشت خون آشامان کنم. جایی که خون برای بیداری و عقل نوشیده می شود، نه خواب و هذیان."

ایزابل لحظاتی سکوت می کند و بعد:
"خون، سرخ‌مایعی که خود از جنس خواب است و وهم. و خون آشام، مخلوقی که رویای گذشته بر روحش سنگینی می کند. اما شاید این همان چیزیست که روحم تشنه به آن است. شکل دادن خون، به آن سان که مثل یک سوزن در من فرو رود و از کابوس بیدارم کند. و از یاد بردن دردهای گذشته."

نگاهش را در چشمان من گره می زند.
"شما را در مسیرتان همراهی می کنم، سرورم. از این لحظه هدف شما هدف من هم هست."
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 20:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
۱

۲


راه درست چیه؟ اگه یه روز از خواب بیدارشی و ببینی همه‌ی کسایی که بهشون علاقه داشتی، بر علیه‌تن چیکار می‌کنی؟ سعی می‌کنی با اینکه ازت خوششون نمیاد مراقبشون باشی یا... وارادارشون می‌کنی همون درد رو تحمل کنن؟


شب ۱۳ام خیلی ترسناکه. می‌دونی فرداش قراره جای تو یه موجود وحشتناک ظاهر بشه که هیچ کنترلی روش نداری. هیچ وقت هم اون حس تلخی‌ای که تو سینت حس می‌کنی کهنه نمی‌شه و بدتر هر سری با یه درد جدید همراهه. فکر کنم لمونی اسنیکت بود که می‌گفت اگه بار اول تو بستنی‌ سوزن پیدا کنی، شوکه می‌شی، بار دوم غمگین و بارهای بعدی نه تنها برات عادی نمی‌شه می فهمی یکی قصد جونت رو کرده. حالا حکایت منم همینه. رنجی که می‌کشم عادی نمی‌شه.

شبای قبل تبدیل شدن یه توده‌ی سیاه و بزرگ تو سینه‌م به وجود میاد. مثل یه حفره مکش داره که همه چیزو تو خودش می‌کشه. حس می‌کنم یه وزنه سنگین رو قلبم گذاشتن و نمی‌تونم درست و حسابی نفس بکشم. واقعا تلخه. نه می‌تونی از کسی کمک بخوای و نه می‌تونی خودت به خودت کمک کنی. می‌شی یه موجود از اینجا رونده و از اونجا مونده. تلو تلو می‌خوری و به خودت قول میدی با کارات به عزیزانت آسیب نزنی. عزیزانی که فردا قرار نیست بشناسنت اصلا!

الان چرا دارم اینا رو توضیح می‌دم؟ گفتنشون مگه فایده داره؟ یه بار سعی کردم همه چیو به یکی بگم که تنها نمونم. اما اون هم مثل بقیه‌ بود. روز از خواب بیدار می‌شد، صبحونه‌ش رو می‌خورد، می‌رفت سر کار یا مدرسه، با دوستاش می‌خندید، غروب می‌رفت خونه، به آسمون نگاه می‌کرد و هیچ اتفاق خاصی براش نمی‌افتاد. شب که می‌خوابید، بدترین کابوساش این بود که یکی از نزدیکاش رو از دست بده... اما نه به دست خودش.
فقط خودمم که به تنهایی و رنج ابدی محکومم.


مامان بزرگم می‌گفت: «فرزندم، همیشه انتخاب با خودته.» خب، من چی رو انتخاب کردم؟ گرگینه بودنو؟ این شرایط لعنتی رو؟ این که هر ماه چند شب، مغزم خاموش می‌شه و یه چیز دیگه فرمان می‌ده به دستام، به پاهام، به دهنم؟ کاش یکی پیداشه و بهم بگه چی‌کار کنم. راستش ترسیدم... خیلی ترسیدم...
و
.
.
.
سرشار از نفرتم!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 19:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یک
دو

