جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  147 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  258 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  337 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  236 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز از سر و صدای مرلین در تالار ریون‌کلاو کم نشده بود که در کناری باز شد و فلور با یک لیوان نوشیدنی در دست وارد شد. همه او را می‌شناختند؛چند سال بود با همین خونسردی،در جشن‌ها پلاس بود.

لیسا با آرنج زد به روزالین.
- ببین فلورم اومد… حالا این بنده مرلین ببینه مرلین چجوری میرقصه، سکته می‌کنه.

فلور نگاهی به وسط سالن انداخت که مرلین داشت با همان صدای "دودودورو" دست تکون می‌داد و میرقصید، بعد آهی کشید.
- دوباره این یادش رفت چه رقص هایی بهش یاد دادم.

اما همون‌جا موند و جلو نرفت تا مرلین رو از این رقص فاجعه بار نجات بده.

سالازار که داشت سعی می‌کرد جدیتش را جمع کند، زیر لب غرید:
- اگر یک نفر دیگر از آن‌طرف تالار "دودودورو" بگوید، من همین‌جا عروسی را لغو میکنم.

تاتسویا فوری دستش را پشت کمرش زد و قیافه‌ی مودبانه گرفت:
- چشم آقا سالازار… ما دیگه دودو نمی‌گیم.

مرلین همچنان با شادی وسط سالن می‌چرخید و هلنا تلاش می‌کرد دامن لباسی که فلور طراحی‌اش کرده بود رو از زیر پاش جمع کنه.
- مرلین… مرلین صبر کن… انقدر دور من نچرخ پات گیر می‌کنه به لباسم میخوری زمین.
- هلنا! داماد منم و توهم عروسی، هر دو باید بدرخشیم!

سالازار با شنیدن این جمله چنان ابرو بالا داد که انگار سقف تالار هم بالا رفت:
- مرلین…نبینم دیگه دختر منو با اسم کوچیک صدا کنی ها!
- دِ آخه زنمه

فلور آرام کنارشان قدم زد، لیوانش را بالا نگه داشته بود که کسی بهش نخورد، آهسته گفت:
- جناب اسلیترین، اجازه بده جشن مرد بیچاره رو خراب نکنیم.

سالازار نگاهش را تیز کرد:
- فلور، تو دخالت نکن. من همین الان دارم فکر می‌کنم این مراسم اصلاً رسمی‌ست یا برنامه‌ی کمدی.
لیسا خندید:
- اگه کمدیه، پس منم میرم وسط.

روزالین سرش را تکان داد:
- کاشکی مرلین یه ذره وایسته… من نگران زانوهاشم. این زانوها پنجاه ساله ضمانت ندارن!

اما مرلین انگار تازه گرم شده بود. چرخید، نفس نفس، و رو به جمع فریاد زد:
- خب! هلنا! مونده استاد جان بله خودشو رسماً بده!

هلنا که کم مونده بود بخوره زمین گفت:

- بابا این مراسم بله گرفتن نیست که… ما فقط معرفی کردیم.تو چرا هر بار از نو عروسی می‌گیری؟

سالازار با صدایی بم و اخمو گفت:
- من هنوز بله نمی‌دهم.تا جشنی درخور ما نگیرید بله نمی‌دهم.

روزالین به لیسا گفت:
_ چه سخت گیره.حتما بعدش میخواد بگه تا بابا مرلینی از هفت خان سالازار رد نشه دختر نمیدم.

مرلین هنوز در تلاش بود که سالازار رو راضی کنه، اما نگاه سرد سالازار نشون می‌داد که هنوز کاملاً راضی نشده.
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 10:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین که قر در شلوار دومادی ملانی دوزش فراوان بود جلو از تاتسویا میرفت و کبکش خروس میخواند.
-عروس چقدر قشنگه....مرلین مبارکش باد.مرلین خوش آب و رنگه....هلنا مبارکش باد.
-چیز بابا مرلین میگم یه وقت سالازار صداتو نشونه بد بشه!
-پِه...بابا جان مرلینتو دست کم گرفتیا!مرلین شاگرد سالازار بوده مگه میشه سالازار دست رد به سینش بزنه!

مرلین رو به روی در‌ ورودی خوابه اسلترین ایستاد.نفسی عمیق وارد ریه های پیر و فرتوتش‌ کرد و با صدای هن هن وارد سالن عمومی اسلترین شد.
سالازار که با عظمتی‌ که آن را به اسلترین برگردانده بود مرکز‌سالن نشسته بود و زیر چشمی مرلین را زیر نظر گرفته بود.
-چه میخواهی پیرمرد؟چه چیزی باعث شده به خودت جرعت بدهی و آرامش مارا بهم بزنی؟

پیرمرد داماد به دلیل عروسی که در قلبش گرفته بود با پرشی از درب وورودی به مرکز سالن خودش را رو به روی سالازار رساند.
-سلام بر استاد مهربان و اخموی ما!مزاحم اوقات فراقتتان شدیم که دختر...
-چی؟
-سزار جان..نه یعنی سالاد جان...ای بابا منه پیرمرد رو اذیت نکن استاد.
-مرلین چه میگویی دختر دگر چیست؟
-جنسیست مون...
-دختر که میدانیم چیست نادان!آن موقع که تو در بغل مادرت گریه می‌کردی ما...اهم بیخالش ما دختری نداریم پیر مرد،اشتباه آمده ای ما دختری نداریم.
-چه میگویی سزار جان.
-مرلین ما استادت هستیم،تو‌‌ اشتباه میکنی نه ما!
-سزار عزیزم،گوش بده شما به من.شما یه دختری داری به هلنا...
-چی؟هلنا؟

سالازار خنده ای بلند سر میدهد و ناخوادآگاه چهار زانو مینشیند؛عظمتی که به سالن اسلترین برگردانده بود را پودر در هوا میکند.
-آه همین هلنای خودمان را میگویی؟همان که بارون خون آلود،خون آلودش کرد؟
-اهم..راجب زن ما درست سخن بگویید ای سزار جان،به قول جوون های امروز بارون دگر نکسی بیش برای هلنا نیست.

سالازار که احساس کرد دوباره به عظمتش احتیاج دارد.آنی در لحظه دوباره صاف نشست و نگاه سالازارنه ای به مرلین کرد.
-خب...خب؛حرف از زن زدی.آن هم با دختر ما؟پیرمردی شدی ای برا خودت.تورا چه به دختر ما؟
-استاد عزیز این پیر جسم شمارو به دخترتون برگردوند.
-پیر شده ای یاوه میگویی!

تاستویا که متوجه شده باید پشت بابا مرلینش در بیاد سامورایی وار خودش را وارد این بحث میکنه.
-اهم...سلام اقا سالازار تاتسو‌ هم‌کوچیک‌شما.این بابا مرلین ما راست میگه دخترتون دیگه جسم داره و به بابا مرلین ما بله گف....
تاتسو بنده مرلین با نگاه گوشه چشمی و خیره هر‌دو پیرمرد دوباره سکوتی اختیار کرد.

-باشد مرلین!ما میاییم و اگر عروسی درخور ما بگیری شاید رضایت دهیم!
-میگویم سزار جان!عروسی دخترت است باید با خواست او باشد.

سالازار با کوبیدن عصایش روی زمین مرلین را سرجایش میخکوب کرد.

-اخ سزار جان...اخلاقت تند و‌ تیزت را گلوی این پیرمرد بردار.ناز های پرنسسی ات را کنار بگذار.مردی برای خودت هستی!

بالاخره سالاد..نه ببخشید چیز سالازار راضی شد که بیاد و عروسی در خورد پدر عروس بگیرن شاید هم تصمیم گرفت تو همون مراسم دخترو گردن بگیره.

تالار روینکلاو جشن عروسی مرلین و هلنا:

صدای فریاد مرلین از پشت درهای تالار اهنگ شینقلی نانای آستریکس را قطع میکند.همه ی سرها به سمت درب ووردی برمیگردد.

-دود رو دو.....دود دورو دو....
مرلین با صدای بوق در اودنش به نفس نفس میوفتد .
-اهم....اوردیمش اوردیمش
و هچنان با قر خودش را به وسط سالن میرساند و چشم دوخته باه بانوی هلنایش قر میدهد.

روزالین به زور در این مراسم حضور داشت با دیدن بابا مرلینی اش نوچ نوچی سر میدهد.
-نوچ نوچ نوچ نگا.پدر منو به چه روزی انداختن.اخه مرد به این نازی پیر شده گناه نداره؟

لیسا با نگاهی پر از تعجب به روزالین جوابش را میدهد.
-چیز..رز بابا مرلین نه تنها خودش رفته وسط.بلکه سالازار هم برده
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین

شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای... قر لاکچری

امروز روز عروسیه، روز خنده و روبوسیه، شینقلی نانای نانای
قلعه پر از شادیه، همه جا چراغونیه، شینقلی نانای نانای

مرلین با دلِ دیوونه، جادو کرد به یک نشونه، شینقلی نانای نانای
روحِ تنها جسم گرفت، شد عروسِ این ستاره، شینقلی نانای نانای

هلنا عروس شده، دل همه رو برده شینقلی نانای نانای
با اون نگاهش، دل مرلین رو برده شینقلی نانای نانای

شینقلی شینقلی شینقلی شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای.قر لاکچری

امروز روز عروسیه، دل‌ها همه فانوسیه شینقلی نانای نانای
مرلین کنار هلناست، عشقش چه پرنوریه شینقلی نانای نانای

امروز دیگه رسمشه، باید لبشو ببوسه، شینقلی نانای نانای
عروس قصه ما حلقه رو دستش بپوشه، شینقلی نانای نانای

امشب شب هلنا و مرلینه شینقلی نانای نانای
امشب شب آگاتا و حرصاشه شینقلی نانای نانای

آگاتا گوشه نشسته، اخماش درهمه، شینقلی نانای نانای
هرچی نقشه می‌کشه، همش برهمه، شینقلی نانای نانای

شینقلی شینقلی شینقلی شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای.قر لاکچری

سوژه به قسمت جشن عروسی نرسیده بود ولی درون ماتحت آستریکس که ساکت و آروم یه گوشه نشسته بود عروسی بود. عروسی خوبیم در جریان بود، حق و انصافی... دی‌جی که خودش بود درحال خوندن و ترکوندن بود. ملت وسط درحال ویبره زدن و رقص آمبولانسی بودن. هلنا و مرلین هم که دست در دست هم، چشم در چشم هم، مشغول لاس و لوس ماچ و بوس و...سانسور بودند. اما چی باعث شده بود که در این حد توی ماتحت آستریکس عروسی بشه؟ برای دلیلش، باید از درون ماتحت آستریکس در بیایم و به سمت بالا خونش بریم. بالا خونه‌ای که خوشبختانه اجاره نداده بود، هنوز.