سه

چهار


خواسته‌ها


ابرفورث نهانه را دید و می‌دانسته که را دیده. وقتی نهانه را نیز تعقیب می‌کرد می‌دانست چه کسی را تعقیب می‌کند؛ اما وقتی کریدنس را در همدستی خون‌آشامی دید، نمی‌دانست چه کسی را می‌بیند! پسری که انتظار داشت چندی پیش یک گرگینه شده باشد؟ نه... نمی‌پذیرفت آنکه می‌بیند پسرش باشد. ما نمی‌بینیم در درون او چه اتفاقی رخ میدهد، اما چشمانش هیچ تغییری نمی‌کند. گویا هر آنچه رخ می‌داد در جایی عمیق‌تر از چشمانش بود. نه لزرش و نه حرکتی. تنها به هم خیره شده بودند. شاید هم این نگاه‌ها بهانه‌ای برای غرق شدن در افکاری بود که هیچ یک نمی‌خواستند در آن غرق بشوند.

***


چرا باید مسیری را انتخاب کنم که نمی‌خواهم؟ من اینجا آمدم تا به دنیای جادوگری یادآوری کنم کسانی در دردی بی‌انتها و مرگ ناحق گرفتار شده‌اند چون فقط حواسشان نبود! هیچ‌وقت آنچه می‌خواهیم از مسیری که دوست داریم اتفاق نمی‌افتد. هدف من هم مسیری دارد که هر لحظه در آن بودن را لعنت می‌کنم.

آنقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم در زمانی که باعث اسارت ساحره‌ای به دندان خون‌آشامی شده‌ام، ابرفورث هم همانجا بود. خون‌آشام ساحره را برد. مایه ننگش بودم؟ همیشه مایه ننگ بودم. بجز صدای افکار لعنتی‌ام هیچیز نمی‌شنوم... فضا وحشتش را از دست داده بود، آتش نوری کور کننده نداشت، باد بر صورتم نمی‌خورد. منتظر چکی در گوشم بودم. نفرینی، طلسمی، حتی امیدوار بودم دمنتوری برای بیرون کشیدن روحم به سمتم بیاید. می‌خواستم نباشم.

خواستن چیز عجیبی‌ست. مثلا وقت خواستم به آن گرگینه حمله کنم. گرگینه‌ای که آرام به سمت ابرفورث حرکت می‌کرد. می‌خواستم عهدم با شورشیان را بشکنم؛ همانطور که اعتماد ابرفورث را شکانده بودم. می‌خواستم وقتی به گرگینه حمله می‌کنم بمیرم، صدای افکارم را نشنوم، می‌خواستم از زیر نگاه‌های سنگین... پدرم... فرار کنم.

***


بر پشت‌بام مغازه‌ای در هاگزمید، جایی که چشم کمتر کسی می‌دید، ققنوسی منظره را تماشا می‌کرد. وقتی توده سیاه به گرگینه حمله کرد ققنوس دید نگاه ابرفورث بر جایی که قبلا کریدنس ایستاده بود مانده. دید در زمان مبارزه آن‌دو، تنها واکنش ابرفورث پایین آوردن سرش بود. ققنوس می‌دید تعداد شورشیان در هاگزمید به حداقل رسیده و ارتش شورشیان این بار با تعداد نفرات بیشتری به سمت هاگوارتز در حرکت‌اند. او دید کریدنس گرگینه را نکشت و تنها از خود دور کرد و دید با رفتن گرگینه نگاه ابرفورث بر کریدنس نشست.
- نمی‌خوای جبهه‌ت رو عوض کنی؟

ابرفورث همیشه سرد بود. این جملات را مانند عادی‌ترین جملات روزمره‌اش به زبان آورد. هر آنچا او حس می‌کرد همیشه عمیق‌تر از آنی بودند بتوان نشان داد.

- من... مجبورم.
- فعلا مقابل همیم. ولی منتطرت می‌مونم.

کریدنس سرش را بالا آورد و نگاه ابرفورث را پاسخ گفت. شاید گفت‌وگویی با چشمانشان داشتند که تنها خودشان می‌شنیدند. وقتی کریدنس قدمی به عقب برداشت و توده تاریک او را در خود بلعید؛ ققنوس هم به همراهیش پر گشود.