درون بالا خونه آستریکس.

صدای داد و هوار و چند تاهم خوردن چک افسری از دم گوش شنیده میشد. خواننده‌ها به همراه نویسنده درو باز میکنن و وارد مغز آستریکس میشن که با یک صحنه‌ای افکار جدی مواجه میشن! ملانی دمپایی به دست درحالی که آستریکس دستاشو جلوش گرفته بود تا از برخورد دمپایی پلاستیکی خیس با سرو صورتش جلو گیری کنه، شدیدا عصبی بود و غر میزد...

- خجالت بکش! خرس گنده‌ای مرد گنده‌ای! کی میخوای آدم شی؟ تا کی همش بخور و بخواب؟ صد بار بهت گفتم برو هاگوارتز درستو بخون یه دختر خوبم از اونجا پیدا کن ازدواج کن همش گفتی نه! مادر سیریوس
- من نمیخوام ازدواج کنم چه گیریه خب!بی اعصاب!
- بیخود! بیخود میکنی! مربا میخوری که نمیخوای! مادر سیریوس
- ازدواج مگه چیز سادس؟ هر روز با ملت دورم میکنین و میخواین زنم بدین.جیغ
- همینه که هست! برای من زبون وا کرده... عنتر مستهجن! عنتر بالفطره!مادر سیریوس
- من قصد ازدواج ندارم خب... ازدواج کلی معیار میخواد. خونه و ماشین میخواد. الکی که نیست... چرااا؟
- خیار صحرایی نگا کنا! سوسک دریایی رو ببینا... تو اول زن میگیری. اینارم مرلین خودش میرسونه. باهم میسازین.مادر سیریوس
- اصلا زنم کجا بود. کدوم دختر... نمیخوام مزدوج شم من.بغض له
- بیخود بیخود! باز مربا خوردی تو؟ خودتم از هاگ دختر پیدا نکنی خودم میرم از دخترای همسایه یکی رو برات پسند میکنم. هرکیم اوردم دستشو میگیری و میری سر خونه زندگیت!مادر سیریوس
- اصلا الان که اینطوریه من دختر نمیخوام. دختر دوست ندارم! حوصله م سر رفته
- چشمم روشن! یعنی چی که دختر نمیخوای و دختر دوست نداری؟اوه
- همینه که هست. اصلا من از دخترا خوشم نمیاد. واقعا که!
- مرتیکه بی‌فانوس! فکر کردی من از این ننه‌های نسل زدی و اوپن مایندم؟ فکر کردی این تالار بی‌صاحاب صاحابت نداره؟ فکر کردی میتونی جلو من نتفلیکس بازی دراری؟ خودم زنت میدم. اصلا حالا که اینطور شد خودم یه دختر پسند میکنم دستشو میگیرم میارم میذارم تو دستت. توهم مربا اضافه نمیخوری و هرچی گفتم میگی چشم...

ملانی با صورتی سرخ و به شدت عصبانی به سمت آستریکس نزدیک میشه و درحالی که دمپاییش رو اماده  ضربه کرده ادامه میده...
- از این به هرچی میگم فقط میگی چشم! منو نگا... چشم! چشم! 

آستریکس نفس نفس زنان با هربار کلمه چشمی که ملانی میگفت یک کتک از دمپاییش هم میخورد. ملت خواننده در صحنه حاضر، با دودوتا چهار تا کردن اتفاقاتی که در درون مغز و درون ماتحت آستریکس درحال وقوع بود. میفهمن که آستریکس از اینکه مرلین داره بجای اون عروسی میکنه و بلاخره ملانی هم بیخیالش شده، توی ماتحتش عروسیه. بهترین حس دنیا، همین لحظه‌ای بود که می‌تونست یک روز درون تالارش بگذرونه درحالی که نه ملانی اون رو به زن گرفتن ترغیب کنه. نه هم گروهی‌هاش دنبال شیپ براش بگردن. 

اما ملت خواننده که درجریان آخرین پستا بودند، در گوشی نثار آستریکس میکنن تا به خودش بیاد. چون اگه نیاد، نمیفهمه که آگاتا داره برنامه عروسی رو بهم میریزه و اگه برنامه عروسی مرلین بهم بریزه! قطعا برنامه عروسی خودشه که بعدش قراره شروع بشه.
پس، ملت یک سیلی دیگه هم به اون یکی گوش آستریکس میزنن تا که بلاخره آستریکس به خودش میاد. کمی گوش و بدنشو از شدت ضربه‌های ملت خواننده و دمپایی ملانی مالش میده و وقتی درگوشی صحبت کردن آگاتا کنار هلنا رو می‌بینه. چشماش رو ریز میکنه... دقت میده... میشنوه که چه افترا هایی زده میشه! پس، اوه شت، گویان از جاش بلند میشه و به سمت وسط تالار جایی که دو صندلی سلطنتی مخصوص دوماد و عروس گذاشته بودند میره. 

با دستش پشت یقه آگاتا رو میگیره و درحالی که انگار گردن گربه رو گرفته باشه، نچ نچ گویان بلندش میکنه و کناری پرتش میکنه.اردنگی
سپس سریع چوبدستیش رو بیرون میکشه و به سمت دیوار و روی تالار میگیره و وردی میخونه. لحظه‌ای بعد تالار رنگ و روی تالار عروسی به خودش میگیره. از دیوارا گل آویزون میشه. چند تا پرده مجلسی برای پشت صندلی عروس و دوماد بوجود میاد و حتی صندلی‌هاشون هم، تبدیل به مبل سلطنتی میشه. کلی شمع و گل‌های سفید دور اطراف تالار ظاهر میشن. و یک نور روشن معنوی هم، از پشت سر به سمت جایگاه عروس دوماد میتابه...
سپس، چوبدستی رو سمت خودش میگیره و از بالا تا پایینش نشونه میره و ورد میخونه. و بازهم لحظه‌ای بعد، ظاهر آستریکس عوض میشه و نجم‌الدین وارانه ظاهر عاقد رو به خودش میگیره.

- دوستان... اینجا ما دورهم جمع شدیم که در این عمر خیر این دو گل نو شکوفته... شایدم خیلی وقت پیش شکوفته رو دوباره بشکوفیم... یعنی بهم برسن. 

آستریکس سپس به سمت هلنا میکنه و با بالا اوردن دستش به صحبتش ادامه میده...
- مرلین در سمت تواست هلنا... مرلین دلش باران... دستش باران... ریشش باران... همچیش باران... 

آستریکس مشغول صحبت بود که آگاتا عین گربه سعی میکنه خودش رو به هلنا برسونه تا جلوی ادامه مراسم توسط آستریکس رو بگیره. اما، آستریکس همزمان با صحبتش، کف یکی از دستاش رو چند متری دراز میکنه و روی صورت گرد آگاتا میذاره و جلوی بیشتر پیشروی کردنش رو میگیره.

- ولم کن مردک! تا دیروز خونخواری میکردی حالا فاز نجم‌الدین نگیر!درگیری
- هیس! بچه‌ زیر سن قانونی تو مجلس  بزرگترا حرف نمیزنه.متین
- بچه خودتی من کلی سالمه، هم سن ننتم من...درگیری
- الان جوون و نوجوون شدی. برو هروقت بلوغت تموم شد بیا حرف بزن.متین

هلنا هم، بلاخره با صحبت‌های شیرین آستریکس، گل از گلش شکفته میشه و از خجالت سرش رو پایین میندازه و همراه همه ملت حاضر در صحنه، منتظر ظهور حضرت مرلین و حضرت سالازار (ع) میمونن.

ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/2/30 18:43:00
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا شروع پست قبلی: گریفیندوری‌ها برای اینکه از دست مرلین خلاص بشن، قراره براش زن بگیرن و آگاتا پیششون یه خودی نشون میده. اونا هم برای آشنایی بیشتر به تالار ریونکلاو میرن ولی مرلین از همون دم در با یه نگاه عاشق هلنا میشه. بعد کلی ناز کشیدن، هلنا با سه معجزه راضی به ازدواج با مرلین میشه. اولین معجزه جوون کردن آگاتا بود و شرطش هم نشون شدن هلنا و مرلین با هم بود. دومین معجزه هم جسم‌دار شدن هلنا بود و شرطش هم خطبه‌ی عقد!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اما جای هیچ نگرانی‌ای نبود چون هلنا درحالیکه به پوست زیبای تازه متولد شده‌ش توی تیله چشمای براق مرلین نگاه می‌کرد و مرلین رو به این فکر انداخته بود که شاید هلنا هم مانند خودش تو دام عشق افتاده، زیر لب و با خجالت گفت:
- مهریه رو کی داده و کی گرفته.
- مگه میشه هلنای من، همین الان میگم کل هاگوارتز رو به نامت بزنن. اینم مهریه‌ت.

تالار آماده‌ی ریونکلاو به جز آگاتاشون، دوباره کِل و دست و جیغ و هورا کشیدن.
ملانی ارشد گریف کاملا با متانت و مادرشوهروارانه چادری ردای سفید نوئی درآورد و انداخت رو دوش عروس خانم.
- خب حالا وقت اینه که یه خطبه‌ای هم بین این دو خونده بشه که حرفم پشت سرشون نباشه.

آگاتا که هر کاری می‌کرد نمی‌تونست جلوی امر خیر رو بگیره و کارد می‌زدی خونش درنمیومد، دوباره یه فکر بکری به سرش زد و درخشش چشماش از دید تلما دور نموند.
- ولی ما که عاقد نداریم.
- عاقد و گواه و موکل از من مرلین بالاتر؟! به نام نامی خودم، تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان...