پایان
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
شب شورش _ قصر مالفوی ها


بارانی سنگین و بی‌رحمانه‌ای که از ساعات پایانی غروب شروع به باریدن کرده بود و حالا نزدیک نیمه‌شب، بمانند تازیانه بر سقف شیب‌دار و پنجره‌های بلند قصر مالفوی فرود می‌آمد.
روز لوسیوس نسبتاً آرام اما پر از کار گذشته بود. صبح را در اتاق مطالعه‌اش به بررسی گزارش‌های محرمانه‌ای گذرانده بود که از وزارت سحر و جادو دریافت کرده بود؛ گزارش‌هایی در مورد شایعات جدید درباره تحرکات مشکوک در میان موجودات غیرجادوگر و برخی خانواده‌های اصیل که اخیراً «نگرش‌های نرم‌تری» پیدا کرده بودند.
بعدازظهر را با نارسیسا به صرف چای در باغ زمستانی قصر گذرانده بودند، جایی که درباره وضعیت دراکو و آینده‌اش در وزارتخانه صحبت کرده بودند. نارسیسا همچنان نگران نفوذ بیش از حد بعضی خون‌های نیمه‌اصیل در محافل بالا بود و لوسیوس با خونسردی همیشگی‌اش او را آرام کرده بود.
شام امشب هم بمانند همیشه باشکوه و در سکوت نسبی خورده شده بود؛ فقط صدای چنگال‌ها روی بشقاب‌های نقره‌ای و گاه‌به‌گاه نظرات کوتاه دراکو درباره تمرین‌های اخیرش در کوئیدیچ.
بعد از شام، لوسیوس به سالن پذیرایی بزرگ آمده بود. ردایی مشکی-نقره‌ای با یقه بلند بر تن داشت، موهای بلند و بلوندش را مانند همیشه مرتب پشت سر بسته بود و با یک لیوان کهنه‌شراب جن‌ساز در دست، نزدیک شومینهٔ مرمری ایستاده بود. نارسیسا روی مبل مخملی نزدیک او نشسته بود و کتابی قدیمی درباره تاریخچه خاندان بلک را ورق می‌زد. دراکو هم چند قدم آن‌طرف‌تر، روی صندلی راحتی لم داده بود و نامه‌ای از یکی از دوستانش در وزارتخانه را می‌خواند.
هوا سنگین و نمناک بود، اما اندرون قصر با آتش گرم شومینه و نور سبز ملایم شمع‌های جادویی، هنوز آرامش و وقار همیشگی مالفوی‌ها حفظ شده بود. لوسیوس در ذهنش به برنامه فردا فکر می‌کرد: صبح زود می‌خواست با چند تن از متحدان قدیمی‌اش در وزارتخانه دیدار کند تا درباره پیشنهاد جدید قانون محدودیت بیشتر بر موجودات جادویی بحث کنند. بعدازظهر هم قرار بود با نارسیسا به دیاگون‌الی بروند تا چند وسیلهٔ لوکس برای قصر سفارش دهند. همه چیز طبق روال همیشگی به نظر می‌رسید؛ تا اینکه زوزه‌ای بلند و وحشی از دل جنگل ممنوعه برخاست. سپس زوزه‌ای دیگر، و بعد ده‌ها زوزه که مثل موج به هم پیوستند.
لوسیوس لیوان را روی میز گذاشت و ابروانش را درهم کشید :
+این چیست؟
صدایش سرد و تیز بود.
+گری‌بک دوباره جرأت کرده صدایش را بلند کند؟
او به سمت پنجره‌های بلند رفت.
با یک حرکت چوبدستی را بیرون آورد و
«Lumos Maxima»
نور سفید شدید حیاط و جنگل اطراف را روشن کرد.
آنچه دید، خون در رگ‌هایش را منجمد کرد.
صدها سایه در تاریکی و زیر سیل باران در حال حرکت بودند.
گرگینه‌های عظیم با پشم خیس و عضلات برآمده،
خون‌آشام‌هایی که مثل شبح در هوا جابه‌جا می‌شدند،
غول‌های غارنشین که درختان را مثل علف هرز جابه‌جا می‌کردند و حتی تعدادی جن‌خانگی شورشی که با چشمان پر از کینه به سمت قصر می‌دویدند.
اقلیت‌ها آمده بودند. آمده بودند تا اکثریت شوند.
+ موجودات کثیف و پست...
لوسیوس با نفرت عمیق گفت.
+جرأت کرده‌اید به قلمرو مالفوی پا بگذارید؟
در همان لحظه، شیشه‌های پنجرهٔ سالن با صدای انفجارمانندی شکستند. سه گرگینهٔ غول‌پیکر با غرش‌های هولناک داخل پریدند.
لوسیوس بلافاصله واکنش نشان داد:
«Sectumsempra!»
«Crucio!»
دو تا از گرگینه‌ها زخمی شدند، اما سومی با سرعتی وحشتناک از کنارش رد شد و چنگالش را عمیق در شانهٔ راست لوسیوس فرو کرد.
درد سوزان مثل آتش در بدنش پخش شد. زهر گرگینه بلافاصله وارد خونش شد.
قصر به سرعت به صحنه‌ای از آشوب تبدیل شد.
فریاد نارسیسا از بالا شنیده می‌شد، دراکو چوبدستی در دست به پایین دویده بود و جن‌خانگی ها جیغ‌کنان ظاهر می‌شدند . گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها همه‌جا بودند. هدفشان کشتن نبود؛ تبدیل کردن بود.
لوسیوس در حالی که خون از شانه‌اش فواره می‌زد، عقب‌نشینی کرد.
بدنش داغ شده بود، عرق سرد روی پیشانی‌اش نشسته بود و قلبش با سرعت عجیبی می‌زد. او سعی کرد چوبدستیش را محکم بگیرد اما انگشتانش شروع به لرزیدن کردند.
یکی از گرگینه‌های بزرگ — موجودی با پشم خاکستری تیره و چشمان زرد وحشی — مستقیم به سمت او آمد. لوسیوس با صدایی که هنوز سعی در حفظ غرور داشت فریاد زد:
+تو فکر می‌کنی می‌توانی مرا لمس کنی؟ من لوسیوس مالفوی‌ام! من برتر از تو و تمام نژاد پست تو هستم!»
گرگینه غرشی کرد که شبیه خنده بود و در یک پرش، دندان‌هایش را عمیق در گردن لوسیوس فرو برد. زهر داغ و سوزان مثل رودخانه‌ای از آتش در رگ‌هایش جاری شد.
لوسیوس مالفوی فریادی کشید — فریادی پر از خشم، تحقیر و وحشتی عمیق.
بدنش روی کف مرمرین سالن به شدت تکان خورد. استخوان‌هایش صدا می‌دادند، پوستش ترک می‌خورد، موهای بلوندش شروع به سفید و زمخت شدن کردند. ناخن‌هایش دراز و تیز شدند، دندان‌هایش در دهانش تغییر شکل دادند.
چشمان نقره‌ای‌اش زرد و وحشی شد.
آخرین چیزی که پیش از از دست دادن کنترل کامل ذهنش دید، چهرهٔ وحشت‌زده و رنگ‌پریدهٔ دراکو بود که فریاد می‌زد:
+پدر! نه!
و در عمق ذهن در حال محو شدنش فقط یک فکر تکرار می‌شد:
«این... این تحقیر... من... لوسیوس مالفوی... گرگینه...؟»
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 14:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
۱