مرلین اومد دست هلنا رو بگیره که ملانی زد رو لپش و هین بلندی کشید.
- دو دقیقه صبر کن پیرمرد! عقد بدون پدر عروس نمیشه که. یکی خبرش کنه.
- خود مرلینم می‌رم. بهرحال شاگردش بودم، نون و نمکش رو خوردم. باید که یه رخصتی ازش بگیرم.
مرلین اشاره‌ای به سایه‌ها کرد و با سامورایی رفتند به سمت تالار اسلیترین.

در همین حین آگاتا خودش رو کشید دم گوش جسمی هلنا و پچ پچ کنان سعی به تخریب مرلین توی ذهن هلنا کرد.
- به نظر من این هزینه‌ کردنا مشکوکه خواهر. اینا یه کاسه‌ای زیر نیم‌ کاسشونه. حتما بخاطر خودت نمی‌خوانت.

هلنا که از تیکه آخر حرف آگاتا به هیچ‌وجه خاطره‌‌ی خوشی نداشت بغضی شد.
- راست میگوی؟
- اصلا فکر کردی چرا می‌خوان تو رو بگیرن؟
- چون بر و رو دارم؟ چون باهوش و کاریزماتیکم؟
- نه خواهر، حتما بخاطر موقعیت ننه باباته. این قلعه نصفش مال توعه همینجوریشم. این میخواد مال و اموال و نام خانوادگیت رو مثل چایی‌نبات بالا بکشه.
- می‌دونستم. حتی مامانم منو بخاطر نیم‌تاجش می‌خواست... اون بارون هم هی نازمو می‌کشید ولی آخر اونم تو زرد از آب دراومد... حتی بابامم منو نمی‌خواد، می‌دونم با اون مرلین چیکار کنم.

آگاتا که دید نقشه‌ش کار کرد، خبیثانه و گویانه، پاورچین پاورچین خودش رو از مهلکه‌ای که قرار بود اتفاق بیفته، کشید بیرون.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 11:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هیچکس به دست هلنا که زخمی شده بود توجهی نکرد، همه فقط به شمشیر توی دستش خیره بودن که ازش رد نشد.
هلنا ذوق زده دستش رو جلوی صورتش برد و به خون نگاه کرد. دستش رو جلوی ریونکلایی ها تکون داد.
- ببینید. داره خون میاد. باورم نمیشه.
گریفیندوری ها با لبخند به هلنا که حالا همگروهی هاش رو بغل میکرد نگاه کردن. شادی بی پایان هلنا به همه سرایت کرده بود. به همه بجز لیسایی که اون گوشه صورتش رو گرفته بود تا خون روی دست هلنا رو نبینه اما بوی شدیدی داشت و نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
کم کم دندون هایش داشت رشد میکرد و چشم هاش قرمز تر شد.
- اممم...همگروهیتون حالش خوب نیست.
یکی از ریونکلایی ها این رو گفت درحالی که به لیسا اشاره میکرد. تلما با دیدن وضع لیسا هلش داد سمت استریکس و با ایما و اشاره گفت:
- زود ببرش یه خون بهش بده تا یکیو نکشته جنگ راه ننداخته.
و اونا سریع از تالار ریونکلاو خارج شدن.
هلنا با اشک شوق به مرلین نگاه کرد.
- تو تونستی ارزویی که سالیان سال تو دلم بود رو براورده کنی. من حالا میتونم درد رو، زبری رو، نرمی رو و همه چیز رو حس کنم. به همین خاطر شرط سوم رو میبخشم.

مرلین از ذوق بیکرانش دوباره تو بغل جیمز غش کرد. اگاتا که این رو دید دوباره جلواومد.
- همینجوری که نمیشه هلنا. دختر رو که نمیشه همینجوری داد دست بقیه. دختر مهریه میخواد. ما هزارتا گالیون مهریه میخوایم.
- هزارتا؟ چخبره خانم محترم.
- دختر به این دسته گلی بزرگ کردیم. هزارتا هم کمشه.
مرلین که محو لبخند پر ذوق هلنا بود اروم گفت:
- هزارتا که کمه. دنبارو به پاش میریز... اخ!
حرفش با نیشگونی که ملانی از پهلوش گرفت نصفه موند. حالا که از شرایط هلنا گذشتن، باید سر مهریه چونه بزنن.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/2/30 11:24:04
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
کل تالارِ درحالِ ترکیدن، با صدای چکیدن یه قطره اشکِ هلنا روی زمین ساکت شد. هلنا آخرین حرف‌ تلما رو شنیده بود.

- اوا هلنا سیسی؟ برای چی گریه می‌کنی؟

آگاتا همه‌ی تلاششو کرد که لحنِ یه دختر معصوم و نگران رو تقلید کنه، اما حرفش مزه‌ی چایی نباتِ مسموم می‌داد. همه‌ی اعضای تالار به هلنا و قطره‌ی اشک شفافی که از چشمش افتاد زل زدن ولی هلنا چشمش به حلقه‌ی توی دستش بود و دستش در زلف ریش یار.

- من تازه بله گفتم ولی شما...

سرش رو بلند کرد و توی چشمای گرد شده‌ی مرلین نگاه کرد. اشکی که توی چشمای قشنگش جمع شده بود، روی میرتل گریان رو کم می‌کرد.
- شما یکی دیگه رو می‌خواستین! شما... منو جدی نگرفتین.
- نه... این... یه ماجرای دوجلدی داره‌‌...

ولی هلنا دیگه اشکاش بند نمی‌اومدن‌.

- شما که اومدی خواستگاریِ یه دخترِ دمِ بخت، برای چی یه دخترِ دیگه رو جوون می‌کنین؟

نبات توی دلِ آگاتا آب شد. هیچ فرصتی بهتر از این نبود که بینِ این زوج رو خراب کنه. یواش بهش نزدیک شد و دمِ گوشش گفت:
- می‌بینی سیسی؟ مردا همشون همینن.

مرلین گلوش رو صاف کرد تا توجه هلنا رو جلب کنه.
- یه دخترِ دیگه چیه هلنای زیبای ما؟ خب... درواقع همه‌ی ساحره‌ها جای دختر ما رو دارن اما شما‌...

مرلین کلاهش را برداشت و جنتلمنانه آورد پایین‌.
- شما یکدونه ملکه‌ی نقره‌ای قلبمی. اصلا من برای اینکه این رو بهتون ثابت کنم، بزرگترین سوگندِ جامعه‌ی جادوگری رو فدا می‌کنم!

بعد از گوشه‌ی چشم به ساموراییِ ساکتی که کل مدت پشتِ سرشون توی سایه‌ی استتار کرده بود، اشاره کرد. توی یک چشم بهم زدن، تاتسویا با کاتانای از غلاف در اومده، جلوشون وایساده بود.
- اوس‌. این هم از هدیه‌ی ازدواج من به شما.

کاتانا رو بالا برد تا ریشِ مرلین رو فدای اشکِ هلنا بکنه.

- یا ریشِ مرلین!

هلنا بدون فکر دستش رو بلند کرد و جلوی برخورد تیغه با ریش رو گرفت و اینجا بود که کلِ تالار شروع کردن به دست زدن و کل کشیدن! معجزه‌ی دوم همین حالا اتفاق افتاده بود. تاتسویا با دیدنِ دستِ هلنا ضربه رو متوقف کرده بود ولی هلنا تونسته بود تیغه رو توی دستش بگیره‌.

سامورایی درحالی که برمی‌گشت به مخفیگاهش توی سایه‌ها زیر لبی خوند:
- so this is love...
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1405/2/29 14:24:58
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405 13:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آگاتا می‌خواد چیزی بگه که با پرش ناگهانی روزالین وسط صحنه و نگاه خریدارانه‌ای که به سرتاسر تالار ریونکلاو می‌نداخت، ساکت می‌مونه.
روزالین درحالی که سعی می‌کرد نگاه‌های مشکوک تلما رو تقلید کنه، دست به کمر می‌زنه.
- من اجازه نمی‌دم که بابا مرلین معجزه‌ی دومش رو انجام بده!

هلنا که از سالیان سال روح بودن خسته شده بود و می‌خواست هرچه زودتر به بدن عزیزش برسه، چشم‌غره‌ای به روزالین می‌زنه.

- شما کی باشی؟

لیلی لونا که درست مثل روزالین، دست به کمر ایستاده بود این رو میگه. آگاتا که فرصت گیرش اومده بود، میخواد از آب گل‌آلود پری‌دریایی بگیره.
- اصلاً ما دخترمون رو به کسی که خونوادش براش تصمیم می‌گیرن نمی‌دیم!

ملانی که متوجه میشه اوضاع داره از کنترل خارج میشه، لبخند بززگی می‌زنه و به سمت هلنا برمی‌گرده.
- عروس خانوم به‌نظرتون مراسم عقد و عروسی رو کجا برگزار کنیم؟

مرلین که محو زیبایی هلنا شده بود، آروم زمزمه می‌کنه:
- عقد ما رو توی آسمون‌ها نوشتن...

اگه هلنا نه یک روح شفاف و بلکه یک انسان بود، گونه‌هاش از خجالت سرخ و سفید می‌شدن. اما الان فقط یکم پر‌رنگ‌تر میشه.
- خجالتم ندین آقای مرلینیان...

آگاتا برای اینکه جو رو به نفع خودش عوض کنه، جیغ میز‌نه.
- ما دخترمون رو بهتون نمی‌دیم!

ملانی با آرنجش ضربه‌ای به پهلوی تلما میزنه تا کاری بکنه که در اثر این کار، کلیه تلما دچار خونریزی داخلی میشه و از خونریزی، می‌میره. ولی تلما بیدی نبود که با‌ این کلیه‌ها بلرزه. تازه، اون یک کلیه‌ی اضافه‌ی دیگه هم به‌عنوان زاپاس داشت و می‌تونست تا وقتی عروسی تک پسرش مرلین رو ببینه، باهاش کنار بیاد و زنده بمونه. بنابراین، به آگاتا نگاه می‌کنه. با اینکه خندیدن در اون لحظه بعد از کار توی معدن سخت ترین کار دنیا بود، تلما لبخند کوچیکی می‌زنه که البته نهایتش لبخ بود و ندش مونده بود!
- دختر جون! شما تو کار بزرگ‌ترها دخالت نکن. برو با جوش‌های خودت بازی کن!
- دختر جون؟! من همسن مادربزرگت... اوه! هرچی هم باشه من ارشد ریونکلاوم. اجازه نمی‌دم دختر دسته‌گلمون تا آخر عمرش با این خواهرشوهرا دیوونه بشه!