باید فرار کنم!

باید دور بشم!


با بیشترین سرعت می‌دوئم ولی اتفاقی نمی‌افته. چمنای زیر پام هنوز سبزه... آسمون هنوز تاریک و ستاره بارونه‌... باد هنوز همون باده... هر چقدرم دور بشم، باز هیچی تغییر نمی‌کنه. به لرزش دستام نگاه می‌کنم، سرم تیر می‌کشه و تردید سراغم میاد. از چی دارم فرار می‌کنم؟

از خودم؟

یا...

از آدمای عادی دیگه؟



با یاد آوری "آدمای عادی" مو به تنم سیخ می‌شه و پیرمرد سالخورده با اون چوبدستی جادوییش جلوی چشمام میاد. یادمه معتقد بود هیچ آدم عادی و معمولی‌ای تو دنیا وجود نداره. نه که بخوام باهاش مخالف باشم... نه. ولی میدونم آدمایی هستن که حداقل مشکلات منو ندارن و هرگز درکم نمی‌کنن.
با ماگلا که کاری ندارم، درمورد جادوگرایی می‌گم که تو محافلشون حرف از اصالت و افتخار می‌زنن ولی تا می فهمن کیم و علایقم چیاست، جیغ کشان دور می‌شن یا داد می‌زنن هیولا!

-هیولا! هیولا! هیولا!

اونقدری با خودم تکرارش می‌کنم که عصبانیتم به اوج می‌رسه و به سنگای جلو پام لگد می‌زنم. چوبدستیمو در میارم و بی خود و بی جهت طلسم های مختلف مخرب روونه‌ی جنگل رو به روم می‌کنم. نمی فهمم چجوری اون آدما به خودشون اجازه میدن رو بقیه برچسب هیولا بچسبونن و بعد با اعتماد به نفس تمام خودشون رو موجودات خوبی بدونن.

اخم می‌کنم و از سر خشم فریاد می زنم! هیولا های واقعی خود اونان! موجوداتی که فقط بلدن قضاوت کنن بدون اینکه به اعمال واقعیت نگاه کنن. ازشون متنفرم! از همه شون متنفرم!

قطره عرق از سر و صورت پایین می چکه و می فهمم زیاده روی کردم. روی چمن ولو می شم و دستمو سمت گوشم می‌برم تا گوشواره ای که یادگار مادربزرگمه رو لمس کنم. مادربزرگ عزیزم که برای نجات جون من، توسط یه گرگینه کشته شد. تنها کسی که درکم می‌کرد و دوستم داشت.

البته تا قبل از اینکه گرگینه ها منو گاز بگیرن، خیلیا درکم می کردن و مجبور نبودم هویتمو مخفی نگه دارم. مجبور نبودم هر ماه برای نجات جون کسایی که دوست دارم، دور بشم و از دستشون فرار کنم. مجبور نبودم برنامه ها رو تغییر بدم و بهونه برای گریز از دست جادوگرایی که بهم شک داشتن، جور کنم.

نمیدونم چرا ولی کم کم گریه‌م می گیره. زانوهامو تو بغلم جمع می‌کنم و آه آرومی می‌کشم.
کی می فهمه ته دل یه گرگینه چی می گذره؟ کی خودشو جای همچین موجودی میذاره؟ کی برای نجاتش تلاش می کنه وقتی حتی خودش هم راهی برای نجات بلد نیست؟

یه گرگینه مجبوره عشقشو ول کنه چون هیچکی دوست نداره با یه هیولای درنده همخونه بشه... مجبوره موقعی که دوستاش برنامه رصد ماه کامل رو چیدن، جیم بزنه چون نمی‌خوا شب زیباشون رو تبدیل به آخرین خاطره‌شون کنه... یه گرگینه مجبوره عطشش رو نسبت به گوشت کنترل کنه و با خودش هر روز بجنگه و بجنگه و بجنگه...
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 08:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ای بر داستان پیشین

۱

الهه ی معابد

از زبان مالخازار

به خاطر می آورمش. خیابانی طویل در ویتبی. هر شب مرا از محل کارم به خانه ام می رساند. اما آن شب قرار نبود این طور شود. آن ها از میان تاریکی پدیدار شدند. نگاه هایشان مصمم بود. برخی انسان بودند و برخی خون آشام. مرا گرفتند. دست ها و پاهایم را بستند و در یک قفس انداختنم. و مرا به شهرشان اسکاربرو بردند تا در آنجا برای اولین بار با او رو به رو شوم. با لرد سابیس.

چشمان خاکستری روشن و نمناک که از پس پلک های سنگین به من خیره شده بود. غمی در آن ها نمایان بود که از قلب سیاهش فواره زده و در نگاهش تبلور جسته بود. اما فقط همین نبود. نگاهش می سوخت. با ترسی که داشت روح مرا می جوید. و او جلو آمد و مرا از خون خالی کرد. و از امید برای بازگشت به تمام چیزهایی که برایم رنگ داشتند. همسرم سلستیا و دختران کوچکم ایلورا و میرن.