گفتن این حرف مساوی میشه با منفجر شدن اعصاب و روان تلما و عصبانی شدنش در حدی که حتی خطر دمپایی ملانی هم باعث نشه جلوی دهنش رو بگیره...
- فکر کردی نمی‌دونم می‌خواستی خودت با مرلین‌ما مزدوج بشی؟ هه! کور خوندی! هنوز من نمردم که مرلین عزیزمون با همچین آدم مشکوکی ازدواج کنه!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
روزالین در حالی که ریش بابا مرلین رو مثل یه کلاف کاموا دور دستش پیچیده بود، با غرغر وارد سالن ریونکلاو شد.

-بفرمایید! این هم ریش لعنتیِ…یعنی ریش مبارکِ بابا مرلین!
و با یه حرکت نمایشی، انتهای ریش رو پرتاب کرد سمت مرلین. ولی خب… مرلین که هنوز غرق در چشمای هلنا بود، متوجه نشد و ریش خورد تو صورت خودش!

-آخ!… چشمم! ممنون روزالین جان، دستت طلا… ببخشید، منظورم این بود که…
ملانی دوباره سلقمه‌ای محکم به پهلوش زد.

-اهان… بله، دوشیزه‌ هلنا! لطفاً انتهای ریش این حقیر رو بگیرید.
هلنا که هنوز از سنگینی عجیب ریش مرلین متعجب بود، با احتیاط انتهای ریش رو گرفت. ولی همین که دستش به ریش رسید، یهو چشمانش گرد شد!

-مرلین… این ریشت… داره تکون میخوره!
همه نگاه‌ها به ریش مرلین دوخته شد. ریش واقعاً داشت تکون میخورد، انگار یه چیزی توش قِل میخورد!

-آهان… این دیگه همون «جینی باباست» که گفتم! مرلین با خونسردی گفت - این بابا هر از گاهی یه کم میپیچه. عادیه! اصلاً نگران نباشید.
لیسا رو به ریونکلایی هایی که مثل مجسمه ابوالهول به ریش مرلین زل زده بودن با لحنی بسیار آرامش بخش و عادی گفت:
-شما بابا مرلینِ ما رو نمیشناسید ، این که از عادی ترین معجزاتی بود که توی طول بیداری انجام میده!
یک ریونکلایی پرسید:
- ریش شما یه موجود زنده توش داره و میگید عادیه؟!

-خب… بله، تقریباً! این جینی بابا یه مدته کارش اینه که ریش من رو مرتب نگه داره. گاهی هم که حوصله‌ش سر میره، شروع میکنه به دوختن لباس های عروسکی!

ناگهان از ته ریش، یه صدای نازک و ناراحت اومد:

-آقا مرلین! من به شما گفتم که این راز شخصی ماست! هیچ کس به جز گریفی ها نباید بدونن! مگه نمی دونی من چقدر روی این موضوع حساسم؟ الان میرم هرچی ریونکلایی توی هاگوارتز هست رو به شرطلسم آب دماغ خفاشیم گرفتار می کنم! من دیگه پیش شما کار نمیکنم!
و یهو یه موجود کوچولوی عجیب، از لابلای ریش پرید بیرون و با عصبانیت شروع کرد به دویدن دور سالن!

-ببخشید… ببخشید… مرلین با شرمندگی گفت : آبرومو نبر!
مرلین گفت آبرو ، یادش افتاد هنوز معجزه دوم رو انجام نداده!
مرلین که احساس می‌کرد باید هر چه سریع‌تر این وضعیت رو جمع و جور کنه، دستش رو به سمت جینی‌باباش دراز کرد و با لهجه‌ی مخصوص مرلین گونه گفت:
-جینی بابا ، شوخی کردم فرزندم ، از اون شوخی های مرلینی! شما که نگهبان ریش عزیز منی که اینو می دونی عزیزجون!
مرلین از جا بلند شد و با یک حرکت دورانی دور سالن چرخید و جلوی چشمان متعجب و دهان های باز ریونی ها ،جینی بابا رو به ریشش برگردوند.
مرلین برگشت سر جاش نشست ، آگاتا از سکوت سنگینی که حاکم شده بود استفاده کرد و گفت...
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/2/29 12:09:26
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/2/29 12:11:25
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/2/29 12:15:21
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/2/29 12:28:19
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/2/29 12:31:20
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/2/29 12:44:39
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین که دیگه فراموش کرده بود که یه پیرمرد و محو چشم و ابروی هلنا شده بود.تنبان خود...نه یعنی چیز شلوار دومادی ملانی دوزشو بالا کشید و شروع کرد به اجرای شرط دوم عروس خانم.
-هلنای زیبای ما...

با سلقمه ی محکمی که ملانی نثار پهلوی مبارکش کرد رو به رو شد حرفش رو اصلاح کرد.
-دوشیزه هلنا محترم؛لطف کنید بیاید اینجا.

هلنا که یکم تردید داشت ،کمی فقط کمی نزدیک تر به مرلین ایستاد.مرلین که تو این فاصله غرق زیبایی هلنا شده بود و فراموش کرده بود میخواست چیکار کنه با اصابت دومین سلقمه ملانی به خاطر اورد.
-اهم....هلنا بانو شما یه دقیقه ریش این مرلین بگیر بی زحمت.