او مرا از خون خالی کرد و خون خودش را در من ریخت. من در برابر پاهایش بر کف سنگی سرد عمارت به خود لرزیدم و مچاله شدم. تبدیل شدم. به یک خون‌نوش. و لرد سابیس به زیردستانش که مرا برای او آورده بودند، دستور داد مرا به تخت مجللی که در آن تالار بود، ببندند. آن ها چنین کردند. و بعد از یک مایع به من نوشاندند. فقط خون نبود. جادویی تاریک در آن بود. چیزی که میل مرا برای بلعیدن تشدید می کرد. در خود کشیدن نه تنها خون، بلکه تملک روح و امیال. تمام آن چیزهایی که قرار بود به من تقدیم شود. توسط قربانیان مشتاقم.

و من سال ها این گونه زیست کردم. مارکیز و خدای خون آشام اسکاربرو. کانون مراسم قربانی در معابد. نماد نیک بختی.
پس از مدتی طناب ها را از من باز کرده بودند و دیگر از آن مایع به من نمی نوشاندند، معجونی که در پوست و گوشت و استخوانم فرو می رفت و هر آن مرا بیشتر از آنچه که به عنوان خود می شناختم، دور می کرد.
اما با این حال من هنوز احساس می کردم که بسته شده ام. می دانستم که نمی توانم بگریزم.

حالا دیگر من فقط مارکیز هستم. خدا نیستم. این را به قیمت جنگ و خونریزی به دست آورده ام. هرج و مرجی که در دنیای بیرون به پا کردم تا در درونم صلح به پا کنم. و به آرامش هم رسیده ام. اما می دانم که پرستشگران دست نخواهند کشید. عاشقان مراسم قربانی ای که آن را منسوخ کردم، شیفتگان وجود خدایی که نماد رستگاری در شهر محبوبشان اسکاربرو باشد.

و من باید آماده باشم. به همین دلیل بود که به شورش اقلیت ها پیوستم. و زیردستانم را فرستادم تا انسان های لایق را بدل کنند.
در جنگ پیشین دشمنانم با خون آشام های بی مغزی که توسط لرد سابیس و انگل هایش خلق شده بودند، علیهم شوریدند. این بار من با خون آشام هایی بر مخالفان خواهم تاخت که تحسین برانگیز و باشکوهند. موجوداتی که شباهتی به آن خون‌نوش های فاقد شعور رقت آلود نخواهند داشت.

به بالکن اتاقم می روم، در حالی که این افکار در سرم غوطه می خورد. و او را می بینم. ایزابل مک دوگال، زنی که در جریان شورش توسط گادفری فرزند تبدیلی ام بدل شده. او رو به رویم و در بالکن اتاق گادفریست. اندکی خم شده و دستش را روی شکمش گذاشته. چهره اش منقبض شده و رنگ از آن پریده. او با زانو بر کف زمین فرود می آید و در حالی که چشمانش از حدقه بیرون زده، سیلاب خون از دهانش بر زمین جاری می شود و مثل یک دریاچه اطرافش را می گیرد.

مدتی در همان حال می ماند، در حالی که نفس نفس می زند. بعد سرش را بالا می آورد و نگاهش به من می افتد. اول ترس در چشمان آبی اش می درخشد. اما بعد حالتی تدافعی در آن ها پدیدار می شود. به او نگاه می کنم. موهای سیاه بلند و مجعدش از روی شانه هایش سرازیر شده اند. پوستش به سان سنگ مرمر سپید است. چشمان آبی اش مثل دو تکه جواهرند. لب های سرخش به سان میوه ای ممنوعه. اگر میل داشتم یک خدا بمانم، می خواستم او الهه ی معابدم باشد.
لبخندی خشنود به لب می آورم و خدمتکارم را صدا می کنم و به او می گویم ایزابل را نزد من بیاورد.
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ماه کامل روشنایی خاصی داشت. انگار معنایی با خودش حمل می‌کرد؛ حتی برای کسانی که گرگینه نیستند، حتی برای ماگل‌هایی که اصلاً از وجود گرگینه‌ها خبر ندارند. گویی وقتی ماه کامل می‌شود، پیامی خاموش در جهان جریان پیدا می‌کند. حداقل این چیزی‌ست که سال‌ها در کتاب‌ها خوانده‌ام. می‌گویند هر کسی خاطراتی زیر ماه کامل دارد؛ خاطراتی که بخشی از وجودش را برای همیشه تغییر داده‌اند. دو عاشق که اولین بوسه‌شان را زیر نور ماه با یکدیگر تقسیم کردند، کودکی که زیر همین آسمان خانواده‌اش را از دست داد، جشن‌ها، اعتراف‌ها، دل‌شکستگی‌ها و شب‌هایی که کنار ساحل‌ها، زیر نور نقره‌ای ماه شکل گرفتند و تا آخر عمر در ذهن آدم‌ها باقی ماندند.

اما زمانی که من به آن نگاه می‌کنم، چیز خاصی به نظرم نمی‌رسد.

خب کامل است که باشد. چرا باید احساسی نسبت به آن داشته باشم؟ چه تفاوتی با هفته‌ی قبل دارد که کامل نبود؟ یا هفته‌ی بعد که دوباره شکل دیگری پیدا می‌کند؟ همان آسمان است، همان شب و همان رقابت قدیمی میان موجوداتی که تلاش می‌کنند ثابت کنند از دیگری برترند. در نهایت، تنها چیزی که اهمیت دارد این است که تو از نفر بعدی قوی‌تر باشی… و فکر می‌کنم این گرگینه‌ای که در دستانم مچاله شده هم حالا این موضوع را فهمیده باشد. حداقل قبل از شکستن استخوان‌هایش، خودش را آلفای این پارک ماگلی تصور می‌کرد.

آره، دیر به او اشاره کردم. چون اهمیتی برایم نداشت.

وقتی دندان‌های تیزش را نشانم داد و فکر کرد شکار خوبی پیدا کرده، فقط یک دستم را دور گلویش بستم و از همان لحظه، سایزش از XXXL به Small تغییر کرد. حالا تکه‌ای له‌شده و خون‌آلود میان دستانم بود که آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. چشمانش هنوز باز مانده بودند و زیر نور ماه برق می‌زدند. احتمالاً داشت به این فکر می‌کرد که ای کاش امشب ماه کامل نبود؛ آن‌وقت می‌توانست مثل یک جادوگر عادی به زندگی‌اش ادامه بدهد. شاید هم داشت به خانواده‌اش فکر می‌کرد. شاید هم فقط درد می‌کشید.

نمی‌دانم.

همین بخشش آزاردهنده است.

آیا ناراحت بود؟ عصبی بود؟ وحشت کرده بود؟ چه حسی داشت وقتی فهمید قرار نیست از این مبارزه زنده بیرون برود؟ کاش قبل از مچاله کردنش می‌پرسیدم. باز فراموش کردم. یادم رفت که دنبال کشف احساساتم هستم.

در این شب تاریک، حوصله‌ی جست‌وجو نداشتم. فقط می‌خواستم تنها قدم بزنم. او مزاحمم شد، خواست قدرت‌نمایی کند، خواست ثابت کند آلفای این پارک است.

دستانم را بیشتر فشردم. صدای خرد شدن استخوان‌هایش میان سکوت پارک پیچید. بعد آرام به سمت سطل زباله رفتم و همان‌طور که خون از میان انگشتانم روی لباس و زمین چکه می‌کرد، او را داخل اولین سطل انداختم. چند متر جلوتر، کنار فواره‌ای که چمن‌ها را آب می‌داد، ایستادم و خون را از روی دست‌هایم شستم. آب سرد روی پوستم جریان پیدا کرد و رنگ قرمز آرام‌آرام وارد فاضلاب شد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.

حالا دوباره می‌توانستم تنها قدم بزنم.

اما دیگر نمی‌خواستم تنها باشم.

شاید اگر یک گرگینه‌ی دیگر پیدا شود… یا حتی یک خون‌آشام… این بار قبل از خرد کردن استخوان‌هایش از او بپرسم ترس یعنی چه. شاید هم بپرسم چرا موجودات ضعیف، این‌قدر برای زنده ماندن تقلا می‌کنند. شاید یکی از آن‌ها بالاخره بتواند چیزی را توضیح بدهد که تمام این سال‌ها از درکش عاجز بوده‌ام.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.