از اونجایی که مرلین ریشش خط قرمزش بود و همیشه مثل برف سفید و تمیز بود هلنا دست روحیشو خیلی اروم بهش زد ولی در کمال تعجب سنگینی عجیبی رو احساس کرد.
-چیزه...میگم اقا مرلین این ریشت چقدر سنگینه!من با اینکه روحم دستم درد گرفت.
-هلنا ی زیبای ما...نه یعنی بانو هلنا این چیزی نیست جینی باباست میاد بیرون زود،این بچه های گریف یه همت کنن زود درش میارن! فقط شما باید بی زحمت انتهای ریش این مرلین دل باخته رو بگیری.

از اونجایی که اگاتا منتظر بهم زدن این ازدواج بود سریع خودشو انداخت وسط.
-چه بهانه ها!انتهای ریش مرلین رو کی دیده؟

مرلین یه نگاه بالا عینکی دامبلدوری به اگاتا کرد.
-اگاتا فرزندم این همه ایراد برای یک زوج نو شکوفته درست نیستا!بابا مرلین درستش میکنه،فقط...فقط فکر کنم انتهای ریشم تو سالن عمومی گریف جا مونده؟

و وقتی که داشت حرف میزد دستش رو به صورت بادبزنی وار پشتش تکون داد تا بلکه بچه های گریفی بتونن انتهای ریشش رو ببارن!

روزالین که اصلا با ازدواج بابا مرلینش موافق نبود زودتر از همه به ملانی نگاه کرد و زیر لب بهش گفت که خودش میره و از مجلش خواستگاری با غر های زیر لبی بیرون رفت.
-سی تی شیرط دیریم.....مگه ادم برای مرلین به این نازی شرط میزاره؟ اصلا کی به اینا اجازه داد برا بابام زن بگیرن؟

همینجوری که داشت میرفت به سمت سالن گریف و انتهای ریش بابا مرلینشو پیدا نمیکرد بیشتر غر میزد.
-اصلا من نمیدونم چرا اینقدر سخته از یه پیرمرد نگهداری کردن؟خب صبح ها پا میشه پاشید باهاش ورزش کنید برای سلامتیتون خوبه اصلا...اهم بانوی چاق میشه باز بشی ریش بابا مرلینم گیر کرده بهت باید برم انتهاشو بیارم از تو سالن عمومی.
-هی رز راسته؟مرلین عاشق هلنا شده؟
- کی بهت این حرفارو زده؟اصلا کی گفته این همه جدیه؟نخیرم عاشق چیه.
-خب بابا!دختره بد اخلاق بیا برو ببر ریششو.

روزالین وارد خوابگاه شد و ریش بابا مرلینی دستش گرفت و به ارومی مثل کاموا جمع کرد و به سمت سالن ریونکلاوی ها رفت.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 08:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آگاتا روی یک مبل تک نفره نشست و منتظر شد تا مرلین معجزه اش رو انجام بده. حالا کل اعضای دو گروه، به دور آگاتا و مرلین جمع شده اند.

مرلین رداش رو دراورد و روی صورت آگاتا انداخت و شروع کرد به دراوردن حرکات موزون و تکون دادن دستاش دور آگاتا.
بعد از مدتی، وقتی ردا رو برداشتند صورت آگاتا چروکیده تر و پیرتر شد.

- اوه ببخشید، برعکس انداختم!
مرلین با خنده اینو گفتم و ردا رو برعکس کرد و دوباره روی صورت اگاتا انداخت و حرکاتش رو شروع کرد.
بعد از مدتی وقتی مرلین ردا رو برداشت، یک دختر پدیدار شد، اما ای کاش پدیدار نمیشد.
موهای چرب، صورت پر جوش و صدای گرفته. مرلین اگاتا رو به دوران نوجوانی و اوج بلوغش برگردونده بود.

هلنا که دید مرلین چه معجزه ای کرد که تونست آگاتا رو هفتادسال جوون تر کنه، چشمکی به مرلین زد و به همگروهی هاش لبخند زد.
مرلین که چشمک هلنا رو دید، دست روی قلبش گذاشت و توی بغل جیمز بیهوش شد.

از اون طرف، اگاتا اینه ای توی دستش گرفته بود و با خوشحالی به صورتش نگاه میکرد. اون حالا جوون شده بود و انتظار داشت مرلین جلوش زانو بزنه و بگه تسترالتم بانو، اما مرلین بجای آگاتا، جلوی هلنا زانو زد و انگشتر رو جلوش گرفت.

هلنا دست روی صورتش گذاشت و هین کشید.
- با اجازه ارشدمون و بزرگترای ریونکلاو، بله.

لیسا و روزالین کل کشیدن و مرلین انگشتر رو توی دست هلنا کرد. گریفیندوری ها خوشحال از اینکه بالاخره مرلین داره سروسامون میگیره، دست میزدن و کل میکشیدن.

- خب، هلنا خانوم معجزه دوم چی باشه؟
- من...میخوام من رو تبدیل کنه به یک روح با جسم. یعنی بقیه قابلیت لمس کردن من رو داشته باشن.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/2/28 9:13:00
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/2/28 10:25:52
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده